بخشى‏اززيبايى‏هاى‏نهج..             صفحه‏ى 45     

«و به شكاف گوش آن خطى است مانند باريكى سر قلم كه به رنگ گل بابونه بسيار سفيد ميباشد، اين سفيدى ميان سياهى اطراف مى‏درخشد و كمتر رنگى است كه طاوس از آن بهره‏اى نبرده باشد، اين رنگها در اثر كثرت جلاء و درخشندگى و برجستگى بر ساير رنگها برترى يافته است، در حقيقت مانند شكوفه‏هاى پراكنده‏اى است كه بارانهاى بهار و آفتابهاى سوزان آن را تربيت نكرده است.

بخشى‏اززيبايى‏هاى‏نهج..             صفحه‏ى 106     

على «ع» به كمك اين محبت عميق، سعادت انسان را به سعادت همسايه‏اش بلكه به سعادت تمام انسانها مربوط مى‏سازد و آنچه براى انسان نسبت به همسايه‏اش روا مى‏دارند، براى ساير مردم نيز نسبت به او روا مى‏شمارد، و از سعادت انسان اين است كه محبت را از حد بگذراند و فرزندان ديگران را از همان محبتى كه فرزندان خود را بهره‏مند مى‏سازد، برخوردار گرداند: «به آنچه فرزندان خود را تربيت مى‏كنى يتيم را به آن تربيت نما» تا همگى روح عدالت اساسى را درك كنند، عدالتى كه از نظر ارزش و زيبائى بر قوانين رسمى برترى يافته و حامل حرارت انسانيت است و مردم را به منطق قلب-  نه منطق تسليم در برابر قانون-  نايل مى‏گرداند: «بايد خردسالان شما از بزرگسالان پيروى كنند و بزرگسالانتان به خردسالان محبت ورزند».

بخشى‏اززيبايى‏هاى‏نهج..             صفحه‏ى 117     

اما على «ع» در برابر اين موضوع، در يك موقعيت قطعى كه با عقيده عظيم او در اخلاق هماهنگى دارد، قرار مى‏گيرد. عقيده‏اى كه مجددا باز مى‏گرديم و براى خواننده‏ى محترم يادآورى مى‏كنيم كه عقيده‏ى مزبور از عدالت عمومى جهانى كه على «ع» آن را درك كرده بود سرچشمه مى‏گيرد. او بدون ترديد مى‏گويد: «نشانه‏ى ايمان آن است كه راستى را جائى كه بتو زيان مى‏رساند بر دروغ، جائى كه براى تو سودمند است برترى دهى و اين كه سخن تو زيادتر از عملت نباشد» روشن است پسر ابو طالب در دروغ سودى نمى‏بيند و راستى را مايه زيان نمى‏داند، لكن بمنظور آنكه مردم سخن وى را بخوبى درك كنند از ديدگاه آنان سخن مى‏گويد. از اين رو در تأكيد اين مطلب مى‏گويد: «بر تو باد كه در تمام كارهاى خود راست بگوئى» و نيز مى‏گويد: «از دروغ دورى كنيد، زيرا راستگو مشرف به نجات و عزت است و دروغگو بر پرتگاه هلاكت قرار دارد» اما در قسمت دوم سخن كه على «ع» مى‏گويد: براى هيچيك از شما شايسته نيست به كودك خود وعده‏اى بدهد و به وعده‏اش وفا نكند.» توجه عميقى به يك حقيقت تربيتى شده است. حقيقت مزبور را مسئله‏ى حيات و اصول اخلاقى‏يى كه پيشرفت انسان بر آن مبتنى است تأييد مى‏كند. اين اشاره كافى است براى اين كه بدانيم تربيت كودك تنها به اندرز نيست بلكه بوسيله‏ى عمل نيز كودك را مى‏توان تربيت كرد، و همين نظريه محور فلسفه‏ى تربيتى ژان ژاك روسو مى‏باشد حيات اگر توأم با راستى باشد از هرگونه پيچيدگى دور است و همراه با سادگى خواهد بود.

