تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 809     

چه شروع نمودن در اين امر مستلزم علم است به اصول و فروع دين كردگار با صفت عدالت و عفّت كه اصول دين، مكارم اخلاق است تا وضع كند هر چيزى را در موضع آن.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 821      

(فانّ فيه) پس به درستى كه در قرآن (شفاء من اكبر الدّاء) شفايى است از بزرگ‏ترين دردها (و هو الكفر) و آن ناگرويدن است به توحيد الهى و نبوّت حضرت رسالت پناهى (و النّفاق) و اظهار اسلام و اخفاء كفر (و الغىّ) و منحرف شدن از جادّه شريعت (و الضّلال) و گمراه شدن و راه باطل گرفتن (فاسئلوا اللّه) پس در خواهيد از خداى تعالى شفا را به وسيله قرآن (و توجّهوا اليه) و روى آوريد به حق تعالى (بحبّه) به دوستى قرآن كه آن عمل كردن است بدان (و لا تسئلوا به خلقه) و در نخواهيد به وسيله قرآن از خلقان (انّه ما توجّه العباد) به درستى كه هيچ چيز نمى‏رساند بندگان را (الى اللّه تعالى) به درگاه او سبحانه (بمثله) كه مثل قرآن باشد، زيرا كه مشتمل است بر جميع كمالات (و اعلموا) و بدانيد اى مسلمانان (انّه شافع مشفّع) به درستى كه قرآن شفاعت كننده‏اى است كه مقبول است شفاعت او (و ما حل) و سعى كننده است و كوشش نماينده در مذمّت بنده عاصى نزد خداى تعالى (و قائل مصدّق) و گوينده‏اى است كه باور داشته شده است قول او (و انّه من شفع له القرآن) و به درستى كه هر كه شفاعت كند براى او قرآن (يوم القيامة) در روز قيامت (شفّع فيه) قبول كرده شود شفاعت او در حقّ او (و من محل به القرآن يوم القيمة) و هر كه مذمّت كند او را قرآن نزد خدا (صدّق عليه) باور داشته شود بر او (فانّه ينادى مناد) پس به درستى كه ندا كند ندا كننده (يوم القيمة) در روز قيامت (الا انّ كلّ حارث) بدانيد كه هر كشت كننده‏اى (مبتلى فى حرثه) گرفتار است در كشت خود (و عاقبة عمله) و در عاقبت كار خود با حسرت و ندامت (غير حرثة القران) غير از كشت كنندگان قرآن. يعنى بيرون آورندگان خزاين و اسرار و جواهر از قعر بحران (فكونوا من حرثته) پس باشيد از كشت كنندگان او و خازنان او (و اتباعه) و پيروان او و خوانندگان و دانندگان و عمل كنندگان به آن به شرط آنكه فرا گيريد مضمون آنرا از صاحبان قرآن (و استدلّوه) و دليل گيريد او را (على ربّكم) بر پروردگار خود (و استنصحوه) و نصيحت خواهيد از او، يعنى او را ناصح خود دانيد (على انفسكم) بر نفس‏هاى خود (و اتّهموا عليه) و متّهم دانيد بر او (ارائكم) انديشه‏هاى مخالف خود را (و استغشّوا فيه) و مغشوش دانيد در او (اهوائكم) هواهاى پراكنده خود را. چه هر رأى و انديشه‏اى كه مخالف قرآن است آن از قبيله شيطان است. (العمل العمل) مبادرت كنيد بر عمل و بشتابيد بر كردار باقى (ثمّ النّهاية النّهاية) بعد از آن مسارعت كنيد به نهايت و پايان كار كما قال اللّه تعالى: إِنَّ إِلى‏ رَبِّكَ الرُّجْعى‏. بعضى گويند كه غايت آدمى آن است كه بدل كند افعال ذميمه خود را به اخلاق حميده چون جهل به علم و بخل به جود و معصيت به طاعت و ظلم به عدالت و على هذا تا غايت اصلى كه موت است بر او آسان باشد.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 826     

(و تصريفها) و حذر كنيد از گردش اخلاق (و اجعلوا اللّسان واحدا) و بگردانيد زبان را يكى (و ليختزن الرّجل لسانه) و بايد كه در خزانه نهد مرد زبان خود را، يعنى محافظت او كند از سخن ناپسنديده (فانّ هذا اللّسان) پس به درستى كه اين زبان (جموح بصاحبه) سركش است به خداوند خود در آنچه كه نبايد بگويد (و اللّه ما ارى عبدا) به حقّ خدا كه نمى‏بينم بنده‏اى را (يتّقى) كه پرهيزكارى نمايد (تقوى تنفعه) پرهيزكارى كه فايده دهد او را (حتّى يختزن لسانه) تا آنكه در خزنيه نهد زبان خود را، يعنى نگه دارد آنرا از گفتن ناروا. (فانّ لسان المؤمن) و به درستى كه زبان بنده مؤمن (من وراء قلبه) از پس قلب او است كه اوّل انديشه مى‏نمايد و بعد از آن مذكور مى‏سازد (و انّ قلب المنافق) به درستى كه دل منافق (من وراء لسانه) از پس زبان او است كه اوّل مى‏گويد و بعد از آن انديشه مى‏كند بر خلاف مؤمن (لانّ المؤمن) زيرا كه بنده مؤمن (اذا اراد ان يتكلّم بكلام) هر گاه مى‏خواهد متكلّم شود به سخنى (تدبّره فى نفسه) انديشه كند در نفس خود و متفكّر شود در دل خود (فان كان خيرا) پس اگر باشد آن سخن، خير او در دنيا يا در آخرت (ابداه) ظاهر سازد او را (و ان كان شرّا واراه) و اگر باشد شر، بپوشاند آنرا (و انّ المنافق) و به درستى كه بنده منافق (يتكلّم بما اتى على لسانه) مى‏گويد هر چه مى‏آيد بر زبان او (و لا يدرى ما ذاله) و نمى‏داند كه چه چيز سودمند است از براى او (و ماذا عليه) و چه چيز ناپسند است بر او (و قد قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله) و به تحقيق كه فرموده است حضرت رسالت پناهى كه: (لا يستقيم إيمان عبد) راست نمى‏شود ايمان بنده‏اى (حتّى يستقيم قلبه) تا مستقيم شود دل او (و لا يستقيم قلبه) و مستقيم نمى‏شود دل او به اعتقاد آنچه بايد (حتّى يستقيم لسانه) تا راست شود زبان او به آنچه بايد از اقوال صالحه.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 53     

