X
تبلیغات
نهج البلاغه
نهج البلاغه

 

نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 8:1 | لینک  | 

بخشى‏اززيبايى‏هاى‏نهج..             صفحه‏ى 45     

«و به شكاف گوش آن خطى است مانند باريكى سر قلم كه به رنگ گل بابونه بسيار سفيد ميباشد، اين سفيدى ميان سياهى اطراف مى‏درخشد و كمتر رنگى است كه طاوس از آن بهره‏اى نبرده باشد، اين رنگها در اثر كثرت جلاء و درخشندگى و برجستگى بر ساير رنگها برترى يافته است، در حقيقت مانند شكوفه‏هاى پراكنده‏اى است كه بارانهاى بهار و آفتابهاى سوزان آن را تربيت نكرده است.

بخشى‏اززيبايى‏هاى‏نهج..             صفحه‏ى 106     

على «ع» به كمك اين محبت عميق، سعادت انسان را به سعادت همسايه‏اش بلكه به سعادت تمام انسانها مربوط مى‏سازد و آنچه براى انسان نسبت به همسايه‏اش روا مى‏دارند، براى ساير مردم نيز نسبت به او روا مى‏شمارد، و از سعادت انسان اين است كه محبت را از حد بگذراند و فرزندان ديگران را از همان محبتى كه فرزندان خود را بهره‏مند مى‏سازد، برخوردار گرداند: «به آنچه فرزندان خود را تربيت مى‏كنى يتيم را به آن تربيت نما» تا همگى روح عدالت اساسى را درك كنند، عدالتى كه از نظر ارزش و زيبائى بر قوانين رسمى برترى يافته و حامل حرارت انسانيت است و مردم را به منطق قلب-  نه منطق تسليم در برابر قانون-  نايل مى‏گرداند: «بايد خردسالان شما از بزرگسالان پيروى كنند و بزرگسالانتان به خردسالان محبت ورزند».

بخشى‏اززيبايى‏هاى‏نهج..             صفحه‏ى 117     

اما على «ع» در برابر اين موضوع، در يك موقعيت قطعى كه با عقيده عظيم او در اخلاق هماهنگى دارد، قرار مى‏گيرد. عقيده‏اى كه مجددا باز مى‏گرديم و براى خواننده‏ى محترم يادآورى مى‏كنيم كه عقيده‏ى مزبور از عدالت عمومى جهانى كه على «ع» آن را درك كرده بود سرچشمه مى‏گيرد. او بدون ترديد مى‏گويد: «نشانه‏ى ايمان آن است كه راستى را جائى كه بتو زيان مى‏رساند بر دروغ، جائى كه براى تو سودمند است برترى دهى و اين كه سخن تو زيادتر از عملت نباشد» روشن است پسر ابو طالب در دروغ سودى نمى‏بيند و راستى را مايه زيان نمى‏داند، لكن بمنظور آنكه مردم سخن وى را بخوبى درك كنند از ديدگاه آنان سخن مى‏گويد. از اين رو در تأكيد اين مطلب مى‏گويد: «بر تو باد كه در تمام كارهاى خود راست بگوئى» و نيز مى‏گويد: «از دروغ دورى كنيد، زيرا راستگو مشرف به نجات و عزت است و دروغگو بر پرتگاه هلاكت قرار دارد» اما در قسمت دوم سخن كه على «ع» مى‏گويد: براى هيچيك از شما شايسته نيست به كودك خود وعده‏اى بدهد و به وعده‏اش وفا نكند.» توجه عميقى به يك حقيقت تربيتى شده است. حقيقت مزبور را مسئله‏ى حيات و اصول اخلاقى‏يى كه پيشرفت انسان بر آن مبتنى است تأييد مى‏كند. اين اشاره كافى است براى اين كه بدانيم تربيت كودك تنها به اندرز نيست بلكه بوسيله‏ى عمل نيز كودك را مى‏توان تربيت كرد، و همين نظريه محور فلسفه‏ى تربيتى ژان ژاك روسو مى‏باشد حيات اگر توأم با راستى باشد از هرگونه پيچيدگى دور است و همراه با سادگى خواهد بود.

بخشى‏اززيبايى‏هاى‏نهج..             صفحه‏ى 145     

على «ع» مردم زمانش را به همين اطمينان و ايمان مخاطب قرار داده و مى‏گويد: «فرزندانتان را به اخلاق خود مجبور نسازيد زيرا آنها براى زمانى غير از زمان شما آفريده شده‏اند». آرى اگر خوش بينى على «ع» به زيبائى حيات و قابليت مردم براى تكامل نبود هرگز على «ع» اين سخن را ايراد نمى‏كرد، سخنى كه حاكى از علم او به انقلاب حيات است و خوش‏بينى او را نسبت به امكانات انسان تكامل يافته، خلاصه مى‏كند، سخنى كه روح تربيت صحيح را بطور خلاصه اعلان مى‏كند و هر نسلى را از قيود عرفى و عادى نسل سابق رهائى مى‏بخشد.

بخشى‏اززيبايى‏هاى‏نهج..             صفحه‏ى 158     

در دگرگونيهاى حالات، حقيقت افراد دانسته مى‏شود. روزها اسرار پنهان را آشكار مى‏سازند. آنچه از ديگران ناپسند مى‏دانى براى تربيت تو كافى است. كسى كه به راههاى انديشه‏ها روى آورد موارد اشتباه را مى‏شناسد. دوستى يك نوع خويشاوندى مورد بهره‏اى مى‏باشد. همان حقوقى كه تو بر برادرت دارى برادرت نيز بتو دارد. به هيچ نعمتى نمى‏رسيد مگر آنكه نعمت ديگرى را از دست مى‏دهيد.

بخشى‏اززيبايى‏هاى‏نهج..             صفحه‏ى 208     

على «ع» در يكى از خطبه‏هايش چنين مى‏گويد: آنها در كار خود به شيطان اعتماد كردند و شيطان آنان را در دام خود قرار داد و در سينه‏هايشان تخم كرد و جوجه گذاشت و در دامنشان تربيت يافت، از اين رو با چشمهاى آنان نگاه كرد و با زبانهايشان سخن گفت. پس آنان را بر مركب گمراهى سوار كرد و زشت‏ترين گناهان را در نظرشان زينت داد. كارهاى آنان مانند كار كسى بود كه شيطان او را در قدرت خود شريك ساخته و به زبان وى سخن باطل مى‏گويد.

بخشى‏اززيبايى‏هاى‏نهج..             صفحه‏ى 286     

اين رنگها در اثر كثرت جلاء و درخشندگى و برجستگى، بر ساير رنگها برترى يافته است، در حقيقت مانند شكوفه‏هاى پراكنده‏اى است كه باران‏هاى بهار و آفتابهاى سوزان، آن را تربيت نكرده است.

بخشى‏اززيبايى‏هاى‏نهج..             صفحه‏ى 305     

به آنچه فرزندان خود را تربيت ميكنى، يتيم را به آن تربيت نما.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 49     

اينان هستند فرماندهان آن افراد، و كسانى ديگر كه نخواستم بديها و فسادهاى هلاكت آور آنان را از اين بيشتر برايتان بگويم. شما همه آنان را به نام و نشان مى‏شناسيد و مى‏دانيد كه هميشه ضدّ اسلام، و با پيامبر خدا، صلّى اللّه عليه و آله، در جنگ، و دار و دسته شيطان بودند. نه در ايمان پيشى گرفتند و نه در دو رويى تازه كارند. آنان كسانى هستند كه اگر بر شما ولايت يافتند، به خود باليدن، و خود بزرگ بينى، و چيره شدن را با قهر و زور و فساد در زمين در ميان شما آشكار مى‏گردانند. و شما با همه اين حالت كه كار خود را به عهده ديگرى وا مى‏گذاريد و به يارى هم بر نمى‏خيزيد، از آنان بهتريد و در راه هدايت بيشتريد، از ميان شما كسانى هستند فقيه و دانشمند و فهميده و قرآن دان و اهل نماز شب و عبادت، آيا از اين كه افرادى بيخرد و ضعيف الايمان در اسلام و تربيت نيافته با آموزشهاى قرآن زمام حكومت را از دست شما بربايند به خشم نمى‏آييد و به فكر انتقام نمى‏افتيد خدا شما را هدايت كند، چون گفتم به گفتارم گوش كنيد، و چون فرمان دادم فرمان بريد، چه سوگند به خدا اگر از من فرمانبردارى كنيد هرگز به گمراهى فرو نمى‏افتيد، و اگر از فرمانم سر پيچى كنيد راه رشد را نيابيد. خداى والا جايگاه فرمايد: «قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ، قُلِ اللَّهُ يَهْدِي لِلْحَقِّ أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ»، و نيز خداى والا جايگاه، به پيامبرش، كه صلوات بر او و خاندانش باد، فرمايد: «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 53     

اگر چه لغت تربيت رايجترين لغات است و مفهوم آن از هدف‏هاى عمومى بشر مى‏باشد، ولى حقيقت آن بسيار مرموز و عميق است، بدين جهت هر كس به حسب محيط فكرى و تربيتى خود معنى و مصداقى براى تربيت معتقد است و راه مخصوصى براى وصول به آن تصور مى‏نمايد، هزاران معبد و مركز دينى از دير و كنيسه و مسجد و... و هزاران مجمع و مركز تعليمى و كتابخانه و بيشتر تشكيلات اجتماعى در اطراف كره زمين بوده و هست كه همه براى رسيدن به همين مقصود است، مربيان روحانى و دانشمندان حقيقى و نويسندگان و شعراء و قائدين سياسى كه افكار و آراء و سخنانشان مانند هوا و نور در همه شئون زندگانى نفوذ دارد و در دسترس همه مردم مى‏باشد و امواج خطابه‏هاشان آرامش را از فضا سلب كرده همه هدفشان را تربيت بشر مى‏دانند، ولى هر يك از اين طبقات براى آن تفسير خاصّى دارند. اگر در معابد ملل مختلف از بودايى و برهمايى و نصرانى و بيشتر مساجد مسلمين و خانقاهها وارد شوى، شايد عموما تربيت حقيقى را همان انقطاع از خلق و پيوند به حق و اعراض از عالم مادّه و طبيعت تفسير كنند و راه وصول بدان را در آمدن در صف‏هاى دعا و حلقه‏هاى ذكر و سرودهاى ملكوتى و ستايش خدا و مظاهر خدا و اذكار و اوراد مخصوص بيان نمايند، كتابها و ديوانهاى شعريشان با زبانها و الحان مختلف به همين امور دعوت مى‏نمايد، قائدين سياسى و زمامداران اجتماعى و قانونگذاران مى‏گويند معناى تربيت خضوع ملل براى مرامها و قوانين موضوعه و قدرت حاكمه است.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 54      

لشكركشان و فرماندهان معناى تربيت را روح نظاميگرى مى‏دانند. بيشتر مردمان فنى تربيت را آشنا شدن به اصول فنى خود تفسير مى‏كنند، توده مردم تربيت را عبارت از نظم در كردار و گفتار مى‏پندارند.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 54     

اين معانى و تفاسير از حقيقت تربيت خارج نيست ولى مفهوم جامع تربيت هم نيست، تربيت فراهم كردن وسايل رشد موجود زنده است، هر موجود زنده داراى خواص ذاتى است كه حقيقت آنرا تشكيل داده و آن خواص ذاتى هم چون زنده و متحرك است براى آن كمال ممكنى است. پس آماده كردن وسايل رشد ذاتى اين موجود و رساندن به كمال ممكن تربيت آن است. تربيت نبات آماده كردن وسايل مواد غذايى و حياتى آن است تا خوب نمو كند و بهره دهد و بهره آن كاملتر شود، حيوان چون علاوه بر نمو و رشد جسمانى، داراى ميول و غرايز مختلف است كه مجموعا حقيقت آنرا به وجود آورده پس تربيت حيوان نه تنها فراهم نمودن وسايل رشد جسمانى آن است، بلكه علاوه بر آن، تربيت ، در حيوان قابل تربيت ، تنظيم قوى و ميول و خضوع آنها در برابر عقل ما فوق كه تشخيص و اراده انسان است مى‏باشد، تا به اراده انسان مثلا حمله كند، باز ايستد، پيش رود، برگردد، بخورد، امساك نمايد، ولى در انسان مبادى و قوايى است بيشتر و قوى‏تر از آنچه در حيوانات است كه حقيقت انسان مجموع آنها است و اصول آنرا سه مبدأ بايد دانست: مبدأ عقلى كه دوستدار معرفت و فهم حقيقت موجودات و مايل به همه خيرات است، مبدأ غضبى كه دوستدار سرفرازى و شرافت و تسلط بر ديگران است، مبدأ شهوى، كه دوستدار لذات جسمانى و آسايش است، و براى اينها كارگران و كمك كارانى است كه عواطف مختلف است، چون ميل و عمل و آثارشان مختلف است معلوم است كه هر كدام از اين مبادى غير از ديگريست و در كشور باطن بيشتر مردم، ميان اينها براى تسلط كامل و استخدام قوى كشمكشها و جنگهاى مستمريست و چون يكى از اينها مسلّط شد ديگران را براى منظور خود به خدمت وا مى‏دارد و انسانى كه يكى از اين مبادى بر قواى ديگرش حكومت كند به همان نام نامبرده مى‏شود: انسان عقلى، انسان اشرافى، انسان شهوانى.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 54     

وجود اين مبادى براى احراز بقاء است، بقاى جسم، بقاى نوع، بقاى شخصيت حقيقى. ولى اين نتايج آن وقت حاصل مى‏شود كه تعادل در ميان آنها برقرار گردد و اگر بواسطه ضعف بعضى و قوه بعض ديگر تعادل آنها مختل گرديد، نتايج منظوره از دست مى‏رود و بواسطه سركشى و افسار گسيختگى اصل مقاومت (مبدأ غضبى) و اصول شهوات پست، افق عقل تيره مى‏شود و درست نمى‏تواند عواقب را تشخيص بدهد و در قضايا قضاوت صحيح بنمايد، انسان عادل و موزون آن انسانى است كه مبادى معنوى او به موقع و درست وظيفه خود را انجام دهند و دخالت بيجا در كارهاى يكديگر ننمايند. چنين انسانى هم مى‏تواند به تمام معنى احراز بقاء نمايد و هم از تمام لذات باطنى و ظاهرى درست بهره‏مند شود. پس معلوم شد كه حقيقت انسان همان مبادى فعال است كه در يك شخصيت با هم پيوند يافته‏اند و باقى عواطف و اعضاء و جوارح، آلات و ادوات، براى اجراى مقاصد آنها مى‏باشند، و تربيت انسان ايجاد وسايل رشد و هماهنگى ميان همان مبادى است، و اين مبادى در آغاز سرشت انسان نهفته است، احتياجات و محيط خارجى متدرجا آنها را بيدار و به فعاليت وا مى‏دارد. بنا بر اين، تربيت فراهم آوردن محيط مساعد است براى رشد و همكارى آنها، اگر محيط مساعد براى بعضى از اين مبادى گرديد، مبادى ديگر يا رشد صحيح ندارند و يا مغلوب و شكست خورده هستند. در محيط شهوانى يعنى محيطى كه منظره‏ها و شنيدنيهاى آن شهوات پست را بر مى‏انگيزد، اصول حب معرفت و حب شرف و مقاومت ناچيز و مقهور است. اين است كه در چنين محيط، مردمان دانشمند و غيور و مدافع از حقوق، كمتر تربيت مى‏شوند. در محيطهايى كه مبدأ مقاومت و اصل غيرت تقويت مى‏شود، مانند محيطهاى نظامى و جنگى محض، هم قدرت مبدأ شهوانى ضعيف است و هم محبت معرفت، و در محيطهاى علمى محض، شهوات پست قدرتى ندارد، ولى براى مبدأ مقاومت و دفاع از حقوق هم فعاليتى نيست.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 55     

دين حق چون براى تربيت كامل انسانى است تا وقتى كه درست و كامل و بدون زياد و كم اجراء مى‏شد، بهترين محيطهاى تربيتى را ايجاد مى‏نمود و مردمى كه در آن محيط تربيت مى‏شدند انسان به تمام معنى بودند، يعنى همه قوى و غرايزشان درست به كار مى‏افتاد. ده سالى كه در زمان رسول اكرم (صلّى اللّه عليه و آله) محيط مدينه محيط تربيتى قرآن گرديد، بزرگترين و جامع‏ترين مردان را تربيت نمود، از همان شهرى كه هيچ مؤسسه علمى و مدرسه‏اى در آن نبود و مردمى كه از معارف عصر خود بيخبر بودند و در بنايى كه از چهار ديوار سنگى بدون سقف بالا آمده بود و فرش آن ريگهاى پاك صحرا بود، صدها مردمى كه آشنا به اسرار مبدأ و معاد و رموز خلقت و در عين حال علماى اجتماع و فرماندهان لشكرى بودند، خارج شد. صفحات تاريخ شاهد تمام افكار و اخلاق و اعمال آنها است، اسرار قرآن را با جان و دل فرا گرفتند و دقيقترين رموز سوق الجيشى را در جنگ‏هاى با دول قديمى روم و ايران به كار بردند و بهترين اجتماعات را فراهم آوردند، اين بناى ساده كه بعد مسجد ناميده شد، هم مدرسه فلسفه عالى بود و هم ستاد ارتش و دانشكده حقوق. پس از رحلت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) بواسطه نبودن سرپرست تربيتى كامل براى مسلمانان و سرعت سيرى كه در فتوحات و لشكركشى گرفته بودند، متدرجا جنبش علمى و حب معرفت خاموش مى‏شد و مبدأ حماسى و مقاومت تقويت مى‏يافت، و در زمان خليفه سوم بواسطه فتوحات و اموال بى‏حسابى كه به دست عرب آمد مبدأ شهوانى و حب مال هم به سركشى و تاخت و تاز در آمد.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 56     

اين بود كه عموم مسلمانان در آن زمان تربيت كامل و جامع قرآن را از دست داده به منتهاى انحطاط دچار شده بودند و از مبادى باطنى همان مبدأ مقاومت و شهوت فعاليت مى‏نمود و محيط فقط محيط جنگجويى و مال اندوزى گرديد. فقط عده كمى تربيت اوليه را فراموش نكرده از اوضاع ناراضى بودند و آرزوى بازگشت محيط مدينه را داشتند. به اين جهت پس از كشته شدن عثمان، اين عده با تمام قدرت مى‏كوشيدند تا محيط حقيقى اسلام را تجديد كنند، و آنهم ممكن نبود مگر به دست دومين مؤسّس اسلام، على امير المؤمنين عليه السلام. به كوشش و همت اين مردان بزرگ و سرپرستى امير المؤمنين با همه مشكلات و مقاومت‏ها چند سالى محيط اولى مدينه در كوفه تجديد شد ولى مردانى كه با سرپرستى امير المؤمنين اين مدينه فاضله را به وجود آوردند بواسطه تجربه‏هاى ممتد و تربيت خصوصى امير المؤمنين تربيتشان كامل‏تر و عميقتر گرديده بود.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 56     

مطالعه دقيق نهج البلاغه، در برابر چشم و خيال خواننده، تربيت كامل اسلام را متمثل مى‏نمايد و در هر صفحه از آن نوعى از منطق امير المؤمنين را مى‏نگرد كه مربوط به تربيت و تحريك يك قسم از قواى انسانى و تقويت بنيه فضايل معنوى است و به مناسبت منطق و سخن، در هر قسمت اين كتاب آن حضرت با روحيه و وضع و لباس و محيط خاصّى در نظر جلوه مى‏نمايد كه شايد شخص بى اطلاع از شخصيت على عليه السلام، در باره وحدت گوينده آن دچار شك گردد.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 114     

امروز دنباله همان روز جهالت است و ظهور باقيمانده‏هاى آنست، من دوم شخصى هستم كه با شخص مقدس رسالت قيام كردم. اينك همان شخصيت است كه قيام كرده به كندن ريشه‏هاى آثار جاهليت كه نمو كرده است مى‏كوشد. ما خانواده آل محمّد (ص) محل اسرار وحى و ظرفيت علم حق و جايگاه حكمت الهى مى‏باشيم. گنجينه رموز دين و مركز حق ماييم. دين به اين خانواده بر پا شده است و قامتش راست گشته و هميشه نيز چنين است. بايد در اين فتنه‏ها نيز به نور علم و هدايت ما پناهنده شويد، اين فتنه‏ها از مردميست كه تخم فجور جاهليت را با خود به اسلام آوردند و در سرزمين اسلام افشاندند و با آب غرور آبياريش كردند، معاويه و پيروانش نمو همين بذرها است، دستگاه آن ارتجاع اوضاع جاهليت است ولى به نام و رنگ اسلام. در بصيرت به حق، هيچ كس را نمى‏توان مانند آل محمّد دانست، نعمت هدايت از آنان به ديگران رسيده اساس دين و ستون يقين آنان هستند. بايد افراطى و تفريطى به سوى آنان برگردند، و در زير لواى آنان گرد آيند. آنها در مدرسه وحى تربيت شده‏اند و متخصص ولايت و حكومت حق هستند. خدا پرستى و فضايل و رموز دين به وراثت خونى بدانان منتقل شده است. امروز حقّ به مركز خود برگشته و محور دين مستقر شده است. به حق گراييد و به خود اضطراب راه ندهيد و در برابر حوادث جاهليت پايدار باشيد.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 118     

و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله، أرسله بالدّين المشهور، و العلم المأثور، و الكتاب المسطور، و النّور السّاطع، و الضّياء اللّامع، و الأمر الصّادع، إزاحة للشّبهات، و احتجاجا بالبيّنات، و تحذيرا بالآيات، و تخويفا للمثلات. (3) و النّاس في فتن انجذم فيها حبل الدّين، و تزعزعت سواري اليقين، و اختلف النّجر، و تشتّت الأمر، و ضاق المخرج، و عمي المصدر، فالهدى خامل و العمى شامل. عصي الرّحمان و نصر الشّيطان و خذل الإيمان، فانهارت دعائمه و تنكّرت معالمه و درست سبله و عفت شركه. أطاعوا الشّيطان فسلكوا مسالكه و وردوا مناهله، بهم سارت أعلامه و قام لواؤه، في فتن داستهم بأخفافها و وطئتهم بأظلافها و قامت على سنابكها، فهم فيها تائهون، حائرون، جاهلون مفتونون، في خير دار و شرّ جيران، نومهم سهود و كحلهم دموع، بأرض عالمها ملجم و جاهلها مكرم. (4) 2-  شهادت به رسالت محمّد (ص)، هدف از رسالت، و بيان شرايط اجتماعى و اقتصادى هنگام بعثت و شهادت مى‏دهم كه محمّد (ص) بنده و فرستاده اوست، كه او را با دين روشن و مشهور، و پرچم هدايت واضح و رسا، و كتاب نوشته شده، و نور فروزان و فروغ درخشان، و فرمان آشكار و نافذ فرستاد، تا شبهات را ريشه‏كن كند، و با براهين روشن و روشنگر احتجاج نمايد، و بوسيله آيات بيم دهد، و با كيفرهاى تاريخى بترساند. (3) بر انگيخته شدن اين پيغمبر گرامى در حالى بود كه مردم در تاريكيهاى فتنه به سر مى‏بردند، در آن هنگام رشته رابطه دين گسيخته و ستونهاى كشتى يقين متزلزل گشته بود، اصول زندگى و تربيت مختلف شده، امر حياتى دچار اختلاف كلمه و پراكندگى گرديده و امر (زندگى انسانى) به تشتّت گراييده راه بيرون رفتن (از چنين زندگانى وحشتناك) بس محدود و تنگ گشته، طريقه بازگشت از آن كور و ناپيدا شده بود. در نتيجه آثار هدايت در گمنامى و بى نشانى، و كورى همه جايى و همگانى بود. خداى رحمان معصيت شده، شيطان يارى گرديده، ايمان بى‏ياور و خوار و اركانش فروريخته بود، و نشانه‏هايش ناشناس و راه‏نشانهايش زشت و بد منظر جلوه‏گر شده، راههاى آن از ميان رفته، جاده‏هاى كوبيده‏اش محو گرديده بود. شيطان را اطاعت كردند، پس راههاى پرپيچ و خمش را پيمودند، و به محلهاى آبخور آن وارد شدند، به دست چنين مردمى بيرقهاى شيطان پياپى به راه افتاد و پرچمش برافراشته شد. مردم در فتنه‏اى مى‏زيستند بس سنگين و طاقت فرسا كه با قدمهاى گران مردم را خرد و فرسوده، و در زير لگد پايمالشان كرده بود. و آن فتنه (چون اسب چموش افسار گسيخته) بر سر سم ايستاده بود. پس مردم در چنين زندگانى وحشتناك شومى همگى سرگشته، حيرت زده، نادان، بى‏سامان و دچار آشوب و فتنه مى‏زيستند، در بهترين سرا و در ميان بدترين همسايگان به سر مى‏بردند. خواب

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 130     

سخن شارح بحرانى به اينجا ختم مى‏شود. اين اندازه تذكر را در اينجا براى توجه به صحت اين خطبه شريفه لازم دانستم: اينك خلاصه و توضيح مختصرى از مطالب و مندرجات خطبه را ذكر مى‏نماييم: امير المؤمنين در آغاز اين خطبه با جملات نغز و تشبيهات پر مغزش حقيقت حكومت و خلافت اسلامى و شخصيت خود و ديگران را بيان مى‏دارد و تذكّر مى‏دهد كه حكومت اسلام كه نيابت و خلافت از پيغمبر است شايسته كسى است كه متخصص در آن باشد، و بواسطه شخصيت بزرگ الهى و غريزه ذاتى و تربيت دينى، بايد مركز ثقلى باشد كه اجتماع و افراد در همه حوايج مادّى و معنوى خود به گرد او گروند. و همه ضعيفان در دامن تربيت او رشيد شوند، و جمله نيازمندان از سرچشمه‏هاى علوم و معارف سرشار او چون گلها و گياهان دامنه كوه خرم و سرسبز شوند، و براى علوم و معارفش، چون چشمه‏هاى كوهستان، پايان و خشك شدن نباشد، همّت او بلندتر و شامخ‏تر باشد از مردمى كه در پرواز خود چون به آرزو و شهواتى رسيدند آشيان گيرند و چون به شاخسار سلطنت و اوج رياست ناخن بند كردند منزل گيرند، و هر كسى با هر سابقه و سنّى باشد، اگر ساختمان روحى و تربيتى او چنان نباشد، لايق چنين مقامى نيست و چون اين جامه را در بر كند بر اندامش ناموزون و زشت است: «لقد تقمصها ابن ابى قحافه».

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 131     

پس از اين دو موضوع، آن حضرت با اشاراتى، محيط حكومتى و آثار خلافت هر يك از خلفاى سه گانه را بيان مى‏كند كه بر اثر در بر كردن نالايق جامه لايق را چه آثارى هويدا گشت و چه زيانها پيش آمد. بواسطه ضعف سرپرست، عناصر مختلف عرب كه هنوز آثار و مواريث جاهليت در فكرشان باقى و ريشه آن مستعد نمو بود، در مركز حكومت نفوذ كردند، و مركز خلافت اسلام كه بايد مراقب هدف دين و تربيت مردم باشد، محيط فعاليت عناصر هوسران و مرتجع گشت. باز شدن درهاى فتوحات و ثروت كه انگيزاننده آرزوها و هوسرانيها است، بيشتر به اين عناصر خطرناك كمك مى‏كرد، اين بود كه ابرهاى تاريك اوضاع جاهليت، آرزوها و شهوات، آفاق قرآن را تيره كرد و هدف دين تاريك شد. بينشهايى كه در نور قرآن باز شده بود متدرجا از توجه به حق منصرف مى‏شد و به دنيا رو مى‏آورد (نمونه‏هاى بارز اين اشخاص همان مجاهدان بدر و احد بودند چون طلحه و زبير و ديگران كه بعد، از ثروتمندان دنيا دوست شدند).

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 131     

در دوره دوّم خلافت، عرب كاملا قوى گشته‏ام عالم در برابر نيروى آن سر فرود آوردند و يكسره بواسطه توجّه به فتوحات و انصراف از تربيت و غرور فاتحيت، عصبيت‏هاى قومى و نژادى و طبقاتى در عرب زنده گرديده بود و عرب نو مسلمانى كه بايد پس از پيغمبر سرپرستى مثل شخصيت اوّل بالاى سر داشته باشد، بواسطه فقدان آن بر سركشى خود افزودند و مركزيت خلافت را مردمانى مغرور و خشن تشكيل دادند و براى سرپرستى خود چنين مردى را برگزيدند. مساوات اسلامى از ميان رفت، غير عرب موالى ناميده شد، توجه به حقايق فراموش گشت. در عوض تربيت معنوى امم عالم، به توسعه فتوحات و به دست آوردن غنايم مى‏كوشيدند، عناصر مختلف در حوزه اين حكومت خشن زمامدار شدند، طبقه طلقاء كه پست‏ترين مردم در نظر اسلام بودند بر سر كار آمدند، حزب بنى أميه خود را قوى كردند: «فصيّرها فى حوزة خشناء...».

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 393     

32 روزگار و مردم و از جمله خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است 1-  شناسانيدن روزگار و وصف زمانه خويش مردم، هشيار باشيد، ما در روزگارى كينه جو و زمانى سخت و سركش صبح كرده‏ايم، در اين روزگار، نيكوكار بدكار به شمار آيد، بيدادگر به سركشى خود مى‏افزايد. از آنچه دانسته‏ايم بهره‏مند نمى‏شويم، و از آنچه نمى‏دانيم نمى‏پرسيم، و از هيچ پيشامد هراسناكى نمى‏انديشيم تا در خانه و كاشانه ما در آيد، و از هر جانب بر سرما فرود بيايد. (1) 2-  دسته دسته كردن مردم در حركت اجتماعى آنان پس مردم (در اين روزگار) بر چهار دسته‏اند: يك دسته كسانى هستند كه چيزى جز ضعف نفس و كندى شمشير و بيمايگى و كم مالى، آنان را از فساد در زمين باز نمى‏دارد (يعنى مايه فساد و پستى تربيت و موجبات بدكارى در او هست ولى قدرت و وسيله ابراز ندارد. شايد بيشتر مردم ضعيف و فقير چنين هستند). (2) صنف ديگر كسى است كه شمشيرش را كشيده، و رازش [شرّش‏] را آشكار كرده، پياده و سواره‏اش را بسيج داده (شايد اشاره به انواع قوا و غرائز پست است)، أشرط نفسه، و أوبق دينه لحطام ينتهزه، أو مقنب يقوده، أو منبر يفرعه.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 417     

به حقيقت حق سوگند، براى افروختن آتش جنگ شما مردمى بد و نكوهيده‏ايد، پى در پى به شما نيرنگ مى‏زنند ولى به انديشه نيرنگ نيستيد. از هر جانب سرزمينتان از دست رفته و شكسته مى‏شود شما به غيرت نمى‏آييد، دشمن در باره شما خواب ندارد ولى شما در غفلت و بى خبرى به سر مى‏بريد، به خدا سوگند مردمى كه از يارى يكديگر فروگذارى كنند مغلوبند. (4) آرى، به خدا گمانم به شما اينست كه چون غوغاى جنگ در گيرد و مرگ با گرمى پا به ميدان گذارد، شما مانند سر كه كنار رود، از پسر ابو طالب كنار خواهيد رفت (ممكن است مقصود جدا شدن سر از بدن باشد يا تشبيه آنها است به سر هنگام توجّه خطر، كه بدون تأمّل خود را كنار مى‏كشد، و دست و سينه را سپر مى‏كند). (5) 2-  ضرورت آمادگى هميشگى و بيدارى در برابر دشمن به خدا سوگند كسى كه دشمن را چنان به خود راه دهد كه گوشتش را با رگ و ريشه بركند، و استخوانش را درهم شكند، و پوستش را از بدن جدا كند، زبونيش بس بزرگ، و آنچه دنده‏هاى سينه‏اش در بر گرفته (قلبش) بس ضعيف است. (6) تو هر گونه مى‏خواهى و راضى هستى باش و امّا من در برابر از دست دادن حقّ و راه دادن دشمن با ضرب شمشير مشرفيّ ايستاده‏ام، و چنان بر دشمن فرود آرم كه پروانه مغز و جمجمه به پرواز آيد، و بازو و ساقها به هر سو بپرد، و بعد از آن خدا آن چنان مى‏كند كه مشيّت او است (7) 3-  حقوق مردم و امام بر يكديگر مردم متوجّه باشيد به يقين مرا بر شما حقيست، و شما را بر من حقيست، امّا حق شما بر من: نصيحت كردن شما، فراوان كردن در آمدهايتان، آموزش دادن به شما تا در نادانى نمانيد، و ادب كردن و تربيت شما است تا نيك بدانيد.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 421     

ب-  «تاريخ طبرى»: بيگمان جنگجو پيوسته بيدار است و داراى خرد، و هر كس با آسايش خيال آرامش را برگزيند در شبستان خوارى خفته است، كسانى كه پيوسته با يكديگر در كشمكش و نزاع هستند [ظاهرا بايد المتخاذلون به معنى كسانى كه از يارى به يكديگر فروگزارى مى‏كنند باشد، چنانكه در بخش نخست خطبه روايت شده است‏] محكوم به شكست مى‏باشند، و شكست خورده مغلوب هم بيگمان مقهور و زير دست و همه هستى و دارايى و ارزش انسانى از دست داده است. [4] ترجمه روايات منابع ديگر: الف-  «الامامة و السياسة»: امّا بعد، پس بى‏گمان مرا بر شما حقّى است، و شما را نيز بر من حقّى است، آن حقّ كه شما بر من داريد: نصيحت كردن به شما در راه و ذات خدا، فراوان كردن در آمد شما، آموزش دادن تا نادان نمانيد، و دادن تربيت و فرهنگ به شما تا پيوسته بدانيد و بياموزيد.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 631     

امير المؤمنين مى‏خواست هاشم بن عتبه را به جاى قيس به مصر بفرستد، زيرا هاشم هم سردارى شجاع بود، هم مديرى شايسته، و هم مؤمنى پروا پيشه. محمّد پسر ابى بكر و ناپسرى امام بود. مادرش اسماء بنت عميس نخست همسر جعفر بن ابى طالب بود، پس از شهادت جعفر در جنگ موته، مادر محمّد به ازدواج ابو بكر در آمد و محمّد نتيجه اين ازدواج بود. پس از فوت ابو بكر اسماء با على ازدواج كرد. على محمّد را در زير توجه و تربيت و مهر و محبّت قرار داد. محمّد عابدى با تقوا و باهوش و به زاهد قريش مشهور بود، ولى به اندازه هاشم دلير و جنگاور نبود، شايد به علّت موقعيّت خاصّ جنگى، امير المؤمنين محمّد را براى مصر كافى مى‏دانست و هاشم را براى ميدان جنگ مناسبتر مى‏ديد.

پيام‏امام      ج 1          صفحه‏ى 13     

«گنجينه بزرگ معارف اسلام» «عاليترين درس براى تعليم و تربيت انسانها» «بهترين سرمايه خودسازى و تهذيب نفس» و «مؤثّرترين برنامه براى ساختن جامعه‏اى سالم و پاك و سربلند» عناوينى است كه به حق مى‏توان براى نهج البلاغه انتخاب كرد.

پيام‏امام      ج 1          صفحه‏ى 20     

آرى بدينسان شيخ مفيد به تعليم و تربيت آن دو كودك همّت گماشت و خداوند نيز بر آنان منّت گذاشت و درهاى دانش و فضايل فراوانى را به روى آنان گشود و از آنان آثار ماندگار و مفيدى در روزگار به جاى ماند.

پيام‏امام      ج 1          صفحه‏ى 50     

دگر بار آن را باز ورق مى‏زنيم امام (ع) را بر مسند درس اخلاق و تهذيب نفوس و تربيت ارواح و افكار مى‏بينيم، مرد وارسته‏اى به نام «همّام» از او تقاضاى درس جديد در زمينه صفات و روشهاى پرهيزگاران كرده و آن چنان تشنه است كه با يك پيمانه و دو پيمانه سيراب نمى‏گردد.

پيام‏امام      ج 1          صفحه‏ى 50     

امام دريچه‏هاى دانش سرشار خود را به روى او گشوده، آن چنان درس پارسايى و وارستگى و پرهيزگارى به او مى‏دهد و حدود يك صد صفت از صفات آنها را در عباراتى محكم، عميق و نافذ براى سالكان راه حق برمى‏شمرد، گويى كه قرنها بر همين مسند و همين جايگاه به ارشاد خلق و تربيت نفوس و تدريس اخلاق پرداخته است، تا آنجا كه سؤال كننده پس از شنيدن اين گفتار صيحه‏اى مى‏زند و نقش بر زمين مى‏شود و اين گونه نفوذ سخن چيزى است كه در تاريخ سابقه ندارد.

پيام‏امام      ج 1          صفحه‏ى 158     

«سدنة» جمع «سادن» به معنى دربان و «جنان» (بر وزن كتاب) جمع «جنّت» به معناى بهشت است و از اين تعبير استفاده مى‏شود كه خداوند بهشتهاى متعدّدى دارد و بعضى از شارحان نهج البلاغه عدد آن را هشت مى‏دانند كه در قرآن مجيد به نامهاى: «جنّة النّعيم و جنّة الفردوس و جنّة الخلد و جنّة المأوى و جنّة عدن و دار السّلام و دار القرار و جنّة عرضها السّموات و الارض» آمده است. در اين كه وجود فرشتگان حافظ اعمال چه فايده‏اى دارد، گاه گفته مى‏شود فايده آنان اين است كه انسانها احساس مسئوليت بيشتر و مراقبت‏هاى نزديكترى كنند و در اعمال و رفتار خويش هوشيارتر باشند. چرا كه هدف همه اينها تربيت انسان و جلوگيرى از انحراف و زشتكاريهاى اوست.

پيام‏امام      ج 1          صفحه‏ى 188     

از دلايل مهمّى كه نشان مى‏دهد انسان برترين موجود عالم خلقت و شريفترين مخلوق خدا و گل سر سبد آفرينش است آيات مربوط به سجود ملائكه براى انسان است كه در چندين سوره از قرآن روى آن تأكيد شده است و نشان مى‏دهد همه فرشتگان بدون استثنا براى آدم سجده و خضوع كردند و اين دليل روشنى بر فضيلت آدم حتّى بر فرشتگان است و ظاهرا هدف از اين تأكيدهاى مكرّر قرآن، توجّه دادن انسانها به شخصيّت والاى الهى و معنويشان است و اين تأثير بسزايى در تربيت نفوس و هدايت انسانها دارد.

پيام‏امام      ج 1          صفحه‏ى 261     

در بعد اخلاقى و عبادى كه مهمترين فلسفه حج را تشكيل مى‏دهد تربيت نفوس و تهذيب اخلاق و تقويت پايه‏هاى تقوا و اخلاص مطرح است. تعبير معروفى كه در احاديث اسلامى آمده كه مى‏گويد: «يخرج من ذنوبه كهيئته يوم ولدته امّه، كسى كه حجّ خانه خدا را (از روى اخلاص و توجّه و با حفظ آداب و اسرار آن) انجام دهد از گناه پاك مى‏شود همانند روزى كه از مادر متولّد مى‏شود» دليل روشنى براى تأثير حجّ بر روح و جان انسان است كه او را از همه آلودگيها پاك مى‏كند و آثار گناهانى كه يك عمر در دل نشسته است، مى‏زدايد و اين بزرگترين فايده‏اى است كه نصيب زوّار بيت اللّه الحرام مى‏شود. اگر آنها به اسرار اعمال و مناسكى كه انجام مى‏دهند دقيقا توجّه داشته باشند، هر گامى كه بر مى‏دارند گامى به سوى خدا نزديكتر مى‏شوند و معبود و محبوب حقيقى را در همه جا حاضر مى‏بينند. آرى حج يك تولّد دوباره است كسانى كه حج را با تمام وجودشان درك مى‏كنند آثار معنوى و روحانى آن را تا پايان عمر در دل خويش احساس مى‏كنند و شايد به همين دليل است كه حج، يك بار، در تمام عمر واجب شده است.

پيام‏امام      ج 1          صفحه‏ى 517     

به همين دليل در بعضى از روايات، مدح و ستايش اين شهر نيز ديده مى‏شود، از جمله در خطبه‏اى كه از امير مؤمنان على (ع) نقل شده، ضمن بر شمردن بخشهايى از حوادث سختى كه بر اين شهر مى‏گذرد مى‏خوانيم كه امام (ع) اهل بصره را مخاطب ساخت و فرمود: خداوند براى هيچ يك از شهرهاى مسلمين شرافت و كرامتى قرار نداده، مگر اين كه در شما برتر از آن را قرار داده است... قاريان شما بهترين قاريان قرآنند و زاهدان شما بهترين زاهدان، عابدان شما بهترين عبادت كنندگان و تاجران شما بهترين و صادقترين تاجرانند... كودكان شما باهوش‏ترين و زنان شما قانعترين زنانند. هيچ منافاتى ندارد كه قوم و ملّتى بر اثر برخوردار شدن از تعليم و تربيت كافى و خودسازى و تهذيب نفوس، رذايل اخلاقى را كنار بگذارند و به سوى فضايل گام بردارند، به خصوص اين كه مفاسد اخلاقى آنها رسواييهايى همچون جنگ جمل و پيامدهاى نامطلوب آن به بار آورد و آنها را تكان دهد و بيدار كند.

پيام‏امام      ج 1          صفحه‏ى 550     

آرى اعمال صالح زنجيروار يكديگر را تعقيب مى‏كنند. يك كار نيك، سبب كار نيك ديگر و آن هم به نوبه خود سبب اعمال صالح ديگر مى‏شود، مثلا، هنگامى كه كسى فرزند خود را خوب تربيت كند او هم منشأ خيرات و بركات مى‏شود و در دوستان و اطرافيان خود اثر مى‏گذارد آنها هم وسيله انجام كارهاى خير ديگرى مى‏شوند و به همين ترتيب جامعه رو به صلاح و سعادت پيش مى‏رود.

پيام‏امام      ج 1          صفحه‏ى 599     

در حديثى از پيغمبر اكرم (ص) مى‏خوانيم: «اذا مدح الفاجر إهتزّ العرش و غضب الرّبّ، هنگامى كه براى شخص فاجر مدح و ثنا گفته شود، عرش خداوند به لرزه در مى‏آيد و پروردگار غضب مى‏كند» در حديث ديگرى از همان حضرت آمده است: «من مدح سلطانا جائرا و تخفّف و نضعضع له طمعا فيه كان قرينه الى النّار، كسى كه سلطان ظالمى را ثنا گويد و به خاطر طمع در امكانات مادّيش براى او تواضع كند، همنشين او در آتش دوزخ خواهد بود» به همين دليل در احاديث اسلامى شديدا نسبت به مدح مدّاحان هشدار داده شده است كه حتى افراد با تقوا مراقب خطرات اين گونه مدّاحان باشند در حديث معروف نبوى مى‏خوانيم: «احثو في وجوه المدّاحين التّراب، خاك به صورت مدّاحان بپاشيد (و آنها را از خود دور كنيد كه شما را از عيوب غافل مى‏كنند)». امير مؤمنان در «عهدنامه» معروف «مالك اشتر»، به مالك در اين زمينه هشدار مى‏دهد و بعد از آن كه او را به همنشينى اهل ورع و صدق و راستى دعوت مى‏كند، مى‏فرمايد: «ثمّ رضهم على الّا يطروك و لا يبجحوك بباطل لم تفعله فانّ كثرة الإطراء تحدث الزّهو و تدني من العزّة، آنان را طورى تربيت كن كه ستايش بيهوده از تو نكنند و تو را نسبت به اعمالى كه انجام نداده‏اى، تمجيد ننمايند زيرا كثرت مدح و ثنا، خودپسندى و عجب به بار مى‏آورد و انسان را به تكبّر و غرور نزديك مى‏سازد».

پيام‏امام      ج 2          صفحه‏ى 39     

همين منطق، در جنگ تحميلى عراق عليه ايران اسلامى، عصر و زمان ما، بار ديگر خودش را نشان داد و در حالى كه تمام قدرت‏هاى بزرگ دنيا، با امكانات خود، به طور ظاهر و پنهان، به تقويت دشمنان اسلام پرداختند، جوانان مؤمن بسيجى و رزمندگان تربيت يافته در مكتب قرآن، تمام محاسبات جنگى آنها را بر هم زدند.

پيام‏امام      ج 2          صفحه‏ى 198     

بديهى است كه چنين آرزوهاى طولانى و بى‏حدّ و مرز تمام قدرت فكرى و جسمى او را به خود جلب و جذب مى‏كند و چيزى براى پرداختن به امر آخرت و زندگى جاويدان او باقى نمى‏گذارد. افرادى را مى‏بينيم و مى‏شناسيم كه تا آخرين لحظات عمر چنان غرق در خيالات واهى و آرزوهاى دور و دراز بودند كه حتّى لحظه‏اى نتوانستند به امر تربيت فرزندان خود بپردازند، تا گامى در راه تهذيب نفس بردارند.

پيام‏امام      ج 2          صفحه‏ى 303     

براستى نفوذ در ميان چنين جمعيّتى و هدايت و تربيت آنها، از معجزات بزرگ است اين همان چيزى است كه در خطبه بالا به آن اشاره شده است، هر چند با نهايت تأسف بعد از رحلت پيامبر اسلام در فاصله نه چندان زيادى، بازماندگان اقوام جاهليت در پست‏هاى كليدى حكومت اسلامى جاى گرفتند و بسيارى از زحمات گرامى پيامبر اسلام را بر باد دادند و على عليه السّلام مطابق آنچه در خطبه بالا آمده، تلاش فراوانى براى باز گرداندن مردم به مسير اصلى عصر پيامبر انجام داد.

پيام‏امام      ج 2          صفحه‏ى 343     

اى مردم مرا بر شما حقّى است و شما را بر من حقّى: امّا حقّ شما بر من (نخست) اين است كه از خير خواهى شما دريغ نورزم و بيت المال را در راه شما به طور كامل به كار گيرم و شما را تعليم كنم تا از جهل و نادانى رهايى يابيد و شما را تربيت كنم تا فرا گيريد و آگاه شويد.

پيام‏امام      ج 2          صفحه‏ى 346     

امام عليه السّلام در اين زمينه مى‏فرمايد: حق ديگر شما بر من، اين است كه شما را تعليم كنم تا از جهل و نادانى رهايى يابيد، «و تعليمكم كيلا تجهلوا»، آرى والى بايد با آموزش‏هاى صحيح و سالم به مبارزه با جهل برخيزد و سطح افكار مردم را بالا ببرد و فرهنگ جامعه را تقويت كند و عامل مهم بدبختى‏ها را-  كه جهل و نادانى است-  ريشه كن سازد. حضرت مى‏فرمايد: چهارمين حق شما بر من، اين است كه «شما را تربيت كنم و پرورش دهم تا فرا گيريد و آگاه شويد، «و تأديبكم كيما تعلموا».

پيام‏امام      ج 2          صفحه‏ى 347     

قابل توجه اين كه در مورد حق سوم مى‏فرمايد: «بايد شما را تعليم دهم تا از جهل رهايى يابيد» و در مورد حق چهارم مى‏فرمايد: «شما را تربيت كنم تا فرا گيريد و آگاه شويد».

پيام‏امام      ج 2          صفحه‏ى 376     

جمله (لا أبا لكم) «پدرى براى شما نباشد» ممكن است كه از قبيل دشنام باشد كه مفهوم آن در فارسى «اى بى‏پدران» مى‏شود و اشاره به اين است كه شما افرادى هستيد كه تربيت خانوادگى صحيح اسلامى و انسانى نداريد-  به همين دليل كار خلافى را انجام مى‏دهيد، بعد كه آثار سوء آن را مى‏بينيد به ديگرى نسبت مى‏دهيد و نيز ممكن است از قبيل نفرين باشد، يعنى «خداوند پدرانتان را از ميان بردارد» كه در واقع كنايه از خوار گشتن و ذليل شدن است، زيرا از دست دادن پدر، مخصوصا در كودكى و آغاز جوانى، سبب خوارى و ذلّت است.

پيام‏امام      ج 2          صفحه‏ى 418     

حضرت، سپس مى‏افزايد: «اى بى‏اصلها براى يارى آيين پروردگارتان منتظر چه هستيد» «لا أبالكم ما تنتظرون بنصركم ربّكم» همه شرايط مبارزه با دشمن را داريد، هم عدّه و هم عدّه و امكانات داريد و هم از نقشه‏هاى شوم دشمن آگاه شده‏ايد و هم از خطراتى كه شما را احاطه كرده با خبر هستيد، ديگر منتظر چه مى‏باشيد نشسته‏ايد تا مرگ ذليلانه خود را به دست دشمن تماشا كنيد جمله «لا أبا لكم»، اى بى‏اصلها همان گونه كه در سابق نيز اشاره شد، يا كنايه از اين است كه شما گويى پدرى بالاى سرتان نبوده و از تربيت خانوادگى محروم بوده‏ايد كه اين چنين ضعيف و زبون و ناتوان هستيد و يا نفرين است، يعنى حضرت نفرين مى‏كند كه خداوند پدر را از شما بگيرد. و اين كنايه از ذليل و خوار شدن است، زيرا كسى كه پدر خود را از دست مى‏دهد، نوعا گرد و غبار ذلّت و خوارى بر او مى‏نشيند.

پيام‏امام      ج 2          صفحه‏ى 471     

آنچه در خطبه بالا در اين زمينه آمده است چيزى است كه از آيات متعددى از قرآن مجيد نيز استفاده مى‏شود، حتّى از آيات قرآن بر مى‏آيد كه به هنگام نزول عذاب استيصال (مانند عذابهايى كه براى ريشه كن كردن اقوام فاسد پيشين فرستاده مى‏شد) درهاى توبه بسته مى‏شود، و راهى براى جبران اعمال زشت گذشته، باقى نمى‏ماند، چرا كه انسان در چنين شرايطى در آستانه انتقال قطعى از دنيا و گام نهادن در برزخ قرار گرفته است و در داستان اقوام پيشين مى‏خوانيم: «فلمّا رأوا بأسنا قالوا امنّا باللّه وحده و كفرنا بما كنّا به مشركين. فلم يك ينفعهم ايمانهم لمّا رأوا بأسنا سنّة اللّه الّتى قد خلت فى عباده و خسر هنالك الكافرون، «هنگامى كه عذاب ما را ديدند گفتند: هم اكنون به خداوند يگانه ايمان آورديم، و به معبودهايى كه همتاى او مى‏شمرديم كافر شديم، امّا ايمانشان در اين زمان كه عذاب ما را مشاهده كردند سودى به حال آنها نداشت، اين سنّت خداوند است كه همواره در ميان بندگانش اجرا مى‏كند و در آنجا كافران زيانكار شدند». و نيز مى‏دانيم هنگامى كه فرعون در لا به لاى امواج خروشان نيل گرفتار شد، و مرگ را به چشم خود ديد، اظهار ايمان كرد، اظهارى كه از سر صدق بود، ولى چون درهاى توبه بسته شده بود به او پاسخ داده شد: «آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ، الآن اظهار ايمان مى‏كنى، در حالى كه قبلا عصيان كردى و از مفسدان بودى» از اين آيات و روايات مشابه آن كه در خطبه بالا آمد به خوبى نتيجه مى‏گيريم كه اين يك سنّت تخلف ناپذير الهى است كه پرونده اعمال با مرگ يا زمانى كه انسان در آستانه مرگ قطعى قرار مى‏گيرد بسته مى‏شود، و راهى به سوى بازگشت و جبران نيست در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه در بسيارى از روايات آمده كه آثار كارهاى نيك و بد انسان بعد از مرگ او به او مى‏رسد و به اين ترتيب پرونده اعمال او از نظر حسنات يا سيّئات سنگين‏تر مى‏شود، در حديثى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مى‏خوانيم: «سبعة اسباب يكتب للعبد ثوابها بعد وفاته، رجل غرس نخلا او حفر بئرا او اجرى نهرا او بنى مسجدا او كتب مصحفا او ورّث علما او خلّف ولدا صالحا يستغفر له بعد وفاته، هفت سبب (از اسباب خير) است كه ثوابش براى بنده خدا بعد از مرگ او نوشته مى‏شود: كسى كه نخلى بكارد، يا چاه آبى حفر كند، يا نهرى به جريان اندازد، يا مسجدى بنا كند، يا قرآنى [و يا كتابى سودمند] بنويسد، يا علمى از خود به يادگار بگذارد، يا فرزند صالحى بعد از او بماند كه پس از درگذشت وى برايش استغفار كند.» روشن است كه آنچه در اين حديث آمده نمونه‏هاى بارز كار خير است، و گرنه تمام آثار نيك و سنّت‏هاى حسنه‏اى كه از انسان باقى مى‏ماند همين اثر را دارد. آيا اينها با آنچه در بالا گفته شد منافاتى ندارد پاسخ اين سؤال روشن است، زيرا انسان بعد از مرگ عمل تازه‏اى نمى‏تواند انجام دهد، نه اين كه آثار اعمال گذشته به او نمى‏رسد، آرى پرونده اعمال جديد بسته مى‏شود و چيزى بر آن افزوده نمى‏گردد، ولى پرونده اعمال پيش از مرگ همواره گشوده است و انسان از ميوه‏هاى درخت‏هاى اعمال صالحه‏اش در برزخ و قيامت بهره‏مند مى‏شود. حتى از اعمالى كه فرزند صالح او انجام مى‏دهد و از آثار تربيت صحيحى است كه او در حال حياتش در مورد فرزند انجام داده بهره‏اى به او مى‏رسد، و طبيعى است كه انسان از ميوه‏هاى درخت برومندى كه نشانده است بهره ببرد.

پيام‏امام      ج 2          صفحه‏ى 646     

شايان توجه اين كه امام عليه السّلام-  همان گونه كه در بالا اشاره شد-  در مقام نهى از تبرّى جستن، به سه چيز اشاره مى‏كند: نخست اين كه مى‏گويد: «من بر فطرت توحيد زاده شده‏ام». (فانّى ولدت على الفطرة)، در حالى كه طبق آيه قرآن و روايات اسلامى همه انسانها بر فطرت توحيد متولّد مى‏شوند، اين چه امتيازى است كه امام به آن اشاره فرموده است با توجه به يك نكته پاسخ اين سؤال روشن مى‏شود، و آن اين كه بسيارى از مردم با اين كه با فطرت توحيد متولّد مى‏شوند تحت تأثير پدر و مادر غير موحّد يا جوامع آلوده به شرك به زودى از راه توحيد منحرف مى‏گردند، در حالى كه امام عليه السّلام در آغوش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پرورش يافت و از دست او غذا مى‏خورد و در سايه او تربيت مى‏شد بگونه‏اى كه كمترين گرد و غبار شرك و جاهليت عرب، بر دامان او ننشست و از مادرى پاك و با ايمان و پدرى موحّد تولّد يافت، آن هم در زمانى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دوران آمادگى براى رسالت را مى‏گذراند، صداى فرشتگان را مى‏شنيد و نور عالم بالا را مشاهده مى‏كرد.

پيام‏امام      ج 3          صفحه‏ى 82     

در بخش دوم-  كه بخش آخرين اين خطبه است-  نيز همچنان اوصاف پروردگار، يكى بعد از ديگرى تشريح مى‏شود و با تعبيراتى كوتاه و بسيار پرمعنا و لطيف، دقايق صفات الهى توضيح داده مى‏شود. در اين بخش، هشت وصف از اوصاف الهى كه توجّه به آنها در تربيت انسانها بسيار مؤثّر است مورد بحث و بررسى قرار گرفته است.

پيام‏امام      ج 3          صفحه‏ى 87     

در هفتمين و هشتمين وصف از اوصاف الهى، كه خطبه با بيان آن پايان مى‏گيرد، مى‏فرمايد: «او كسى است كه در بلاها و ناكامى‏ها و مشكلات (همگان) چشم اميد به او دوخته‏اند، و در نعمت‏ها از او بيم دارند (اميد براى حل مشكل و بيم از بازستاندن نعمت‏ها بر اثر كفران» (المأمول مع النّقم، المرهوب مع النّعم). در آيات قرآن مجيد نيز، كرارا به اين مسايل اشاره شده است، در يك جا مى‏فرمايد: فإنّ مع العسر يسرا. إنّ مع العسر يسرا، به يقين با سختى آسانى است و به يقين با سختى آسانى است» و در جاى ديگر مى‏فرمايد: «أ فأمن أهل القرى أن يأتيهم بأسنا بياتا و هم نائمون. أو أمن أهل القرى أن يأتيهم بأسنا ضحى و هم يلعبون، آيا ساكنان آبادى‏ها از اين ايمن‏اند كه عذاب ما شبانه به سراغ آنها بيايد، در حالى كه در خواب باشند و آيا اهل آبادى‏ها از اين ايمن‏اند كه عذاب ما هنگام روز، به سراغشان بيايد در حالى كه سرگرم بازى هستند». آرى مشكلات هر چند سخت و پيچيده و خطرناك باشد، باز حلّ آن، در برابر لطف خدا، ساده و آسان است و نعمت‏ها هر چند گسترده و بى‏حساب باشد، برچيدن آن در برابر اراده خدا مشكل نيست، بنابراين، نه در بلا و نقمت مى‏توان مأيوس شد و نه در آسايش و نعمت مى‏توان غافل ماند. به همين دليل مؤمنان راستين، هميشه در ميان خوف و رجا-  كه عامل اصلى تربيت انسانهاست-  قرار دارند.

پيام‏امام      ج 3          صفحه‏ى 88     

بى‏شك معرفة اللّه و شناخت اسما و صفات او، موضوعيّت دارد و هر كس بايد تا آنجا كه مى‏تواند از اين معرفت بهره بگيرد و به تعبيرى ديگر: «نفس اين معرفت، براى انسان مايه تكامل و قرب الى اللّه است.» ولى با اين حال، اين حقيقت را نبايد فراموش كرد كه توجّه به اين اوصاف كمال و جمال تأثير بسيار مهمّى در تربيت نفوس انسانها دارد و توجّه به كمال مطلق، انسان را به سوى همانندى-  هر چند در مرحله بسيار پايينى باشد-  سوق مى‏دهد.

پيام‏امام      ج 3          صفحه‏ى 179     

همه انسانها بر فطرت توحيد از مادر متولّد مى‏شوند (و انحراف از اين فطرت، بر اثر تعليم و تربيت نادرستى است كه بعدا حاصل مى‏شود)» نيز اشاره به همين معنا است.

پيام‏امام      ج 3          صفحه‏ى 179     

واضح است كه اگر سعادت و شقاوت ذاتى باشد و هر كس مجبور باشد كه در همان مسير از پيش تعيين شده، گام بردارد، آمدن پيامبران و نزول كتاب‏هاى آسمانى و تكليف و مسئوليّت و احكام الهى و ثواب و عقاب، و در يك كلمه، تمام مسايل مربوط به تعليم و تربيت و آثار و نتايج آن، بى‏معنا خواهد شد، نه عقل چنين چيزى را مى‏پذيرد و نه شرع.

پيام‏امام      ج 3          صفحه‏ى 263     

«دعا» نقش بسيار مؤثرى در تربيت نفوس انسانى و سوق آنها به مراتب كمال دارد كه شايد بسيارى از دعاكنندگان از آن غافل باشند.

پيام‏امام      ج 3          صفحه‏ى 264     

هر نفسى كه با «دعا» همراه است، ممدّ حيات است و مفرّح ذات، و هر دلى كه با نور «دعا» قرين است، با تقواى الهى همنشين «دعا كننده» وصول به مقاصد شخصى خود را از خدا مى‏طلبد و خداوند تربيت و پرورش روحانى او را از طريق دعا مى‏خواهد و بقيه بهانه است.

پيام‏امام      ج 3          صفحه‏ى 266     

و اگر به دعاى مورد بحث مراجعه كنيم، مى‏بينيم كه على عليه السّلام ضمن چهار جمله پرمعنا، در واقع يك دوره درس اخلاق و فضايل انسانى را شرح داده و از رذايل اخلاقى كه سبب سقوط انسانها مى‏شود، آنها را بازداشته است. آرى دعاهاى معصومين عليهم السّلام همواره درس تربيت و پيام انسان‏ساز و ره توشه سالكان الى اللّه است.

پيام‏امام      ج 3          صفحه‏ى 290     

بى‏شك، انسان در طبيعتش نه «كفور مبين» است نه «ظلوم و جهول» و نه طغيانگر، بلكه ظاهر اين است كه اين بحثها درباره انسانهايى است كه تحت تربيت رهبران الهى قرار نگرفته‏اند و به صورت گياهان خودرو، درآمده‏اند. نه راهنمايى و نه بيدارگرى دارند و در ميان هوس‏ها غوطه‏ورند.

پيام‏امام      ج 3          صفحه‏ى 555     

سپس به دنبال بيان اين سه وصف، نتيجه‏گيرى فرموده و به دو وصف ديگر اشاره مى‏كند، مى‏فرمايد: «از اين رو، او از معادن و گنجينه‏هاى دين خدا است و از اركان زمين او» (فهو من معادن دينه، و أوتاد أرضه). آرى، آن كس كه وجودش از هر نظر خالص شده و كار او تعليم و تربيت است، به منزله معدن فناناپذيرى است كه دائما جواهرات و فلزات گرانبها از آن استخراج مى‏كنند و در برابر طوفانهاى شرك و گناه، و وسوسه‏هاى شياطين جنّ و انس، كه به سوى جامعه انسانى مى‏وزد، همچون كوهى است كه در قرآن مجيد «ميخ زمين» شمرده شده، زيرا كوهها از يك سو، طوفانها را در هم مى‏شكنند و مردمى را كه در پناه آنها هستند، در امان مى‏دارند و از سوى ديگر، در برابر زلزله‏ها كه دائما از درون زمين برمى‏خيزد، مقاومت مى‏كنند و پوسته زمن را-  جز در موارد نادرى-  از لرزشهاى مداوم، محفوظ نگه مى‏دارند. قرآن مجيد به هنگام بيان نكات توحيدى در جهان آفرينش مى‏فرمايد: أ لم نجعل الأرض مهادا. و الجبال أوتادا، آيا زمين را گاهواره و استراحتگاه و كوهها را ميخ‏هاى زمين قرار نداديم». به يقين، اگر كوهها نبودند و ريشه‏هاى آنها همچون حلقه‏هاى به هم پيوسته زره، اطراف زمين را فرانمى‏گرفت، زمين گاهواره و استراحتگاه انسان نمى‏شد، به علاوه طوفان‏هاى شن، محيط زندگى انسان را همچون درون كويرها، غير قابل زيست مى‏نمود و آرامش را به كلّى سلب مى‏كرد. از اين گذشته، آبيارى زمين‏هاى خشك كه توسط ذخاير كوه‏ها (برف‏هايى كه بر آنها انباشته مى‏شود و چشمه‏هايى كه درون آنها است) صورت مى‏گيرد، از ميان مى‏رفت و مطلقا آرامشى وجود نداشت.

پيام‏امام      ج 3          صفحه‏ى 601     

به تعبير ديگر: مجازات‏هاى الهى هرگز جنبه انتقام‏جويى ندارد، بلكه هدف از آن، تعليم و تربيت و عبرت است، ولى متأسّفانه گوش شنوا و چشم بينا كه حق را بشنود و صحنه‏هاى عبرت‏آموز را درست بنگرد، تا مايه بيدارى دلها شود، بسيار كم است.

پيام‏امام      ج 3          صفحه‏ى 655     

مى‏دانيم براى رسيدن به نتيجه مطلوب در هر كار، دو چيز لازم است: «شايستگى محل» و «تربيت و مديريت صحيح» به تعبير ديگر: قابليّت قابل، و فاعليّت فاعل.

پيام‏امام      ج 3          صفحه‏ى 655     

در تربيت نفوس انسانى نيز همين اصل حاكم است، تا واعظى از درون نباشد و انصاف و حق‏جويى و حق‏طلبى بر روح انسان حاكم نگردد، از واعظهاى برون، كارى ساخته نيست. به همين دليل «ابوجهل» ها و «ابولهب» ها از كنار چشمه جوشان وحى، تشنه بازمى‏گشتند، ولى «اويس قرن» ها با يك اشاره، به سر مى‏دويدند.

ترجمه‏استناد(فارسى)             صفحه‏ى 136     

پس قسم ياد كرد كه آن كتاب را جز در اصفهان روايت نكند. او را آثار ارزنده ديگرى نيز هست كه ارباب تراجم آنها را به تفصيل ذكر كرده‏اند. وى در كوفه ميان قبيله خود «ثقيف» تربيت شد. اين كتاب براى نخستين بار توسط مرحوم استاد بزرگوار سيد مير جلال الدين محدث به سال 1395 ه. ق-  1354 ه. ش از نسخه‏اى كه متعلق به كتابخانه شخصى ايشان بوده است با حواشى و تحقيقات ارزنده‏اى در سلسله انتشارات انجمن آثار ملى ايران به شماره 114 در دو جلد به انضمام تعليقات چاپ گرديد. و شرح نسخه كتاب و چگونگى آن را در مقدمه «الغارات» به تفصيل ذكر كرده‏اند.

ترجمه‏اعلام‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 40     

محمد بن ابى بكر عبد اللّه بن عثمان. مادرش اسماء بنت عميس خثعمى است. در حجة الوداع در ذى الخليفه هنگامى كه مادرش به حج رفته بود او را بزاد. عايشه به او ابو القاسم مى‏گفت. پس از مرگ ابو بكر، على (ع) با مادرش ازدواج كرد. محمد در جنگ جمل همراه على بود و در صفين نيز حضور داشت. محمد بن ابو بكر از جمله كسانى بود كه در محاصره عثمان شركت داشت و براى كشتنش داخل خانه او شد. امام على (ع) در باره او فرمايد: «محمد پسر من از پشت ابو بكر است». پس از كشته شدن مالك اشتر، امام او را به مصر فرستاد. بر معاويه گران آمد و عمرو بن عاص را به جنگ او فرستاد. عمرو بن عاص به سوى او حركت كرد و پس از جنگى كه در ميانشان در گرفت محمد بن حنفيه شكست خورد و در خرابه‏اى پنهان شد. او را از آنجا بيرون آوردند، كشتند و در شكم الاغ مرده‏اى نهاده سوزانيدند پاره‏اى گفته‏اند كه سر از تنش جدا كرده به نزد معاويه بن ابى سفيان در دمشق بردند و در شهر گردانيدند و او نخستين كسى است در اسلام كه سرش را چنين بگردانيدند. عايشه چون از خبر قتل برادرش آگاه شد بسيار غمگين شد و فرزندان و خانواده‏اش را به نزد خود آورد و تربيت ايشان را بر عهده گرفت.

ترجمه‏روان‏نهج..(ارفع)             صفحه‏ى 10      

هر كه مرورى بر خطبه‏ها و نامه‏ها و كلمات قصار نهج البلاغه داشته باشد، به اين باور مى‏رسد كه حضور نهج البلاغه در بين خانواده‏ها چه قدر ضرورى و سازنده است. در واقع بايد گفت نهج البلاغه در محيط خانواده‏ها مهجور واقع شده است، چه مانعى دارد در كنار قرآن و كتاب دعا و رساله عمليه كتاب شريف نهج البلاغه به عنوان كتاب تربيت و اصلاح درون و بيرون انسانها حضور داشته باشد. آرى، در هر خانه‏اى كه نهج البلاغه هست و اهل خانه با آن مأنوسند كانون خانواده لبريز از صفا و صميميت و فضايل اخلاقى است. زيرا كه انسان با خواندن نهج البلاغه در مى يابد كه فرا گيرى علم اخلاق و حكمت عملى براى همه واجب و الزامى است چنانكه انبياء و ائمه (عليهم السلام) از آن مستثنى نبودند.

ترجمه‏روان‏نهج..(ارفع)             صفحه‏ى 12     

شيخ (عليه الرحمة) از جا برخاست و سلام كرد، فاطمه پاسخ داد و گفت: «يا شيخ علّمهما الفقه» اى شيخ به اين دو فرزندم فقه بياموز. شيخ گريه كرد و خواب خود را براى مادر آن بزرگواران تعريف كرد و تعليم و تربيت آن دو را به عهده گرفت پدر سيد شريف رضى ابو احمد حسين بن موسى ملقب به طاهر و داراى رتبه نقابت بود. مقام نقابت عبارت بود از حفظ و نگهدارى آمار خانواده‏هاى سادات، نظارت بر مسائل اخلاقى، ممانعت از بى حرمتى به قانون رسول اللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله)، احقاق حقوق، مراقبت بر ازدواج زنان و دختران، اجراى عدالت و نظارت بر موقوفات كه از مجموع، اين معنا به دست مى‏آيد كه نقابت همان مقام رهبرى و زعامت بر مسلمين است.