بخشى‏اززيبايى‏هاى‏نهج..             صفحه‏ى 145     

على «ع» مردم زمانش را به همين اطمينان و ايمان مخاطب قرار داده و مى‏گويد: «فرزندانتان را به اخلاق خود مجبور نسازيد زيرا آنها براى زمانى غير از زمان شما آفريده شده‏اند». آرى اگر خوش بينى على «ع» به زيبائى حيات و قابليت مردم براى تكامل نبود هرگز على «ع» اين سخن را ايراد نمى‏كرد، سخنى كه حاكى از علم او به انقلاب حيات است و خوش‏بينى او را نسبت به امكانات انسان تكامل يافته، خلاصه مى‏كند، سخنى كه روح تربيت صحيح را بطور خلاصه اعلان مى‏كند و هر نسلى را از قيود عرفى و عادى نسل سابق رهائى مى‏بخشد.

بخشى‏اززيبايى‏هاى‏نهج..             صفحه‏ى 158     

در دگرگونيهاى حالات، حقيقت افراد دانسته مى‏شود. روزها اسرار پنهان را آشكار مى‏سازند. آنچه از ديگران ناپسند مى‏دانى براى تربيت تو كافى است. كسى كه به راههاى انديشه‏ها روى آورد موارد اشتباه را مى‏شناسد. دوستى يك نوع خويشاوندى مورد بهره‏اى مى‏باشد. همان حقوقى كه تو بر برادرت دارى برادرت نيز بتو دارد. به هيچ نعمتى نمى‏رسيد مگر آنكه نعمت ديگرى را از دست مى‏دهيد.

بخشى‏اززيبايى‏هاى‏نهج..             صفحه‏ى 208     

على «ع» در يكى از خطبه‏هايش چنين مى‏گويد: آنها در كار خود به شيطان اعتماد كردند و شيطان آنان را در دام خود قرار داد و در سينه‏هايشان تخم كرد و جوجه گذاشت و در دامنشان تربيت يافت، از اين رو با چشمهاى آنان نگاه كرد و با زبانهايشان سخن گفت. پس آنان را بر مركب گمراهى سوار كرد و زشت‏ترين گناهان را در نظرشان زينت داد. كارهاى آنان مانند كار كسى بود كه شيطان او را در قدرت خود شريك ساخته و به زبان وى سخن باطل مى‏گويد.

بخشى‏اززيبايى‏هاى‏نهج..             صفحه‏ى 286     

اين رنگها در اثر كثرت جلاء و درخشندگى و برجستگى، بر ساير رنگها برترى يافته است، در حقيقت مانند شكوفه‏هاى پراكنده‏اى است كه باران‏هاى بهار و آفتابهاى سوزان، آن را تربيت نكرده است.

بخشى‏اززيبايى‏هاى‏نهج..             صفحه‏ى 305     

به آنچه فرزندان خود را تربيت ميكنى، يتيم را به آن تربيت نما.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 49     

اينان هستند فرماندهان آن افراد، و كسانى ديگر كه نخواستم بديها و فسادهاى هلاكت آور آنان را از اين بيشتر برايتان بگويم. شما همه آنان را به نام و نشان مى‏شناسيد و مى‏دانيد كه هميشه ضدّ اسلام، و با پيامبر خدا، صلّى اللّه عليه و آله، در جنگ، و دار و دسته شيطان بودند. نه در ايمان پيشى گرفتند و نه در دو رويى تازه كارند. آنان كسانى هستند كه اگر بر شما ولايت يافتند، به خود باليدن، و خود بزرگ بينى، و چيره شدن را با قهر و زور و فساد در زمين در ميان شما آشكار مى‏گردانند. و شما با همه اين حالت كه كار خود را به عهده ديگرى وا مى‏گذاريد و به يارى هم بر نمى‏خيزيد، از آنان بهتريد و در راه هدايت بيشتريد، از ميان شما كسانى هستند فقيه و دانشمند و فهميده و قرآن دان و اهل نماز شب و عبادت، آيا از اين كه افرادى بيخرد و ضعيف الايمان در اسلام و تربيت نيافته با آموزشهاى قرآن زمام حكومت را از دست شما بربايند به خشم نمى‏آييد و به فكر انتقام نمى‏افتيد خدا شما را هدايت كند، چون گفتم به گفتارم گوش كنيد، و چون فرمان دادم فرمان بريد، چه سوگند به خدا اگر از من فرمانبردارى كنيد هرگز به گمراهى فرو نمى‏افتيد، و اگر از فرمانم سر پيچى كنيد راه رشد را نيابيد. خداى والا جايگاه فرمايد: «قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ، قُلِ اللَّهُ يَهْدِي لِلْحَقِّ أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ»، و نيز خداى والا جايگاه، به پيامبرش، كه صلوات بر او و خاندانش باد، فرمايد: «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 53     