(ثمّ جعله) پس گردانيد دين را به حيثيّتى كه (لا انفصام لعروته) هيچ انقطاعى نيست مر گوشه محكم آنرا كه آن عقايد صحيحه است و مكارم اخلاق (و لا فكّ) و هيچ گشادنى نيست (لحلقته) مر حلقه تنگ آنرا كه اهل دينند (و لا انهدام) و هيچ ويرانى نيست (لاساسه) مر بيخ و بنياد آنرا كه كتاب و سنّت است (و لا زوال) و هيچ زوالى نيست (لدعائمه) مر ستون‏هاى با اعتماد آنرا (و لا انقلاع) و هيچ بركندنى نيست (لشجرته) مر درخت عالى مقدار و اصل برومند آنرا (و لا انقطاع) و هيچ بريدنى نيست (لمدّته) مر مدّت ظهور آن (و لا عفاء) و هيچ كهنگى نيست (لشرايعه) مر طريقه‏هاى آنرا (و لا حدّ) و هيچ نهايتى نيست (لفروعه) مر شاخه‏هاى بلند پرواز آنرا كه آن مسائل و ابحاث متفرّعه آن است (و لا ضنك) و هيچ تنگى نيست (لطرقه) مر راههاى مبرهن آنرا (و لا وعوثة) و هيچ دشوارى نيست (لسهولته) مر آسانى آنرا (و لا سواد) و هيچ سياهى نيست (لوضحه) مر نور نيّر آنرا (و لا عوج) و هيچ كجى نيست (لأنتصابه) مر راست ايستادن آنرا (و لا عصل) و هيچ پيچش نيست (فى عوده) در چوب مستحسن آن (و لا وعث) و هيچ ريگستانى نيست كه پاى فرو رود در آن (لفجّه) مر راه مستحكم آنرا (و لا انطفاء) و هيچ فرو نشاندنى نيست (لمصابيحه) مر چراغ‏هاى منوّر آنرا كه آن علما و عرفاى اسلامند (و لا مرارة) و هيچ تلخى نيست (لحلاوته) مر شيرينى آنرا، كه طعم ايمان است و ذوق عرفان (فهو) پس دين اسلام (دعائم) بناهاى بلند است كه آن عبادات است و مؤيّد اين است قول حضرت رسالت پناه صلّى اللّه عليه و آله كه «بنى الاسلام على خمس دعائم» (اساخ) در آورد حق جلّ و علا (فى الحقّ) در راه درست و راست (اسناخها) بيخ‏هاى مشيّد و محكم آنرا (و ثبّت لها) و ثابت گردانيد از براى آن بناها (اساسها) بنياد آنرا (و ينابيع) و دين اسلام چشمه‏هايى است (غزرت عيونها) كه وافر است چشمه‏هاى روان آن. كه اصول كتاب است و سنّت به اعتبار وفور و انفجار علوم و حكمت از آن (و مصابيح) و چراغ‏هايى است (شبّت نيرانها) كه بر انگيخته شده آتش‏هاى آن به جهت انتباه (و منار) و نشانه‏هايى است (اقتدى بها) كه پيروى كرده‏اند به آن (سفّارها) مسافران آن (و اعلام) و علم‏هايى است كه (قصد بها) قصد كرده شده است به آنها (فجاجها) راههاى آن (و مناهل) و آبخورهايى است (روى بها) كه سيراب شده‏اند به آن (ورّادها) وارد شدگان آن (جعل اللّه فيه) گردانيد خداى تعالى در آن دين (منتهى رضوانه) نهايت خشنودى خود را (و ذروة دعائمه) و بلندى‏هاى ستون‏هاى عرفان خود، كه آن تفوّق آن است بر ساير اديان (و سنام طاعته) و كوهان طاعت خود كه به آن بالا روند بر اوج عبادت (فهو عند اللّه) پس دين اسلام نزد خدا (وثيق الاركان) استوار است اصول آن (رفيع البنيان) بلند است اساس آن (مغير البرهان) نور دهنده است دليل واضع آن كه قرآن است (مضى‏ء النّيران) روشن است آتش درخشنده آن كه علوم است و حكمت (عزيز السّلطان) ارجمند است سلطنت آن يعنى غالب است حجّت آن (مشرف المنار) بلند است نشانه قدر آن كه ائمه معصومين‏اند كه علامت و حجّت دين مبين‏اند.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 99     

(لا تشوبهم الرّيبة) آميخته نمى‏شود به ايشان شك و گمان (و لا تسرع فيهم الغيبة) و نمى‏شتابد در ايشان بدگويى كردن از پس مردمان (على ذلك) بر آنچه مذكور شد از اوصاف (عقد خلقهم و اخلاقهم) بسته شده است آفرينش و طبيعت ايشان (فعليه يتحابّون) پس بر آن مكارم اخلاق دوستى مى‏كنند با يكديگر در ميان خلقان (و به يتواصلون) و به آن مى‏پيوندند به هم (فكانوا) پس هستند در ميان مردمان (كتفاضل البذر) همچو افزون آمدن تخم از يكديگر (ينتقى) كه برگزيده مى‏شود (فيؤخذ منه) پس فرا گرفته مى‏شود از آن (و يلقى) و انداخته مى‏شود (قد ميّزه التّخليص) به تحقيق كه تميز كرده آن تخم را پاك كردن و خالص گردانيدن (و هذّبه التّمحيص) پاكيزه كرد او را آزمودن و به محل قبول رسانيدن پس همچنانكه تخم ذرع متفاضل است نسبت به حبوب ديگر و متخلّص از شايبه اشياء رديّه، آن بندگان كه مذكور شدند به واسطه اوصاف حميده و متميّز شدن ايشان از صفات رذيله نيز افضلند از غير خود و متميّز از ما عداء خود. (فليقبل امرء) پس بايد كه قبول كند مرد (كرامة) بزرگوارى را (بقبولها) به قبول كردن آن نصيحتى كه وارد شده در ترغيب به طاعت (و ليحذر قارعة) و بايد كه حذر كند از سختى زمانه يا قيامت (قبل حلولها) پيش از فرود آمدن آن حالت (و لينظر امرء) و بايد كه نظر كند مرد (فى قصير ايّامه) در روزهاى كوتاه خود (و قليل مقامه) و ايستادن اندك خود (فى منزل) در جاى نزول، كه آن ايّام دنيا است (حتّى يستبدل به) تا بدل گيرد به آن (منزلا) مقام ديگر را كه سراى آخرت است و به عوض آن اخذ نمايد (فليصنع) پس بايد كه بكند عمل صالح را (لمتحوّله) براى موضع ارتحال خود (و معارف منتقله) و براى مكان‏هاى معروفه خود، كه معرفت دارد به انتقال آن (فطوبى لذى قلب سليم) پس خوشحالى باد و خير بسيار مر خداوند دل سالم از امراض غل و حقد و عقايد فاسده و حبّ جاه و ساير اعراض باطله دنيويّه (اطاع من يهديه) و فرمان برد كسى را كه راه مى‏نمايد او را. مراد آن حضرت است و ساير ائمه هدى (و تجنّب من يرديه) و دور شد از كسى كه هلاك و تباه مى‏سازد، و از ائمه ضلال (و اصاب سبيل السّلامة) و رسيد به راه سلامت (ببصر من بصّره) به بينايى كسى كه بينا ساخت او را (و طاعة هاد امره) به فرمان بردارى راهنمايى كه فرمود به او طريق حق را (و بادر الهدى) و شتافت به راه راست (قبل ان تغلق ابوابه) پيش از آنكه بسته شود درهاى او (و تقطع اسبابه) و پاره پاره شود سبب‏هاى او (و استفتح التّوبة) و طلب كرد گشودن در توبه را (و اماط الحوبة) و دور كرد از خود گناه را (فقد اقيم) پس ايستاده شد (على الطّريق) بر راه حق (و هدى نهج السّبيل) و راه نموده شد به ميانه راه راست