ترجمه‏روان‏نهج..(ارفع)             صفحه‏ى 999     

و در همه كارها خود را به خدا سپار كه پناهگاهى استوار و جايگاهى نيرومند است. درخواست خود را فقط به خدا اختصاص بده كه عطا كردن و محروم ساختن هر دو به دست اوست. در كارهايت از خداوند زياد طلب خير كن و در باره وصيت من خوب فكر كن و روى از آن برنگردان كه بهترين گفته سخنى است كه منفعت داشته باشد و بدان در علمى كه منفعت نباشد خيرى نخواهد بود و كسى هم از علمى كه آموختن آن سزاوار نيست نفعى نمى‏برد. اى پسرم: وقتى خود را پير و فرتوت يافتم و مشاهده كردم كه ناتوانى و سستى من رو به افزايش است به وصيت كردن خويش براى تو شتافتم. فضايلى را در آن بازگو نمودم تا قبل از آنكه مرگ به سراغم آيد به تو گفته باشم آنچه در خاطر دارم تا هنوز بدنم ضعيف نشده به تو برسانم و يا قبل از آنكه بعضى از خواهشهاى نفس و فتنه‏هاى دنيا بر تو غالب گردد. و آن گاه چون شترى باشى نافرمان و سركش فرزندم: به تحقيق قلب كودك و جوان همانند زمين باير است، هر آنچه در آن بكارند مى‏پذيرد بنا بر اين من تلاش كردم كه ترا ادب كنم قبل از آنكه دلت قساوت يابد و عقلت مشغول شود تا فكر و رأى محكم خود را به كار برى و از آنچه اهل تجربه به دست آورده و آموخته‏اند استفاده كنى و رنج و زحمت به دست آوردن و آموختن از تو برداشته شود. بنا بر اين آنچه براى ما از ادب و تربيت فراهم آمد براى تو بدون رنج رسيد و آنچه براى ما تاريك و مخفى بود براى تو آشكار گرديد. پسرم: من گر چه به اندازه مردم پيشين عمر نكرده‏ام ولى در كارهايشان نظر كردم و در باره سرگذشتشان مطالعه نمودم و در آثارشان سير كردم تا اين كه مثل يكى از آنها شدم، بلكه با اطلاعاتى كه از زندگى آنها به دست آوردم گويى كه با اولين و آخرين آنها بوده‏ام. در اين نگرش روشنايى را از تاريكى مشاهده كردم و سودمند را از چيزى كه زيان‏آور است شناختم. و براى تو از هر چيز، پاكيزه آن را انتخاب كردم و شايسته آن را برگزيدم. و مجهول آن را از تو دور داشتم و به كار تو همانند پدرى مهربان اقدام نمودم و در تعليم و تربيت تو همت گماشتم و به اين نتيجه رسيدم كه تلاش من براى جوانى تو كه داراى نيت پاك و نفس پاكيزه هستى مفيد است و تصميم گرفتم ابتدا كتاب خدا را به تو بياموزم و تأويل آن را برايت شرح دهم و شريعت اسلام و احكام آن را از حلال و حرام بر تو آشكار سازم در حالى كه براى آموختن از غير كتاب خدا استفاده نكنم. سپس از آن ترسيدم كه چيزى كه تو در كار مردم شبهه انداخته و باعث اختلاف شده از هواى نفسانى و انديشه‏هاى غلط براى تو نيز كار را مشتبه كند. و هر چند آگاه ساختنت را از آن دوست نداشتم ولى محكم كردن آن را سزاوارتر دانستم تا اين كه ترا به حال خويش واگذارم و ترا به ورطه نابودى رها كنم. اميدوارم كه پروردگار ترا توفيق نيكبختى عطا فرمايد و راه رشد و تعالى را به تو نشان دهد بنا بر اين ترا به اين وصيت سفارش مى‏نمايم. پسرم بدان: آن چيزى كه در اين وصيت بيشتر علاقمندم بدان عمل كنى ترس از خداست و به آنچه خداوند بر تو واجب فرموده كفايت نمايى و آنچه را كه در گذشته پدران و اجداد صالح تو از خاندانت بجا آوردند تو نيز انجام دهى. كه آنها انديشيدن در باره نفس خويش را به همان گونه كه تو بر نفس خويش مى‏نگرى وانگذاشتند و فكر كردند همان طور كه تو فكر مى‏كنى و بالأخره بدانجا رسيدند كه هر چه را شناختند به كار بستند و از هر چه بدان مكلّف نبودند امساك نمودند و اگر نفس تو قادر به پذيرش اين معنا نيست و مى‏خواهد كه هر چه آنها دانستند بداند پس تلاش كن كه مطالبه تو بر اساس فهم و دانستن باشد، نه اين كه به ورطه شبهه‏ها افتى و به خصومتها و درگيريها مبتلا شوى.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 127     

بايد بدانى كه قصد ما اين نيست كه تنها با به دست آمدن عقل بى نيازى مطلق حاصل مى‏شود. بلكه به قيدى ديگر نيازمند است كه با آن نتيجه عقل كه از لطف ازلى طلب مى‏شود، به دست مى‏آيد و آن قيد اين است كه به تربيت و اصلاح نيروهاى بدنى توجه نمايد و آن را فرمانبردار نيروى عقلانى بسازد. و بر حسب امر و نهى عقل در آن نيروها تصرّف كند چون اگر چنين نكنى شيرينى ميوه عقل از آلايش تلخيهاى حاصله از فرمانبردارى نيروهاى بدنى، پاك نمى‏شود و به خاطر ناگواريهايى كه از پيروى هواى نفس پديد مى‏آيد هيچ لذتى برايت از ناگوارى، خالص نمى‏شود. خدا توفيق بخش ماست و بر مغلوب ساختن شيطان از او كمك مى‏خواهيم كه او ما را كفايت مى‏كند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 190     

شارح گويد: نسب چيزى است كه انسان بدان نسبت داده مى‏شود كه عبارت از پدران او يا شاخه‏اى از پدرانش است يا كمالى روحانى يا جسمانى مى‏باشد، و اشتقاق ادب از مأدب است و آن فراخواندن مردم به غذاست و مقصود از آن در اين جا همان است كه از معناى رياضت در قسم اوّل فهميدى، و آن اين است كه شناختى هر گاه براى نيروى حيوانى كه در انسان سر چشمه ادراكها و كارهاى جزيى است ملكه اطاعت از دستورات نيروى عقلانى نباشد مانند حيوانى است كه تربيت نشده باشد و شهوت و خشم اين حيوان او را فرا مى‏خواند و اين دعوت بر حسب اين است كه نيروى خيال و واهمه آن دو (شهوت و خشم) را بر مى‏انگيزاند به آنچه متذكّر مى‏شوند، و بر حسب آنچه حواس ظاهرى، آن دو (شهوت و خشم) را به امور ملايم و مطابق ميل حيوان مى‏كشاند پس حركات گوناگون حيوانى را بر اساس آن عوامل انجام مى‏دهد و در به دست آوردن مقاصد خود بر نيروى عقلانى حاكم و مسلّط مى‏شود در نتيجه به صورت نفس امّاره در مى‏آيد و نيروى عاقله فرمانبردار او مى‏شود امّا اگر نيروى عقلانى را با جلوگيرى كردن امور خيالى و موهومى و احساسها و كارهايى كه نيروى شهوت و خشم را به كار ناشايست بر مى‏انگيزد ادب كند، و به آنچه خواسته عقل عملى است مجبور نمايد به صورتى در مى‏آيد كه فرمانبردار او شود و در خدمت آن قرار گيرد و دستوراتش را اطاعت كند و زير سايه پرچمهايش حركت نمايد و معناى نيكويى ادب به اين صورت محقّق مى‏شود. و چون مطالب ياد شده را شناختى بايد بدانى كه اگر چه آدمى در منسوب بودن به پدران و ريشه‏هاى كريم مباهات مى‏كند لكن دانستى كه اين افتخار، باليدنى خيالى است كه نشان دوست داشتن دنياى فناپذير مى‏باشد و مستلزم آن است كه به كمال يا كمالاتى شرافت يابد كه براى كسى كه بدان شرافت دست يافته است حاصل نشده (گذشتگانى كه آدمى به علم و قدرت و شوكت آنها فخر مى‏كند) بلكه در ميان گذشتگان كسانى كه به آن شرف منسوب بوده‏اند از خودشان تجاوز نكرده است بلكه بزرگوارانه‏ترين ريشه و تبارى كه آدمى بدان منسوب مى‏شود ادب است چون موجب خير هميشگى است و انسان را به خوشبختى پايدار مى‏رساند، و بلندى مقام و بزرگى حقيقى بدان حاصل مى‏شود، دليل اين كه امام (ع) كلمه را به لفظ كرم اختصاص داد نه چيز ديگر اين است كه حضرت در اين جا تبار و ريشه را توضيح مى‏دهد، و عربها ريشه‏ها و پدرانى را كه فرزند نجيب تربيت مى‏كنند به كرم اختصاص مى‏دهند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 195     

شارح گويد: غنيمت همان فئ است «غنيمتى كه در جنگ گرفته مى‏شود»، و امام (ع) در اين جا آن را در به دست آوردن ستايش و پاداش و غير آن از خوبيها به كار برده است، دليل اين كه گفتار، خير ناميده شده اين است كه هر چه وسيله‏اى براى كار خير باشد خير است، اگر چه نسبت به آنچه وسيله خير است امر عرضى باشد، مقصود امام (ع) از اين كلمه اين است كه با دعاى مورد اطمينانش خواستار نزول رحمت الهى مى‏شود و آن دعا در مورد بنده‏اى كه زبانش را نگاه دارد و اختيار آن را به عقل دهد كه جز به خير سخن نگويد، ردّ نمى‏شود و روشن شود كه بهترين سخن آن است كه مربوط به اصلاح كردن امر معاد يا چاره انديشى زندگى باشد به گونه‏اى شايسته كه قانون عدالت در آن رعايت شود و اين فضيلت عدالت كه پيش از اين بيان شد خواسته شد چون هر گاه چنان كند سخن گفتن از ساكت ماندن برايش بهتر است زيرا با آن كار بهره دنيا و آخرت برايش حاصل مى‏شود و خوشبختى دو جهان را به دست مى‏آورد سپس امام (ع) در آن مطلبى گنجانده است كه هر كس نمى‏تواند قصد سخن خير كند بلكه در سخنش هنگام تكلم به جايى مى‏رسد كه به گفتار دروغ و نادرست و بيهوده و آزار دهنده و غير آن كه رذيلت است مى‏رسد، سخنانى كه خيرى ندارد و نشأت گرفته از انديشه نيست و دوام ندارد و فقط از استوار نبودن عقل و كم خرديش سر مى‏زند، چون بجاست كه سخن را طورى به كار برد كه جهات مصلحت در آن باشد پس از سخن گفتن ساكت شود چون با خاموشى سلامتى دنيا و آخرت را به دست مى‏آورد و سلامتى يكى از دو بهره مى‏باشد، امّا سلامتى در دنيا به اين دليل است كه بيشتر از كسانى كه ادّعا دارند عقلشان كامل است و به همه فضيلتها منسوب مى‏باشد خورشيد پاكى بر جانهايشان مى‏تابد و وجود آنان به آرايش حق شادمان مى‏شود پس نيروهاى حركت دهنده را رها مى‏كنند و رازهايشان را در الفاظ و رموزى آشكار مى‏نمايند كه فهم مردم عالم از آن ناتوان مى‏باشد و معتقدند كه با ظاهر دين مخالفت دارد در نتيجه زبانهايشان همچون داس شاخ و برگ هستى آنان را بدرود و سخنان آنان موجب كشته شدنشان شود و اگر خاموش مى‏ماندند و پرده‏هاى آن رازها را نمى‏دراندند البتّه آنچه به آنان رسيده، نمى‏رسيد، و هر گاه حالت خردمندان و راز داران الهى چنان باشد پس چه گمان مى‏برى به باقى مردم عوام و كسى كه به آداب شرعى تربيت نشده و آزمايشهاى مفيد اخلاقش را نرم نكرده است پس براى آنان و امثال آنها سزاوار آن است كه يك حرف هم نگويند چون بيشتر سخنشان بدون تفكر و انديشه است و اگر از روى انديشه هم باشد انديشه‏اى فاسد است، امّا سلامتى در آخرت اين است كه هر شخصى از آنچه ياد كرديم يعنى سخنى كه از درجه اعتبار ساقط است خاموش بماند و با ساكت ماندنش از به دست آوردن صفات پست و صورتهاى كاستى زا و ناقص با تمرين كردن آن سخن و عادت كردن به اجرا و گفتگوى آن سالم بماند و از كيفر آخرت در امان، و در سخن همه پيامبران و حكيمانى كه در حكمت رسوخ كرده‏اند خاموشى ستوده شده است تا از سخن گفتن به آنچه بهره‏اى ندارد و به گوينده‏اى خيرى نمى‏رسد بپرهيزد و پافشارى بر لزوم سكوت كرده‏اند بويژه در برابر شاهان و آنهايى كه توان و قدرت كيفر گرفتن دارند چون در سخن گفتن گول زدن نفس است مگر كسى كه ملكه سخن گفتن خير برايش حاصل شده باشد.

أعلام‏نهج‏البلاغة(السرخسي)             صفحه‏ى 214     

من قنع فان قلبه لا يميل الى المال و عينه لا يلتفت اليه، و من رأى خصاصتهم: أي فقرهم و شاهد رثاثة حالهم، و اخلاق ثيابهم، و استرقاعهم أو سمع بها ناد من ذلك.

الأمثال‏والحكم             صفحه‏ى 46     

و لم يكن جدّ أعظم من جدّه، و لا وقار أتمّ من وقاره، و ما هزل قطّ، و لا لعب، و لا فارق الحقّ و النّاموس الدينيّ سرّا و لا جهرا و كيف يكون هازلا، و من كلامه المشهور عنه: «ما مزح امرؤ مزحة إلّا و مجّ معها من عقله مجّة» و لكنّه خلق على سجيّة لطيفة، و أخلاق سهلة، و وجه طلق، و قول حسن، و بشر ظاهر و ذلك من فضائله و خصائصه الّتي منحه اللّه بشرفها، و اختصّه بمزيّتها... و أنت تجد التّناقض في كلامه، حيث قال: أصل ذلك كلمة قالها عمر، ثمّ يقول: لم نجد، من خلق اللّه، عدوّا و لا صديقا، روى عنه شيئا من هذا الفن. فهل ما قاله عمر فيه عليه السّلام كذب أو صدق و هل هو عدوّ أو صديق.. بلى هي كلمة، تقال حتّى تصرف الوجوه عنه عليه السّلام، كما كانت كلمته عند انتشار موت الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أنّه لم يمت، و من قال: إنّه قد مات، ضربته بسيفي، حتّى جاء أبو بكر فقال: من كان يعبد محمّدا فقد مات.. ثمّ تلا قوله تعالى: أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ.... كلمة يقولها المصلحيّون السّياسيّون، يصرفون وجوه النّاس عمّن لا يريدونه، و إن أراده اللّه و رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و الحديث ذو شجون. و في الكلام العلويّ بيان خصائص ابن العاص: إذا قال كذب، و إذا وعد أخلف و إذا يسأل يبخل، و إذا سأل ألحف، خائن قاطع الإلّ: أي العهد، بائع الدّين بدنيا غيره و ألف رذيلة أخرى فيه.

الأمثال‏والحكم             صفحه‏ى 252     

و في عينيك ترجمة أراهاتدلّ على الضّغائن و الحقودو أخلاق عهدت اللّين فيهاغدت و كأنّها زبر الحديدو قد عاهد تني بخلاف هذاو قال اللَّه: أَوْفُوا بِالْعُقُودِ

الأمثال‏والحكم             صفحه‏ى 407     

مثل سائر على الألسن في خطبة الإمام عليه السّلام لمّا بويع بالمدينة: «... ألا و إنّ بليّتكم قد عادت كهيئتها يوم بعث اللَّه نبيّه، و الّذي بعثه بالحقّ، لتبلبلنّ بلبلة، و لتغربلنّ غربلة......». البليّة و البلوى و البلاء واحد و الجمع البلايا. و لها معنيان: أحدهما: إخلاق الشّي‏ء. و الثّاني: نوع من الاختبار، و يحمل عليه الإخبار أيضا. قال الخليل: بلي يبلي فهو بال و البلى مصدره، و إذا فتح فهو البلاء. و قال قوم: هو لغة، و أنشد:

اختيارمصباح‏السالكين             صفحه‏ى 94     

و قوله: فمنى الناس اى: ابتلوا، و استعار لفظ الخبط و الشماس و هو: نفار الدابة و التلوّن، و الاعتراض و هو المشى في عرض الطريق لما كان يقع من تغيّر اخلاق الرجل و اختلاف حركاته، كالفرس الذى لم يرض، و قيل: اراد ما ابتلى به الناس من تفرّق الكلمة و اضطراب الامر لذلك بعد رسول اللّه عليه السلام. و المدّة: مدّة البلاء و شدّة المحنة لفوات حقّه.

اختيارمصباح‏السالكين             صفحه‏ى 248     

و قد تقدّم مختارها قال السيّد: قد تقدّم مختار هذه الخطبة الّا انّنى وجدتها فى هذه الرواية على خلاف ما سبق من زيادة او نقصان فأوجبت الحال إثباتها. اقول: الحسير الذى اعيا فى طريقه. و قوله: يحسر، الى قوله: لا خير فيه: بعض مكارم اخلاق الرسول عليه السلام من الشّفقة على الخلق، و منجاتهم: هداهم بالاسلام الذى هو محلّ نجاتهم من عذاب اللّه. و محلّتهم: مقامهم من الدين و الملك. و بوّأهم: اقامهم ذلك المقام. و أوصلهم: ايّاه. و الرّحا: القطعة من الارض تستدير و ترتفع على ما حولها، و استعار لفظها لحالهم باعتبار اجتماعهم و ارتفاعهم على غيرهم. و الضمير فى ساقتها: للعرب. و حذافيرها: جميعها. و استوثقت: انتظمت فى دخول الاسلام. و استعار لفظ البقر: لتفريق الباطل عن الحق، و تميّزه منه، و لفظ الخاصرة: ترشيحا للاستعارة، و باقى الفصل ظاهر مما مرّ.

اختيارمصباح‏السالكين             صفحه‏ى 462     

أنا وضعت فى الصّغر بكلا كل العرب، و كسرت نواجم قرون ربيعة و مضر، و قد علمتم موضعى من رسول اللّه-  صلّى اللّه عليه و آله و سلّم-  بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة، وضعنى فى حجره و أنا وليد يضمّنى إلى صدره، و يكنفني فى فراشه، و يمسّنى جسده، و يشمّنى عرفه، و كان يمضغ الشّى‏ء ثمّ يلقمنيه، و ما وجد لى كذبة فى قول، و لا خطلة فى فعل، و لقد قرن اللّه به، صلّى اللّه عليه و آله، من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم، ليله و نهاره، و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل أثر أمّه، يرفع لى فى كلّ يوم من أخلاقه علما، و يأمرنى بالاقتداء به، و لقد كان يجاور فى كلّ سنة بحراء، فأراه و لا يراه غيرى، و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الإسلام غير رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و خديجة، و أنا ثالثهما، أرى نور الوحى و الرّسالة، و أشمّ ريح النّبّوة. و لقد سمعت رنّة الشّيطان حين نزل الوحى عليه، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقلت: يا رسول اللّه، ما هذه الرّنة فقال: «هذا الشّيطان أيس من عبادته، إنّك تسمع ما أسمع، و ترى ما أرى، إلّا أنّك لست بنبىّ، و لكنّك وزير، و إنّك لعلى خير». و لقد كنت معه، صلّى اللّه عليه و آله، لمّا أتاه الملأ من قريش، فقالوا له: يا محمّد، إنّك قد ادّعيت عظيما لم يدّعه آباؤك و لا أحد من بيتك، و نحن نسألك أمرا إن أجبتنا إليه، و أريتناه علمنا أنّك نبىّ و رسول، و إن لم تفعل علمنا أنّك ساحر كذّاب. فقال صلّى اللّه عليه و آله: و ما تسألون قالوا: تدعو لنا هذه الشّجرة حتّى تنقلع بعروقها و تقف بين يديك. فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّ اللّه على كلّ شي‏ء قدير، فإن فعل اللّه لكم ذلك أ تؤمنون و تشهدون بالحقّ قالوا: نعم، قال: فإنّى سأريكم ما تطلبون، و إنّى لأعلم أنّكم لا تفيئون إلى خير، و إنّ فيكم من يطرح فى القليب، و من يحزّب الاحزاب، ثم قال صلّى اللّه عليه و آله: يا ايّتها الشجرة إن كنت تؤمنين باللّه و اليوم الآخر و تعلمين أنّى رسول اللّه فانقلعى بعروقك حتّى تقفى بين يدىّ بإذن اللّه. و الّذى بعثه بالحقّ لانقلعت بعروقها و جاءت و لها دوىّ شديد، و قصف كقصف أجنحة الطّير، حتّى وقفت بين يدي رسول اللّه، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، مرفوفة، و ألقت بغصنها الأعلى على رسول اللّه، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و ببعض أغصانها على منكبى و كنت عن يمينه صلّى اللّه و آله و سلّم، فلمّا نظر القوم إلى ذلك قالوا علوّا و استكبارا: فمرها فليأتك نصفها و يبقى نصفها، فأمرها بذلك فأقبل إليه نصفها كأعجب إقبال و أشدّه دويّا، فكادت تلتفّ برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقالوا كفرا و عتوّا: فمر هذا النّصف فليرجع إلى نصفه كما كان، فأمره، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فرجع فقلت أنا: لا إله إلّا اللّه، فإنّى أوّل مؤمن بك يا رسول اللّه، و أوّل من أقرّ بأنّ الشّجرة فعلت ما فعلت بأمر اللّه تصديقا بنبوّتك و إجلالا لكلمتك، فقال القوم كلّهم: بل ساحر كذّاب عجيب السّحر خفيف فيه، و هل يصدّقك فى أمرك إلّا مثل هذا (يعنونني) و إنّى لمن قوم لا تأخذهم فى اللّه لومة لائم: سيماهم سيما الصّدّيقين، و كلامهم كلام الأبرار، عمّار اللّيل و منار النّهار، متمسّكون بحبل القرآن، يحيون سنن اللّه و سنن رسوله، لا يستكبرون و لا يعلون و لا يغلّون، و لا يفسدون: قلوبهم فى الجنان، و أجسادهم فى العمل. اقول: اهل البغى: أهل الشام.

نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 17:22 | لینک  | 

    

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 55     

دين حق چون براى تربيت كامل انسانى است تا وقتى كه درست و كامل و بدون زياد و كم اجراء مى‏شد، بهترين محيطهاى تربيتى را ايجاد مى‏نمود و مردمى كه در آن محيط تربيت مى‏شدند انسان به تمام معنى بودند، يعنى همه قوى و غرايزشان درست به كار مى‏افتاد. ده سالى كه در زمان رسول اكرم (صلّى اللّه عليه و آله) محيط مدينه محيط تربيتى قرآن گرديد، بزرگترين و جامع‏ترين مردان را تربيت نمود، از همان شهرى كه هيچ مؤسسه علمى و مدرسه‏اى در آن نبود و مردمى كه از معارف عصر خود بيخبر بودند و در بنايى كه از چهار ديوار سنگى بدون سقف بالا آمده بود و فرش آن ريگهاى پاك صحرا بود، صدها مردمى كه آشنا به اسرار مبدأ و معاد و رموز خلقت و در عين حال علماى اجتماع و فرماندهان لشكرى بودند، خارج شد. صفحات تاريخ شاهد تمام افكار و اخلاق و اعمال آنها است، اسرار قرآن را با جان و دل فرا گرفتند و دقيقترين رموز سوق الجيشى را در جنگ‏هاى با دول قديمى روم و ايران به كار بردند و بهترين اجتماعات را فراهم آوردند، اين بناى ساده كه بعد مسجد ناميده شد، هم مدرسه فلسفه عالى بود و هم ستاد ارتش و دانشكده حقوق. پس از رحلت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) بواسطه نبودن سرپرست تربيتى كامل براى مسلمانان و سرعت سيرى كه در فتوحات و لشكركشى گرفته بودند، متدرجا جنبش علمى و حب معرفت خاموش مى‏شد و مبدأ حماسى و مقاومت تقويت مى‏يافت، و در زمان خليفه سوم بواسطه فتوحات و اموال بى‏حسابى كه به دست عرب آمد مبدأ شهوانى و حب مال هم به سركشى و تاخت و تاز در آمد.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 57     

معلومات مخصوص و اخلاق و عادات اجتماعى در روحيه اشخاص محيط خاصى ايجاد مى‏كند كه متدرجا انسان جز چهار ديوار روحيه خود كه از همان افكار و عادات بالا آمده محيط ديگر را نمى‏بيند و عمرى از همه چيز و همه جا بواسطه زندان نفسيات خود بيخبر است و گمان مى‏كند با خبر است، يا معلومات و عادات خاص مانند شيشه‏هاى الوان است كه روپوش عقل و فطرت آزاد انسان مى‏شود و انسان همه موجودات را به همان رنگ مى‏بيند. يك نفر فيلسوف يا فقيه يا مهندس يا عالم طبيعى يا كسى كه در محيط اجتماعى خاص به وجود آمده، در محيط فكرى و عادى خود وامانده همه عالم را به رنگ محيط مخصوص مى‏بيند و هر مشكل علمى و عملى را با افكار و معلومات خود مى‏خواهد از سر راه بردارد، به عبارت ديگر، بيشتر مردم به جاى آنكه معلومات را زير پاى عقل گذارند و خود را به سطح بالاترى رسانند، در ميان معلومات خود وامانده مى‏شوند و بسا در كوچكترين مشكلات روزانه قدرت تشخيص ندارند.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 58     

عرب چون مدرسه و معلومات نداشت و داراى تشكيلات اجتماعى راكد نبود، پس محيط فكرى و اجتماعى هم نداشت، بنا بر اين افكار و عادات و اخلاقى كه آثار محيطهاى اجتماعى است، در عرب نبود و پر و بال فكرش به رشته‏هاى معلومات محدود بسته نشده بود و مغزش بواسطه فشار خيالات و فرضيه‏هايى كه به نام علم هميشه رايج است و يك هزارم آن با واقع و حقيقت مطابق نيست فرسوده نگرديده بود، به اين جهت پس از رسيدن پرتو وحى، عقلشان مشتعل شد. به همين علت پس از فتوحات و تماس با ملل متمدن و درس خوانده دنيا حكومت معنوى خود را از دست ندادند، و در مطالب علمى و سياسى و حقوقى ابتكار داشتند. با توجه به اين حقيقت، مورد تعجب نيست كه امير المؤمنين بر منبر كوفه مباحث مشكل توحيد و معاد و خلقت را با آن بلاغت سرشار و جمله‏هاى رسا بيان نموده باشد و مردم را با نداشتن مقدمات علمى به نتايج اساسى رسانده باشد، اگر چه همه آن مردم به كنه مطالب آن حضرت نمى‏رسيدند، ولى هر كس فراخور استعداد خود بى بهره نمى‏ماند و بواسطه دلباختگى به بلاغت الفاظ و مطالب آن، به زودى حفظ مى‏نمودند و نويسندگان يادداشت مى‏كردند و به اطفال خود در خانه و مسجد مى‏آموختند و براى بازماندگان نفيس‏ترين سرمايه مى‏اندوختند. گاهى امير المؤمنين را بالاى همان منبر مى‏نگريد كه با بيانات رسا از برابر چشم شنوندگان پرده‏هاى ضخيم زمان را بر مى‏دارد و آينده دور را بدانان نزديك مى‏كند و پيشامدهاى هولناك و جنگ‏هاى خانمانسوز و انقلابهاى بزرگ را مى‏نماياند و آثار نيك و بد اعمال گذشتگان را در آيينه زندگانى آيندگان نشان مى‏دهد، و تأثير اعمال و اخلاق را در سعادت و شقاوت ابدى انسان و خطرات پيروى از شهوات و آمال را در تمام مراحل زندگانى تشريح مى‏كند، و ادوار خلقت انسان را از ابتداى تكوين و حالات زمان احتضار و ظهور ملكات و اعمال را پس از مرگ و اوضاع و گردنه‏هاى عوالم برزخ و چگونگى حشر عمومى و قيامت كبرى را جزء به جزء بيان مى‏نمايد.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 59     

بسا در همان دل شب با ياران اهل راز خود نشسته در به روى اغيار بسته، اسرار سلوك و سير نفس و موانع راه را مو به مو بيان مى‏نمايد و مردم را به حسب اخلاق و اوصاف به دسته‏هايى تقسيم مى‏كند و عواقب و پايان كار هر دسته را روشن مى‏نمايد.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 87     

در قسمت ششم: اشاره به حقيقت حجّ فرموده كه دروازه بهشت و تذكّريست از نشانهاى موقعيّت اوليه آدم قبل از هبوط، تا با انجام مناسك حج سر منزل اول را متذكر شود، و حقيقت خود را كه بواسطه رنگهاى محيطى و تأثيرات ميراثى و اجتماعى و لباسهاى تصنعى فراموش شده به ياد آرد: اين ساختمان و اساس را خداوند قبله قرار داد و توجه بدان را واجب كرد تا آدمى نقشه زندگى خود را از روى آن ترسيم كند، و هدف خلقت خود را به فراموشى نسپارد و چون تشنه‏كامان و بى‏پناهان بدان خانه روى آرد. اين خانه و مناسكش نشانه‏هاييست كه انسان را از تحت تأثير مؤثّرات مختلف آزاد مى‏نمايد، تا فقط در برابر قدرت و عزّت خداوند خاضع شود. مردمى را خداوند برگزيده كه داراى گوش شنوا و چشم بينا و هوش سرشارند تا دعوت خدا و بانگ انبياء را در اين بيابان آرام بشنوند، در خانه و كوه و سنگ و فراز و نشيب آن موقف انبياء و مردان اصلاح را بنگرند. و خود را به ملائكه طواف كننده كه مدبّران جهانند شبيه كنند تا متدرّجا خود به اخلاق و كردار ملك شوند. در اين سفر سودهايى از درك حقايق و آشنايى به اسرار و رموز و قوّت ايمان و عزم به دست آرند، تا از آلودگان به محيطهاى پست و بيخبران از خبرهاى بزرگ دستگيرى كنند. اين حجّ را خداوند مانند پرچم بزرگ اسلام قرار داد تا مسلمانان بدان نگران باشند و در تحكيم آن بكوشند، و پناهگاهى از غفلتها و لغزشهاست كه همه آتشها از اين دو افروخته مى‏شود. خداوند آن را فريضه واجب قرار داد و اعزام نمايندگان اسلامى را بدين دربار هر سال سرنوشت ساخته است.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 314     

الف-  «أنساب الاشراف» للبلاذري: 455-  حدّثني يحيى بن معين، حدّثنا سليمان بن داود الطيالسي، أنبأنا شعبة بن الحجّاج، أنبأنا محمّد بن عبيد اللّه الثقفي، قال: سمعت أبا صالح يقول: شهدت عليّا و وضع المصحف على رأسه حتى سمعت تقعقع الورق فقال: «اللّهمّ إنّي سألتهم ما فيه و منعوني ذلك، أللّهمّ إنّي قد مللتهم و ملّوني، و أبغضتهم و أبغضوني، و حملوني على غير خلقي و على أخلاق لم تكن تعرف لي، فأبدلني بهم خيرا منهم، و أبدلهم بي شرّا منّي، و مث قلوبهم ميث الملح في الماء». (ج 2، حديث 455، ص 4-  383).

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 396     

قال السّيّد، رضي اللّه عنه: و هذه الخطبة ربّما نسبها، من لا علم له، إلى معاوية، و هي من كلام أمير المؤمنين عليه السّلام الّذي لا يشكّ فيه، و أين الذّهب من الرّغام و أين العذب من الأجاج و قد دلّ على ذلك الدّليل الخرّيت و نقده النّاقد البصير: عمرو بن بحر الجاحظ، فإنّه ذكر هذه الخطبة في كتاب «البيان و التّبيين»، و ذكر من نسبها إلى معاوية ثمّ تكلّم من بعدها بكلام في معناها، جملته أنّه قال: و هذا الكلام بكلام عليّ عليه السّلام أشبه، و بمذهبه في تصنيف النّاس في الإخبار عمّا هم عليه من القهر و الإذلال، و من التّقيّة و الخوف، أليق. و متى وجدنا معاوية، في حال من الأحوال، يسلك في كلامه مسلك الزّهّاد و مذاهب العبّاد 3-  تشويق به آموزش ديدن و پند گرفتن از حركت اين جهان پس دنيا (ئى كه چنين است) بايد در چشم شما ناچيزتر از برگ سلم و خرده پشمهاى دم قيچى جلم باشد. شما به گذشتگان پيش از خود پند گيريد پيش از آنكه آيندگان بوسيله شما پند گيرند. دنيا (آرزوهاى پست و شهوات فضيلت كش) را به نكوهيدگى دور اندازيد، چنانكه دنيا كسانى را كه از شما بدان شيفته‏تر بودند، به خوارى دور انداخت (7) سيّد، كه خدا از او خوشنود باد، گويد: اين خطبه را، چه بسا كسانى به نادانى، به معاويه نسبت داده‏اند، با آنكه بى شك سخن امير المؤمنين است، كجا توان طلا را با خاك و آب شيرين گوارا را با آب تلخ اشتباه كرد راهنماى دانا و ناقد بصير، عمرو بن بحر جاحظ بدين مطلب راهنمايى كرده است، زيرا او پس از اين كه خطبه را در كتاب «البيان و التبيين» ذكر و گفته كسانى كه آن را به معاويه نسبت داده‏اند ياد اورى مى‏كند، مى‏گويد: اين خطبه به كلام على (ع) شبيه تر است، و به روش او در تقسيم مردم و خبر دادن از اخلاق و روحيات آنان، از سر كشى و فروتنى و پارسايى و هراس، متناسبتر. معاويه را چه وقت و در چه حالى از احوال ديده‏ايم كه در كلامش روش پارسايان و شيوه خدا پرستان از دنيا بريده را داشته باشد

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 705     

سال 38 هجرى در حالى بر كوفه وارد شد كه تيرگى‏ها از هر سو آن جا را فرا گرفته بود: خوارج در كنار نهروان شكستى قطعى خورده بودند، ولى همان چند نفرى كه زخمدار و يا زنده از آنان باقى ماندند، جراحتى عفونى در بدن امّت اسلامى بودند و پيوسته در فساد همه اعضاى بدن مى‏كوشيدند، مصر مورد تاخت و تاز عمرو بن عاص و عوامل معاوية بن أبى سفيان قرار داشت و فرياد استمداد محمّد بن ابى بكر، كه بوسيله امام در كوفه منتشر مى‏شد، در هيچ گوشى فرو نمى‏رفت، تاخت و تازهاى دزدانه و وحشتگسترانه سرداران بزدل و جنايت پيشه معاويه بر گوشه و كنارهاى عراق، روحيه مردم عراق را متزلزل و اخلاق اجتماعى و انقلابى آن مردم را به تباهى كشانيده بود، و در برابر فريادهاى روشنگرانه، هشدار دهنده و سرزنش آميز امير المؤمنين، جز بهانه‏هايى پوچ و ميان تهى چيزى ابراز نمى‏داشتند.

 بهج‏الصباغة      ج 1          صفحه‏ى 263     

اذا الدّليل استاف أخلاق الطرق‏

بهج‏الصباغة      ج 1          صفحه‏ى 558     

«الدّلح» جمع الدّالح أي: الماشي بحمل ثقيل، يقال: دلح الرّجل و دلح البعير إذا مشيا بحملهما غير منبسطي الخطو لثقله عليهما. ثمّ وصف (الغمام) و هو مفرد (بالدّلح) و هو جمع من باب قولهم: بلد أخصاب و بلد سباسب و رمح اقصاد و برمة أعشار و ثوب أسمال و ثوب أخلاق من وصف المفرد بالجمع لإرادة الأجزاء منه.

بهج‏الصباغة      ج 2          صفحه‏ى 447     

41 من الخطبة (190) وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ ص-  مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ-  وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ. أقول: ما نقله المصنّف جزء الخطبة القاصعة، و روى ابن طاوس في (طرائفه) عن صدر الأئمة موفّق بن أحمد باسناده عن أبي ذر كونه جزء مناشداته يوم الشورى.

بهج‏الصباغة      ج 2          صفحه‏ى 450     

«و محاسن أخلاق العالم ليله و نهاره» روى الجزري في (أسده) عن عبد اللّه بن أبي الحمساء قال: بايعت النبيّ صلى اللّه عليه و آله ببيع قبل أن يبعث، فوعدته أن آتيه بها في مكانه ذلك، فنسيت يومي هذا و الغد، فأتيته في اليوم الثالث، و هو في مكانه فقال لي: يا فتى لقد شققت عليّ، أنا هاهنا منذ ثلاث أنتظرك.

بهج‏الصباغة      ج 5          صفحه‏ى 118     

و قال ابن أبي الحديد: و كان في أخلاق عمر و ألفاظه جفاء و عنجهية ظاهرة يحسبه السامع لها انّه أراد بها ما لم يكن قد أراد، و يتوهّم من تحكي له أنّه قصد بها ظاهرا ما لم يقصده، فمنها الكلمة التي قالها في مرض النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلم و معاذ اللّه أن يقصد بها ظاهرها، و لكنّه أرسلها على مقتضى خشونة غريزته، و لم يتحفّظ منها، و كان الأحسن أن يقول مغمور أو مغلوب بالمرض، و حاشاه أن يعني بها غير ذلك، و لجفاة الأعراب من هذا الفن كثير.

بهج‏الصباغة      ج 5          صفحه‏ى 225     

و في (الطبري) في أحوال المهدي العباسي عن حفص مولى مزينة عن ابيه قال: «كان هشام الكلبي صديقا لي. فكنّا نتلاقى فنتحدّث و نتناشد. فكنت أراه في حال رثة و في أخلاق على بغلة هزيل و الضرّ فيه بيّن و على بغلته، فما راعني إلّا و قد لقيني يوما على بغلة شقراء من بغال الخلافة، و سرج و لجام من سروج الخلافة».

بهج‏الصباغة      ج 6          صفحه‏ى 254     

و قال الجاحظ: و من أخلاق العامّة أن يسوّدوا غير السيّد، و يفضّلوا غير الفاضل و يقولوا بغير علم، و هم أتباع من سبق اليهم من غير تمييز بين الفاضل و المفضول و الفضل و النقصان، و لا معرفة للحق من الباطل عندهم، و لا ترى العامة الدهر إلا مرقلين إلى قائد دبّ، و ضارب بدف على سياسة قرد، أو متشوقين إلى اللهو و اللعب، أو مختلفين إلى مشعبد متنمس ممخرق، أو مستمعين إلى قاصّ كذّاب، أو مجتمعين حول مضروب، أو وقوفا عند مصلوب ينعق بهم و يصاح بهم، لا ينكرون منكرا، و لا يعرفون معروفا و لا يبالون أن يلحقوا البارّ بالفاجر و المؤمن بالكافر، و قد بيّن ذلك النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حيث يقول «الناس اثنان: عالم، و متعلّم، و ما عدا ذلك همج رعاع لا يعبأ اللّه بهم»، و كذلك ذكر عن علي عليه السلام و قد سئل عن العامّة فقال «أتباع كلّ ناعق، لم يستضيئوا بنور العلم و لم يلجئوا إلى ركن وثيق».

بهج‏الصباغة      ج 7          صفحه‏ى 135     

و هو أصناف: الغداف، و الزاغ، و الأكحل، و غراب الزريج، و الأورق، و هذا الصنف يحكي جميع ما يسمعه، و الأعصم-  و هو عزيز الوجود، قالت العرب: «أعز من الغراب الأعصم» و قال النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: «مثل المرأة الصالحة في النساء كمثل الغراب الأعصم في مائة غراب» و غراب الليل، قال الجاحظ: هو غراب ترك أخلاق الغربان و تشبّه بأخلاق البوم.

بهج‏الصباغة      ج 7          صفحه‏ى 533     

ثم ان ابن أبي الحديد نقل شطرا من مزاحات الصحابة و التابعين، ثم قال: و روى عن جماعة منهم اللعب بالنرد و الشطرنج، و منهم من روى عنه شرب النبيذ، و سماع الغناء المطرب، فأما أمير المؤمنين عليه السّلام فإذا نظرت إلى كتب الحديث و السير لم تجد أحدا من خلق اللَّه عدوّا و لا صديقا روى عنه شيئا من هذا الفن لا قولا و لا فعلا، و لم يكن وقار أتمّ من وقاره، و ما هزل قط و لا لعب، و لا فارق الحق و الناموس الديني سرّا و لا جهرا، و لكنه خلق على سجية لطيفة، و أخلاق سهلة، و وجه طلق، و قول حسن، و بشر ظاهر، و ذلك من فضائله عليه السّلام الّتي اختصه اللَّه بمزيتها، و انما كانت غلظته فعلا لا قولا.

بهج‏الصباغة      ج 8          صفحه‏ى 147     

و خلّفني الزمان على أناس‏وجوههم و أيديهم حديدلهم حلل حسنّ فهن بيض‏و أخلاق سمجن فهن سودو أخلاق البغال فكلّ يوم‏يعنّ لبعضهم خلق جديدو أكثر ما لسائلهم لديهم‏إذا ما جاء قولهم تعودو وعد ليس يعرف من عبوس‏انقباضهم أوعد أم وعيداناس لو تأمّلهم لبيدبكى الخلف الذي يشكو لبيد

بهج‏الصباغة      ج 8          صفحه‏ى 180     

و خلّفني الزمان على أناس‏وجوههم و أيديهم حديدلهم حلل حسنّ فهنّ بيض‏و أخلاق سمجن فهن سودو أخلاق البغال فكل يوم‏يعنّ لبعضهم خلق جديدو أكثر ما لسائلهم لديهم‏إذا ما جاء قولهم تعودو وعد ليس يعرف من عبوس‏انقباضهم أوعد أو وعيدأناس لو تأمّلهم لبيدبكى الخلف الذي يشكو لبيد

بهج‏الصباغة      ج 8          صفحه‏ى 249     

قال المسعودي في (مروجه): من أخلاق العامة أن يسوّدوا غير السيّد، و يفضّلوا غير الفاضل، و يقولوا بعلم غير العالم، و هم أتباع من سبق إليهم من غير تمييز بين الفاضل و المفضول، و الفضل و النقصان، و لا معرفة للحق من الباطل عندهم.

بهج‏الصباغة      ج 8          صفحه‏ى 253     

و قد صنّف أبو عقال الكاتب كتابا في أخلاق العوام يصف فيه شيمهم و مخاطباتهم و سمّاه بالملهى.... و قال الشاعر:

بهج‏الصباغة      ج 8          صفحه‏ى 358     

«و أنّ الدنيا لم تكن لتستقرّ إلّا على ما جعلها اللّه عليه من النعماء و الابتلاء» في (الكافي): روى أنّ قوما من أصحابه عليه السّلام خاضوا في التجوير و التعديل فخرج حتى صعد المنبر و قال: أيّها الناس إنّ اللّه تعالى لمّا خلق خلقه أراد أن يكونوا على آداب رفيعة و أخلاق شريفة، فعلم انّهم لم يكونوا كذلك إلّا بالأمر و النّهي، و هما لا يجتمعان إلّا بالوعد و الوعيد، و هما لا يكونان إلّا بالترغيب و الترهيب، و هما لا يكونان إلّا بما تشتهيه أنفسهم و تلذ أعينهم، و بضد ذلك فخلقهم في دار الدنيا و أراهم طرفا من اللذات الخالصة التي لا يشوبها ألم ألا و هي الجنّة، و أراهم طرفا من الآلام ليستدلّوا به على ما وراءهم من الآلام الخالصة التي لا يشوبها لذّة-  ألا و هي النار-  فمن أجل ذلك ترون نعيم الدنيا مخلوطا بمحنها و سرورها ممزوجا بغمومها.

بهج‏الصباغة      ج 8          صفحه‏ى 366     

أعجب يا مفضل من قوم لا يقضون على صناعة الطب بالخطأ و هم يرون الطبيب يخطى‏ء و يقضون على العالم بالإهمال و لا يرون شيئا مهملا، بل أعجب من أخلاق من ادّعى الحكمة و جهلوا مواضعها في الخلق فأرسلوا ألسنتهم بالذم للخالق جلّ و علا، بل العجب من المخذول حين ادّعى علم الأسرار و عمي عن دلائل الحكمة في الخلق حتى نسبه إلى الخطأ و نسب خالقه إلى الجهل، تبارك الحليم الكريم.

بهج‏الصباغة      ج 10         صفحه‏ى 477     

«فأبدلني بهم خيرا» عن (غارات الثقفي) قال أبو صالح الحنفي: رأيت عليّا عليه السّلام يخطب و قد وضع المصحف على رأسه، حتى رأيت الورق يتقعقع على رأسه و هو يقول: اللهم قد منعوني ما فيه فأعطني ما فيه. اللهم قد أبغضتهم و أبغضوني و مللتهم و ملوني، و حملوني على غير خلقي و طبيعتي، و أخلاق لم تكن تعرف لي. اللهم فأبدلني بهم خيرا.... «و أبدلهم بي شرّا» في (تنبيه البكري) على (أوهام القالي) قال أبو العباس: كان عليّ عليه السّلام يأخذ البيعة على أصحابه فجعلوا يقولون: نعام-  يريدون نعم- : فقال عليّ عليه السّلام: إنّ النعام و الباقر في الصحراء لكثير، ما لكم أبدلكم اللّه مني من هو شرّ لكم منّي، و أبدلني اللّه منكم من هو خير لي منكم.

بهج‏الصباغة      ج 11         صفحه‏ى 231     

و المنايا آكلات شاربات للأنام‏شبت يا هذا و ما تترك أخلاق غلام‏

بهج‏الصباغة      ج 12         صفحه‏ى 421     

و في (الخبر) ارخاء الازار من الخيلاء و من أخلاق قوم لوط-  و عن الصادق عليه السّلام من مشى على الأرض اختيالا لعنته الأرض و من تحتها و من فوقها.

بهج‏الصباغة      ج 12         صفحه‏ى 436     

في (الكافي) مر أمير المؤمنين عليه السّلام بمجلس فاذا هو بقوم بيض ثيابهم صافية ألوانهم كثير ضحكهم يشيرون إلى من يمر بهم-  ثم مر بمجلس الأوس و الخزرج فإذا قوم بليت منهم الأبدان و دقت منهم الرقاب و اصفرت منهم الألوان و قد تواضعوا فتعجب و دخل على النبي صلّى اللَّه عليه و آله فقال: مررت بمجلس لآل فلان-  ثم وصفهم-  و مررت بمجلس للأوس و الخزرج-  فوصفهم-  ثم قال: و جميع مؤمنون فاخبرني بصفة المؤمن فقال: عشرون خصلة في المؤمن فان لم تكن فيه لم يكمل ايمانه ان من أخلاق المؤمنين الحاضرون للصلاة، و المسارعون إلى الزكاة، و المطعمون المسكين، و المحاسون على رأس اليتيم، المطهرون أطهارهم، المتزرون على أوساطهم، الذين ان حدّثوا لم يكذبوا، و إذا وعدوا لم يخلفوا، و إذا ائتمنوا لم يخونوا، و ان تكلّموا صدقوا، رهبان بالليل، أشداء بالنهار، قائمون الليل، صائمون النهار، لا يؤذون جارا، و لا يتأذى بهم جار، الذين مشيهم على الأرض هون، و خطاهم إلى بيوت الأرامل و على أثر الجنائز.

بهج‏الصباغة      ج 13         صفحه‏ى 286     

و في أخلاق أبي حيان قيل لعدي بن حاتم من السيد قال الأحمق في ماله الذليل في عرضه المطرح لحقده المعني بأمر جماعته و فيه قال أبو الأسود الدؤلي لعبيد اللّه بن زياد انك لن تسود حتى تصبر على سرار الشيوخ البخر.

بهج‏الصباغة      ج 13         صفحه‏ى 610     

هذا، و وصف أبو أحمد العسكري رجلا لئيما فقال: حقير فقير نذل رذل غثّ رثّ لئيم زنيم، أشحّ من كلب و أذلّ من نقد و أجهل من بغل، سريع إلى الشرّ بطي‏ء عن الخير، مغلول عن الحمد مكتوف عن البذل، جواد بشتم الأعراض سخي بضرب الأبشار، لجوج حقود خرق نزق عسر نكد شكس شرس دعيّ زنيم، يعتزى إلى أنباط سقاط أهل لؤم أعراق و دقة أخلاق ، و ينتمي إلى أخبث البقاع ترابا و أمرّها شرابا و أكمدها ثيابا، فهو كما قال تعالى... وَ الَّذِي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِداً... ثم كما قال الشاعر:

بهج‏الصباغة      ج 14         صفحه‏ى 214     

8 في الكتاب (3) من عناوين فصل الموت: شَهِدَ عَلَى ذَلِكَ الْعَقْلُ إِذَا خَرَجَ مِنْ أَسْرِ الْهَوَى-  وَ سَلِمَ مِنْ عَلَائِقِ الدُّنْيَا و في أخلاق الوزيرين قال الشاعر:

بهج‏الصباغة      ج 14         صفحه‏ى 457     

و في (أخلاق الوزيرين) قال أبو الأسود: لن تسود حتى تصبر على سرار الشيوخ البخر، و قال الشاعر:

بهج‏الصباغة      ج 14         صفحه‏ى 457     

و قريب منه كلامه عليه السّلام الآخر المذكور في الحكمة «441» من الباب «الولايات مضامير الرجال»، و المراد منه أنّ في بعض الناس غرائز كامنة لا تظهر إلّا بالحوادث المتجدّدة و الأحوال المختلفة، لا ما قال ابن أبي الحديد: أنّه لا تعلم أخلاق الناس إلّا بالتجربة-  ثم ذكر أبياتا:

بهج‏الصباغة      ج 14         صفحه‏ى 478     

كان بحر ولد الأحنف-  و به كان الأحنف يكنى-  مضعوفا، قيل له: ما يمنعك أن تجري في بعض أخلاق أبيك فقال: الكسل. و كان لا يرى جارية إلّا قال لها يا فاعلة، فتقول لو كنت كما تقول، أتيت أباك بمثلك. 

 

 

نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 8:36 | لینک  | 

ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)      مقدمه        صفحه‏ى 29     

اما پرتوى از خود بجاى گذاشت كه تا دنيا دنياست روشنى‏بخش دلها و راهنماى بينشهاست. بارى، اين تهمتن اسلام و خدا پرست و پرهيزكار و با ايمان و يگانه نابغه دانش و سياست و جنگ و بهترين نمودار اخلاق نيك و زهد و تقوى شهيد گرديد و حسن و حسين و ساير فرزندان خود را بدرود گفت تا در برابر فرزندان پليد ابو سفيان، معاويه و يزيد و مروان و ديگر امويان، پرچم اسلام را بلند كنند و قرنها با آنان كه باطنا با اين آيين پاك مخالف بودند در كشمكش و زد و خورد باشند. همان امويانى كه از روز بعثت محمد بن عبد اللّه صلّى اللّه عليه و آله و صحبه و سلم با او و اسلام ستيزگى ورزيدند و بعدها هم كه ظاهرا اسلام آوردند هر گاه فرصتى يافتند در بر انداختن اين دين مبين كوشيدند. مگر يزيد موقعى كه سر مبارك حضرت سيد الشهداء ابو عبد اللّه الحسين را در طشتى نهاده پيشش آوردند اين شعر را در حال مستى نخواند:

ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)      متن          صفحه‏ى 266     

الفتى كه هيچيك از آفريدگان ارزش آن را نمى‏دانند، و سود و برش را در برگهاى زرين زندگى نمى‏خوانند. زيرا از هر چيزى گرانبهاتر، و از هر كارى مهمتر است. و نيز اين را بگويم كه شما پس از هجرت دوباره خوى و رفتار اعراب دوران جاهليت را پيش گرفتيد، و بعد از دوستى و همبستگى پى دسته بندى و حزب بازى رفتيد. با اسلام جز نام آن ديگر هيچگونه پيوندى نداريد، و از ايمان غير از نشانش چيزى در ذهن خود نمى‏پنداريد. مى‏گوئيد: «دل به دوزخ مى‏نهم و تن به ننگ در نمى‏دهم.» آرى، اين حرف را مى‏زنيد، اما بدان عمل نمى‏كنيد، و چنين مى‏نمايد كه مى‏خواهيد آبروى اسلام را بريزيد، و پرده حرمتش را دريده عهدى را كه بوسيله آن با خداى خود بسته‏ايد بشكنيد و با او بستيزيد. عهدى كه پايه خوشى و آسايشتان در دنيا بود، و مايه رستگارى و سرفرازيتان در آخرت مى‏باشد. و اگر غير از خدا به ديگرى پناه ببريد، هر آينه كافران با شما مى‏جنگند و از اين جنگ جز شكست و زيان بهره‏اى نمى‏گيريد. آن گاه نه جبرائيل و نه ميكائيل و نه مهاجرين و نه انصار شما را يارى خواهند كرد، و تنها شمشير است كه دمار از روزگارتان خواهد در آورد. و معلوم خواهد شد كه پيروز كيست، و معنى نيرنگ و دوروئى و لاف و گزاف چيست؟ لابد، از سختگيريها و رنجها و شكنجه‏هاى خدا و روزهاى آگنده از گرفتاريها و پيش آمدهاى ناگوارى كه پيشينيان را دچار آنها فرمود آگاهيد، و البته آنچه را كه بر سر آنها آورد شما هرگز براى خود نمى‏خواهيد. پس، مبادا از روى نادانى به هشدار و نويد و شكنجه شديد و سختگيرى مديد او سهل انگارى نمائيد زيرا خدا-  سبحانه تعالى-  پيشينيان را نفرين نكرد مگر براى اين كه آنان امر بمعروف و نهى از منكر را كنار گذاشتند، و از هيچ كارى در زندگى پروا نداشتند. آرى خداوند نادانان را كه از روى سبكسرى گناه مى‏كنند، و خردمندان را هم كه با نهى از منكر لگام بر دهان و زنجير به دست و پاى آنها نمى‏زنند نفرين مى‏فرمايد. شما رشته اسلام را يكباره از هم گسيختيد، و دستورهاى آن را ريز ريز نموده به دور ريختيد، و فرمانهايش را با سستى و سهل‏انگارى درآميختند. اما من كه خدا فرموده بود به نبرد با تبهكاران و پيمان-  شكنان و پريشانكاران روى زمين بپردازم دليرانه پرداختم، و دستشان را از همه جا كوتاه ساختم. پيمان شكنان را از پا در آوردم، و با آنانكه روى از حق بر تافته بودند جهاد كردم. و كسانى را كه از دين خارج شده بودند سركوب نمودم، و زمين را از وجود سركرده پستاندار و اهريمن صفت آنها كه بمحض شنيدن فرياد من قلبش تپيد و از ترس گريخت و در گودالى افتاد و جان سپرد زدودم. اينك گروهى از ستمگران و بزهكاران باقى مانده‏اند كه اگر خدا بخواهد و اجازه بدهد بار ديگر به پيكار آنها مى‏شتابم، و زمام امور را از دستشان مى‏گيرم و با برانداختن دولتشان آرزوئى را كه دارم در مى‏يابم. و هيچيك از آنان جان سالم بدر نخواهد برد مگر آنكه از چنگم بدر رود، و در گوشه و كنار اين مرز و بوم دربدر و سرگردان و پراكنده شود. من در كوچكى سر سروران عرب را بر خاك نهادم، و شاخ بزرگان ربيعه و مضر را شكسته بر باد دادم. شما از موقعيت بى مانند من نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله-  به سبب خويشاوندى نزديك، و مقام بلند و ارجمندى كه در پيشگاه او داشتم آگاهيد. كودكى خردسال بودم كه مرا در آغوش مى‏گرفت، و به سينه‏اش مى‏فشرد، و در بستر كنار خود مى‏خواباند، و تنم را با تن نازنينش نوازش مى‏داد، و بوى خوشش را به مشامم مى‏رساند و خوراك را مى‏جويد و در دهانم مى‏نهاد. نه سخن دروغ به من مى‏گفت و نه دروغ از من مى‏شنيد، و نه رفتارى بد با من مى‏كرد و نه بدى از من مى‏ديد. از روزى كه آن حضرت را از شير گرفتند خداوند بزرگترين فرشته‏اى را از ميان فرشتگانش با او دمساز گردانيد تا شب و روز به راه راستش ببرد، و نيكوترين اخلاق جهان را نشانش بدهد. من هميشه و همه جا از او پيروى مى‏كردم، هر روز از اخلاق خود چيزى به من مى‏آموخت و مخصوصا مى‏فرمود كه آن را بكار ببندم.

ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)      متن          صفحه‏ى 326     

پدر و مادرم به قربانت با مرگ تو رشته آنچه با مرگ ديگران مانند نبوّت و فرمانهاى خداوندى و خبرهاى آسمانى قطع نشد يكباره قطع گرديد، و با دست اجل اين تومار آگنده از يكتاپرستى و دانش و اخلاق و بزرگى و بشر دوستى و پرهيزكارى و راستى و درستى ناگهان در نورديد. تو كسانت را چنان به خود نزديك ساختى كه دور از همه يگانه تسلّى بخش آنان گشتى، و مهر و عطوفتت را به اندازه‏اى تعميم و گسترش دادى كه مردم را به يك چشم نگريستى و تفاوتى ميان اين و آن نهشتى. و اگر خودت ما را به شكيبائى و بردبارى نمى‏خواندى و از آه و ناله و فغان و بى‏تابى نهى نمى‏كردى هر آينه بر فراق تو اشك از سراچه ديدگان فرو مى‏ريختيم، و از سختى اين سوگ چون آتش همى سوختيم. با درد و غمت پيوسته دمساز بوديم، و بر عزا و ماتمت بيشتر بر سر مى‏زديم و زارى مى‏نموديم.

ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)      متن          صفحه‏ى 425     

و اين سبب مى‏شود كه در نظرشان بزرگ... كوچك، و كوچك... بزرگ، و نيكو... زشت و زشت... نيكو آيد، و حق با باطل بيالايد. و فرماندار هم هر چه باشد بشر است و به كارهايى كه مردم از او پنهان مى‏دارند نمى‏تواند پى ببرد، و حق هم نشانه‏هائى ندارد كه بشود با آنها راست را از دروغ شناخت. و تو، از اين دو حال خارج نيستى، يا آدمى هستى كه دست و دلت در دادن حق باز است، پس رو نشان ندادن و پنهان گشتنت از برابر حقى كه دادنش واجب است و يا كارى كه كردنش نيكو و پسنديده است چيست و يا اين كه آدمى هستى سختگير و خود رأى، در اين صورت وقتى كه مردم از تو نااميد بشوند، زود باشد كه ديگر از پيشگاهت درخواستى نكرده پى كار خود بروند. در حالى كه بيشتر نياز آنان به تو برايت مايه و دردسرى ندارد، نيازشان يا شكايت از ستمى است كه به ايشان رسيده و يا خواستار داورى در معامله‏اى كه اختلافى در آن با هم پيدا نموده‏اند مى‏باشد. و نيز فرماندار را ويژگان و اطرافيانى است كه خوى گردنكشى و دست درازى به مال مردم و بى‏انصافى در داد و ستد در آنان پرورش يافته، و تار و پودشان را در كارگاه بيدادگرى به هم بافته. ريشه تبهكاريهاى ايشان را با از بين بردن موجبات آن روشهاى نكوهيده برانداز، زنهار به هيچيك از خويشان و نزديكان و كاسه ليسان درگاهت زمينى واگذار مكن، و به كسى رونده تا براى گرفتن كشتزارى از تو به طمع نيفتد، زيرا اگر داراى كشتزارى شد ممكن است به كشتزار اين و آن زيان برساند، چنانكه جلو حق آبه ايشان را بگيرد، و پيشنهادشان را براى انجام كارهاى مشتركى كه به سود و مصلحت همه است نپذيرد. آن وقت خوشى و گوارائى اين كشتزار براى او خواهد بود، و عيب و بدناميش در دنيا و آخرت دامنگير تو خواهد شد. هميشه حق و عدالت را گر چه بر نزديك و دور سخت و گران آيد در نظر بياور، و در اين كار بردبار و شكيبا و به لطف كردگار اميدوار باش. دل را به عاقبت آن خوش كن، كه عاقبتى بس نيكو و ستوده دارد. چنانچه رعيّت به تو گمان ستمكارى بردند عذر و بهانه‏ات را به آنان بنماى، و زنگار بدگمانى را هر چه زودتر از سراچه ذهنشان بزداى. چه، اين شيوه در باره خودت رياضت، و براى رعيّت لطف است و مرحمت. ضمنا وسيله‏اى خواهد بود كه حق و عدالت را به آنان بياموزى، و چراغ راستى و درستى را در نهادشان برافروزى. اگر دشمنت به تو پيشنهاد آشتى و سازش، كه مايه خشنودى خداست داد، آن را بپذير و رد مكن، چون در آشتى و سازش آسايش سپاهيان و رهائى تو از اندوه فراوان و برخوردارى كشورت از آرامش شايان تأمين است. اما بعد از آشتى و سازش بايد از دشمن بسيار بسيار حذر كرد، زيرا ممكن است كه به قصد غافلگيرى نزديك شده باشد. بنا بر اين بهتر است كه احتياط و محكم كارى را پيشه سازى، و خوشبينى را در اين زد و بند مورد اتهام قرار بده تا بازى را مفت نبازى. و چون با دشمنت پيمانى بستى و يا با رشته تعهدى او را به خود بپيوستى بكوش تا با وفادارى پيمانت را استوار نگاهدارى، و شرط امانت را روى تعهدى كه كرده‏اى بجا آرى. در ميان فريضه‏هاى خداوندى كه همه مردم با انديشه‏هاى گوناگون و عقيده‏هاى پراكنده‏اى كه دارند در باره آن هم آواز هستند چيزى به از وفاى به عهد نيست، و بد كيشان خدا نشناس هم با اين كه در عقايد و اخلاق در درجاتى بس پائين‏تر از مسلمانان قرار گرفته‏اند پابند به عهد مى‏باشند، چون كه آنان زيان عهد شكنى را ديده‏اند، و مزه عواقبش را چشيده‏اند. پس مبادا به عهدى كه بسته‏اى وفا نكنى، و به زينهارى كه داده‏اى پشت پا بزنى، و دشمنت را فريب بدهى، و به خيال خود او را در دامى كه برايش گسترده‏اى بنهى. چه، غير از آدم بدبخت و نادان احدى ياراى آن را ندارد، پيمانى را كه به نام خدا با اين و آن مى‏بندد زير پا گذارد.

ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)      متن          صفحه‏ى 464     

38 هنگامى كه امام عليه السلام با سپاهيانش عازم شام بود در راه دهقانان انبار با او برخورد كرده از اسب پياده شدند و در برابرش زانو زدند و به ستايشش پرداختند. حضرت از اين حركت بهم برآمد و گفت: اين چه كارى بود كه كرديد گفتند: اين رسم و اخلاق ماست كه چون فرمانروايان خود را مى‏بينيم با اين شيوه به آنها احترام مى‏گذاريم. فرمود: به خدا فرمانروايان هرگز از اين كار سودى نمى‏برند، و شما بيهوده خود را در دنيا به رنج و مشقت مى‏اندازيد، و در آخرت بدبخت مى‏سازيد. و چه زيان آور است رنج و مشقتى كه عقوبت ببار آرد، و چه سودمند است آسايش و آرامشى كه ايمنى از آتش دوزخ همراه دارد.

ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)      متن          صفحه‏ى 484     

125 خوشا به حال كسى كه پيش خودش خوار گشت، و كار و بهره‏اش خوب و بر وفق مرادش گشت، و نيتش درست و قلبش پاك گشت، و اخلاق و رفتارش خوش و پسنديده گشت، و پس مانده دارائيش را به مستمندان داد و سبك گشت، و جلو زبانش را گرفت و از پر حرفى آسوده گشت، و شر خود را از سر مردم دور كرد و پيرو صلح و صفا گشت، و سنت را برنامه زندگيش قرار داد و خوشبخت گشت، و به شيوه‏هاى نو آورده نگرويد و از نيكان گشت. شريف رضى مى‏گويد: برخى از مردم اين سخن و سخن پيشتر از اين را به رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم نسبت مى‏دهند.

ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)      متن          صفحه‏ى 517     

275 اگر اين آشوبها پايان مى‏يافت، و پاهايم در كار خلافت استوار مى‏شد، هر آينه بسيارى از اخلاق و رفتار مردم را كه از آئين پاك بدور است تغيير مى‏دادم.

ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)      متن          صفحه‏ى 520     

291 در گذشته مرا برادر دينى پاك نهادى بود، كه چون دنيا را كوچك مى‏شمرد خيلى در نظرم بزرگ مى‏نمود. شكمش هيچگونه تسلّط و نفوذى بر وى نداشت، از اين رو اشتهاى چيزى را كه نمى‏يافت نمى‏كرد و اگر چيزى مى‏يافت زياد به آن اهميت نمى‏گذاشت. در زندگى هميشه به خاموشى مى‏پرداخت، ولى چنانچه سخنى بر زبان مى‏راند سخنوران را از سخن گفتن مى‏انداخت، و پيوسته تشنگى پرسش-  كنندگان را فرو مى‏نشاند و آنان را با پند و اندرز مى‏نواخت. افتاده بود و افتاده‏اش هم مى‏شمردند به موقع خود همچون شير بيشه و يا اژدهاى بيابان مى‏نمود، و تا نزد قاضى حضور نمى‏يافت، دليل و برهان را به هم نمى‏بافت. اگر كسى به او بدى مى‏كرد سپس پشيمان مى‏شد و عذر خواهى را واسطه مى‏گذاشت، او هم ديگر زبان به ملامتش نمى‏گشود و كارى به كارش نداشت، از هيچ دردى نمى‏ناليد مگر هنگامى كه شفا مى‏جست، و آنچه مى‏گفت انجام مى‏داد و چيزى را كه نمى‏توانست انجام بدهد نمى‏گفت. چون در سخن فرو مى‏ماند، از خاموشى وا نمى‏ماند. بيشتر علاقه‏مند بود كه گوش بكند، تا اين كه حرف بزند. و آنجا كه با دو موضوع رو به رو مى‏شد، هر كدام را كه به هوى و هوس نزديكتر مى‏ديد، با آن مخالفت مى‏ورزيد. پس شما هم بايد كه اين اخلاق را پيشه نمائيد، و از عهده چنين رفتارهاى پسنديده برآئيد. اگر توانائى همه آنها را نداشتيد بدانيد كه كار نيك كردن و لو اندك به نظر آيد، به از ترك كردن آن است گر چه زياد نمايد.

ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)      متن          صفحه‏ى 543     

401 چشم بد راست است، افسون و جادو راست است، به فال نيك گرفتن راست است. امّا شوم دانستن درست نيست، واگيرى اخلاق بد درست نيست. بوى خوش دلاويز است، و عسل روح انگيز است، و سوارى سرور آميز است، و نگاه كردن به سبزه شادى‏خيز است.

ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)      متن          صفحه‏ى 544     

402 جور آمدن اخلاق مردم با هم، آنها را از گزند يكديگر ايمن مى‏دارد.

ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)      متن          صفحه‏ى 545     

411 پرهيز كارى سر آغاز اخلاق است.

ميراث‏درخشان             صفحه‏ى 337     

و چنين كس من هستم مگر من آن شخص نيستم كه در بين شماها بر طبق قوانين قرآن كريم رفتار كرده‏ام و اين گران‏بار را بجان پذيرفته‏ام و سبك‏تر و آسان‏تر از آن عترت پيامبر خدا (ص) را در ميان شما بجاى نهادم پرچم ايمان را در بين شما كوفتم و آنرا برافراشتم و بر حلال‏ها و حرام‏ها آگاهتان ساختم. از عدل و دادگرى خويش لباس عافيت بر شما پوشانيدم با گفتار و كردار خود فرش سعادت و درستكارى را گستردم اخلاق پسنديده خود را براى شما آشكار كردم پس رأى و تدبر را در چيزى كه كنه آن را ديده بينش قدرت شناخت آنرا ندارد بكار نبريد و رأيى صادر ننمائيد. كار وحشيگرى «معاويه» و اطرافيانش بجائى كشيد كه مردم نادان گمان كردند دنيا مسخر آنها شده است و با اين انديشه خام و نارس سود كارهاى ظاهر فريب خود را ارزانى دوستان كرد و از باده چركين خويش اطرافيان خود را مست نمود. او پنداشت تازيانه ذات حكومت او هميشه بر سر اين مردم حكومت خواهد كرد. و حال آنكه خيال خامى است و بدون شك و ترديد گمان بيهوده‏اى بيش نيست زيرا دولت بنى اميه و بهره بردن آنها در زندگانى دنيا مانند آبى است كه اندكى مى‏چشند پس هنوز نياشاميده تمام آنرا بيرون مى‏ريزند.

ميراث‏درخشان             صفحه‏ى 856     

«ذعلب يمانى» مى‏گويد، دقايقى از لحظات روز خويش را در كنار وجود نازنين امير المؤمنين على (ع) مى‏گذراندم، گروهى ديگر بسان من بر گرد وجود مقدسش حلقه زده بودند كه ناگهان بين خود ما از اخلاق مردم، نيكى و بديشان، اندام و اخلاق آنان و خلاصه رفتارشان سخن بميان آمد كه حضرت بعد از آن فرمود:...» مبدأ اختلاف و تضاد ظاهرى و باطنى انسانها بدليل سرشت و فطرت آنان بين آنها جدائى افكنده است و اين براى آن است كه آنان قطعه و تكه‏اى بودند از زمين شور و شيرين و خاك درشت و نرم پس آنان باندازه نزديك بودن زمينشان با هم نزديك هستند و بقدر اختلاف و جدائى آن زمين با هم در اوصاف فرق دارند، پس نيكو منظر كم عقل، و بلند قد كوتاه همت و نيكو كردار زشت رو دور انديش، پاك طبع زشتى پسند، سرگشته دل، پريشان عقل و سرانجام خوش بيان دلربا بسيار ديده مى‏گردد.