اگر چه لغت تربيت رايجترين لغات است و مفهوم آن از هدف‏هاى عمومى بشر مى‏باشد، ولى حقيقت آن بسيار مرموز و عميق است، بدين جهت هر كس به حسب محيط فكرى و تربيتى خود معنى و مصداقى براى تربيت معتقد است و راه مخصوصى براى وصول به آن تصور مى‏نمايد، هزاران معبد و مركز دينى از دير و كنيسه و مسجد و... و هزاران مجمع و مركز تعليمى و كتابخانه و بيشتر تشكيلات اجتماعى در اطراف كره زمين بوده و هست كه همه براى رسيدن به همين مقصود است، مربيان روحانى و دانشمندان حقيقى و نويسندگان و شعراء و قائدين سياسى كه افكار و آراء و سخنانشان مانند هوا و نور در همه شئون زندگانى نفوذ دارد و در دسترس همه مردم مى‏باشد و امواج خطابه‏هاشان آرامش را از فضا سلب كرده همه هدفشان را تربيت بشر مى‏دانند، ولى هر يك از اين طبقات براى آن تفسير خاصّى دارند. اگر در معابد ملل مختلف از بودايى و برهمايى و نصرانى و بيشتر مساجد مسلمين و خانقاهها وارد شوى، شايد عموما تربيت حقيقى را همان انقطاع از خلق و پيوند به حق و اعراض از عالم مادّه و طبيعت تفسير كنند و راه وصول بدان را در آمدن در صف‏هاى دعا و حلقه‏هاى ذكر و سرودهاى ملكوتى و ستايش خدا و مظاهر خدا و اذكار و اوراد مخصوص بيان نمايند، كتابها و ديوانهاى شعريشان با زبانها و الحان مختلف به همين امور دعوت مى‏نمايد، قائدين سياسى و زمامداران اجتماعى و قانونگذاران مى‏گويند معناى تربيت خضوع ملل براى مرامها و قوانين موضوعه و قدرت حاكمه است.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 54      

لشكركشان و فرماندهان معناى تربيت را روح نظاميگرى مى‏دانند. بيشتر مردمان فنى تربيت را آشنا شدن به اصول فنى خود تفسير مى‏كنند، توده مردم تربيت را عبارت از نظم در كردار و گفتار مى‏پندارند.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 54     