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 106     

(فاذا ادّت الرّعيّة) پس چون ادا كنند و برسانند رعيّت (الى الوالى) به سوى حاكم خود (حقّه) آنچه حق او است از اطاعت (و ادّى الوالى اليها) و ادا كند والى به سوى رعيت (حقّها) آنچه حق ايشان است از رعايت (عزّ الحقّ بينهم) عزيز و ارجمند شود حق در ميان ايشان (و قامت مناهج الدّين) و راست گردد راههاى دين و ايمان (و اعتدلت معالم العدل) و به اعتدال آيد مظانّ عدل و احسان (و جرت على اذلالها) و روان شود بر وجوه معالم، عدالت (السّنن) سيرت‏ها و روش‏هاى عالميان (فصلح بذلك الزّمان) پس به صلاح آيد زمان به سبب آن (و طمع فى بقاء الدّولة) و اميد بسته شود در باقى ماندن دولت مسلمانان (و يئست مطامع الاعداء) و مأيوس و نوميد گردد مواضع طمع دشمنان گويند كه روزى احنف بن قيس به صحبت معاويه رفت. از او پرسيد كه اى احنف چگونه است حال زمان گفت تويى زمان، اگر خود را به صلاح مى‏آورى مى‏آيد به صلاح زمان. و اگر به فساد مى‏كوشى، فاسد مى‏شود زمان. (فاذا غلبت الرّعيّة واليها) پس اگر غالب شوند رعيّت بر والى خود (او اجحف الوالى برعيّته) يا تعدّى كند والى بر رعيّت (اختلفت هناك الكلمة) مختلف گردد آنجا گفتار (و ظهرت معالم الجور) و ظاهر شود نشان جور و آزار (و كثر الأدغال فى الدّين) و بسيار گردد افساد در دين اسلام (و تركت محاجّ السّنن) و متروك شود راههاى روشن و روشهاى سيّد انام عليه الصّلوة و السّلام (فعمل بالهوى) پس عمل كرده شود به هوى و آرزوى نفس (و عطّلت الاحكام) و فرو گذاشته شود حكم‏هاى خدا (و كثرت علل النّفوس) و بسيار شود علّت‏هاى نفس‏ها از شبهات باطله و امور منكره و اخلاق رذيله (فلا يستوحش) پس غمگين كرده نشود. يعنى مردم پريشان نشوند (لعظيم حق) براى حقّى بزرگ كه (عطّل) معطّل گردد و خراب شود (و لا لعظيم باطل فعل) و نه براى باطلى بزرگ كه كرده شود (فهناك تذلّ الابرار) پس آنجا خوار شوند نيكوكاران (و تعزّ الاشرار) و عزّت يابند بدكرداران (و تعظم تبعات اللّه سبحانه) و بزرگ گردد عقوبت‏هاى خدا (عند العباد) نزد بندگان (فعليكم بالتّناصح فى ذلك) پس بر شما واجب است يكديگر را نصيحت كردن در آن امر و نهى (و حسن التّعاون عليه) و نيكو يارى كردن بر آن (فليس احد) پس نيست هيچ يك از مردمان (و ان اشتدّ على رضاء اللّه حرصه) و اگر چه سخت شود بر خشنودى خداى تعالى حرص او (و طال فى العمل اجتهاده) و دراز گردد در كردار، كوشش او (ببالغ حقيقة ما اللّه سبحانه اهله) رسيده به حقيقت آنچه بارى تعالى سزاوار آن است (من الطّاعة له) از فرمان بردارى او (و لكن من واجب حقوق اللّه سبحانه) و ليكن از حق‏هاى خداى تعالى كه لازم است (على العباد) بر بندگان (النّصيحة بمبلغ جهدهم) نصيحت كردن است به قدر طاعت ايشان (و التّعاون) و يارى دادن يكديگر را (على اقامة الحقّ بينهم) و بر پاداشتن حق ميان خودشان (و ليس امرء) و نيست هيچ مردى (و ان عظمت فى الحقّ منزلته) و اگر چه بزرگ باشد در حقّ، منزلت و مرتبه او (و تقدّمت فى الدّين فضيلته) و مقدّم باشد در دين اسلام، فضيلت و مزيّت او (بفوق ان يعان) به بالاى آنكه اعانت او كنند و مستغنى از آنكه يارى او دهند (على ما حمله اللّه) بر آنچه حمل كرده خداى تعالى آنرا بر او (من حقّة) از حقّ خود بلكه محتاج است به معاونت، زيرا كه تكليف خدا به طاعت به حسب وسع مكلّف است و طاقت، و آن وسع، گاه است كه مشروط مى‏باشد به معاونت، پس هيچ كس بى‏نياز نباشد از معاونت.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 142     

(بل لم تخل من لطفه) بلكه خالى نشده از فضل و احسان او (مطرف عين) به قدر چشم زدنى (فى نعمة يحدثها لك) در نعمتى كه پديد مى‏آورد آن را براى تو (او سيّئة يسترها عليك) يا گناهى كه مى‏پوشاند بر تو (او بليّة يصرفها عنك) يا بلايى كه مى‏گرداند آن را از تو در دنيا (فما ظنّك به) پس چيست گمان تو به پروردگار خودت (لو اطعته) اگر مطيع باشى و فرمان بردار او (و ايم اللّه) و قسم به خداى تعالى (لو انّ هذه الصّفة) اگر اين صفت كه اقبال كردگار است بر تو و ادبار تو از آفريدگار (كانت فى المتّفقين فى القوّة) باشد در دو كس كه متّفق باشند در قوّت برابر و در توانايى (لكنت اوّل حاكم) هر آينه باشى تو اوّل حكم كننده (على نفسك) بر نفس خودت (بذميم الاخلاق) به اخلاق ذميمه (و مساوى الاعمال) و عمل‏هاى بد ناپسنديده (و حقّا اقول) و درست و راست مى‏گويم (ما الدّنيا غرّتك) نيست دنيا كه فريب دهد تو را (و لكن بها اغتررت) و ليكن به متاع او تو فريفته و شيفته گشته‏اى (و لقد كاشفتك العظات) و هر آينه آشكارا كرد به تو پندها (و اذنتك على سواء) و دانا ساخت تو را برراستى (و لهى بما تعدك) و هر آينه دنيا به آنچه وعده مى‏دهد تو را (من نزول البلاء بجسمك) از فرود آمدن بلا به جسم نحيف تو (و النّقص فى قوّتك) و نقصان در قوّت تو و سستى اعضاى ضعيف تو (اصدق و اوفى) صادق‏تر است و وافى‏تر (من ان تكذبك) از آنكه دروغ گويد به تو (او تغرّك) يا فريب دهد تو را زيرا كه فريب دادن از لواحق عقل است و دنيا صاحب عقل نيست و او مخلوق نشده براى فريب دادن به لذّات سريع الفنا. و نسبت دادن فريب به وى از روى مجاز است نه حقيقت. (و لربّ ناصح لها) و هر آينه بسا نصيحت كننده براى دنيا (عندك متّهم) نزد تو تهمت زده است (و صادق من خبرها) و بسا راست گوينده از خبر دنيا (مكذّب) كه دروغ داشته شده است (و لئن تعرفنّها) و اگر بشناسى كار دنيا را (فى الدّيار الخاوية) در خانه افتاده خراب (و الرّبوع الخالية) و در منزل‏هاى خالى از اصحاب، كه قبور است (لتجدنّها) هر آينه يابى تو دنيا را (من تذكيرك) از نيكو پند دادن او تو را به زبان حال (و بلاغ موعظتك) و رسانيدن پند و عبرت به تو بر وجه كمال (بمحلّة الشّفيق عليك) به منزله يار مهربان تو (و الشّحيح بك) و بخل نماينده به زوال تو، و خسارت واقع شدن بر تو (و لنعم دار من لم يرض بها دارا) و هر آينه دنيا خوش سراى كسى است كه خشنود نشد به او از روى مسكن (و محلّ من لم يوطنها محلّا) و چه خوش محلّ كسى است كه وطن نساخت او را از روى محل و جاى قرار (و انّ السّعداء بالدّنيا غدا) و به درستى كه نيك بختان به سبب دنيا، فردا (هم الهاربون) ايشانند گريزان (منها اليوم) از اين روز دنيا (اذا رجفت الرّاجفة) چون بلرزد زمين لرزنده (و حقّت بجلائلها القيامة) و ثابت گردد قيامت به هول‏هاى بزرگ آن زمين جنبنده (و لحق بكلّ منسك) و برسد به هر جايگاه عبادت (اهله) اهل آن مكان (و لكلّ معبود) و به هر پرستيده شده (عبدته) بندگان او (و بكلّ مطاع) و به هر فرمان برده شده‏اى (اهل طاعته) اهل فرمان او (فلم يجز فى عدله و قسطه) پس جزا داده نشود در عقل و راستى او (يومئذ) در آن روز (خرق بصر فى الهواء) دريدن شعاع بصرى در نگريستن در هوا (و لا همس قدم فى الارض) و نه نرم رفتن قدم در زمين (الّا بحقّه) مگر به حقيقت و راستى آن.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 166     