ميراث‏درخشان             صفحه‏ى 1341     

327 با اخلاق خوب به مردم نزديك شدن ايمن بودن از نفرت و كينه آنان است.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 1          صفحه‏ى 7     

در حقيقت صرف نظر از جنبه تفريحى و لالا گويانه افسانه‏ها، آنچه كه مطالعه در اسطوره‏ها را براى پژوهندگان تاريخ رشد فكر فلسفى، براى تجلّى جويان وجدان عام بشرى، براى مردم شناسان، براى جامعه شناسان، براى كار-  شناسان مقايسه‏اى اديان، براى آرمان شناسان و ديگر انديشمندان علوم انسانى و ادبيات عاميانه، اجتناب ناپذير مى‏سازد، انعكاس وجود همين ديرين‏ترين ذخاير فكرى و ناآگاه اقوام مختلف در اسطوره‏ها است.» امّا وضع تمدن‏ها و جوامعى كه اديان الهى و فلسفه‏ها و اخلاق و مسائل اجتماعى بطور رسمى در آنها جريان داشته است، بقدرى روشن است كه براى ما جاى ترديد نمى‏گذارد در اين كه موادّ فراوانى بعنوان آرمان‏هاى تكاملى همواره مطرح بوده و موجب بروز رسالت‏ها در اشكال مختلف گشته است. امروزه كه اواخر دهه هشتم قرن بيستم است، به نسبت پيشرفت‏هاى متنوع در مسائل علوم انسانى و تكنيك و طبيعت شناسى و جهان بينى، با رسالت‏هاى متنوعى از قبيل: رسالت در حقوق جهانى بشر، رسالت در بيان هدف زندگى، رسالت براى آزادى، رسالت هنرى، رسالت فلسفى... روبرو هستيم.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 1          صفحه‏ى 14     

97-  آگاهى به نادانى 98-  بهره بردارى از علامات و رموز با علم به اين كه علامت و رمز يك شكل قرار دادى براى محتواى آن است 99-  داشتن حقّ به عهده ديگران 100-  داشتن حق ديگران به عهده خويشتن 101-  خواب 102-  غوطه‏ور شدن در رؤياها در حال بيدارى 103-  بيخيالى تعمدى و بيخيالى غير عمدى 104-  حسّاسيّت بمعناى آلرژى 105-  قهر كردن 106-  آشتى نمودن 107-  توقع و چشمداشت 108-  احساس همزبانى 109-  هم نژادى 110-  هم وطنى 111-  سعادت 112-  نكبت و بدبختى 113-  احساس شكست 114-  احساس پيروزى 115-  اخلاص و صميميت 116-  رياكارى 117-  فريب دادن 118-  فريب خوردن 119-  حيله-  گرى و مكر پردازى 120-  دغل بازى 121-  دو روئى 122-  احساس خوب و بد 123-  احساس خير و شر 124-  زيبايى و زشتى 125-  احساس عظمت و پستى 126-  مطالبه دستمزد و پاداش در مقابل كار 127-  معامله گرى عموما 128-  جبران نمودن بعضى از اختلالات مغزى با بعضى از ديگر اجزاء مغز 129-  رشد بعضى از فعاليت‏هاى روانى در موقع اختلال بعضى از فعاليت‏هاى ديگر 130-  تفكيك سازنده از تخريب كننده موجوديت آدمى 131-  تفكيك غرض شخصى و نتايج قانونى 132-  خشم و پرخاش 133-  سخن 134-  شرمندگى 135-  پشيمانى 136-  تجريد عدد 137-  تجريد كلى از جزئيات 138-  درك بى‏نهايت 139-  احساس خوشى از صداى زيبا 140-  احساس ناخوشى از صداى زشت 141-  اكتشاف و اختراع 142-  حدس 143-  تطبيق كليات به موارد خصوصى 144-  خنده [انواع خنده فراوان است ما حد اقل آن را ده (10) فرض مى‏كنيم‏] 145-  گريه [انواع گريه را هم ده (10) فرض مى‏كنيم‏] 146-  شتابزدگى 147-  صبر و شكيبايى 148-  لجاجت 149-  احساس حق و باطل 150-  تفكيك حقيقت و واقعيت و شيئى براى من و شيئى براى خود 151-  درك عدالت و ظلم 152-  انصاف و مروت 153-  علاقه به دانستن سرگذشت 154-  علاقه به دانستن سرنوشت آينده 155-  تأسف به گذشت ساليان عمر 156-  آمادگى براى يك آينده آرمان 157-  گمان و احتمال و يقين [انواع اين سه پديده فراوان است، ما آنها را بيست (20) فرض مى‏كنيم‏] 158-  شادى [انواع آن را پنجاه (50) فرض مى‏كنيم‏] 159-  اندوه [انواع آن را نيز پنجاه (50) فرض مى‏كنيم‏] 160-  احساس زندگى و مرگ 161-  بهت و تحيّر در مقابل پديده مرگ 162-  تفكيك پنهان و آشكار 163-  صورت و معنى. قالب و محتوا 164-  علت و معلول 165-  تعاقب حوادث 166-  پيش و پس 167-  دور و نزديك 168-  احترام 169-  توهين [انواع چهار شماره اخير را پنجاه (50) فرض مى‏كنيم‏] 170-  محدود كردن خواسته‏ها و فعاليت‏ها به سود ديگران 171-  فداكارى تا حد معدوم شدن 172-  احساس شايستگى و ناشايستگى خويشتن 173-  احساس شايستگى و ناشايستگى ديگران 174-  تقليد 175-  اظهار نظر صاحبنظرانه 176-  درك هستى و نيستى 177-  آمادگى براى پذيرش نظم 178-  تكيه بر اصل و قانون 179-  گريز از اصل و قانون بجهت احساس سنگينى آن 180-  تخدير و سستى براى گريز از هشيارى 181-  مطلق-  گرايى 182-  معتقدات و ايده‏ئولوژى‏ها 183-  احساس تكليف 184-  وحدت جويى 185-  راست و دروغ 186-  شوخى و طنز 187-  جلب شگفتى ديگران 188-  صحنه سازى 189-  تعجب 190-  شهرت طلبى 191-  محبوبيت طلبى 192-  علم 193-  حكمت 194-  ذوق و درك ظريف 195-  قدرت طلبى 196-  عصيانگرى و طغيانگرى 197-  احساس مالكيت چه خصوصى و چه عمومى 198-  كنجكاوى 199-  آزمايش اراده 200-  تسليم منفى 201-  تسليم مثبت كه فعاليت بيكران در دنبال دارد 202-  نوبينى و نوگرايى 203-  علاقه به تشخيص موقعيت 204-  آرايش 205-  دو قطب ذهنى و عينى 206-  كوشش براى تطابق دو قطب ذهنى و عينى 207-  نخوت و كبر 208-  تواضع و فروتنى 209-  تجربه اندوزى 210-  اعتياد. [انواع عادت زياد است و ما آن را شش (6) نوع فرض مى‏كنيم‏] 211-  تجزيه و تشريح همه اجزاء درونى و برونى انسان در حدّ اعلاى دقت، نمى‏تواند نشان بدهد كه اين انسان، داراى منش هنرى است، يا قضايى، روحانى است يا سياسى، خوش اخلاق است يا بد اخلاق ، پاك‏ترين فرد است يا پليدترين انسانها، رياضى‏دان است يا شاعر در صورتى كه با تشريح دقيق همه اجزاء ماشين و محصول آن مى‏توان همه واقعيات و شئون ماشين را فهميد 212-  هر گونه ماشينى كه تصور شود، داراى مجموعه‏اى سيستماتيك است كه كارهاى معينى را انجام مى‏دهد و براى هر كار معينى كه ماشين در سيستم مجموعى خود، انجام مى‏دهد، كليد و عامل مشخصى وجود دارد، در صورتى كه با نظر به فعّاليت‏هاى متنوع روان آدمى و وجود اراده و اختيار و قابليّت انعطاف او در مقابل عوامل، هيچ عاملى را بطور انحصار و قطعى و براى هميشه نمى‏توان براى كار و فعاليت مخصوص در انسان منظور نمود. مثلا عاملى كه امروز شما را به خنده وادار ميكند، با كمترين تلقين، بدون اين كه در اجزاى درونى و برونى طبيعى شما دگرگونى بوجود بيايد، عامل گريه مى‏گردد، كليدى كه امروز شما را به انديشيدن وادار ميكند، با كمترين انعطاف يا تصور درونى عامل بيخيالى مى‏گردد 213-  وقوع يك جنايت در مقابل انسان، درون او را مى‏شوراند، ولى در مقابل ماشين اگر روزى صد هزار انسان كشته شود، تأثرى در آن ايجاد نمى‏شود.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 1          صفحه‏ى 55     

دو شرط اساسى اين رسالت بقرار زير است: 1-  طهارت و صفاى كامل درونى و تخلّق به عاليترين اخلاق انسانى-  الهى.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 1          صفحه‏ى 159     

اين اصل در جوامع باصطلاح متمدن امروزى بخوبى مشاهده مى‏شود كه از نظر مسائل اجتماعى و تنظيم آنها، پيشرفت بسيار چشمگيرى نصيبشان گشته است و به اصطلاح بعد زندگى اجتماعى افراد بخوبى بثمر رسيده است، ولى به اعتراف انديشمندان همان جوامع، نه تنها افراد از نظر زندگانى اخلاقى و عقلانى پيشرفتى ندارند، بلكه غبار تيره‏اى از احساس پوچى فضاى روحى افراد بى‏شمارى را فرا گرفته است. در اينجا به جمله‏اى از ربرت هوگوت جاكسون دادستان ديوان كشور ممالك متحده آمريكا اشاره مى‏كنيم كه مى‏تواند مطلب ما را تاييد نمايد. او مى‏گويد. «در حقيقت يك شخص آمريكايى در همان حال كه ممكن است يك فرد مطيع قانون باشد، ممكن است يك فرد پست و فاسدى هم از حيث اخلاق باشد».

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 1          صفحه‏ى 170     

كدامين نمود روانى و رفتار عينى مى‏تواند حقيقت آن شخصيت را بنماياند كه دارنده وضع روانى تفاعل يافته از سه پديده مزبور بوده باشد اگر به اين تركيب يافته تفاعلى، روحيه سلحشورى و معرفت در حدّ اعلا و اخلاق در همه چهره‏هاى اصيل و قدرت بيان و دريافت مطلق در درون هم اضافه شود، شناسائى چنين شخصيتى تسليم فلسفه و علوم روانى معمولى نمى‏گردد، تا بتوان او را با اصول و قوانين روانى و فلسفى مورد شناسايى قرار داد. بهمين جهت است كه راه شناسايى ما در باره اين شخصيت والا، منحصر در اينست كه هر يك يا چند امتياز و عظمت روحى او را، در انديشه كسانى مطالعه كنيم كه خود باضافه درك آن امتياز و عظمت، طعم آن را هم تا حدودى چشيده باشند. اين يك شناخت تحليلى است كه اگر هم از صدها عظماى انسان شناسى هر يك از عناصر شخصيت على (ع) را درك كنيم، باز حالات تفاعل يافته آن عناصر را درك نخواهيم كرد.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 1          صفحه‏ى 205     

-  يكى ديگر از مختصات رشد شخصيت اينست كه هر اندازه اين رشد به تكامل بيشترى برسد، شايستگى‏هاى آرايشى خود به بايستگى‏هاى ضرورى روح مبدل مى‏گردد. بتوضيح اين كه اگر عدالت ورزى در حالات معمولى پيش از رشد را پديده شايسته‏اى تلقى مى‏كرد و خود آرايى و مباهات و فخر و تكبر را از آن نتيجه مى‏گرفت، پس از ورود به مجراى رشد، همان عدالت ورزى ضرورت بايسته روح او تلقّى مى‏شود. چنانكه استمرار زندگى طبيعى انسان و همه جانداران، احتياج به تنفس و غذا و توليد مثل دارد، و حيات با عمل بآن پديده‏ها، هيچ گونه مزيّتى بر وضع ضرورى طبيعت خود نمى‏بيند تا آن را امتيازى بداند كه خود را با آن بيارايد، همچنان رشد شخصيت آدمى در مسير خود، از لذايذ شخصى و هوس‏ها [در مقابل خود را جزئى از اجتماع ديدن‏] چشم مى‏پوشد و اين چشم پوشيدن مانند گريز از مواد سمّى است كه خوردنش حيات را بخطر مرگ مى‏اندازد. نيز مبانى اصيل اخلاق و عدالت و سازندگى مثبت غذاى ضرورى رشد شخصيت است. وقتى كه آدمى در اين مسير مى‏افتد، امور مزبوره را ضرورت مسير مزبوره مى‏داند.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 1          صفحه‏ى 273     

(در راه شام [كه بجنگ صفين مى‏رفت‏] روستايان انبار در برابرش به-  پايكوبى و جوش و خروش دسته جمعى پرداختند. امير المؤمنين فرمود: اين چه كارى است كه كرديد گفتند: اين يك اخلاق رسمى است كه اميران خود را با اين رفتار تعظيم مى‏كنيم. فرمود: سوگند بخدا، امراى شما از اين گونه كارها سودى نمى‏برند و شما در اين دنيا خود را به مشقت مى‏اندازيد و در آخرتتان هم دچار شقاوت مى‏گرديد چه خسارتى بدتر از مشقتى است كه عذاب الهى را در دنبال دارد و چه سودى بالاتر از آن آسودگى كه امان از آتش در پى آن است).

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 2          صفحه‏ى 61     

چطور امكان دارد خداوند ازلى و ابدى و سرمدى و بى‏نهايت مطلق، در وجود يك انسان بسيار بسيار كوچك در مقابل جهان هستى حلول كند و محدود گردد به همين جهت است كه ادعاى حلول از هر كسى صادر شود، اگر او آگاهى و درك به گفته خود داشته و لوازم ادّعاى خود را هم بداند، راه خداشناسى و توحيد را گم كرده است. و اگر منظورش اينست كه به جهت تصفيه و تزكيه و تخلق به اخلاق الهى، بصيرتى نصيب او گشته است كه جلوه خدا را در روح خود درمى‏يابد، اين مطلب صحيح و بسيار عالى است.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 2          صفحه‏ى 188     

وفا به تعهّد فطرى در باره عبوديت و رشد انسانى در مبانى اخلاق و تكامل نهايى.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 2          صفحه‏ى 197     

برهمن‏ها داد مى‏زنند، مصلحان مصر باستانى اخلاق و حقوق را مخلوط مى‏كنند. اوپانيشادنويس‏ها فرياد مى‏كشند. خيرانديشان آفريقاى باستانى در افسانه‏ها تعليم و تربيت براه انداخته‏اند.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 2          صفحه‏ى 246     

بنظر مى‏رسد اين اشتياق بهيچ وجه و با هيچگونه اشتغالات ذهنى در همه افراد يك جامعه خاموش نخواهد گشت، زيرا حدّاقل، افرادى در هر جامعه پيدا ميشوند كه بگويند: بسيار خوب، همه چيز درست است و زندگى معمولى ما هيچ اشكال و نقص فنّى ندارد، سپس چه بالاخره من مى‏خواهم بدانم فلسفه و هدف اين زندگى چيست. با احتمال و يا اعتقاد بوجود حيات عالى‏تر در همين زندگانى (اگر چه اين حيات عالى‏تر با اصطلاح اخلاق تعبير شود)، راهى براى رفتار در آن حيات مطرح مى‏گردد كه در صورت حركت در آن راه، اطاعت (هدايت) و در صورت انحراف از آن، تخلف (گمراهى) انتزاع خواهد گشت.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 2          صفحه‏ى 247     

-  ممكن است با نوعى تعميم در مفهوم اخلاق ، بتوانيم مكتب انسانى «اومانيسم» را در اين قسم از مكتب‏ها مورد بررسى قرار بدهيم. مفهوم مشترك اين مكتب‏ها چنين است كه ما مقدارى از اصول و قوانين انسانى داريم كه پيروى و عمل به آنها مى‏تواند هر گونه احساسات انسانى ما را در فوق مقررات زندگى معمولى تأمين و اشباع نمايد. اوگوست كنت فرانسوى اين نظريه را پس از ابتلاء به عشقى كه در او تأثير روحى ايجاد كرد، تقويت نموده رواج مى‏داد. ولى تصور اين كه مبتكر اومانيسم اين متفكر بوده است، از بى‏اطلاعى به سرگذشت همه جانبه بشر ناشى مى‏گردد، زيرا با تتبع كافى در تراوش فكر بشرى، براى اصلاح همه جانبه زندگى خود، به اضافه ايده‏آل‏ها و تفكرات مذهبى، (كه اكثريت اذهان جوامع متوجه آن بوده است) نظريه مزبور را هم مى‏بينيم كه گاهى هم بنام اخلاق وارد ميدان مى‏شود. تنها بعنوان مثال: گفتار حسين بن على (ع) را در حادثه خونين نينوا متذكر مى‏شويم كه خطاب به تبهكاران و اراذل روزگار كه در برابرش صف كشيده بودند، مى‏گويد: اگر دين نداريد و از مسئوليت در فراسوى اين زندگى بيم و هراسى نمى‏ورزيد، حدّاقل در زندگى دنيوى خود پاى‏بند اصول آزادى انسانى باشيد.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 2          صفحه‏ى 267     

اگر شكمى گرسنه و تنى برهنه باشد، بينوا و بيچاره است، و امّا اگر شكم سير و بدن پوشيده باشد، زندگى ايده‏آل بوجود آمده است خواه اخلاق صحيحى وجود داشته باشد و خواه زندگى در لجن پليدى‏ها غوطه‏ور گردد، يا نه. همچنين است حكم در باره فرهنگ و نظام حقوقى و حيات دينى و شئون اجتماعى. يعنى معمولا گمان مى‏كنند اگر نان و لباس و مسكن آدمى براه افتاد، او به ايده‏آل حيات دست يافته و از بينوايى و بيچارگى و بدبختى نجات يافته است، خواه فرهنگ و حقوق و حيات دينى و شئون اجتماعى او سالم باشد و خواه بيمار درك نابجا بودن اين تفسير و زيانهاى جبران‏ناپذيرى كه ببار آورده است، نيازى به استدلال‏هاى طولانى و فلسفه‏گويى‏هاى حرفه‏اى ندارد، بلكه كافى است كه سرى به بيمارستان‏هاى روانى فراوان جوامع امروزى بزنيد و بيخوابى‏هاى دردآگين بيماران را تماشا كنيد.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 2          صفحه‏ى 312     

بعنوان مثال معارفى كه آن حضرت در حكمت الهى و اخلاق و مسائل اجتماعى و سياسى در نهج البلاغه آورده است، بهترين دليل براى اثبات حركت امير المؤمنين در صراط مستقيم الهى بوده است.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 2          صفحه‏ى 329     

از اين نكته غفلت ننمائيم كه منظور ما آن نيست كه يك يك افراد راضى و شركت‏كنندگان در انتخاب امير المؤمنين عليه السلام فلسفه‏ها خوانده و همه علوم انسانى را آموخته و همه عقايد و احكام و اخلاق و فلسفه اسلامى را با وضوح كامل پذيرفته دست به انتخاب على (ع) زده‏اند. بلكه مقصود ما اينست كه پيشتازان جوامع اسلامى آن زمان كه از آگاهى‏هاى وسيع و عميق در باره قانون و رهبر و زمامدار و اجتماع مخصوصا از ديدگاه اسلامى برخوردار بودند، با تمام قواى عقلانى و سطوح وجدانى به انتخاب على (ع) هجوم آورده‏اند.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 2          صفحه‏ى 330     

6-  عدالت و اخلاق نرم.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 3          صفحه‏ى 30     

اگر ما بهمين قناعت مى‏كرديم كه عدالت و عدالتخواهى را از بايستگيهاى رسمى خود بركنار نموده، كارى با آن نداشتيم باز اميد اين كه در مواقع احساس بدبختيهاى ناشى از عدم مراعات آن، ممكن است به سراغش برويم، وجود داشت، ولى بدبختانه، انسان فروشان انسان نما با جملاتى مانند: «مسائل اخلاقى را به شئون حيات عينى دخالت ندهيد» آتش به ريشه اين بعد سازنده مى‏زنند، و نمى‏گذارند انسان‏ها با انگيزه‏هاى اصيل روحى و فطرت پاك و معتدل آن بعد را بارور بسازند. بنظر ما هيچ خسارتى براى عالم انسانى زيانبارتر از اين بازيگرى بازيگران صحنه سودجويى و خودخواهى نبوده است كه مفهوم اخلاق را چنان رنگ پريده و پست نموده‏اند كه آن را تا سر حدّ اندرزگويى مبتذل پيرزنان دست از حيات شسته، پايين آورده‏اند. اميد است كه مطالعه كنندگان محترم قضاياى زير را با روابط منطقى علمى آنها مورد دقت قرار بدهند: 1-  هر واقعيتى در جهان هستى مشمول قانون است.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 3          صفحه‏ى 37     

يعنى فاصله‏اى ميان آن جانوران و حقيقتى كه براى آنان مطرح است، جز جوشش آن غريزه و امكان ارتباط با موضوع اشباع كننده چيز ديگرى نيست. در صورتى كه با رشد استعدادها و افزايش گسترش آنها، حقيقت ظريف‏تر و گاهى مخفى‏تر و داراى ابعاد متنوع مى‏گردد. بعنوان مثال: شخص ساده لوح و ابتدايى در گذرگاه خود جنايتى را مشاهده مى‏كند و مى‏بيند كه يك فرد با سلاح كشنده فرد ديگرى را از پاى در آورد و او را در خاك و خون غلطانيد. مفاهيمى كه بعنوان حقيقت ذهن شخص مفروض را اشغال خواهد كرد، از اين حدود تجاوز نمى‏كند كه آنكه لباس آبى پوشيده بود، آن ديگرى را كه لباس قهوه‏اى به تن داشت كشت. او قاتل است و اين مقتول و بايستى قاتل را با دست خودم بكشم در صورتى كه همين پديده وقتى براى يك قاضى آگاه و با وجدان مطرح مى‏شود براى تشخيص حقيقت علل روانى و حقوقى و اقتصادى و اخلاق تا بويى آن، صدها ساعت به تحقيق و بررسى مى‏پردازد و گاهى هم بدون اين كه حكم خود را بتواند با نظر بهمه عوامل و شرايط صادر نمايد، با جمله «بنظر من چنين مى‏رسد»، كار خود را پايان مى‏دهد.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 3          صفحه‏ى 47     

پديده‏ها و فعاليت‏هايى كه از حيات بروز مى‏نمايند، بر دو قسم عمده تقسيم مى‏گردند: قسم يكم-  امورى هستند كه بطور مستقيم از حيات بروز مى‏كنند و ما آنها را مختصات مستقيم حيات مى‏ناميم، مانند حركت، احساس، كوشش براى ادامه حيات، جلب شدن به آنچه كه ملايم طبيعت حيات است و گريز از آنچه كه آسيب به حيات مى‏زند، توليد مثل، خواستن.... قسم دوم-  امورى هستند كه پس از به وجود آمدن خود مطلوب (خود ايده‏آل) از حيات بروز مى‏نمايند. مانند: انتخاب روش معين در زندگى، اشتغال به كارهاى فكرى مشخص، پذيرش اخلاق و قوانين اجتماعى معين و غير ذلك.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 3          صفحه‏ى 70     

در آن هنگام كه رسول خدا از دنيا رفت، عباس و ابو سفيان امير المؤمنين (ع) را مخاطب قرار دادند كه با او بيعت كنند (اين گفتگو پس از تمام شدن بيعت با ابو بكر در سقيفه بوده است) و در اين خطبه از آشوبگرى نهى ميكند و در باره اخلاق و علم خود توضيحى مى‏دهد.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 3          صفحه‏ى 76     

از طرف ديگر عامل مذهب و اخلاق كه اساسى‏ترين نيرو براى تعديل خود خواهى محسوب مى‏شود، در جلوگيرى از فتنه و آشوب اساسى‏ترين نقش را مى‏تواند بعهده داشته باشند.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 3          صفحه‏ى 169     

مطلبى كه بايستى در اين مبحث مورد دقت قرار بگيرد اينست كه تأثيرات محيط طبيعى اگر چه اصول بنيادين طبيعت انسان را مانند انديشه و اراده دگرگون نمى‏سازد، ولى آداب و رسوم و قوانينى را به وجود مى‏آورد كه مى‏توانند شئون حيات مردم را رنگ آميزى و توجيه نمايند. با نظر به اين قاعده است كه مى‏گوييم: امير المؤمنين عليه السلام مردم بصره را محكوم مطلق ننموده‏اند، بلكه نمود طبيعى ارتباط آنان را با چنان محيط طبيعى بيان فرموده‏اند. و از نظر علمى محكوميت اهل بصره كه ناشى از وضع محيطشان بوده است، مى‏تواند موقت بوده باشد، باين معنى كه با كوشش و تكاپو مى‏توانستند تا حدودى اثر آن محيط را خنثى نمايند و در اخلاق و روحيات و رفتارشان دگرگونى ايجاد كنند. اين امكان دگرگونى در جمله‏اى كه پس از اين تفسير مى‏شود، گوشزد شده است. مردان بزرگى از سرزمين بصره مانند حسن بن هيثم بصرى برخاسته‏اند و روشنگر علم و معرفت بشرى گشته‏اند.

 

نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 11:49 | لینک  | 

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 77     

بر شما باد به داشتن اين اخلاق نيكو، و در داشتن آنها بر يكديگر سبقت گيريد.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 80     

417 29-  سبب تزكية الاخلاق حسن الادب. 4 121 وسيله تزكيه و پاكسازى اخلاق ، ادب نيكو است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 145     

788 35-  تجنّبوا البخل و النّفاق فهما من أذمّ الأخلاق. 3 303 از بخل و نفاق (دو رويى) بپرهيزيد كه آن دو مذموم‏ترين (و نكوهيده‏ترين) اخلاق است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 189     

1190 1-  اذا قلّ اهل الفضل هلك اهل التّجمّل. 3 192 هنگامى كه اهل فضل و دانش كم شوند تجمّل پرستان نابود گردند. 1191 2-  التّجمّل من اخلاق المؤمنين.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 189     

1 307 تجمّل و آراستگى از اخلاق مؤمنان است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 231     

1 310 آز و حرص زياد، از زشتيهاى اخلاق است. 1565 26-  الحرص و الشّره يكسبان الشّقاء و الذّلّة. 1 361 حرص و آز زياد، بدبختى و خوارى آورند.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 238     

1637 2-  الانقباض عن المحارم من شيم العقلاء و سجيّة الأكارم. 2 108 خود دارى از محرّمات الهى از اخلاق خردمندان و خوى مردمان گرامى است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 239     

1642 7-  إذا رغبت فى المكارم فاجتنب المحارم. 3 138 هر گاه به مكارم اخلاق (و صفات نيكوى انسانى) مايل گشتى (و خواستى آنها را تحصيل كنى) از محرمات الهى اجتناب و دورى كنى.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 240     

1652 17-  من احسن المكارم تجنّب المحارم. 6 34 از بهترين مكارم اخلاق اجتناب از محرمات الهى است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 291     

2110 7-  انّ افضل اخلاق الرّجال الحلم.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 291     

2 488 به راستى كه بهترين اخلاق مردان، حلم و بردبارى است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 305     

و عنوان الفضل. 2 10 تحمل اخلاق و يا زندگى ديگران، نشانه عقل و سر آغاز فضيلت و برترى است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 308     

2267 4-  عجبت لرجل يأتيه اخوه المسلم في حاجة فيمتنع عن قضائها و لا يرى نفسه للخير اهلا، فهب أنّه لا ثواب يرجى و لا عقاب يتّقى، ا فتزهدون فى مكارم الاخلاق 4 344 در شگفتم از مردى كه برادر مسلمانش براى حاجتى نزد او آيد، و او از بر آوردن حاجتش خود دارى كند، و خود را شايسته كار خير نبيند، گيرم كه نه ثوابى است كه اميد داشته باشد و نه عقابى كه از آن پرهيز شود، آيا شما در مكارم اخلاق نيز بى‏رغبت هستيد 2268 5-  فوت الحاجة خير من طلبها من غير أهلها. 4 429 از دست رفتن حاجت بهتر از خواستن آن از نا اهل است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 316     

2338 1-  انّ بذل التّحيّة من محاسن الاخلاق. 2 492 به راستى كه بذل تحيّت (سلام كردن و يا هر احسان و بخششى) از زيباييهاى اخلاق است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 316     

2339 2-  بذل التّحيّة من حسن الاخلاق و السّجيّة. 3 266 بذل تحيّت از زيبايى اخلاق و خوى انسانى است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 332     

2491 2-  أطهر النّاس اعراقا أحسنهم أخلاقا. 2 405 پاكزادترين مردم نيكوترين آنها در اخلاق است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 333     

2496 7-  تعصّبوا لخلال الحمد، من الحفظ للجار، و الوفاء بالذّمام و الطّاعة للبرّ، و المعصية للكبر، و تحلّوا بمكارم الخلال. 3 311 خود را دلبسته و مقيّد كنيد به خصلتهاى پسنديده: از نگهداشتن حرمت همسايه، و وفا كردن به عهد و پيمان، و فرمانبردارى از كار نيك، و نافرمانى از تكبّر و سر بزرگى كردن، و آراسته شويد به اخلاق نيكو.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 333     

2497 8-  ستّة تختبر بها أخلاق الرّجال: الرّضا و الغضب و الامن و الرّهب و المنع و الرّغب. 4 146 شش چيز است كه اخلاق مردان در آن آزمايش شود: خوشنودى، خشم، امنيت، ترس، منع (يعنى جلوگيرى) و رغبت (يعنى ميل). 2498 9-  من لم تحسن خلائقه لم تحمد طرائقه. 5 462 كسى كه اخلاقش نيكو نباشد راههاى زندگى و روشهاى او پسنديده نيست.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 335     

2522 23-  حسن الاخلاق برهان كرم الاعراق. 3 392 اخلاق نيكو نشانه بزرگوارى ريشه‏ها و اصل و نسب انسانى است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 335     

2523 24-  بحسن الاخلاق يطيب العيش. 3 218 به واسطه حسن اخلاق است كه زندگى نيكو گردد.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 336     

2527 28-  احسن شي‏ء الخلق. 2 371 بهترين چيزها اخلاق نيكو است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 336     

2528 29-  أكرم الحسب الخلق. 2 374 گرامى‏ترين حسب‏ها اخلاق خوب است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 337     

5 463 كسى كه تنگ باشد ناحيه (و اخلاق ) او، اندك باشد راحتى و آسايش او. 2538 6-  من ساء خلقه أعوزه الصّديق و الرّفيق. 5 462 كسى كه بد خلق باشد دوست و رفيقش ناباب گردد.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 338     

2552 20-  السّىّ‏ء الخلق كثير الطّيش منغّص العيش. 2 11 آدم بد اخلاق سبكسرى بسيار كند و زندگى ناگوارى دارد.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 510     

3944 12-  السّخاء يكسب المحبّة و يزين الاخلاق. 2 10 سخاوت، دوستى و محبت به بار آرد و اخلاق را زيور بخشد.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 528     

6 127 نزديك شدن با سفيهان اخلاق را فاسد كند.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 625     

4961 30-  خالطوا النّاس بما يعرفون و دعوهم ممّا ينكرون و لا تحمّلوهم على انفسكم و علينا فانّ امرنا صعب مستصعب. 3 443 آميزش كنيد با مردم به همان چيزى كه شناخت دارند، و واگذاريد آنها را از آنچه شناخت ندارند، و آنها را بر خويشتن و بر ما تحميل نكنيد كه به راستى كار ما سخت و دشوار است. 4962 31-  خالطوا النّاس باخلاقهم و زائلوهم فى الاعمال. 3 451 با مردم در ظاهر به همان اخلاق خودشان آميزش كنيد، ولى در عمل از آنها جدا شويد.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 628     

4980 49-  قارب النّاس فى اخلاقهم تأمن غوائلهم. 4 513 نزديك شو در ظاهر با مردم در اخلاق و رفتارشان تا از مصيبتهاى ايشان در امان باشى. 4981 50-  كفى بالصّحبة اختبارا. 4 575 مصاحبت براى آزمايش كافى است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 61     

5867 149-  شرّ اخلاق النّفوس الجور. 4 178 بدترين اخلاق مردم ستمكارى است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 105     

6274 12-  ما صان الاعراض كالاعراض عن الدّنايا و سوء الاغراض. 6 112 آبروها را چيزى نگه ندارد مانند دورى كردن از پستيها (اخلاق و اعمال پست) و انديشه‏هاى بد و دشمنيها.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 131     

6527 14-  المبادرة الى العفو من اخلاق الكرام. 2 4 پيشى جستن به گذشت از خلق و خوى مردمان كريم و بزرگوار است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 149     

6704 110-  حسب الرّجل عقله، و مروءته خلقه. 3 401 حسب مرد (كه بدان بايد افتخار ورزد) عقل او است، و مردانگى او اخلاق او است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 152     

6732 138-  عنوان فضيلة المرء عقله و حسن خلقه. 4 366 سرلوحه برترى و فضيلت آدمى عقل و اخلاق نيكوى او است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 167     

6893 77-  العلماء اطهر النّاس اخلاقا و اقلّهم فى المطامع اعراقا. 2 140 دانشمندان پاك‏ترين مردمند از نظر اخلاق ، و كمترين مردمند از نظر ريشه در طمعها.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 228      

1 301 شخص معيوب و كسى كه نقصى در اخلاق او است، عيبش از او پوشيده است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 229     

3 161 هرگاه در ديگران اخلاق نكوهيده‏اى را ديدى از دچار شدن به امثال آن در خود پرهيز كن. 7400 13-  تأمّل العيب عيب. 3 282 درنگ كردن و تأمّل در عيب ديگران عيب است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 241     

7500 4-  الغشّ من اخلاق اللّئام. 1 343 غشّ از اخلاق لئيمان و انسانهاى پست است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 253     

7609 19-  معاجلة الذّنوب بالغفران من اخلاق الكرام. 6 149 شتاب كردن در بخشيدن خطاها و گناهان از اخلاق كريمان است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 256     

7646 2-  اشرف اخلاق الكريم تغافله عمّا يعلم. 2 450 شريف‏ترين خلقهاى كريم و بزرگوار تغافل او است از آنچه مى‏داند.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 286     

7903 5-  العسر يفسد الاخلاق. 1 202 سختى و فشار زندگى اخلاق را فاسد كند.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 367     

8674 8-  الكذب شين الاخلاق. 1 239 دروغ، موجب زشتى و عيب اخلاق انسانى است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 368     

8680 14-  الكذب و الخيانة ليسا من اخلاق الكرام. 1 389 دروغ و خيانت از خلق و خوى مردمان گرامى و بزرگوار نيست.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 371     

8708 42-  ليس الكذب من خلائق الاسلام. 5 74 دروغ از اخلاق اسلام نيست.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 372     

8729 1-  أحسن الاخلاق ما حملك على المكارم. 2 462 بهترين اخلاق آن است كه تو را به كارهاى نيك وادارد.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 382     

8809 81-  من شرف الاعراق كرم الاخلاق. 6 17 بزرگوارى اخلاق از شرافت و بلندى ريشه و نژاد ناشى مى‏شود.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 383     

8826 1-  المكارم بالمكاره. 1 21 مكارم و اخلاق پسنديده و نيكو با سختيها (و تحمّل ناخوشيها) به دست آيد.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 392     

8906 1-  التّكلّف من اخلاق المنافقين.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 400     

6 451 راهنمايى و شناخته شود آدم پست و لئيم به بدى رفتار، و زشتى اخلاق ، و نكوهيدگى بخل (و بخيل بودن). 8980 54-  اعظم اللّؤم حمد المذموم.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 469     

9593 3-  النّصيحة من اخلاق الكرام.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 514     

9964 3-  النّفاق شين الاخلاق. 1 191 دو رويى زشتى و عيب اخلاق است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 526     

6 245 رسيدن انسان به هر آنچه مى‏جويد از خوشى زندگى، و امن بودن راه، و روزى فراخ، به نيكويى نيّت و اخلاق گسترده و نيكوى او است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 532     

10111 14-  الورع من نزهت نفسه و شرفت خلاله. 2 32 شخص پارسا كسى است كه نفس او پاكيزه باشد و اخلاق و خصلتهاى او شريف باشد.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 533     

10124 27-  انّ ازين الاخلاق الورع و العفاف. 2 489 به راستى كه آراسته‏ترين اخلاق ، ورع و پاكدامنى است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 538     

10183 2-  انّ من مكارم الاخلاق ان تصل من قطعك و تعطى من حرمك و تعفو عمّن ظلمك. 2 542 به راستى از مكارم اخلاق است كه پيوند كنى با كسى كه از تو بريده، و عطا و بخشش كنى به كسى كه تو را محروم ساخته، و عفو و گذشت كنى از كسى كه به تو ستم كرده است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 545      

10251 12-  ما بات لرجل عندى موعد قطّ فبات يتململ على فراشه ليغدو بالظّفر بحاجته، اشدّ من تململى على فراشى، حرصا على الخروج اليه من دين عدته و خوفا من عائق يوجب الخلف، فانّ خلف الوعد ليس من اخلاق الكرام. 6 108 شب آن مردى كه از طرف من وعده‏اى به او داده شده، و شب خود را با اضطراب و نگرانى براى رسيدن به حاجت خود به سر مى‏برد، سخت‏تر نيست از اضطراب و نگرانى من به خاطر حرصى كه بر انجام آن وعده دارم، و ترس از اين كه مانعى سر راهم آيد كه موجب خلف وعده‏ام گردد، كه به راستى خلف وعده از اخلاق كريمان و بزرگواران نيست.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 557     

10380 6-  التّقوى رئيس الاخلاق. 1 194 تقوا، اساس اخلاق است.

 

نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 11:48 | لینک  | 

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 21     

در حقيقت هر كه بر شرح نهج البلاغه اين دانشمند كه چند مجلّد مى‏باشد و براى صاحب خواجه عطا ملك جوينى تصنيف كرده، آگاهى يابد، به برترى او بر ديگران در همه فنون اسلامى و ادبى و فلسفى و اسرار عرفانى گواهى مى‏دهد. بنا بر آنچه صاحب كتاب (مجالس المؤمنين) (ره) از بزرگواريهاى ميراثى (نتايج) طبع ظريف و اخلاق خوش و والاى او نقل كرده، اين است كه ابن ميثم در دوران زندگى اوّليه‏اش گوشه‏گير و گمنام مى‏زيست و به پژوهش فروع و اصول واقعى دين مشغول بود.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 21     

دانشمندان حلّه و عراق نامه‏اى به او نوشتند، محتواى اين نامه نكوهش ابن ميثم بر اين اخلاق بود، آنان گفتند: كار تو شگفت‏آور است كه با كمال مهارت در تمام علوم و معارف و دانايى شما در پژوهش حقايق و پديد آوردن نكات ظريف، در بلنداى اعتزال و گوشه نشينى، اقامت گزيده‏ايد، و در كنج گمنامى كه سبب خاموشى آتش كمال است، خيمه بر افراشته‏ايد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 23     

ابن ميثم (ره) پاسخ داد كه شما اين غذاهاى خوب و لذيذ را براى آستينهاى فراخ من آورديد نه براى نفس قدسى و والاى من و گرنه من همان رفيق ديروز شمايم، و با آن كه ديروز با قيافه فقرا و اخلاق علما نزد شما آمدم مورد احترام واقع نشدم، و امروز با لباس جبّاران پيش شما آمدم و چون جاهلان سخن گفتم، شما نادانى را بر علم، و ثروت را بر فقر ترجيح داديد، من صاحب همان اشعارى هستم كه در مورد اصل بودن ثروت و فرع بودن كمال نوشتم و براى شما فرستادم و شما آن را تخطئه كرديد و پنداشتيد كه عكس آن درست است. جمع حاضر اقرار كردند كه در تخطئه ابن ميثم به خطا رفته و از كار خودشان و تقصيرى كه نسبت به او روا داشتند، پوزش خواستند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 57     

امّا اقسام حكمت عملى به شرح زير مى‏باشد: حكمت اخلاقى، حكمت مربوط به منزل، حكمت مربوط به امور سياسى. سرّ اين تقسيم بندى اين است كه: هر خردمندى ناگزير بايد در كارش غرضى داشته باشد، اين غرض يا ذاتا ويژه خود اوست و آن علم اخلاق است يا ويژه او و افراد مخصوص به او و خاندانش مى‏باشد اين علم اداره منزل است يا بازگشت به انسان با توده مردم دارد و آن علم سياست مى‏باشد. گاهى قسم چهارمى به اين اقسام ياد شده افزوده مى‏شود و آن غرض انسان نسبت به شهر خود مى‏باشد و اين، حكمت شهرى ناميده مى‏شود كه آموختن اداره شهر و چگونه نگاه داشتن و رعايت مصالح شهر است و اين دانشى است كه انسان ناگزير بدان محتاج است چون آدمى از نظر سرشت شهرنشين و اجتماعى مى‏باشد. و تا چگونگى ساختن شهر و نظم دادن به اهل شهر را بر حسب اختلاف درجاتى كه دارند نداند، غرض او كاملا به دست نمى‏آيد. بنا بر اين كه همان تقسيم بندى اول باشد، اين قسم چهارم جزئى از حكمت سياسى مى‏باشد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 58     

پيش از بيان مقصود مى‏گوئيم: اخلاق ملكه‏اى است كه به وسيله آن از نفس كارهايى به آسانى صادر مى‏شود بى آن كه قبلا انديشه و يا تذكارى وجود داشته باشد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 58     

اخلاق ، عين قدرت نيست چون نسبت قدرت به دو طرف يكسان است، و اخلاق و خود فعل چنان نيست. يعنى نسبت به دو طرف تساوى ندارد چون فعل گاهى تكليفى است و در حقيقت هيچ امرى از امور اخلاقى، فضيلت باشد يا رذيلت ذاتا جزء سرشت آدمى نمى‏باشد و آنچه در سرشت انسان مى‏باشد قبول اخلاق است اگر چه تندى و كندى پذيرش فضيلت و رذيلت اخلاقى بر حسب اختلاف مزاج، مختلف مى‏شود و به نيرومندى و ضعف استعداد او براى قبول يكى از آن دو بستگى دارد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 58     

توضيح اين كه اخلاق در سرشت آدمى نمى‏باشد، اين است كه اگر اخلاق امرى طبيعى مى‏بود ممكن نمى‏شد كه با ادب كردن و عادت دادن آدمى را از آن برگرداند، در صورتى كه بر گرداندن انسان از خلقى به خلق ديگر ميّسر مى‏باشد بنا بر اين ضرورى است كه اخلاق جزء طبيعت آدمى نباشد. امّا ملازمه روشن است چون اگر همه مردم جهان جمع شوند و بخواهند سنگى را عادت دهند كه به طرف بالا حركت كند ممكن نمى‏شود.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 58     

توضيح باطل بودن لازم اين است كه: مشاهده مى‏كنيم برخى مردم از اخلاقى كه دارند به اخلاق ديگرى بر مى‏گردند و اگر آن انصراف و بازگشت از خلقى به خلق ديگر نبود، قرار دادن مقرّرات اخلاقى مانند ادب كردن بى فايده بود و نيز وضع كردن احكام دينى كه سياست خدا در ميان مخلوقش مى‏باشد ثمرى نداشت.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 59     

هر گاه مطالب ياد شده را شناختى بايد بدانى كه فراهم آمدن فضايل اخلاقى ياد شده بر حسب فراهم شدن اين نيروهاست و همين حكم در مورد ضدّ فضايل كه اخلاق پست مى‏باشد جريان دارد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 72     

حالات نفوس انسانى در خوشبختى و بدبختى، يا بر حسب عقيده‏ها در نيروى نظرى لحاظ مى‏شود، يا بر حسب اعمال در نيروى عملى. به هر دو حال، نفس يا متّصف به اعتقادات درست و اخلاق پسنديده مى‏باشد يا موصوف به ضدّ آنها مى‏شود كه اعتقادات نادرست و اخلاق پست است، يا متّصف به اعتقادات درست و اخلاق پست مى‏شود يا عكس آن (اعتقادات نادرست و صفات پسنديده) يا از يكى از آن دو خالى است يا از هر دو با هم تهى است پس نه قسم به شرح زير مى‏شود: [1-  نفوسى كه متّصف به عقايد درست و اخلاق پسنديده باشد 2-  نفوسى كه متّصف به عقايد نادرست و اخلاق پست باشد 3-  نفوسى كه متّصف به اعتقادات درست و اخلاق پست باشد 4-  نفوسى كه متّصف به اعتقادات باطل و ملكات پسنديده باشد 5-  نفوسى كه خالى از اعتقادات درست و نادرست باشد و متّصف به اخلاق پسنديده 6-  نفوسى كه خالى از اعتقادات و متّصف به اخلاق پست باشد 7-  نفوسى كه متّصف به اعتقادات خالى از اخلاق باشد 8-  نفوسى كه متّصف به اعتقادات باطل و تهى از اخلاق باشد 9-  نفوسى كه بكلّى خالى از اعتقادات و اخلاق باشد].

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 73     

قسّم دوّم: كه نفوس متّصف به اعتقادات نادرست و اخلاق پست مى‏باشد، يا به گونه‏اى است كه آنها در نفس نفوذ دارند در اين صورت به وسيله آنها كيفر دوام مى‏يابد چون جهل مركّب ضدّ يقين است، و هر گاه در جوهر نفس جايگزين شود معتقد مى‏گردد كه نادانى كمال نفس است و اميد دارد كه به آنچه در آن نقش بسته و كمال مستعدّ اوست برسد. و ناگزير پس از مردن با از دست دادن آنچه بدان اميدوار بود كمال منقطع مى‏شود و چون آنچه را اميد داشته نيافته است عذاب مى‏كشد و در نتيجه با تداوم پيدا كردن يقين به درستى آن، عذاب نيز دوام مى‏يابد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 73     

و اگر اعتقادات باطل و اخلاق پست در نفس نفوذ نكرده باشد، براى صاحبان اين نفوس كيفرى است كه قطع مى‏شود چون صورتهايى كه براى آنان به سبب سرگرم شدن به ضدّ آنها حاصل شده است حالاتى است كه در آن نفوس جايگزين نشده است، و در آن استوار نگرديده، يا براى اين كه آن صورتها از حالات و مزاجها ناشى شده است پس با از ميان رفتن حالات، عذاب هم از ميان مى‏رود.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 73     

قسّم سوّم: نفسى است كه متّصف به اعتقادات درست و اخلاق پست باشد پس اگر آن اعتقادات مستند به برهان باشد نفوس به وسيله آنها خوشبخت مى‏باشد، جز اين كه آن خوشبختى به سبب كيفرى كه از اخلاق پست حاصل مى‏شود، كدر و تيره است البتّه اين كيفر با از بين رفتن آن اخلاق بر طرف مى‏شود، يا به اين لحاظ كه اخلاق پست در نفس نفوذ و رسوخ نكرده است يا بدين سبب كه از مزاجها به دست آمده است و با نابود شدن مزاجها كيفر نيز بر طرف مى‏گردد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 73     

قسم چهارم: نفوسى است كه متّصف به اعتقادات نادرست و ملكات پسنديده است، و اگر اعتقادات رسوخ در نفس داشته باشد عذاب آن هميشگى است و اگر راسخ نباشد كيفر قطع مى‏شود و علت قطع كيفر همان است كه قبلا بيان شد. قسم پنجم: نفوسى است كه خالى از اعتقادات درست و نادرست است و به اخلاق نيك متّصف باشد مانند نفوس بيشترى از ابلهان و كم خردان، و آنچه ظاهر نظر محقّقان است اين است كه اين نفوس پس از جدا شدن از بدن عذابى ندارند. چون اسباب و عوامل كيفر در آن‏ها نيست در اين صورت در رحمت واسعه حق قرار مى‏گيرند. اين نظر مطابق با فرموده نبىّ اكرم (ص) مى‏باشد كه فرمود: بيشتر اهل بهشت ابلهان مى‏باشند. اگر چه تمام مقصود نبىّ اكرم از اين سخن، مطلب ياد شده نيست.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 74     

قسم ششم: نفوسى كه از اعتقادات خالى و به اخلاق پست متصفّ است. اين نفوس پس از جدا شدن از بدن به خاطر اشتياقى كه به لذّتهاى مادّى داشته و از آن جدا شده‏اند و توان بهره‏بردن از آنها را ندارند كيفر مى‏شوند. اين كيفر بر حسب تفاوت آن شرق و شدّت و ضعف توان تركيبات جسمانى نفوس آنان متفاوت مى‏باشد. در اين مورد بسا شده است كه حكم كرده‏اند كه آن شوق در اين نفوس قطع مى‏شود و اينان پس از قطع شوق حكم كسانى را دارند كه پيش از آنان بوده‏اند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 74     

قسم هفتم: نفوسى است كه به اعتقادات خالى از اخلاق متّصف مى‏شوند مانند نفوس بيشتر زاهدانى كه از مردم بريده‏اند و در قلّه كوهها و بيابانها جا گرفته‏اند. اين اعتقادات اگر مستند به برهان باشد، بر ايشان خوشبختى كامل است و پايين‏تر از قسم اوّل‏اند اگر صفات نيك اخلاقى را كه آماده براى كمال بيشتر است نداشته باشند و اگر اعتقاداتشان تقليدى باشد حكمشان حكم مقلّدان در قسم اوّل مى‏باشد و شايد مقلّدان در قسم اول به سبب اخلاق نيكشان شرافت بيشترى داشته باشند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 75     

قسم هشتم: نفوسى است كه به اعتقادات نا درست خالى از اخلاق ، متصفّ باشد كه اگر اين اعتقادات در آنان رسوخ يافته باشد كيفر به وسيله آنها دوام خواهد داشت و علّتش نيز سابقا بيان شده و اگر عقايد رسوخ نيافته باشد تا عقايد باقى است كيفر نيز باقى است و با زوال اعتقاد كيفر نيز زايل مى‏شود. ممكن است اين نفوس پس از زوال اعتقادات به نفوس ابلهان ملحق شوند، چون كمالات نفس را نشناخته و بدان اشتياق نداشته‏اند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 75     

قسم نهم: نفوسى است كه به كلّى خالى از اعتقاد و اخلاق مى‏باشد و همچون نفوس هيولائى اطفال است. در مورد اين نفوس براى حكيمان اعتقاد روشنى نيست. جز اين كه بر اساس اصول حكما سزاوارتر آن است كه اينها را به نفوس ساده مثل نفوس ابلهان ملحق كنند و حكمشان نيز حكم همان نفوسى باشد. و خدا داناتر است.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 84     

بحث پنجم در أحكام عارفان و اخلاق ايشان است

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 85     

امّا جمع: عبارت از آراستن ذات به مراتب رياضت ايجابى و مثبت است بدين گونه كه سالك، مهربان، با رحم، بخشنده و بزرگوار شود و اين حالت در زبان دين متخلّق شدن به اخلاق خدا ناميده مى‏شود، و در زبان خالصان پيشرفت كردن در پلّه‏هاى جلال، و امّا جمع در مورد خدا هرگز به خلوص و صافى نمى‏رسد مگر اين كه در پيشگاه او توقف نمايد بطورى كه نظر شخص به حق رسيده از خود و شادمانيش از اين كه به وصال آراسته شده قطع گردد و با آن، كمال واقعى تحقق مى‏يابد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 85     

امّا اخلاق : لازم است كه عارف شجاع باشد چون شجاعت كمالى است كه ذاتا مطلوب مى‏باشد و آنچه مانع مى‏شود كه انسان بر كارهاى ترسناك اقدام كند ترس از كشته شدن است كه منجّر به مرگ مى‏شود و عارف بدور است كه از مرگ بپرهيزد. و لازم است كه عارف پاكدامن باشد چون پاكدامن ذاتا صفتى خواستنى است و آنچه مانع عفّت مى‏شود اين است كه نيروهاى جسمانى بنا بر مقتضاى طبعشان بر انسان چيره مى‏شوند و نفس در فرمانبردارى آن قوا مقهور مى‏گردد و عارف از آن بدور است چون نيروهاى بدنيش به دست نيروى عقلانيش مغلوب مى‏شود.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 105     

در پاسخ مى‏گويم: در آنچه گفتى كه برهان (لم) قويتر و استدلال كردن به آن سزاوارتر است شكى نيست، جز اين كه مى‏گوييم: اين كلمه محقّقا از آن حضرت صادر شده تا ديگران را ادب كند و آنان را بر فراهم آوردن اخلاق كريمه و به دست آوردن فضايل تشويق نمايد. به اين دليل كه چون آدمى نفس خود و عيبها و كاستيهايش را شناخت و دانست كه نفس نياز به كامل شدن دارد اين شناخت عاملى است كه او را به اصلاح كردن دو نيروى عملى و نظرى خود فرا مى‏خواند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 109     

مى‏گويم: قيمت بر حسب حقيقت بر چيزى گفته مى‏شود كه جانشين چيزى شود و عوض آن قرار گيرد كه همان بها مى‏باشد. و مجازا به امورى گفته مى‏شود كه نفس آدمى آن را از حالات و كيفيّات چون دانش و اخلاق پسنديده و مخالف آنها به دست مى‏آورد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 118     

شارح گويد: راز اين كلمه از آنچه قبلا گفته شد آشكار است. دليل ظهور آن است كه هر اندازه بر درجات كمال نفس افزوده گردد بر نيروى متخيّله بيشتر مسلّط مى‏شود و كمتر سخن مى‏گويد. زيرا در اين هنگام بدون انديشه و تأمّل سخنى از دهانش بيرون نمى‏شود و در به كار بردن سخن و نتايج حاصل از آن و معانى‏اى كه از آن لازم مى‏آيد و تشخيص احتمالهايى كه در آن مى‏رود به عقلش رجوع مى‏كند و نيز در حاضر ساختن دليلى كه سبب سخن گفتن مى‏شود از عقل كمك مى‏گيرد، تا كلمه‏اى كه از دهان بيرون مى‏آيد مرتّب و مشخّص و استوار باشد و از گفتن آن پرهيزى نباشد و زيانى هم به انسان نرسد. و چون سخنى از نظر عقلانى كامل باشد و وجود آن متوقف بر اين شرايط فراوان و اسباب دور باشد ناگزير اندك خواهد بود و هر چه درجات عقل بيشتر باشد كاستى سخن افزون مى‏شود تا خاموشى و سخن گفتن در جاى خودش براى شخص عاقل به صورت ملكه و اخلاق در آيد. چنين شخصى درست بر عكس انسانى است كه درجات عقلش كم است. چون هر چه عقل آدمى كمتر باشد حرف زدن او بيشتر و زشت‏تر است. علّت اين كار آن است كه نيروى خرد كمتر مى‏تواند نيروى خيال را كنترل كند و عقل عملى در استخراج راى درست و گفتار مصلحت آميز به نيروى عقل نظرى مراجعه مى‏نمايد و سببش آن است كه ادراك نيروى نظرى كاسته مى‏شود. خلاصه به اين سبب است، شرايطى كه موجب كم شدن سخن مى‏گردد و سخت كاهش مى‏يابد. و علّت هر چه گسترده‏تر باشد صادر شدن معلول از آن نزديكتر و سريعتر مى‏باشد. و توفيق دهنده خداى متعالى است.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 140     

فصل دوّم در مباحثى است كه به اخلاق پسنديده و پست و آدابى كه به آنها وابسته است تعلق دارد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 140     

اين مطلب به تجربه ثابت شده و از قضايايى است كه پذيرش آن لازم است. امّا علّت اين ميلهاى طبيعى اين است كه بايد بدانى ميلها و آنچه موجب گريز طبيعى براى حيوان است بر مبناى تصورات نيروى واهمه يا تعقّل كردن چيزهايى مى‏باشد كه زيانبار است و آزار دهنده يا آسايش بخش است و سودمند. چون تصوّر حيوان به اين كه فلان چيز برايش آزار دهنده است در آن شوقى بر مى‏انگيزد كه خواستار دفع آن آزار دهنده مى‏شود. اين دفع يا با ايستادگى در برابر آن يا با گريز صورت مى‏گيرد. تصوّر اين كه آن چيز سودمند يا گواراست در او علاقه‏اى ايجاد مى‏كند تا خواستار ادراكى ملايم از آن شي‏ء سودمند گوارا شود. ما تمام اين مطالب را به تو اعلام كرديم و چگونگى به حركت در آمدن نيروها و انگيزش بعضى از آنها را بر بعضى بنا بر مختلف بودن طبقات آن توضيح داديم و چون آنها را شناختى بايد بدانى كه دوستى ورزيدن به وسيله مهربانى نيكو و با سخن خوب و شيرينى و نرمى سخن گاهى در انسان، ذاتى و طبيعى است يا بر مبناى تكليف دينى است [يا خود را به زحمت بدان وا داشتن و شيرين سخنى را به خود بستن است‏] و بر هر دو فرض وقتى مردم نرمش را از صاحب اخلاق نرم درك كردند خود انگيزه‏اى است بر ايشان كه دوستش بدارند و مايل شدن بدو اشتياقشان را كه خواستار ادراك امور سازگار است بر مى‏انگيزد در آنچه توهم يا تعقّل مى‏كنند كه از كارهاى سودمند يا گواراست در نتيجه اراده‏شان بر كوشش در همنشينى با او و برادرى و دوستيش بر انگيخته مى‏شود.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 142     

شارح گويد: عود بطور حقيقت بر ساقه درخت گفته مى‏شود و بر حسب مجاز بر هر چيزى كه با ساقه درخت در امرى شبيه باشد، و امام (ع) در اين جا آن را بر آدمى اطلاق فرموده است، و همچنين لين بر حسب حقيقت بر چيزى كه از نظر حسّ عيبجويى را بپذيرد گفته مى‏شود: و از آن به فروتنى و بزرگى و پاكى اخلاق تعبير كرده‏اند، و كثافت بر زياد بودن اجزاى مادّى گفته مى‏شود و در اين جا امام (ع) از آن به فراوانى خار و شاخه و بسيارى برادران و ياوران تعبير كرده است، و اين قضيّه نيز متصله است و تحقيق آن نياز به شرح مناسبات مجازهاى ياد شده دارد پس از آن نوبت به شرح ملازمه‏اى مى‏رسد كه ميان تالى و مقدّم آن وجود دارد، امّا مناسبت مجازها: مقصود از عود مجازا انسان مى‏باشد چون در مجاز كمترين مناسبتى كافى است و در اين جا مناسبتهايى از قبيل شركت داشتن در نيروى نباتى و نموّ و نيروى تغذيه و در نيروى ناميه هم استقامت و غير آن مى‏باشد، و شريك بودن در يكى از اين امور سبب شباهت مى‏شود چه رسد كه در همه آنها شباهت باشد پس اين اطلاق مجازى براى يكى از انواع بر نوع ديگر نيكوست چون ميانشان شباهت هست و آن استعاره‏اى نيكوست.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 142     

و امّا منظور از (لين) فروتنى و خوبى اخلاق است زيرا همان گونه كه نرمى هر گاه در جسم حاصل شود دليل بر بودن رطوبتى است كه با وجود آن، چوبى كه از آن نيزه مى‏سازند به وسيله نيزه ساز قبول خميدگى مى‏كند همچنين فروتنى و خوبى اخلاق چون در شخص حاصل شود دليل بر نرمى و رطوبت باطن اوست و نيز نرم بودن آن در آمادگى و لايق بودن رحمت الهى و پذيرش انعطاف با منفعل شدن طبيعت او و پاسخ دادن او به دوستى ورزيدن دوستان، و گرامى داشتن همنشينان، و شايستگى براى فيض توجهات حق در به دست آوردن بهترين صفات و اخبار خوب، و تصوّر كردن لذّت و سود در به دست آوردن برادران و نيرومند ساختن جوارح و اعضا به كمك آنان، و امّا منظور از (كثافة) كه روى آوردن برادران است امرى روشن است چون كثاف جز متراكم بودن اجزا و هجوم آنها معنايى ندارد و اين معنى در اينجا آشكار است، اين بود توضيح مجازها در كلمات. امّا توضيح مجاز در ملازمه و تركيب چنين است: همان گونه كه درخت شاخه‏هايش انبوه و زياد و بزرگ مى‏شود و بر اثر زيادى برگها به هم مى‏پيچيد و اين زيادى برگها از رطوبت به دست آمده است كه موجب رشد و آمادگى روييدن مى‏شود، همچنين آدمى بزرگ مى‏گردد و شاخه‏هايش قوى و برادران و ياوران و دوستانش زياد مى‏شود، كه تمام آنها نشأت گرفته از فروتنى و تواضع و بزرگوارى و خوبى اخلاق نسبت به آنان مى‏باشد كه در گفتار و كلمه امام (ع) از آن به «لين العود» نرمى چوب تعبير شده است تا آنجا كه بدو مى‏پيوندند چونان كه شاخه‏ها به درخت مى‏پيوندند و همان طور كه درخت با شاخه‏هاى فراوان بهم پيچيده‏اش بزرگ مى‏شود آدمى به وسيله دوستانش بزرگ مى‏گردد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 143     

بخل طرف تفريط از دو صفت پستى است كه آن دو صفت دو طرف براى حدّ وسطى مى‏باشند كه بخشندگى است و آن را قبلا شناختى، امّا علّت حسد ورزى حكم نيروى واهمه است به اين كه در بخشيدن مال زيانى است كه به او مى‏رسد اين حكم سبب حركت شهوانى به گرد آورى مال مى‏شود پس ابزارها به سبب آن نيرو به جمع كردن و به دست آوردن مال حركت مى‏كند و گاهى در شدّت و ضعف بر حسب اختلاف آن ادراك در آن دو جهت مختلف مى‏شود پس در ميان مردم [كسى است كه‏] بر حسب مزاج و ذات خويش براى نيرومند ساختن قوه واهمه كه موجب به حركت در آوردن نيروى شهوت مى‏شود، آمادگى دارد، و براى بعضى از مردم تحريك نيروى شهوت بر حسب حدوث استعداد نيروى واهمه‏اش مى‏باشد چون سبب و همى آن را درك مى‏كند، و نكته باريك در اين جا اين است كه اختصاص دادن مال شخص بخيل به اين مژده مجازى كه مستلزم ترساندن و هشدار به اوست دليل بر اين نيست كه مال شخص بخشنده چنان نمى‏باشد چون هر يك از دو امرى كه بدان مژده داده شده است ناگزير هم در مال بخيل و هم در مال بخشنده مى‏باشد و تو شناختى كه اگر چيزى را اختصاص به ذكر دهند دلالت بر نفى آن از غير او نمى‏كند، و در سخن آن حضرت (ع) به عبارت ديگرى وارد شده است كه شامل بخيل و غير بخيل مى‏شود و فرموده است: در مال هر مردى دو شريك است، يكى رويداد و ديگرى ميراث بر لكن فايده‏اى در سخن امام (ع) هست كه اين حكم آن فايده را به همراه دارد و آن توهين به بخيل مى‏باشد چون لفظ تعظيم در توهين به كار رفته است مانند فرموده خداوند: عذاب را بچش كه تو همان مهتر گرامى هستى. و مغلوب ساختن او به اين خاطر كه مال را در راه خودش نبخشيده است و اين كه او را به جبر وادار كند كه آنچه را كراهت دارد بپذيرد و رو به رو شدن او با چيزى كه طبيعتش سخت از آن تنفّر دارد و از آن ناگزير است چون جدا شدن مال بر بخيل دشوارتر از جدايى مال از بخشنده است، سپس اگر شخص بخشنده بپذيرد كه اين ترس و انذار بر هر دو (بخيل و بخشنده) وارد است، بر بخشنده بعضى از آنچه از اين رو برو شدن مى‏يابد آسان مى‏شود. چون مصيبت هر گاه همگانى شود آسان مى‏گردد براى او در اين زمان تفاوت ميان ريشه و شاخه ظاهر مى‏شود به اين سبب كه بخشش مال از شخص بخشنده برايش ستايش، بزرگى، شرافت اصيل در دنيا و نعمت و پاداش فراوان در آخرت، به دست مى‏آورد و شخص بخيل از آنها بى بهره است چون علّت شايستگى آن در او وجود ندارد و بسا مى‏شود كه آن محروميّت موجب رشد بخيل و آزمندى او شود تا اخلاقى ضد اخلاق اوّليه‏اش در او پديد آيد و نفس خود را آماده سازد تا اسباب آن اخلاق نيك را به دست آورد و آن كه خدا برايش نورى قرار نداده است پس نورى برايش نباشد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 145     

زيرا مردم را با اصل زمان شباهتى نيست، پس مقصود از شبيه بودن مردم به زمان شبيه بودن در صورتهاى جزيى و شخصى نمى‏باشد چنان كه گفته مى‏شود: صورت فلانى شبيه صورت فلان مى‏باشد چون مردم در صورت به پدرانشان شبيه‏ترند، بلكه مقصود اين است كه آنان در كارها، عادتها، اخلاق ، و حالاتى كه بر آنها عارض و چيره است به مردم زمانشان شبيه‏تر مى‏باشند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 145     

امّا سببى كه در آن شباهت مردم به اهل زمان غالب است اين است كه بايد بدانى بى خبرى و نادانى بسيط بر مردم چيره مى‏باشد و نفوس مردم ذاتا بدن را دوست مى‏دارند و بيشتر اوقات فرمانبردار نيروها و پيرو هوايند و مواظبت بر به دست آوردن كمالات خيالى دارند و چنان كه دانستى براى اين نيروهاى جسمانى بهره‏اى از درك كردن امور كلى نمى‏باشد بلكه جز امور جزيى حاضر و محسوس يا وابسته به محسوس را ادراك نمى‏كند و بيشتر چنين است كه وجود فرزندان و بيشتر زندگى و تصرفاتشان در زمانى غير از زمان پدرانشان مى‏باشد ناگزير نفوس فرزندان بيشتر تأثير مى‏پذيرد و در اخلاق ، عادتها، شكل لباسها، حالتهاشان، به اهل زمانشان مايلترند تا عادتها و حالتهاى پدرانشان چون حال موجود را مشاهده مى‏كنند و با اهل زمانشان همدم، پيوسته و همنشين هستند و از حال پدرانشان بى خبرند چون با آنان كمتر همراهى و همنشينى مى‏كنند. زيرا آنان در مى‏گذرند و كمتر در زمان وجود فرزندان موجود هستند تا آنجا كه آدمى اگر با پدر درستكارى زندگى كند و به آداب و اخلاق او در آيد سپس او را از دست بدهد و با كسى بنشيند كه ضدّ اخلاق پدر را داشته باشد بسا مى‏شود كه در آغاز همنشينى آن اخلاق را زشت بشمارد لكن پس از زمانى نفسش از آن اخلاق متأثّر مى‏شود و به خاطر اين كه زياد آن را مى‏بيند و در برابر نيروهاى حسّى تكرار مى‏شود آن اخلاق زشت را به دست مى‏آورد و نفس به وسيله آن مشاهده و تكرار مقيّد مى‏شود و به تدريج اخلاق نخست (اخلاق پدر درستكار) از ميان مى‏رود و بسا مى‏شود كه بطور كلّى از آن اخلاق درست جدا شود و حالت ضدّ آن را پيدا كند عكس اين جريان هم صادق است و همچنين اگر براى پدر آن فرزند هنرى نيكو يا لباسى باشد كه شايسته حال او در ميان اهل زمانش باشد و همچنين عادتهايى كه آن پدر بدان خو گرفته و به صورت اخلاقى در آمده و شايسته حال او در زمان خودش باشد آن گاه فرزندش در زمانى ديگر و ميان ديگران رشد كند كه آن هيأت و لباس نخست را زشت بشمارند و هيأت و عادت دوّم را كه به دست آورده‏اند نيكو بدانند محقّقا به همان هيأت و شكل در مى‏آيند و آن اخلاق رايج را تغيير نمى‏دهند و به غير آن اخلاق حاضر در نمى‏آيند و اخلاق و عادتهاى پدران را رها مى‏كنند، و اگر فرض كنيم كه فرزند بر اخلاق پدر رشد كند و مدّتى به شكل و هيأت او در آيد و در ماندن به آن شكل خويشتن را به زحمت افكند سرشت او ناگزير است كه او را به تمام يا بعضى عادتها و اخلاق موجود زمان رهنمون شود و اين كار منحصرا به خاطر ديدن زياد و آگاهى حسّى بر كارهاى موجودى است كه اهل زمانش بر آن هستند و نفس از آنها متاثّر مى‏شود و بى خبر است كه با مراجعه به عقل از آن بپرهيزد و سودمندترين اخلاق گذشته و موجود را در كار دنيوى و اخروى و به دست آوردن آن را رعايت كند و زيانبارترين آن عادتها و حالات را در كار دنيا و آخرت مورد توجّه قرار دهد و از آن بپرهيزد تا آنجا كه اگر براى مردم زمان گذشته خصلتى نيكو بوده كه موجب راهنمايى مى‏شود و در زمان حال ناپسند است در انجام دادن آن به انكار كسانى كه آن را نمى‏پذيرند اعتنا نكند بلكه آن را انجام دهد و بر آن مواظبت نمايد، و اگر براى زمانش عادت يا حالتى باشد كه انسان را به بدى بكشاند آن را ترك كند، اگر چه در ميان آنان نيك و پسنديده باشد، و خدا سر پرست كمك است كه آدمى را به آنچه خود مى‏پسندد توجّه دهد و توفيق از اوست.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 146     

كريمترين تبار خوش‏خويى است مى‏گويم: پيش از اين دانستى كه حسب بر اين اساس كه مشترك لفظى است بر آنچه كرامتهاى ارثى شمرده مى‏شود و برداشتن مال كافى و نظاير آن گفته مى‏شود. و تعريف خلق را شناختى و آن به طبيعى و غير طبيعى تقسيم مى‏شود طبيعى آن است كه مقتضاى اصل مزاج باشد چون خنده زياد در برابر كمترين امر شگفت آور و اندوه و غم در برابر كمترين پيش آمد و غير طبيعى كه از تمرين و عادت به دست مى‏آيد، و گاهى سر چشمه‏اش تدبّر و انديشه است آن گاه پى در پى بر آن مداومت مى‏شود تا به صورت ملكه و اخلاق در آيد و به هر دو صورت يا آن حالت آدمى را به كارهاى خير و برگزيدن كار زيبا مى‏خواند كه اخلاق نيكو همان است، يا انسان را به عكس آن دعوت مى‏كند و آن اخلاق بدو پست مى‏باشد. چون معناى حسب و خلق را شناختى بايد بدانى كه تفسير سخن امام (ع) بر مبناى دو معناى حسب نيكو مى‏شود امّا بنا بر معناى نخست بايد بدانى كه حضرت خوش‏خويى را به بهترين كرامتى كه از كرامتهاى ميراثى است توصيف مى‏كند، و دليل راستى آن اين است كه دانستى ريشه‏هاى فضيلت اخلاقى سه چيز است، حكمت، پاكدامنى، دلاورى، و مجموع آن سه دادگرى است، پس ملكه‏اى كه براى نفس اخلاق ناميده مى‏شود همان ريشه‏اى است كه اين فضيلتها و اقسامش از آن سرچشمه مى‏گيرد و بدون ترديد ريشه، برتر و كاملتر از شاخه مى‏باشد، امّا بنا بر معناى دوّم اين است كه چون خوش‏خويى سر چشمه ريشه‏هاى فضايل ياد شده است كريمترين بى نيازى است زيرا موجب بى نيازى جزء باقى مانده انسان (روح) مى‏باشد ولى مال و ثروت سبب بى نيازى جزء حيوانى آدمى است كه فنا پذير است، و بازمانده‏هاى شايسته نزد پروردگارت از نظر پاداش بهتر است و از نظر آرزو نيز بهتر مى‏باشد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 147     

در اين كلمه امام (ع) هشدارى بر رعايت كردن خوش‏خويى است در صورتى كه وجود داشته باشد، و اگر نباشد در به دست آوردن آن بكوشد، چون توضيح داديم كه گاهى اخلاق اكتسابى است و به دست آوردنش ممكن مى‏باشد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 147     

دليل لزوم رعايت اخلاق اين است كه سر چشمه گرد آمدن كرامتهاى اخلاقى و فضيلتهايى كه موجب خوشبختى هميشگى مى‏شود اخلاق مى‏باشد، و خدا سر پرست هدايت است.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 149     