اين معانى و تفاسير از حقيقت تربيت خارج نيست ولى مفهوم جامع تربيت هم نيست، تربيت فراهم كردن وسايل رشد موجود زنده است، هر موجود زنده داراى خواص ذاتى است كه حقيقت آنرا تشكيل داده و آن خواص ذاتى هم چون زنده و متحرك است براى آن كمال ممكنى است. پس آماده كردن وسايل رشد ذاتى اين موجود و رساندن به كمال ممكن تربيت آن است. تربيت نبات آماده كردن وسايل مواد غذايى و حياتى آن است تا خوب نمو كند و بهره دهد و بهره آن كاملتر شود، حيوان چون علاوه بر نمو و رشد جسمانى، داراى ميول و غرايز مختلف است كه مجموعا حقيقت آنرا به وجود آورده پس تربيت حيوان نه تنها فراهم نمودن وسايل رشد جسمانى آن است، بلكه علاوه بر آن، تربيت ، در حيوان قابل تربيت ، تنظيم قوى و ميول و خضوع آنها در برابر عقل ما فوق كه تشخيص و اراده انسان است مى‏باشد، تا به اراده انسان مثلا حمله كند، باز ايستد، پيش رود، برگردد، بخورد، امساك نمايد، ولى در انسان مبادى و قوايى است بيشتر و قوى‏تر از آنچه در حيوانات است كه حقيقت انسان مجموع آنها است و اصول آنرا سه مبدأ بايد دانست: مبدأ عقلى كه دوستدار معرفت و فهم حقيقت موجودات و مايل به همه خيرات است، مبدأ غضبى كه دوستدار سرفرازى و شرافت و تسلط بر ديگران است، مبدأ شهوى، كه دوستدار لذات جسمانى و آسايش است، و براى اينها كارگران و كمك كارانى است كه عواطف مختلف است، چون ميل و عمل و آثارشان مختلف است معلوم است كه هر كدام از اين مبادى غير از ديگريست و در كشور باطن بيشتر مردم، ميان اينها براى تسلط كامل و استخدام قوى كشمكشها و جنگهاى مستمريست و چون يكى از اينها مسلّط شد ديگران را براى منظور خود به خدمت وا مى‏دارد و انسانى كه يكى از اين مبادى بر قواى ديگرش حكومت كند به همان نام نامبرده مى‏شود: انسان عقلى، انسان اشرافى، انسان شهوانى.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 54     

وجود اين مبادى براى احراز بقاء است، بقاى جسم، بقاى نوع، بقاى شخصيت حقيقى. ولى اين نتايج آن وقت حاصل مى‏شود كه تعادل در ميان آنها برقرار گردد و اگر بواسطه ضعف بعضى و قوه بعض ديگر تعادل آنها مختل گرديد، نتايج منظوره از دست مى‏رود و بواسطه سركشى و افسار گسيختگى اصل مقاومت (مبدأ غضبى) و اصول شهوات پست، افق عقل تيره مى‏شود و درست نمى‏تواند عواقب را تشخيص بدهد و در قضايا قضاوت صحيح بنمايد، انسان عادل و موزون آن انسانى است كه مبادى معنوى او به موقع و درست وظيفه خود را انجام دهند و دخالت بيجا در كارهاى يكديگر ننمايند. چنين انسانى هم مى‏تواند به تمام معنى احراز بقاء نمايد و هم از تمام لذات باطنى و ظاهرى درست بهره‏مند شود. پس معلوم شد كه حقيقت انسان همان مبادى فعال است كه در يك شخصيت با هم پيوند يافته‏اند و باقى عواطف و اعضاء و جوارح، آلات و ادوات، براى اجراى مقاصد آنها مى‏باشند، و تربيت انسان ايجاد وسايل رشد و هماهنگى ميان همان مبادى است، و اين مبادى در آغاز سرشت انسان نهفته است، احتياجات و محيط خارجى متدرجا آنها را بيدار و به فعاليت وا مى‏دارد. بنا بر اين، تربيت فراهم آوردن محيط مساعد است براى رشد و همكارى آنها، اگر محيط مساعد براى بعضى از اين مبادى گرديد، مبادى ديگر يا رشد صحيح ندارند و يا مغلوب و شكست خورده هستند. در محيط شهوانى يعنى محيطى كه منظره‏ها و شنيدنيهاى آن شهوات پست را بر مى‏انگيزد، اصول حب معرفت و حب شرف و مقاومت ناچيز و مقهور است. اين است كه در چنين محيط، مردمان دانشمند و غيور و مدافع از حقوق، كمتر تربيت مى‏شوند. در محيطهايى كه مبدأ مقاومت و اصل غيرت تقويت مى‏شود، مانند محيطهاى نظامى و جنگى محض، هم قدرت مبدأ شهوانى ضعيف است و هم محبت معرفت، و در محيطهاى علمى محض، شهوات پست قدرتى ندارد، ولى براى مبدأ مقاومت و دفاع از حقوق هم فعاليتى نيست.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 55     