(روى اليمانى عن احمد بن قتيبة عن عبد اللّه بن يزيد عن مالك بن دحية) روايت كرد يمانى از احمد بن قتيبه از عبد اللّه بن يزيد از مالك بن دحيه (قال كنّا عند امير المؤمنين عليه السّلام) گفت كه بوديم نزد امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السّلام (فقال) پس فرمود (و قد ذكر عنده اختلاف النّاس) در حالتى كه مذكور شد نزد او اختلاف مردمان در خلق و خلق (انّما فرّق بينهم) به درستى كه جدايى انداخت ميان مردمان (مبادى طينتهم) مبدأهاى جبلّه و سرشت ايشان (و ذلك انّهم قد كانوا) و اين مبادى جبلّه آن است كه ايشان بودند (فلقة من سبخ ارض و عذبها) پاره زمين شوره و زمين شيرين (و حزون تربة و سهلها) و خاك درشت و خاك نرم (فهم على حسب قرب ارضهم) پس ايشان بر حسب نزديكى زمين خود (يتقاربون) قرب پيدا مى‏كنند به يكديگر (و على قدر اختلافها يتفاوتون) و بر مقدار اختلاف خود متفاوت مى‏شوند تخصيص خاك به ذكر، دون ساير عناصر، به جهت آن است كه آن جزء اغلب است در ابدان بشريّت-  همچنانكه در خطبه اولى سمت تحرير يافت-  و مخفى نيست كه خاك به حسب آنچه غالب است بر او از كيفيّات مذكوره، اثر عظيم دارد در اختلاف صور و اخلاق . چه اغلب آن است جماعتى كه متولّدند در شهرهاى شوره‏زار، مزاج ايشان حارّ و يابس است و سخاوت بدن و بدى اخلاق لازم ايشان، بر عكس مردمانى كه تولّد نموده‏اند در بلاديكه خاك آن شيرين است و آب آن خوشگوار. و چون معلوم شد كه اختلاف مردمان به سبب اختلاف طينت و جبلّت است (فتامّ الرّواء ناقص العقل) پس تمام منظر نيكو ديدار، كم عقل است زيرا كه براى عقل و فهم و خوبى افكار، مى‏بايد كه سر را نتوىّ از پيش باشد تا بطن مقدّم دماغ بر وجه كمال بود و اعصاب موضع حواس آن رسته باشد بر احسن اساس و اين موجب آن است كه چشم فرو رفته بود و فراخ و نيز بايد كه نتوىّ بود از پس، تا حركت على وجه التّمام، تواند كرد. و مخفى نيست كه موصوف به اين آثار بسيار نيكو نمى‏نمايد در ديدار.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 263     

(وضعنى) نهاد مرا حضرت رسالت (فى حجره) در كنار خود (و انا وليد) در حالتى كه من طفل بودم و از جهت كمال اختصاص (يضمّنى) ضم مى‏فرمود مرا (الى صدره) به سينه بى كينه خود (و يكنفنى) و در آغوش مى‏گرفت مرا (فى فراشه) در فراش خود (و يمسّنى) و مى‏سود به من (جسده) بدن شريف خود را (و يشمّنى) و مى‏بويانيد مرا (عرفه) به بوى لطيف خود (و كان يمضغ الشّى‏ء) و بود كه مى‏خائيد چيزى را از طعام (يلقّمنيه) پس لقمه مى‏داد مرا به آن از فرط شفقت و احترام (و ما وجدلى) و نيافت از من (كذبة فى قول) دروغى را در گفتار (و لا خطلة فى فعل) و نه گناهى را در كردار (و لقد قرن اللّه سبحانه به صلّى اللّه عليه و آله) و به تحقيق كه قرين گردانيد خداى تعالى به پيغمبر خود (من لدن كان فطيما) از وقتى كه بود از شير باز گرفته (اعظم ملك) بزرگ‏ترين فرشته را (من ملائكته) از فرشتگان خود، يعنى جبرئيل امين (يسلك به) مى‏برد او را (طريق المكارم) بر رأى مكرمت‏هاى جليل القدر بنى آدم (و محاسن اخلاق العالم) و امور محسّنه خلق‏هاى عالم (ليله و نهاره) در شب و روز او (و لقد كنت اتّبعه) و هر آينه بودم كه مى‏رفتم در پى او (اتّباع الفصيل) همچه در پى رفتن بچه شتر (اثر امّه) در عقب مادر خود (يرفع لى) بلند مى‏گردانيد براى من (في كلّ يوم) در هر روزى (علما) نشانه‏اى را (من اخلاقه) از خلق‏هاى نيكوى خود (و يأمرنى) و مى‏فرمود مرا (بالاقتداء به صلّى اللّه عليه و آله) به پيروى كردن به خود (و لقد كان عليه السّلام) و هر آينه بود سيد انبياء صلّى اللّه عليه و آله (يجاور فى كلّ سنة) كه مجاور مى‏شد هر سال (بحراء) به كوه حرا (فاراه) پس مى‏ديدم من او را (و لا يراه غيرى) و نمى‏ديد او را غير از من (و لم يجتمع بيت واحد) و جمع نكرد هيچ يك خانه را (يومئذ فى الاسلام) در آن روز در اسلام. يعنى در آن روز هيچ كس مسلمان نبود.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 393     