توضيح بيشترى مى‏دهيم و مى‏گوييم: محقّقا ميان ستايش نيكو و تكبر مخالفتى نزديك به مخالفت دو ضدّ وجود دارد، دليل آن اين است كه لازمه تكبّر كوچك شمردن مردم است و علّت آن اين است كه شخص متكبّر بر اين باور است كه خود شخصا درجه‏اى را حائز است كه در ديگرى يافت نمى‏شود و نتيجه آن كوچك شمردن آن است كه طبيعت مردم از كسى كه ديگران را تحقير مى‏كند متنفّر و گريزان مى‏باشد، امّا علّت تنفّر خردمندان از متكبر آن است كه آنان شخص متكبر را كوچك مى‏شمارند و نزد آنان اهميت و ارزشى براى آنچه بدان تكبّر مى‏كنند وجود ندارد چون او را بد اخلاق و از نظر ادب پست و بهره‏اش از خوشبختى دائمى اندك است و دانشمندان مى‏دانند كه شخص متكبّر بر عيب خويش آگاه نيست و شخص متكبّر گر چه خردمندان را كوچك مى‏شمارد و از روى تكبّر به آنان نمى‏نگرد پس متكبّر در چشم آنان كوچكتر و از طبيعتشان دورتر مى‏باشد، و با اين وصف چگونه قابل تصوّر است كه خردمندان شخص متكبّر را ستايش و مدح كنند، امّا بقيّه مردم عوام و ديگران كه از متكبّر تنفّر دارند به اين دليل است كه طبيعت آنان تمايل دارد به كسى كه نسبت به آنان تواضع مى‏كند و با سخن نرم و احترام و مهربانى و سود رساندن با مال و مقام و غير آن، آنها را به خود نزديك مى‏كند، بويژه كه بيشتر آنان به خاطر ناتوانى از آگاه شدن به عيب متكبّر عقيده دارند كه ذاتا كامل است و قبول ندارند كه كسى بر او برترى داشته باشد، و روشن است كسى كه نسبت به ايشان تكبّر كند و مقامشان را حقير و خودشان را كوچك شمارد. احتراماتى را كه ياد كرديم نسبت به آنان روا نمى‏دارد، و هر گاه چنان باشد آنان بدو مايل نمى‏شوند و چون دليلى براى ستايش ندارند آنان را نمى‏ستايند و مدحى از آنها سر نمى‏زند چون علّتى براى مدح وجود ندارد پس امام (ع) در بيان اين سلب كلّى راست فرموده است و خدا سرپرست توفيق است.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 155     

مى‏گويم: الزّعارة-  با تشديد (را) بدى اخلاق مى‏باشد، و مقصود آن است كه توضيح دهد ديدن حاصل نمى‏شود و صدق نمى‏كند در صورتى كه با بدخويى باشد چه اين كه بدخويى از سوى دو ديدار كننده باشد يا از سوى يكى، در اين صورت آن دو، ضدّ يكديگرند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 155     

توضيح مطلب آن است كه ديدن راست و واقعى فقط ميان دو دوست كه با هم خو مى‏گيرند محقّق مى‏شود و دانستى كه سر آمد همه اسباب خو گرفتن و انس، خوش‏خويى است كه با بودن آن معاشرت خوب و لذّت بخش است پس هر گاه به جاى اخلاق پسنديده اخلاق ناپسند كه مخالف آن است بنشيند بزرگترين عامل گريز طبيعت مردم از يكديگر و سبب جدايى آنها مى‏شود و در نتيجه موجب قطع شدن ديدار مى‏گردد و ديدار آنان با يكديگر را ناممكن مى‏سازد، بنا بر اين ثابت شد كه ديدن با بدخويى جمع نمى‏شود.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 164     

و اگر آن عادت نيكو را بفهمد به اين كه به هر چه مى‏يابد خشنود باشد تا آن ملكه را به عنوان ملكه و اخلاق به دست آورد و در برابر خواسته آن مقاومت كند تا او را به غم خوردن بر چيزى كه اندوه بر آن فايده‏اى بيشتر از رنج بردن ندارد همواره شادمان و آرزومند و خوشحال خواهد بود، و نسبت رنجى كه از شكيبايى مشاهده مى‏كند به زحمت بى تابى مانند نسبت قطره به دريا مى‏باشد و اگر تفاوتى نباشد جز اين كه زحمت بى تابى رو به فزونى و زحمت شكيبايى رو به كاستى است همان كافى است كه تفاوت شدّت و رنج را در آن دو معيّن كند (رنج و زحمت در شكيبايى اندك و در بيتابى بسيار است). اگر مى‏پندارى كه اين شعور كامل نمى‏شود يا سودى ندارد به شعور و درك مردم در خواسته‏ها و زندگيهايشان بنگر در اين صورت، شادى آنها را كه از زندگيهايشان شادمانند با تفاوتى كه در زندگى دارند و خوشحالى صاحبان حرفه را به حرفه‏هايشان با اين كه مخالف همند مى‏بينى، و آن شادمانى را در هر طبقه‏اى از آنان به دقت بررسى كن چون شادى هر يك از آنها به آنچه در آنند بر تو پوشيده نخواهد ماند، اين شادمانى تنها به خاطر نيروى درك و فهمى است كه هر گروهى به خوبى روشن خود دارد و از دير زمان بدان عادت و روشن خو گرفته‏اند پس هر گاه صاحب فضيلت ملازم مذهبش باشد و ادراكش قوى و عادتش به آن طولانى باشد سزاوارتر به شادمانى از اين طبقاتى است كه در نادانيها فرو رفته‏اند خرجش از آنها سبكتر و رنجش كمتر و بهره‏اش از نعمتهاى پايدار بيشتر مى‏باشد چون او بر حق و آنان ناحقند، او صاحب يقين و آنها در گمانند، او دوست خدا و آنها دشمنان خدايند، آگاه باش محقّقا بر دوستان خدا بيم و اندوهى نمى‏باشد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 175     

3-  منع از بخشش آنچه سزاوار است ديگرى به غير او كه مستحق است ببخشايد و اين سخت‏تر از دوّمى است، زيرا دوستى او نسبت به آنچه كه خيال مى‏كند مالك اوست آسانتر از منع كردن چيزى است كه مالك آن نيست چون تصوّر بهره بردنش به آنچه مالك است ممكن است. امّا اين تصوّر در مورد چيزى كه مالك نيست وجود ندارد، 4-  منع كردن از بخشش آنچه براى ديگرى شايسته است به مستحقّى كه خود اوست ببخشد و اين سخت‏ترين درجات بخل است و دارنده آن دورترين مردم از تراوش خير از اوست، زيرا اين مرتبه، آن سه مرتبه اول را نيز در بر دارد با مقدارى بيشتر چون سزاوارترين مستحق را از چيزى كه دورترين اشيا از ملك اوست منع كرده است، درجات ياد شده درجات بخل بود، امّا موجبات آنها چيست بايد بدانى كه سبب درد و درجه‏اى كه در آن مالش را از خودش و ديگرى منع مى‏كند بيشتر چيزى كه در آغاز به نظر مى‏رسد ترس از درويشى است و پرهيز از نيازمندى به كسى مى‏باشد اين حالت نشأت گرفته از بدگمانى به خداست چنان كه پيش از اين دانستى تا اين كه بر حسب تكرار و عادت ملكه و اخلاق شود در اين موقع با منع كردن رعايت آن اسباب برايش نمى‏ماند و به قلبش هم خطور نمى‏كند بلكه آن جلوگيرى كردن طبيعت او مى‏شود، و امّا در آن دو درجه باقى كه در آنها مال ديگرى را از خود و ديگرى منع مى‏كند براى اين است كه چون آن ملكه ياد شده برايش حالتى شده و برايش به صورت اخلاق در آمده وقتى مى‏بيند ديگرى بخشش مى‏كند به حكم نيروى واهمه فرض مى‏كند كه او خود بخشش

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 184     

شارح گويد: منظور از اين كلمه واداشتن بر فضيلتى است كه عفو ناميده مى‏شود و در اصطلاح دانشمندان در گذشتن از گناه ناميده مى‏شود، و در حقيقت ترك كردن بعضى از چيزهاى واجب از روى اراده و اختيار است و شكّى نيست كه اين فضيلت مستلزم بسيارى از اخلاق خوب مى‏باشد مانند بخشش و نجابت و كرم و همچنين فضايل ديگرى را در باب دلاورى به همراه دارد مانند ملكه‏اى كه حلم ناميده مى‏شود چون نفس صاحب عفو آرام و خالى از شرارت است به گونه‏اى كه خشم به آسانى آن را به حركت نمى‏آورد و مانند تحمّل كردن سختى چون به كارگيرى نفس براى گذشت به تدريج دليل بر اين است كه او را نيرويى است كه به وسيله آن ابزار بدن را با تمرين و خوب عادت دادن در كارهاى خوب به كار مى‏گيرد و غير اينها از فضيلتهايى كه هست، دليل اين كه حضرت (ع) آن را موكول به قدرت كرد اين است كه ظاهر شدن فضيلت بخشش براى نفس تنها بعد از محقّق شدن قدرت حاصل مى‏شود بر حسب اعتقاد عفو كننده كه هر وقت بخواهد كيفر بگيرد بر آن قادر است چه آن قدرت در واقع و نفس الامر موجود باشد يا نباشد، و امّا پيش از آن اعتقاد، گذشت محقّق نمى‏شود زيرا در حقيقت بعضى از چيزهايى را كه بر او واجب است ترك نكرده است چون وجوب انتقام محقّق نشده است، امّا اين كه امام (ع) امر كرده است كه گذشت از دشمن را سپاس توانايى بر عفو قرار دهد براى اين است كه قدرتى كه خدا به او عطا كرده است نعمتى بزرگ مى‏باشد و سپاس نعمت واجب است اگر چه اين قضيه از قضاياى اوّليه نيست بلكه از قضاياى مشهوره ستوده و ادب كردنهاى خير خواهانه‏اى است كه اديان موافق آنهاست و رأى مردم در اصلاح زندگانى دنيا و امور آخرتشان متّحد است با اين وصف براى سپاسگزارى و بويژه شكر نعمت بخش مطلق، اثر بسيارى است چون شكر از عوامل نيرومندى است كه نيروى عقلانى را در مداومت بر شكر مهيّا مى‏كند تا آثار رحمت را بپذيرد و براى طلب نزول خواسته‏ها به وسيله تضرّعها و دعاهاى خير اهليت پيدا كند و هر گاه چنان باشد سزاوار است كه عاقل چون بر دشمنش توانايى يافت بداند همان طورى كه شكر، نفس را آماده پذيرش خيرات ياد شده مى‏كند عفو نيز چنان است چون عفو فضايلى را كه ياد كرديم در بر دارد و به وسيله آن خيرات هميشگى را به دست مى‏آورد به همين لحاظ امام (ع) لفظ شكر را به خاطر مناسبت بر آن اطلاق فرموده است و همان طور كه واجب است براى به دست آوردن خيرات به وسيله شكرى كه چگونگى حصول آنها را از شكر توضيح داديم بكوشد، واجب است كه در به دست آوردن فضايلى كه عفو مستلزم آنهاست سعى نمايد به اين كه بطور مستمّر بر عفو مداومت كند تا آن فضايلى كه از نفس لازم مى‏آيد ظاهر شود، پس اگر شخص عفو كننده عفوش را جايگزين شكر خداى تعالى كند كه او را بر دشمنش توانايى داده اين بهترين عوض مى‏باشد، و اگر ميان آن دو (عفو و شكر) جمع كند راه خيرات را بيشتر جمع كرده است و مقصود امام (ع) از گفتارش «عفو از دشمن را شكرى قرار بده براى توان يافتن بر دشمن» يعنى عوض شكر قرار بده چون حقيقت عفو، خود شكر نيست، و خدا سر پرست توفيق است.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 185     

شارح گويد: حقيقت بخل و اقسام بخيلها را شناختى و امام (ع) در اين جا براى بخيل سه حكم ياد كرده است: 1-  حسود به فقر نزديك است و دليلش اين است كه استعجال خواستن چيزى است كه وقوعش حتمى است و اين خواستن يا ذاتا ارادى است، يا خواستنى است به جاى امر ديگر كه به سبب اخلاق پست عارض شده است، و چون بخيل ناگزير فقير مى‏شود به اين سبب كه مالش به يكى از دو شريكش منتقل مى‏گردد همان طور كه امام (ع) فرمود: براى مال هر مردى دو شريك است، ميراث بر، و رويدادها نهايت آن فقر اين است كه از مال بهره نمى‏برد و آن را در راههايى كه بايد خرج كند به مصرف نمى‏رساند، و اين نتيجه در باره شخص بخيل در مدّت وجود بخل بر حسب اقتضاى اخلاق پستش موجود مى‏باشد ناگزير بخيل به فقر نزديك است.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 186     

شارح گويد: اقتضا در اين جا خواستن و ميل به چيزى است و زبان همان گوشت مخصوص مى‏باشد پيش از توضيح مقصود فايده وجوديش را ذكر مى‏كنيم و مى‏گوييم: پيش از اين معلوم شد كه يك انسان نمى‏تواند همه چيزهايى را كه بدانها نيازمند است به دست آورد بلكه بناچار بايد جمع بسيارى باشند براى اين كه بعضى از آنان به بعضى ديگر كمك كند تا هر يك به نياز خود برسد و از لوازم ضرورى اين اجتماع نيازمندى است تا هر يك از آنان حاجتهاى مطلوب رفيقش را كه در دل دارد بشناسد، و اين شناسايى ناگزير راهى دارد بنا بر اين لطف الهى اقتضا مى‏كند كه ابزار مخصوص و الفاظى كه مركّب از صداها و حروفى است كه از اين گوشت مخصوص به صورت خاصى پديد مى‏آيد وضع كند در اين صورت دليل نياز حتمى به وجود زبان را شناختى كه همان اظهار كردن اغراضى است كه در نفس مى‏باشد و چون مطالب ياد شده را دانستى مى‏گوييم: چون الفاظ منحصرا در برابر تصوّر معانى ذهنى تصوّرى و تصديقى وضع شده است تا بر آنچه از آنها در ذهن يافت مى‏شود دلالت كند و غالبا آن تصوّرها و تصديقهايى كه نفس قصد دارد از آنها تعبير نمايد از ملكات فاضله يا پست صادر مى‏شود، ملكات فاضله همان صورتها و اخلاق پسنديده و عقايد درست است به گونه‏اى كه در تعبير از آنها قصد اصلاح كردن كار دنيوى يا اخروى را دارد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 187     

و ملكات پست، ضدّ ملكات فاضله است كه در ذهن نفوذ كرده به گونه‏اى كه مقصود از تعبير كردن آنها فقط آزار دادن ديگرى و سخن بدو ناروا گفتن و دشنام و نفرين و غيبت كردن و جز آن مى‏باشد پس هر گاه از ملكاتى نشأت بگيرد بى‏ترديد حضور دائمى در ذهن دارد و در نتيجه تعبير لفظى از آنها بيشتر است و به علّت تعبير زياد از آنها و تكرارشان در وجود زبانى، و تعبير كردن زبان به عبارتى كه بر آن الفاظ دلالت مى‏كند، براى زبان تأثير پذيرى و فرمانبرى از مواضع و مركز آن الفاظ حاصل مى‏شود در نتيجه الفاظ زشت از ديگر الفاظ بر او آسانتر و سبكتر مى‏آيد و بر اساس آن عادت و فرمانبرى به آن عبارت ميل طبيعى پيدا مى‏كند و اين همان در خواستى است كه زبان بدان عادت كرده است اگر عادت خير كرده باشد خير است و اگر عادت بد كرده باشد بد است اگر چه اقتضاى حقيقى تنها همان اقتضاى نفس براى آن تصورها و تصديقهايى است كه سر مى‏زند از ملكه‏اى كه براى نفس حاصل شده لكن چون مقصود از اين كلمه هشدار بر زشت بودن سخن زشت و منع از دارا شدن اخلاق و تمايل به چيزى است كه شايسته نيست به آن تكلّم شود و هشدار بر سخن نيكو گفتنى است كه سودمند باشد و فرمان به ملازمت سخنى كه گفتن آن نيكو و شايسته باشد، و اين خوبى و بدى و فرمان و منع از چيزهايى است كه در اعتقادها نفوذ و دلها بر آن پيچيده شده جز اين كه گاهى بر اثر علّتى از آن غفلت مى‏شود و نياز هست كه شنونده را هشدار دهند بر آنچه احتمالا هوايش بر آن چيره شده است در نتيجه از سخن گفتن به كلمات زشت بر گردد، ناگزير امام (ع) تنها خواهش زبان را به سخنانى كه عادت كرده بيان فرموده است، نه غير آن و توفيق دهنده خداست.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 211     

و گفته است: اگر در آن حضرت شوخ طبعى نبود چگونه اين انتقاد از او پذيرفته مى‏شود چون اين عيبجويى اگر به اين خاطر است كه حضرت به اندازه متوسّط شوخى مى‏كرد كه دانستى آن اندازه پسنديده است در اين صورت اين عيبجويى لازمه‏اش نهى از كار پسنديده است و آن جايز نيست، و اگر عيبجويى به اين سبب است كه امير مؤمنان (ع) بيش از اندازه مجاز شوخى مى‏كرده و به آنچه سزاوار نيست وارد شده پس معتقد است كه آن حضرت اندازه شوخى را كه بايد در آن جا بايستد و شوخى را قطع كند نمى‏شناخته است با اين كه اين مطلب كه آن حضرت در دو نيروى علمى و عملى كاملترين افراد بشر بعد از پيامبر است به تواتر رسيده است و نيز آن حضرت سرچشمه دانشهاى يقينى و اخلاق پسنديده‏اى است كه از درياى مواج علمش دانشمندان بزرگ اسلام كه راسخ در علم‏اند سيراب مى‏شوند و نيز زاهدان خداشناس والا مقام، چنان كه نسبت به آن حضرت اين مطلب مشهور و در ذهن مردم جايگزين و ثبت شده است با آنچه از آن حضرت در نكوهش شوخى زياد در اين كلمه و غير آن صادر شده است و آنچه از آن حضرت در ردّ عيبجويان وى به مزاح كردن نقل شده است و اين كه آن حضرت آن را تكذيب كرده است و آن گفتار او در بدگويى عمرو بن عاص مى‏باشد: به مردم شام مى‏گويد كه من مردى شوخ و بسيار بازى گوش هستم، و به شوخى و بازى ممارست دارم، نادرست سخن گفته و به اين گفتار گناهكار است، آگاه باشيد كه بدترين گفتار دروغ است، و سخنى كه عمرو به زبان مى‏راند دروغ مى‏باشد، (با هر كه) وعده كند خلاف آن رفتار نمايد، و در پرستش خود پرگويى مى‏كند، و سؤال مى‏شود و بخل مى‏ورزد (در جواب)، و به پيمان خيانت مى‏كند، و از خويشان دورى مى‏نمايد، و چون در ميدان جنگ حاضر شود «براى تهيج فساد و افروختن آتش جنگ» چه بسيار امر و نهى و زبان بازى مى‏كند تا وقتى كه شمشيرها به كار نيفتاده‏اند، و آن گاه كه شمشيرها از غلاف بيرون آمده جنگ شروع شد بزرگترين حيله و نيرنگش آن است كه عورت خود را به مردم نشان دهد، بدانيد به خدا سوگند ياد مرگ مرا از شوخى و بازى باز مى‏دارد و فراموشى از آخرت عمرو را از گفتار حق مانع مى‏شود، او با معاويه بيعت ننمود مگر به شرط آن كه عطيّه و بخششى بدو دهد و براى دست برداشتن او از دين رشوه كمى (حكومت چند روزه مصر را) به او بخشيد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 212     

و در شناخت برترى شخصى كه عيبجويى شده ناقص بودن عيبجويى ياد شده (عمرو عاص) كفايت مى‏كند چون اخلاق پست و كارهاى زشتى كه حضرت برايش ياد كرده است در او هست و بدانها مشهور مى‏باشد زيرا كسى كه در او صفات زير جمع شده باشد يعنى بسيار دروغگو باشد، خلف وعده كند، حسود باشد، و در پرسش پرگويى نمايد، در پيمان خيانت كند، و از خويشاوند قطع رابطه نمايد، و علاوه بر آن خود پسند باشد به خاطر اين كه در جنگها به خود گمان دروغ دارد كه فرمان دهنده و منع كننده و زبان باز است با آن كه شايسته هيچكدام از آنها نيست و هر گاه شمشيرها از غلاف بيرون آيد لباس ترس بر خود مى‏پوشد بسيار مى‏گريزد و حمله نمى‏كند و راه نجات او از نابودى به اين است كه به بدترين و زشت‏ترين صورت، صفت پست پليدى و حيله‏گرى را آشكار كند و آن برهنه كردن عورتش، در دفع كردن شمشير آن حضرت بود كه جز كافر يا مشابه كافر با آن كشته نشده است تا آن جا كه آن جريان مثلى شده است كه تا روز جزا در ضمن خبرها و اشعار ياد مى‏شود شاعرى گفته است: چنان كه روزى عمرو بن عاص شمشير آن حضرت را با برهنه كردن مقعدش بر گرداند به علاوه نفاق و كفرى كه از او ظاهر شده كه دينش را به معاويه فروخت.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 235     

احسان ذاتى همان است كه از نيكان فاضل سر مى‏زند به دليل اين كه روش زندگيشان ستوده و دوست داشتنى است پس آنان خودشان و كارهايشان دوست داشتنى است و از خودشان شادمانند و ديگران از آنها در شادمانيند، و بر هر كس واجب است كه با آنان پيوند برقرار كند و با آنها دوستى نمايد، پس آنها دوستان خويشند و مردم دوستان آنهايند، و هر كه سيرتش اين باشد او را مى‏يابى كه به مردم از روى قصد و غير قصد احسان مى‏كند چون كارهايش دوست داشتنى و گواراست و دوست داشتنى گوارا برگزيده و مطلوب مى‏باشد، و هر گاه چنان باشد ناگزير كسانى كه به او رو مى‏آورند و اطرافش را مى‏گيرند بسيارند، و هر كه را چنين حالتى باشد سرزنش و نكوهش بدو نمى‏رسد بلكه زبانها در مورد او بريده مى‏شود و هميشه زبان در ثناگويى او تازه و در سپاسگزارى او در حركت مى‏باشد چه رسد به اين كه او را نكوهش كند و اين همان احسانى است كه باقى مى‏ماند و قطع نمى‏شود، و افزون مى‏گردد و كاهش نمى‏يابد، و به وسيله آن برادرى واقعى و دوستى بى قيد و شرط به وجود مى‏آيد، امّا احسان عرضى آن است كه نه براى صاحبش عادت است و نه اخلاق او مى‏باشد و بى ترديد اين احسان منقطع است و دوستى كه از آن پديد مى‏آيد دوستى عارضى است و دوام آن دوستى وابسته به دوام آن احسان مى‏باشد و باقى است تا وقتى كه آن باقى است و از سوى احسان كننده و شخص مورد احسان زياد و كم مى‏شود، چون دوستى احسان كننده بيشتر از دوستى شخص مورد احسان است، و آن را در مورد وام دهنده و وام گيرنده در نظر بگير خواهى يافت كه وام دهنده دوستيش نسبت به وام گيرنده بيشتر است و بسا هست كه برايش دعا كند تا زنده بماند و نعمت و ثروت كافى بر او ريزش كند اگر چه همه اينها بدين خاطر است كه به حقّش برسد و مالش به او بر گردد نه به خاطر دوستى خالص كه به او دارد، امّا براى وام گيرنده اين همّت نيست و اين دعا را نمى‏كند لكن ميلش به نيكى و دوستى او بيشتر از دوستى احسان كننده است.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 236     

شاعر گفته است: به مردم نيكى كن تا دلهايشان را بنده سازى پس مواردى كه احسان انسان را به بندگى كشانده طولانى است. و بر عاقل سزاوار است كه با كسى كه مورد محبّت خداست ملازم باشد چون او محبوب خداست، و با كسانى باشد كه با خدايند، و همان طورى كه خدا نام محسن و نيكى كننده را براى خود برگزيده او هم نام محسن را براى خود برگزيند، پس هر كه با خدا باشد محقّقا در جوار حق جائى به دست مى‏آورد، و هر كه محبوب خدا باشد به همه هدفهايش مى‏رسد، و هر كه اخلاق خدا را داشته باشد مستحق دائمى ماندن در خانه آخرت مى‏شود، و هر كس براى آنچه آفريده شده است توانا مى‏باشد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 262     

شارح گويد: پيش از اين دانستى كه خوب بودن ادب به تمرين معتدل نيروهاى بدنى باز مى‏گردد و چگونگى آن را توضيح داديم و بايد از آن بشناسى كه بدى ادب، سوق دادن آن نيروها به مرز طبيعى و فرو رفتن آنها در خواسته‏هاى طبيعيشان بر اساس قانون خيالى است بى آن كه مطابق قانون عدل عقل و شرع باشد. و چنان كه دانستى بزرگى واقعى همان جمع شدن اجزاى كمال است كه عبارت از عقل و اجتماع اخلاق بزرگوارانه و آداب نيكوست تا ماهيّت مطلوب از كمالات حاصل شود. پس بايد بدانى كه نبودن شرف و بزرگى به نبودن اجزاى كمال يا يكى از آنهاست. هر گاه جمع شدن اجزاى كمال، ماهيّت مركب را تحقّق بخشد و نبودن يك جزء براى نبودن ماهيّت مركّب كافى باشد، بنا بر اين هر گاه فرض كنيم كه آدمى داراى بدى ادب باشد كه نقطه مقابل حسن و كمال ادب است بطور حتم ضدّ آن را كه ادب نيكوست نخواهد داشت و چون آن جزء كمال را نداشته باشد ماهيّت كمال را ندارد در نتيجه ماهيّت شرافت و بزرگوارى را دارا نخواهد بود چون علّتش را كه ادب نيكوست فاقد مى‏باشد. و در اين كلمه «راز هشدارى» كه امام عليه السلام به خواستار شرف و كسانى كه در به دست آوردن كمال آدمى مى‏كوشند، بر تو آشكارا و معلوم شد كه تمرين و ادب كردن نيروهاى شوقيّه و منع كردن آنها از آنچه طبعا بدان مايلند و مقهور ساختن آنها به وسيله نيروى عقلانى و برگرداندن آنها به قانون عدل واجب است. چون بزرگوارى با سوء ادب جمع نمى‏شود. سرپرست نعمت و بخشش خداوند منّان است.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 267     

اين كه امام عليه السلام خود را در جمع داخل نموده و امور ياد شده را به خويشتن نسبت داده است به منظور اقرار به بندگى و فروتنى در برابر خداى متعال مى‏باشد. و به عنوان اظهار نياز به لطف و عنايت خداى بى نياز است. و اين كه با فيض رحمت خويش خطايش را بپوشد و او را از آن حفظ كند و اين نعمت را به كمال رساند. و آن بهترين اخلاق و آخرين درجه كمال معرفت به خداوند است. و دعاهايى كه از پيامبران (ص) رسيده پر از آمرزشخواهى و اقرار به گناهان است با اين كه همه بر معصوم بودن آنان اتّفاق نظر دارند. و آن عمل پيامبران بر آنچه ما گفتيم حمل مى‏شود. و خدا سرپرست توفيق است و حالت و نيرو از اوست.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 274     

(هيچ گاه) دروغ و لغزشى در گفتار و كردار من نيافت. خداى منّان از دوران شيرخوارگى و كودكى بزرگترين فرشته از فرشتگانش (جبرائيل) را با آن حضرت (ص) همراه ساخت تا شب و روز او را به راه بزرگواريها و اخلاق ستوده عالم سير دهد. من به مانند شتر بچه كه در پى مادرش روان است در پى آن حضرت مى‏رفتم. هر روز از اخلاق خوش خويش پرچمى مى‏افراشت و مرا به پيروى كردن از آن وا مى‏داشت. در هر سالى يك ماه براى عبادت و مطالعه در اسرار آفرينش در مكّه در دامنه كوه حرا مسكن مى‏گرفت. و جز من كه او را مى‏ديدم كسى او را نمى‏ديد. در آن وقت اسلام جز در خانه پيامبر (ص) و خديجه عليهما السلام فرود نيامده بود. و من هم سوّمين آن دو بودم. نور وحى و رسالت را مى‏ديدم. بوى نبوّت را مى‏بوييدم. هنگامى كه وحى بر آن حضرت (ص) فرود آمد صداى شيطان را شنيدم.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 324     

معناى سخن على (ع) اين است كه همه مردم تا زمانى كه در زندگى فانى و نيروهاى پايان پذير دنيا هستند نسبت به كارهاى آخرت در خواب غفلت مى‏باشند، و هر گاه بميرند و به زندگى باقى و هميشگى برسند بيدار مى‏شوند و غفلت از آنها بر طرف مى‏گردد و از كارهاى زشت و اخلاق پستى كه در دنيا داشتند و مى‏دانستند نفعى ندارد سخت پشيمان مى‏شوند. بنا بر اين براى هر مؤمنى شايسته آن است كه از خواب غفلت بيدار شود و با بريدن از دلبستگيهاى دنيا و ترك علائق نفسانى نفس خويش را بميراند تا به مقام: موتوا قبل ان تموتوا، بميريد پيش از آن كه شما را بميرانند، برسد و از پشيمانى پس از مرگ برهد و در جوار رحمت خداى رحمان به زندگى پاك و هميشگى برسد، بار خدايا ما را از خواب غفلت كه غافلان بدان گرفتارند بيدار فرما، و ما را از كسانى قرار بده كه (در روز رستاخيز) ترسناك و اندوهگين نمى‏باشند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 335     

شارح گويد: زيارة مصدر از زار يزور و از باب قال و كتب است، واو آن به مناسبت كسره ما قبلش به (ى) قلب شده است، و الزّعارة به تشديد (ر) بد اخلاقى است كه عملى با آن همراه نباشد امّا گفتار اهل لغت: زعر يزعر «از باب طرب» فهو زاعر براى معناى ديگرى است و آن كم مويى است، و زعرور به ضمّ (ز) كه از نظر وزن مانند عصفور است شخص بد اخلاق مى‏باشد و مردم عامى گويند: رجل زعرور مردى كه در آن بد خلقى باشد و در برگزيده صحاح چنين آمده است: معناى سخن امام (ع) اين است كه مقصود از زيارت كسى، شاد كردن دل او و وارد ساختن شادمانى در سينه اوست و آن به دست نيايد جز با بشّاش بودن صورت ديدار كننده نه به آشكار كردن اندوه و قصد شكستن دل. شعر:

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 359     

معناى كلمه اين است كه-  بر خواسته نفسانيت تكيه مكن، زيرا چنين نيست كه هر چه آدمى بخواهد بدان دست يابد، و اين طور نيست كه هر چه را آرزو كند به دست آورد، و اين كه تكيه كردن بر خواهش نفس و اعتماد كردن بر آرزوها از اخلاق احمقان و خصلتهاى نادانان مى‏باشد، شاعر گويد: چنين نيست كه هر چه را مرد آرزو كند بدان برسد بادها به گونه‏اى در حركتند كه كشتيها نمى‏خواهند

 

نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 11:47 | لینک  | 

 يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 17     

اخلاق ، جمع «خلق» است. روان انسان، حالات و ملكاتى دارد و اخلاق عبارت از «ملكات روان» است. تشخيص اخلاق ، توقف دارد به اين كه سه موضوع را انسان تصور كند: «روان»، «اخلاق » و «غرض». «روان» انسان، عبارت است از روح انسانى. ابتدا بايد به نحو اجمال، سخنى از روان گفته شود و سپس از مفهوم اخلاق كه عارض بر «روان» است و آن گاه در اين كه اين عوارض بر اين موضوع چه نتايجى دارد. اين سه جمله را اگر بتوانم عرضه بدارم، توجه كتاب نهج البلاغه به اخلاق ، روشن خواهد شد.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 19     

بنا بر اين شما جوهره‏اى داريد به نام روان، به نام روح، به نام نفس، به نام قلب، به نام صدر و به نام عقل. آن جوهره اوصافى دارد. تا حال يك بعد از سه بعد اخلاق ، عرض شد.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 19     

اما اين روان شما، بر طبق تحقيق علماى اخلاق ، داراى اوصاف و حالات و ملكاتى است. يعنى روان شما چنان است كه حالتى و صفتى به سادگى عارض آن مى‏شود و بزودى از بين مى‏رود. مثل اين كه از كسى خوشتان مى‏آيد، ساعت ديگر از او بدتان مى‏آيد. حبّ و بغض از حالات روان شماست. برخى از اوصاف روان شما، به نام «حالات» خوانده مى‏شود. اما برخى ديگر «ملكات» است، يعنى هميشه هست.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 19     

به اين زودى پيدا نمى‏شود و بزودى هم زايل نمى‏شود. اين اوصاف پايدار را «ملكات» مى‏گويند. شما روحتان داراى «ملكه» يعنى عوارض دائمى است. اين ملكات انسانى است كه «اخلاق » ناميده مى‏شود.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 19     

قسم ديگر از ملكات، رذائل و فضائل است. برخى از ملكات شما عبارت از فضائل نفس شماست، جمال روح شماست. زيبائى قيافه روان شما عبارت از فضائل اخلاقى است. برخى از ملكات، رذائل است، صفت‏هاى زشت است، قيافه كريه روح است. بحث «اخلاق » عبارت از بحث در همين ملكات است.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 20     

آيا انسان مى‏تواند اخلاق فاضله را تحصيل كند، ملكات پسنديده را پيدا كند و آيا مى‏تواند ملكات زشت را از خودش دور كند انسان كامل، انسانى است كه بكوشد و در خود، ملكات فاضله را ايجاد كند. و آن را كه بنحو طبيعى موجود است، تقويت كند. و انسان كامل، انسانى است كه بكوشد و آن رذائل را در خود تضعيف كند و تا مى‏تواند از بين ببرد. وقتى كه انسان كوشيد و به آنجا رسيد هر چه ملكه فاضله بود بدست آورد، و هر چه رذائل بود از خود دور كرد، آن جاست كه يك انسان ملكوتى مى‏شود و مصداق: «خليفة اللَّه فى الأرض» مى‏شود انسان مسجود ملائكه مى‏شود، انسان آسمانى مى‏شود، انسانى مى‏شود كه در مراحل انسانيت تكامل پيدا كرده است. همين مكارم اخلاق است كه اگر انسان بكوشد و آن را كسب كند، مصداق بيان پيامبر بزرگ (ص) مى‏شود كه مى‏فرمايد: «بعثت لأتمّم مكارم الاخلاق»: من براى اين برانگيخته شدم و انبياء براى اين معنا به سوى بشر فرستاده شدند كه روان آنها را در اخلاق ، تكامل بخشند، ملكات آنها را ملكات فاضله كنند، رذائل را از وجودشان دور كنند، تا آنجا كه آنان خليفه الهى گردند. تصور نشود، تنها جانشين الله، جدّ اعلاى ما، حضرت آدم بود، همه ما جانشين الله مى‏توانيم باشيم، همه ما خليفة الله مى‏توانيم بشويم. مگر روايت به ما نمى‏گويد: «تخلّقوا باخلاق اللّه و تأدّبوا باداب اللّه.» اى انسان تو والاتر از اين هستى كه در اين دنيا، در اين جهان پست بمانى و علاقه‏مند به دنيا گردى. تو بايد پرواز كنى، متخلق به اخلاق الهى بشوى.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 20     

بالجمله، بعد دوم اخلاق ، عبارت از تشخيص ملكات و عبارت از «اخلاق روان» است كه اين ملكات را تشخيص بدهيم و آنها را كسب كنيم.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 20     

بعد سوم «غرض» است، كه در ضمن مطالب گذشته «غرض» هم روشن شد. وقتى انسان بتواند ملكات را تشخيص بدهد، رذائلش را دور كرده، فضايلش را به دست بياورد و انسان كامل شود، غرض اخلاق را عملى كرده است.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 20      

بنا بر اين، اخلاق ، عبارت است از اين كه توجه به ملكات پيدا كنيم، موضوع ملكات را درك كنيم، غرض از ملكات را درك كنيم. اين معناى اخلاق است و نتيجه اخلاق آن است كه انسان، يك «انسان كامل» شود. اين مقدمه كوتاهى بود براى اين كه ابتدا ببينيم اخلاق يعنى چه و بعد از آن ببينيم اين كتاب عظيم كه نهج البلاغه ناميده مى‏شود، راجع به اخلاق چه نظرى دارد حال به اختصار جواب اين سؤال را مى‏گوئيم: وقتى ما به خطبه‏ها، نامه‏ها و حكمت‏هاى متعدد نهج البلاغه نگاه مى‏كنيم، مى‏بينيم كه اين كتاب عظيم، بخش بزرگى از اخلاق را بيان كرده است. براى اين كه مدعايم را ثابت كنم جملاتى از نهج البلاغه را به حضورتان عرضه مى‏دارم. اين كتاب، اخلاق را مى‏داند چيست و متوجه است. با توجه به آنچه راجع به علم اخلاق و راجع به مسائل اخلاق گفته شد، يكى از امّهات مسائل اخلاق را من عنوان كنم و ببينيم در نهج البلاغه راجع به اين موضوع چه سخنى گفته شده است.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 21     

در علم «اخلاق » اين مطلب هست كه انسان اگر بخواهد زحمت بكشد و ملكات فاضله‏اى را كه براى روح انسانى تصور مى‏شود، تحصيل كند و ملكات رذيله را از خود دور كند، نيازمند است به اين كه از حظوظ و لذتهاى بدن خودش چشم پوشى كند تا روحش كمال پيدا كند. توضيح مطلب اين است: شما اگر بخواهيد يك صفت فاضله را پيدا كنيد، صفت شجاعت پيدا كنيد، صفت عدالت پيدا كنيد، صفت سخاوت پيدا كنيد بايد مدتها نفستان را در فشار صبر و تزكيه قرار بدهيد، از شهوات خوددارى كنيد و از حظوظ و راحتيها و لذتها بكاهيد تا يك صفت فاضله‏اى را در روحتان ايجاد كنيد. و هم چنين بايد تا مى‏توانيد از هواها و لذتهاى نفسانى خود بكاهيد تا يك صفت رذيله‏اى را از خود دور كنيد. اصولا پيدا كردن هر يك از صفات فاضله، موقوف است به اين كه شما از هواهاى خودتان و از لذتهاى خودتان كسر كنيد. به دست آوردن كمالات نفسانى، كمال روح و تكامل روح شما توقف دارد به اين كه از حظوظ بدن و از لذتهاى بدن كسر كنيد. و هر چه از اين بيشتر كسر كنيد، به كمال روحتان بيشتر افزوده‏ايد، و اسلام براى اين امر، برنامه خاصى درست كرده است.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 22     

اين جمله رساى على (ع) عبارت از يك موضوع كلى علم اخلاق است: اى انسانى كه مى‏خواهى تعالى پيدا كنى: يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى‏ رَبِّكَ كَدْحاً و خذوُا مِنْ اجْسادِكُم: راه تعالى و تكامل روح اين است. بايد از جسد بگيريد و به روان بيفزائيد. اين، خود، يكى از مهمترين مسائل اخلاق است كه على (ع) با يك جمله بيان كرده است.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 22     

اينها خصوصياتى از امّهات مسائل اخلاقى است. على (ع)، در نهج البلاغه، از «صبر»، «رحمت»، «رجاء» و غيره صحبت كرده، و نيز از صفات «كبر»، «حسد»، «بخل»، «جرم» و غير آن صحبت فرموده است، كه اگر دقت كنيم، مى‏بينيم علماى علم اخلاق -  با همه نظرياتى كه ابراز كرده‏اند-  به نكاتى كه على (ع) در ضمن كلماتش بيان كرده متعرض نشده‏اند. خداوند به ما توفيق تخلّق به اخلاق الهى را عطا فرمايد.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 29     

مسئله هشتم كه از لحاظ اصولى يك مسئله درجه دو، اما از لحاظ عملى مسئله بسيار پر شور و پر اهميّتى است، نحوه برخورد دستگاه ادارى است با مردم. اجزا و اعضاى حكومتى چگونه بايد با مردم برخورد كنند آيا طلبكار از مردمند آيا بدهكار به مردمند اخلاق دستگاه حكومت با مردم چگونه است مسئله نهم كه باز از آن مسائل بسيار جالب است، رفتار حاكم نسبت به خويشتن است. آيا براى رفتار حاكم در جامعه، محدوديتى وجود دارد آيا مى‏توان به حسن رفتار او با مردم بسنده كرد يا نه، ماوراى نحوه ارتباط حاكم با مردم، چيز ديگرى وجود دارد كه آن، نحوه ارتباط حاكم با خود است زندگى شخصى حاكم چگونه بايد بگذرد و نهج البلاغه در اين مورد چه نظرى دارد مسئله دهم، شرايط حاكم است. چگونه انسانى بر طبق فتواى نهج البلاغه مى‏تواند بر جامعه بشرى حكومت كند اينها عناوين مسائلى است كه در نهج البلاغه آمده است و ما مى‏توانيم آنها را مطرح كنيم و مورد بحث قرار دهيم. از اول شروع مى‏كنيم و به تناسب امكان و فرصت، بحث مى‏كنيم و هر مقدار كه پيش نرفتيم به عهده برادران و خواهران جوان مى‏گذاريم كه در نهج البلاغه بگردند و از اين دنياى معنا و معرفت بهره بگيرند و سر رشته تحقيق و تفكر را دنبال كنند و به ما و ديگران بياموزند.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 32     

اين معناى حكومت است. اگر مالك اشتر بعنوان استاندار و والى و حاكم مصر معين مى‏شود، براى آن نيست كه براى خود عنوانى و قدرتى كسب كند، يا سود و بهره‏اى مادى را به خود متوجه سازد. براى آن است كه اين كارها را انجام دهد: براى اداره امور مالى كشور از آنها ماليات بگيرد با دشمنان مردم مبارزه كند آنها را در مقابل دشمنانشان مصونيت ببخشد آنها را به صلاح نزديك كند (صلاح با بعد وسيع مادى و معنويش كه از نظر على (ع) و در منطق نهج البلاغه مطرح است) شهرها و حيطه حكومت خود را آباد كند. يعنى بطور خلاصه انسان‏ها را بسازد، سرزمين را آباد كند، اخلاق و ارزش‏هاى معنوى را بالا ببرد، وظايف مردم و آنچه را كه در جنب حكومت بر عهده آن‏هاست، استنقاذ كند.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 32     

از اين گرايش‏ها هميشه در جوامع وجود داشته، امروز هم هست، در آينده هم تا وقتى كه اخلاق انسانى كامل و درست نشود، يك چنين گرايش‏هايى وجود خواهد داشت.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 38     

بتدريج، نهج البلاغه توى بازار آمد و به دست مردم افتاد. مردم نمى‏دانستند نهج البلاغه‏اى هم هست. تنها جملاتى از نهج البلاغه شنيده بودند، كه آنهم بيشتر در مذّمت دنيا و بخش‏هاى كمى از اخلاق بود و ديگر هيچ. بعد از آن، قدرى نهج البلاغه دست به دست گشته است. كسانى بر آن شرح نوشته‏اند و كسانى برداشتهاى خود را بنام شرح نوشته‏اند. همه اين زحمات ارجمند است، همه قابل تقدير است، اما در برابر عظمت نهج البلاغه و كارهايى كه بايد انجام گردد در حكم صفر است.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 61     

آيت اللَّه حسين نورى موضوع بحث ما تحليل شخصيت على (ع) در نهج البلاغه است. يعنى مى‏خواهيم از نهج البلاغه، شخصيت والاى حضرت على (ع) را بدست بياوريم. مقدمة مسئله‏اى را عرض مى‏كنم تا موضوع بحث روشن‏تر شود. مى‏دانيم كه هر صاحب قلم و نويسنده و شاعرى در كتاب خودش منعكس است. و آن كتاب، انعكاسى است از افكار و روحيات و طرز تفكر و اخلاق مولف. مثلا جلوه‏هاى شخصيت فردوسى، طرز فكر و روح حماسى فردوسى، در كتاب شاهنامه، كاملا مشخص است. روح نصيحت گويى، پند و اندرز گويى سعدى در بوستان و گلستان كاملا منعكس است.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 92     

در فرمان تاريخيش به مالك اشتر در مورد استخدام كارمندان چنين دستور مى‏دهد: ثمّ انظر في أمور عمّالك فاستعملهم اختبارا، و لا تولّهم محاباة و أثرة فإنّهما جماع من شعب الجور و الخيانة. و توخّ منهم اهل التّجربة و الحياء من اهل البيوتات الصّالحة و القدم في الاسلام المتقدّمة، فإنّهم أكرم أخلاقا و أصحّ أعراضا و أقلّ في المطامع إشراقا و أبلغ في عواقب الأمور نظرا در كارهاى كارمندانت بنگر و آنها را با آزمايش و امتحان بكار وادار و از روى ميل و استبداد آنها را بكارى واندار، زيرا استبداد و تسليم تمايل شدن كانونى از شعبه‏هاى جور و خيانت است. و از ميان آنها افرادى كه با تجربه‏تر و پاكتر و پيشگامتر در اسلامند، برگزين زيرا اخلاق آنها بهتر و خانواده آنها پاكتر و همچنين كم طمعتر و در سنجش عواقب كارها بيناترند.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 117     

اينك در چند قسمت به بررسى ابعاد تقوى مى‏پردازيم تا گسترش اين مفهوم و اثر عملى آن را در جامعه، سياست و اجتماع ببينيم. مقدمة قسمتى از خطبه بيست و چهار را مى‏آوريم و بايد توجه كنيم كه در اين خطبه، امير المؤمنين على (ع) در موقعيت خاصى از تقوى سخن به ميان آورده است كه خود، نكته مهمى است. درست برخلاف تصور آنهايى كه مفاهيم اسلامى را جدا از يكديگر مطالعه مى‏كنند و مخصوصا مسأله تقوى را مثلا از سياست و جنگ جدا مى‏دانند، در اينجا ببينيم امير المؤمنين چه كسانى را در چه موقعيتى وصيت به تقوى مى‏كند آيا احيانا آن دسته از اصحاب و افرادى را كه در گوشه مسجد و جدا از امر سياست و ساير شئون جامعه بودند، سفارش به تقوى مى‏كند يا خير اين امر نشان دهنده وجود يك رابطه ارگانيك بين همه مفاهيم اسلامى است و تقوى، جنگ، اقتصاد و اخلاق و مانند آنها حلقه‏هاى زنجيرى هستند كه در مجموع، يك جامعه ايده‏آل انسانى را مى‏سازند. در اين خطبه مى‏خوانيم: و لعمرى ما علىّ من قتال من خالف الحقّ و خابط الغىّ من اذهان و لا ابهان فاتّقوا اللَّه عباد اللَّه و فرّوا الى اللَّه من اللَّه.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 137     

از: محمد تقى رهبر 28، 1، 62 در قاموس اخلاق و حقوق مجتمع بشرى، و نيز كتب آسمانى، «معاهدات و مواثيق»، «قراردادها و پيمانها» جايگاه ويژه‏اى دارد. افراد هيچ ملتى با هر نوع بينشى، حتى بينش‏هاى مادى گرائى و افكار جاهلى، حسب فطرت خدائى، نمى‏توانند منكر شوند كه وفاى به عهد، و پاى‏بند پيمان‏ها بودن از خصال جوانمردان و انسانهاى آزاده‏اى است كه فطرتشان به مسخ نهائى كشيده نشده، همان گونه كه نقض قراردادها، پيمان شكنى‏ها و عمل برخلاف مواثيق و التزامات، در زمره خوى‏هاى زشت و صفات نامحمود تلقى مى‏گردد. بدين واقعيت اشاره دارد سخن پر ارج على (عليه السلام) آنجا كه در نامه تاريخى و رسمى خود به مالك اشتر مى‏نويسد: فإنّه ليس من فرائض اللَّه شي‏ء، النّاس اشدّ عليه اجتماعا، مع تفرّق اهوائهم و تشتّت آرائهم، من تعظيم الوفاء بالعهود. و قد لزم ذلك المشركون فيما بينهم دون المسلمين لما استوبلوا من عواقب الغدر.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 142     

اين عهد و پيمان از توحيد تا معاد، و از تعبد و تسليم تا اخلاق و عمل و از احكام فردى تا مقررات اجتماعى و خلاصه دين را با تمام محتوايش، شامل مى‏گردد.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 191     

على (ع) صرفنظر از اين كه در مكتب اسلام پرورش يافته و مستقيما تحت تأثير مكتب وحى قرار داشته است، شخصيتى جامع الاطراف است. او مانند يك حكيم بى‏نظير الهى در باره الهيات به بحث مى‏پردازد خطبه‏هاى معروف او ژرف انديشى و گستردگى انديشه او را در باره خدا و آفرينش جهان، منعكس مى‏سازند. حضرت على (ع) وقتى در باره اخلاق صحبت ميكند، مثل يك حكيم اخلاقى به بحث در مبانى اخلاق و تحليل رفتار اخلاقى مى‏پردازد. على (ع)، يك بنده صالح خداست و در موقع عبادت، كاملترين شكل شناخت، اخلاص، خشوع و خشيّت در پيشگاه حق را در رفتار خود نشان مى‏دهد. او در هر زمينه، نه تنها به طرح اصولى مى‏پردازد، بلكه خود، الگو و نمونه‏اى از آن اصول ميباشد. مردم را به عدالتخواهى دعوت ميكند و خود، مجسّمه عدل و داد است.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 192     

كمال و رشد شخصيت در هر فرد، بستگى به درجه و اندازه وحدت و هماهنگى جنبه‏هاى مختلف شخصيت آن فرد دارد. براى اين كه اهميت اين بعد در شخصيت آدمى روشن گردد، توجه خوانندگان را به جنبه‏هاى ناهماهنگ و متضاد شخصيت پاره‏اى از افراد جلب مى‏كنيم. گاهى فرد در ضمن يك سخنرانى يا بحث و تبادل نظر، نكته‏هاى متضاد و گاهى متناقض را مورد حمايت قرار مى‏دهد. در قسمتى از بحث، روش علمى را مورد حمايت قرار مى‏دهد، اما در قسمت ديگر، طرق غير علمى يا ضد علمى را اتخاذ ميكند. در يك مورد، از اخلاق و مراعات موازين اخلاقى طرفدارى ميكند و در مورد ديگر بر خلاف اصول اخلاقى اظهار نظر ميكند. در يك حالت عدالت را مراعات ميكند، اما در حالت ديگر به حقوق ديگران تجاوز مى‏نمايد.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 200     

آنچه در تربيت اخلاقى مهم است، قدرت تشخيص فرد، نيروى تسلط او بر خود و التزام او به انجام آنچه پسنديده و خوددارى از انجام امور ناپسنديده است. تقوا، چنانچه در نهج البلاغه آمده است، بنيان اخلاق را تشكيل مى‏دهد. تقواى دينى ضمن تأئيد تقواى اخلاقى، توجه فرد را به اوامر و نواهى الهى جلب ميكند. فرد متدين، ضمن اين كه در هر لحظه، خدا را ناظر اعمال خود ميداند و با توجه به اين كه تقرب به حق و لقاء اللَّه، هدف اساسى اوست، پيوسته سعى دارد از طريق كسب فضائل اخلاقى و دورى از رذائل، به هدف اصلى نزديك شود. روى همين زمينه، تقواى دينى به معناى التزام به اجراى اوامر الهى و خوددارى از منهيات، بنيان رفتار اخلاقى فرد را استوار مى‏سازد. بدون ترديد اوامر الهى، همه فضائل اخلاقى را در برميگيرند و منهيات دينى نيز شامل رذائل ميشوند.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 207     

ترازوى عدالت على (ع) بر منهج ناموس عدل مطلق و راستاى ميزان آسمان برقرار شده است. ترازوى سياست على (ع) چنان دقيق است كه در يك كفّه آن جهان است و اخلاق و آنچه در آنهاست، و در كفّه ديگر پوست جوى كه از دهان مورى به ستم ستانده شود و در اين ميزان، اين سنگينتر از آن است. پوست جواز همه كهكشانها در اين ميزان عدل سنگين‏تر است زيرا ثقل ستم و بار انحراف را بر دوش دارد و اين ثقل آن چنان تحميل دشوارى است كه گرانبارتر از ثقل آفرينش است. اين ترسيمى است از هندسه سياستش.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 209     

على (ع) مسئله اقتصاد را نيز با نهايت توجه مورد عنايت قرار مى‏دهد. حكومت و سياست، حتى تقوا و اخلاق جامعه نيز تكيه‏اى بر پهلوى اقتصاد دارد نه بر بنيان، كه بر پهلويش، و از اينجاست كه ما مى‏بينيم مسئله «قسط» در قرآن، مرادف توحيد است، يعنى گواهى دادن بر يكتايى پروردگار، مرادف است با قيام به قسط. على (ع) مى‏گويد: اصدار السّهمان على اهلها.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 218     

ابتدا پرتقاليها، اسپانيائيها و هلنديها، سپس انگليسى‏ها، فرانسوى‏ها، روسها، آلمانى‏ها، ايتاليائيها و بلژيكى‏ها و... و سرانجام امريكائيها با بكار بردن تمام روش‏هاى استعمارى نوين و سرانجام با نيروهاى نظامى به آسيا و آفريقا پا گذاشته و شروع به جذب ثروتهاى طبيعى و معدنى و تأسيس كمپانيهاى يك مليتى و چند مليتى و در دست گرفتن بازارهاى محلى و احداث خطوط مخابراتى و استراتژيكى زمينى و دريايى كردند. اما از همه خطرناكتر استعمار فكرى بود. آنها نه تنها دولتمردان و سرداران و زمينداران و رؤساى عشاير و بازرگانان را مرعوب يا مجذوب كرده و دولتهاى شرق را پايگاهى براى سلطه هر چه بيشتر خود در مى‏آوردند بلكه بر مقدسات و فرهنگ اصيل اين ملتها نيز هجوم برده و با نيرنگهاى دقيق جوانان را به سوى كشور و ملت خود كشاندند و طبقه تحصيلكرده در مدارس جديد را به فرنگى مآبى سوق دادند تا جائى كه اين طبقه بر اثر خالى شدن از فرهنگ درونى خود به تحقير دين و شعائر ملى و اخلاق و فرهنگى كشور خويش برخاسته و رسوم و سنن قديم را كه مانع خود باختگى و خود فراموشى بودند و سد محكمى را در برابر استعمار تشكيل مى‏دادند تخطئه كرده و از اصل و بن بر مى‏انداختند.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 219     

يك نگاه اجمالى به رهنمودهاى سياسى ماكياولى در كتاب «امير» يا خاطرات تاليران فرانسوى و مترنيخ اطريشى و پالمرستون و گلادستون و كرزن و ديسرائيلى و چرچيل نخست وزير انگلستان و ساير سردمداران سياست غرب در قرون اخير روشن مى‏سازد كه همه آنها در لزوم فدا كردن وسيله در راه هدف، و عدم اعتقاد به مبدء ثابت، و بى‏اعتنائى به مشروعيت مبادى و مقدمات اهداف سياسى متفقند، و سياست آنها چه در رژيم‏هاى سرمايه‏دارى و چه در رژيمهاى سوسياليستى، مذهبى و غير مذهبى (سكولاريسم)، هرگز بر اساس معنويت و اخلاق استوار نبوده است و اين همان راه بد فرجامى است كه در صدر اسلام بدست منافقان و بانيان مسجد ضرار و نويسندگان صحيفه مشؤومه و عمر و عاص‏ها و معاويه‏ها و زيادها... و ناكثين و مارقين و قاسطين اجراء مى‏شد و متأسفانه تاريخ اسلام بجز دوره‏اى كوتاه دستخوش فتنه‏انگيزى اين نابكاران بوده و رژيم‏هاى سلطنتى و موروثى و سرمايه‏دارى همه از دستاوردهاى همين شدادتها و انحرافات بوده است.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 229     

زيرا اخلاق اين گونه اشخاص از ديگران كريمتر و دامانشان پاكيزه‏تر است و طمع كمتر دارند و نظرشان در باره پايان كارها بهتر و عميق‏تر است.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 241     

امام على عليه السلام كوفه را بصورت دار العلوم اسلامى در آورد و مسجد آن شهر را مركز نشر معارف و دانشهاى گوناگون ساخت. خود او ضمن خطبه‏هاى جالب و جامع، موضوعات گوناگونى را چون الهيات و طبعيات و اخلاق و سياست و تمدن و فنون جنگى و آداب معاشرت و... مورد بحث قرار مى‏داد و از منبر كوفه براى عاملان خراج و واليان و سران سپاه پيام مى‏فرستاد يا اين كه كنفرانسهايى براى آموزش‏هاى لازم به قضات و عاملان در مسجد تشكيل مى‏داد. صحابه على (ع) نيز به پيروى از او و سفارش او به نشر علم و تأليف پرداختند. از آن زمان علوم مختلف چون صرف و نحو و طبيعيات و نجوم و هيات و فلسفه و رياضى و فقه و حديث و تفسير در كوفه شروع به توسعه نمود.

يادنامه‏علامه‏شريف‏رضى             صفحه‏ى 38     

2-  مراقبت افراد از نظر آداب و اخلاق .

يادنامه‏علامه‏شريف‏رضى             صفحه‏ى 47     

از دروس اساسى اسلامى در بعد اخلاق اجتماعى و حتى رفتار سياسى، يگانه پرستى و اطاعت فقط از پروردگار متعال است.

يادنامه‏علامه‏شريف‏رضى             صفحه‏ى 94     

سيد رضى (ره) پس از بحث نسبتا مفصلى در صفحه 77 مى‏گويد: از مجموع آن چه گفته شد چنين فهميده مى‏شود كه تقيه فقط در ظاهر است نه در قلب و باطن، چون اگر كسى ديگرى را تهديد نمايد، كارى را بجاى آورد، اگر آن عمل از جمله افعال قلوب باشد مثلا بگويد: فلانى را در دل دوست به دار، آن شخص نمى‏تواند حقيقت آن چه را كه در قلب وى مى‏گذرد بفهمد، تنها راه زبان است كه مى‏تواند از ما فى الضمير حكايت كند، پس چيزى كه هنگام تقيه مطلوب است، اظهار دوستى با كفار با زبان است از طريق رفت و آمد و معاشرت خوب و اخلاق نيكو و آنچه كه در آن نفع مسلمين باشد، لكن در قلب بايد بر اعتقاد خود ثابت باشد و دشمنى كفار را با توجه به نكات ذكر شده پنهان دارد و باطنا از آنها بيزار باشد و در زبان هم آنچه مى‏گويد، توريه كند و با كنايه سخن گويد.

يادنامه‏علامه‏شريف‏رضى             صفحه‏ى 332     

اين مسأله در مورد شريف رضى (رضوان اللَّه تعالى عليه) نيز صادق است. من اخيرا در مورد زندگى اين مرد بزرگ، كه همه كاوش‏هاى تاريخى، علو شأن و شايستگى او را اثبات نموده و در فضل و مناعت طبع و كرامات اخلاق او شكى راه نمى‏يابد، به دو متن برخورد كرده‏ام كه بسيار عجيب مى‏نمايد، اين دو متن مرا بر آن داشت كه در اين مختصر به بيان آن پرداخته و پرده از جعل و غير اصيل بودن آن بردارم.

يادنامه‏علامه‏شريف‏رضى             صفحه‏ى 335     

هر چند يكى از دلايل بالا مى‏تواند ادعاى مزبور را رد كند، اما ما روى آن اصرار نداريم و كوشش خواهيم كرد، كه با نگاهى گذرا به ماهيت اخلاق شريف رضى، ببينيم خصلتهاى اخلاقى وى موافق چنين مجالسى بوده يا خير در اين راه ما نمى‏خواهيم فقط به خصوصيات شريف رضى مانند مناعت طبع، عزت نفس، كرامات، خصلت‏هاى نيك اخلاقى و دورى جستن از هر نارواى وى تكيه كنيم، زيرا ممكن است گفته شود چنين خصلت‏هائى مانع از سر زدن چنان كارى نمى‏شوند چرا كه مى گسارى و حضور در بزمهاى آن نه عيب به حساب مى‏آمده، نه از مردانگى فرد مى‏كاسته، و نه بر آبرو و حيثيت كسى لطمه مى‏زده است. بخصوص كه در آن زمان اشراف و اعيان و حتى خلفاء نيز به آن كار مبادرت مى‏ورزيدند و از آن ابا و پرهيز نمى‏كردند.

يادنامه‏علامه‏شريف‏رضى             صفحه‏ى 338     

چشمها با ديدن او خمار مى‏شوند، گوشها با شنيدن آوازش به «قى» مى‏نشينند. براى ما شنيدن صداى جدال شيرهاى (درنده) بهتر از آواز اوست. در اينجا باز مشاهده مى‏شود كه شريف رضى، به كام شير رفتن را بهتر از صداى آواز مى‏داند و اين از آرمانهاى اوست. زيرا كارهاى بزرگ را دوست دارد، كارهائى كه جز با پيشه كردن خطر و نبرد با مردان دلاور بدست نمى‏آيد در توصيف غزلهاى شريف رضى گفته مى‏شود كه: «گام او يك بار هم نلغزيده است، و در اين باب از پاك دامنى، شرافت و محاسن اخلاقى منحرف نشده است» و باز گفته مى‏شود: «... آنچه از مجموعه اخلاق و اشعار شريف رضى دستگر مى‏شود اين است كه خصوصيات بالا، وى را از سرودن نوعى غزل كه خلفا بكار مى‏گرفتند و چيزى شبيه به ياوه‏گوئى و هرزگى بود، باز مى‏داشت. اين نوع غزل كه به مقام و شرافت وى لطمه مى‏زد هيچگاه با شاعرى او سر سازگارى نداشته است...» اما در شأن توصيف باده و مجالس آواز در شعرهاى شريف رضى، محققين مى‏گويند: «اگر محرز شود كه شريف رضى مى ننوشيده، به آواز گوش نداده، در مجالس لهو و سرگرمى مشاركت نكرده، نديمه‏اى نگرفته، و از مجالس موسيقى سود نجسته است، ما توصيف آن را بر او مى‏بخشيم. بخصوص كه دليل سرودن چنين اشعارى بر ما مجهول است و نمى‏توانيم در مورد آن حكمى صادر كنيم.

يادنامه‏علامه‏شريف‏رضى             صفحه‏ى 344     

در زمينه مسائل اخلاقى نيز چون اصول اخلاق امورى است شناخته شده، و هماهنگ با فطرت، و نقش يك رهبر اخلاقى بيشتر جايگزين كردن اين اصول در روح پيروان، و ايجاد انگيزه‏هاى پذيرش، و حركت به سوى اين است، نه تعليم اين اصول، در آنجا نيز مسئله سند حديث زياد مطرح نمى‏باشد.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 34     

اين يك كار شايان تمجيد نيست كه مدتى است حقوقدان حرفه‏اى پيش گرفته، ارزش و حقوق جسمانى انسانها را از ارزش و حقوق ارواح آدميان تفكيك نموده، بعنوان قويترين عامل تبديل انسان به ماشين، انقلابى در زندگى بشرى بوجود بياورند، انقلاب از كدام موقعيت بكدامين موقعيت انقلاب از تاريخ انسانى به تاريخ طبيعى. انقلاب از آگاهى و آزادى و اختيار به ماشين ناخود آگاه و وسيله جبرى محض تاكنون هيچ دليل منطقى بر اين دو قطعه كردن انسان: قطعه حقوقى و قطعه اخلاقى ديده نشده است، مگر ترجيح جانب آن انسان نماها كه هدفى والا براى زندگى سراغ نداشته‏اند. جز حد اكثر بهره بردارى از لذت و غوطه خوردن در لجن خودخواهى كه در فرمول معروف توماس هايس خلاصه مى‏شود. اين فرمول انسان كش چنين است: «انسان گرگ انسان است» يا «انسان صياد انسان است» ما نمى‏گوئيم: هويت اخلاقى آرمانى انسانها عين هويت حقوقى او است، زيرا ما كاملا مى‏دانيم كه حقوق بر مبناى زندگى جبرى اجتماعى استوار است و هدف حقوق امكان پذير ساختن جو اجتماع براى زندگى متشكل و دسته جمعى است، در صورتى كه اخلاق و بعد روحانى مذهب، به اضافه تحريك مردم جامعه به تحصيل آزادى روانى و سياسى سازنده فضيلت ارزشهاى والاى انسانى و عشق به زندگى و تقويت عقل و وجدان را در آن انسانها كه آماده انسان شدن هستند، به فضيلت مى‏رسانند و اميد تكامل را در نوع انسانى تحقق مى‏بخشند. اين نكته را هم فراموش نمى‏كنيم كه توصيه و پيشنهاد و اضافه كردن «ترجيح با فضيلت و شرافت» بر نخستين ماده اعلاميه جهانى حقوق بشر، مفهوم مخالفش ناديده گرفتن حقوق طبيعى انسانها نيست كه 29 ماده ديگر را تباه كند، بلكه منظور ترجيح مردم با ايمان و با فضيلت و با وجدان از نظر رشد روانى و شخصيتى است كه موجب تحرك انسانها به رشد و تكاپو و مجاهده در راه نجات دادن انسانها از پوچى زندگى است كه مقدارى حماسه‏هاى بى محتوا و مواد مخدر و فرمول بنيان كن «بارى بهر جهت» و بى بند و باريهاى نفس پسند، پرده ضخيمى روى آن پوچى كشيده و نمى‏گذارد انسانها با سؤال «سپس چه» در باره حيات خود و ديگرى بينديشند.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 38     

(حجت الاسلام نيّر) 3-  از اوصاف علم واقعى از ديدگاه امير المؤمنين عليه السلام حلم است. آيا مقصود از حلم همان معناى معمولى اخلاق رسمى است كه عبارتست از جلوگيرى از هيجان و مهار كردن خشم و شتاب در وصول به خواسته‏ها البته نه، اگر چه حلم بهمين معناى اخلاقى رسمى يكى از صفات خوب انسانى و عامل استحكام شخصيت و پيروزى در ميدان زندگيست، ولى بنظر مى‏رسد كه معناى حلم كه امير المؤمنين (ع) بارها در نهج البلاغه آنرا ضميمه علم ساخته يا آنرا شرط برخوردارى از علم قرار داده است، بالاتر از آن معناى رسمى است. اين معنا را مى‏توان بدينگونه توضيح داد كه مقصود از حلم آن ظرفيت و متانت روحى است كه انسان را از اسارت در چار چوبه آن معلوم كه بگمانش «جهانى است بنشسته در گوشه‏اى» نجات مى‏بخشد. بنا بر اين معنى كارى كه حلم به راى عالم انجام مى‏دهد، بسيار متنوع و مفيد است. از آن جمله: 1-  ظرفيت انسان عالم را زيادتر ميكند و درك ميكند كه آدمى هر اندازه هم از دانشهاى زياد برخوردار باشد، بقول بعضى از نوابغ بزرگ: مثل ما مثل كودك تازه براه افتاده ايست كه در كنار اقيانوسى بى پايان از واقعيات مجهول ايستاده و فقط سنگريزه‏ها و شنهاى رنگارنگى را در پيش رويش، زير آب مى‏بيند و گمان مى‏برد همه چيز را در آن اقيانوس مى‏بيند اين ظرفيت موجب اشتياق به افزودن علم مى‏نمايد و به معلومات محدود قناعت نمى‏ورزد.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 43     

همواره اشخاصى مورد اطمينان را كه خدا براى آنان چنان جلوه كرده است كه دائما از او خشيت دارند و مردم فروتن هستند، به تنظيم كارهاى آنان منصوب نما تا شئون زندگى آنانرا بدون كم و كاست براى تو بازگو كنند سپس اى مالك، عمل تو در باره آن بينوايان چنان باشد كه در روز ديدار خداوندى بتوانى نتيجه عمل يا عذرت را به پيشگاه الهى عرضه نمائى، زيرا اين مردم به انصاف و عدالت نيازمندتر از ديگران هستند، و اداى حقوق همه مردم جامعه را چنان بجاى بياور كه عذرت در نزد خدا مسموع و قابل پذيرش باشد.) در جمله ديگر از همين فرمان در باره همين مردم كه متن جامعه را تشكيل مى‏دهند چنين دستور مى‏دهد: «و ليكن احب الامور اليك اوسطها فى الحق و اعمها فى العدل و اجمعها لرضى الرعيه فان سخط العامه يجحف برضى الخاصة و ان سخط الخاصة يغتفر مع رضى العامه» (مالكا محبوبترين امور براى تو معتدلترين آنها در رسيدن به حق و فرا گيرترين آنها در دادگرى و جامع‏ترين آنها به رضاى اين مردم باشد كه متن جامعه را تشكيل مى‏دهند، زيرا خشم و غضب اين مردم رضا و خشنودى خواص و چشمگيران را از بين مى‏برد، ولى خشم و غضب خواص و چشمگيران با خشنودى اين مردم بخشوده مى‏شود.) با امثال اين جملات رابطه امير المؤمنين (ع) با اين گروه سوم بخوبى روشن مى‏شود كه پرداختن به آن چه از نظر سياسى و چه از نظر اخلاق الهى در درجه اول از اهميت تلقى شده است. تقسيم پنجم-  اين تقسيم كه در باره انسانهائى است كه وظائفى را بعنوان عبادت خدا انجام مى‏دهند، چنين است: 1-  گروهى هستند كه خدا را از روى رغبت در نعمتهاى دنيوى و اخروى الهى عبادت ميكنند، اين گونه عبادت مخصوص تجار سوداگر است.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 67     

انقلاب اسلامى تحولات و دگرگونيهاى عميقى در جميع شئون مادى و معنوى جامعه بوجود آورد، عقايد و افكار مردم را تغيير داد، اخلاق و اعمال آنانرا اصلاح نمود و اجتماع را از قوانين و سنن سعادت بخش برخوردار ساخت. چه بسيار عزتها را به ذلت و ذلتها را بعزت مبدل نموده و روابط انسانها را بر معيارهاى جديد پايه گذارى كرد.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 133      

البته حقوق، يك معنى جامعتر و شاملترى نيز دارد و آن «سلطنت و اقتدار خاصى است كه فرد نسبت به اشخاص و اشياء دارد» خواه قانون آنرا به رسميت شناخته باشد كه از آن تعبير به «حقوق قانونى» مى‏شود، و خواه اخلاق پشتوانه آن باشد كه از آن تعبير به «حقوق اخلاقى» مى‏شود، و خواه مذهب مؤيد آن باشد كه همان «حقوق مذهبى» است. منظور ما در اين بررسى، نشان دادن مسائل مربوط به اين معنى جامع حقوق است، نه تنها حقوق اصطلاحى.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 136     

هر كدام از والدين و اولاد از نظر اسلام، بر ديگرى حقوقى دارند كه در كتب اخلاق ، بطور تفصيل آمده است، امام عليه السلام در باره حقوق متقابل پدر و فرزند چنين مى‏فرمايد: «ان للولد على الوالد حقا، و ان للوالد على الولد حقا، فحق الوالد على الولد ان يطيعه في كل شي‏ء الا فى معصيته اله سبحانه، و حق الولد على الوالد ان يحسّن اسمه و يحسّن ادبه و يعلّمه القرآن» «هر كدام از پدر و فرزند بر يكديگر حقى دارند، حق پدر بر فرزند آنستكه پدر را جز در نافرمانى و معصيت خدا اطاعت نمايد، و حق فرزند بر پدر آنستكه نام نيكو برايش بگذارد، و او را با ادب و آراسته بار آورد، و قرآن را به او بياموزد»

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 136     

در باره حقوق برادران دينى و دوستان نيز، مطالب فراوانى در كتب احاديث و اخلاق موجود است كه از باب نمونه به جملات زير اكتفاء مى‏شود: «لا يكون الصديق صديقا حتى بحفظ اخاه فى ثلاث»: «فى نكبته، و غيبته، و وفاته» «تنها كسى را مى‏توان دوست دانست كه در سه مورد حساس زير به دوستش وفادار باشد: در گرفتاريش و غيبتش و مرگش».