دين حق چون براى تربيت كامل انسانى است تا وقتى كه درست و كامل و بدون زياد و كم اجراء مى‏شد، بهترين محيطهاى تربيتى را ايجاد مى‏نمود و مردمى كه در آن محيط تربيت مى‏شدند انسان به تمام معنى بودند، يعنى همه قوى و غرايزشان درست به كار مى‏افتاد. ده سالى كه در زمان رسول اكرم (صلّى اللّه عليه و آله) محيط مدينه محيط تربيتى قرآن گرديد، بزرگترين و جامع‏ترين مردان را تربيت نمود، از همان شهرى كه هيچ مؤسسه علمى و مدرسه‏اى در آن نبود و مردمى كه از معارف عصر خود بيخبر بودند و در بنايى كه از چهار ديوار سنگى بدون سقف بالا آمده بود و فرش آن ريگهاى پاك صحرا بود، صدها مردمى كه آشنا به اسرار مبدأ و معاد و رموز خلقت و در عين حال علماى اجتماع و فرماندهان لشكرى بودند، خارج شد. صفحات تاريخ شاهد تمام افكار و اخلاق و اعمال آنها است، اسرار قرآن را با جان و دل فرا گرفتند و دقيقترين رموز سوق الجيشى را در جنگ‏هاى با دول قديمى روم و ايران به كار بردند و بهترين اجتماعات را فراهم آوردند، اين بناى ساده كه بعد مسجد ناميده شد، هم مدرسه فلسفه عالى بود و هم ستاد ارتش و دانشكده حقوق. پس از رحلت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) بواسطه نبودن سرپرست تربيتى كامل براى مسلمانان و سرعت سيرى كه در فتوحات و لشكركشى گرفته بودند، متدرجا جنبش علمى و حب معرفت خاموش مى‏شد و مبدأ حماسى و مقاومت تقويت مى‏يافت، و در زمان خليفه سوم بواسطه فتوحات و اموال بى‏حسابى كه به دست عرب آمد مبدأ شهوانى و حب مال هم به سركشى و تاخت و تاز در آمد.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 56     

اين بود كه عموم مسلمانان در آن زمان تربيت كامل و جامع قرآن را از دست داده به منتهاى انحطاط دچار شده بودند و از مبادى باطنى همان مبدأ مقاومت و شهوت فعاليت مى‏نمود و محيط فقط محيط جنگجويى و مال اندوزى گرديد. فقط عده كمى تربيت اوليه را فراموش نكرده از اوضاع ناراضى بودند و آرزوى بازگشت محيط مدينه را داشتند. به اين جهت پس از كشته شدن عثمان، اين عده با تمام قدرت مى‏كوشيدند تا محيط حقيقى اسلام را تجديد كنند، و آنهم ممكن نبود مگر به دست دومين مؤسّس اسلام، على امير المؤمنين عليه السلام. به كوشش و همت اين مردان بزرگ و سرپرستى امير المؤمنين با همه مشكلات و مقاومت‏ها چند سالى محيط اولى مدينه در كوفه تجديد شد ولى مردانى كه با سرپرستى امير المؤمنين اين مدينه فاضله را به وجود آوردند بواسطه تجربه‏هاى ممتد و تربيت خصوصى امير المؤمنين تربيتشان كامل‏تر و عميقتر گرديده بود.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 56     

مطالعه دقيق نهج البلاغه، در برابر چشم و خيال خواننده، تربيت كامل اسلام را متمثل مى‏نمايد و در هر صفحه از آن نوعى از منطق امير المؤمنين را مى‏نگرد كه مربوط به تربيت و تحريك يك قسم از قواى انسانى و تقويت بنيه فضايل معنوى است و به مناسبت منطق و سخن، در هر قسمت اين كتاب آن حضرت با روحيه و وضع و لباس و محيط خاصّى در نظر جلوه مى‏نمايد كه شايد شخص بى اطلاع از شخصيت على عليه السلام، در باره وحدت گوينده آن دچار شك گردد.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 114     