(و خير ما جرّبت) و بهترين آنچه تجربه كردى (ما وعظك) آن است كه پند دهد تو را (بادر الفرصة) بشتاب هنگام فرصت يافتن عمل از براى آخرت (قبل ان تكون غصّة) پيش از آنكه باشد تو را از فوت آن غصّه و پشيمانى (ليس كلّ طالب يصيب) نيست هر طلب كننده مطلوب كه برسد به آنچه طلب مى‏نمايد (و لا كلّ غائب يؤب) و نيست هر غايبى كه از غربت باز آيد (و من الفساد اضاعة الزّاد) و از جمله تباهى است ضايع ساختن توشه آخرت (و مفسدة المعاد) و موضع فساد معاد در روز قيامت به سبب معصيت (و لكلّ امر عاقبة) و مر هر كارى را نهايت است كه به آن سزاوار است (سوف يأتيك) زود باشد كه بيايد به تو (ما قدّر لك) آنچه تقدير كرده شده است از براى تو (التّاجر مخاطر) تجارت كننده خود را در خطر و هلاكت انداخته است (و ربّ يسير انمى من كثير) و بسا مال اندك كه نموّ و زيادتى آن بيشتر باشد از مال بسيار (لا خير فى معين مهين) هيچ چيزى نيست از يارى دهنده ضعيف (و لا فى صديق طنين) و نه در دوست متهم (ساهل الدّهر) مساهله كن و سهل فراگير روزگار را (ما ذلّ لك قعوده) مادام كه رام باشد براى تو شتران جوان سوارى در رفتار و اين مستعار است از براى رقّت، يعنى مادام كه زمان ملاطفت نمايد و دور باشد از سركشى و آزار (و لا تخاطر بشى‏ء) و در خطر ميفكن خود را به چيزى از متاع اين جهان (رجاء اكثر منه) به جهت اميدوارى به حصول بيشتر از آن (و ايّاك ان تجمح بك) و حذر كن از آنكه سركشى كند با تو (مطيّة اللّجاج) مركب ستيزگى و جنگ‏جويى (احمل نفسك) فرمانبردارى كن نفس خود را (من اخيك) از برادر خود (عند صرمه) نزد بريدن او (على الصّلة) بر پيوستن (و عند صدوده) و نزد ممنوع شدن او (و على اللّطف و المقاربة) بر نيكويى كردن و عقد نزديكى بستن (و عند جموده) و نزد بخل ورزيدن (على البذل) بر بخشيدن (و عند تباعده) و نزد دور شدن او (على الدّنوّ) بر نزديكى نمودن و روى به او آوردن (و عند شدّته) و نزد سختى و درشتى او (على اللّين) بر نرمى كردن (و عند جرمه) و نزد گناه او (على العذر) بر عذر آوردن. يعنى برابرى كن افعال سيّئه او را به ضدّ آن، از اخلاق حسنه (كانّك له عبد) تا به مرتبه‏اى كه گوييا تو بنده و خادم اويى (و كانّه) و گوييا كه او (ذو نعمة عليك) خداوند نعمت است بر تو (و ايّاك ان تضع ذلك) و عذر كن از آنكه بنهى اين خصال را (فى غير موضعه) در غير موضع آن كه لئيمانند و اراذل (و ان تفعله بغير اهله) و از آنكه بكنى آنرا به غير اهل آن از ارباب ضلال (لا تتّخذنّ عدوّ صديقك صديقا) فرا مگير دشمن دوست را دوست، كه اگر فراگيرى او را دوست خود (فتعادى صديقك) پس دشمنى خواهى كرد با صديق خود (و امحض اخاك النّصيحة) و خالص كن براى برادر خود نصيحت و موعظه را (حسنة كانت) خواه آن نصيحت در نظر او نيك باشد (ام قبيحة) يا زشت (و تجرّع الغيظ) و فرو خور جرعه خشم را (فانّى لم ارجرعة) پس به درستى كه من نديدم جرعه‏اى و آشاميدنى (احلى منها عاقبة) كه شيرين‏تر باشد از آن در عاقبت كار (و لا الذّمغبّة) و نه لذيذتر در پايان كردار (و لن لمن غالظك) و نرم باش مر آن كسى را كه غلظت و درشتى كند با تو (فانّه) پس به درستى كه آن كس به واسطه نرمى تو (يوشك ان يلين لك) نزديك مى‏شود كه نرمى كند براى تو (وجد على عدوّك) وجود كن و بخشش نما بر دشمن خود (بالفضل) به عطا و احسان (فانّه) پس به درستى كه آن عطا (احلى الظّفرين) شيرين‏تر است از دو فيروزى. كه يكى ظفر يافتن است از او به معونت مردمان و ديگرى به احسان. (فان اردت قطيعة اخيك) پس اگر اراده كنى بريدن را از برادر مؤمن خود (فاستبق له من نفسك بقيّة) پس باقى گذار براى او از قبل خود بقيّه را از احسان (يرجع اليها) تا بازگردد به سوى آن بقيّه (ان بدا ذلك له يوما) اگر پيش آيد آن رجوع او را در روزى از روزگار

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 417     

(فانّك قد جعلت دينك) پس به درستى كه تو گردانيدى دين خود را (تبعا لدنيا امرء) تابع دنياى مردى (ظاهر غيّه) كه نمايان است گمراهى او (مهتوك ستره) دريده شد پرده وقاحت و قباحت او و چون عادت معاويه و بنى اميه آن بود كه زبان به دشنام آن خلاصه انام و بنى هاشم مى‏گشودند و ايشان را به سفاهت نسبت مى‏دادند و خود را ستايش مى‏نمودند و مدايح خود را به اسماع مردمان مى‏رساندند از اين جهت آن حضرت فرمود كه: (يشين الكريم بمجلسه) يعنى عيب مى‏كند آن مرد ناپاك مرد كريم بزرگوار را در مجلس خود با وجود آنكه از كلّ عيب مبرّا است (و يسفّه الحليم بخلطته) و بيخرد مى‏خواند حليم و بردبار را با مختلطان و مصاحبان خود با آنكه به كمال عقل و دانش آراسته و به جميع صفات حسنه و اخلاق كريمه پيراسته مى‏باشد (فاتّبعت اثره) پس رفتى اى عمرو در پى او به طمع دنيا (و طلبت فضله) و طلب كردى افزونى او را. يعنى عطا و احسان او را (اتّباع الكلب للضّرغام) همچو پيروى كردن سگ، شير را (يلوذ الى مخالبه) پناه مى‏گيرد به چنگال‏هاى صيد گيرى او (و ينتظر ما يلقى اليه) و انتظار مى‏كشد چيزى را كه انداخته شود به سوى او (من فضل فريسته) از زيادتى صيد او (فاذهبت دنياك و اخرتك) پس ببردى، يعنى درباختى دنيا و آخرت خود را به اين كار (و لو بالحقّ اخذت) و اگر به حق فرا مى‏گرفتى مطلوب خود را (ادركت ما طلبت) در مى‏يافتى آنچه طلب كردى از متاع دنياى ناپايدار (فان يمكّننى اللّه) پس اگر تمكين دهد خدا مرا (منك و من ابن ابى سفيان) از گرفتن تو و پسر ابى سفيان (اجز كما) جزا دهم شما را هر دو (بما قدّمتما) به آنچه از پيش فرستاده‏ايد آنرا به آخرت از عصيان (و ان تعجزا) و اگر عاجز گردانيد مرا (و تبقيا) و بقا يابيد بعد از من (فما امامكما) پس آنچه در پيش شما است از عذاب آخرت (شرّ لكما) بدتر است از براى شما كقوله تعالى: «وَ كَذلِكَ نَجْزِي مَنْ أَسْرَفَ وَ»

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 484     

(و توخّ منهم) و طلب كن از ايشان براى ولايت (اهل التّجربة) خداوندان امتحان و آزمايش (و الحياء) و صاحبان حياء را (من اهل البيوتات الصّالحة) از اهل خانه‏هاى شايسته (و القدم فى الاسلام المتقدّمة) و اهل رسوخ و ثبات قدم در اسلام كه متقدّمند به حسب رتبه و احترام (فانّهم) پس به درستى كه ايشان (اكرم) گرامى‏ترند (اخلاقا) از روى خلق‏هاى نيكو (و اصحّ) و صحيح‏ترند (اعراضا) از حيث اسباب استحقاق (و اقلّ فى المطامع) و كمترند در مواضع طمع (اشرافا) از نظر ديده‏ور شدن (و ابلغ فى عواقب الامور) و رسنده‏ترند در عاقبت‏هاى كار (نظرا) از جهت نظر كردن به ديده بصيرت (ثمّ اسبغ عليهم) پس از آن تمام كن براى ايشان (الارزاق) روزيهاى ايشان را (فانّ ذلك) به درستى كه اسباغ ارزاق به ايشان (قوّة لهم) توانايى است از براى ايشان (على استصلاح انفسهم) بر نيك شدن نفس‏هاى ايشان در اخلاق (و غنى لهم) و بى نيازى است مر ايشان را (عن تناول ما تحت ايديهم) از فرا گرفتن آنچه در زير دست‏هاى ايشان است از اموال رعايا (و حجّة عليهم) و حجّتى است بر ايشان (ان خالفوا امرك) اگر مخالفت كنند امر تو را و تجاوز نمايند از فرموده تو (او ثلموا امانتك) يا بشكنند امانت تو را كه آن خيانت است در آن (ثمّ تفقّد اعمالهم) پس از آن تفحّص نماى عمل‏هاى ايشان را (و ابعث العيون) و بفرست جاسوسان را (من اهل الصّدق و الوفاء) كه از اهل راستى و وفا باشند (عليهم) بر ايشان يعنى مشرف و ناظر را بر سر ايشان گمار تا حفظ احوال و افعال ايشان كنند و اخبار نمايند اعمال ايشان را به تو.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 571     

(و قال عليه السّلام) و فرموده است آن عالى حضرت بيست و يك كلمه را در بيان آداب مردم بر مكارم اخلاق .