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 182     

دگر بار آنرا ورق مى‏زنيم امام (ع) را بر مسند درس اخلاق و تهذيب نفوس و تربيت ارواح و افكار مى‏بينيم مرد وارسته‏اى بنام (همام) از او تقاضاى درس جديدى در زمينه صفات و پرهيزكارى كرده و آن چنان تشنه است كه با يك پيمانه و دو پيمانه سيراب نمى‏گردد.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 182     

امام منافذ، چشمه‏هاى دانش سر شار خود را بر روى او گشوده آن چنان درس پارسايى و وارستگى و پرهيزكارى به او مى‏دهد و حدود يك صد صفت از صفات پرهيزكاران را در عباراتى محكم، عميق و نافذ براى سالكان راه حق بر مى‏شمرد، آن چنان كه گويى كه قرنها بر همين مسند و همين جايگاه به ارشاد خلق و تربيت نفوس و تدريس اخلاق مشغول بوده است، به گونه‏ايى كه سؤال كننده (همام) پس از شنيدن اين گفتار صيحه‏اى مى‏زند و نقش بر زمين مى‏شود، اين گونه نفوذ سخن چيزى است كه در تاريخ سابقه ندارد. براستى اين صحنه‏هاى مختلف نهج البلاغه كه هر كدام در نوع خود بى نظير است از اعجاب انگيزترين ويژگيهاى اين كتاب بزرگ محسوب مى‏شود.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 188     

جهان بينى الهى، ريشه و اساس تمامى تفكرات يك خدا پرست راستين است بطورى كه كليه اعمال و برنامه‏هاى او را تنظيم مى‏كند و اخلاق ويژه انسانى را در او مستقر مى‏سازد، در واقع اعتقاد به خدا و دين، به انسان نورى مى‏دهد كه بوسيله آن مى‏تواند كژى‏ها را باز شناسد و راه زندگى را بيابد.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 193     

آثار توجه به عظمت خدا در اخلاق 

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 193     

توجه به عظمت خدا انسان را از بيماريهاى اخلاقى من جمله حسادت باز مى‏دارد... زيرا منشاء حسادت، حقارت روح و تنگ نظرى و نداشتن پشتيبان، و خلاء معنوى است، توجه به پروردگار عظيم، منبع نيرو بخشى است كه نخست سر زمين فكر و انديشه را سرشار و سيراب و از آنجا به محيط زندگى و همه شبكه‏هاى حيات سرازير مى‏گردد و بطور كلى اخلاق و افعال آدمى را دگرگون مى‏كند و در مسير الهى به جريان مى‏اندازد.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 194     

در زندگى روزمره و بهره‏ورى از روزى و تأمين معاش، توجه به خواست و تدبير حكيمانه و قاطع خدا و عظمتهاى او، انسان را از حسادت باز مى‏دارد و چنان به او عظمت و تعالى مى‏بخشد كه از ايثار و گذشت سر شار مى‏شود و راحتى خويش را فداى آسايش ديگران مى‏سازد و اينك به كلام امام در اين زمينه توجه كنيد: «اما بعد فان الامر ينزل من السماء كقطرات المطر... فاذا رأى احدكم لاخيه غفيرة فى اهل او مال او نفس فلا تكونن له فتنه.» پس از ستايش پروردگار عزيز و درود بر پيامبر رحمت و نجات بخش، فرمان خدا از آسمان به زمين چونان قطرات باران در مى‏رسد به سوى هر كس بدان مقدار كه برايش جدا شده و مشخص گشته است چه زياد و چه كم پس آن گاه كه در مال و جان-  برادر دينى‏تان فزونى و وسعتى ديديد پس مباد كه سبب فتنه و فساد او گرديد و بدو رشك بريد. و آخرين سخن، كلام ششمين امام راستين جعفر بن محمد الصادق-  درود فرشتگان و پاكان بر او-  است كه «آفة الدين الحسد...» آفت و بلاى دين رشك بردن است. و در سخن ديگر فرمود: رشك بردن از كوردلى و پذيرا نشدن فضل و رحمت خداست و اينها دو بال كفرند. حسادت انسان را به گناه مى‏كشد، و حسود حاضر است سعادت خود را در اين راه قربانى كند، از بيان امام استفاده مى‏كنيم كه شاخه‏هاى جهان بينى الهى تا آنجا گسترش دارد كه اخلاق و رفتار موحّد را هم، دقيقا زير پوشش خود مى‏گيرد و آنرا هدايت مى‏كند و بطور بنيادى از اخلاق و رفتار ضد آن جدا مى‏سازد.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 274     

در آن عهد خطباى بزرگى بعرصه ظهور رسيدند، و از ميان آنها دسته‏اى پيدا شدند كه منظورشان از سخنورى غلبه بر حريف بود، و بنا بر اين جدل و مغالطه را باب كرده و رايج ساختند. بديهى است اين شيوه علاوه بر اين كه راه صحيحى نبود، موجب فساد اخلاق عامه را فراهم مى‏كرد، و اينها را سوفسطايى مى‏ناميدند، از همين رو است كه سقراط مخالف آن بود و جان خود را نيز در اين راه از دست داد.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 281     

اگر مثال مناسبى نيابد، از خود مى‏سازد تا مقصود را مجسم كند. هر كلمه‏اى را بجايش مى‏گذارد وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ. حسن مطلع و مقطع را زياد دارد، چه لازمه تفهيم و تفهم و سرعت تأثير و باقى ماندن اثر در مستمع است. زينت فواصل و زيبايى تقديم و تأخير را در نظر دارد. كلامش خالى از الفاظ ركيك، تعقيد، اشتقاقات شاد و نادر يا مخالف قياس زمان است، منفور الاستعمال ندارد، مجازهاى مستهجن، تشبيهات مستشبع در آن ديده نمى‏شود، عذوبت نطق و قدرت طبع و طلاقت لسان را كسى مانند على ندارد، آنهم در حد جامعيّت، لطف تركيب الفاظ را با حسن ادارى معنى در همه جا رعايت نموده است، گفتارش هم همه بديهه است، تحمل تهيه آنرا حتى براى يك سطر تاريخ نشان نمى‏دهد. همه مرتجل و خلق الساعه است، از لحاظ معنى حاوى مكارم اخلاق است و حاكى مصالح انام. چيزى نيست كه بشر را فايده بخشد و در آن نباشد و سخنانش از آن حكايت نكند. هم آيت وعيد است و هم مژده اميد. در عين اين كه كار و كوشش را مى‏ستايد، خلايق را از دام علايق گريز مى‏دهد. راهنماى زندگى، تزكيه نفس، تقويت روح، انسانيت مطلق است.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 283     

مثالى ديگر: خالطوا النّاس مخالطة، ان متم معها بكو عليكم، و ان عشتم حنّوا اليكم. (چنان با مردم سير كنيد كه اگر مرديد، بر شما گريه كنند، و اگر مانديد بپذيرند) كه يك دنيا مكارم اخلاق در سطر كوتاهى جا داده شده است، با الفاظى ساده و بى تكلف و فصيح، و اين جمله كوتاه هم نمونه ديگر: و همچون ظرفى را ماند كه دريايى در آن گنجانده شده باشد.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 286     

در هنگامى كه مردم را به جنگ شاميان مى‏خواند، و دستور داده بود كه در خارج شهر متمركز شده و بشهر نيايند، تا آماده حركت باشند، ولى برخى از آنان پنهانى بشهر مى‏آيند و مراجعت نمى‏كنند و جمعيت كافى فراهم نمى‏شود، امام به كوفه برگشته خطاب به مردم چنين مى‏گويد: اف لكم. (اف بر شما، واى بر شما) على خداوند اخلاق و ادب است، مردم دوست است، با اين حال اين مطلع را ادا مى‏كند.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 315     

ابو جعفر طبرى كتابهاى زيادى در علوم و معارف اهل بيت عليهم السلام تأليف كرد، و عمر گرانبهايش را در ترويج اخلاق و فضايل گذرانيد، وى در كتاب خود بنام مسترشد در امامت و كتاب ديگرش بنام رواة اهل بيت، كلمات و خطبه‏هاى امام على عليه السلام را نقل مى‏كند.

 

 

نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 11:46 | لینک  | 

نهج‏البلاغة(صبحي‏الصالح)             صفحه‏ى 300     

أَنَا وَضَعْتُ فِي الصِّغَرِ بِكَلَاكِلِ الْعَرَبِ-  وَ كَسَرْتُ نَوَاجِمَ قُرُونِ رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ-  وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِي مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص-  بِالْقَرَابَةِ الْقَرِيبَةِ وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصِيصَةِ-  وَضَعَنِي فِي حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلَدٌ يَضُمُّنِي إِلَى صَدْرِهِ-  وَ يَكْنُفُنِي فِي فِرَاشِهِ وَ يُمِسُّنِي جَسَدَهُ-  وَ يُشِمُّنِي عَرْفَهُ-  وَ كَانَ يَمْضَغُ الشَّيْ‏ءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ-  وَ مَا وَجَدَ لِي كَذْبَةً فِي قَوْلٍ وَ لَا خَطْلَةً فِي فِعْلٍ-  وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ ص-  مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ-  يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ-  وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ-  وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ أَثَرَ أُمِّهِ-  يَرْفَعُ لِي فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ أَخْلَاقِهِ عَلَماً-  وَ يَأْمُرُنِي بِالِاقْتِدَاءِ بِهِ-  وَ لَقَدْ كَانَ يُجَاوِرُ فِي كُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ-  فَأَرَاهُ وَ لَا يَرَاهُ غَيْرِي-  وَ لَمْ يَجْمَعْ بَيْتٌ وَاحِدٌ يَوْمَئِذٍ فِي الْإِسْلَامِ-  غَيْرَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ خَدِيجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا-  أَرَى نُورَ الْوَحْيِ وَ الرِّسَالَةِ وَ أَشُمُّ رِيحَ النُّبُوَّةِ-  وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّيْطَانِ حِينَ نَزَلَ الْوَحْيُ عَلَيْهِ ص-  فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذِهِ الرَّنَّةُ-  فَقَالَ هَذَا الشَّيْطَانُ قَدْ أَيِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ-  إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى-  إِلَّا أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ وَ لَكِنَّكَ لَوَزِيرٌ-  وَ إِنَّكَ لَعَلَى خَيْرٍ وَ لَقَدْ كُنْتُ مَعَهُ ص لَمَّا أَتَاهُ الْمَلَأُ مِنْ قُرَيْشٍ-  فَقَالُوا لَهُ يَا مُحَمَّدُ إِنَّكَ قَدِ ادَّعَيْتَ عَظِيماً-  لَمْ يَدَّعِهِ آبَاؤُكَ وَ لَا أَحَدٌ مِنْ بَيْتِكَ-  وَ نَحْنُ نَسْأَلُكَ أَمْراً إِنْ أَنْتَ أَجَبْتَنَا إِلَيْهِ وَ أَرَيْتَنَاهُ-  عَلِمْنَا أَنَّكَ نَبِيٌّ وَ رَسُولٌ-  وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ عَلِمْنَا أَنَّكَ سَاحِرٌ كَذَّابٌ-  فَقَالَ ص وَ مَا تَسْأَلُونَ قَالُوا-  تَدْعُو لَنَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ حَتَّى تَنْقَلِعَ بِعُرُوقِهَا-  وَ تَقِفَ بَيْنَ يَدَيْكَ فَقَالَ ص-  إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ-  فَإِنْ فَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ ذَلِكَ أَ تُؤْمِنُونَ وَ تَشْهَدُونَ بِالْحَقِّ-  قَالُوا نَعَمْ قَالَ فَإِنِّي سَأُرِيكُمْ مَا تَطْلُبُونَ-  وَ إِنِّي لَأَعْلَمُ أَنَّكُمْ لَا تَفِيئُونَ إِلَى خَيْرٍ-  وَ إِنَّ فِيكُمْ مَنْ يُطْرَحُ فِي الْقَلِيبِ وَ مَنْ يُحَزِّبُ الْأَحْزَابَ-  ثُمَّ قَالَ ص يَا أَيَّتُهَا الشَّجَرَةُ-  إِنْ كُنْتِ تُؤْمِنِينَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ-  وَ تَعْلَمِينَ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ فَانْقَلِعِي بِعُرُوقِكِ-  حَتَّى تَقِفِي بَيْنَ يَدَيَّ بِإِذْنِ اللَّهِ-  فَوَالَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَانْقَلَعَتْ بِعُرُوقِهَا-  وَ جَاءَتْ وَ لَهَا دَوِيٌّ شَدِيدٌ-  وَ قَصْفٌ كَقَصْفِ أَجْنِحَةِ الطَّيْرِ-  حَتَّى وَقَفَتْ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ ص مُرَفْرِفَةً-  وَ أَلْقَتْ بِغُصْنِهَا الْأَعْلَى عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص-  وَ بِبَعْضِ أَغْصَانِهَا عَلَى مَنْكِبِي وَ كُنْتُ عَنْ يَمِينِهِ ص-  فَلَمَّا نَظَرَ الْقَوْمُ إِلَى ذَلِكَ قَالُوا عُلُوّاً وَ اسْتِكْبَاراً-  فَمُرْهَا فَلْيَأْتِكَ نِصْفُهَا وَ يَبْقَى نِصْفُهَا-  فَأَمَرَهَا بِذَلِكَ فَأَقْبَلَ إِلَيْهِ نِصْفُهَا-  كَأَعْجَبِ إِقْبَالٍ وَ أَشَدِّهِ دَوِيّاً-  فَكَادَتْ تَلْتَفُّ بِرَسُولِ اللَّهِ ص-  فَقَالُوا كُفْراً وَ عُتُوّاً فَمُرْ هَذَا النِّصْفَ-  فَلْيَرْجِعْ إِلَى نِصْفِهِ كَمَا كَانَ-  فَأَمَرَهُ ص فَرَجَعَ-  فَقُلْتُ أَنَا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ إِنِّي أَوَّلُ مُؤْمِنٍ بِكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ-  وَ أَوَّلُ مَنْ أَقَرَّ بِأَنَّ الشَّجَرَةَ فَعَلَتْ مَا فَعَلَتْ بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى-  تَصْدِيقاً بِنُبُوَّتِكَ وَ إِجْلَالًا لِكَلِمَتِكَ-  فَقَالَ الْقَوْمُ كُلُّهُمْ بَلْ ساحِرٌ كَذَّابٌ-  عَجِيبُ السِّحْرِ خَفِيفٌ فِيهِ-  وَ هَلْ يُصَدِّقُكَ فِي أَمْرِكَ إِلَّا مِثْلُ هَذَا يَعْنُونَنِي-  وَ إِنِّي لَمِنْ قَوْمٍ لَا تَأْخُذُهُمْ فِي اللَّهِ لَوْمَةُ لَائِمٍ-  سِيمَاهُمْ سِيمَا الصِّدِّيقِينَ وَ كَلَامُهُمْ كَلَامُ الْأَبْرَارِ-  عُمَّارُ اللَّيْلِ وَ مَنَارُ النَّهَارِ-  مُتَمَسِّكُونَ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ يُحْيُونَ سُنَنَ اللَّهِ وَ سُنَنَ رَسُولِهِ-  لَا يَسْتَكْبِرُونَ وَ لَا يَعْلُونَ-  وَ لَا يَغُلُّونَ وَ لَا يُفْسِدُونَ-  قُلُوبُهُمْ فِي الْجِنَانِ وَ أَجْسَادُهُمْ فِي الْعَمَلِ

نهج‏البلاغة(صبحي‏الصالح)             صفحه‏ى 615     

من قولهم: «ثوب خلق، و ثياب أخلاق »، و المراد أن البلى يشملهم كما يشمل الثياب البالية.

نهج‏البلاغة(مؤسسة)             صفحه‏ى 300     

دَوَّخْتُ وَ أَمَّا شَيْطَانُ الرَّدْهَةِ فَقَدْ كُفِيتُهُ بِصَعْقَةٍ سَمِعْتُ لَهَا وَجْبَةَ قَلْبِهِ وَ رَجَّةَ صَدْرِهِ وَ بَقِيَتْ بَقِيَّةٌ مِنْ أَهْلِ الْبَغْيِ وَ لَئِنْ أَذِنَ اللَّهُ فِي الْكَرَّةِ عَلَيْهِمْ لَأُدِيلَنَّ مِنْهُمْ إِلَّا مَا يَتَشَذَّرُ فِي أَطْرَافِ الْأَرْضِ تَشَذُّراً أَنَا وَضَعْتُ بِكَلَاكِلِ الْعَرَبِ وَ كَسَرْتُ نَوَاجِمَ قُرُونِ رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِي مِنْ رَسُولِ اللَّهِ-  صلى الله عليه واله-  بِالْقَرَابَةِ الْقَرِيبَةِ وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصِيصَةِ وَضَعَنِي فِي حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلِيدٌ يَضُمُّنِي إِلَى صَدْرِهِ وَ يَكْنُفُنِي فِي فِرَاشِهِ وَ يُمِسُّنِي جَسَدَهُ وَ يُشِمُّنِي عَرْفَهُ وَ كَانَ يَمْضَغُ الشَّيْ‏ءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ وَ مَا وَجَدَ لِي كَذْبَةً فِي قَوْلٍ وَ لَا خَطْلَةً فِي فِعْلٍ وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ-  صلى الله عليه واله-  مِنْ لَدُنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ أَثَرَ أُمِّهِ يَرْفَعُ لِي فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ أَخْلَاقِهِ عَلَماً وَ يَأْمُرُنِي بِالِاقْتِدَاءِ بِهِ وَ لَقَدْ كَانَ يُجَاوِرُ فِي كُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ وَ لَا يَرَاهُ غَيْرِي وَ لَمْ يَجْمَعْ بَيْتٌ وَاحِدٌ يَوْمَئِذٍ فِي الْإِسْلَامِ غَيْرَ رَسُولِ اللَّهِ-  صلى الله عليه واله-  وَ خَدِيجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا أَرَى نُورَ الْوَحْيِ وَ الرِّسَالَةِ وَ أَشُمُّ رِيحَ النُّبُوَّةِ وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّيْطَانِ حِينَ نَزَلَ الْوَحْيُ عَلَيْهِ صلى الله عليه واله فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذِهِ الرَّنَّةُ فَقَالَ هَذَا الشَّيْطَانُ قَدْ أَيِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى إِلَّا أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ وَ لَكِنَّكَ لَوَزِيرٌ وَ إِنَّكَ لَعَلَى خَيْرٍ وَ لَقَدْ كُنْتُ مَعَهُ-  صلى الله عليه واله-  لَمَّا أَتَاهُ الْمَلَأُ مِنْ قُرَيْشٍ فَقَالُوا لَهُ يَا مُحَمَّدُ إِنَّكَ قَدِ ادَّعَيْتَ عَظِيماً لَمْ يَدَّعِهِ آبَاؤُكَ وَ لَا أَحَدٌ مِنْ بَيْتِكَ وَ نَحْنُ نَسْأَلُكَ أَمْراً إِنْ أَنْتَ أَجَبْتَنَا إِلَيْهِ وَ أَرَيْتَنَاهُ عَلِمْنَا أَنَّكَ نَبِيٌّ وَ رَسُولٌ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ عَلِمْنَا أَنَّكَ سَاحِرٌ كَذَّابٌ فَقَالَ صلى الله عليه واله وَ مَا تَسْأَلُونَ قَالُوا تَدْعُو لَنَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ حَتَّى تَنْقَلِعَ بِعُرُوقِهَا وَ تَقِفَ بَيْنَ يَدَيْكَ فَقَالَ صلى الله عليه واله إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ فَإِنْ فَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ ذَلِكَ أَ تُؤْمِنُونَ وَ تَشْهَدُونَ بِالْحَقِّ قَالُوا نَعَمْ قَالَ فَإِنِّي سَأُرِيكُمْ مَا تَطْلُبُونَ وَ إِنِّي لَأَعْلَمُ أَنَّكُمْ لَا تَفِيئُونَ إِلَى خَيْرٍ وَ إِنَّ فِيكُمْ مَنْ يُطْرَحُ فِي الْقَلِيبِ وَ مَنْ يُحَزِّبُ الْأَحْزَابَ ثُمَّ قَالَ صلى الله عليه واله يَا أَيَّتُهَا الشَّجَرَةُ إِنْ كُنْتِ تُؤْمِنِينَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ تَعْلَمِينَ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ فَانْقَلِعِي بِعُرُوقِكِ حَتَّى تَقِفِي بَيْنَ يَدَيَّ بِإِذْنِ اللَّهِ فَوَالَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَانْقَلَعَتْ بِعُرُوقِهَا وَ جَاءَتْ وَ لَهَا دَوِيٌّ شَدِيدٌ وَ قَصْفٌ كَقَصْفِ أَجْنِحَةِ الطَّيْرِ حَتَّى وَقَفَتْ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ-  صلى الله عليه واله-  مُرَفْرِفَةً وَ أَلْقَتْ بِغُصْنِهَا الْأَعْلَى عَلَى رَسُولِ اللَّهِ-  صلى الله عليه واله-  وَ بِبَعْضِ أَغْصَانِهَا عَلَى مَنْكِبِي وَ كُنْتُ عَنْ يَمِينِهِ-  صلى الله عليه واله-  فَلَمَّا نَظَرَ الْقَوْمُ إِلَى ذَلِكَ قَالُوا عُلُوّاً وَ اسْتِكْبَاراً فَمُرْهَا فَلْيَأْتِكَ نِصْفُهَا وَ يَبْقَى نِصْفُهَا فَأَمَرَهَا بِذَلِكَ فَأَقْبَلَ إِلَيْهِ نِصْفُهَا كَأَعْجَبِ إِقْبَالٍ وَ أَشَدِّهِ دَوِيّاً فَكَادَتْ تَلْتَفُّ بِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه واله فَقَالُوا كُفْراً وَ عُتُوّاً فَمُرْ هَذَا النِّصْفَ فَلْيَرْجِعْ إِلَى نِصْفِهِ كَمَا كَانَ فَأَمَرَهُ صلى الله عليه واله فَرَجَعَ فَقُلْتُ أَنَا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ إِنِّي أَوَّلُ مُؤْمِنٍ بِكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ أَوَّلُ مَنْ آَمَنَ بِأَنَّ الشَّجَرَةَ فَعَلَتْ مَا فَعَلَتْ بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى تَصْدِيقاً بِنُبُوَّتِكَ وَ إِجْلَالًا لِكَلِمَتِكَ فَقَالَ الْقَوْمُ كُلُّهُمْ بَلْ ساحِرٌ كَذَّابٌ عَجِيبُ السِّحْرِ خَفِيفٌ فِيهِ وَ هَلْ يُصَدِّقُكَ فِي أَمْرِكَ إِلَّا مِثْلُ هَذَا (يَعْنُونَنِي) وَ إِنِّي لَمِنْ قَوْمٍ لَا تَأْخُذُهُمْ فِي اللَّهِ لَوْمَةُ لَائِمٍ سِيمَاهُمْ سِيمَا الصِّدِّيقِينَ وَ كَلَامُهُمْ كَلَامُ الْأَبْرَارِ عُمَّارُ اللَّيْلِ وَ مَنَارُ النَّهَارِ مُتَمَسِّكُونَ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ يُحْيَوْنَ سُنَنَ اللَّهِ وَ سُنَنَ رَسُولِهِ لَا يَسْتَكْبِرُونَ وَ لَا يَعْلُونَ وَ لَا يَغُلُّونَ وَ لَا يُفْسِدُونَ قُلُوبُهُمْ فِي الْجِنَانِ وَ أَجْسَادُهُمْ فِي الْعَمَلِ

نهج‏البلاغةالثاني             صفحه‏ى 99     

لمّا علم ع انّ قوماً من اصحابهم خاضوا فى التّعديل و التّجوير فخرج حتّى‏ صعد المنبر، فحمد اللّه و اثنى عليه، ثمّ قال عليه السّلم: ايُّهَا النَّاسُ انَّ اللَّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى‏ لَمَّا خَلَقَ خَلْقَهُ ارادَ انْ يَكوُنوُا عَلى‏ ادابٍ رَفيعَةٍ، وَ اخْلاقٍ شَريفَةٍ، فَعَلِمَ انَّهُمْ لَمْ يَكوُنوُا كَذلِكَ الَّا بِاَنْ يُعَرِّفَهُمْ ما لَهُمْ وَ ما عَلَيْهِمْ، وَ التَّعْريفُ لا يَكوُنُ الَّا بِالْأَمْرِ وَ النَّهْىِ، وَ الْأَمْرُ وَ النَّهْىُ لا يَجْتَمِعانِ الَّا بِالْوَعْدِ وَ الْوَعيدِ، وَ الْوَعْدُ لا يَكوُنُ الَّا بِالتَّرْغيبِ، وَ الْوَعيدُ لا يَكوُنُ الَّا بِالتَّرْهيبِ، وَ التَّرْغيبُ لا يَكوُنُ الَّا بِما تَشْتَهيهِ انْفُسُهُمْ وَ تَلذُّهُ اعْيُنُهُمْ، وَ التَّرْهيبُ لا يَكُونُ الَّا بِضِدِّ ذلِكَ.

نهج‏البلاغةنبراس‏السياسة             صفحه‏ى 154     

و في ميدان العلوم السياسية و الاجتماعية، لم يشق بعد غبار «نهج البلاغة». ففي رسالة عبد اللّه علي بن ابي طالب امير المؤمنين عليه السّلام الى واليه في مصر مالك بن الحارث الاشتر النخعي، نرى عجب العجاب، نرى كيف أن أفضل المتبحرين في هذا الميدان في كل انحاء الدنيا، ما زالوا بعيدين جدا عن شأوه كرم اللّه وجهه،:-  تصنيعا و ترتيبا في غاية من الدقة و الصدق و الشمول لكل الفئات العاملين و المحكومين للدولة من: «جنود اللّه و كتاب العامة و الخاصة، و قضاة العدل و عمال الانصاف و الرفق، و اهل الجزية و الخراج، و التجار و اهل الصناعات، و الطبقة السفلى من ذو الحاجات و المسكنة»-  مع وصف دقيق لخصائص و اخلاق و متميزات و ميول كل واحدة منها، و تحديد ادوارها و مالها و ما عليها من الحقوق و الواجبات تجاه الدولة و المجتمع، مع التوجيه الى أصدق المواصفات التي يجب مراعاتها في اختيار من يستخدم منهم، كل ذلك دفعا للظلم و الجور، و منعا للفساد، و تحقيقا للعدالة و الامن و العمار للبلاد و العباد.

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 105     

چهره ديگر از بندگان، كسى است كه خود را دانا و دانشمند نامد در حالى كه نه چنين است، بلكه مجموعه‏اى از نادانى جاهلان و گمراهى گمراهان را فراهم آورده و براى مردم دامهاى نيرنگ و دروغ نهاده است. كتاب خداى را به رأى و نظر خود تفسير مى‏كند و هوسهاى خود را در پوشش حق بيان مى‏دارد. مردم را از بلاياى عظيم رستاخيز ايمن انگارد و گناهان بزرگ را كوچك و حقير نمايد. گويد كه از شبهه‏ها پرهيز كند، ولى در عمل بدان در افتد. نيز گويد كه از بدعتها دورى كند، در حالى كه در متن آنها منزل گزيند. پس چنين كسى سيمايى انسانى ولى دلى حيوانى دارد، نه راه هدايت را شناسد كه در آن گام نهد و نه درِ گمراهى را داند كه آن را بربندد. پس او مرده‏اى است در بين زندگان. پس به كجا مى‏رويد و شمايان را به كدامين راه مى‏برند، و سر از كجا درخواهيد آورد، و كى باز خواهيد گشت در حالى كه پرچمهاى حق در اهتزاز، و نشانه‏هاى هدايت بر فراز، و گل دسته‏هاى ايمان پابرجا. پس سرگردانى چرا بلكه بايد گفت چرا در كورى گمراهى بسر مى‏بريد در حالى كه دودمان پيامبرتان در ميان شمايند كه براستى زمامداران برحق، و رهبران عدالت و تقوى، و زبان راستى‏اند. پس آنان را به دل-  كه از نظر قرآن برترين و مقدّس‏ترين جايگاه است-  دوست بداريد و چون شتران تشنه از چشمه‏سار وجودشان بهره‏ور گرديد. اى مردم، اين پيام را از خاتم پيامبران بشنويد كه فرمود: «بى‏شك هر كه از ما بميرد براستى كه نمرده است و چون مردگان، غبار پوسيدگى و فنا نپذيرد». پس در باره ما نادانسته سخن مگوييد، كه بيشترين حقايق در زير ابر سياه انكارهاى شماست. و پوزش مرا بپذيريد در باره مظلومى كه حقّ او را نشناختيد و اگر جبران نكنيد، به عذاب الهى دچار شويد. من شما را هشدار دادم تا لااقل در باره شما قصورى نكرده باشم. آرى، من همان مظلومم. مگر من در ميان شما به قرآن كه همان گران سنگ بزرگ است عمل نكردم و اهل بيت، آن گران سنگ مظلوم را برايتان به يادگار ننهادم آرى، پرچم ايمان را در جمعتان بر افراشتم، و مرزهاى حلال و حرام را بيان كردم، و خوشبختى را با دادگريم به شما هديه نمودم، و با گفتار و كردارم خير و خوبى را به ارمغان آوردم، و اخلاق عالى انسانى را عملًا در ديدگاهتان نهادم. پس ديده و انديشه خود را در بيكران دريايى كه هرگز ژرفاى آن را نبينيد، رها مكنيد و خود را به رنج و تعب ميفكنيد.

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 133     

به خدا سوگند، بنى اميّه همواره ستم كنند تا هر حرامى را حلال سازند و هر پيمانى را بشكنند، و آتش ظلمشان شهر و بيابان را بسوزانَد و هر خيمه و خانه‏اى را ويران كند و تباهى را فرود آرد، و سوء مديريّت و بد رفتاريشان مردم را از خانه‏ها فرارى دهد و كار به جايى رسد كه همه بگريند: گروهى بر دينشان و ديگر گروه بر دنيايشان. و بدتر آنكه اخلاق و روحياتشان سقوط كرده و كمك و ياريشان نسبت به يكديگر چون يارىِ برده از ارباب گشته كه تا او را بيند اطاعت كند، و آنگاه كه نبيند ناسزا گويد. و در نهايت هر كه از شمايان ايمانش به خدا بيشتر باشد از آنان بيشتر دورى كند، و عليه آنها بخروشد، و سختى‏ها را به جان بخرد، و بر خدا توكّل كند. پس اگر از سوى خداوند عافيت آيد، بپذيرد و اگر به دام بلا افتد، صبر و مقاومت كند، كه پايان نيكو ويژه پرهيزكاران است.

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 141     

شبانگاه جاهليّت مى‏تاخت تا خداوند حضرت محمّد را-  درود خدا بر او و خاندانش-  برانگيخت كه گواه باشد و بشارت دهد و بترساند. او در خردسالى بهترين، و در كهن سالى بزرگوارترين انسان بود. از نظر اخلاق و فضايل پاكترينِ پاكان، و از نظر جود و بخشش پر باران‏ترين ابر آرام بود.

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 159     

شمايان را از دنيا ترسانم و هشدار دهم كه «مسافر خانه» اى است هنوز نيامده بايد رفتن، نه «خانه» اى است براى ماندن. به فريباييهايى خود را بيارايد و به آرايشهايش بفريبد. سرايى در پيشگاه آفريدگار پست و بى‏مقدار، از اين روست كه حلال و حرام، خير و شر، زندگى و مرگ، شيرينى و تلخى آن درهم آميزد. خداوند دنيا را در شأن دوستانش ندانست و به آنان اختصاص نداد، و از دشمنانش باز نگرفت و چراگاهشان ساخت. خوبيهايش اندك و دور رس، بديهايش آماده و زودرس. ثروتهاى گرد آمده‏اش تمام شود، و حكومت و سلطنتش از بين رود، و آبادانيش ويران شود. پس دنيا بهترين سرا نيست زيرا ساختمانش رو به ويرانى، عمرش چون توشه‏اش پايان يافتنى، و زمانش چون عمر سفر سپرى شدنى است. آنچه را خداوند بر شما واجب گردانيده است بر خود واجب شماريد، و از خدا خواهيد در باره آنچه از شما خواسته است حقّ او را پاس داريد، و دعوت مرگ را پيش از آنكه شما را بخوانَد به گوش جانتان رسانيد. بى‏شك پارسايان در دنيا دلهاشان مى‏گريد گرچه لبخند زنند، و اندوهشان شديد است گرچه شادمانى كنند، و نفْس خود را بسيار دشمن دارند گرچه ديگران به نعمتهاى او غبطه برند و آن را آرزو كنند. ياد مرگ از دلهاتان رفته و آرزوهاى دروغين بر شما چيره گشته و در نتيجه دنيا در ديدگاهتان ارزنده‏تر از آخرت شده و «زودگذر» بيشتر از «ماندگار» شما را جذب كرده. جز اين نيست كه شمايان در دين برادريد و جدايى ميانتان جز از پليدىِ نيّت و بدىِ اخلاق و زشتىِ باطن نيست، چرا به يكديگر كمك نكنيد و پند ندهيد و بذل و بخشش نكنيد و با هم دوستى ننماييد چرا چنين شده‏ايد كه به اندك چيزى از دنيا شادمان شويد، امّا سرمايه‏هاى بزرگ آخرت را از كف دهيد و غمگين نشويد آرى، اندكى از دنيا را كه از دست دهيد چنان شما را ناراحت و پريشان سازد كه كاملًا در سيمايتان ديده شود و بى‏تابيتان از آنچه شما را وانهاده به چشم خورَد گويى اين دنيا خانه اصلى شما، و ابزار و وسايل آن هميشه براى شماست.

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 255     

من در رستاخيز گواه شمايم و از شما حمايت كنم. آگاه باشيد كه آنچه سرنوشت نوشته است، به وقوع خواهد پيوست و آنچه قضاى الهى رقم زده است، يكى پس از ديگرى تحقّق خواهد يافت. و من از خود نگويم، اين وعده الهى و حجّت پروردگار است كه فرمايد: «براستى آنها كه فرياد خداپرستى سر دادند و با همه وجود گفتند كه پروردگار ما «الله» است و آنگاه استقامت ورزيدند، فرشتگان بر آنان فرود آيند و پيام آورند كه مترسيد و غمگين مباشيد، و شما را به بهشتى كه ميعادتان است بشارت باد». و شمايان كه گفتيد پروردگار ما «الله» است، پس بايد بر عمل به كتابِ او و اطاعتِ فرمان او پايدارى كنيد، و راه شايسته نيايش او را پيش گيريد و هرگز از آن خارج نشويد، و بدعت نگذاريد و به كژ راهه نرويد، كه «مارقين» يعنى آنها كه از مسير حق دور شدند، در رستاخيز درمانند و به هلاكت رسند. اينك شما را هشدار دهم: مباد كه نظام اخلاق را درهم ريزيد و هيمنه آن را بشكنيد و اساس آن را دگرگون سازيد. بايد كه دل و زبان خود را يكى كنيد و زبان خويش را نگه داريد، كه «اين زبان سرخ، سرِ سبز مى‏دهد بر باد».

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 313     

عقل خود را به دانش و فكر، زنده و شكوفا كرده و نفس سركش را ميرانده تا پيكر ستبر او لاغر و اخلاق ناسره او سره گشته. نورى پرفروغ براى او جلوه كرده و درخشيده كه راه او را روشن ساخته و به مقصدش رسانده. درها يكى پس از ديگرى براى او گشوده شده و او را به درگاه سلامتى و زيستگاه اصلى رسانده و در پايگاه امنيت و رفاه و با آسايش خاطر، آرامش زندگى را به دست آورده و به ثبات و طمأنينه رسيده، و اين بدان جهت است كه قلبش را به خدمت گرفته و پروردگارش را خشنود ساخته.

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 321     

پس اينك بپا خيز و با اراده‏اى آهنين اين بيمارى سستى و خودفراموشى را كه بر دلت پنجه افكنده مداوا كن و با بيدارى و هشيارى، خواب غفلت را از ديدگانت بشوى و تنها فرمانبردار خدا باش و با ياد او انس و الفت گير، و در نظرت مجسّم كن حالتى را كه تو از خدا رويگردانى و او به تو رو كند، و او تو را به درياى عفوش خوانَد و در امواج بخشش و بزرگوارى فرو برَد ولى تو باز روى بر تابى و به خانه ديگرى روى كنى. پس چه بلند مرتبه و بزرگوار است آن قدرتمند والا كه در برابر ناتوانى فروتنى كند چقدر بر نافرمانىِ او گستاخى در حالى كه زير چتر امنيّت و حفاظت او آرميده‏اى و در گستره بخشندگى و كرامت او متنعّمى، پس بزرگوارى او نعمت‏هايش را از تو نگيرد و پوشش حفاظتى خود را از تو برندارد بلكه سايه لطفش را يك چشم بر هم زدن هم از تو نگيرد و از نعمتهاى جديدش بر تو فرود آرد، و همواره گناهت را پوشانَد و بلاها را از تو بگرداند. پس گمانت چيست به او اگر فرمانبرداريش كنى به خدا سوگند، اگر اين صفت در دو كس همسان در توان و برابر در نيرو باشد و تو يكى از آنان باشى، قطعاً اوّلين حكم كننده بر ضدّ خويش خواهى بود كه خود را بر اخلاق زشت و كردار ناپسندت محكوم كنى. براستى گويم دنيا تو را نفريفته است بلكه اين تو هستى كه فريب دنيا را خورده‏اى. آرى، دنيا پندها را برايت آشكار ساخته و راه درست را نشانت داده و هيچ عذرى برايت نگذاشته است، و آن وعده‏هاى الهى بر نزول بلا كه بر بدن تو آيد و كاهش در نيرو كه تو را رسد، راست‏تر و درست‏تر از آن است كه به تو دروغ گويد و يا تو را بفريبد، و چه بسا نصيحت‏گرى از سوى اين دنيا كه از آن روى گردانى، و راستگويى كه گزارش او را تكذيب كنى. و اگر در ويرانه شهرها و خالىِ خانه‏ها در جستجوى حال دنيا و نصيحت‏پذيرى از آن باشى، بهترين موعظه را از ياد آوريت يافته‏اى و به عالى‏ترين پندى كه بى‏نيازت از هر پندى مى‏كند، رسيده‏اى تو گويى مهربان دوستى را كه به تو مهر ورزد و از تباهيت جلوگيرى كند، يافته‏اى. آرى، دنيا چه خانه خوبى است براى كسى كه دل بدان خوش نكند و آنجا را وطن اصلى نداند. بى‏ترديد نيك‏بختان دنيا در فردا، گريزندگان آنند در امروز. آنگاه كه زلزله عظيم رخ دهد و قيامت برپا شود و رخدادهاى بزرگ تحقّق يابد، و پيروان هر دينى بدان روى آرند، و هر پرستشگرى به سوى معبود خود رود، و هر اطاعت كننده‏اى به اطاعت شونده‏اش ملحق گردد، در چنين موقعيّت حسّاس و هول انگيزى همگان خواهند دانست كه نه در آسمان و نه در زمين به اندازه ذرّه‏اى كه در چشم آيد و يا صداى پايى كه شنيده شود، در عدالت الهى خدشه وارد نيايد و جز حق و داورىِ عدل نباشد. پس چه دليلها كه در آن روز باطل گردد و چه رشته‏هاى عذر خواهى كه گسيخته شود پس امروز كارى كن كه فردا نيازى به عذر خواهى نباشد و حجّت تو را ثابت كند، و امروز به جمع كردن سرمايه‏هايى پرداز كه برايت ماندگار باشد، و توشه سفر و چراغ راه بردار و مركب بادپاىِ جدّ و جهد زين كن.

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 509     

حضرت به فرزند خود امام حسن-  عليه‏السّلام-  فرمود: پسر جانم، چهار نكته در فضايل و چهار نكته در رذايل از من ياد گير تا هيچ چيز به تو ضرر نرسانَد: بى‏نيازترين بى‏نيازى عقل است بزرگترين نادارى نابخردى است بالاترين وحشت، خودپسندى است و ارزنده‏ترين تبار، اخلاق نيكوست. فرزند جانم، از دوستى با احمق بپرهيز، كه اگر خواهد به تو سودى رسانَد سرانجام به تو ضرر زند از دوستى با بخيل نيز دورى كن، كه آنچه را سخت بدان نيازمندى از تو مضايقه كند؛ و همچنين از دوستى با فاسق و فاجر بپرهيز، كه تو را به پشيزى فروشد؛ و بالاخره با دروغگو هرگز دوست مشو، كه چونان سراب است و با جادوى كلامش دور را نزديك، و نزديك را دور جلوه دهد.

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 513     

58 اخلاق زشت، انسان را زشت كند

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 525     

109 فرهنگ اخلاق و تربيت

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 525     

هيچ ثروتى سودمندتر از عقل نيست و هيچ تنهايى وحشتناك‏تر از خودبينى و خودپسندى، و هيچ عقلى چون مديريّت، و هيچ بزرگوارى و بخششى چون پرهيزكارى، و هيچ همنشينى چون اخلاق نيكو، و هيچ ميراثى چون تربيت و حُسن معاشرت، و هيچ راهبرى چون توفيق الهى، و هيچ تجارتى چون عمل صالح، و هيچ سودى چون بهره‏هاى آخرت، و هيچ پارسايى چون باز ايستادن در برابر شبهه، و هيچ زهدى چون ترك حرام، و هيچ دانشى چون تفكّر، و هيچ عبادتى چون انجام واجبات، و هيچ ايمانى چون حيا و صبر، و هيچ تبارى چون تواضع، و هيچ شرافتى چون دانش، و هيچ عزّتى چون بردبارى، و هيچ پشتيبانى محكم‏تر از مشورت.

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 552     

بهترين خصلتهاى زنان، بدترين اخلاق مردان است: «تكبّر»، «ترس» و «بخل». پس اگر زن متين و با وقار باشد حريم خويش نگه دارد و اجازه سوءِ استفاده از خود را ندهد، و اگر بخيل باشد مال خود و همسرش را حراج نكند، و اگر ترسو باشد در به روى هركس نگشايد.

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 556     

امام-  درود خدا بر او-  به «كميل» فرزند «زياد نخعى» فرمود: اى كميل، خانواده‏ات را دستور ده كه روز را به فراگيرى اخلاق نيك بپردازند و شباهنگام در پى كمك رسانى به افتادگان باشند. سوگند به خدايى كه صداها را شنود، هركس دلى را شاد كند خداوند از آن شادى، لطفى براى او ذخيره كند كه به هنگام نزول بلا، چون سيل در سرازيرى به دادش رسد تا آن بلا را از او بگردانَد همان گونه كه شتر غريب را از چراگاه برانند.

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 623     

5. با توجّه به ساير متون اسلامى در باره زن، از سخن امام چنين برداشت مى‏شود كه اين تعبير در باره همه زنها نيست بلكه آنها كه از اخلاق اسلامى و تربيت انسانى دورند و از حوزه فرهنگ و معارف بى‏بهره، آزار رسان خود، خانواده و جامعه هستند.

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 104     

ايا بندگان خداى كريم‏شما را ز خالق بود ترس و بيم‏به اعمال نيك و به رفتار خوب‏به اخلاق نيكو به كردار خوب‏به مردم مهيّاى مردن شويدز دنيا چنين حاصلى بدرويدز مال و منالى كه گردد فناشده از عذاب و ز محنت جدابسازيد از آن خانه آخرت‏از اين ره شما را رسد مكرمت‏ز دنيا ببايد كه رفتن همى‏كه فرصت نباشد شما را دمى‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 186     

خداوند عالم خداى بزرگ‏خداوند دانا خداى سترگ‏فرستاده آن مرد نيكو مرام‏محمّد (ص) همان بنده نيكنام‏ز بهر نظارت به اعمال خلق‏به كردار و رفتار و افعال خلق‏به آنان بشارت دهد از بهشت‏ز جائى كه باشد ز نيكو سرشت‏به ترويج اخلاق و خلق نكوبكوشد به هر جا كند گفت و گوسخن‏ها بگويد به دفع خطرز بهر جدائى ز هر شور و شرمحمد (ص) بدى كودكى بهترين‏مطيعى به فرمان حىّ مبين‏چو سنّى ز عمر شريفش گذشت‏بسوى نجات او همى پا بهشت‏به حدّيكه چون او در اين ره نبوددر اين ره همى گوى سبقت ربودز اخلاق نيكو بدش برترى‏نبودى بمانند او ديگرى‏پى نفع مردم به جدّ و جهدمقيّد چو او كس نبودى به عهد

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 418     

بدانيد ايا مردمان آن خداى‏همان خالق نيك و فرخنده راى‏گروهى پى كار و خير و نكوگزيده همهمه تابع امر اوبه اجراى حق هم گروهى دگرچنان استوانه بود در نظرگروهى دگر هم نگهبان شدندبه فرمانبرى جمله رهبان شدندشما در ازاى چنين كار خوب‏به اعمال خوب و به كردار خوب‏مددها ببينيد از آن ذو المنن‏زبانها همه با شما در سخن‏قلوب همه مطمئن در عمل‏به لطف خداوند عزّ و جل‏از اين ره شود بى‏نيازى پديدبر آن كس كه دنبال آن مى‏دويدشفا بيند آن كس كه دنبال آن‏بپويد رهى روز و شب بى‏امان‏بپويد رهى اين سخن بشنويدز نيكى چنين حاصلى بدرويدنگه دار علم خداى كريم‏خداوند دانا خداى رحيم‏به عالم همين بندگان وى‏انددر اين ره هميشه به حال طى‏اندچو علمى ببايد كه پنهان شودبه مخفى‏گرى ره بدينسان بردچو بايد كه روشن شود علم اوبه حالى چنين مى‏شود روبروز مهر و محبّت به ديدار هم‏شده با دلى فارغ از هر الم‏ز جامى كه دارد شناخت خداننوشند و گرديده از هم جدانه شكى بر آنان بيايد وجودنه از غيبت آن عده دارند سودبدينگونه رشدى به بر داشتندز اخلاق نيكو ثمر داشتندز بهر خدا يار يكديگراندپراكنده اما به يك پيكراندبديدار هم جملگى مى‏روندچه زيبا چنين حاصلى بدروندچو بذرى شده تصفيه بهر كشت‏جدا مانده از خلق و از خوى زشت‏بدى را برانده ز كردار خويش‏ره خوب و نيكو گرفته به پيش‏همينان به نيكى شده انتخاب‏بود كارى اينسان ز روى حساب‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 423     

نشانى نباشد ز اجراى حق‏صدائى نيايد ز آواى حق‏به اخلاق مردم رسد بس ضررنهادش بماند همى بى‏ثمرشود زير پا له حقوق همه‏كسى را نباشد دگر واهمه‏ز خوى پليد و ز رفتار زشت‏ز كردار بد فطرت و بد سرشت‏نتيجه شود اين كه خيّر ذليل‏شود پيش مردان پست و عليل‏گرامى شوند آن گروه شروربمانده به دام فساد و غروربه هر جا بيايد نشان از گناه‏شود روز مردم چو شب‏ها سياه‏وظيفه شما را بود اين چنين‏چو باشد زمانى بدينسان قرين‏به پند و نصيحت گذارديد گام‏نهاده قدم با حضور تمام‏ببايد كه همكارى آيد به پيش‏مبادا بماند كسى دلپريش‏كه هر كس بود صاحب حرص و آزبراى رضاى همان بى‏نيازكند سعى وافر در اين ره بسى‏دمادم بود در پى بررسى‏و ليكن در آخر ببيند همى‏اگر چه به غفلت نبوده دمى‏به سوى عبادت نبرده رهى‏بدينگونه باشد و را آگهى‏همى بوده گامش براه قصوردمى او نباشد به حال سروربود اين حقوق خداى كريم‏خداوند دانا خداى رحيم‏به مردم كه در حد تاب و توان‏نصيحت كند خيلى از مردمان‏شود ياور حق به هر جا كه هست‏مبادا رود حق مردم ز دست‏هر آن كس كه حق را شناسد به دهرشود كام باطل از او پر ز زهربه راه عمل باشد او دمبدم‏به دين خود هرگز ندارد ستم‏پى حفظ آنان بدارد نيازمددها كه گردد همى سرفرازولى آنكه باشد ز فكرت ضعيف‏ندارد توجه به فكر ظريف‏ز پند و نصيحت نباشد برى‏در اين باره باشد ورا برترى‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 455     

ز مولا على باشد اينسان كلام‏پسنديده باشد سخن زان امام‏بفرموده از طينت مردمان‏سرشتى كه باشد از آنان عيان‏جدايى بود از سرشت همه‏نبايد سخن باشد از همهمه‏كه اينان بدند قطعه‏اى زين زمين‏به شورى و شيرين بدندى قرين‏گروهى كه از خاك نرم‏اند و سخت‏ز مردان خوش شانس و هم تيره‏بخت‏از اين رو شبيه‏اند و نزديك هم‏ز اخلاق و رفتار و رنج و الم‏و ليكن محيطى كه در آن حيات‏نمايند و باشد رهى بر نجات‏ز خوى ز كردار هر آدمى‏تفاوت كند بيگمان هر دمى‏از اين رو همين اختلافى كه هست‏روالى بدينگونه آيد به دست‏كه زيبا نشانش ز ادراك نيست‏ضعيف است و عقل و ورا باك نيست‏كسى را كه باشد ز قامت بلندز جدّى نبودن ببيند گزند

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 487     

كه باشد مهياى جنگ و نبردندارد ابائى ز زن يا كه مردمجهز به تير و كمان گشته است‏ز راه جفا پا به ره هشته است‏شما را بگيرد هدف بهر تيركه باشد ورا اين چنين دلپذيربگفته همان نادرست و پليدبه درگاه يزدان خداى مجيدبه راه ضلالت چو بردى مراگذارم قدم سوى جرم و خطابدى را دهم زينتى دلبخواه‏بمردم ارائه دهم هر گناه‏به گمراهى آنان سپارم همى‏به غفلت نباشم از اين ره دمى‏در اين ره ورا شك و ترديد نيست‏بداند كه كارش در اين باره چيست‏ز جهل و تعصب، ز كبر و غروربرد سود و گردد همى در سرورچو تسليم ابليس بد خو شويدز پستى چنين حاصلى بدرويدز آزش بيايد شما را نشان‏شود تقويت با تمام توان‏به اخلاق پنهانى آيد اثرچو ظاهر شود آيد از ره خطرشما را شود قدرت وى فزون‏مجهّز نمايد سپاه و قشون‏شما را به سوى ذلالت بردبه سان مزوّر رهى بسپردبه قتل و به كشتار هم نوع خويش‏برد آدمى را بدينسان به پيش‏به كورى رسانيده هر ديده‏اى‏بود همچو حلقوم ببريده‏اى‏دماغ شما را بكوبيده است‏اگر چه كلامى نكوهيده است‏شما را زند حلقه‏هاى مهاربراند شما را همى سوى ناراز اين رو به دين شما مشكلات‏رسيد دمبدم مشكل و معضلات‏امور جهان هم همى گشت تنگ‏نبودى در اين باره فكر و درنگ‏شكست از كسانى بود بر شماكه پيموده راهى به سوى خطاپى دشمنى گرد او آمدنددر اين ره پى گفتگو آمدندوظيفه شما را بود اين چنين‏كه گرديده با قدرتى همنشين‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 499     

و ليكن شما را چنين شيوه نيست‏بگويم هم اكنون كه ايراد چيست‏شما را تعصّب بدينگونه بادبه چيزى كه نبود در آن اعتقادنباشد عيان علتى بهر آن‏دليلى نباشد به بودش عيان‏ز ابليس دون آمد اينسان كلام‏ز اصل و نژاد و ز فخر مدام‏بگفتا كه من ز آدمى برترم‏ز اصل و نسب جمله بر او سرم‏كه من ز آتشم باشد او هم ز خاك‏از اين رو بود اين دلم تابناك‏همانان كه داراى ثروت بدندبه هر جا عيش و به عشرت بدندبراى همان نعمت بى‏شماربدندى دمادم پى افتخاربگفتندى اين گونه با خود سخن‏كه ما را نباشد عذاب و محن‏ز مال و ز مكنت همى برتريم‏ز اولاد و ثروت همى سرتريم‏شما را بود افتخارى اگرشما را چنين فخرى آيد به بربه اخلاق شايسته و پر بهابه رفتار نيك و به لطف و صفابه كردار بگذشتگان اصيل‏كه باشد نمايان از آنان دليل‏بر اينان بود گر كه فخرى چنين‏بود پر بها و بود دلنشين‏به اخلاق پاك و به فكرى بزرگ‏به اعمال مردان خوب و سترگ‏بنازيد و فخرى نمايان كنيددر اين باره فخرى فراوان كنيدبه رفتار جالب به راه و روش‏به سبك و روال و به رسم و منش‏حمايت ز همسايگان غيوروفاى به عهد و جدا از غروراطاعت ز نيكان و نام آوران‏ز ابرار و نيكان و صاحبدلان‏جدائى ز خود خواهى اندر عمل‏بماندن جدا از رسوم دغل‏حذر كردن از خلق و رفتار بدجدا ماندن از كار و كردار بدبه خونريزى هر دم نظر داشتن‏روالى بدينسان به برداشتن‏مراعات انصاف و دورى ز قهرتوجه به رفتار نيكان به دهر

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 508     

هميشه بدنبال آن بوده‏ام‏به فرمان وى ره بپيموده‏ام‏ز اخلاق و از سيرت و خوى خويش‏مرا دمبدم ره بياورد پيش‏به حرا همه ساله بودى مقيم‏به قصد نيايش ز حىّ كريم‏فقط من ز كارش بدم با خبربديدم فقط من ورا در گذرفقط خانه آن رسول امين‏ز نورى منوّر بد آنسان مبين‏ز نور همان دين يزدان پاك‏بدى سر بسر آن چنان تابناك‏رسول خدا بود و آن همسرش‏منم سوّمى بودم اندر برش‏من آن نور وحى خدا ديده‏ام‏شميمى در اين باره بشنيده‏ام‏بدانسان چو وحى خدا مى‏رسيدز شيطان يكى ناله مى‏شد پديدز پيغمبر آن لحظه كردم سؤال‏چه باشد چنين ناله‏اى بى‏مثال‏در آن لحظه فرمودم اينسان جواب‏ز شيطان بود ناله‏اى پر عذاب‏شده نااميد از نيايش همى‏كند با چنين ناله‏ها همدمى‏هر آنچه كه من بشنوم از كلام‏تو هم بشنوى جمع آنان تمام‏به ديده مرا هر چه آيد به پيش‏ببينم هر آنچه به چشمان خويش‏ببينى تو هم ليكن اين گونه بادتفاوت بجز اين به جائى مبادكه نبود ترا وحى پيغمبرى‏نباشد ترا اين چنين برترى‏و ليكن مرا باشى اكنون وزيربه نيكى بود پاى تو در مسير

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 669     

47 اخلاق خوش

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 691     

على از پى مرده‏اى شد به راه‏يكى بد به خنده همى گه به گاه‏ز راه نصيحت بفرمود هان‏بود مردن از بهر ما مردمان‏تو گوئى كه بر ديگران است و بس‏نباشد مجزّا يقين هيچ كس‏همه چون مسافر به راه سفربزودى بيايند ما را به بربه سرعت نهاده همينان به گورز هنگام مردن نگشته به دورهمه ارث و ميراث آنان به كف‏گرفته بدينگونه باشد هدف‏كه باشد جهان ماندنى بهر مانباشد نشانى ز مرگ و فنافنشانى بود بهر ما مرگ و ميراگر چه نباشد چنين دلپذيرو ليكن به نسيان سپاريم زودببايد كه اين ايده از سر زدودگرفتار رنج و بلا گشته‏ايم‏به سوى زمان جمله پا هشته‏ايم‏خوشا آنكه باشد مسلّط به خويش‏نگردد ز رفتار بد دلپريش‏ز اخلاق نيكو ز كار نكوشود با متانت همى روبروز افزوده مال خود دمبدم‏ببخشد براه همان ذو نعم‏زيادى نگويد كلام و سخن‏نسازد كسى را به دام محن‏به راه پيمبر بود گام وى‏جو پيغمبر خود كند راه طى‏ز بدعت گذاران نباشد همى‏نباشد ورا نامى اينسان دمى‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 706     

151 اخلاق دو روحانى

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 729     

بفرمود مولا على با كميل‏به خويشان سفارش تو بنما كميل‏به اخلاق نيكو، به جد و به جهدبمانده به هنگام روز و به عهدشبانگه به هر جا به رفع نيازنهاده قدم تا شده سرفرازخصوصا بود گر كه هنگام خواب‏يقينا بود كار وى بر صواب‏قسم بر خدا آن خداى سميع‏كه باشد مقامش بلند و رفيع‏كسى را كند گر كسى شادمان‏شود شادى بر چهره وى عيان‏خداوند عالم نشاط آوردمر او را ز شادى بساط آوردكه هر گه مصيبت به او رو كندمصيبت ره خود بدانسو كندهمان شادى آنرا كند بر طرف‏رساند مر او را به شوق و شعف‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 753     

بود روح وى هم به فرمان اوشود گر به طغيان همى روبروبه قهر آيد و با، ريا دشمن است‏به خوئى بدينگونه اهريمن است‏غم وى دراز است و همت بلندز پر حرفى هرگز نبيند گزندفراوان بود كار وى در سپاس‏بجا آورد دمبدم بى‏قياس‏به ايام و دوران بود او صبورز فكرت نباشد به يكدم به دوربى‏حاجت خود نگويد كلام‏خوش اخلاق و خوشرو و نيكو مرام‏بود گر چه از بنده هم خوارتربود روح وى سخت همچون حجر

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 776     

حذر از گنه باشدت راهبربه اخلاق و خلقى و خوى دگر

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 779     

بماند پس از تو بدينسان بجاى‏چو باشد يكى مرد فرخنده راى‏بمصرف رساند براهى رواسعادت ببيند ز لطف خداكشيدى در اين ره تو زحمت زيادولى بهر تو سودى از آن مبادو گر نه بود گر كس ديگرى‏ز اخلاق نيكو بود او برى‏به راه گنه او گذارد قدم‏كند صرف و باشد جدا از الم‏از اين ره فرود آيد از آن مقام‏به راه خطا باشدش پا و گام‏نباشد روا شيوه‏اى اين چنين‏مرامى چنين كى بود دلنشين‏كه آنان بدادى مقدم به خويش‏شوى از گناهش همى دلپريش‏طلب كن تو آمرزش و مغفرت‏ز يزدان طلب كن همى مكرمت‏طلب كن براى اسيران خاك‏بر آنان شود لطف حق تابناك‏دعا كن پى روزى ماندگان‏كه رزقى فرستد خداى جهان‏

نهج‏البلاغه‏منظوم-قصار      متن          صفحه‏ى 20     

بوقت عبور جناب امام‏بسوى سرا پرده اهل شام‏دهاقين انبار و شهر عراق‏به تعظيم و تكريم و مهر و وفاق‏ز اسبان پياده شدند و دوان‏به پيش ركابش، بتاب و توان‏بفرمودشان: كاين چه كار و روش‏عمل بود و كرديد اينسان جهش‏بگفتندش: اين خوى مشتاق ماست‏سرشت نهادى و اخلاق ماست‏كه فرمانروايان خود را، بآن‏بتكريم جانيم و روح و روان‏وصى رسول و خدا را ولى‏بفرمودشان با صداى جلى‏قسم بر خداوند قهار پاك‏جهانگستر و ماه و خورشيد و خاك‏كه فرمانروايانتان در جهان‏در اين كار و از كرنش ابلهان‏جوى، سود و بهره، براه و روال‏نگيرند و هرگز فروغ كمال‏شمايان، تن و جان خود را، بغم‏پريشى و اندوه و بار الم‏گرفتار و وامانده سازيد و رنج‏بكوبد شما را بخشم سپنج‏

نهج‏البلاغه‏منظوم-قصار      متن          صفحه‏ى 21     

و در آن جهان و نشور و قيام‏صحارى تفتيده بى خيام‏بدين طرز رفتار و كردارتان‏تباهى اخلاق و پندارتان‏ببدبختى و تيره روزيتان‏تباهى عقبا و روزيتان‏تن و جان و كردارتان را پريش‏نمائيد و دربند و محبوس و ريش‏چه بسيار و بيحد، زيان آوراست‏بلازا و بى حامى و ياور است‏غم و درد و رنجى كه اندر پيش‏بود كيفر و ضرب و شتم ويش‏چه بسيار و بيحد و اندازه سودبدل دارد و بر روان و وجودز آسايشى كه بهمراه آن‏بخرگاه و درگاه آگاه آن‏بود رستگارى و ناو نجات‏ز آتش امان و ز دوزخ برات‏

نهج‏البلاغه‏منظوم-قصار      متن          صفحه‏ى 52     

گروهى، على را بر و پيش روستودندش از كار و اخلاق و خوو او سر بسوى خدا كرد و گفت‏دل عالمى را از اين گفته سفت‏الهى، بنفسم، تو داناترى‏ز من، بر نهادم، تو بيناترى‏و من، بر خودم، از تماميشان‏خردمند و نامى و عاميشان‏دل آگاه و مسبوق و داناترم‏بديروز و آينده، بيناترم‏خدايا، تو مارا، بدور زمان‏از آنچه كه ايشان، كنندش گمان‏نكوتر، جهت بخش و كن بر قرارجهان محور عزت و افتخاربيامرزمان ز آنچه كز بهر ماندانند و گم مانده و در خفا

نهج‏البلاغه‏منظوم-قصار      متن          صفحه‏ى 71     

)بهر آفتى و زيان مبتلاشديم و شكار كمند بلاخوشا آنكه نفسش، بكار و عمل‏شده رام و عارى، زوهم و خلل‏عملكرد و كارش، پسنديده است‏در انديشه بينا و فرخيده است‏و آهنگ و قصدش، بدل نيك و پاك‏بود در خور و نيتش تابناك‏و اخلاق و خويش، نكو و خوش است‏روانش گلستانى و دلكش است‏فزونى دارائيش را، بدل‏نموده بايمان و دينش، بهل‏عيان كرده انفاق و در راه حق‏بداده بدرويش و بر مستحق‏زيان خودش را، ز پر چانگى‏زده بند محكم، بفرزانگى‏بديهاى خود را، زمردم، بدورنمود و بيفكنده در خاك گورو سنت، بر او، مشكل و كار سخت‏نيامد، كه گردد پريشيده بخت‏ببدعت، بر او نسبتى، در جهان‏ندادند و بوده ز خيل مهان‏

نهج‏البلاغه‏منظوم-قصار      متن          صفحه‏ى 122     

همانا كه دنيا، بما، بازگشت‏كند مهر و از موج طغيان، نشست‏نمايد بآل محمد وفابآغوش باز و جهانى صفاچو بر گشتن اشتر تند خوى‏بد اخلاق جفتك زن و كينه جوى‏بسوى دل آرام و فرزند خويش‏نهد گام انس و محبت به پيش‏سپس در پى آن تلاوت نمودز قران و آيت، قرائت نموداراده نموديم و خواهنده‏ايم‏هوادار بر نيك و شاهنده‏ايم‏بر آنان كه اندر زمين ناتوان‏شمرده شدند و پريشان روان‏

نهج‏البلاغه‏منظوم-قصار      متن          صفحه‏ى 143     

همانا كه اخلاق بيمار و تندجنونست و بر پاى انديشه، كندازيرا كه دارنده‏اش ناگهان‏پشيمان شود از هياهوى آن‏و گر او، پشيمان و نادم از آن‏نگردد ز كردار تندش خزان‏جنونش بقا مانده و پا بجاست‏پريشان و حيران، بروز و دجاست‏

نهج‏البلاغه‏منظوم-قصار      متن          صفحه‏ى 232     

هر آينه تقوا و زهد و شرف‏بدنيا و در كاروان حرف‏زعيم تمامى اخلاق پاك‏جلودار حق است و خورشيد خاك‏

نهج‏الحياة             صفحه‏ى 140     

و فى عينيك ترجمة اراهاتدلّ على الضغائن و الحقودو اخلاق عهدت اللين فيهاغدت و كأنها زبر الحديدو قد عاهدتنى بخلاف هذاو قال اللّه: اوفوا بالعهود

نهج‏السعادة      ج 2          صفحه‏ى 442     

و حدّثني يحيى بن معين، حدّثنا سليمان أبو داود الطيالسي، أنبأنا شعبة بن الحجّاج، أنبأنا محمّد بن عبيد اللّه الثقفي، قال: سمعت أبا صالح يقول: شهدت عليّا و وضع المصحف على رأسه حتّى سمعت تقعقع الورق فقال: أللّهمّ إنّي سألتهم ما فيه فمنعوني ذلك أللّهمّ إنّي قد مللتهم و ملّوني، و أبغضتهم و أبغضوني و حملوني على غير خلقي، و على أخلاق لم تكن تعرف لي فأبدلني بهم خيرا لي منهم، و أبدلهم بي شرّا منّي، و مث قلوبهم ميث الملح في الماء. الحديث: (452) و تواليه من ترجمة أمير المؤمنين من أنساب الأشراف ج 1 الورق 200، أو ص 400، و في المطبوع: ج 2 ط 1، ص 383 و للكلام مصادر أخر كما يأتي في المختار: (351) فلاحظ.

نهج‏السعادة      ج 2          صفحه‏ى 548     

ثمّ قال: أللّهمّ إنّي قد مللتهم و ملّوني، و أبغضتهم و أبغضوني، و حملوني على غير طبيعتي و خلقي، و أخلاق لم تكن تعرف لي فأبدلني بهم خيرا منهم و أبدلهم بي شرّا منّي.

نهج‏السعادة      ج 3          صفحه‏ى 101     

قال الطبرسي-  رحمه اللّه- : روي أنه اتّصل بأمير المؤمنين عليه السّلام أنّ قوما من أصحابه خاضوا في التعديل و التجريح فخرج حتى صعد المنبر فحمد اللّه و أثنى عليه ثمّ قال: إنّ اللّه تبارك و تعالى لمّا خلق خلقه أراد أن يكونوا على آداب رفيعة، و أخلاق شريفة، فعلم أنّهم لم يكونوا كذلك إلّا بأن يعرّفهم ما لهم و ما عليهم، و التّعريف لا يكون إلّا بالأمر و النّهي، و الأمر و النّهي لا يجتمعان إلّا بالوعد و الوعيد، و الوعد لا يكون إلّا بالتّرغيب، و الوعيد لا يكون إلّا بالتّرهيب، و التّرغيب لا يكون إلّا بما تشتهيه أنفسهم و تلذّ [به‏] أعينهم و التّرهيب لا يكون إلّا بضدّ ذلك.

نهج‏السعادة      ج 3          صفحه‏ى 330     

و قريب منه رواه إبراهيم بن محمّد الثقفي رحمه اللّه في الحديث: (86) من كتاب الغارات ص 161، ط 1. و ذكره أيضا الشيخ هادي رحمه اللّه في المختار (14) من المستدرك، و ذكر الفيض قطعة منه عنه عليه السّلام في كتاب أخلاق النبوة من كتاب المحجة البيضاء: ج 4، ص 149، نقلا عن كتاب الشمائل للترمذي ص 1.

نهج‏السعادة      ج 3          صفحه‏ى 474     

إنّ رعاة الدّين [الّذين‏] فرّقوا بين الشّكّ و اليقين، و جاءوا بالحقّ المبين، قد بيّنوا الإسلام تبيانا و أسّسوا له أساسا و أركانا، و جاءوا على ذلك شهودا و برهانا: من علامات و أمارات، فيها كفاء لمكتف، و شفاء لمشتف، يحمون حماه، و يرعون مرعاه، و يصونون مصونه، و يهجرون مهجورة، و يحبّون محبوبه، بحكم اللّه و برّه، و بعظيم أمره، و ذكره بما يجب أن يذكر به، يتواصلون بالولاية، و يتلاقون بحسن اللّهجة و يتساقون بكأس الرّويّة، و يتراعون بحسن الرّعاية، بصدور بريّة، و أخلاق سنيّة.... و بسلام رضيّة لا يشرب فيه الدّنيّة، و لا تشرع فيه الغيبة.