امروز دنباله همان روز جهالت است و ظهور باقيمانده‏هاى آنست، من دوم شخصى هستم كه با شخص مقدس رسالت قيام كردم. اينك همان شخصيت است كه قيام كرده به كندن ريشه‏هاى آثار جاهليت كه نمو كرده است مى‏كوشد. ما خانواده آل محمّد (ص) محل اسرار وحى و ظرفيت علم حق و جايگاه حكمت الهى مى‏باشيم. گنجينه رموز دين و مركز حق ماييم. دين به اين خانواده بر پا شده است و قامتش راست گشته و هميشه نيز چنين است. بايد در اين فتنه‏ها نيز به نور علم و هدايت ما پناهنده شويد، اين فتنه‏ها از مردميست كه تخم فجور جاهليت را با خود به اسلام آوردند و در سرزمين اسلام افشاندند و با آب غرور آبياريش كردند، معاويه و پيروانش نمو همين بذرها است، دستگاه آن ارتجاع اوضاع جاهليت است ولى به نام و رنگ اسلام. در بصيرت به حق، هيچ كس را نمى‏توان مانند آل محمّد دانست، نعمت هدايت از آنان به ديگران رسيده اساس دين و ستون يقين آنان هستند. بايد افراطى و تفريطى به سوى آنان برگردند، و در زير لواى آنان گرد آيند. آنها در مدرسه وحى تربيت شده‏اند و متخصص ولايت و حكومت حق هستند. خدا پرستى و فضايل و رموز دين به وراثت خونى بدانان منتقل شده است. امروز حقّ به مركز خود برگشته و محور دين مستقر شده است. به حق گراييد و به خود اضطراب راه ندهيد و در برابر حوادث جاهليت پايدار باشيد.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 118     

و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله، أرسله بالدّين المشهور، و العلم المأثور، و الكتاب المسطور، و النّور السّاطع، و الضّياء اللّامع، و الأمر الصّادع، إزاحة للشّبهات، و احتجاجا بالبيّنات، و تحذيرا بالآيات، و تخويفا للمثلات. (3) و النّاس في فتن انجذم فيها حبل الدّين، و تزعزعت سواري اليقين، و اختلف النّجر، و تشتّت الأمر، و ضاق المخرج، و عمي المصدر، فالهدى خامل و العمى شامل. عصي الرّحمان و نصر الشّيطان و خذل الإيمان، فانهارت دعائمه و تنكّرت معالمه و درست سبله و عفت شركه. أطاعوا الشّيطان فسلكوا مسالكه و وردوا مناهله، بهم سارت أعلامه و قام لواؤه، في فتن داستهم بأخفافها و وطئتهم بأظلافها و قامت على سنابكها، فهم فيها تائهون، حائرون، جاهلون مفتونون، في خير دار و شرّ جيران، نومهم سهود و كحلهم دموع، بأرض عالمها ملجم و جاهلها مكرم. (4) 2-  شهادت به رسالت محمّد (ص)، هدف از رسالت، و بيان شرايط اجتماعى و اقتصادى هنگام بعثت و شهادت مى‏دهم كه محمّد (ص) بنده و فرستاده اوست، كه او را با دين روشن و مشهور، و پرچم هدايت واضح و رسا، و كتاب نوشته شده، و نور فروزان و فروغ درخشان، و فرمان آشكار و نافذ فرستاد، تا شبهات را ريشه‏كن كند، و با براهين روشن و روشنگر احتجاج نمايد، و بوسيله آيات بيم دهد، و با كيفرهاى تاريخى بترساند. (3) بر انگيخته شدن اين پيغمبر گرامى در حالى بود كه مردم در تاريكيهاى فتنه به سر مى‏بردند، در آن هنگام رشته رابطه دين گسيخته و ستونهاى كشتى يقين متزلزل گشته بود، اصول زندگى و تربيت مختلف شده، امر حياتى دچار اختلاف كلمه و پراكندگى گرديده و امر (زندگى انسانى) به تشتّت گراييده راه بيرون رفتن (از چنين زندگانى وحشتناك) بس محدود و تنگ گشته، طريقه بازگشت از آن كور و ناپيدا شده بود. در نتيجه آثار هدايت در گمنامى و بى نشانى، و كورى همه جايى و همگانى بود. خداى رحمان معصيت شده، شيطان يارى گرديده، ايمان بى‏ياور و خوار و اركانش فروريخته بود، و نشانه‏هايش ناشناس و راه‏نشانهايش زشت و بد منظر جلوه‏گر شده، راههاى آن از ميان رفته، جاده‏هاى كوبيده‏اش محو گرديده بود. شيطان را اطاعت كردند، پس راههاى پرپيچ و خمش را پيمودند، و به محلهاى آبخور آن وارد شدند، به دست چنين مردمى بيرقهاى شيطان پياپى به راه افتاد و پرچمش برافراشته شد. مردم در فتنه‏اى مى‏زيستند بس سنگين و طاقت فرسا كه با قدمهاى گران مردم را خرد و فرسوده، و در زير لگد پايمالشان كرده بود. و آن فتنه (چون اسب چموش افسار گسيخته) بر سر سم ايستاده بود. پس مردم در چنين زندگانى وحشتناك شومى همگى سرگشته، حيرت زده، نادان، بى‏سامان و دچار آشوب و فتنه مى‏زيستند، در بهترين سرا و در ميان بدترين همسايگان به سر مى‏بردند. خواب