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 575     

(و الاداب حلل مجدّدة) و آداب شريعت مصطفويه و مكارم اخلاق حميده حل‏هايى است تازه و نو كه هرگز كهنه نشود و مندرس نمى‏گردد استعاره فرموده لفظ «حلل مجدّده» را از براى آداب به اعتبار دوام دينى كه متلبّس است به آن. چه به واسطه ممارست و مداومت بر آن آداب زياده مى‏شود و متجدّد مى‏گردد

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 579     

(و قال عليه السّلام: خالطوا النّاس مخالطة) اختلاط كنيد با مردمان اختلاط كردنى بر وجه احسن، به حيثيّتى كه (ان متّم معها) كه اگر بميريد به آن مخالطه (بكوا عليكم) بگريند بر شما به جهت مكارم اخلاق و حسن ارتباط با شما (و ان عشتم) و اگر زنده باشيد (حنّوا اليكم) آرزومند شوند و ميل كنند به سوى شما به فرح و انبساط

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 580     

(و قال عليه السّلام: اعجز النّاس من عجز عن اكتساب الاخوان) عاجزترين مردمان، كسى است كه عاجز باشد از دل بدست آوردن برادران و حسن معاشرت با ايشان و مدارا نمودن و مواسات كار فرمودن با خويشان و بيگانگان، زيرا كه اكتساب اخوان، مفتقر است به كرم اخلاق و حسن سيرت با ايشان و آن از امور طبيعيه است كه آسان است بر ايشان، پس عاجز از آن اكتساب، اعجز مردمان باشد (و اعجز منه) و عاجزتر از اين كس (من ضيّع من ظفر به منهم) شخصى است كه ضايع كرد و فرو گذاشت كسى را كه فيروزى يافت به او و او را مصاحب خود گرفت از برادران زيرا كه نگه داشتن ياران، آسان‏تر است از كلفت تحصيل ايشان. پس سبب حفظ ايشان كه آن ظفر است به ايشان اسهل باشد، و مضيّع ايشان اعجز

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 587     

(و من كلام له عليه السّلام) و از كلام معجز نظام آن امام همام است (و قد سئل عن الإيمان) در وقتى كه سؤال كرده شد از ماهيّت ايمان و علامات فروع آن از احوال و افعال و اقوال (فقال) پس فرمود كه (الإيمان على اربع دعائم) ايمان كامل، قائم است بر چهار ستون كه فقد يكى از آنها موجب نقص ايمان است. و مخفى نيست كه اصل ايمان استكمال قوّيه نظريّه به تصوّر امور و تصديق به حقايق نظريّه و عمليّه به قدر طاقت بشريّه و كمالات آن منجلى شدن است به ملكات فاضله و مكارم اخلاق كه متفرّع مى‏شود بر چهار ستون: (على الصّبر) اوّل بر شكيبايى نمودن كه آن از لوازم عفّت است (و اليقين) و دوّم بر يقينى كه آن حكمت است و علم به حقايق نظرى و عملى كه كمال معرفت است. چه اين كمال، تا ملكه و يقين نشود مسمّى نگردد به حكمت (و العدل) و سوّم بر عدل كه ناشى است از فضيلت حكمت و عفّت و شجاعت (و الجهاد) و چهارم بر جهاد كه آن ملكه‏اى است از براى اقدام نمودن بر امورى كه مقاومت و مدافعه آن واجب است و لازم آن شجاعت است.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 605     

(و قال عليه السّلام: لا غناء كالعقل) نيست هيچ توانگرى همچه خرد زيرا كه دليل صواب است و دور از جدال و توانگرى بدون عروض زوال (و لا فقر كالجهل) و نيست هيچ درويشى مانند نادانى زيرا كه آن موجب ضلالت است و بلا (و لا ميراث كالادب) و نيست هيچ ميراثى همچو ادب يعنى ميراث گرفتن ادب از آباء، كه آن عبارت است از متجلّى شدن به مكارم اخلاق از جهت تفضّل آن بر مال (و لا ظهير كالمشاورة) و نيست هيچ يارى دهنده‏اى همچو مشورت كردن و صلاح انديشيدن با اهل دانش زيرا كه آن انفع است از قوّت و كثرت عدد بى قيل و قال شعر

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 609     

(و قال عليه السّلام: من نصب نفسه) كسى كه نصب نمود نفس خود را (للنّاس اماما) براى مردمان، امام و پيشوا يعنى هر كه خود را پيشواى مردم گردانيد (فعليه) پس واجب است بر او (ان يبدأ بتعليم نفسه) كه ابتدا كند به تعليم دادن و آزمودن نفس خود را به آداب و احكام اسلام (قبل تعليم غيره) پيش از تعليم دادن غير خود را تا تعليم او بر وفق قوانين شريعت باشد (و ليكن تأديبه بسيرته) و بايد كه باشد ادب ساختن و تعليم دادن او غير خود را به سيرت و فعل جميل خود (قبل تأديبه بلسانه) پيش از ادب كردن او به زبان خود زيرا كه فرمان بردن مردمان به افعال بيشتر است از فرمان بردن ايشان به اقوال (و معلّم نفسه و مؤدّبها) و آموزنده نفس خود و ادب كننده آن (احقّ بالاجلال) سزاوارتر است به تعظيم و تكريم (من معلّم النّاس) از آموزاننده مردمان (و مؤدّبهم) و ادب كننده ايشان به مكارم اخلاق و محاسن اعمال

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 621     

(و قال عليه السّلام: من اصلح ما بينه و بين اللّه) كسى كه به صلاح آورد آنچه ميان او است و ميان يزدان به تقوا و پرهيزكارى (اصلح اللّه بينه و بين النّاس) به صلاح آورد خداوند عالميان، آنچه ميان او است و ميان مردمان از معاشرت و زندگانى زيرا كه به تقوا، اصلاح قوه شهوت و غضب مى‏شود كه فساد ايشان مبدأ فساد است در ميان خلقان. (و من اصلح امر اخرته) و كسى كه به صلاح آورد آخرت و عقباى خود را (اصلح اللّه امر دنياه) به اصلاح آورد خداى تعالى كار دنياى او را زيرا كه مصلح آخرت، معامل است مر حقّ را به مكارم اخلاق و اين مستلزم صلاح دنياى او است.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 644     