نهج‏السعادة      ج 5          صفحه‏ى 124     

و في القرآن تبيانه [بنيانه «خ»] و بيانه، و حدوده و أركانه، و مواضيع مقاديره و وزن ميزانه: ميزان العدل و حكم الفصل، إنّ رعاة [دعاة «خ»] الدّين فرّقوا بين الشّكّ و اليقين، و جاءوا بالحقّ، بنوا للإسلام بنيانا، فأسّسوا له أساسا و أركانا، و جاءوا على ذلك شهودا، بعلامات و أمارات، فيها كفاء المكتفي و شفاء المستشفي [المشتفي «خ»]، يحومون حماه، و يرعون مرعاه، و يصونون مصونه و يفجّرون عيونه، لحبّ [بحبّ «خ»] اللّه و برّه، و تعظيم أمره، و ذكره ممّا يجبّ أن يذكر به، يتواصلون بالولاية، و يتنازعون بحسن الرّعاية و يتساقون [و يتناسقون‏] بكأس رويّة، و يتلاقون بحسن التّحيّة و أخلاق سنيّة، قوّام علماء أمناء [أوصياء «خ ل»]، لا يسوغ [يسوق «غ»] فيهم الرّيبة، و لا تشرع فيهم الغيبة، فمن استبطن من ذلك شيئا استبطن خلقا سنيّا [سيّئا «خ ل»]، فطوبى لذي قلب سليم، أطاع من يهديه، و اجتنب من يرديه، و يدخل مدخل كرامة، و ينال سبيل سلامة، تبصرة لمن بصّره، و طاعة لمن يهديه إلى أفضل الدّلالة، و كشف غطاء الجهالة المضلّة المهلكة، و من أراد بعد هذا فليطهّر بالهدى [بالمهديّ «خ»] دينه، فإنّ الهدى [المهديّ «خ»] لا تغلق أبوابه [بابه «خ»]، و قد فتحت أسبابه ببرهان و بيان، لامرى‏ء استنصح، و قبل نصيحة من نصح، بخضوع و حسن خشوع، فليقبل امرؤ بقبولها، و ليحذر قارعة قبل حلولها و السّلام.

نهج‏السعادة      ج 6          صفحه‏ى 19     

و قال المحدث القمي: و كان أبو اسحاق المذكور ابن اخت يزيد بن حصين من أصحاب الحسين (ع)، و له رواية مرفوعة عن النبي صلى اللّه عليه و آله انه قال: ألا أدلكم على خير أخلاق الدنيا و الآخرة: تصل من قطعك و تعطي من حرمك، و تعفو عمّن ظلمك.

نهج‏السعادة      ج 6          صفحه‏ى 145     

الثالث-  ما ذكره السيد (ره) في المختار 187، من خطب نهج البلاغة عنه عليه السلام حيث قال (ع) في تلك الخطبة بعد كلام طويل: و قد علمتم موضعي من رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم بالقرابة القريبة، و المنزلة الخصيصة، وضعني في حجره و أنا ولد، يضمني الى صدره، و يكنفني في فراشه، و يمسني جسده، و يشمّني عرفه، و كان يمضغ الشي‏ء ثم يلقمنيه، و ما وجد لي كذبة في قول، و لا خطلة في فعل، و لقد قرن اللّه به صلى اللّه عليه و آله من لدن ان كان فطيما أعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم و محاسن أخلاق العالم ليله و نهاره، و لقد كنت أتّبعه إتباع الفصيل أثر أمه، يرفع لي في كلّ يوم من أخلاقه علما، و يأمرني بالاقتداء به، و لقد كان يجاور في كلّ سنة بحراء فأراه و لا يراه غيري، و لم يجمع بيت واحد في الاسلام يومئذ غير رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله، و خديجة و أنا ثالثهما، أرى نور الوحي و الرسالة، و أشم ريح النبوة، و لقد سمعت رنّة الشيطان حين نزل الوحي عليه صلى اللّه عليه و آله و سلم، فقلت: يا رسول اللّه ما هذه الرنّة فقال: هذا الشيطان أيس من عبادته، إنك تسمع ما أسمع، و ترى ما أرى، إلا انّك لست بنبي و لكنك وزير، و انك لعلى خير (الى آخر كلامه الشريف).

نهج‏السعادة      ج 6          صفحه‏ى 298     

هي النفس ما حملتها تتحمل‏و للدهر ايام تجور و تعدل‏و عاقبة الصبر الجميل جميلةو افضل اخلاق الرجال التحمل‏

الهادي‏إلى‏موضوعات‏نهج..             صفحه‏ى 395     

خ 189 ص 280 أَنَا وَضَعْتُ فِي الصِّغَرِ بِكَلَاكِلِ الْعَرَبِ، وَ كَسَرْتُ نَوَاجِمَ قُرُونِ رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ. وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِي مِنْ رَسُولِ اللَّهِ-  صَلَّى‏ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ-  بِالْقَرَابَةِ الْقَرِيبَةِ، وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصِيصَةِ. وَضَعَنِي فِي حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلَدٌ يَضُمُّنِي إِلَى صَدْرِهِ، وَ يَكْنُفُنِي فِي فِرَاشِهِ، وَ يُمِسُّنِي جَسَدَهُ، وَ يُشِمُّنِي عَرْفَهُ. وَ كَانَ يَمْضَغُ الشَّيْ‏ءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ، وَ مَا وَجَدَ لِي كَذْبَةً فِي قَوْلٍ، وَ لَا خَطْلَةً فِي فِعْلٍ. وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ-  صَلَّى‏ اللَّهُ عَلْيهِ وَ آلِهِ-  مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ، وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ، لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ. وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ أَثَرَ أُمِّهِ، يَرْفَعُ لِي فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ أَخْلَاقِهِ عَلَماً، وَ يَأْمُرُنِي بِالِاقْتِدَاءِ بِهِ. وَ لَقَدْ كَانَ يُجَاوِرُ فِي كُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ، وَ لَا يَرَاهُ غَيْرِي. وَ لَمْ يَجْمَعْ بَيْتٌ وَاحِدٌ يَوْمَئِذٍ فِي الْإِسْلَامِ غَيْرَ رَسُولِ اللَّهِ-  صَلَّى‏ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ-  وَ خَدِيجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا. أَرَى نُورَ الْوَحْيِ وَ الرِّسَالَةِ، وَ أَشُمُّ رِيحَ النُّبُوَّةِ.

الهادي‏إلى‏موضوعات‏نهج..             صفحه‏ى 498     

خ 191 ص 283 وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ-  صَلَّى‏ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ-  مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ، وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ، لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ. وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ أَثَرَ أُمِّهِ، يَرْفَعُ لِي فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ أَخْلَاقِهِ عَلَماً، وَ يَأْمُرُنِي بِالِاقْتِدَاءِ بِهِ. وَ لَقَدْ كَانَ يُجَاوِرُ فِي كُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ، وَ لَا يَرَاهُ غَيْرِي. وَ لَمْ يَجْمَعْ بَيْتٌ وَاحِدٌ يَوْمَئِذٍ فِي الْإِسْلَامِ غَيْرَ رَسُولِ اللَّهِ-  صَلَّى‏ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ-  وَ خَدِيجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا. أَرَى نُورَ الْوَحْيِ وَ الرِّسَالَةِ، وَ أَشُمُّ رِيحَ النُّبُوَّةِ.

هزارگوهر             صفحه‏ى 60     

تو را بايد از بخل بودن بدوركز آن دشمنى زايد و شرّ و شوركند آشكارا عيوب تو رابيالايد اخلاق خوب تو را

هزارگوهر             صفحه‏ى 161     

بود مرد مؤمن اگر پارسا،كند حبّ دنياى فانى رها،بتهذيب اخلاق نايل شودبايمان و اسلام، كامل شود

هزارگوهر             صفحه‏ى 206     

تو را حسن اخلاق و خوى حميد،بود اصل ايمان و دين اى سعيددگر پايه و اصل آن راستى است‏برى بودن از كژىّ و كاستى است‏

هزارگوهر             صفحه‏ى 228     

504 «شرّ الإيمان ما دخله الشّكّ. شرّ اخلاق النّفس الجور» ايمانى كه با شكّ همراه باشد بدترين ايمان است. جور و ستم از بدترين خويهاى نفس است

هزارگوهر             صفحه‏ى 363     

847 «من طبايع الجهّال التّسرّع الى الغضب فى كلّ حال» در هر حالى زود خشمگين شدن از اخلاق جاهلان است

هزارگوهر             صفحه‏ى 376     

كسى را كه اخلاق نيكو بود،هم او شاد و خندان و خوشرو بود،چه نيكو بود همنشينىّ اوترا بايد اين سان بود خلق و خو

واژه‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 24     

اطراف، منظور اخلاق و رفتار

واژه‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 69     

شتر بد اخلاق كه گاز مى‏گيرد

واژه‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 80     

اخلاق 

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 15     

اخلاق در نهج البلاغه

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 17     

موضوع صحبت ما «اخلاق در نهج البلاغه» است. اين جمله بدين معناست كه بگوييم اين كتاب شريف يا صاحب اين كتاب راجع به «اخلاق » و «علم اخلاق » چه نظرى دارد، و آيا در اين كتاب، راجع به «اخلاق » صحبتى شده است يا نه، و اين كتاب توجه به علم «اخلاق » دارد يا نه و اگر اين كتاب ناظر به «اخلاق » است، در چه حدودى راجع به اين علم يا اين موضوع سخن گفته است. تشخيص اين معنا كه اين كتاب، در باره «اخلاق » چه گفته، ابتداء توقف دارد به اين كه معناى اخلاق را به نحو اجمال تصور كنيم، و از اين تصور، تصديق اين معنا كه اين كتاب در باره «اخلاق » چه نظر دارد، روشن مى‏شود.

نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 11:42 | لینک  | 

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 1          صفحه‏ى 7     

يكى از مى كشان شريف رضى است‏شيمش نيك و شيوه‏اش مرضى است‏رضى آن عنصر شريف حسب‏رضى آن سيّد ستوده نسب‏رضى آن راد مرد پاك گهررضى آن نابغه بلند اختربر بنى هاشم آنكه بوده نقيب‏و ندر آن منصبش نبوده رقيب‏چاكرش بوده طائع باللّه‏با وجودى كه بد خليفه و شاه‏طينتش تابناك و نفس زكى‏گهرش پاك و بر بگفته و فى‏نيكويش دأب و ديدن و اخلاق بجهان طاق و شهره آفاق‏كرده از وى مخالفين تعريف‏گفته از وى مؤالفين توصيف‏نكته‏ها جسته بود از هر باب‏خود محمّد بنام و احمد باب‏بو الحسن كينت است و ذو الحسبين‏لقبش هم شريف و دور از شين‏مادرش فاطمه عقيله دهركه بد از علم و دانش او را بهرنيست جز پنج پشت و پنج پدرفاصله او بموسى جعفر

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 1          صفحه‏ى 119     

شما را رأى چون رأى زنان است‏زنى را بر شما فرمان روان است‏هر آن كس چشم مردى از شما داشت‏خطا كرد و بزردى رخ بنيباشت‏ز حيوانى شما فرمان پذيريدچرا اخلاق انسانى نگيريدزناى آن زشت اشتر تا صدا كردز هر سو جمع گرد خود شما كرد

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 1          صفحه‏ى 135     

از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در وصف كسى كه در ميان امّت متصدّى مقام حكمرانى شده و حال آنكه لياقت آن امر را ندارد بيان فرموده: در نزد خداوند تعالى دشمن‏ترين مردمان دو تنند، يكى مرديكه (در اثر معصيت و نافرمانى كارش بجائى رسيده كه) خداوند او را بخودش واگذار كرده (نظر لطف و مرحمت را از او بازگرفته پس او از راه حق كناره گرفته و به سخن بدعت و گمراه كننده ديگران دل بسته پس اين مرد بلا و فتنه‏ايست براى كسى كه (گول او را خورده) و دچار فتنه او شود، و گمراه است از راه راست كسى كه آن كس پيش از او (داراى منصب حكمرانى واقعى بوده) و براه راست رفته و گمراه كننده است كسى را كه باو اقتدا نمايد چه در حال حيات و چه در حال ممات (زيرا عقيده فاسد اين در قلب آن مانده باعث هلاكتش شده) هم حمّال خطاياى غير و هم گروگان گناهان خويش است. مرد (دوّم) كسيست كه نادانيها را براى خود گرد آورده و در ظلمتهاى فتنه و فساد غافل گير شده و در اصلاح مفاسد دلش كور است، جهّال عالمش دانند و حال آنكه نادان است، هر روز كه صبح ميكند دلش در پى جمع ماليست كه كم آن بهتر از بيشتر آنست، تا اين كه از آب متعفّن و گنديده اخلاق فاسده و افكار بى‏فايده پر شده، در ميان مردم بر مسند قضاوت تكيه زده ضامن خلاص كردن خلايق از چيزى مى‏شود كه بر غير او هم پوشيده است (داناتر از او هم آن چيز را نمى‏داند) هر وقت دچار يكى از مسائل مشكله گردد براى حلّ آن سخنان سست و بى‏پايه به بسيارى كه از فكر نارساى خود مهيّا ساخته و آن قضيّه را بر خلاف واقع قطع كند، پس او را در پوشيدگى شبهه‏هاى افتاده كه مانند تار عنكبوت سست است (جاهل در حلّ مبهماتى كه حقّ او نيست بدست و پا مى‏افتد همانطورى كه مگس در تار عنكبوت گرفتار مى‏شود) نمى‏داند اين حكمى كه رانده صوابست يا خطا اگر اتّفاقا صواب واقع شده مى‏ترسد از اين كه مبادا خطا باشد، و اگر خطا است اميدوار است كه صواب باشد، نادان است و در نادانيها هم بسيار بسر درميآيد و در ظلمتهاى جهل با ديده كم نور قدم نهاده بسيار سوار است بر شترهائى كه جلو پاى خود را نمى‏بينند (نتايج خطاى فكرى او خيلى ركيك و بى‏پايه است) پاسخ مسائل را جواب مثبت و دندان شكن نمى‏دهد، همانطورى كه باد گياههاى خشك را از هم مى‏پاشد او روايات را (چون قوّه فهم آنها را ندارد) همان طور بباد داده و پراكنده ميكند، بخدا سوگند قادر بر تقرير مسايل وارده بر او نيست، و گمان نمى‏برد كه ديگران بمنكرات او عالم باشند و ماوراى آنچه بفكر ناقص او رسيده راهى براى ديگرى نمى‏بيند (گمان ميكند فقط راه حق بدست او است و بس) و اگر دچار امرى مجهول شود چون ميداند كه آنرا نمى‏داند پوشيده و كتمانش ميكند، خونهاى بناحق ريخته از دست ستم و حكم خلاف او بفريادند، مواريث از فرامين باطله او مى‏نالند، بخدا شكايت مى‏برم از گروهى كه در جهل زندگانى كرده و با جهالت و نادانى مى‏ميرند، در ميان ايشان متاعى كاسدتر از كتاب خدا (كه قرآن است) وجود ندارد، هنگامى كه بر وجه نيكو خوانده شده و تغييرى در آن داده نشود، و جنسى رايج‏تر و گرانبهاتر از همان قرآن در نزد آنان وجود ندارد در موقعى كه آنرا از موضعش تحريف كرده باشند (روى اميال فاسده و اغراض نفسانيّه آنان معنى شود)، هيچ چيزى نزد آنان زشت‏تر از نيكوئيها و نيكوتر از زشتيها نيست (دشمن معروف و دوست منكرند).

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 2          صفحه‏ى 5     

اميدوارم: انتشار اين كتاب با اين سبك دلكش و خط و اسلوب شيوا و شيرين توجّه خوانندگان رمانهاى عشقى و مجلّات مخرّب عقيده و منافى با عفّت و اخلاق را بخويش معطوف داشته ريشه رذائل را از سرزمين دلها بركنده و درخت توحيد و تقوى و فضايل و صفات عاليه انسانيّت را در آنها خرّم و سرسبز سازد.

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 2          صفحه‏ى 57     

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است كه در آن مردم را امر بكسب اخلاق حميده و تقوى مى‏فرمايد: خدا بيامرزد آن بنده كه كلمه حكمتى را شنيده و نگه دارد، و بسوى رشد و صلاحى كه خوانده مى‏شود نزديك شود، در كمرگاه رهنما چنگ افكنده و نجات يابد، (سخنان محمّد و آل محمّد صلوات اللّه عليهم أجمعين را شنيده و از دنبال آنان راه برگيرد تا رستگار شود) مراقب (فرمان) پروردگارش باشد، از گناهانش بترسد، كردار نيك و عمل شايسته را پيش بفرستد، آنچه ذخيره كردنى است كسب نمايد، و از آنچه پرهيز نمودنى است دورى گزيند، غرض (دنيوى) را افكنده عوض (اخروى) را برگيرد، دشمن هوس و تكذيب كننده آرزو باشد، براى نجات خويش صبر را شترى باركش قرار دهد (شدائد و مصائب را تحمّل نمايد) تقوى را ساز و برگ راه مرگش گيرد، طريق روشن (شريعت) را سوار، و راه درخشان (هدايت) را ملازم شود، (اين چند روزه مدّت عمر) مهلت را غنيمت شمرده بسوى اجل شتافته و از عمل (و كردار شايسته براى قيامت) توشه برگيرد.

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 2          صفحه‏ى 134     

و بايد دانست حديث فوق يكى از احاديث مشكله ايست كه شرّاح در تاويل و تفسير آن توضيحاتى داده‏اند كه بنده نيز باندازه توش و توان خودم مطلب را از هم باز نمودم، لكن حضرت پس از آنكه اين سخن را فرمود چون مى‏دانست اين سخن بنظر شنوندگان غريب آمده و شايد منكر آن شوند لذا فرمود اى مردم نگوئيد چيزى را كه نمى‏دانيد (شما كه بكنه اين سخن پى نبرده‏ايد بيجهت آنرا انكار نكنيد) زيرا كه در حق چيزهاى بسيارى است كه شما (ندانسته) منكر آن مى‏شويد، و معذور داريد (و نكوهش نكنيد) كسى را كه شما را بر او حجّت و دليلى نيست، و آن كس منم (من شما را براه راست دلالت كردم، و راه عذرى برايتان باقى نگذاردم، لكن شما بمن اقتدا نكرديد) آيا من مگر آن كس نيستم كه در ميان شما بر طبق بار سنگين بزرگتر (قرآن مجيد) رفتار كرده، و بار گران كوچكتر (عترت پيغمبر) را در ميانتان گذاشته، پرچم ايمان را در بين شما كوبيده، و بر حدود و حقيقت حلال و حرام آگاهتان گرداندم، از داد و دهش خويش لباس آرامش و عافيت را در شما پوشانده، با گفتار و كردار نيك و پسنديده خود و ساده نيكى و احسان را برايتان گستراندم (شما را برفتار و كردارى كه باعث خوشنودى خدا و رسول بود راهنمائى نمودم) و اخلاق خوب و پسنديده خود را بشما نشان دادم (تا شما هم آنها را از من ياد گرفته خوش خلق و مهربان شويد) پس تدبير (كوتاه) خود را بكار نيندازيد، در چيزى كه ديده بينيش هم كنه آنرا ادراك كردن نتواند، و فكر و انديشه بدان راه بردن نيارد (در باب احكام و معارف آلهيّه و مطالب غامضه كه جز راسخون فى العلم ائمّه طاهرين كس ديگرى آنها را نمى‏تواند حلّ كند وارد نشويد، كه آن حدّ خانواده وحى و الهام است و بس)

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 2          صفحه‏ى 138     

عمل كردم همى بر ثقل اكبربقرآن خدا و بر پيمبرپى ارشادتان بس رنج بردم‏ز قرآن موعظتهاتان سپردم‏نهادم ثقل اكبر در ميانتان‏كه از عترت شود روشن روانتان‏بهم توأم ز روى حكم فطرت‏بود تا محشر اين قرآن و عترت‏جدا از هم نگردد تا بكوثرشوند اين هر دو در نزد پيمبريكى پرچم بلند و نور افشان‏بكوبيدم ز ايمان در ميانتان‏كز انوارش بدين گرديد واقف‏بحدّ و حكم مقرون و مرادف‏حلال وهم حرامش را بدانيدزيته جهل خود بيرون كشانيدبپوشاندم شما را بر تن و جان‏لباس عافيت از عدل و احسان‏ز قول و فعل و نيكى گستراندم‏يكى فرش و شما بر آن نشاندم‏نماياندم شما را خلق نيكوكز اخلاق نكو گيريد نيروبنا بر اين ز استعمال آراءنگهداريد بايد خويشتن رادر آن امرى كه چشم عقل و بينش‏نه بيند قعر و كنهش ز آفرينش‏تفكّر را ز ذيلش دست كوتاه‏نبرد انديشه سوى كنه آن راه‏نداند كس بجز با وحى و الهام‏سوى آن امر تا آسان نهد كام‏ببايد شد. بحكم عقل و تمييزز فكر در چنين امرى بپرهيز

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 2          صفحه‏ى 269     

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است كه آن را در باره بطلان اصحاب جمل و حقّانيّت خويش بيان فرموده و رنجهائى كه در بدو أمر اسلام متحمّل شده متذكر گرديده‏اند: پس از ستايش خداوند تعالى، و درود بر پيغمبر اكرم (ص) بدرستى كه خداوند محمّد صلّى اللّه عليه و آله را، در ميان عرب برسالت برانگيخت، و حال آنكه هيچيك از آنها خواننده كتابى و مدّعى وحى و پيغمبرئى نبوده (پس همين كه پيغمبر (ص) دعوت خود را منتشر، و مردم را بسوى حقّ خواندن گرفت، گروهى بدو ايمان آورده و فرمانش را اطاعت كردند) آن گاه رسول خداى به پشتبانى فرمانبرداران با نافرمانان در راه خدا جنگيده، و براه رستگاريشان مى‏كشاند، و آنان را در اسلام پيش دستى مى‏داد، كه مبادا ناگاه مرگ برايشان در آيد (و بحال كفر و نادانيشان از جهان ببرد) و همين كه مى‏ديد شكسته در زير بار سنگين و كمرشكن گمراهى وامانده سر راهش ايستاده (و با زبان مهر و لطف و اخلاق پسنديده او را بسر منزل (اسلام) مى‏رساند، جز آن هلاك شده كه ابدا خيرى در او نبود (و مانند ابو جهل كه گوشش از شنيدن سخنان حق سنگين و گران بود، با اين وصف او در راه هدايت مردم متحمّل زحماتى توانفرسا گرديد) تا اين كه راه رستگارى را بآنان نشان داده، و در جايگاهى كه شايسته آنان بود فرودشان آورد، پس آن گاه كه آسياى زندگانيشان (قشنگ) چرخيدن گرفت. و نيزه خميده آنان راست گرديد (بوسيله آن حضرت امور زندگانى، مرتّب و استقلالشان كامل، و شانه از زير بار ستم دشمنان خالى كرده و آسوده شدند) بخدا قسم من آن روز سردار سپاهيان اسلام بوده، و لشكر كفر را ميراندم تا اين كه همگى (از ضرب شمشير من نابوده شده بقيّه كه مانده بودند دست از كيش ناهنجار خويش برداشته و بدان) پشت كردند، و حلقه كمند اسلام را بگردن زدند، و هيچگاه در (جهاد با آنان در عزم و اراده محكم و آهنين) من ضعف و ترس و خيانت و سستى رخنه نيفكنده (و در همه ميدانهاى جنگ از تمامى سرهنگان و افسران اسلامى پيشتر تاخته، و بيشتر مبارزه كرده‏ام، تا حدّيكه از جانب خدا، پيغمبر بگرفتن مدالهاى افتخار بى‏شمارى نائل آمده، و اوّلين قهرمان پيروزمند جنگ شناخته شدم، هم اكنون من همانم كه بوده‏ام، و با همان شمشير كه هنوز با من است) بخدا قسم باطل را چاك زده، و حقّ را از پهلوى آن بيرون خواهم كشيد، (باندازه با اهل باطل پيكار خواهم كرد، كه آنان نابود، و جز حقّ محض نماند) سيّد رضى عليه الرّحمه فرمايد: گزيده مطالب اين خطبه در پيش گذشت، لكن چون از جهت كم و زيادى با خطبه پيشين اختلاف داشت نگارش آنرا براى دوّمين مرتبه لازم شمردم.

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 3          صفحه‏ى 217     

سوى افعال زشت نابهنجاركدامين شخص باشد راه برداركه تا فردا به نيكوكار پاداش‏دهد و اندر بهشت جاودان جاش‏پى كيفر بآن بد كار نادان‏مكان بدهد ميان نار سوزان‏كجايند آن كسان كه ره سپردندسوى جهل و گمان بر خويش بردندكه دون ما بدانش جمله ياراندبأسرار نهانى پرده دارندبعلم ما همه بودند ناسخ‏ولى دانسته خود در علم ناسخ‏برخشان چون كه باب علم سدّ بودخود آن پندار از كذب و حسد بودچو مى‏ديدند ما را حقّ أعلاز دانش دستگاهى داده والاز مهر خويش ما را بر كشانده‏بتخت عزّت و رفعت نشانده‏عنايت كرده اخلاق ستوده‏ز حكمتها برخمان در گشوده‏برحمتهاش ما را كرده داخل‏بغير از علم ما را خوانده باطل‏براه ما هدايت كرده دمسازبنور ما دو چشم كور را بازبما داده است علم و حكم و بينيش‏براى ما بپا كرد آفرينش‏و ليكن دشمنانمان داشته خواربه تيه جهل و نادانى گرفتارنمى‏بودند چون لايق بتكريم‏بر آنان علم و رحمت كرده تحريم‏برونشان راند از شهر هدايت‏مكانشان داد در دشت غوايت‏چو اين الطاف حق در ما بديدندبه پيكر از حسد جامه دريدندبدلشان رد زبانه آتش كين‏بما دشمن شدند و خصم آئين‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 3          صفحه‏ى 240     

قسمتى از همين خطبه است اى مردم هر كه از خدا طلب پند و اندرز كند (بكارهاى خير) موفّق گردد، و هر كه گفتار (قرآن) را رهنماى خويش گرفت بسوى راست‏ترين راهها هدايت شود (و در پناه لطف خدا بيارامد) براستى كسى كه همسايه و در پناه خداست (از عذاب و گرفتارى آخرت) ايمن است و دشمن او (كه از قوانين و دستورات او سر بر تافته در آن روز) هراسان و بيمناك است، براستى كه زيبنده نيست كسى كه عظمت و بزرگى خدا را شناخت خويشتن را بزرگ شمرد، زيرا بلندى مقام كسانى كه مى‏دانند خداوند تا چه اندازه بزرگ است (كه دست هيچ آفريده بدامان عظمتش نمى‏رسد) به آنست كه در برابر او كوچك و فروتن باشند، و سلامتى كسانى كه مى‏دانند او تا چه پايه قادر و توانا است (كه حرزها از درك ذات مقدّسش ناتوانند) به آنست كه سر تسليم را در پيشگاهش فرود آورند، پس از حقّ (پيغمبر و ائمّه طاهرين) نگريزند، گريختن شخص تندرست از خوره دار، و شفا يافته از بيمار، دانسته باشيد شما هرگز هدايت را نمى‏شناسيد، تا مادامى كه ترك كننده راه هدايت را بشناسيد، و هرگز بعهد و پيمان قرآن وفا نمى‏كنيد، تا كسى كه پيمان آنرا شكسته بشناسيد، و هرگز بكتاب خدا چنگ نيفكنيد (و عامل بتعليمات آن نمى‏شويد) تا كسى كه آنرا دور انداخته بشناسيد (پس هر وقت كه شما گمراهان و پيمان شكنان و پشت كنندگان بقرآن شناختيد، و از آنها دورى گزيديد) هدايت و وفاى بعهد و تمسّك بقرآن را از اهل آن (محمّد (ص) و آل محمّد (ع)) در خواست نمائيد، زيرا كه ايشان زنده كننده علم و دانش و ميراننده جهل و نادانى هستند، اينان‏اند كسانى كه حكم ايشان (در احكام الهيّه و قوانين قرآنيّه و حلّ مشكلات قضائيّه و اتّفاقيّه) شما را از علمشان و خاموشيشان شما را از گفتار (صدق) شان، و ظاهرشان شما را از باطنشان آگاه ساخته و خبر مى‏دهد (زيرا كه علم اينان سرشار و گفتارشان پاكيزه، و ظاهر و باطنشان مساوى و همه اخلاق و اطوارشان طبق رضاى الهى است) نه با دين مخالف‏اند، و نه در آن اختلاف دارند (همه در احكام الهى و دستورات رسول خدا با هم متّفق‏اند) پس دين در باره آنان گواهى صادق، و خاموشى گويا است (كه بزبان بى زبانى گواه حقيقت آنان ميباشد)

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 3          صفحه‏ى 243     

ز نور دين درونها را منوّرنمائيد و برون پر زيب و زيوربه پيمان خدا باشيد اوفاباحكام الهى نيك داناچو اين پرچم ز آل اللّه بر پا است‏همى‏بايد از آنها كرد در خواست‏كز آنان علم زنده جهل مرده است‏وز آنان دين و دانش بهره برده است‏هم آنان‏اند اشخاصى كه اخبارنمود از علمشان احكام و آثارخموشى نطقشان را كرد تصديق‏كه باشد حرفشان از روى تحقيق‏درونشان هست چون پر نور زاهرز بيرونشان درونشان هست ظاهرز گفتار و ز آثار و ز كردارز اخلاق و ز أطوار ز رفتارهمه طبق رضاى حق تعالى است‏مقام بندگيشان نيك و والا است‏تمامى متّفق در كيش و در دين‏تمامى مجريان شرع و آئين‏ديانت با زبان بى زبانى‏بدان شيرين زبانيها كه دانى‏بپاكيشان گواهى هست صادق‏بخوبى‏شان بود گويا و ناطق‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 4          صفحه‏ى 206     

چو ديو نفس دارد ميل عصيان‏خلاف امر حق راهست خواهان‏نداد او گوش دل بر خواهش نفس‏فزود او روز و شب بر كاهش نفس‏شمائى كه خدا را بندگانيدنيوشيد اين سخن را و بدانيدبه صبح و شام و شام صبح مؤمن‏ز دست نفس خود چون نيست آمن‏بشب يا روز از وى بدگمانست‏از او جويد عيوبى كه نهان است‏بر او چون شد مسلّط گشت غالب‏زياده طاعت از آن هست طالب‏بميدان عمل چون رخش در تاخت‏جوار رحمت حق را مكان ساخت‏بسان مؤمنين بايد شما نيزشويد از جان بسوى حق سبك خيزكسان كه بوده سابق بر شماهاگذشته از سر نفس و هواهاخيام خويش از اين ويرانه كندندببزم دوست رحل از جان فكندندبريدند از جهان همچون قوافل‏كه ميبرّند روز و شب منازل‏از اين تيه مذلّت همچو عنقاءباوج قاف عزّت كرده مأوى‏شما دل بسته دنيا نباشيدچو آنان اين بساط از هم بپاشيدبآنان كرد بايد همعنانى‏وز آن پس زندگانى جاودانى‏بدانيد اين كه قرآن است ناصح‏نصايح زو درخشان است و لايح‏همه حكمش فرح افزا و دلكش‏سطورش نور و خالى از غل و غش‏بود هادىّ و كس زان نيست گمراه‏رفيق او ز علم عشق آگاه‏كند اخلاق انسان نيك تهذيب‏سخنهايش ندارد هيچ تكذيب‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 5          صفحه‏ى 7     

بزرق و برق چون بردش دل از دست‏بعشق مال خرّم خاطرش خست‏برد از جان وى آسودگيهابدو روى آورد آلودگيهابمالش هر كسى گرديد طالب‏جهان چون گرگ بر وى گشت غالب‏بچنگ تيز سويش كرد آهنگ‏كشانيدش برون آن مال از چنگ‏بحق سوگند هرگز قرن نقمت‏نشد قومى كه بد در خصب نعمت‏جز آن موقع كه چنگ اندر گناهان‏زدند آن مردم گم كرده راهان‏قدم اندر ره كج چون نهادندستم را در بروى خود گشادندو گرنه بندگان را حق گرفتارنسازد از ستم نبود ستمكارچو جام عيششان شد صرف مستى‏بدل دين شد بشرك و بت‏پرستى‏خدا بگرفت از آنان نعم رامبدّل ساخت بر نعمت نقم رانشان خشم حق مردم چو ديدندبحق گر از حقيقت بگرويدندز صدق نيّت و با قلب مشتاق‏شوندى جانب خلّاق آفاق‏لردّ اللّه عليهم كلّ شاردو قد أصلح لهم من كلّ فاسدبجوها آب رفته باز گرددبديها با خوشى دمساز گرددچو آن اخلاق بد بدهند تغييردهد تغيير نقمت دست تقديرچو شد خوى و روششان پاك و نيكوبر آنان نيكوئيها آورد رودل من بر شما زان بيمناك است‏كه بينم رويتان سوى هلاك است‏از آن ترسم كه آن پاكيزه فطرت‏شود بد همچنان ايّام فترت‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 5          صفحه‏ى 118     

(حال كه عظمت و بزرگى دين مقدّس اسلام را دانستيد، توصيف قرآن كريم را استماع نمائيد) از آن پس پروردگار پاك محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را بر انگيخت (تا بشر گمراه را هدايت نمايد) و اين در هنگامى بود كه سر رسيد زمان جهان نزديك و آخرت رسيدن خويش را آگهى مى‏داد، گيتى پس از خرّمى و درخشندگى تاريك و اهلش را سپر سختيها و شدايد كرده بود، بسترش ناهموار، و زمانى نابود كننده زمامش را بكف گرفته بود، هنگام بسر رسيدن و بريده شدن پيوندش، و نزديك شدن نشانها ((ى ويرانى و فساد اخلاق ) و نابودى مردم، و شكسته شدن حلقه، گسسته شدن بندها، كهنگى نشانها هويدائى زشتيها، و كوتاهى زمان دراز آن دنيا نزديك گرديده بود (دانش و فرهنگ و تمدّن و حق پرستى و ملكات فاضله جاى خود را به دو روئى دغلبازى، مادّيت، و ستمكارى، و اختلافات شديد طبقاتى داده، و بشر محكوم بزوال و نيستى گرديده بود، در همين هنگام) پروردگار پاك پيمبر خويش را تبليغ كننده، و وسيله ارجمندى امّت بهار (و خرّمى دلهاى پژمرده) اهل زمان، و سرفرازى اعوان و يارانش قرار داد (و اوامرش را در جهان پراكنده ساخت) آن گاه قرآن را بدو فرستاد، و اين قرآن نورى است كه روشنيهايش خاموش نشود، چراغى است كه فروزندگيش فرو ننشيند، دريائى است كه قعرش پديدار نگردد، راهى است كه سير در آن سرشكستگى ندارد، روشنى درخشانى است كه تا بندگيش بتاريكى نگرايد، جدا كننده حق است از باطل و دليلش تباه نشود، بنائى است كه اساسش ويران نگردد، شفا و بهبودئى است كه كس از بيماريش نهراسد، (شفاى همه رنجها و دواى تمام دردها است) ارجمندى است كه يارانش از شكست‏خوردگى بدور، و حقّى است كه اعوانش از انهزام بيرونند، (مردم) پس اين قرآن معدن و مركز ايمان، چشمه‏هاى دانش و درياهاى آن، عدل و داد را حوضها و باغستان، سنگها و پايه اصلى اسلام، دشتهاى هموار حقيقت، و بيابانهاى آن ميباشد (كه گلها و رياحين دين و دانش در آن روئيده، و دماغ جان خوانندگان خويش را خوشبو و معطّر مى‏سازد) آب برندگان اين دريا را خالى نكنند، و آب گمشندگان آب اين چشمه‏ها را كم ننمايند، واردين از اين آبشخو رها نكاهند، و كاروانيان راه اين منازل را گم نسازند، رهروان اين نشانه‏ها را ناديده نگذارند، رو آورندگان ياراى گذشتن از آن پشته‏ها را ندارند (از بس مرغزارهايش خرّم است دلشان اجازه گذشتن به آنها ندهد) خدا اين (بوستان معارف و قلزم دانش) را قرار داد، سيرابى تشنگى دانشمندان، بهار خرّم دلهاى مجتهدين، مقصد راههاى نيكان، داروى زداينده درد نورى كه تاريكى با آن نيست، رشته كه جاى چنگ زدن بآن محكم، پناهگاهى كه دژ و با رويش استوار و بلند است، دوست دارنده‏اش ارجمند، وارد شونده‏اش سالم، پيروى كننده‏اش رستگار، نسبت داده شده بخودش را عذر خواه است، دليل هر كه بدان سخن گويد، گواه آنكه با دشمن آن بجنگد، پيروزى آنكه او را محبّت گيرد، نگهدارنده هر كه او را بكار بندد، رخش سبك تا ز آنكه با آن بتازد، نشانه آنكه جوياى نشان است، سپر آنكه خود را به پناه آن گيرد، دانش آنكه بگوشش نگه دارد، (نيكوترين) حديث آنكه راويش باشد، (و برترين) حكم آنكه با آن قضاوت نمايد، (خلاصه اين قرآن مجيد چيزى است نفيس و مرغوب كه در تمام مراحل كلّيه طبقات مردم را در دنيا و آخرت بكار مى‏خورد، و وسيله رستگارى بشر از تمام مهالك در همه مسالك ميباشد).

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 5          صفحه‏ى 195     

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است (در وصف خداى تعالى و مدح محمّد المصطفى (ص ع) و اوصاف نيكان و اندرز بمردم): من گواهم باين كه خداوند، عادل و درستكار است كه (ما بين بندگانش) بعدل و داد رفتار مى‏نمايد و حاكم است و جدا سازنده (حقّ از باطل) است، و گواهى مى‏دهم كه محمّد بنده و بر بندگانش پيام آور و سرور است، هر زمان كه خداوند خلقى را (از اصلاب بارحام) آورد، آنها را دو دسته فرمود (دسته نيكوكار و دسته بدكردار) و محمّد (ص ع) را در بهتر آن دو قرار داد، زناكار در نسب به آن حضرت سهيم نبوده، و تبهكارى شركت نداشته است، (نور پاك آن حضرت از زمان آدم صفى همواره از اصلاب پاكيزه بارحام مطهّره منتقل مى‏گرديده، و اجدادش تمام پاكان و پيمبران بوده‏اند) آگاه باشيد خداوند براى نيكى و خير اهلى، و از براى حقّ پايه‏هائى، و از براى فرمانبردارى و بندگى نگهبانانى مقرّر فرموده است (كه آنها عبارت از أئمه طاهرين (ع ص) و نيكان و مؤمنين مى‏باشند، و اگر ائمّه (ع) نبودند، مردم بطرق خير راه نمى‏بردند، چنانچه حضرت صادق عليه السّلام فرمايد: بوسيله ما خدا پرستيده شد، و اگر ما نبوديم مردم راه بندگى را نمى‏يافتند) و بدانيد شما را هنگام هر طاعتى از جانب خداوند پشتيبانى است كه زبانها را گويا و دلها را (براه حق پويا و) پاينده مى‏سازد (توفيق و الطاف حق در كار نيك بدرقه راه انسان است، و گرنه بشر از جادّه بندگى منحرف شده، زير بار فرامين الهى نمى‏رفت) آن توفيق براى كسى كه بى‏نيازى را جويا است بى‏نيازى، و براى آنكه خواهان بهبودى است بهبودى است (انسان اگر در صدد رفع نواقص روحى و جسمى خويش برآمده، و آئينه دل را پاك كردن خواست البتّه خدا نيز باو كمك و توفيق مى‏دهد، كه من قدّم إلىّ شبرا قدّمته ذراعا) و بدانيد بندگان خدا كه علم خدا را نگهدارندگانند (آل محمّداند كه) هر چه بايد نگهدارى شود نگهدارى ميكنند، (و باندازه ظرفيّت هر كسى آنرا ظاهر مى‏سازند، چرا كه اسرار و احاديث آنها مشكل و دشوار، و جز نبىّ مرسل و ملك مقرّب، و يا مؤمنى كه خدا دلش را بايمان امتحان كرده باشد، نمى‏تواند بردارنده آن باشد) و چشمه‏هاى آن علم را (براى تشنگان) جارى فرموده، بكمك و يارى هم برخاسته، و يكديگر را با دوستى ديدار مى‏نمايند، و از جام سيراب سازنده (دانش) بهم نوشانده، و (از آن سرچشمه‏ها) سيراب باز مى‏گردند، شكّ و ريب به آنها در نياميزد، بدگمانى و غيبت بسويشان نشتابد خداوند آنها را بدين خلق و خوى خوش آفريده است، با اين خوى با هم آميزش دارند، اينان‏اند همچون برترين دانه پاك شده كه خويش را گزيده، و بدش را افكنده‏اند، و آن تخم را پاك كردن و آزمايش پاكيزه ساخته است، پس مرد بايد شرف و بزرگوارى را با پذيرش اين اوصاف بپذيرد (نه اين كه با داشتن اخلاق نكوهيده خويش را بزرگ و شريف پندارد) و پيش از رسيدن سختى‏ء كه درهم كوبنده شخص است بترسد (و بچاره كار برخيزد) مرد بايد در دوران كوتاه، و كمى درنگش در اين سراى ناپايدار بنگرد، و براى سرائى كه بدان منتقل مى‏گردد، آنچه لازم است از كردار نيك بجا آورد تا هنگامى كه از اين سراى به سرائى ديگر بكوچد (و ايمن از عذاب و سختى بياسايد) خنك آن پاكيزه درون مرديكه پيروى كننده رهنما، و دور شونده از كسى است كه گمراهش مى‏خواهد، و با بينائى آنكه او را بينا ميكند، و به پيروى از آنكه او را هدايت مى‏نمايد، راه امن و سلامتى را مى‏پيمايد، و پيش از آنكه درهاى هدايت و رستگارى توبه برويش بسته آيد، و رشته (عمر) ش بريده شود، او خواهان گشايش باب توبه بوده، و از گناه باز ايستد، براستى كه چنين مردى مقيم طريق حقيقت، و راه روشن را نشان داده شده است.

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 5          صفحه‏ى 199     

خدا را علم همچون درّ مكنون‏بود در معدن و در گنج مخزون‏ظروف علم ائمّه طاهرين‏اندهمه گنجور سرّ و راز دين‏اندنگه در گنج بايد هر گهر داشت‏ز هر درّيكه بايد پرده برداشت‏صدف از اين در معنى شكسته‏بحفظ آن گوهر اندر سلك بسته‏بنوشانند بر اشخاص خمّاربقدر حوصله زين جام سرشاراز آنان چشمه‏هاى علم جاريست‏به قلب خلق همچون سيل سارى است‏ز خوش‏خوئى بهم يار و كمك كارز هم با عشق بنمايند ديداربخم خانه محبّت جمله ساقى‏بهم نوشانده مى از جام باقى‏بدلشان شكّ و ريب و بدگمانى‏نيابد راه از پاكيزه جانى‏نمى‏گردد زبانشان گرد غيبت‏نه بنشيند برخشان گرد خيبت‏خدا تنشان ز عيب و آك پيرا است‏چو گلها جانشان پاكيزه او خواست‏چو آن تخمى كه خوب آنرا به بينندز بد نيكوى آن را بر گزينندخدا از خلق آنان را گزيده‏ز مردم جملگيشان بركشيده‏همه رخشنده و مرغوب و پاكندچو مه بين كواكب تابناك‏اندهر آن كس كو بزرگى و شرافت‏طمع دارد ز طبع پر لطافت‏چنين اخلاق بايد در پذيردز آل مصطفى سر مشق گيردبه پيش از آنكه مرگش در ربايدبراه جستن چاره بر آيداز اين خانه كه كوتاه است و تنگست‏كم و كوته در آن گاه درنگ است‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 6          صفحه‏ى 169     

(اى اهل كوفه حالات مردم را) من نگه كردم، و از جهانيان هيچكس را نيافتم كه بر سر چيزى از چيزها (ى جهان) بگردنكشى گرايد، جز از جهة و سببى كه در بر دارنده اشتباهات نادانان بود، يا حجّتى كه بانديشه بيخردان چسبنده، وقتى كه من اغلب وقايع ناهنجار را بررسى كردم، ديدم علّت صحيحى نداشته، و بيشتر از روى تعصّب بى‏مأخذى بوده، كه نادانان آن را درست مى‏پنداشته‏اند) جز شما، اين شمائيد كه براى امرى بگردنكشى و تعصّب برخاسته‏ايد، كه سبب و جهتش معلوم نيست (بدون جهة بر يكديگر كبر و نخوت مى‏فروشيد، نادان آن را در نمى‏يابد، و دانا از آن بيزار است) امّا شيطان كه بر آدم بكبر و گردنكشى برخاست براى سرشت (آتشين) وى بود كه آدم را در آفرينش نكوهيده، و گفت: من از آتشم و تو از گل، امّا توانگران از اهل عيش و كيف، و لذّات امتها از جهة فراوانى نعمتها (و اموال و فرزندان بسيار) بكبر و گردنكشى برخاستند و (بطورى كه قرآن سوره 34 آيه 34 حاكى است) گفتند: نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوالًا وَ أَوْلاداً، وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ ما را دارائى و فرزندان فراوانتر است، و معذّب نخواهيم بود (و حال آنكه ادّعاى شيطان و اغنياء هر دو پوچ است، و هيچكدام موجب كفر و گردنكشى نيست) و اگر شما از كبر و گردنكشى ناگزيريد، بايد آن كبر براى خصال پاكيزه، و كارهاى پسنديده، و امور نيكى باشد كه بزرگان، و دلاوران از خانواده‏هاى عرب، و رؤساى قبائل با آنها بر ديگران برترى مى‏جويند، بواسطه اخلاق مرغوب، و خردهاى بزرگ، و مراتب اوصاف عاليه، و نشانهاى نيك و دلپسند، بنا بر اين شما نيز تعصّب نمائيد، بخصال نيك از قبيل نگهدارى حق همسايه، وفاى بعهد و پيمان، فرمانبرى نيكان، نافرمانى گردنكشان، فرا گرفتن احسان، دست از ستمكارى كشيدن، خونريزى را بزرگ شمردن، با مردم بانصاف رفتن، خشم را فرو خوردن، و از تبهكارى در زمين دورى گزيدن، (زيرا اينها است چيزهائى كه شخص را از سايرين بر كشيده، و لا اقلّ با آنها مى‏توان بر ديگرى تفاخر جست).

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 6          صفحه‏ى 171     

بديدم نيست آن را علّتى خاصّ‏در اين بحريد خود بيهوده غوّاص‏چرا در راه گمراهى بكوشيدبهم دون جهت نخوت فروشيدتكبّر كرد اگر شيطان بر آدم‏بر او دانست اصل خود مقدّم‏بگوهر كردش از نخوت نكوهش‏بگفتش تو ز خاكى من ز آتش‏چو آتش بس بود از خاك بهترلذا در رتبه‏ام من از تو برترو گر كه اغنيا در افتخارانداز آن شد كه فراوان مال دارندنظر كردند در اموال و فرزندشدند از كبر و عجب و فخر دربندبه بيجا جام خودخواهى كشيدندنكوتر از فقيران خويش ديدندو حال آنكه هر دعوى كه آنجا است‏ز شيطان و توانگر هر دو بيجا است‏شما از كبر اگر كه ناگزيريدچرا اخلاق نيكويان نگيريدعرب را بد دليران و بزرگان‏كز آنان غرق احسان زير دستان‏پسنديده از آنان بد چو خصلت‏نبودى فخرشان پر دون علّت‏شما با اكتساب خوى عالى‏مگر گرديد اسافل را اعالى‏اگر اوصاف نيكويان پذيريدسيادت را مگر كه راه گيريدز همسايه حقوق از حفظ سازيدوفاى عهدها را چنگ يازيدكنيد اجرا فرامين نكويان‏به پشت سر نهيد احكام زشتان‏بهر حالت ره نيكى نوشتن‏ستمكارى و جور از دست هشتن‏نگشتن گرد خونريزىّ و كشتاربمردم بستن انصاف در كار

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 6          صفحه‏ى 172     

فرو بنشاندن از دل آتش خشم‏ز فتنه دوختن اندر زمين چشم‏خلاصه آنكه از اين گونه اخلاق شود شخص از بزرگان اندر آفاق‏از اين كردارها مرد است برترز مردم نى هر آن جلف سبكسر

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 6          صفحه‏ى 175     

ز سختيها كه در دور گذشته‏بر امّتهاى پيشين شد نوشته‏كنون بايد كز آن رنج و بلاهابه بيم اندر شويد از جان شماهادو چشمان خرد را برگشائيددر آن دوران بسى دقّت نمائيدبه بينيد آنكه آمدشان چه باعث‏كه زد بر سينه‏شان تير حوادث‏چه كردارى از آنان زشت بوده‏كه بر رنج و بليّتشان فزوده‏و يا آنكه ز اخلاق نكويان‏چه خلقى بوده راسخ بين آنان‏در ايشان ارجمندى از چه راه است‏عدوشان از چه رو خوار و تباه است‏چرا غرق خوشى بودند و نعمت‏چرا دور از محن بودند و نقمت‏بدرشان چون بزرگى رحل افكندشرف با بندشان چون بست پيوندتفكّر چون كه بين اين دو حالت‏شما كرديد بى‏رنج و ملالت‏ببايد دورى از هر زشت كرداربكار نيكشان اقدام و رفتارهلا هر عزّ و جاه ارجمندى است‏و يا هر عيش و نوش و سر بلندى است‏از اين رو بهر آنان شد فراهم‏كه يكسر متّحد بودند با هم‏ز دورى بر حذر بودند و پرهيزز مهر و عشقشان آتش شرر خيز

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 6          صفحه‏ى 188     

ألا و قد قطعتم قيد الأسلام، و عطّلتم حدوده، و أمتّم أحكامه، ألا و قد أمرنى اللَّه بقتال أهل البغى و النّكث و الفساد فى الأرض: فأمّا النّاكثون فقد قاتلت، و أمّا القاسطون فقد جاهدت، و أمّا المارقة فقد دوّخت، و أمّا الشّيطان الرّدهة فقد كفيته بصعقة سمعت لها وجبة قلبه و رجّة صدره، و بقيت بقيّة مّن أهل البغى، و لئن أذن اللَّه فى الكرّة عليهم لأديلنّ منهم إلّا ما يتشذرّ فى أطراف البلاد تشذّرا. أنا وضعت فى الصّغر بكلاكل العرب، و كسرت نواجم قرون ربيعة و مضر، و قد علمتم موضعى من رّسول اللَّه-  صلّى اللَّه عليه و آله-  بالقرابة القريبة، و المنزلة الخصيصة، وضعنى فى حجره و أنا وليد، يضمّنى إلى صدره، و يكنفني فى فراشه، و يمسّنى جسده، و يشمّنى عرفه، و كان يمضغ الشّي‏ء ثمّ يلقّنيه، و ما وجد لى كذبة فى قول، وّ لا خطلة فى فعل، و لقد قرن اللَّه به-  صلّى اللَّه عليه و آله-  من لّدن أن كان فطيما أعظم ملك مّن مّلآئكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم، ليله و نهاره، و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل أثر أمّه، يرفع لى فى كلّ يوم مّن أخلاقه علما، وّ يأمرنى بالاقتداء به، و لقد كان يجاور فى كلّ سنة بحراء، فأراه و لا يراه غيرى، و لم يجمع بيت وّاحد يّومئذ فى الأسلام غير رسول اللَّه-  صلّى اللَّه عليه و آله-  و خديجة و أنا ثالثهما، أرى نور الوحى و الرّسالة، و أشمّ ريح النّبوّة، و لقد سمعت رنّة الشّيطان حين نزل الوحى عليه-  صلّى اللَّه عليه و آله-  فقلت يا رسول اللَّه ما هذه الرّنة فقال هذا الشّيطان قد أيس من عبادته، إنّك تسمع ما أسمع، و ترى ما أرى، إلّا أنّك لست بنبىّ، وّ لكنّك لوزير، وّ إنّك لعلى خير.

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 7          صفحه‏ى 164     

حسن جانم، من در اين هنگام در خويش نگريسته، ديدم عمرى دراز پيموده و ضعف و سستيم دريافته است (و بزودى بايستى از جهان زودگذر، رخت بسرائى ديگر كشم لذا) تصميم گرفتم وصيّت خويش را با تو سپارم، و از آن وصيّت خصالى (لازم) را وارد كردم (و نخبه از مطالب گفتنى و نوشتنى را برايت گفته و نوشتم زيرا كه) من مى‏ترسم، پيش از آنكه آنچه در دل دارم، و بايدش با تو در ميان نهم (پلنگ) مرگ بر من تازد (و كارم را بسازد) يا اين كه آن چنانكه پيكرم نزار و ناتوان گرديده است، در رأى و فكرتم كاهشى پديد آيد (و پس از شصت و سه و يا پنج سال كه با ديو هوس بچالش و پيكار پرداختم) برخى از فتنه‏ها و پيش‏آمدهاى جهان، و هواهاى غلبه كننده (همچون گرگ ديوانه) بر من يورش آرد، و (براى اتمام وصيّت مهلتم نگذارد، و من چنانكه شايد تو را آماده كار نساخته باشم آن گاه تو) در اين هنگام همچون شترى باشى سرسخت و وحشى (كه بكس انس نگيرد و سوارى ندهد) حسن جانم، تو جوانى هستى برازنده (و ساده دل) و قلب جوان نورس زمين خالى (بدون كشت و زرعى) را ماند كه هر چه در آن افكنده شود در خويشش بپذيرد و نگه دارد (و بدان من كه پدر تو و از تمامت دهقانان و زراعت گران جهان در افشاندن تخم فضيلت و اخلاق آگاه‏ترم بايد نگذارم علفهاى هرزه هوس در سرزمين دلت ريشه بند كند) لذا پيش از آنكه قلب تو سنگين و سخت شود و عقلت را اشغال نمايد، من با فرهنگ و دانش بسوى تو شتافتم، تا اين كه تو نيز با تلاش و كوشش بكار بشتابى، و بدان اندازه كه اهل آزمايشها، و تجربه‏ها را آن كار كفايت كرده است، تو را نيز كفايت كند، آن گاه تو از رنج (دانش و ادب) طلب كردن كفايت كرده شده، و از علاج تجربه اندوختن معاف خواهى بود، فلذا آنچه كه ما از آن دانش و ادب كسب كرديم، تو نيز كسب كنى، بلكه چه بسا چيزهائى كه بر ما پوشيده و پنهان مانده بود، بر تو (بطرزى بهتر) جلوه‏گر گردد (و تو از سخنان پدر پير و كارآگاهت استفاده‏هاى شايان‏ترى ببرى).

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 7          صفحه‏ى 167     

از اين گلشن گل اخلاق بوئى‏سوى فرهنگ از اين ره راه پوئى‏بدان اندازه از علم و درايت‏نمائى كسب كه باشد كفايت‏از آنها چون دل ما شد منوّرتو نورانى كنى دل پيش و برتر

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 7          صفحه‏ى 170     

ز راه مهر و لطف و صدق نيّت‏بود منظور من از اين وصيّت‏كه آموزم تو را آداب آئين‏شوى سرورى چمان در گلشن دين‏بدستت اوّل عمر و جوانى‏فتد برنامه در زندگانى‏كه آن برنامه گر اجرا نمائى‏در دولت بروى دل گشائى‏سخن اوّل ز قرآن كريم است‏كه مستحكم قوانينش قويم است‏بسى آهنگهايش دل نواز است‏در دانش از آن درگه فراز است‏خدا دستور اسلام و شريعت‏در آن داده است با احمد (ص ع) بامّت‏حلال و هم حرامش را شمرده است‏ز دلها زنگ ز آياتش سترده است‏در آن مدرس محمّد (ص ع) بد مؤسّس‏منش شاگرد و عالمتر مدّرس‏پذيرى گر تو اين دستور و اخلاق پس از من مى‏شوى استاد آفاق‏منظّم گشته قرآن ليك مشكل‏كسى خواهد كه باشد آهنين دل‏به ميدان عمل پولاد بازوبه سنگين استخوانان همترازوكه در آيات مشكل دل نبازدبدانش حلّ مشكل‏هاش سازدپى آنان كه اندر اختلافات‏فتادند و بپا ز انان شد آفات‏هم او زين دسته‏ها دورى گزيندز امر مشتبه خسران نه بيندكنون كردم از آنانت خبر دارز روى راز مشكل پرده برداربدوشت بارى از فرهنگ و آئين‏نهادم بس گران و سخت و سنگين‏اميدم هست اين از درگه حقّ‏كه در حملش تو را دارد موفّق‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 7          صفحه‏ى 230     

كشى بيرون تن از زندان ناسوت‏گشائى پر باوج قصر لاهوت‏پى اخلاق را سازى مسدّدشوى از هر چه غير حقّ مجرّدكنون ختم سخن را مى‏نگارم‏تو و دينت بايزد مى‏سپارم‏هم اندر حال و استقبال و ماضى‏خدا خواهم كه باشد از تو راضى‏ز تقديرش هر آن چيزى نكوتركند آن را براى تو مقدّرخدايا از ره الطاف و تشويق(بانصارى) عنايت دار توفيق‏بنورت ديده‏اش را ساز روشن‏ز مهرت گلخنش را دار گلشن‏ز چنگ نفس سركش ده نجاتش‏بده در راه طاعاتت ثباتش‏فكن در مزرعش تخم ورع رابكن از خاطرش بيخ طمع راز لطفش ده تو توفيق تمامى‏بكش در پخته‏گيهايش ز خامى‏بگيتى غرّه غرّش مكن سلخ‏چو حنظل ميوه عمرش مكن تلخ‏درونش را ز حكمت پر گهر كن‏دهانش از سخن كان شكر كن‏موفّق دار او را تا كه عامل‏بدين دستور از جان گردد و دل‏از اين اطلس به پيكر جامه پوشدو ز اين خم جام علم و دين بنوشدز مهر غير تو دامان فشاندببزم پاك نيكان خود كشاندرهد از حبس تن مانند شهبازشود با طوطيان قدس دمسازنهد زين ادهم عزم و هم رادر اين ره گرم رو سازد قلم رانگارد نقش خود را زيب اتمام‏دهد اين نيك خدمت نيكو انجام‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 7          صفحه‏ى 245     

و با نديدن ارباب آداب و اخلاق از سقراط برتر، و با تربيت نشدن بين شجاعان و دليران از هر بشرى كه در پشت زمين است دليرتر، و با اين كه قريش صاحبان آز و طمع بودند، از تمامى مردمان زاهدتر، و با اين كه فصيح‏ترين قبيله عرب قبيله جرهم است، او از تمامت عرب افصح باشد، تا اين كه گويد از خلف ابن احمر پرسيدند، آيا عنبسه و بسطام دليرتر باشند، يا علىّ ابن ابي طالب گفت عنبسه و بسطام را با بشر بايد قرن و مماثل آورد، نه با كسى كه مقامش ما فوق بشريّت است، گفتند در هر صورت چيزى بگوى، گفت سوگند با خداى اگر علىّ ابن ابي طالب پيش از حمله كردنش ويله بر روى آنها مى‏زد البتّه آنها مى‏مردند، آرى آقاى ابن ابى الحديد فراموش مكن، و دچار بهت و تعجّب مباش آن كس را كه خداى بركشيد، و با رسولش يك جان در دو قالب آفريد، و در دامان وحى و الهام تربيت شده، و رسول خدا (ص ع) هزار باب از علم را بروى وى بگشود، كه از آن هزار باب يك مليون باب علم و دانش ديگر بروى او باز شد، عجب نباشد اگر در كلّيّه أوصاف شريفه بر تمامت بشر پيشى گيرد، اين پيشواى ما شيعيان است كه چنين است، لكن عجب از تو و مانندگان تو است كه با اعتراف بتمام اين مزايا باز در اوائل كتابهايتان الحمد للّه الّذى فضّل المفضول على الفاضل مى‏نويسيد: و جهّال نادانى را كه حتّى زنان پرده‏گى از آنان دانشمندترند بر وى ترجيح مى‏نهيد. نعوذ باللّه من الغىّ و الشّقاق).

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 8          صفحه‏ى 164     

بكن دقت در اطوار گذشته‏كه در تاريخ ثبت است و نوشته‏ز شاهانى كه با نيكوئى و دادبآبادى جهان را كرده بنيادبرافكندند بيخ كين و زشتى‏پديد آورده خوهاى بهشتى‏بدى بنهاده وز آن پاك رستندروشها نيك اندر كار بستندو گر كس گفت حرفى از پيمبركه بر وى باد رحمتهاى داوربقرآن يا كه امرى بوده واجب‏كه بايستى عمل را شد مواظب‏تو آن اخلاق و آن دستور و آئين‏فرا گير و بكارش بند و بگزين‏بدانها گر مرا ديدى برفتاربدنبالم عمل را راه بردارخصوص اين عهد و پيمان كه سپردم‏تو را دهر بديت از دل ستردم‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 8          صفحه‏ى 234     

بارى حارث در سنه 65 هجرى وفات يافت، و مطالب ذيل پاره از نامه مفصّلى است كه در باره محاسن اخلاق و نيكوئى آداب حضرت بوى نگاشته‏اند: اى حارث) چنگ برشته قرآن در افكنده، و پند و اندرز را از آنان خواهان باش، حلال و حرامش را حلال و حرام بدان، آنچه از حق كه گذشته است باور دار (و بكتب و رسل ايمان داشته باش) به آن چه از جهان كه گذشته است پند گير، براى آنچه كه از آن برجاى مانده است، زيرا پاره از جهان همانند پاره ديگر آن، و آخرش باوّلش خواهد پيوست، و همه آن از ميان برداشته خواهد شد (پس تا فرصت باقى است كارى بكن، و توشه براى آخرتت گرد آر) و نام خداى را بزرگ شمار، و آن را در حقّ و درستى ياد مكن (و بدروغ سوگند مخور كه سوگند دروغ مستلزم عذابى بزرگ است، مرگ و پس از مرگ را بياد آر) و بدون داشتن شرطى استوار آرزومند آن مباش (كه با نداشتن كردارهاى نيك و يقين باين كه آخرت بهتر از دنيا است آرزوى مرگ سخت بيجا است) و سخت بپرهيز از هر كارى كه بجاى آورنده‏اش آنرا بر خويش بپسندد، و از براى مسلمانان ديگرش نخواهد (يعنى سود شخصى را بزيان عمومى ترجيح دهد) سخت بپرهيز از هر كارى كه در نهانش انجام دهند، و در عيان از آن بشرم اندر باشند سخت بپرهيز از هر كارى كه بهنگام باز پرسى بجاى آورنده‏اش منكر آن باشد، و يا از آن پوزش طلبد، حارثا، نكند كه عرض و آبروى خويش را نشانه پيكانهاى گفتار قرار دهى (و با ناسخته سخنى نابهنگام خويش را رسوا سازى) نكند آنچه را كه مى‏شنوى با ديگرانش در ميان نهى كه دروغگوئى تو را همين بس، مبادا در مقام ردّ آنچه كه مردم تو را بدان حديث كنند برآئى كه نادانى تو را همين بس.

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 8          صفحه‏ى 236     

بكن امروز كارى بهر فرداكه باشى فارغ از اندوه بعقبابكژّيها مبر نام خداوندبنامش خور درست و راست سوگندبدون تكيه‏گاهى سخت و محكم‏مجو مرگ و مزن از مردنت دم‏بخود ديدى اگر كردار نيكوسوى اين آرزو آنگه بكن رواگر نيكى كه برگ عيش عقبا است‏ندارى آرزوى مرگ بيجا است‏بخود هر كار ناخوش مى‏شمارى‏روا بر ديگرى بايد ندارى‏مكن كارى كه چون گردد هويداشود آثار شرم از روت پيداسبب هر كار كه بر رو سياهى‏بود بايست عذر از آن بخواهى‏ز كار ناروا بارى بپرهيزمكن آتش ز پوزش در درون تيزز ناسنجيده گفت نابهنجارشرف با آبروى خود نگه داربسا ديدم زبان صد گرد انگيخت‏ز يك گفتار بس بر خاك خون ريخت‏هر آن گفته بمردم در شنفتن‏شدى آنرا نبايد باز گفتن‏بسا باشد كه آن مطلب دروغ است‏ز نور صدق دور و بى‏فروغ است‏نماى اخلاق خود زين راه تهذيب‏مكن گفتار مردم پاك تكذيب‏بسا باشد كه باشد آن سخن راست‏ولى تكذيب تو از گوهرت كاست‏بدان صدق و بدين كذب ار روان است‏كسى نادانيش را اين نشان است‏شرار خشم اى حارث فرو كش‏تو خاكى دور شو از خوى آتش‏شدى گاهى اگر در تند خوئى‏گراى از آن بنرمىّ و نكوئى‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 9          صفحه‏ى 11     

(به سينه گوهر راز خردمند)(چو درّ اندر صدف افتاده در بند)نخواهد هيچگه كردن عيانش‏گهر سان دارد اندر دل نهانش‏بحفظ آبروى خويش كوشدهماره راز خويش از خلق پوشدبماند تا كه اسرارش نهفته‏لبش چون غنچه باشد ناشگفته‏نيابد بهر راز خود چه محرم‏خورد خون و نيارد زان زدن دم‏ز گردون بر سرش گر سنگ باردغمش را بردهان از دل نيارد(شكفته روئى و اخلاق نيكو)(كشد در دام دلها را چو آهو)چو چهر مرد باشد خرّم و بازبدو گردند مردم يارو دمساز

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 9          صفحه‏ى 12     

ز جان و دل تمامش دوست دارندبدلها تخم مهرش را بكارندزند چون پسته گر بر خلق لبخندبديدارش خلايق آرزومندبسوى او زهر كور و نمايندتمامى بسته شان با وى گشايند(تحمّل قبر بر هر عيب و نقص است)(در اين صندوق پنهان نقص شخص است)چو باشد مرد محكم همچو سندان‏شكيبا در قبال تپك دوران‏بدان اندازه باشد خويشتن‏داركه بيند هر چه از اشخاص آزارنسازد باز لب را بر شكايت‏از آن آزار ننمايد حكايت‏گر اين كس صاحب اخلاق زشتى است‏همه پنهان در اين خوى بهشتى است‏بديهايش در اين نيكى بود گم‏هوا خواهش بجان باشند مردم‏چو گورى كه در آن مرده است پنهان‏عيوب و زشت پنهان باشد اينسان‏ز شرّاحيكه اين درّ شد برشته‏بطرز ديگرى هم نقل گشته(كه اخلاق نكو بى شكّ و بى‏ريب‏بود چون خيمه بر هر نقص و هر عيب)درون خيمه تا انسان نشسته‏ز ديدارش دو چشم خلق بسته‏چنين گر كس شود در صلح و سازش‏خدا پوشد ز مردم عيبهايش‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 9          صفحه‏ى 43     

آن حضرت عليه السّلام بجناب امام حسن سلام اللّه عليه فرمودند: فرزند جانم چهار چيز (از اخلاق را با چهار چيز ديگر (از افعال) را از من فراگير كه با نگهداشتن آنها هر كار كنى تو را زيان نرساند (آن چهار چيزى كه در اخلاق است آنست كه) بى نياز كننده‏ترين بى‏نيازيها عقل و خردمندى است، بالاترين فقرها نادانى و بيخردى است، ترسناكترين ترسها خودپسندى است، گرامى‏ترين بزرگيها خوش‏خوئى است (دانشمند فقير جز از خدا منّت نكشد، داراى نادان همه از خلق منّت پذيرد خودپسند با كسى انس نگيرد، خوش‏خوى دلهاى نيكان را بدام در كشد، و آن چهار چيزى كه در افعال است آنست كه) سخت بپرهيز از دوستى كردن با نادان كه او باراده سود رساندن بزيانت در افكند سخت بپرهيز از دوستى كردن با بخيل كه او بهنگام نيازمندى خويش را از تو كنار مى‏كشد. سخت بپرهيز از دوستى كردن با گنهكار كه او تو را ببهاى پست و ناچيزى فروختن خواهد. سخت بپرهيز از دوستى كردن با مرد دروغگو كه او همچون سرابى است كه آب نمايد دور را بر تو نزديك و نزديك را از تو دور مى‏سازد

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 9          صفحه‏ى 44     

(حسن جان پند من در هشت چيز است)(كه هر يك همچو كان زر عزيز است)(اگر آن هشت پند از من پذيرى)(فراز قصر عزّت جاى گيرى)(چو شد آن هشت پندت حرز بازو)(زيانت نيست در هر جا كنى رو)(بروى هر كه در از عقل باز است)(بحال با نيازى بى‏نياز است)(به نيروى خرد مرد خردمند)(رهاند خويش را از هر بدو بند)(اگر گيتى بجانش تنگ گيرد)(كجا از چرخ منّت مى‏پذيرد)(حماقت بدترين فقر است و درد است)(رخ احمق اگر داراست زرد است)(بگنج ار باشدش دينار و درهم)(براى يك درم سازد كمر خم)(بدان كز كبر و عجب و خويش خواهى)(بسوى ترس و وحشت هست راهى)(نيندازد تو را در بيم و وحشت)(بگيتى هيچ چيزى همچو نخوت)(چو نادان جايگه برتر گزيند)(نكوتر خويش را از خلق بيند)(بدارد قوم و خويشش پاش از در)(بماند بيكس و بى يار و ياور)(ولى گر شد كسى با حسن اخلاق )(مشام خلق خوشبو كرد ز اشفاق)اگر تنها است و بى قوم و عشيرت‏چو شد خويش خوش و نيكش سريرت‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 9          صفحه‏ى 80     

(بمردم هر كه دارد پيشوائى)(سزاوار است پيش از رهنمائى)(دهد تعليم نفس خود زهر باب)(شود خود مبدء اخلاق و آداب)(چو خود روشن ز نور علم جانش)(شود بر مردمان سازد بيانش)(چو روشن شد كه منظورش ريا نيست)(بجز رفتارش از بهر خدا نيست)(همه رفتار و كردارش پسندند)(همه دستور وى در كار بندند)(چو زشتيها ز نفس خويش پيدا است)(سپس بر رفع كار زشت برخاست)(ز امرش ريشه زشتى برآرند)(ز زشتى رو بسوى نيكى آرند)(بنزد مردم او را احترام است)(ز هر كس برترش جا و مقام است)

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 9          صفحه‏ى 135     

هيچ مالى سودمندتر از خرد، و هيچ تنهائى وحشتناكتر از كبر، و هيچ هوشى همچون تدبّر و دور انديشى و هيچ بزرگوارئى همچون پرهيزگارى، و هيچ همنشينى همچون خوش خوئى، و هيچ ميراثى مانند دانش و ادب، و هيچ قائد و كشاننده همچون توفيق بسوى سعادت، و هيچ تجارتى همچون نيكوكارى و هيچ سودى همچون ثواب، و هيچ پرهيزكارى همچون توقّف در نزد امور شبهه ناك، و هيچ زهدى همچون زهد و بى ميلى در حرام، و هيچ دانشى همچون تفكّر، و هيچ عبادتى همچون اداى واجبات و هيچ ايمانى همچون صبر و حيا، و هيچ بزرگوارئى همچون دانش، و هيچ معاون و يارى همچون مشورت كردن با اشخاص نيست (كه نيست، و اين فصل از فرمايشات حضرت (ع) حاوى رءوس حكمت و كلّيّه شئون دينى و اجتماعى است، و علماى اخلاق كاملا در اطراف هر يك از آنها بشرح پرداخته‏اند).