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 130     

سخن شارح بحرانى به اينجا ختم مى‏شود. اين اندازه تذكر را در اينجا براى توجه به صحت اين خطبه شريفه لازم دانستم: اينك خلاصه و توضيح مختصرى از مطالب و مندرجات خطبه را ذكر مى‏نماييم: امير المؤمنين در آغاز اين خطبه با جملات نغز و تشبيهات پر مغزش حقيقت حكومت و خلافت اسلامى و شخصيت خود و ديگران را بيان مى‏دارد و تذكّر مى‏دهد كه حكومت اسلام كه نيابت و خلافت از پيغمبر است شايسته كسى است كه متخصص در آن باشد، و بواسطه شخصيت بزرگ الهى و غريزه ذاتى و تربيت دينى، بايد مركز ثقلى باشد كه اجتماع و افراد در همه حوايج مادّى و معنوى خود به گرد او گروند. و همه ضعيفان در دامن تربيت او رشيد شوند، و جمله نيازمندان از سرچشمه‏هاى علوم و معارف سرشار او چون گلها و گياهان دامنه كوه خرم و سرسبز شوند، و براى علوم و معارفش، چون چشمه‏هاى كوهستان، پايان و خشك شدن نباشد، همّت او بلندتر و شامخ‏تر باشد از مردمى كه در پرواز خود چون به آرزو و شهواتى رسيدند آشيان گيرند و چون به شاخسار سلطنت و اوج رياست ناخن بند كردند منزل گيرند، و هر كسى با هر سابقه و سنّى باشد، اگر ساختمان روحى و تربيتى او چنان نباشد، لايق چنين مقامى نيست و چون اين جامه را در بر كند بر اندامش ناموزون و زشت است: «لقد تقمصها ابن ابى قحافه».

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 131     

پس از اين دو موضوع، آن حضرت با اشاراتى، محيط حكومتى و آثار خلافت هر يك از خلفاى سه گانه را بيان مى‏كند كه بر اثر در بر كردن نالايق جامه لايق را چه آثارى هويدا گشت و چه زيانها پيش آمد. بواسطه ضعف سرپرست، عناصر مختلف عرب كه هنوز آثار و مواريث جاهليت در فكرشان باقى و ريشه آن مستعد نمو بود، در مركز حكومت نفوذ كردند، و مركز خلافت اسلام كه بايد مراقب هدف دين و تربيت مردم باشد، محيط فعاليت عناصر هوسران و مرتجع گشت. باز شدن درهاى فتوحات و ثروت كه انگيزاننده آرزوها و هوسرانيها است، بيشتر به اين عناصر خطرناك كمك مى‏كرد، اين بود كه ابرهاى تاريك اوضاع جاهليت، آرزوها و شهوات، آفاق قرآن را تيره كرد و هدف دين تاريك شد. بينشهايى كه در نور قرآن باز شده بود متدرجا از توجه به حق منصرف مى‏شد و به دنيا رو مى‏آورد (نمونه‏هاى بارز اين اشخاص همان مجاهدان بدر و احد بودند چون طلحه و زبير و ديگران كه بعد، از ثروتمندان دنيا دوست شدند).