يعنى از صفات و اخلاق ايشان در طيب عيش (فقال) پس فرمود (امّا بنو مخزوم فريحانة قريش) اما فرزندان مخزوم-  كه بطنى هستند از قريش-  پس نبت خوشبوى قريشند وجه تسميه اين جماعت به ريحانه آن است كه مخزوم پدر اينها بود از او بويى به شامّه مى‏رسيد مانند بوى «خزامى» كه چيزى برّى است و لون او نيز مانند بود به لون آن نبات و اين هر دو صفت در اغلب اولاد او موجود بود. از اين سبب ايشان را ريحانه قريش گفتند چون در مردان ايشان كياستى و در زنان ايشان لطافتى بود. از اين جهت فرمود به طريق خطاب عام كه: (تحبّ حديث رجالهم) دوست مى‏دارى-  اى آن كسى كه قابل خطابى-  سخن مردان ايشان را به سبب شيرين زبانى (و النّكاح فى نسائهم) و وقوع نكاح را در زنان ايشان به واسطه تزيّن و تصنّع آن زنان (و امّا بنو عبد شمس) و اما فرزندان عبد شمس بن عبد مناف (فابعدها رأيا) پس دورترين قريشند از نظر انديشه و اين كنايت است از جودت و قوّت رأى. كه «فلان بعيد الرّأى» در صورتى مى‏گويند كه بيند شخصى مصلحت امور را از جاى دور به جهت قوّت رأى خود (و امنعها لما وراء ظهورها) و منع‏كننده‏ترين ايشانند مر پس پشت‏هاى خود را و اين كنايت است از شدّت حميّت و حمايت حريم خود. يعنى مرتكب امرى نمى‏شوند كه مردمان در پس ايشان سخن‏هاى ما لا يعنى گويند (و امّا نحن) و امّا ما كه فرزندان هاشميم (فابذل) پس بذل كننده‏تر و بخشنده‏تريم (لما فى ايدينا) مر آن چيزى را كه در دست‏هاى ما است (و اسمح) و جوانمرد و دليرتريم (عند الموت) نزد رسيدن مرگ (بنفوسنا) به دادن جانهاى خود اين كنايت است به كمال شجاعت در ميدان محاربه (و هم اكثر) و بنو مخزومه و بنو عبد شمس بيشترند از روى حيله و غدر (و امكر و انكر) و مكارترند و با انكارتر (و نحن افصح) و ما فصيح‏تريم در گفتار (و انصح) و ناصح‏تر بر نفس غدّار (و اصبح) و نيكوتر از روى رخسار يعنى در ما است صفات حميده و ايشان عاريند از سمات پسنديده

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 647     

(طوبى لمن ذلّ فى نفسه) خوش مر آن كسى راست كه رام شد و شكستگى نمود در نفس خود و مى‏تواند بود كه مراد از طوبى درخت طوبى باشد و آن درختى است واقع در جنّت در خانه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله. يعنى درخت طوبى مر شخصى را كه كسر نفس خود نمود (و طاب كسبه) و پاك شد يعنى حلال گشت كسب دست او (و صلحت سريرته) و به صلاح آمد سرّ درون او يعنى معتقد به اصول خمسه شد و كسب اخلاق حسنه نمود (و حسنت خليقته) و نيكو شد كردار بيرون او يعنى مرتكب عمل صالح گشت و از قبايح اجتناب كرد (و انفق الفضل من ماله) و نفقه كرد افزونى را از مال خود يعنى آنچه زياده بود از ما يحتاج خود، تصدّق فرمود (و امسك الفضل من لسانه) و نگه داشت افزونى را از زبان خود يعنى زبان خود را نگاه داشت از چيزى كه فايده بر آن مترتّب نبود (و عزل عن النّاس شرّه) و جدا كرد از مردمان، بدى افعال خود را و اصلا مرتكب ايذا و آزار ايشان نشد (و وسعته السّنّة) و گنجايش داد او را سنّت يعنى در جميع اوان اشتغال نمود به امور شرعيّه و در همه حالات مشغول گشت به طريق و روش حضرت رسالت (و لم ينسب الى بدعة) و منسوب نشد به بدعت كه آن راه شيطنت است و طريقه ضلالت (قال السّيّد) سيّد قدّس سرّه مى‏فرمايد (و من النّاس) و بعضى از مردمان (من ينسب هذا الكلام) كسى است كه نسبت مى‏دهد اين كلام عالى مقام را (الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله) به حضرت رسالت پناه صلّى اللّه عليه و آله

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 664     

(فاخرجنى الى الجبّان) پس بيرون برد مرا به سوى صحرا (فلمّا اصحر) پس چون به صحرا رفت (تنفّس الصّعداء) نفس كشيد مانند نفس كشيده حسرت خورده اندوهناك (ثمّ قال يا كميل) بعد از آن فرمود كه اى كميل (انّ هذه القلوب اوعية) به درستى كه اين دلها، ظرف‏ها است براى ادراك اشياء (فخيرها اوعاها) پس بهترين دلها يادگيرنده‏ترين آنها است از روى حكمت و موعظه (فاحفظ عنّى) پس نگاه‏دار و يادگير از من (ما اقول لك) آنچه مى‏گويم از براى تو از هر فن و از جمله آنها اين است: (النّاس ثلاثة) مردمان سه فرقه‏اند در نظر عاقل (فعالم ربّانىّ) پس فرقه اول عالم ربّانى است كه در علم ربوبيّت ماهر است و كامل «ربّانى» در اصل لغت منسوب به «رب» است و «الف» و «نون» زياده كرده‏اند از براى مبالغه در نسبت همچو روحانى. و مراد به علم ربوبيّت، علم شريعت غرّا است و كسب اخلاق حسنه نمودن و عالم شدن به احوال مبدأ و معاد و توجّه نمودن به حضرت مولى.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 700     

(و قال عليه السّلام: فى تقلّب الاحوال علم جواهر الرّجال) در گردش حالها-  چون انتقال از بلندى به پستى و از اقبال به ادبار و از غنى به فقر يا به عكس-  معلوم مى‏شود گوهرهاى نيك و بد مردمان كه آن اخلاق كريمه محموده و خصال مذمومه است، چه بسيار هست كه غنى چون فقير مى‏شود متبدّل مى‏گردد حالت او، و محلى كه فقير، غنى گشت متغيّر مى‏شود صفات او.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 718     

(و قال عليه السّلام لكميل بن زياد النّخعى) و فرمود آن حضرت عليه السّلام مر كميل بن زياد را (يا كميل مر اهلك) اى كميل امر كن مراهل خود را (ان يروحوا فى كسب المكارم) آنكه شبانگاه كنند در كسب اخلاق كريمه و صفات حسنه و سمات سنيّه (و يدلجوا فى حاجة من هو نائم) و بروند در شب در حاجت كسى كه او در خواب است كنايه فرموده لفظ «نائم» را از غير متكلّف از براى طلب حاجت. يعنى ادخال سرور كن بر قلب ذى الحاجة به واسطه قضاى حاجت او بى آنكه او تكلّف نمايد و مشقّت كشد از طلب حاجت (فو الّذى وسع سمعه الاصوات) پس قسم به ذات كسى كه وا رسيد شنوايى او به همه آوازها و رسيد بينايى او به همه ديدنى‏ها (ما من احد اودع قلبا سرورا) كه نيست هيچ يكى كه بسپارد به دل سرورى و فرحى و برساند به او شادى و خوشحالى (الّا و خلق اللّه تعالى) مگر كه بيافريند خداى تعالى براى او (من ذلك السّرور لطفا) از آن سرور لطفى را و مراد به لطف، آن چيزى است كه انسان به واسطه آن اقرب باشد به صلاح حال امور (فاذا نزلت به نائبة) پس چون فرود آيد به او حادثه و واقعه‏اى (جرى اليها) روان شود آن لطف به سوى آن نايبه (كالماء فى انحداره) همچو آب در فروشدن آن بر زمين نشيب به شتاب (حتّى يطردها عنه) تا آنكه براند آن نازله را از آن كس (كما تطرد غريبة الابل) همچنانكه مى‏رانند شتر غريب را به اضطراب پس كسى كه اين فرح به دل مؤمن برساند به صلاح آيد آن كس حال او نزد حق تعالى و نزد مردمان و آماده مى‏شود از براى او دفع بلائى كه فرود آيد ناگهان