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 9          صفحه‏ى 231     

(هر آن كس خويش خواه و خودپسند است)(بپاى هوشش از آن كند و بند است)(هلازين خوى زشت خويش خواهى)(خرد غرق است در بحر تباهى)چو انسان از ميانه خويش را ديدبخلق از ديگران خود را پسنديدنيارد رو بسوى كسب اخلاق ندارد با دگر كس مهر و اشفاق‏چنانكه دشمن جانش حسود است‏بچشم هوشش از آن عجب دود است‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 10         صفحه‏ى 5     

(نكو ملكى بود ملك قناعت)(بشر با آن عزيز است از مناعت)(نمايد مرد قانع پادشاهى)(نيفتد جانش در ذلّ تباهى)(چو مردى خوى و اخلاقش كريم است)(تهى دست ار بود غرق نعيم است)نديدم نعمتى چون حسن اخلاق كه انسان را كند مشهور آفاق‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 10         صفحه‏ى 177     

در اخلاق با مردم نزديك گشتن از كينشان ايمن زيستن است (بلكه سببى است كه انسان آنان را از خوهاى نابهنجار باز دارد و براه دينشان بكشاند).

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 10         صفحه‏ى 184     

(هر آن خوئى نكو باشد در آفاق)(بود تقوا رئيس كلّ اخلاق )(ز دين بر هر تنى ثوب و لباس است)(اگر تقوا ندارد بى اساس است)بايمان هر كسى كان پاى بند است‏بدين تقوا عزيز و ارجمند است‏مسلمان را درون باشد چو گلحن‏بود روشن ز تقوا همچو گلشن‏خوشا مرديكه راد و متّقى شدنشد گر متّقى زشت و شقى شدبود تقوا همان اكسير اعظم‏عمل بسيار از آن باشد اگر كم‏بدل جانا گزين ترس خدا رابمسهايت بزن اين كيميا را

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 10         صفحه‏ى 250     

چو لفظ پارسى باشد چو شكربساز از آن شكّر قند مكرّرمگر كه خلق ايران آن بخواندز چه خود را بسوى ره كشاندمجلّات و رمان اندازد از دست‏شود از باده انسانيّت مست‏ز اوراقى كه در آن عكس زنها است‏ستاره سيما عريان بدنها است‏جوانان را كند اخلاق فاسداز آن كالاى اسلامى است كاسدمگر گيرند از آنها كنارى‏صلاح و راه را جويند بارى‏شوند از اين فجور و فسق و مستى‏سوى آئين و فرهنگ و درستى‏چو از هاتف در آن شب اين شنيدم‏موفق خويش از هر راه ديدم‏ز هر كارى بجز آن ديده بستم‏بهمّت آستين بالا شكستم‏زدم زين ادهم عزم و همم رادر اين راه گرم رو كردم قلم راسرى پر شور عشق و دل پر آتش‏شدم سرگرم در كار نگارش‏خيال كار و كسب و فكر بازارنه بتوانست بازم دارد از كارچو ديدم هست نيكو اين تجارت‏رها كردم زر و سود و خسارت‏چو عشق اندر دلى آتش فرو زدبجز عشق آنچه ميباشد بسوزدچو شوق شمع را پروانه دارددگر از جان و تن پروا نداردلغتها را نسخ گرد آوريدم‏شروحى چند گرد خويش چيدم‏ز قاموس ز مجمع تا به منجدتراجم كاهل دانش كرده با جدز عزّ الدّين و عبده ابن ميثم‏خوئىّ ولاهجى ديگر كسان هم‏

 

نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 11:40 | لینک  | 

شرح‏مائةكلمة      جزء 1        صفحه‏ى 94     

و امّا السّبب الغالب فى ذلك فاعلم انّه لمّا كان الغالب على الخلق الغفلة و الجهل البسيط و كانت النّفوس الانسانيّة قد جبلت على محبّة البدن و كثيرا ما تكون مطيعة للقوى متّبعة للهوى مواظبة على اقتناء الكمالات الوهميّة و لم يكن لتلك القوى البدنيّة كما علمت حظّ فى ادراك الامور الكلّيّة بل لا تدرك الّا الامور الحاضرة المحسوسة الجزئيّة او المتعلّقة بالمحسوس و كان الغالب انّ وجود الابناء و غالب حياتهم و تصرّفاتهم فى زمان غير زمان الاباء لا جرم كانت نفوسهم اكثر انفعالا و اطوع لاخلاق زمانهم و عاداتهم و زيّهم و حالاتهم منها لعادات الآباء و حالاتهم لمكان المشاهدة للحال الحاضرة و المنادمة و الاتّصال و المعاشرة و الغفلة عن حال الآباء لاقلّيّة معاشرتهم و مصاحبتهم لتقضّيهم و اقلّيّة وجودهم فى زمان وجود الابناء حتّى انّ انسانا لو عاشر أبا صالحا و تأدّب بآدابه و تخلّق بأخلاقه ثمّ فقده و عاشر من له ضدّ تلك الاخلاق فانّه ربّما استنكرها فى اوّل الصّحبة ثمّ انّ نفسه بعد حين تنفعل عن تلك الاخلاق و تكتسبها لكثرة مشاهدتها و تكرّرها على قوى الحسّ و عقلة النّفس بها و تحلّل الاخلاق الاولى على التّدريج فربّما انسلخ بالكلّيّة عن تلك الاخلاق الصّالحة الى التّكيّف بضدّها و بالعكس و كذلك لو كان لابيه صنعة مستحسنة فى وجوده او لباس يليق بحاله من اهل زمانه و كذلك سائر العادات الّتى يعتادها ذلك الأب و يتخلّق بها و يليق بحال فى وقته ثمّ نشأ ولده فى وقت آخر بين آخرين المنكرين للزّىّ الاوّل و مستحسنين لزىّ ثان و عادة قد اكتسبوها غير الاولى فانّه لا يتزيّا الّا بذلك الزّىّ و لا يغيّر تلك العادة و لا يتخلّق بغير تلك الاخلاق الحاضرة دون اخلاق آبائه و عاداتهم، و لو فرضنا انّه نشأ عليها و تزيّا بها مدّة و تكلّف البقاء عليها فانّ طبعه لا بدّ و ان يقوده الى العادات و الاخلاق الحاضرة امّا كلّها او بعضها و ليس ذلك الّا لما قلناه من من كثرة المشاهدة و الاطّلاع الحسّىّ على الامور الحاضرة الّتى عليها أهل زمانه و انفعال النّفس بها و غفلتها عن الاحتراز بمراجعة العقل فى مراعاة أنفع تلك الاخلاق الماضية و احاضرة فى امر المعاش و المعاد و اكتسابه و اعتبار أضرّ تلك العادات و الحالات فيهما و اجتنابه حتّى لو كانت لاهل زمان مضى خلّة حميدة تقود الى الهدى و هى مستنكرة فى الزّمان الحاضر لم يلتفت فى ارتكابها الى انكار منكريها بل ارتكبها و واظب عليها، و لو كان لاهل زمانه عادة او حالة تقود الى ردى تركها، و ان كانت مستحسنة بينهم، و اللّه ولىّ الاعانة على الالتفات الى ما يرضيه و هو الموفّق.

شرح‏مائةكلمة      جزء 1        صفحه‏ى 220     

الرّابع-  انّه عليه السّلام وصف موضعه من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و كيفيّة تربيته و ارشاده و تعليمه له فى آخر خطبته المسمّاة بالقاصعة، قال عليه السّلام مخاطبا للقوم: و قد علمتم موضعى من رسول اللّه بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة، وضعنى فى حجره و انا وليد و يضمّنى الى صدره و يكنفني فى فراشه و يمسّنى جسده و يشمّنى عرفه و كان يمضغ الشّى‏ء ثمّ يلقمنيه و ما وجد لى كذبة فى قول و لا خطلة فى فعل، و لقد قرن اللّه به من لدن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره، و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل اثر أمّه، يرفع لى فى كلّ يوم علما من أخلاقه و يأمرنى بالاقتداء به، و لقد كان يجاور فى كلّ سنة بحراء فأراه و لا يراه غيرى و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الاسلام غير رسول اللّه و خديجة و أنا ثالثهما، أرى نور الوحى و الرّسالة و أشمّ ريح النّبوّة و لقد سمعت رنّة الشّيطان حين نزل الوحى عليه صلّى اللّه عليه و آله فقلت: يا رسول اللّه ما هذه الرّنّة-  فقال: هذا الشّيطان قد ايس من عبادته انّك تسمع، ما أسمع، و ترى ما أرى، الّا انّك لست بنبىّ و انّك لوزير و انك لعلى خير.

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 1          صفحه‏ى 50     

قبع القنفذ يقبع قبوعا إذا أدخل رأسه في جلده-  و كذلك الرجل إذا أدخل رأسه في قميصه-  و كل من انزوى في جحر أو مكان ضيق فقد قبع-  و كسر البيت جانب الخباء و سفح الجبل أسفله-  و أصله حيث يسفح فيه الماء-  و يقط الرقاب يقطعها عرضا-  لا طولا كما قاله الراوندي-  و إنما ذاك القد قددته طولا و قططته عرضا-  قال ابن فارس صاحب المجمل-  قال ابن عائشة كانت ضربات علي ع في الحرب أبكارا-  إن اعتلى قد و إن اعترض قط-  و يجدل الأبطال يلقيهم على الجدالة و هي وجه الأرض-  و ينطف دما يقطر-  و الأبدال قوم صالحون لا تخلو الأرض منهم-  إذا مات أحدهم أبدل الله مكانه آخر-  قد ورد ذلك في كثير من كتب الحديث- . كان أمير المؤمنين ع ذا أخلاق متضادة-  فمنها ما قد ذكره الرضي رحمه الله-  و هو موضع التعجب-  لأن الغالب على أهل الشجاعة-  و الإقدام و المغامرة و الجرأة-  أن يكونوا ذوي قلوب قاسية-  و فتك و تمرد و جبرية-  و الغالب على أهل الزهد و رفض الدنيا-  و هجران ملاذها و الاشتغال بمواعظ الناس-  و تخويفهم المعاد و تذكيرهم الموت-  أن يكونوا ذوي رقة و لين-  و ضعف قلب و خور طبع-  و هاتان حالتان متضادتان و قد اجتمعتا له ع- . و منها أن الغالب على ذوي الشجاعة و إراقة الدماء-  أن يكونوا ذوي أخلاق سبعية-  و طباع حوشية و غرائز وحشية-  و كذلك الغالب على أهل الزهادة-  و أرباب الوعظ و التذكير و رفض الدنيا-  أن يكونوا ذوي انقباض في الأخلاق-  و عبوس في الوجوه و نفار من الناس و استيحاش-  و أمير المؤمنين ع كان أشجع الناس-  و أعظمهم إراقة للدم-  و أزهد الناس و أبعدهم عن ملاذ الدنيا-  و أكثرهم وعظا و تذكيرا بأيام الله و مثلاته-  و أشدهم اجتهادا في العبادة و آدابا لنفسه في المعاملة-  و كان مع ذلك ألطف العالم أخلاقا-  و أسفرهم وجها و أكثرهم بشرا و أوفاهم هشاشة-  و أبعدهم عن انقباض موحش أو خلق نافر-  أو تجهم مباعد أو غلظة و فظاظة تنفر معهما نفس-  أو يتكدر معهما قلب-  حتى عيب بالدعابة-  و لما لم يجدوا فيه مغمزا و لا مطعنا تعلقوا بها-  و اعتمدوا في التنفير عنه عليها- 

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 1          صفحه‏ى 170     

- . و للناقة أربعة أخلاف خلفان قادمان و خلفان آخران-  و كل اثنين منهما شطر-  و تشطرا ضرعيها اقتسما فائدتهما و نفعهما-  و الضمير للخلافة و سمى القادمين معا ضرعا-  و سمى الآخرين معا ضرعا لما كانا لتجاورهما-  و لكونهما لا يحلبان إلا معا كشي‏ء واحد- . قوله ع فجعلها في حوزة خشناء-  أي في جهة صعبة المرام شديدة الشكيمة-  و الكلم الجرح- . و قوله يغلظ-  من الناس من قال كيف قال يغلظ كلمها-  و الكلم لا يوصف بالغلظ و هذا قلة فهم بالفصاحة-  أ لا ترى كيف قد وصف الله سبحانه العذاب بالغلظ-  فقال وَ نَجَّيْناهُمْ مِنْ عَذابٍ غَلِيظٍ أي متضاعف-  لأن الغليظ من الأجسام هو ما كثف و جسم-  فكان أجزاؤه و جواهره متضاعفة-  فلما كان العذاب أعاذنا الله منه متضاعفا سمي غليظا-  و كذلك الجرح إذا أمعن و عمق-  فكأنه قد تضاعف و صار جروحا فسمي غليظا- . إن قيل قد قال ع في حوزة خشناء فوصفها بالخشونة-  فكيف أعاد ذكر الخشونة ثانية فقال يخشن مسها- . قيل الاعتبار مختلف-  لأن مراده بقوله في حوزة خشناء-  أي لا ينال ما عندها و لا يرام-  يقال إن فلانا لخشن الجانب و وعر الجانب-  و مراده بقوله يخشن مسها-  أي تؤذي و تضر و تنكئ من يمسها-  يصف جفاء أخلاق الوالي المذكور-  و نفور طبعه و شدة بادرته- . قوله ع و يكثر العثار فيها و الاعتذار منها-  يقول ليست هذه الجهة جددا مهيعا-  بل هي كطريق كثير الحجارة لا يزال الماشي فيه عاثرا- . و أما منها في قوله ع و الاعتذار منها-  فيمكن أن تكون من على أصلها-  يعني أن عمر كان كثيرا ما يحكم بالأمر ثم ينقضه-  و يفتي بالفتيا ثم يرجع عنها-  و يعتذر مما أفتى به أولا-  و يمكن أن تكون من هاهنا للتعليل و السببية-  أي و يكثر اعتذار الناس عن أفعالهم و حركاتهم لأجلها-  قال

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 1          صفحه‏ى 181     

مثل قول أنس-  فقال للهرمزان ويحك أ تخدعني-  و الله لأقتلنك إلا أن تسلم ثم أومأ إلى أبي طلحة-  فقال الهرمزان أشهد أن لا إله إلا الله-  و أشهد أن محمدا رسول الله فأمنه و أنزله المدينة- . سأل عمر عمرو بن معديكرب عن السلاح-  فقال له ما تقول في الرمح قال أخوك و ربما خانك-  قال فالنبل قال رسل المنايا تخطئ و تصيب-  قال فالدرع قال مشغلة للفارس متعبة للراجل-  و إنها مع ذلك لحصن حصين-  قال فالترس قال هو المجن و عليه تدور الدوائر-  قال فالسيف قال هناك قارعت أمك الهبل-  قال بل أمك قال و الحمى أضرعتني لك- . و أول من ضرب عمر بالدرة أم فروة بنت أبي قحافة-  مات أبو بكر فناح النساء عليه و فيهن أخته أم فروة-  فنهاهن عمر مرارا و هن يعاودن-  فأخرج أم فروة من بينهن و علاها بالدرة-  فهربن و تفرقن- . كان يقال درة عمر أهيب من سيف الحجاج-  و في الصحيح أن نسوة كن عند رسول الله ص قد كثر لغطهن-  فجاء عمر فهربن هيبة له-  فقال لهن يا عديات أنفسهن-  أ تهبنني و لا تهبن رسول الله-  قلن نعم أنت أغلظ و أفظ- . و كان عمر يفتي كثيرا بالحكم ثم ينقضه-  و يفتي بضده و خلافه-  قضى في الجد مع الإخوة قضايا كثيرة مختلفة-  ثم خاف من الحكم في هذه المسألة-  فقال من أراد أن يتقحم جراثيم جهنم-  فليقل في الجد برأيه- . و قال مرة لا يبلغني أن امرأة تجاوز صداقها صداق نساء النبي-  إلا ارتجعت ذلك منها-  فقالت له امرأة ما جعل الله لك ذلك-  إنه تعالى قال وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً-  أَ تَأْخُذُونَهُ بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِيناً-  فقال كل النساء أفقه من عمر حتى ربات الحجال-  أ لا تعجبون من إمام أخطأ و امرأة أصابت-  فاضلت إمامكم ففضلته- . و مر يوما بشاب من فتيان الأنصار و هو ظمآن-  فاستسقاه فجدح له ماء بعسل فلم يشربه-  و قال إن الله تعالى يقول أَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ فِي حَياتِكُمُ الدُّنْيا-  فقال له الفتى يا أمير المؤمنين-  إنها ليست لك و لا لأحد من هذه القبيلة-  اقرأ ما قبلها وَ يَوْمَ يُعْرَضُ الَّذِينَ كَفَرُوا عَلَى النَّارِ-  أَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ فِي حَياتِكُمُ الدُّنْيا-  فقال عمر كل الناس أفقه من عمر- . و قيل إن عمر كان يعس بالليل-  فسمع صوت رجل و امرأة في بيت فارتاب-  فتسور الحائط فوجد امرأة و رجلا و عندهما زق خمر-  فقال يا عدو الله-  أ كنت ترى أن الله يسترك و أنت على معصيته-  قال يا أمير المؤمنين إن كنت أخطأت في واحدة-  فقد أخطأت في ثلاث-  قال الله تعالى وَ لا تَجَسَّسُوا و قد تجسست-  و قال وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها و قد تسورت-  و قال فَإِذا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً فَسَلِّمُوا و ما سلمت- . و قال متعتان كانتا على عهد رسول الله و أنا محرمهما-  و معاقب عليهما-  متعة النساء و متعة الحج-  و هذا الكلام و إن كان ظاهره منكرا-  فله عندنا مخرج و تأويل-  و قد ذكره أصحابنا الفقهاء في كتبهم- . و كان في أخلاق عمر و ألفاظه جفاء و عنجهية ظاهرة-  يحسبه السامع لها أنه أراد بها ما لم يكن قد أراد-  و يتوهم من تحكى له أنه قصد بها ظاهرا ما لم يقصده-  فمنها الكلمة التي قالها في مرض رسول الله ص-  و معاذ الله أن يقصد بها ظاهرها-  و لكنه أرسلها على مقتضى خشونة غريزته و لم يتحفظ منها-  و كان الأحسن أن يقول مغمور أو مغلوب بالمرض-  و حاشاه أن يعني بها غير ذلك- . و لجفاة الأعراب من هذا الفن كثير-  سمع سليمان بن عبد الملك أعرابيا يقول في سنة قحط- 

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 1          صفحه‏ى 252     

 و في الحديث أن رجلا قال له يا رسول الله-  إني أحب أن أنكح فلانة إلا أن في أخلاق أهلها دقه-  فقال له إياك و خضراء الدمن-  إياك و المرأة الحسناء في منبت السوء

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 2          صفحه‏ى 64     

- . فسار حتى قدم على معاوية و عرف حاجة معاوية إليه-  فباعده من نفسه و كايد كل واحد منهما صاحبه- . فقال له معاوية يوم دخل عليه أبا عبد الله-  طرقتنا في ليلتنا ثلاثة أخبار ليس فيها ورد و لا صدر-  قال و ما ذاك قال-  منها أن محمد بن أبي حذيفة كسر سجن مصر-  فخرج هو و أصحابه-  و هو من آفات هذا الدين-  و منها أن قيصر زحف بجماعة الروم ليغلب على الشام-  و منها أن عليا نزل الكوفة و تهيأ للمسير إلينا- . فقال عمرو ليس كل ما ذكرت عظيما-  أما ابن أبي حذيفة-  فما يتعاظمك من رجل خرج في أشباهه-  أن تبعث إليه رجلا يقتله أو يأتيك به-  و إن قاتل لم يضرك-  و أما قيصر فأهد له الوصائف و آنية الذهب و الفضة-  و سله الموادعة فإنه إليها سريع-  و أما علي فلا-  و الله يا معاوية ما يسوي العرب بينك و بينه-  في شي‏ء من الأشياء-  و إن له في الحرب لحظا ما هو لأحد من قريش-  و إنه لصاحب ما هو فيه إلا أن تظلمه-  هكذا في رواية نصر بن مزاحم عن محمد بن عبيد الله- . و روى نصر أيضا عن عمر بن سعد قال-  قال معاوية لعمرو يا أبا عبد الله-  إني أدعوك إلى جهاد هذا الرجل الذي عصى الله-  و شق عصا المسلمين-  و قتل الخليفة و أظهر الفتنة-  و فرق الجماعة و قطع الرحم-  فقال عمرو من هو قال علي-  قال و الله يا معاوية ما أنت و علي بحملي بعير-  ليس لك هجرته و لا سابقته-  و لا صحبته و لا جهاده و لا فقهه و لا علمه-  و و الله إن له مع ذلك لحظا في الحرب-  ليس لأحد غيره-  و لكني قد تعودت من الله تعالى إحسانا و بلاء جميلا-  فما تجعل لي إن شايعتك على حربه-  و أنت تعلم ما فيه من الغرر و الخطر قال حكمك-  فقال مصر طعمة-  فتلكأ عليه معاوية- . قال نصر و في حديث غير عمر بن سعد-  فقال له معاوية يا أبا عبد الله-  إني أكره لك أن تتحدث العرب عنك-  أنك إنما دخلت في هذا الأمر لغرض الدنيا-  قال عمرو دعني عنك-  فقال معاوية إني لو شئت أن أمنيك و أخدعك لفعلت-  قال عمرو لا لعمر الله ما مثلي يخدع-  لأنا أكيس من ذلك-  قال معاوية ادن مني أسارك فدنا منه عمرو ليساره-  فعض معاوية أذنه-  و قال هذه خدعة هل ترى في البيت أحدا-  ليس غيري و غيرك- . قلت قال شيخنا أبو القاسم البلخي رحمه الله تعالى-  قول عمرو له دعني عنك كناية عن الإلحاد بل تصريح به-  أي دع هذا الكلام لا أصل له-  فإن اعتقاد الآخرة-  و أنها لا تباع بعرض الدنيا من الخرافات- . و قال رحمه الله تعالى و ما زال عمرو بن العاص ملحدا-  ما تردد قط في الإلحاد و الزندقة-  و كان معاوية مثله-  و يكفي من تلاعبهما بالإسلام حديث السرار المروي-  و أن معاوية عض أذن عمرو-  أين هذا من سيرة عمر-  و أين هذا من أخلاق علي ع و شدته في ذات الله-  و هما مع ذلك يعيبانه بالدعابة- . قال نصر فأنشأ عمرو يقول- 

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 2          صفحه‏ى 174     

أَيُّهَا النَّاسُ-  إِنَّا قَدْ أَصْبَحْنَا فِي دَهْرٍ عَنُودٍ وَ زَمَنٍ شَدِيدٍ-  يُعَدُّ فِيهِ الْمُحْسِنُ مُسِيئاً-  وَ يَزْدَادُ الظَّالِمُ فِيهِ عُتُوّاً-  لَا نَنْتَفِعُ بِمَا عَلِمْنَا وَ لَا نَسْأَلُ عَمَّا جَهِلْنَا-  وَ لَا نَتَخَوَّفُ قَارِعَةً حَتَّى تَحُلَّ بِنَا-  وَ النَّاسُ عَلَى أَرْبَعَةِ أَصْنَافٍ-  مِنْهُمْ مَنْ لَا يَمْنَعُهُ الْفَسَادَ فِي الْأَرْضِ-  إِلَّا مَهَانَةُ نَفْسِهِ وَ كَلَالَةُ حَدِّهِ-  وَ نَضِيضُ وَفْرِهِ-  وَ مِنْهُمْ الْمُصْلِتُ بِسَيْفِهِ وَ الْمُعْلِنُ بَشَرِّهِ-  وَ الْمُجْلِبُ بِخَيْلِهِ وَ رَجِلِهِ-  قَدْ أَشْرَطَ نَفْسَهُ وَ أَوْبَقَ دِينَهُ-  لِحُطَامٍ يَنْتَهِزُهُ أَوْ مِقْنَبٍ يَقُودُهُ-  أَوْ مِنْبَرٍ يَفْرَعُهُ-  وَ لَبِئْسَ الْمَتْجَرُ أَنْ تَرَى الدُّنْيَا لِنَفْسِكَ ثَمَناً-  وَ مِمَّا لَكَ عِنْدَ اللَّهِ عِوَضاً-  وَ مِنْهُمْ مَنْ يَطْلُبُ الدُّنْيَا بِعَمَلِ الآْخِرَةِ-  وَ لَا يَطْلُبُ الآْخِرَةَ بِعَمَلِ الدُّنْيَا-  قَدْ طَامَنَ مِنْ شَخْصِهِ-  وَ قَارَبَ مِنْ خَطْوِهِ وَ شَمَّرَ مِنْ ثَوْبِهِ-  وَ زَخْرَفَ مِنْ نَفْسِهِ لِلْأَمَانَةِ-  وَ اتَّخَذَ سِتْرَ اللَّهِ ذَرِيعَةً إِلَى الْمَعْصِيَةِ-  وَ مِنْهُمْ مَنْ أَبْعَدَهُ عَنْ طَلَبِ الْمُلْكِ ضُئُولَةُ نَفْسِهِ-  وَ انْقِطَاعُ سَبَبِهِ فَقَصَرَتْهُ الْحَالُ عَلَى حَالِهِ-  فَتَحَلَّى بِاسْمِ الْقَنَاعَةِ-  وَ تَزَيَّنَ بِلِبَاسِ أَهْلِ الزَّهَادَةِ-  وَ لَيْسَ مِنْ ذَلِكَ فِي مَرَاحٍ وَ لَا مَغْدًى-  وَ بَقِيَ رِجَالٌ غَضَّ أَبْصَارَهُمْ ذِكْرُ الْمَرْجِعِ-  وَ أَرَاقَ دُمُوعَهُمْ خَوْفُ الْمَحْشَرِ-  فَهُمْ بَيْنَ شَرِيدٍ نَادٍّ-  وَ خَائِفٍ مَقْمُوعٍ وَ سَاكِتٍ مَكْعُومٍ-  وَ دَاعٍ مُخْلِصٍ وَ ثَكْلَانَ مُوجَعٍ-  قَدْ أَخْمَلَتْهُمُ التَّقِيَّةُ وَ شَمِلَتْهُمُ الذِّلَّةُ-  فَهُمْ فِي بَحْرٍ أُجَاجٍ-  أَفْوَاهُهُمْ ضَامِزَةٌ وَ قُلُوبُهُمْ قَرِحَةٌ-  قَدْ وَعَظُوا حَتَّى مَلُّوا-  وَ قُهِرُوا حَتَّى ذَلُّوا وَ قُتِلُوا حَتَّى قَلُّوا-  فَلْتَكُنِ الدُّنْيَا فِي أَعْيُنِكُمْ-  أَصْغَرَ مِنْ حُثَالَةِ الْقَرَظِ-  وَ قُرَاضَةِ الْجَلَمِ-  وَ اتَّعِظُوا بِمَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ-  قَبْلَ أَنْ يَتَّعِظَ بِكُمْ مَنْ بَعْدَكُمْ-  وَ ارْفُضُوهَا ذَمِيمَةً-  فَإِنَّهَا قَدْ رَفَضَتْ مَنْ كَانَ أَشْغَفَ بِهَا مِنْكُمْ قال الرضي رحمه الله-  و هذه الخطبة ربما نسبها من لا علم له إلى معاوية-  و هي من كلام أمير المؤمنين ع الذي لا يشك فيه-  و أين الذهب من الرغام-  و أين العذب من الأجاج-  و قد دل على ذلك الدليل الخريت-  و نقده الناقد البصير-  عمرو بن بحر الجاحظ-  فإنه ذكر هذه الخطبة في كتاب البيان و التبيين-  و ذكر من نسبها إلى معاوية-  ثم تكلم من بعدها بكلام في معناها-  جملته أنه قال و هذا الكلام بكلام علي ع أشبه-  و بمذهبه في تصنيف الناس-  و في الإخبار عما هم عليه من القهر و الإذلال-  و من التقية و الخوف أليق-  قال و متى وجدنا معاوية في حال من الأحوال-  يسلك في كلامه مسلك الزهاد و مذاهب العباد دهر عنود جائر-  عند عن الطريق يعند بالضم أي عدل و جار-  و يمكن أن يكون من عند يعند بالكسر-  أي خالف و رد الحق و هو يعرفه-  إلا أن اسم الفاعل المشهور في ذلك عاند و عنيد-  و أما عنود فهو اسم فاعل-  من عند يعند بالضم- . قوله و زمن شديد أي بخيل-  و منه قوله تعالى وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ-  أي و إنه لبخيل لأجل حب الخير-  و الخير المال-  و قد روي و زمن كنود و هو الكفور-  قال تعالى إِنَّ الْإِنْسانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ- . و القارعة الخطب الذي يقرع أي يصيب- . قوله و نضيض وفره أي قلة ماله-  و كان الأصل و نضاضة وفره-  ليكون المصدر في مقابلة المصدر الأول-  و هو كلالة حده-  لكنه أخرجه على باب إضافة الصفة إلى الموصوف-  كقولهم عليه سحق عمامة-  و جرد قطيفة و أخلاق ثياب- . قوله و المجلب بخيله و رجله-  المجلب اسم فاعل من أجلب عليهم-  أي أعان عليهم- . و الرجل جمع راجل كالركب جمع راكب-  و الشرب جمع شارب-  و هذا من ألفاظ الكتاب العزيز-  وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ- . و أشرط نفسه أي هيأها و أعدها للفساد في الأرض- . و أوبق دينه أهلكه-  و الحطام المال و أصله ما تكسر من اليبيس- . ينتهزه يختلسه- . و المقنب خيل ما بين الثلاثين إلى الأربعين- . و يفرعه يعلوه-  و طامن من شخصه أي خفض-  و قارب من خطوه لم يسرع و مشى رويدا- . و شمر من ثوبه قصره-  و زخرف من نفسه حسن و نمق و زين-  و الزخرف الذهب في الأصل- . و ضئوله نفسه حقارتها-  و الناد المنفرد-  و المكعوم من كعمت البعير-  إذا شددت فمه-  و الأجاج الملح- . و أفواههم ضامزة بالزاي أي ساكنة-  قال بشر بن أبي خازم- 

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 5          صفحه‏ى 173     

- . قوله ع و اعلموا أنكم بعين الله-  أي يراكم و يعلم أعمالكم-  و الباء هاهنا كالباء في قوله-  أنت بمرأى مني و مسمع- . قوله فعاودوا الكر-  أي إذا كررتم على العدو كره فلا تقتصروا عليها-  بل كروا كرة أخرى بعدها-  ثم قال لهم-  و استحيوا من الفرار فإنه عار في الأعقاب-  أي في الأولاد-  فإن الأبناء يعيرون بفرار الآباء-  و يجوز أن يريد بالأعقاب جمع عقب-  و هو العاقبة و ما يئول إليه الأمر-  قال سبحانه خَيْرٌ ثَواباً وَ خَيْرٌ عُقْباً-  أي خير عاقبة-  فيعنى على هذا الوجه أن الفرار عار في عاقبة أمركم-  و ما يتحدث به الناس في مستقبل الزمان عنكم- . ثم قال و نار يوم الحساب-  لأن الفرار من الزحف ذنب عظيم-  و هو عند أصحابنا المعتزلة من الكبائر-  قال الله تعالى وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ-  إِلَّا مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى‏ فِئَةٍ-  فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ-  و الجهاد بين يدي الإمام كالجهاد بين يدي الرسول ع- . قوله ع و طيبوا عن أنفسكم نفسا-  لما نصب نفسا على التمييز وحده-  لأن التمييز لا يكون إلا واحدا-  و إن كان في معنى الجمع-  تقول انعموا بالا-  و لا تضيقوا ذرعا-  و أبقى الأنفس على جمعها-  لما لم يكن به حاجة إلى توحيدها-  يقول وطنوا أنفسكم على الموت و لا تكرهوه-  و هونوه عليكم-  تقول طبت عن مالي نفسا إذا هونت ذهابه- . و قوله و امشوا إلى الموت مشيا سجحا أي سهلا-  و السجاحة السهولة-  يقال في أخلاق فلان سجاحة-  و من رواه سمحا أراد سهلا أيضا- . و السواد الأعظم يعني به جمهور أهل الشام- .

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 5          صفحه‏ى 217     

دعوت فلباني من القوم عصبةفوارس من همدان غير لئام‏فوارس من همدان ليسوا بعزل‏غداة الوغى من شاكر و شبام‏بكل رديني و عضب تخاله‏إذا اختلف الأقوام شعل ضرام‏لهمدان أخلاق كرام تزينهم‏و بأس إذا لاقوا و حد خصام‏و جد و صدق في الحروب و نجدةو قول إذا قالوا بغير أثام‏متى تأتهم في دارهم تستضيفهم‏تبت ناعما في خدمة و طعام‏جزى الله همدان الجنان فإنهاسمام العدا في كل يوم زحام‏فلو كنت بوابا على باب جنةلقلت لهمدان ادخلوا بسلام

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 6          صفحه‏ى 209     

و منها جهات أخرى يعرفها المنجمون فقط-  على حسب فضل علمهم و دقة نظرهم في هذا العلم-  و إذ قد وصفنا على سبيل الإجمال-  ما يوجب حقيقة هذا العلم-  فإنا نصف ما يمكن إدراكه به أو لا يمكن-  فنقول لما كانت تغيرات الهواء-  إنما تحدث بحسب أحوال الشمس و القمر-  و الكواكب المتحيرة و الثابتة-  صارت معرفة هذه التغيرات قد تدرك من النجوم-  مع سائر ما يتبعها من الرياح و السحاب-  و الأمطار و الثلج و البرد و الرعد و البرق-  لأن الأشياء التي تلي الأرض-  و تصل إليها هذه الآثار من الهواء المحيط بها-  كانت الأعراض العامية التي-  تعرض في هذه الأشياء تابعة لتلك الآثار-  مثل كثرة مياه الأنهار و قلتها و كثرة الثمار و قلتها-  و كثرة خصب الحيوان و قلته و الجدوبة و القحط-  و الوباء و الأمراض التي تحدث في الأجناس و الأنواع-  أو في جنس دون جنس أو في نوع دون نوع-  و سائر ما يشاكل ذلك من الأحداث- . و لما كانت أخلاق النفس تابعة لمزاج البدن-  و كانت الأحداث التي ذكرناها مغيرة لمزاج البدن-  صارت أيضا مغيرة للأخلاق-  و لأن المزاج الأول الأصلي هو الغالب-  على الإنسان في الأمر الأكثر-  و كان المزاج الأصلي هو الذي-  طبع عليه الإنسان في وقت كونه في الرحم-  و في وقت مولده و خروجه إلى جو العالم-  صار وقت الكون و وقت المولد-  أدل الأشياء على مزاج الإنسان-  و على أحواله التابعة للمزاج مثل خلقة البدن-  و خلق النفس و المرض و الصحة و سائر ما يتبع ذلك-  فهذه الأشياء و ما يشبهها من الأمور-  التي لا تشارك شيئا من الأفعال الإرادية فيه-  مما يمكن معرفته بالنجوم و أما الأشياء التي-  تشارك الأمور الإرادية بعض المشاركة-  فقد يمكن أن يصدق فيها هذا العلم على الأمر الأكثر-  و إذا لم يستعمل فيه الإرادة-  جرى على ما تقود إليه الطبيعة- .

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 6          صفحه‏ى 294     

و روى الشعبي-  قال دخل عمرو بن العاص على معاوية يسأله حاجة-  و قد كان بلغ معاوية عنه ما كرهه-  فكره قضاءها و تشاغل-  فقال عمرو يا معاوية إن السخاء فطنة و اللؤم تغافل-  و الجفاء ليس من أخلاق المؤمنين-  فقال معاوية يا عمرو-  بما ذا تستحق منا قضاء الحوائج العظام-  فغضب عمرو و قال بأعظم حق و أوجبه-  إذ كنت في بحر عجاج-  فلو لا عمرو لغرقت في أقل مائه و أرقه-  و لكني دفعتك فيه دفعة فصرت في وسطه-  ثم دفعتك فيه أخرى فصرت في أعلى المواضع منه-  فمضى حكمك و نفذ أمرك-  و انطلق لسانك بعد تلجلجه-  و أضاء وجهك بعد ظلمته-  و طمست لك الشمس بالعهن المنفوش-  و أظلمت لك القمر بالليلة المدلهمة- . فتناوم معاوية و أطبق جفنيه مليا-  فخرج عمرو فاستوى معاوية جالسا-  و قال لجلسائه أ رأيتم ما خرج من فم ذلك الرجل-  ما عليه لو عرض ففي التعريض ما يكفي-  و لكنه جبهني بكلامه و رماني بسموم سهامه- . فقال بعض جلسائه يا أمير المؤمنين-  إن الحوائج لتقضى على ثلاث خصال-  إما أن يكون السائل لقضاء الحاجة مستحقا فتقضى له بحقه-  و إما أن يكون السائل لئيما-  فيصون الشريف نفسه عن لسانه فيقضي حاجته-  و إما أن يكون المسئول كريما فيقضيها لكرمه-  صغرت أو كبرت- . فقال معاوية لله أبوك ما أحسن ما نطقت-  و بعث إلى عمرو فأخبره و قضى حاجته و وصله بصلة جليلة-  فلما أخذها ولى منصرفا-  فقال معاوية فَإِنْ أُعْطُوا مِنْها رَضُوا-  وَ إِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْها إِذا هُمْ يَسْخَطُونَ-  فسمعها عمرو فالتفت إليه مغضبا-  و قال و الله يا معاوية لا أزال آخذ منك قهرا-  و لا أطيع لك أمرا و أحفر لك بئرا عميقا-  إذا وقعت فيه لم تدرك إلا رميما فضحك معاوية-  فقال ما أريدك يا أبا عبد الله بالكلمة-  و إنما كانت آية تلوتها من كتاب الله عرضت بقلبي-  فاصنع ما شئت

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 6          صفحه‏ى 327      

-  و الشجاع يعيب الجبان و ينسبه إلى الضعف-  و يعتقد أن الجبن ذل و مهانة-  و هكذا القول في جميع الأخلاق-  و السجايا المقتسمة بين نوع الإنسان-  و لما كان عمر شديد الغلظة وعر الجانب-  خشن الملمس دائم العبوس-  كان يعتقد أن ذلك هو الفضيلة و أن خلافه نقص-  و لو كان سهلا طلقا مطبوعا على البشاشة و سماحة الخلق-  لكان يعتقد أن ذاك هو الفضيلة و أن خلافه نقص-  حتى لو قدرنا أن خلقه حاصل لعلي ع و خلق علي حاصل له-  لقال في علي لو لا شراسة فيه- . فهو غير ملوم عندي فيما قاله-  و لا منسوب إلى أنه أراد الغض من علي-  و القدح فيه و لكنه أخبر عن خلقه-  ظانا أن الخلافة لا تصلح-  إلا لشديد الشكيمة العظيم الوعورة-  و بمقتضى ما كان يظنه من هذا المعنى-  تمم خلافة أبي بكر بمشاركته إياه-  في جميع تدابيراته و سياسته و سائر أحواله-  لرفق و سهولة كانت في أخلاق أبي بكر-  و بمقتضى هذا الخلق المتمكن عنده-  كان يشير على رسول الله ص في مقامات كثيرة-  و خطوب متعدة بقتل قوم كان يرى قتلهم-  و كان النبي ص يرى استبقاءهم و استصلاحهم-  فلم يقبل ع مشورته على هذا الخلق- . و أما إشارته عليه يوم بدر بقتل الأسرى-  حيث أشار أبو بكر بالفداء-  فكان الصواب مع عمر و نزل القرآن بموافقته-  فلما كان في اليوم الثاني و هو يوم الحديبية-  أشار بالحرب و كره الصلح فنزل القرآن بضد ذلك-  فليس كل وقت يصلح تجريد السيف-  و لا كل وقت يصلح إغماده-  و السياسة لا تجري على منهاج واحد و لا تلزم نظاما واحدا- . و جملة الأمر أنه رضي الله عنه لم يقصد عيب علي ع-  و لا كان عنده معيبا و لا منقوصا-  أ لا ترى أنه قال في آخر الخبر أن أحراهم أن وليها-  أن يحملهم على كتاب الله و سنة رسوله لصاحبك-  ثم أكد ذلك بأن قال إن وليهم-  ليحملنهم على المحجة البيضاء و الصراط المستقيم-  فلو كان أطلق تلك اللفظة-  و عنى بها ما حملها عليه الخصوم-  لم يقل في خاتمة كلامه ما قاله- . و أنت إذا تأملت حال علي ع في أيام رسول الله ص-  وجدته بعيدا عن أن ينسب إلى الدعابة و المزاح-  لأنه لم ينقل عنه شي‏ء من ذلك أصلا-  لا في كتب الشيعة و لا في كتب المحدثين-  و كذلك إذا تأملت حاله في أيام الخليفتين أبي بكر و عمر-  لم تجد في كتب السيرة حديثا واحدا-  يمكن أن يتعلق به متعلق في دعابته و مزاحه-  فكيف يظن بعمر أنه نسبه إلى أمر لم ينقله عنه ناقل-  و لا ندد به صديق و عدو-  و إنما أراد سهولة خلقه لا غير-  و ظن أن ذلك مما يفضي به إلى ضعف إن ولي أمر الأمة-  لاعتقاده أن قوام هذا الأمر إنما هو بالوعورة-  بناء على ما قد ألفته نفسه و طبعت عليه سجيته-  و الحال في أيام عثمان-  و أيام ولايته ع الأمر كالحال فيما تقدم-  في أنه لم يظهر منه دعابة-  و لا مزاح يسمى الإنسان لأجله ذا دعابة و لعب-  و من تأمل كتب السير عرف صدق هذا القول-  و عرف أن عمرو بن العاص أخذ كلمة عمر-  إذ لم يقصد بها العيب فجعلها عيبا-  و زاد عليها أنه كثير اللعب-  يعافس النساء و يمارسهن و أنه صاحب هزل- . و لعمر الله لقد كان أبعد الناس من ذلك-  و أي وقت كان يتسع لعلي ع حتى يكون فيه على هذه الصفات-  فإن أزمانه كلها في العبادة و الصلاة-  و الذكر و الفتاوي و العلم-  و اختلاف الناس إليه في الأحكام و تفسير القرآن-  و نهاره كله أو معظمه مشغول بالصوم-  و ليله كله أو معظمه مشغول بالصلاة هذا في أيام سلمه-  فأما أيام حربه فبالسيف الشهير و السنان الطرير-  و ركوب الخيل و قود الجيش و مباشرة الحروب- . و لقد صدق ع في قوله- 

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 6          صفحه‏ى 337     

-  و لكنه خلق على سجية لطيفة و أخلاق سهلة و وجه طلق-  و قول حسن و بشر ظاهر و ذلك من فضائله ع-  و خصائصه التي منحه الله بشرفها و اختصه بمزيتها-  و إنما كانت غلظته و فظاظته فعلا لا قولا-  و ضربا بالسيف لا جبها بالقول-  و طعنا بالسنان لا عضها باللسان كما قال الشاعر- 

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 6          صفحه‏ى 340     

و نحن نذكر بعد كلاما كليا-  في سبب الغلظة و الفظاظة-  و هو الخلق المنافي للخلق الذي كان عليه أمير المؤمنين-  فنقول إنه قد يكون لأمر عائد إلى المزاج الجسماني-  و قد يكون لأمر راجع إلى النفس-  فأما الأول-  فإنما يكون من غلبة الأخلاط السوداوية و ترمدها-  و عدم صفاء الدم و كثرة كدرته و عكره-  فإذا غلظ الدم و ثخن غلظ الروح النفساني و ثخن أيضا-  لأنه متولد من الدم-  فيحدث منه نوع مما يحدث لأصحاب الفطرة-  من الاستيحاش و النبوة عن الناس-  و عدم الاستئناس و البشاشة-  و صار صاحبه ذا جفاء و أخلاق غليظة-  و يشبه أن يكون هذا سببا ماديا-  فإن الذي يقوى في نفسي-  أن النفوس إن صحت و ثبتت مختلفة بالذات- . و أما الراجع إلى النفس-  فأن يجتمع عندها أسقاط و أنصباء من قوى مختلفة مذمومة-  نحو أن تكون القوة الغضبية عندها متوافرة-  و ينضاف إليها تصور الكمال في ذاتها-  و توهم النقصان في غيرها-  فيعتقد أن حركات غيره واقعة على غير الصواب-  و أن الصواب ما توهمه- . و ينضاف إلى ذلك قلة أدب النفس-  و عدم الضبط لها و استحقارها للغير-  و يقل التوقير له و ينضاف إلى ذلك لجاج-  و ضيق في النفس و حدة و استشاطة و قلة صبر عليه-  فيتولد من مجموع هذه الأمور خلق دني-  و هو الغلظة و الفظاظة و الوعورة و البادرة المكروهة-  و عدم حبه الناس و لقاؤهم بالأذى و قلة المراقبة لهم-  و استعمال القهر في جميع الأمور و تناول الأمر من السماء-  و هو قادر على أن يتناوله من الأرض- . و هذا الخلق خارج عن الاعتدال و داخل في حيز الجور-  و لا ينبغي أن يسمى بأسماء المدح-  و أعني بذلك أن قوما يسمون هذا النوع من العنف-  و الخلق الوعر رجولية و شدة و شكيمة-  و يذهبون به مذهب قوة النفس و شجاعتها-  الذي هو بالحقيقة مدح و شتان بين الخلقين-  فإن صاحب هذا الخلق الذي ذممناه-  تصدر عنه أفعال كثيرة يجور فيها على نفسه ثم على إخوانه-  على الأقرب فالأقرب من معامليه-  حتى ينتهي إلى عبيده و حرمه-  فيكون عليهم سوط عذاب لا يقيلهم عثرة-  و لا يرحم لهم عبرة و إن كانوا برآء الذنوب-  غير مجرمين و لا مكتسبي سوء بل يتجرم عليهم-  و يهيج من أدنى سبب يجد به طريقا إليهم- 

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 8          صفحه‏ى 212     

قال و كان قرطاس الرامي لأبي أحمد-  يصيح بأبي العباس في الحرب-  إذا أخذتني فاجعلني كردناجا يهزأ به- . قال فلما ظفر به أدخل في دبره سيخا من حديد-  فأخرجه من فيه و جعله على النار كردناجا- . قال أبو جعفر-  ثم تتابع مجي‏ء الزنج إلى أبي أحمد في الأمان-  فحضر منهم في ثلاثة أيام نحو سبعة آلاف زنجي-  لما عرفوا قتل صاحبهم-  و رأى أبو أحمد بذل الأمان لهم-  كي لا يبقى منهم بقية-  يخاف معرتها في الإسلام و أهله-  و انقطعت منهم قطعة نحو ألف زنجي مالت نحو البر-  فمات أكثرها عطشا-  و ظفر الأعراب بمن سلم منهم-  فاسترقوهم و أقام الموفق بالموفقية-  بعد قتل الناجم مدة-  ليزداد الناس بمقامه أنسا و أمانا-  و يتراجع أهل البلاد إليها-  فقد كان الناجم أجلاهم عنها-  و قدم ابنه أبو العباس إلى بغداد-  و معه رأس الناجم-  فدخلها يوم السبت لاثنتي عشرة ليلة-  بقين من جمادى الأولى من هذه السنة-  و رأس الناجم بين يديه على قناة-  و الناس مجتمعون يشاهدونه- . و قد روى غير أبي جعفر-  و ذكره الآبي في مجموعة المسمى نثر الدرر-  عن العلاء بن صاعد بن مخلد-  قال لما حمل رأس صاحب الزنج-  و دخل به المعتضد إلى بغداد دخل في جيش لم ير مثله-  و اشتق أسواق بغداد و الرأس بين يديه-  فلما صرنا بباب الطاق صاح قوم من درب من تلك الدروب-  رحم الله معاوية و زاد-  حتى علت أصوات العامة بذلك فتغير وجه المعتضد-  و قال أ لا تسمع يا أبا عيسى ما أعجب هذا-  و ما الذي اقتضى ذكر معاوية في هذا الوقت-  و الله لقد بلغ أبي إلى الموت-  و ما أفلت أنا إلا بعد مشارفته و لقينا كل جهد و بلاء-  حتى أنجينا هؤلاء الكلاب من عدوهم-  و حصنا حرمهم و أولادهم-  فتركوا أن يترحموا على العباس-  و عبد الله ابنه و من ولد من الخلفاء-  و تركوا الترحم على علي بن أبي طالب-  و حمزة و جعفر و الحسن و الحسين-  و الله لا برحت أو أؤثر في تأديب هؤلاء أثرا-  لا يعاودون بعد هذا الفعل مثله-  ثم أمر بجمع النفاطين ليحرق الناحية-  فقلت له أيها الأمير أطال الله بقاءك-  إن هذا اليوم من أشرف أيام الإسلام-  فلا تفسده بجهل عامة لا أخلاق لهم-  و لم أزل أداريه و أرفق به حتى سار- .

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 10         صفحه‏ى 17     

-  و من المحدثين من يرويه حفت فيهما-  و ليس منهم من يرويه حجبت في النار-  و ذلك لأن لفظ الحجاب-  إنما يستعمل فيما يرام دخوله-  و ولوجه لمكان النفع فيه-  و يقال حجب زيد عن مأدبة الأمير-  و لا يقال حجب زيد عن الحبس- . ثم ذكر ع أنه لا طاعة إلا في أمر تكرهه النفس-  و لا معصية إلا بمواقعة أمر تحبه النفس و هذا حق-  لأن الإنسان ما لم يكن متردد الدواعي لا يصح التكليف-  و إنما تتردد الدواعي إذا أمر بما فيه مشقة-  أو نهي عما فيه لذة و منفعة- . فإن قلت أ ليس قد أمر الإنسان بالنكاح و هو لذة-  قلت ما فيه من ضرر الإنفاق-  و معالجة أخلاق النساء يربي على اللذة الحاصلة فيه مرارا- . ثم قال ع رحم الله امرأ نزع عن شهوته أي أقلع- . و قمع هوى نفسه أي قهره- . ثم قال فإن هذه النفس أبعد شي‏ء منزعا أي مذهبا-  قال أبو ذؤيب

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 10         صفحه‏ى 150     

هذه الألفاظ التي أولها قوة في دين-  بعضها يتعلق حرف الجر فيه بالظاهر-  فيكون موضعه نصبا بالمفعولية و بعضها يتعلق بمحذوف-  فيكون موضعه نصبا أيضا على الصفة و نحن نفصلها- . فقوله قوة في دين حرف الجر هاهنا متعلق بالظاهر-  و هو قوة تقول فلان قوي في كذا و على كذا-  كما تقول مررت بكذا و بلغت إلى كذا- . و و حزما في لين هاهنا لا يتعلق حرف الجر بالظاهر-  لأنه لا معنى له-  أ لا ترى أنك لا تقول فلان حازم في اللين-  لأن اللين ليس أمرا يحزم الإنسان فيه-  و ليس كما تقول فلان حازم في رأيه أو في تدبيره-  فوجب أن يكون حرف الجر متعلقا بمحذوف-  تقديره و حزما كائنا في لين- . و كذلك قوله و إيمانا في يقين-  حرف الجر متعلق بمحذوف أي كائنا في يقين أي مع يقين- . فإن قلت الإيمان هو اليقين فكيف قال و إيمانا في يقين-  قلت الإيمان هو الاعتقاد مضافا إلى العمل-  و اليقين هو سكون القلب فقط فأحدهما غير الآخر- . قوله و حرصا في علم حرف الجر هاهنا يتعلق بالظاهر-  و في بمعنى على-  كقوله تعالى لَأُصَلِّبَنَّكُمْ فِي جُذُوعِ النَّخْلِ- . قوله و قصدا في غنى حرف الجر متعلق بمحذوف-  أي هو مقتصد مع كونه غنيا-  و ليس يجوز أن يكون متعلقا بالظاهر-  لأنه لا معنى لقولك اقتصد في الغنى-  إنما يقال اقتصد في النفقة-  و ذلك الاقتصاد موصوف بأنه مقارن للغنى و مجامع له- . قوله و خشوعا في عبادة-  حرف الجر هاهنا يحتمل الأمرين معا- . قوله و تجملا في فاقة-  حرف الجر هاهنا متعلق بمحذوف-  و لا يصح تعلقه بالظاهر-  لأنه إنما يقال فلان يتجمل في لباسه و مروءته-  مع كونه ذا فاقة-  و لا يقال يتجمل في الفاقة-  على أن يكون التجمل متعديا إلى الفاقة- . قوله و صبرا في شدة حرف الجر هاهنا يحتمل الأمرين- . قوله و طلبا في حلال حرف الجر هاهنا يتعلق بالظاهر-  و في بمعنى اللام- . قوله و نشاطا في هدى حرف الجر هاهنا يحتمل الأمرين- . قوله و تحرجا عن طمع-  حرف الجر هاهنا يتعلق بالظاهر لا غير- . قوله يعمل الأعمال الصالحة و هو على وجل-  قد تقدم مثله- . قوله يمسي و همه الشكر-  هذه درجة عظيمة من درجات العارفين-  و قد أثنى الله تعالى على الشكر و الشاكرين-  في كتابه في مواضع كثيرة-  نحو قوله فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لِي وَ لا تَكْفُرُونِ-  فقرن الشكر بالذكر- . و قال تعالى-  ما يَفْعَلُ اللَّهُ بِعَذابِكُمْ إِنْ شَكَرْتُمْ وَ آمَنْتُمْ- . و قال تعالى وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ- . و لعلو مرتبة الشكر طعن إبليس في بني آدم-  فقال وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرِينَ-  و قد صدقه الله تعالى في هذا القول فقال-  وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ- . و قال بعض أصحاب المعاني-  قد قطع الله تعالى بالمزيد مع الشكر و لم يستثن-  فقال لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ- . و استثنى في خمسة أمور-  و هي الإغناء و الإجابة و الرزق و المغفرة و التوبة- . فقال فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شاءَ- . و قال بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ فَيَكْشِفُ ما تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شاءَ- . و قال يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ- . و قال وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ- . و قال وَ يَتُوبُ اللَّهُ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ- . و قال بعضهم كيف لا يكون الشكر مقاما جليلا-  و هو خلق من أخلاق الربوبية-  قال تعالى في صفة نفسه وَ اللَّهُ شَكُورٌ حَلِيمٌ- . و قد جعل الله تعالى مفتاح كلام أهل الجنة-  فقال وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي صَدَقَنا وَعْدَهُ-  و جعله خاتمة كلامهم أيضا فقال-  وَ آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ- .

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 10         صفحه‏ى 220     

و كان يقول من تأمل حال الرجلين-  وجدهما متشابهتين في جميع أمورهما أو في أكثرها-  و ذلك لأن حرب رسول الله ص مع المشركين كانت سجالا-  انتصر يوم بدر و انتصر المشركون عليه يوم أحد-  و كان يوم الخندق كفافا خرج هو و هم سواء لا عليه و لا له-  لأنهم قتلوا رئيس الأوس و هو سعد بن معاذ-  و قتل منهم فارس قريش و هو عمرو بن عبد ود-  و انصرفوا عنه بغير حرب بعد تلك الساعة التي كانت-  ثم حارب بعدها قريشا يوم الفتح فكان الظفر له- . و هكذا كانت حروب علي ع انتصر يوم الجمل-  و خرج الأمر بينه و بين معاوية على سواء-  قتل من أصحابه رؤساء و من أصحاب معاوية رؤساء-  و انصرف كل واحد من الفريقين عن صاحبه بعد الحرب على مكانه-  ثم حارب بعد صفين أهل النهروان فكان الظفر له- . قال و من العجب أن أول حروب رسول الله ص كانت بدرا-  و كان هو المنصور فيها-  و أول حروب علي ع الجمل-  و كان هو المنصور فيها-  ثم كان من صحيفة الصلح و الحكومة يوم صفين-  نظير ما كان من صحيفة الصلح و الهدنة يوم الحديبية-  ثم دعا معاوية في آخر أيام علي ع إلى نفسه و تسمى بالخلافة-  كما أن مسيلمة و الأسود العنسي دعوا إلى أنفسهما-  في آخر أيام رسول الله ص و تسميا بالنبوة-  و اشتد على علي ع ذلك-  كما اشتد على رسول الله ص أمر الأسود و مسيلمة-  و أبطل الله أمرهما بعد وفاة النبي ص-  و كذلك أبطل أمر معاوية و بني أمية بعد وفاة علي ع-  و لم يحارب رسول الله ص أحد من العرب إلا قريش-  ما عدا يوم حنين-  و لم يحارب عليا ع من العرب أحد-  إلا قريش ما عدا يوم النهروان-  و مات علي ع شهيدا بالسيف-  و مات رسول الله ص شهيدا بالسم-  و هذا لم يتزوج على خديجة أم أولاده حتى ماتت-  و هذا لم يتزوج على فاطمة أم أشرف أولاده حتى ماتت-  و مات رسول الله ص عن ثلاث و ستين سنة-  و مات علي ع عن مثلها- . و كان يقول انظروا إلى أخلاقهما و خصائصهما-  هذا شجاع و هذا شجاع و هذا فصيح و هذا فصيح-  و هذا سخي جواد و هذا سخي جواد-  و هذا عالم بالشرائع و الأمور الإلهية-  و هذا عالم بالفقه و الشريعة-  و الأمور الإلهية الدقيقة الغامضة-  و هذا زاهد في الدنيا غير نهم و لا مستكثر منها-  و هذا زاهد في الدنيا تارك لها غير متمتع بلذاتها-  و هذا مذيب نفسه في الصلاة و العبادة و هذا مثله-  و هذا غير محبب إليه شي‏ء من الأمور العاجلة إلا النساء-  و هذا مثله-  و هذا ابن عبد المطلب بن هاشم و هذا في قعدده-  و أبواهما أخوان لأب و أم دون غيرهما من بني عبد المطلب-  و ربي محمد ص في حجر والد هذا و هذا أبو طالب-  فكان جاريا عنده مجرى أحد أولاده-  ثم لما شب ص و كبر استخلصه من بني أبي طالب و هو غلام-  فرباه في حجره مكافأة لصنيع أبي طالب به-  فامتزج الخلقان و تماثلت السجيتان-  و إذا كان القرين مقتديا بالقرين-  فما ظنك بالتربية و التثقيف الدهر الطويل-  فواجب أن تكون أخلاق محمد ص كأخلاق أبي طالب-  و تكون أخلاق علي ع كأخلاق أبي طالب أبيه-  و محمد ع مربيه-  و أن يكون الكل شيمة واحدة و سوسا واحدا-  و طينة مشتركة و نفسا غير منقسمة و لا متجزئة-  و ألا يكون بين بعض هؤلاء و بعض فرق و لا فضل-  لو لا أن الله تعالى اختص محمدا ص برسالته و اصطفاه لوحيه-  لما يعلمه من مصالح البرية في ذلك-  و من أن اللطف به أكمل و النفع بمكانه أتم و أعم-  فامتاز رسول الله ص بذلك عمن سواه-  و بقي ما عدا الرسالة على أمر الاتحاد-  و إلى هذا المعنى

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 10         صفحه‏ى 274     

و لا بد من قول ينفع-  إذ قد أضر السكوت و خيف غبه-  و لقد أرشدك من أفاء ضالتك-  و صافاك من أحيا مودته لك بعتابك-  و أراد الخير بك من آثر البقيا معك- . ما هذا الذي تسول لك نفسك و يدوى به قلبك-  و يلتوي عليه رأيك و يتخاوص دونه طرفك-  و يستشري به ضغنك و يتراد معه نفسك-  و تكثر لأجله صعداؤك-  و لا يفيض به لسانك أ عجمة بعد إفصاح-  أ لبسا بعد إيضاح أ دينا غير دين الله-  أ خلقا غير خلق القرآن أ هديا غير هدي محمد-  أ مثلي يمشى له الضراء و يدب له الخمر-  أم مثلك يغص عليه الفضاء و يكسف في عينه القمر-  ما هذه القعقعة بالشنان و الوعوعة باللسان-  إنك لجد عارف باستجابتنا لله و لرسوله-  و خروجنا من أوطاننا و أولادنا و أحبتنا-  هجرة إلى الله و نصرة لدينه-  في زمان أنت منه في كن الصبا و خدر الغرارة غافل-  تشبب و تربب لا تعي ما يشاد و يراد-  و لا تحصل ما يساق و يقاد-  سوى ما أنت جار عليه من أخلاق الصبيان أمثالك-  و سجايا الفتيان أشكالك-  حتى بلغت إلى غايتك هذه التي إليها أجريت-  و عندها حط رحلك غير مجهول القدر و لا مجحود الفضل-  و نحن في أثناء ذلك نعاني أحوالا تزيل الرواسي-  و نقاسي أهوالا تشيب النواصي خائضين غمارها-  راكبين تيارها نتجرع صلبها-  و نشرج عيابها و نحكم آساسها و نبرم أمراسها-  و العيون تحدج بالحسد و الأنوف تعطس بالكبر-  و الصدور تستعر بالغيظ-  و الأعناق تتطاول بالفخر و الأسنة تشحذ بالمكر-  و الأرض تميد بالخوف-  لا ننتظر عند المساء صباحا و لا عند الصباح مساء-  و لا ندفع في نحر أمر إلا بعد أن نحسو الموت دونه-  و لا نبلغ إلى شي‏ء إلا بعد تجرع العذاب قبله-  و لا نقوم منآدا إلا بعد اليأس من الحياة عنده-  فأدين في كل ذلك رسول الله ص بالأب و الأم-  و الخال و العم و المال و النشب و السبد و اللبد-  و الهلة و البلة بطيب أنفس و قرة أعين-  و رحب أعطان و ثبات عزائم و صحة عقول-  و طلاقة أوجه و ذلاقة ألسن-  هذا إلى خبيئات أسرار و مكنونات أخبار-  كنت عنها غافلا-  و لو لا سنك لم تك عن شي‏ء منها ناكلا-  كيف و فؤادك مشهوم-  و عودك معجوم و غيبك مخبور-  و الخير منك كثير فالآن قد بلغ الله بك-  و أرهص الخير لك و جعل مرادك بين يديك-  فاسمع ما أقول لك و اقبل ما يعود قبوله عليك-  و دع التحبس و التعبس

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 12         صفحه‏ى 50     

و روى الزبير في الموفقيات عن عبد الله بن عباس-  قال خرجت أريد عمر بن الخطاب فلقيته راكبا حمارا-  و قد ارتسنه بحبل أسود في رجليه نعلان مخصوفتان-  و عليه إزار و قميص صغير-  و قد انكشفت منه رجلاه إلى ركبتيه-  فمشيت إلى جانبه و جعلت أجذب الإزار و أسويه عليه-  كلما سترت جانبا انكشف جانب-  فيضحك و يقول إنه لا يطيعك-  حتى جئنا العالية فصلينا-  ثم قدم بعض القوم إلينا طعاما من خبز و لحم-  و إذا عمر صائم فجعل ينبذ إلي طيب اللحم-  و يقول كل لي و لك-  ثم دخلنا حائطا فألقى إلي رداءه و قال اكفنيه-  و ألقى قميصه بين يديه و جلس يغسله و أنا أغسل رداءه-  ثم جففناهما و صلينا العصر-  فركب و مشيت إلى جانبه و لا ثالث لنا- . فقلت يا أمير المؤمنين إني في خطبة فأشر علي-  قال و من خطبت قلت فلانة ابنة فلان-  قال النسب كما تحب و كما قد علمت-  و لكن في أخلاق أهلها دقة-  لا تعدمك أن تجدها في ولدك-  قلت فلا حاجة لي إذا فيها-  قال فلم لا تخطب إلى ابن عمك يعني عليا-  قلت أ لم تسبقني إليه-  قال فالأخرى قلت هي لابن أخيه-  قال يا ابن عباس إن صاحبكم إن ولي هذا الأمر-  أخشى عجبه بنفسه أن يذهب به-  فليتني أراكم بعدي قلت يا أمير المؤمنين إن صاحبنا ما قد علمت-  أنه ما غير و لا بدل و لا أسخط رسول الله ص أيام صحبته له- . قال فقطع علي الكلام-  فقال و لا في ابنة أبي جهل-  لما أراد أن يخطبها على فاطمة- . قلت قال الله تعالى وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً-  و صاحبنا لم يعزم على سخط رسول الله ص-  و لكن الخواطر التي لا يقدر أحد على دفعها عن نفسه-  و ربما كان من الفقيه في دين الله-  العالم العامل بأمر الله- . فقال يا ابن عباس من ظن أنه يرد بحوركم-  فيغوص فيها معكم حتى يبلغ قعرها-  فقد ظن عجزا-  أستغفر الله لي و لك خذ في غيرها- . ثم أنشأ يسألني عن شي‏ء من أمور الفتيا و أجيبه-  فيقول أصبت أصاب الله بك-  أنت و الله أحق أن تتبع- . أشرف عبد الملك على أصحابه و هم يتذاكرون سيرة عمر-  فغاظه ذلك و قال إيها عن ذكر سيرة عمر-  فإنها مزراة على الولاة مفسدة للرعية- . قال ابن عباس كنت عند عمر-  فتنفس نفسا ظننت أن أضلاعه قد انفرجت-  فقلت ما أخرج هذا النفس منك يا أمير المؤمنين-  إلا هم شديد-  قال إي و الله يا ابن عباس-  إني فكرت فلم أدر فيمن أجعل هذا الأمر بعدي-  ثم قال لعلك ترى صاحبك لها أهلا-  قلت و ما يمنعه من ذلك-  مع جهاده و سابقته و قرابته و علمه-  قال صدقت و لكنه امرؤ فيه دعابة-  قلت فأين أنت عن طلحة قال ذو البأو-  و بإصبعه المقطوعة قلت فعبد الرحمن-  قال رجل ضعيف-  لو صار الأمر إليه لوضع خاتمه في يد امرأته-  قلت فالزبير قال شكس لقس-  يلاطم في النقيع في صاع من بر-  قلت فسعد بن أبي وقاص-  قال صاحب سلاح و مقنب-  قلت فعثمان قال أوه ثلاثا-  و الله لئن وليها ليحملن بني أبي معيط على رقاب الناس-  ثم لتنهض العرب إليه- . ثم قال يا ابن عباس-  إنه لا يصلح لهذا الأمر إلا خصيف العقدة-  قليل الغرة لا تأخذه في الله لومة لائم-  ثم يكون شديدا من غير عنف-  لينا من غير ضعف سخيا من غير سرف-  ممسكا من غير وكف-  قال ابن عباس و كانت و الله هي صفات عمر- . قال ثم أقبل علي بعد أن سكت هنيهة-  و قال أجرؤهم و الله إن وليها أن يحملهم على كتاب ربهم-  و سنة نبيهم لصاحبك-  أما إن ولى أمرهم-  حملهم على المحجة البيضاء و الصراط المستقيم- . و روى عبد الله بن عمر قال كنت عند أبي يوما-  و عنده نفر من الناس-  فجرى ذكر الشعر فقال من أشعر العرب-  فقالوا فلان و فلان-  فطلع عبد الله بن عباس فسلم و جلس-  فقال عمر قد جاءكم الخبير-  من أشعر الناس يا عبد الله-  قال زهير بن أبي سلمى-  قال فأنشدني مما تستجيده له-  فقال يا أمير المؤمنين إنه مدح قوما من غطفان-  يقال لهم بنو سنان فقال- 

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 12         صفحه‏ى 69     

-  فلما كان على عهد عمر طلق نساءه الأربع-  و قسم ماله بين بنيه-  فبلغ ذلك عمر فأحضره-  فقال له إني لأظن الشيطان فيما يسترق من السمع-  سمع بموتك فقذفه في نفسك-  و لعلك لا تمكث إلا قليلا-  و ايم الله لتراجعن نساءك-  و لترجعن في مالك-  أو لأورثنهن منك-  و لآمرن بقبرك فيرجم-  كما رجم قبر أبي رغال و قال عمر-  إن الجزف في المعيشة أخوف عندي عليكم من العيال-  أنه لا يبقى مع الفساد شي‏ء-  و لا يقل مع الإصلاح شي‏ء- . و كان عمر يقول أدبوا الخيل-  و انتضلوا و اقعدوا في الشمس-  و لا يجاورنكم الخنازير-  و لا تقعدوا على مائدة يشرب عليها الخمر-  أو يرفع عليها الصليب-  و إياكم و أخلاق العجم-  و لا يحل لمؤمن أن يدخل الحمام إلا مؤتزرا-  و لا لامرأة أن تدخل الحمام إلا من سقم-  فإذا وضعت المرأة خمارها في غير بيت زوجها-  فقد هتكت الستر بينها و بين الله تعالى- . و كان يكره أن يتزيا الرجال بزي النساء-  و ألا يزال الرجل يرى مكتحلا مدهنا-  و أن يحف لحيته و شاربه كما تحف المرأة- . سمع عمر سائلا يقول من يعشي السائل-  فقال عشوا سائلكم-  ثم جاء إلى دار إبل الصدقة يعشيها-  فسمع صوته مرة أخرى-  من يعشي السائل-  فقال أ لم آمركم أن تعشوه فقالوا قد عشيناه-  فأرسل إليه عمر و إذا معه جراب مملوء خبزا-  فقال إنك لست سائلا إنما أنت تاجر تجمع لأهلك-  فأخذ بطرف الجراب فنبذه بين يدي الإبل- . و قال عمر من مزح استخف به-  و قال أ تدرون لم سمي المزاح مزاحا-  لأنه أزاح الناس عن الحق- .

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 12         صفحه‏ى 71     

و قال في النساء استعينوا عليهن بالعري-  فإن إحداهن إذا كثرت ثيابها-  و حسنت زينتها أعجبها الخروج- . و من كلامه إن الجبت السحر و إن الطاغوت الشيطان-  و إن الجبن و الشجاعة غرائز تكون في الرجال-  يقاتل الشجاع عمن لا يعرف-  و يفر الجبان عن أمه-  و إن كرم الرجل دينه-  و حسب الرجل خلقه-  و إن كان فارسيا أو نبطيا- . و قال تفهموا العربية-  فإنها تشحذ العقل و تزيد في المروءة- . و قال النساء ثلاث-  امرأة هينة لينة عفيفة ودود ولود-  تعين بعلها على الدهر-  و لا تعين الدهر على بعلها و قلما تجدها-  و أخرى وعاء للولد لا تزيد على ذلك شيئا-  و الثالثة غل قمل-  يجعله الله في عنق من يشاء-  و ينزعه إذا شاء- . و الرجال ثلاثة-  رجل عاقل يورد الأمور و يصدرها-  فيحسن إيرادا و إصدارا-  و آخر يشاور الرجال و يقف عند آرائهم-  و الثالث حائر بائر لا يأتمر رشدا-  و لا يطيع مرشدا- . و قال ما يمنعكم إذا رأيتم السفيه-  يخرق أعراض النساء أن تعربوا عليه-  قالوا نخاف لسانه قال ذاك أدنى ألا تكونوا شهداء- . و رأى رجلا عظيم البطن-  فقال ما هذا قال بركة من الله- . و قال إذا رزقت مودة من أخيك-  فتشبث بها ما استطعت- . و قال لقوم يحصدون الزرع-  إن الله جعل ما أخطأت أيديكم رحمة لفقرائكم-  فلا تعودوا فيه- . و قال ما ظهرت قط نعمه على أحد إلا وجدت له حاسدا-  و لو أن أمرا كان أقوم من قدح لوجدت له غامزا- . و قال إياكم و المدح فإنه الذبح- . و قال لقبيصه بن ذؤيب-  أنت رجل حديث السن فصيح اللسان-  و إنه يكون في الرجل تسعة أخلاق حسنة-  و خلق واحد سيئ-  فيغلب الواحد التسعة فتوق عثرات السيئات- .

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 12         صفحه‏ى 203     

فأما إقراره بالهلاك لو لا تنبيه معاذ-  فإنه يقتضي التعظيم و التفخيم لشأن الفعل-  و لا يليق ذلك إلا بالتقصير الواقع-  إما في الأمر برجمها مع العلم بأنها حامل-  أو ترك البحث عن ذلك و المسألة عنه-  و أي لوم عليه في أن يجري بقوله قتل من لا يستحق القتل-  إذا لم يكن ذلك عن تفريط منه و لا تقصير- . قلت أما ظاهر لفظ معاذ فيشعر بما قاله المرتضى-  و لم يمتنع أن يكون عمر لم يعلم أنها حامل-  و أن معاذا قد كان من الأدب أن يقول له-  حامل يا أمير المؤمنين-  فعدل عن هذا اللفظ بمقتضى أخلاق العرب و خشونتهم-  فقال له إن كان لك عليها سبيل فلا سبيل لك على ما في بطنها-  فنبهه على العلة و الحكم معا-  و كان الأدب أن ينبهه على العلة فقط- . و أما عدول عمر عن أن يقول-  أنا أعلم أن الحامل لا ترجم-  و إنما أمرت برجمها-  لأني لم أعلم أنها حامل-  فلأنه إنما يجب أن يقول مثل هذا-  من يخاف من اضطراب حاله-  أو نقصان ناموسه و قاعدته أن لم يقله-  و عمر كان أثبت قدما في ولايته-  و أشد تمكنا من أن يحتاج إلى الاعتذار بمثل هذا- . و أما قول المرتضى-  كان يجب أن يسأل عن الحمل-  لأنه أحد الموانع من الرجم فكلام صحيح لازم-  و لا ريب إن ترك السؤال عن ذلك نوع من الخطإ-  و لكن المرتضى قد ظلم قاضي القضاة-  لأنه زعم أنه ادعى أن ذلك صغيرة-  ثم أنكر عليه ذلك و من أين له ذلك-  و أي دليل دل على أن هذه المعصية صغيرة-  و قاضي القضاة ما ادعى أن ذلك صغيرة-  بل قال لا يمتنع أن يكون ذلك خطيئة و إن صغرت-  و العجب أنه حكى لفظ قاضي القضاة بهذه الصورة-  ثم قال إنه ادعى أنها صغيرة-  و بين قول القائل لا يمتنع أن يكون صغيرة-  و قوله هي صغيرة لا محالة فرق عظيم- .

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 13         صفحه‏ى 18     

رَوَى ذِعْلَبٌ الْيَمَامِيُّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ قُتَيْبَةَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ يَزِيدَ عَنْ مَالِكِ بْنِ دِحْيَةَ قَالَ: كُنَّا عِنْدَ أَمِيرِ الْمُؤْمنِيِنَ ع-  فَقَالَ وَ قَدْ ذُكِرَ عِنْدَهُ اخْتِلَافُ النَّاسِ-  إِنَّمَا فَرَّقَ بَيْنَهُمْ مَبَادِئُ طِينِهِمْ-  وَ ذَلِكَ أَنَّهُمْ كَانُوا فِلْقَةً مِنْ سَبَخِ أَرْضٍ وَ عَذْبِهَا-  وَ حَزْنِ تُرْبَةٍ وَ سَهْلِهَا-  فَهُمْ عَلَى حَسَبِ قُرْبِ أَرْضِهِمْ يَتَقَارَبُونَ-  وَ عَلَى قَدْرِ اخْتِلَافِهَا يَتَفَاوَتُونَ-  فَتَامُّ الرُّوَاءِ نَاقِصُ الْعَقْلِ-  وَ مَادُّ الْقَامَةِ قَصِيرُ الْهِمَّةِ-  وَ زَاكِي الْعَمَلِ قَبِيحُ الْمَنْظَرِ-  وَ قَرِيبُ الْقَعْرِ بَعِيدُ السَّبْرِ-  وَ مَعْرُوفُ الضَّرِيبَةِ مُنْكَرُ الْجَلِيبَةِ-  وَ تَائِهُ الْقَلْبِ مُتَفَرِّقُ اللُّبِّ-  وَ طَلِيقُ اللِّسَانِ حَدِيدُ الْجَنَانِ ذعلب و أحمد و عبد الله و مالك-  رجال من رجال الشيعة و محدثيهم-  و هذا الفصل عندي لا يجوز أن يحمل على ظاهره-  و ما يتسارع إلى أفهام العامة منه-  و ذلك لأن قوله-  إنهم كانوا فلقة من سبخ أرض و عذبها-  إما أن يريد به أن كل واحد من الناس ركب من طين-  و جعل صورة بشرية طينية-  برأس و بطن و يدين و رجلين-  ثم نفخت فيه الروح كما فعل بآدم-  أو يريد به أن الطين الذي ركبت منه صورة آدم فقط-  كان مختلطا من سبخ و عذب-  فإن أريد الأول فالواقع خلافه-  لأن البشر الذين نشاهدهم-  و الذين بلغتنا أخبارهم لم يخلقوا من الطين كما خلق آدم-  و إنما خلقوا من نطف آبائهم-  و ليس لقائل أن يقول لعل تلك النطف افترقت-  لأنها تولدت من أغذية-  مختلفة المنبت من العذوبة و الملوحة-  و ذلك لأن النطفة لا تتولد من غذاء بعينه-  بل من مجموع الأغذية-  و تلك الأغذية لا يمكن أن تكون كلها-  من أرض سبخة محضة في السبخية-  لأن هذا من الاتفاقات التي يعلم عدم وقوعها-  كما يعلم أنه لا يجوز أن يتفق-  أن يكون أهل بغداد في وقت بعينه-  على كثرتهم لا يأكلون ذلك اليوم إلا السكباج خاصة-  و أيضا فإن الأرض السبخة-  أو التي الغالب عليها السبخية-  لا تنبت الأقوات أصلا-  و إن أريد الثاني و هو أن يكون طين آدم ع-  مختلطا في جوهره مختلفا في طبائعه-  فلم كان زيد الأحمق يتولد من الجزء السبخي-  و عمرو العاقل يتولد من الجزء العذبي-  و كيف يؤثر اختلاف طين آدم-  من ستة آلاف سنة في أقوام يتوالدون الآن- . و الذي أراه أن لكلامه ع تأويلا باطنا-  و هو أن يريد به اختلاف النفوس المدبرة للأبدان-  و كنى عنها بقوله مبادئ طينهم-  و ذلك أنها لما كانت الماسكة للبدن من الانحلال-  العاصمة له من تفرق العناصر-  صارت كالمبدإ و كالعلة له من حيث إنها-  كانت علة في بقاء امتزاجه-  و اختلاط عناصره بعضها ببعض-  و لذلك إذا فارقت عند الموت افترقت العناصر-  و انحلت الأجزاء فرجع اللطيف منها إلى الهواء-  و الكثيف إلى الأرض- . و قوله كانوا فلقة من سبخ أرض و عذبها-  و حزن تربة و سهلها-  تفسيره أن البارئ جل جلاله لما خلق النفوس-  خلقها مختلفة في ماهيتها-  فمنها الزكية و منها الخبيثة-  و منها العفيفة و منها الفاجرة-  و منها القوية و منها الضعيفة-  و منها الجريئة المقدمة و منها الفشلة الذليلة-  إلى غير ذلك من أخلاق النفوس المختلفة المتضادة- . ثم فسر ع و علل تساوي قوم في الأخلاق-  و تفاوت آخرين فيها فقال-  إن نفس زيد قد تكون مشابهة-  أو قريبة من المشابهة لنفس عمرو-  فإذا هما في الأخلاق متساويتان أو متقاربتان-  و نفس خالد قد تكون مضادة لنفس بكر-  أو قريبة من المضادة-  فإذا هما في الأخلاق متباينتان أو قريبتان من المباينة- . و القول باختلاف النفوس في ماهياتها-  هو مذهب أفلاطون-  و قد اتبعه عليه جماعة من أعيان الحكماء-  و قال به كثير من مثبتي النفوس من متكلمي الإسلام- . و أما أرسطو و أتباعه-  فإنهم لا يذهبون إلى اختلاف النفوس في ماهيتها-  و القول الأول عندي أمثل- . ثم بين ع اختلاف آحاد الناس-  فقال منهم من هو تام الرواء لكنه ناقص العقل-  و الرواء بالهمز و المد المنظر الجميل-  و من أمثال العرب ترى الفتيان كالنخل-  و ما يدريك ما الدخل- . و قال الشاعر

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 13         صفحه‏ى 197     

: أَنَا وَضَعْتُ بِكَلَاكِلِ الْعَرَبِ-  وَ كَسَرْتُ نَوَاجِمَ قُرُونِ رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ-  وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِي مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص-  بِالْقَرَابَةِ الْقَرِيبَةِ وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصِيصَةِ-  وَضَعَنِي فِي حَجْرِهِ وَ أَنَا وَلِيدٌ يَضُمُّنِي إِلَى صَدْرِهِ-  وَ يَكْنُفُنِي فِي فِرَاشِهِ وَ يُمِسُّنِي جَسَدَهُ-  وَ يُشِمُّنِي عَرْفَهُ-  وَ كَانَ يَمْضَغُ الشَّيْ‏ءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ-  وَ مَا وَجَدَ لِي كَذْبَةً فِي قَوْلٍ وَ لَا خَطْلَةً فِي فِعْلٍ-  وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ ص-  مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ-  يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ-  وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ-  وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ أَثَرَ أُمِّهِ-  يَرْفَعُ لِي فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ أَخْلَاقِهِ عَلَماً-  وَ يَأْمُرُنِي بِالِاقْتِدَاءِ بِهِ-  وَ لَقَدْ كَانَ يُجَاوِرُ فِي كُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ-  فَأَرَاهُ وَ لَا يَرَاهُ غَيْرِي-  وَ لَمْ يَجْمَعْ بَيْتٌ وَاحِدٌ يَوْمَئِذٍ فِي الْإِسْلَامِ-  غَيْرَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ خَدِيجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا-  أَرَى نُورَ الْوَحْيِ وَ الرِّسَالَةِ وَ أَشُمُّ رِيحَ النُّبُوَّةِ-  وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّيْطَانِ حِينَ نَزَلَ الْوَحْيُ عَلَيْهِ ص-  فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذِهِ الرَّنَّةُ-  فَقَالَ هَذَا الشَّيْطَانُ قَدْ أَيِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ-  إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى-  إِلَّا أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ وَ لَكِنَّكَ لَوَزِيرٌ-  وَ إِنَّكَ لَعَلَى خَيْرٍ الباء في قوله بكلاكل العرب زائدة-  و الكلاكل الصدور الواحد كلكل-  و المعنى أني أذللتهم و صرعتهم إلى الأرض- . و نواجم قرون ربيعة و مضر-  من نجم منهم و ظهر و علا قدره و طار صيته- . فإن قلت أما قهره لمضر فمعلوم فما حال ربيعة-  و لم نعرف أنه قتل منهم أحدا-  قلت بلى قد قتل بيده و بجيشه-  كثيرا من رؤسائهم في صفين و الجمل-  فقد تقدم ذكر أسمائهم من قبل-  و هذه الخطبة خطب بها بعد انقضاء أمر النهروان- . و العرف بالفتح الريح الطيبة-  و مضغ الشي‏ء يمضغه بفتح الضاد- . و الخطلة في الفعل الخطأ فيه و إيقاعه على غير وجهه- . و حراء اسم جبل بمكة معروف- . و الرنة الصوت

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 15         صفحه‏ى 293     

قالوا لما سمت بنو أمية أبا هاشم مرض-  فخرج من الشام وقيذا يؤم المدينة-  فمر بالحميمة و قد أشفى-  فاستدعى محمد بن علي بن عبد الله بن العباس-  فدفع الوصية إليه-  و عرفه ما يصنع و أخبره بما سيكون من الأمر-  و قال له إني لم أدفعها إليك من تلقاء نفسي-  و لكن أبي أخبرني عن أبيه علي بن أبي طالب ع بذلك-  و أمرني به و أعلمني بلقائي إياك في هذا المكان-  ثم مات فتولى محمد بن علي تجهيزه و دفنه-  و بث الدعاة حينئذ في طلب الأمر-  و هو الذي قال لرجال الدعوة-  و القائمين بأمر الدولة-  حين اختارهم للتوجه و انتخبهم للدعاء-  و حين قال بعضهم ندعو بالكوفة-  و قال بعضهم بالبصرة و قال بعضهم بالجزيرة-  و قال بعضهم بالشام و قال بعضهم بمكة-  و قال بعضهم بالمدينة-  و احتج كل إنسان لرأيه و اعتل لقوله-  فقال محمد أما الكوفة و سوادها فشيعة علي و ولده-  و أما البصرة فعثمانية تدين بالكف-  و قبيل عبد الله المقتول يدينون بجميع الفرق-  و لا يعينون أحدا-  و أما الجزيرة فحرورية مارقة و الخارجية فيهم فاشية-  و أعراب كأعلاج-  و مسلمون في أخلاق النصارى-  و أما الشام فلا يعرفون إلا آل أبي سفيان-  و طاعة بني مروان عداوة راسخة و جهلا متراكما-  و أما مكة و المدينة فقد غلب عليهما أبو بكر و عمر-  و ليس يتحرك معنا في أمرنا هذا منهم أحد-  و لا يقوم بنصرنا إلا شيعتنا أهل البيت-  و لكن عليكم بخراسان-  فإن هناك العدد الكثير و الجلد الظاهر-  و صدورا سليمة و قلوبا مجتمعة-  لم تتقسمها الأهواء و لم تتوزعها النحل-  و لم تشغلها ديانة و لا هدم فيها فساد-  و ليس لهم اليوم همم العرب-  و لا فيهم تجارب كتجارب الأتباع مع السادات-  و لا تحالف كتحالف القبائل-  و لا عصبية كعصبية العشائر-  و ما زالوا ينالون و يمتهون و يظلمون فيكظمون-  و ينتظرون الفرج و يؤملون

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 18         صفحه‏ى 137     

و في عينيك ترجمة أراهاتدل على الضغائن و الحقودو أخلاق عهدت اللين فيهاغدت و كأنها زبر الحديدو قد عاهدتني بخلاف هذاو قال الله أَوْفُوا بِالْعُقُودِ

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 18         صفحه‏ى 205     

-  فاستحسن الناس ما قاله-  و ذلك لأن الشقراني كان صاحب شراب-  قالوا فانظر كيف أحسن السعي في استنجاز طلبته-  و كيف رحب به و أكرمه مع معرفته بحاله-  و كيف وعظه و نهاه عن المنكر على وجه التعريض-  قال الزمخشري و ما هو إلا من أخلاق الأنبياء- . كتب سعيد بن حميد شفاعة لرجل-  كتابي هذا كتاب معتن بمن كتب له-  واثق بمن كتب إليه-  و لن يضيع حامله بين الثقة و العناية إن شاء الله- . أبو الطيب

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 19         صفحه‏ى 38     

213: فِي تَقَلُّبِ الْأَحْوَالِ عِلْمُ جَوَاهِرِ الرِّجَالِ معناه لا تعلم أخلاق الإنسان-  إلا بالتجربة و اختلاف الأحوال عليه-  و قديما قيل-  ترى الفتيان كالنخل و ما يدريك ما الدخل- . و قال الشاعر- 

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 19         صفحه‏ى 78     

- . و لهذا الحكم علة في العلم العقلي-  و ذلك أن النفس عندهم غنية بذاتها مكتفية بنفسها-  غير محتاجة إلى شي‏ء خارج عنها-  و إنما عرضت لها الحاجة و الفقر إلى ما هو خارج عنها-  لمقارنتها الهيولى-  و ذلك أن أمر الهيولى بالضد-  من أمر النفس في الفقر و الحاجة-  و لما كان الإنسان مركبا من النفس و الهيولى-  عرض له الشوق إلى تحصيل العلوم و القنيات-  لانتفاعه بهما و التذاذه بحصولهما-  فأما العلوم فإنه يحصلها في شبيه بالخزانة له-  يرجع إليها متى شاء و يستخرج منها ما أراد-  أعني القوى النفسانية التي هي محل الصور و المعاني-  على ما هو مذكور في موضعه-  و أما القنيات و المحسوسات-  فإنه يروم منها مثل ما يروم من تلك-  و أن يودعها خزانة محسوسة خارجة عن ذاته-  لكنه يغلط في ذلك من حيث يستكثر منها-  إلى أن يتنبه بالحكمة على ما ينبغي أن يقتني منها-  و إنما حرص على ما منع-  لأن الإنسان إنما يطلب ما ليس عنده-  لأن تحصيل الحاصل محال-  و الطلب إنما يتوجه إلى المعدوم لا إلى الموجود-  فإذا حصله سكن و علم أنه قد ادخره-  و متى رجع إليه وحده إن كان مما يبقى بالذات-  خزنه و تشوق إلى شي‏ء آخر منه-  و لا يزال كذلك إلى أن يعلم أن الجزئيات لا نهاية لها-  و ما لا نهاية له فلا مطمع في تحصيله-  و لا فائدة في النزوع إليه-  و لا وجه لطلبه سواء كان معلوما أو محسوسا-  فوجب أن يقصد من المعلومات إلى الأهم-  و من المقتنيات إلى ضرورات البدن و مقيماته-  و يعدل عن الاستكثار منها-  فإن حصولها كلها مع أنها لا نهاية لها غير ممكن-  و كلما فضل عن الحاجة و قدر الكفاية-  فهو مادة الأحزان و الهموم و ضروب المكاره-  و الغلط في هذا الباب كثير-  و سبب ذلك طمع الإنسان في الغنى من معدن الفقر-  لأن الفقر هو الحاجة-  و الغنى هو الاستقلال إلى أن يحتاج إليه-  و لذلك قيل إن الله تعالى غني مطلقا-  لأنه غير محتاج البتة-  فأما من كثرت قنياته فإنه-  يستكثر حاجاته بحسب كثرة قنياته-  و على قدرها رغبه إلى الاستكثار بكثرة وجوه فقره-  و قد بين ذلك في شرائع الأنبياء و أخلاق الحكماء-  فأما الشي‏ء الرخيص الموجود كثيرا فإنما يرغب عنه-  لأنه معلوم أنه إذا التمس وجد-  و الغالي فإنما يقدر عليه في الأحيان-  و يصيبه الواحد بعد الواحد-  و كل إنسان يتمنى أن يكون ذلك الواحد ليصيبه-  و ليحصل له ما لا يحصل لغيره

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 19         صفحه‏ى 283     

371: الْفِكْرُ مِرْآةٌ صَافِيَةٌ وَ الِاعْتِبَارُ مُنْذِرٌ نَاصِحٌ-  وَ كَفَى أَدَباً لِنَفْسِكَ تَجَنُّبُكَ مَا كَرِهْتَهُ لِغَيْرِكَ قد تقدم القول في نحو هذا-  و في المثل كفى بالاعتبار منذرا-  و كفى بالشيب زاجرا و كفى بالموت واعظا-  و قد سبق القول-  في وجوب تجنب الإنسان ما يكرهه من غيره- . و قال بعض الحكماء-  إذا أحببت أخلاق امرئ فكنه-  و إن أبغضتها فلا تكنه-  أخذه شاعرهم فقال- 

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 19         صفحه‏ى 324     

389: احْذَرْ أَنْ يَرَاكَ اللَّهُ عِنْدَ مَعْصِيَتِهِ-  وَ يَفْقِدَكَ عِنْدَ طَاعَتِهِ-  فَتَكُونَ مِنَ الْخَاسِرِينَ-  وَ إِذَا قَوِيتَ فَاقْوَ عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ-  وَ إِذَا ضَعُفْتَ فَاضْعُفْ عَنْ مَعْصِيَةِ اللَّهِ من علم يقينا أن الله تعالى يراه عند معصيته-  كان أجد الناس أن يجتنبها-  كما إذا علمنا يقينا أن الملك يرى الواحد منا-  و هو يراود جاريته عن نفسها-  أو يحادث ولده ليفجر به-  و لكن اليقين في البشر ضعيف جدا-  أو أنهم أحمق الحيوان و أجهله و بحق أقول-  إنهم إن اعتقدوا ذلك اعتقادا لا يخالطه الشك-  ثم واقعوا المعصية-  و عندهم عقيدة أخرى ثابتة-  أن العقاب لاحق بمن عصى-  فإن الإبل و البقر أقرب إلى الرشاد منهم- . و أقول إن الذي جرأ الناس على المعصية-  الطمع في المغفرة و العفو العام-  و قولهم الحلم و الكرم و الصفح-  من أخلاق ذوي النباهة و الفضل من الناس-  فكيف لا يكون من الباري سبحانه عفو عن الذنوب- . و ما أحسن قول شيخنا أبي علي رحمه الله-  لو لا القول بالإرجاء لما عصي الله في الأرض

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 20         صفحه‏ى 88     

449 وَ قَالَ ع: الْوِلَايَاتُ مَضَامِيرُ الرِّجَالِ أي تعرف الرجال بها كما تعرف الخيل بالمضمار-  و هو الموضع أو المدة التي تضمر فيها الخيل-  فمن الولاة من يظهر منه أخلاق حميدة-  و منهم من يظهر منه أخلاق ذميمة-  و قال الشاعر- 

 

نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 11:38 | لینک  | 

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 20     

به خردى ز ديدار مام و پدرچو محروم شد سيّد ناموربه مانند يك هاله بر گرد ماه‏به رخسار آن كودك بى‏پناه‏غبار يتيميش بد جلوه‏گركز آن چهره خوب شد خوبترنبوغ و بزرگى بدان روى ماه‏نمودار بد زان دو چشم سياه‏بدان گونه آن چهره، تابنده بودكه هشدار ايام آينده بودكه اين طفل زيبا بدين رنگ و آب‏به گيتى نمايد يكى انقلاب‏اساس جهان را دگرگون كندپريشانى و شرك بيرون كندبسان يكى گوهرى پر بهاكه پرورده در كان گيتى خدانهال وجودش كه خود ناب بودز تقوا و از علم، سيراب بودنژادش ز پر مايه پيغمبران‏بزرگ و پر آوازه در اين جهان‏1بدامان شايسته نسوان پاك‏نمو كرد آن گوهر تابناك‏عمويش، ابو طالب پر هنربه خدمت ورا بسته بودى كمركه اين پربها گوهر آبدارو را از برادر بدى يادگارهمى اندك اندك چو نيرو گرفت‏به اطراف و اكناف خود خو گرفت‏به گردش جهانى فرومايه ديدز تقوى و اخلاق بى مايه ديدپس آغاز در سير و گردش نمودبه هر گوشه هر چيز كاوش نمودزمانى همانند پيغمبران‏به كار شبانى نمود امتحان‏چهل ساله بود آن مه پر بهاكه پيغمبرش خواند ناگه خداچهل ساله مردى بدنيا غريب‏ز اقوام و افراد بد بى‏نصيب‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 110     

خدا بنده‏اى را بود دوستداركه او مهربانست با خلق و يارپسنديده آن بنده را بى‏گمان‏كه دارد دلى روشن و مهربان‏به نزدش چنين بنده فرزانه است‏كز افراط و تفريط بيگانه است‏به روز رفاه است صاحب خردبه آينده همواره در بنگردذخيره كند خود به دنيا ثواب‏كه گردد به روز جزا كامياب‏بود بنده‏اى ناب و يزدان پرست‏كه گردد به دنيا اگر تنگدست‏بود در حوادث به جان بردبارنلغزد اگر اوفتد در فشارچنين بنده چون هست عبرت نگربود شاد و محكم به روز خطرز سرچشمه زندگانى، زلال‏بنوشد شود در طريق كمال‏نه در بند شهوت بود نى هوس‏چو بر خويش گشته است فريادرس‏نه از آرزوهاى دور و درازبه زانو در افتد بحال نيازچنين بنده در دل ندارد غمى‏بود شاد و خوش بگذراند دمى‏به تهذيب اخلاق و احياى جان‏بود از حيات جهان شادمان‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 123     

چو شد جان ز تن، تن ز جان بى‏قرارشود زندگانى از آن، ناگوارز سنگينى تن شود خسته جان‏ز پرواز جان، جسم گردد توان‏چو اخلاق خوش، زيور جان كنيدز حكمت روان را چراغان كنيدبدين شيوه، جان گر كنى بردباربه نيكى شوى شهره اندر ديارسبكبار آسان به منزل رسدبه ياران از او راحت جان رسدبه كوشش گماريد تن را بكاركه از كار، تن مى‏شود استوارمكن رأى را سست و رو كن بكارسبك سير چون روح، پروانه‏وارمخواه از خداوند در روزگاركز آشوب و غوغا شوى بركنارخدا نيست راضى كه خواهى از اوگريز اندت از نبرد عدوبود بنده خاص پروردگاركه در رزم گيتى بود استوار

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 125     

همه چيز دنيا بود بى‏تميزبجز زندگانى كه باشد عزيزكسل مى‏كند بهترين لقمه‏هاچو هر روز از آن لقمه‏سازى غذاشوى خسته از بهترين جامه‏هابه چشمت شود پرنيان بى بهاو گر تيره بختى بود خسته حال‏به سختى گرفتار رنج و ملال‏محال است كاو سير از جان شودو گر چند از رنج بى‏جان شودچنان زندگانى بود دلنشين‏كه باشد دل و جان به مهرش قرين‏چنان زندگانى بود ارجمندكه با دانش و دين شود دلپسندبود دانشى، خود به حكمت قرين‏به دقت كند زندگى بازبين‏بود زنده آن كس كه دل زنده است‏روانش چو خورشيد تابنده است‏چنان زنده خود كور بينا كندهمى گوش كرگشته را واكندبه دانش كند روح سير از زلال‏هم از بى‏نيازى رسد بر كمال‏كسى كاو شد از زندگانى كسل‏چو عفريت داند فرشته به دل‏بهشتى همان روح رنگينه‏پرچو آلوده گردد به كردار بدز بدبينى و حرص و كين و حسدچو آلوده شد با صفات بشردر اين حال اهريمن بدسگال‏بشر را كشاند به راه زوال‏ز پيروزى خود زند نيشخندبر انسان مأيوس خاطر نژندبگيريد پند از كتاب مجيدبه تهذيب اخلاق كوشش كنيدبه يكتايى حق نمايى يقين‏به تصديق پيغمبران همچنين‏پى حفظ ناموس دين مبين‏مينديش از قله آتشين‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 127     

بود دهر در دلبرى، خوش ادافريبا و پر عشوه و دلربادلى كوه‏آسا و عزمى متين‏تواند گريزد از اين نازنين‏و گر نه بدين جلوه دلربابس آشفته در كويش افتد ز پاتوانگر به نيروى اخلاق و دين‏چو گردد به ايمان و تقوى قرين‏تواند زمام خرد را به چنگ‏بگيرد و گر نه، در افتد به ننگ‏نگردد دل آشفته از مال و جاه‏و گر نه شود مست و افتد به چاه‏بپرهيز چون دست جان آفرين‏فرستاده نعمت بر آن و بر اين‏همان داده‏ها سخت دارد حساب‏بپرسد ز كاهى چه گويى جواب‏به هوش آى چون نعمت اين جهان‏گواراست آن گاه، در كام جان‏كه شيرين كنى كامى از تلخ، نوش‏نه از بينوايان برآرى خروش‏چو باشند خلق خدا گرسنه‏تهيدست و مسكين و پا برهنه‏شود توده بينوا بيقراررود فتنه بر جانب مالداربدان بى‏خبر، چنگ و دندان نشان‏دهد، بينوا تاب گيرد از آن‏كه آشوب و فتنه چو كودك نخست‏ضعيف است و كم كم شود تندرست‏تنومند چون گردد از روزگاركمين‏ها زند از يمين و يساردر افتد در آن ناگهان خيره‏سربدانسان كه نشناسد از پاى، سرپس آن گاه لرزان شود اجتماع‏كند توده خود با قوانين وداع‏چو گهواره آن گاه لرزد زمين‏توانگر در آن فتنه افتد يقين‏ايا آنكه حق برده‏اى از ميان‏ربودى تو اموال بيوه زنان‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 129     

نكوهش اخلاق و خوهاى ناشايسته

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 155     

به قرآن پناه آر و دستور كاربياموز فى الحال از كردگاراطاعت ز قرآن و سنّت نماى‏كه هستند تا حشر مشكل گشاى‏تو در مصر دارى نيازى گران‏چه بسيار بر قاضى كاردان‏ز دانش پژوهان اسلام كيش‏به اخلاق والا بپرهيزيش‏فضيلت مداران پرهيزكارخود از ملّت مصر قاضى گمارترا باز گويم كه قاضى چنين‏سزايست و اين سان همى برگزين‏توانمند در فقه و تقوا شعاربه آيات و احكام، استادكاربپرهيزكارى چنين سر كندكه خاكستر و زر برابر كندنباشد ز اعصاب خود در گله‏بكار قضاوت كند حوصله‏ولى پر ز قوت، بيانى روان‏خردمند و آرام و نيكو زبان‏كه چون طرح دعوى به نزدش برنديكى زان دو، گاهى زبان آورندچو قاضى نداند زبان‏آورى‏به ناچار درماند از داورى‏نبايد كه قاضى به هنگام كارپريشان بود يا فراموش‏كارمبادا كه قاضى بود آزمندسرانگشت، دزدان بدين جا نهندبه يغما و غارت بر آرند دست‏چو قاضى طمعكار گرديد و پست‏چو قاضى هوس بسته بر دل كندهمه حكم يزدان معطل كندبپرهيز از آن ديو شهوت پرست‏كه بر جاى قاضى بگيرد نشست‏يكى ز اهل دعوى چو در داورى‏به حجّت قوى گشت بر ديگرى‏مبادا كه قاضى همى بى‏درنگ‏كند حكم و دستور پايان جنگ‏چه بسيار افتد كه از ابتدارود حسّ و ادراك قاضى خطاكسى كو به يك لحظه از اقتداركند حكم بر خون و مال و تباربدقّت ببيند كه پايان كارچه باشد نگردد همى شرمسارچو بر پا شود جلسه داورى‏كند اهل دعوى جسارتگرى‏چه خوبست قاضى تحمّل كندغضب دور دارد، تأمّل كندبه قاضى بگوئيد از من سخن‏كه تعجيل در حكم دادن مكن‏حقيقت عيان شد به آهستگى‏نه مقرون تعجيل و ناپختگى‏چو صادر شود حكم از محكمه‏عدالت چو كوهيست پر واهمه‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 169     

دگر آنكه برتر بود دانشى‏كه بر توده بخشيده آرامشى‏كه دانش نخوانم من او را چنان‏كه نفعى در او نيست بر مردمان‏من اكنون كه گويم وصيت تراگذشته است عمرى مرا پر بهابه من كرده بيداد جور زمان‏شد از بار پيرى تنم ناتوان‏چنين دوست دارم كه قبل از سفرز اسرار سازم ترا با خبربگويم به گوشت همه گفتنى‏نويسم به نام تو بنوشتنى‏بترسم كه همچون تنم ناتوان‏شود سست انديشه‏ام آن چنان‏پس از شصت و سه سال ديو هوس‏كند پاره بند و ببندد نفس‏تو اكنون جوانى و قلب جوان‏بود كشتزارى ز مردم نهان‏به گاهى كه من كشتكارم بر آن‏به كارم در اين دشت بذرى گران‏كه بارش بود فضل و اخلاق و دين‏چه دلكش شود اين چنين سرزمين‏گياهان هرزه نرويد در آن‏شود سبز و آباد چون بوستان‏هم آگاه سازم ترا ز آنچه هست‏كه بيدار بودن ترا لازمست‏بدان اى پسر آنكه پيشينيان‏ز من بيش بودند اندر جهان‏اگر چند بودند پيرانه سرنبودند عبرت نگر چون پدرچنان غور كردم در آن رفتگان‏تو گويى چو آنان شدم بى‏گمان‏هم اكنون كه سالم بود شصت و اندتو گويى گذشته است چندين و چندتحول بسى ديدم از روزگاركه تاريخ بوده است آموزگاربدين شيوه با چشم عبرت نگراز آن جمله كردم ترا با خبردلت هست مانند آيينه پاك‏پذيرد همه نقش، اين تابناك‏از اين رو ترا درس قرآن و دين‏بگويم ز پيغمبر نازنين‏چو اسلام شد مكتبى بى‏نظيرتو شاگرد اوباش ز آن پند گيردر اين مدرسه از نفوذ بدان‏سلامت بمانى چنان بخردان‏كه چون مى‏روى زين جهان زير خاك‏بمانى چنان گوهرى تابناك‏تعاليم پيغمبر پاك جان‏بود سخت و جويند سخت استخوان‏چنين دوست دارم كه بار گران‏به دوشت نهم اى دلاور جوان‏نخواهم ترا من گذارم رهابه افكار ناسالم و ناروا

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 170     

كه باشند گاهى سيه گه سفيدبه پاى تو بستم حسن جان اميدكه پيروز باشى به انجام كاربماند ز ما نيكويى يادگارمكرر كنم باش پرهيزكارز عفت برون پاى همت مدارز رفتار پاكيزه پيشينيان‏تو در پيروى باش پاكيزه جان‏مبادا غرور جوانى ترااز آن قوم پاكيزه سازد جدابه تقليد آن ناز بينان پيربه راهت چراغ هدايت بگيربه تاريخ آنان به دقّت نگرز پاكيزه افكار شو بهره وراجازت ترا هست در انتقادنظر كرده بر راه آنان به دادبگيرى به جان آنچه شد دلپسندپسندت نبود ار بدان دل مبنددر اين ره بجوى از خدا رهبرى‏كه تأييد سازد به روشن گرى‏برافروختى چون چراغ حيات‏به انديشه آسان كنى معضلات‏نگردى اگر پاكدل اى پسرز دانش نشد روشنت رهگذرتو چون اشتر كور باشى به راه‏كه نشناسد از راه خود پرتگاه‏نباشد چو خود ديده‏اش رهنمون‏شود در بن درّه‏ها سرنگون‏پسر جان چگونه شناسى خداهم اويست روزى ده رهنماهم اويست جانبخش و هم جان ستان‏اميد است از اوى و نوميد از آن‏جهان آفريده است و او را دوام‏نبخشيده از آن نگيرد قوام‏جهان آفريده است و راز جهان‏كمى آشكار است و برخى نهان‏ندانى گر اسرار آن ناگزيربه كار جهاندار خرده مگيرمبادا فراموش دارى به جان‏كه كوچك بود فكرت بندگان‏تو نادان ز مادر بزادى به دهرپس آنگه گرفتى ز دانش تو بهرندانسته‏هايت چو افزون بودنوشته چو ننوشته‏ها چون بودبه جدّ گرامت محمد (ص) نگربدان خود كه چون او نباشد دگرنديدست خود ديده روزگارچنويى نشد در جهان يادگارچو بر اوست اخلاق و دانش تمام‏رسانيد انسان به برتر مقام‏تو بيش از همه بوده‏اى مستحق‏كنى پيروى از چنين مرد حق‏تو اى پور زهرا (ع) ببينى جمال‏ز يزدان به اسماء و چندين مقال‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 171     

چو آثار او در جهان رنگ رنگ‏ببينى به هر جاى سازد درنگ‏مپندار اين كثرت اندر وجودز يزدان كه ايزد همان بد كه بودكه اشباه همرنگ فكر و خيال‏ندارند تأثير در ذو الجلال‏بود مهربان ايزد دادورسرآغاز هستى و آغازگركجا هست آن دل كه بر بيكران‏برد راه و گنجد چنان اندر آن‏كجا هست روحى كه پروازگرشود سوى بى‏سوئيش رهسپرخدا را بدينسان چو بشناختى‏از او بر دگر كس نپرداختى‏كه او بى‏نياز است و دارى نيازبه هر كار بر ايزد چاره‏سازمبادا كه پيچى ز فرمان آن‏كه طاعت بود زيور بندگان‏بدان امر يزدان شود منتهى‏به تهذيب اخلاق و راه بهى‏و گر نهى او هر چه سنگين بودچو ديوار بر راه ننگين بودبيا اى حسن (ع) تا بگويم سخن‏براى تو از اين سراى كهن‏كه دنياست چون كاروانى سراشبى را در آن كاروان كرده جاشبى مرد دنيا در آن كرده سرسحر بار بندد به راه دگرگروهى چو آيند در اين سراببينند خوش منظر و دلگشابگيرند خود دوستانى در آن‏سحر رخت بستن بود بس گران‏ولى آخرت چون كه گردد پديدز زندان ببينند دشت اميدز هجران نگردند آسيمه‏سرگشايند در گلستان بال و پربه هجران ياران شود بردبارچو گيرد در آن جاى نيكو، قرارتو خود بين مشو هيچ گاه اى حسن‏كه خودبين بود جفت رنج و محن‏پسند تو شد هر چه در اين جهان‏همان را تو بپسند بر ديگران‏اگر دوست دارى نبينى ستم‏مخواه از ستم، ديگرى را دژم‏نخواهى چو مظلوم مانى بجانباشد ستم بر دگر كس رواچنان نيكويى كن بجاى كسان‏كه گردى از آن نيكويى شادمان‏اگر زشت باشد به چشم تو خارتو در چشم همسايه مرئى مداربخواه آنچه زيباست بر همگنان‏كه زيبا پسند است بر اين و آن‏سخن تا ندانسته باشى مگوى‏مشو خويشتن خواه و مغرور خوى‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 239     

دگر ره چو دلبسته بر بود شدعلى رغم انديشه نابود شدبه گهواره در ابتدا آرميددگر ره اجل سوى خويشش كشيددر آن روز چون از لحد سر كشدندارد اجازت كه دم بر كشدبرآرد سر از خاك، خاطر پريش‏ندارد همى اختيارى ز خويش‏چنين است آن كس كه بر بال وهم‏همى بود مغرور ادراك و فهم‏اگر فرصتى داده شد بر بشراز آن داده شد تا گريزد ز شرّندادند تا او شود خيره‏سرز حق دور گردد گرايد به شرندادند كو پنجه مستمندبپيچد به درمانده آرد گزندندادند تا خويشتن را زيادببيند برد قوم و خويشان زيادچنين مهلت او راست تا خويشتن‏كند زنده با دانش و علم و فن‏به اخلاق جان را دهد پرورش‏نباشد همى فكر نان و خورش‏عطا كرده مهلت خدا بر شماكه جان را ببخشيد نور و صفاچه شيرين بود، وه چنين گفته‏ام‏كه درهاى معنى بسى سفته‏ام‏كجا هست صاحبدلى هوشمندبگيرد از اين گفته اندرز و پندبنوشد از اين گفت‏هايم زلال‏بجويد ره روشنى از ضلال‏به دنبال او هر طرف تاختم‏ولى حيف اين گونه كم يافتم‏به پرهيزكارى چنان سر كنيدكه خود با حقيقت برابر كنيدبدان سان كه گويى همه ديده‏هابه هر جا بود دوخته بر شماو يا خود نيوشنده‏اى تيزهوش‏گشود است خود بر شما چشم و گوش‏چنين آرزو بسته‏ام بر شماكه پرهيز داريد خود از خطاز كردار ناخوش پشيمان شويدبه شايستگى اهل ايمان شويداطاعت نمائيد از صالحان‏كه پاكيزه داريد خود جسم و جان‏چنين آرزو بسته‏ام بر شماكه هرگز نباشيد واپس گرابدين سان چو پروا كنيد از گناه‏بيفتيد زين پند در شاهراه‏به سوداى دنيا ز راه هوس‏مده سود عقبى ز كف، يك نفس‏كه آينده در ابر ظلمت دراست‏كجا جاى آسايش خاطر است‏ببينيد اين آفرينش ز كيست‏همى خلقت آدمى بهر چيست‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 251     

بدان هديه كز عاشق پاكبازبود، دست يابيد گردنفرازبه توبه گراييد خود از صفابه كانون عصمت گذاريد پاكه در پيچ و تابست سيل زمان‏چو باز ايستد سيل خود ناگهان‏دگر توبه از كس پذيرفته نيست‏بدين درد گر عذر ناگفته نيست‏گذار است بر آرزو روزگاربجنبيد از جا به هنگام كاربدين جهد كم و اين بزرگ آرزونترسى كه ناكام مانى از اوهمان به كه از آرزو كاسته‏به كوشش شوى نيك آراسته‏كسى را كه مقصود بد در بغل‏چه باكيست او را دگر از اجل‏چو حسرت ندارد به دل زين جهان‏ز ديده كجا اشك سازد روان‏بدان مرد آزاده گويم درودكه با بيم و اميد در كار بودنه از پيشتازى شود كند و سست‏چو در كار و كوشش بماند درست‏در آن دم كه دل هست انديشناك‏به تصميم او را رها كن ز باك‏به اميد بر بند يك سر ميان‏مينديش از رنج كارگران‏ز رخساره چون دور شد رنگ بيم‏نشينيد بر جاى خود مستقيم‏چو خواهم دل گرم و اميدواربود بيشتر از دل سوگواربهشتى كه نبود بجز كوى يارپسندد همى سينه بى‏قراربهشتى كه از سبزه دارد صفانباشد بجز وصل يزدان مانبيند چنين وصل آن ديدگان‏كه بر هم نهد پلك كوته زمان‏نگردد بدين وصل خود رهنمون‏هر آن دل كه خسبد به غرقاب خون‏نديديم از عاشق زار خواب‏كه دلداده باشد به صد التهاب‏بدان سان كه از بيم دوزخ، نزارگروهى نخوابيده شبهاى تارالا اى به يزدان پرستندگان‏حقيقت دهد سود و باطل، زيان‏چراغى نباشد اگر رهنماشود كاروان در بيابان رهاز اخلاق ، مشعل بر افراشتم‏ز يارى به راه شما داشتم‏به دنبال من راه را با شتاب‏به پايان رسانيد دل كامياب‏در اين ره بود بيم كز خود پرست‏چنين كاروان افتد اندر شكست‏چو ترسم كه اندر شما حبّ ذات‏در اين ره شود موجب مشكلات‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 284     

بخوابست بهتر ز شب زنده‏داركه تيره درون باشد و دل فكار16-  به گفتار بنگر نه گويندگان‏چو با عقل جفت است بپذير آن‏رها كرده گفتار را ابلهان‏بپرداختندى به گويندگان‏17-  بريده ز دنيا به جايى رسيدكه در سايه لطف حق آرميددگر نيز داود با نغمه‏هاكه بنواخت خوش آن بهشتى نواچنين لحظه گردد ز بستر جداگشايد بدين آسمان ديده رابگويد ز جان با خدا رازهانه محروم گردد ز لطف خدامبادا ز فرمانروايان ثنابگويد شود با شهان آشناز مردم چو افراد كوته نظرربايد به تأئيد شه، سيم و زربه مشتى زر و سيم، آن ناتوان‏شود مست و بازيچه اين و آن‏1-  نكو بنگريد آنچه از آسمان‏به فرمان رسيده است بر بندگان‏بدان سان كه قرآن بود رهنماببنديد بر كار آن را شمادر اخلاق و آداب شد رهنماتجاوز ز دستور نبود روامگرديد هرگز به گرد فضول‏نبايد ز دستوركردن عدول‏2-  بود واى بر آنكه آيين و دين‏فدا كرده در راه دنيا يقين‏كه دنيا و دين رفت از دست آن‏زيانكار باشد به هر دو جهان‏3-  چه بسيار ديديم داننده مردفدا خود ز نادانى خويش كردندانستنى‏هاى او بى‏گمان‏رها از خطر كرد مغرور جان‏4-  بود دين اسلام، دينى جوان‏پى افكنده گرديده است آن چنان‏كه با سير تاريخ شد سازگاربود معتدل روشن و آشكارز افراط باشد همى بر كنارنه تفريط در آن بود آشكارچو آن بر تعادل بود استواراز او نيست افراط و تفريط كار5-  جوانمرد و داناست مرد خداوظيفه كند با درستى ادانه خاضع بر هيچكس مى‏شودنه مشتاق راه هوس مى‏شود6-  چو شد از جهان «سهل» پور حنيف‏كه يار على بود و مردى شريف‏

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 37     

56-  همنشين خوب نعمتى است، (زيرا كه آدمى از اخلاق او استفاده مى‏برد، چنانكه گفته شده:

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 53     

163-  هر كه براى او برادرى نيست يا برادرى نباشد خيرى در او نخواهد بود (چون داراى اخلاق اسلامى نمى‏باشد).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 71     

26-  سبب پاكيزگى اخلاق حسن ادب است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 115     

12-  افزون‏ترين ايمان اخلاص و احسان است، و زشت‏ترين اخلاق سنگدلى يا قطع رحم و ستم مى‏باشد.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 126     

14-  مؤمن كسى است كه دل خود را از اخلاق پست پاك سازد.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 161     

18-  سبب المحبّة البشر 5546. 12-  شكفته روئى تو اولين احسان تو، و وعده نمودنت نخستين بخشش تو خواهد بود (ممكن است مراد حضرت اين باشد كه اگر بر عطا و بخشش توانائى ندارى، يكى با شكفته روئى با طرف برخورد نما، و ديگر باو وعده ده كه اگر خداوند قدرت داد با شما همكارى خواهم كرد، نه آنكه با اخلاق بد او را رد كرده و او را جواب كنى).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 192     

2-  التّجمل من أخلاق المؤمنين 1175. 3-  جمال و زيبائى مرد، برد بارى اوست.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 263     

28-  حسد از اخلاق افراد با تقوا نيست.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 293     

202-  من لم يربّ معروفه فكأنّه لم يصنعه 9146. (همه اخلاق را كه) جوامع فضل و همه افزون‏هاى مرتبه را فراهم نموده فرا گرفته است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 328     

28-  چگونه بر دورى كردن از اضداد (اخلاق ذميمه و كردار ناشايست) صبر مى‏كند كسى كه حكمت او را يارى نكرده است 29-  هر اندازه حكمت قوى گردد خواهش ضعيف شود.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 330     

حكيمان 1-  حكماء (صاحبان علم راست و درست) شريفترين مردم هستند از جهت نفسها، و بيشترين آنانند از نظر شكيبائى، و سريع‏ترين آنانند از راه عفو، و وسيع ترين ايشانست به حسب اخلاق و خويها.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 343     

11-  إنّ أفضل أخلاق الرّجال الحلم 3386.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 343     

11-  براستى كه افزون‏ترين اخلاق مردان بردبارى است (چون وقتى از ناملائمات عصبانى نشد، و از تقصيرات گذشت، و از مشكلات از كوره بدر نرفت، و تحمل سوء ادبها را نمود، بساير صفات برجسته توفيق حاصل خواهد كرد).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 398     

2-  بر تو باد به دورى از بدخويى، و كم عقلى، زيرا كه آن عيب اخلاق است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 411     

9-  أشرف أخلاق الكريم تغافله عمّا يعلم 3256.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 411     

6-  پاكترين مردم به حسب ريشه‏ها و اصل و نژادها نيكوترين آنهاست از نظر اخلاق .

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 411     

7-  خوشنودترين مردم كسى است كه اخلاق او پسنديده است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 411     

11-  بهترين اخلاق آنست كه تو را بر افعال نيكو وادار كند. 12-  إنّ اللّه سبحانه و تعالى يحبّ السّهل النّفس، السّمح الخليقة، القريب الأمر 3476.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 412     

14-  صفات و اخلاق پسنديده به اموريست كه مكروه طبع باشد كه تحمل آنها دشوار است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 413     

22-  با حسن اخلاق زندگانى پاكيزه و شيرين مى‏شود.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 414      

25-  در اخلاق پسنديده، و بردباريهاى بزرگ، و انديشه‏هاى بلند و يا مراتب بلند در سبقت رغبت نمائيد تا پاداش شما بزرگ شود.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 415     

33-  نيكوئى اخلاق دليل گرامى بودن اصل و نسب و ريشه‏هاست.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 415     

34-  نيكويى اخلاق روزيها را روان ساخته و رفيقان را آرامش مى‏بخشد.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 415     

37-  بهترين اخلاق دورترين آنهاست از لجاجت (و ايستادگى بر باطل و يا دشمنى).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 418     

53-  رأس علم و عمده فائده آن تميز دادن ميان اخلاق ، و اظهار پسنديده آن، و قلع و قمع نكوهيده آنست. 54-  زين الشّيم رعى الذّمم 5465.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 419     

55-  ستّة تختبر بها أخلاق الرّجال: الرّضا، و الغضب، و الأمن، و الرّهب، و المنع، و الرّغب 5631.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 422     

79-  الخلال المنتجة للشّرّ الكذب، و البخل، و الجور، و الجهل 2005. 71-  دورى مرد (آدمى) از صفات و اخلاق پست جوانمردى است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 425     

107-  من ضاق خلقه ملّه أهله 7952. 98-  چه زشت است اخلاق و صفات لئيمان، و نيكوست اخلاق كريمان.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 426     

109-  هر كه قديم خود را به تازه خود تأكيد نكند (و محاسن و مكارم اخلاق پدران خويش را به خوبيها و صفات پسنديده تجديد ننمايد) سلف (گذشتگان) خود را عيبناك ساخته و به خلف (و باقيماندگان و آيندگان) خويش خيانت نموده است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 582     

14-  از (اخلاق ) كريمان است رحمت و ترحم.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 635     

2-  و سجود نفسانى: فارغ بودن دل از امور فانيه، و رو آوردن به كنه همّت بر كارهاى جاويد، و تكبّر و حميّت را بر افكندن، و علائق دنيوى را بريدن، و به اخلاق نبوى آراسته شدن است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 663     

2-  بذل سلام و يا احسان از حسن اخلاق و خوش رفتارى است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 678     

2-  مجالس الأسواق محاضر الشّيطان 9814. 15-  بزرگى و آقائى براى بد اخلاق نيست.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 688     

2-  بزرگترين (يا بيشتر) بدى در سبك شمردن به درد آورنده پند مهربان ناصح، و گول خوردن به شيرينى مدح ستايش كننده نهان‏گر دشمنى است، (چون چنين كسى پيوسته در درياى عيوب و بدبختى غوطه خورده، هيچگاه پى نجات و راه چاره اخلاق نامناسب بر نيايد، و به عيوب خويش پى نخواهد برد.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 844     

49-  شرّ أخلاق النّفوس الجور 5753.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 862     

2-  براى هر ظاهرى باطنى است مانند آن، پس كسى كه ظاهرش پاكيزه و نيكو باشد باطن او پاكيزه و نيكو خواهد بود، و آنكه ظاهرش پليد و زشت باشد باطنش زشت و پليد خواهد بود (اين تتمه كلامى است كه آن بزرگوار در فضل اهل بيت-  عليهم السلام-  بيان داشته چنانكه در خطبه 153 نهج البلاغه ذكر گرديده است و ظاهرا معناهائى كه امثال ابن أبى الحديد و ديگران كرده‏اند مناسب نباشد بلكه حضرت مى‏خواهد در ضمن صفات رهبر كه اهل بيت‏اند مطلبى را بيان كند كه ظاهر اهل بيت چه از نظر اخلاق و رويّه و چه از نظر حسن ظاهر با ديگران قابل مقايسه نبوده، و شما بايد بدانيد باطن هم در خلقت مانند ظاهر است چنانكه ما در ظاهر با ديگران فرق داريم، و نمى‏توان ديگران را در صورت با ما مقايسه كرد همچنين در سيرت و باطن نيز ما با ديگران قابل مقايسه نيستيم، آن گاه دفع توهم مى‏فرمايد به كلام پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه مبادا بگوئيد: ديگران هم عمل خوب دارند نماز و روزه و جبهه رفتن و... بجا مى‏آورند، زيرا كه او فرموده: براستى كه خداوند بنده‏اى را دوست دارد و عملش را

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 913     

9-  لا تجعل عرضك غرضا لقول كلّ قائل 10304. 2-  هيچ چيزى آبروها را مانند رو گردانيدن از اخلاق رذل و پست و بدى اغراض نگه نخواهد داشت.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 929     

34-  با مردم با اخلاق آنها آميزش نموده، و در كردارها از آنان جدا شويد (يعنى هر گاه آنها را در اعمال منحرف ديديد كارى كنيد كه به حسب ظاهر با آنها موافق بوده، اما در حقيقت عمل شما غير آنها باشد، از باب نمونه عمل على بن يقطين روشنگر گفتار آن بزرگوار است).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 939     

1-  المبادرة إلى العفو من أخلاق الكرام 1566.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 944     

40-  معاجلة الذّنوب بالغفران من أخلاق الكرام 9871.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 944     

36-  هر كه توبه (و اظهار پشيمانى تقصير كارى) را نپذيرد گناهش بزرگ باشد (يعنى از نظر اخلاق به وظيفه عمل ننموده است).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 944     

40-  شتاب كردن گناهان به بخشش از اخلاق كريمان است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 990     

1-  سئل-  عليه السّلام-  عن العالم العلويّ فقال: صور عارية عن الموادّ، عالية عن القوّة و الاستعداد، تجلّى لها فأشرقت، و طالعها فتلألأت، فألقى في هويّتها مثاله، فأظهر عنها أفعاله، و خلق الإنسان ذا نفس ناطقة، إن زكّاها بالعلم و العمل فقد شابهت جواهر أوائل عللها، و إذا اعتدل مزاجها و فارقت الأضداد فقد شارك بها السّبع الشّداد 5885. عالم بالا 1-  از آن بزرگوار از جهان بالا (يعنى عالم مجردات كه به حسب مرتبه از عالم اجسام و ماديات بالاتر است) پرسيده شد فرمود: صورت‏هايند برهنه از مادّه‏ها (مانند مقدار و شكل و حجم) بلندتر از قوه و استعدادند (يعنى هر چه از كمالات دارند بالفعل است زيرا كه قوه و استعداد از لوازم ماديات مى‏باشند چنانكه در بشر متصور است) خداوند براى آنها منكشف گرديده و تابيده پس نورانى شدند و بر آنها طلوع نموده و بر آنها نور افشانى كرد پس درخشان گرديدند، و در هويّت و تشخص آنان مثال و شباهت خود را إلقاء نمود، پس از آنها افعال خويش را ظاهر فرمود (ممكن است مقصود اين باشد كه آنها را همچون خود مجرد قرار داد و خلقت را از كارهاى آنها مقرر نمود همچون وسائط ديگر مانند خلقت طير بدست حضرت عيسى-  عليه السلام-  و يا آنكه مراد اين است كه آنها متخلق به اخلاق الهى هستند) و انسان را صاحب نفس دريابنده آفريد، اگر آن را به علم و عمل پاكيزه گرداند پس در حقيقت مشابه با گوهرهاى علت‏هاى آنها (عقول مقدّسه كه به قول حكماء وسائط در ايجاد موجوداتند و علل آنها منتهى به آنها شود) خواهد گرديد، و چون مزاج آن معتدل باشد (يعنى در حرارت و برودت و رطوبت و يبوست و از اضداد جدا گرد، چنانكه بايد آدمى شجاع باشد از جبن دور گردد يا جواد و سخى باشد از بخل بپرهيزد و همچنين...) پس

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1004     

112-  از هر علمى نيكوتر آن را فرا گيريد (كه همان علم الهى اصول و فروع دين و اخلاق و مانند آن باشد) زيرا كه زنبور عسل از هر شكوفه زيباتر آن را مى‏خورد، و در نتيجه از آن دو جوهر نفيس و قيمتى بوجود آيد: يكى از آنها (عسل است كه خداوند در باره آن فرموده) در آنست شفاء براى مردم و ديگرى (موم است كه) به وسيله آن بشر روشنى بدست آورد.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1015     

7-  دانشمندان پاكترين مردمند به حسب اخلاق ، و كمترين آنهاست در ريشه دوانيدن در طمعها.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1026     

2-  بياموز تا دانا شوى، و گرامى دار تا گرامى گردى (يعنى خود را به تهذيب اخلاق و پرهيزگارى نه به مال و جاه گرامى و بلند مرتبه دار تا نزد خدا بلند مرتبه گردى، يا خود را به ترك معاصى و آنچه باعث خفت و خوارى مى‏باشد مانند بخل و حرص و حسد و امثال آن نگاهدار تا نزد مردم محترم شوى).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1060     

3-  از شرافت اصل و نژاد است نيكوئى اخلاق .

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1070     

27-  ما بات لرجل عندي موعد قطّ، فبات يتململ على فراشه، و ليغدو بالظّفر بحاجته أشدّ من تململي على فراشي، حرصا على الخروج إليه من دين عدته و خوفا من عائق يوجب الخلف، فإنّ خلف الوعد ليس من أخلاق الكرام 9692. 22-  شريف‏ترين خويها وفاء نمودن به عهد است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1070     

27-  هرگز هيچ وعده‏اى-  كه در نزد من است براى مردى شب به روز نياورده كه آن مرد بر رختخواب خود مضطرب بوده و بى قرارى كند تا آنكه صبح كند و به حاجت خود (كه من به او وعده داده‏ام) پيروز گشته از بى قرارى و اضطراب من بر رختخوابم از جهت حرص بر خروج بسوى او از وعده‏اش و ترس از مانعى كه موجب خلف وعده شود-  سخت‏تر نخواهد بود زيرا كه خلف وعده از اخلاق كريمان نيست (و خلف وعده بسيار قبيح است). 28-  ملاك الوعد إنجازه 9717.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1075     

69-  لكلّ ناكث شبهة 7284. 60-  هر كه به سر چشمه وفادارى وارد شود از ظرفها و آبخورى‏هاى صفا (صافى اعمال و اخلاق و اجر و ثواب) سيراب گردد.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1081     

36-  غير خود را به آنچه خود آن را انجام مى‏دهى (از اخلاق بد و كردار ناپسند) عيب منما، غير خود را به گناهى كه براى نفس خود در آن رخصت دهى عقاب يا سرزنش مكن. 37-  تتبّع العورات من أعظم السّموات 4580.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1111     

10-  الغشّ من أخلاق اللّئام 1299. 3-  براستى ناصاف ترين مردم ناصاف‏ترين آنهاست نسبت به نفس خود، و نافرمان‏ترين آنهاست نسبت به پروردگار خود (چون ضرر على أى حال متوجه خود خواهد شد).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1111     

10-  با مردم صاف نبودن از اخلاق بخيلان يا بد كرداران است. 11-  غشّ الصّديق و الغدر بالمواثيق من خيانة العهد 6417.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1174     

پيروى كردن 1-  هر گاه بلند مرتبه گردى پس در كسى كه از نادانها پست‏تر از تو است فكر مكن، و ليكن به كسى كه از علماء و دانشمندان كه بالاتر از تست اقتداء نما (يعنى انسان بايد در كسب صفات نيكو و اخلاق حسنه به بالاتر از خويش بنگرد و از آنها 2-  إذا أنكرت من عقلك شيئا فاقتد برأي عاقل يزيل ما أنكرته 4156.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1198     

21-  (1) همانا در حقيقت در رگ دل اين انسان پاره‏اى (گوشت) آويخته شده كه آن عجيب‏ترين چيز است در او، و آن قلب (دل) است، و از براى آن ماده‏هائى است از حكمت (كه منشاء فضائل انسانى است) و اضدادى است بر خلاف آن (كه منشاء اخلاق ناپسند خواهند بود) (2) پس اگر آنرا اميد (بغير خدا) عارض گردد طمع خوارش گرداند، و اگر طمع آنرا بجوش آرد و بر انگيزاند حرص آن را هلاك كند (3) و اگر نوميدى آن را مالك گردد (بگونه‏اى كه اميد عفو خدا را نداشته باشد) اسف و تأسف خوردن آنرا بكشد (4) و اگر بر آن غضب عارض گردد خشم آن شديد گردد (كه اراده انتقام داشته باشد) (5) و اگر خوشنودى (بدنيا و تبعات آن) آن را مساعد گردد تحفظ و نگهدارى (از خفت و ذلّت) را فراموش نمايد (6) و اگر بر آن ترس (از غير خدا) غلبه كند يا آنرا ترس فرا گيرد دورى (از كار و از اقدام به امرى) آنرا مشغول سازد (7) و اگر ايمنى براى آن وسيع گردد (پيوسته خود را در امن ببيند) غفلت آنرا بربايد (ديگر به حفظ نگهدارى خود نپردازد) (8) و اگر مصيبتى به آن برسد بى‏تابى و بى‏قرارى آن را رسوا كند (9) و اگر مالى را كسب كند توانگرى آن را به طغيان الغنى (10)، و إن عضّته الفاقة شغله البلاء (11)، و إن جهده الجوع قعد به الضّعف (12) و إن أفرط به الشّبع كظّته البطنة (13)، فكلّ تقصير به مضرّ، و كلّ إفراط له مفسد 7402.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1244     

12-  دروغگوئى عيب و ننگ اخلاق است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1245     

18-  الكذب و الخيانة ليسا من أخلاق الكرام 1507.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1245     

18-  دروغ و خيانت از اخلاق نيكو كاران و افراد گرامى نمى‏باشند.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1246     

32-  دروغگوئى از اخلاق اسلام نيست.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1255     

19-  كريم (و نيكوكار اخلاق يا) بندگى را نيكو مى‏كند. 20-  الكريم من بدأ بإحسانه 979.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1263     

12-  مكارم (و صفات و اخلاق پسنديده) به اموريست كه مكروه طبع انسان است (كه تحمل آنها نياز به صبر دارد).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1272     

2-  التّكلّف من أخلاق المنافقين 1176.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1286     

39-  از (اخلاق ) لئيمان است سخت دلى.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1329     

2-  الرّجل حيث اختار لنفسه إن صانها ارتفعت، و إن ابتذلها اتّضعت 1906. 19-  هر كه تو را به آنچه در تو نيست (از سجايا و اخلاق محموده) ستايش كند پس آن مذمّت تست اگر دريابى.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1348     

2-  چاپلوسى از اخلاق پيمبران نيست.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1358     

65-  افزونترين پادشاهان از نظر اخلاق كسى است كه همه مردم را به عدل خود فرا گرفته باشد، و همه از عدل او برخوردار باشند.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1362     

صفت راسخ در نفس 1-  هر كه طريقه و يا خوى و اخلاق را نيكو كند (مانند ملكه عدالت) از هلاك شدن ايمن گردد.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1410     

2-  النّصيحة من أخلاق الكرام 1298.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1410     

2-  خالص بودن (و يا پند دادن) از اخلاق نيكوكاران است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1443     

66-  بهترين نفسها پاكيزه‏ترين آنهاست، (از گناهان و اخلاق بد). 67-  خذ من نفسك لنفسك، و تزوّد من يومك لغدك، و اغتنم غفو (عفو) الزّمان، و انتهز فرصة الإمكان 5046.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1467     

237-  نفس خود را از هر پستى پاكيزه گردان، و در كسب اخلاق و افعال نيكو بذل جهد و طاقت نما، تا از گناهان خالص گشته، و مكرمت‏ها را بدست آورى.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1475     

3-  نفاق و دو روئى عيب اخلاق است. 4-  النّفاق توأم الكفر 739.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1478     

11-  عادت منافقان تغيير اخلاق است (گاهى در كمال نرمى و زمانى به حالت درشتى بر حسب هدف و انگيزه خود مى‏باشند).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1480     

كم شدن 1-  كم شده (يعنى كسى كه نقص و عيب در اخلاق او مى‏باشد)، عيبش از او پوشيده شده است (به اين معنى كه به عيوب خود پى نبرد).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1489      

21-  افزونترين مردم كسى است كه نفس او (از اخلاق ذميمه و صفات رذيله) پاكيزه باشد، و از روى توانگرى نسبت بدنيا بى‏رغبت باشد، و يا با فقر ساخته خواهش توانگرى نداشته باشد.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1502     

26-  هركه نيّت را خالص گرداند از دنيّه (اخلاق زشت و افعال ناشايست و از مناهى و منكرات) دورى جويد.

 

نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 11:35 | لینک  | 

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 259     

خطبه 157 اخلاق ، اعتقادى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 304     

1-  اخلاق دگرگون شده اجتماعى تاريخ سياسى 2-  روش مبارزه با انحرافات أيّها النّاس، ألقوا هذه الأزمّة الّتى تحمل ظهورها الأثقال خ 187 5 تا 7 (اى مردم، اين رشته‏هاى سنگين گناهان را از دست‏ها بياندازيد)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 304     

اخلاق اجتماعى-  سياسى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 307     

1-  ارزش و ضرورت تقوى فاعتصموا بتقوى اللَّه، فإنّ لها حبلا وثيقا عروته خ 190 3 (به تقواى الهى چنگ زنيد كه داراى رشته‏اى محكم است) 2-  ضرورت ياد مرگ و ره‏آورد آن و بادروا الموت و غمراته... و ردم الصّفيح خ 190 3 تا 6 (براى مرگ و پيش آمدهاى سخت آن بشتابيد... كه در سنگ و خاك گور قرار مى‏گيريد) 3-  ضرورت توجه به فنا پذيرى دنيا فاللّه اللَّه عباد اللَّه فإنّ الدّنيا ماضية بكم على سنن خ 190 7 و 8 (خدا را خدا را پروا كنيد كه اى بندگان خدا كه دنيا با روش مخصوص خود بر شما خواهد گذشت) 4-  دنيا شناسى فإنّ الدّنيا ماضية بكم... فإنّكم مرتهنون بما اسلفتم خ 190 7 تا 15 (دنيا با روش خاصّى بر شما خواهد گذشت... و شما در گرو اعمالى هستيد كه در گذشته انجام داديد) 5-  سفارش‏هاى اخلاقى فارعوا عباد اللَّه ما برعايته يفوز فائزكم خ 190 15 و 16 و 17 (اى بندگان خدا مراقب چيزى باشيد كه سعادتمندان با رعايت آن رستگار شدند) 6-  اخلاق نظامى نظامى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 308     

1-  آموزش تاكتيك‏هاى نظامى الزموا الأرض، و اصبروا على البلاء خ 190 17 تا 19 (بر جاى خود محكم بمانيد، و بر مشكلات صبر كنيد) 2-  ضرورت شهادت طلبى در جنگ و لا تستعجلوا بما لم يعجّله اللَّه لكم فإنّه من مات منكم خ 190 17 و 18 (در باره آنچه كه خدا تعجيل روا نداشت شتاب نكنيد) 3-  اخلاق نظامى و لا تحرّكوا بأيديكم و سيوفكم فى هوى ألسنتكم خ 190 17 و 18 (دستها و شمشيرهايتان را بدنبال هوى و هوس زبانتان بحركت در نياوريد)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 316     

1-  بى‏نيازى خدا در آفرينش فإنّ اللَّه سبحانه و تعالى-  خلق الخلق حين (همانا خداى بزرگ... انسانها را آفريد در خلقهم غنّيا عن طاعتهم خ 193 1 حالى كه از اطاعت آنها بى‏نياز بود) 2-  صفات پرهيزكاران فالمتقون فيها هم أهل الفضائل... و لا دنوّه بمكر و خديعة خ 193 2 تا 27 (پس پرهيزكاران در ميان انسانها اهل فضيلت هستند... اگر به كسى نزديك مى‏شوند از روى حيله و نيرنگ نيست) 3-  شب پرهيزكاران أمّا اللّيل فصافّون أقدامهم... يطلبون إلى اللَّه تعالى فى فكاك رقابهم خ 193 8 تا 11 (امّا در شب‏ها پرهيزكاران در حال نمازند... از خدا آزادى از آتش را مى‏خواهند) 4-  روز پرهيزكاران و أمّا النّهار فحلماء علماء... و اغفر لي ما لا يعلمون خ 193 12 تا 15 (امّا در روز، بردبار و دانشمند مى‏باشند، و مى‏گويند... خدايا بر من ببخش آنچه را كه مردم نمى‏دانند) 5-  اخلاق اجتماعى پرهيزكاران و مشيهم التّواضع غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللَّه عليهم (با فروتنى راه مى‏روند، چشم از حرام الهى مى‏بندند)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 317     

1-  مشكلات سياسى پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و قد تلوّن له الأدنون... و أسحق المزار خ 194 2 و 3 (خويشاوندان پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله با او نيرنگبازى كردند... تا آنكه از دورترين نقطه دشمنى خود را آشكار كردند) 2-  روانشناسى منافقين و أحذّركم أهل النّفاق فإنّهم الضّالون المضلّون خ 194 4 تا 10 (شما را از منافقان پرهيز مى‏دهم كه آنان گمراه شدگان گمراه كننده‏اند) 3-  تفكّرات سياسى دروغين منافقين يمشون الخفاء، و يدبّون الضرّاء... يقولون فيشبّهون خ 194 6 تا 10 (در پنهان براى زيان مردم گام بر مى‏دارند... سخن مى‏گويند مردم را به شك و ترديد مى‏اندازند) 4-  اخلاق دروغين منافقين يتلوّنون ألوانا، و يفتنّون افتنانا... و أضلعوا المضيق خ 194 4 تا 10 (به رنگهاى مختلف در مى‏آيند، و فتنه‏ها را دامن مى‏زنند... و دام خود را درهم پيچيده معرفى مى‏كنند) 5-  شناخت حزب شيطان و أحذّركم أهل النّفاق... فهم لمة الشّيطان خ 194 4 تا 10 (شما را از منافقان مى‏ترسانم... كه آنها دار و دسته شيطانند)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 329