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 730     

(و فى حديثه) و در حديث او واقع شده كه: (كنّا اذا احمرّ البأس) بوديم ما كه چون سرخ مى‏شد آتش شدّت حرب با اعداء (اتّقينا برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله) خويشتن را نگاه مى‏داشتيم به پيغمبر خدا (فلم يكن احدمنّا) پس نبود هيچ يك از ما (اقرب الى العدوّ منه صلّى اللّه عليه و آله) نزديك‏تر به دشمن از سيّد انبياء صلى اللّه عليه و آله و الثّناء. (و معنى ذلك) و معنى اين كلام عالى مقام (انّه) آن است كه (اذا عظم الخوف من العدوّ) چون عظيم مى‏شد ترس از دشمنان (و اشتدّ عضاض الحرب) و سخت مى‏شد گزيدن حرب و محن و ضرر آن به نهايت مى‏كشيد (فزع المسلمون) مى‏گرفتند مسلمانان (الى قتال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بنفسه) به جانب كارزار كردن پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله به نفس نفيس خود با كافران دلير (فينزل اللّه تبارك و تعالى عليهم النّصر به عليه السّلام) پس فرو مى‏فرستاد خداى تعالى بر ايشان يارى دادن را به وجود آن حضرت (و يأمنون) و ايمن مى‏شدند آن مسلمانان (ممّا كانوا يخافونه) از آنچه مى‏ترسيدند از آن (بمكانه) به سبب مكان و وجود آن رحمت عالميان در ميان ايشان. (و قوله احمرّ البأس) و قول آن حضرت كه «احمرّ البأس» (كناية عن اشتداد الامر) كنايت است از سختى كارزار (و قد قيل فى ذلك اقوال) و به تحقيق كه گفته‏اند در لفظ «احمر البأس» چند نوع گفتار (احسنها) نيكوترين آن اقوال (انّه شبّه حمى الحرب) آن است كه آن حضرت تشبيه فرموده گرمى حرب را (بالنّار الّتى تجمع الحرارة و الحمرة) به آتشى كه جمع مى‏كند گرمى و سرخى را (بفعلها و لونها) به كردار خود و رنگ خود (و ممّا يقوّى ذلك) و از آنچه تقويت مى‏دهد اين قول را (قول رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله) گفتار حضرت رسول خدا است صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (و قد رأى) وقتى كه ديد (مجتلد النّاس) شمشير زدن مردمان را (يوم حنين) در روز جنگ حنين (و هى حرب هوازن) و آن جنگ هوازن بود: (الان حمى الوطيس) «الان گرم شد اين وطيس» (الوطيس مستوقد النّار) و «وطيس» جاى بر افروختن آتش است (فشبّه صلّى اللّه عليه و آله) پس تشبيه فرموده حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (ما استحرّ به) آنچه گرم شد به آن (من جلاد القوم) از جلادت و مردانگى آن قوم آتش وش (باحتدام النّار) به شدّت حرارت آتش (و شدّة التهابها) و سختى زبانه كشيدن آن براى سوختن دليران جفا كش. (انقضى هذا الفصل) منقضى شد و به نهايت رسيد اين فصل (و رجعنا) و بازگشتيم (الى سنن الغرض الاوّل) به طريقه غرض اوّل (من هذا الباب) از اين باب كه آن اساس مكارم اخلاق است.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 771     

(و قال عليه السّلام فى صفة المؤمن) و فرمود آن حضرت در صفت مؤمن (المؤمن بشره فى وجهه) مؤمن، شادى او در رخسار او نمايان است (و حزنه فى قلبه) و اندوه او در دل او پنهان است يعنى بشره او بر افروخته است و دل او سوخته (اوسع شى‏ء صدرا) واسع‏ترين چيزى است از روى سينه يعنى گشاده است سينه او به جهت معارف و صفات حميده و اخلاق پسنديده (و اذلّ شى‏ء نفسا) و خوارتر همه چيزى است از نظر نفس به سبب تواضع و فروتنى (يكره الرّفعة) كراهت دارد از سربلندى و برترى (و يشنأ السّمعة) و دشمن دارد ريا و خود فروشى را (طويل غمّهّ) دراز است اندوه او به جهت قلّت زاد سفر آخرت (بعيد همّه) نهايت دور است علوّ همّت او در طلب مطالب عاليه و سعادت باقيه (كثير صمته) بسيار است خاموشى او به جهت كثرت فكرت در امور متعاليه (مشغول وقته) مشغول است وقت او به ذكر و طاعت پروردگار (شكور) شاكر بسيار است به نعمت‏هاى آفريدگار (صبور) بسيار صابر است به نزول مصيبت و بلا (مغمور بفكرته) غرق شده است به بحر انديشه خود در ملكوت آسمان و زمين و مسائل دين (ضنين بخلّته) بخيل است به ياد كردن حاجت خود به ديگران مگر به نسيان روزى رسان و در بعضى روايت «خلت» به ضمّ خاء واقع شده به معنى صداقت. يعنى سرعت نمى‏كند به صداقت احدى به جهت قلّت اخوان (سهل الخليقة) سهل و آسان است خوى او (ليّن العريكة) نرم است طبيعت او، نه متكبّر و بانخوت (نفسه اصلب من الصّلد) نفس او سخت‏تر است از سنگ به جهت استحكام عقيده و شجاعت (و هو اذلّ من العبد) و او خوارتر است از بنده درم خريده، به واسطه كمال عبوديت.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 784     

(و قال عليه السّلام لا تظنّنّ) البتّه گمان مبر (بكلمة خرجت من احد) به سخنى كه بيرون آيد از دهان يكى از مردمان (سوءا) بدى را يعنى گمان بد مبر به قول مردمان (و انت تجدلها) و حال آنكه يابى آن كلمه را (فى الخير محتملا) در نيكويى، احتمال زيرا كه حمل كردن قول غير بر خير، احسن ظن است كه از مكارم اخلاق است

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 807     

(و قال عليه السّلام: مقاربة النّاس فى اخلاقهم) نزديك شدن به مردمان در اخلاق گوناگون ايشان و متخلّق شدن به خلق‏هاى ايشان (امن من غوايلهم) ايمن شدن است از كينه‏هاى اندرون ايشان.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 810     

(و قال عليه السّلام: التّقى رئيس الاخلاق) پرهيزكارى سردار اخلاق حسنه است به جهت افضليّت او بر ساير آنها. زيرا كه او مستلزم جميع سعادات ابديّه است، به خلاف هر فرد از افراد اخلاق .

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 818     

(و قال عليه السّلام: الحلم غطاء ساتر) بردبارى و مواسات، پرده‏اى است پوشاننده اخلاق رذيله (و العقل حسّام قاطع) و عقل، تيغى است برنده نفس امّاره (فاستر خلل خلقك بحلمك) پس بپوشان نقصان خوى خود را به بردبارى خود (و قاتل هواك بعقلك) و كارزار كن به آرزوى نفس خود به مدد عقل خود

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 828     

(و قال عليه السّلام: اذا كان فى رجل خلّة رائقة) چون باشد در مردى خصلت حسنه خوش آينده (فانتظروا اخواتها) پس انتظار كشيد و توقّع داريد از او امثال اين فضيلت را از مكارم اخلاق زيرا كه طبع او مظنّه آن است كه امثال آن از او به فعل آيد. اين كلام قريب است به اين قول كه: «اطلبوا الخير عند حسان الوجوه».