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 131     

در دوره دوّم خلافت، عرب كاملا قوى گشته‏ام عالم در برابر نيروى آن سر فرود آوردند و يكسره بواسطه توجّه به فتوحات و انصراف از تربيت و غرور فاتحيت، عصبيت‏هاى قومى و نژادى و طبقاتى در عرب زنده گرديده بود و عرب نو مسلمانى كه بايد پس از پيغمبر سرپرستى مثل شخصيت اوّل بالاى سر داشته باشد، بواسطه فقدان آن بر سركشى خود افزودند و مركزيت خلافت را مردمانى مغرور و خشن تشكيل دادند و براى سرپرستى خود چنين مردى را برگزيدند. مساوات اسلامى از ميان رفت، غير عرب موالى ناميده شد، توجه به حقايق فراموش گشت. در عوض تربيت معنوى امم عالم، به توسعه فتوحات و به دست آوردن غنايم مى‏كوشيدند، عناصر مختلف در حوزه اين حكومت خشن زمامدار شدند، طبقه طلقاء كه پست‏ترين مردم در نظر اسلام بودند بر سر كار آمدند، حزب بنى أميه خود را قوى كردند: «فصيّرها فى حوزة خشناء...».

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 393     

32 روزگار و مردم و از جمله خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است 1-  شناسانيدن روزگار و وصف زمانه خويش مردم، هشيار باشيد، ما در روزگارى كينه جو و زمانى سخت و سركش صبح كرده‏ايم، در اين روزگار، نيكوكار بدكار به شمار آيد، بيدادگر به سركشى خود مى‏افزايد. از آنچه دانسته‏ايم بهره‏مند نمى‏شويم، و از آنچه نمى‏دانيم نمى‏پرسيم، و از هيچ پيشامد هراسناكى نمى‏انديشيم تا در خانه و كاشانه ما در آيد، و از هر جانب بر سرما فرود بيايد. (1) 2-  دسته دسته كردن مردم در حركت اجتماعى آنان پس مردم (در اين روزگار) بر چهار دسته‏اند: يك دسته كسانى هستند كه چيزى جز ضعف نفس و كندى شمشير و بيمايگى و كم مالى، آنان را از فساد در زمين باز نمى‏دارد (يعنى مايه فساد و پستى تربيت و موجبات بدكارى در او هست ولى قدرت و وسيله ابراز ندارد. شايد بيشتر مردم ضعيف و فقير چنين هستند). (2) صنف ديگر كسى است كه شمشيرش را كشيده، و رازش [شرّش‏] را آشكار كرده، پياده و سواره‏اش را بسيج داده (شايد اشاره به انواع قوا و غرائز پست است)، أشرط نفسه، و أوبق دينه لحطام ينتهزه، أو مقنب يقوده، أو منبر يفرعه.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 417     

به حقيقت حق سوگند، براى افروختن آتش جنگ شما مردمى بد و نكوهيده‏ايد، پى در پى به شما نيرنگ مى‏زنند ولى به انديشه نيرنگ نيستيد. از هر جانب سرزمينتان از دست رفته و شكسته مى‏شود شما به غيرت نمى‏آييد، دشمن در باره شما خواب ندارد ولى شما در غفلت و بى خبرى به سر مى‏بريد، به خدا سوگند مردمى كه از يارى يكديگر فروگذارى كنند مغلوبند. (4) آرى، به خدا گمانم به شما اينست كه چون غوغاى جنگ در گيرد و مرگ با گرمى پا به ميدان گذارد، شما مانند سر كه كنار رود، از پسر ابو طالب كنار خواهيد رفت (ممكن است مقصود جدا شدن سر از بدن باشد يا تشبيه آنها است به سر هنگام توجّه خطر، كه بدون تأمّل خود را كنار مى‏كشد، و دست و سينه را سپر مى‏كند). (5) 2-  ضرورت آمادگى هميشگى و بيدارى در برابر دشمن به خدا سوگند كسى كه دشمن را چنان به خود راه دهد كه گوشتش را با رگ و ريشه بركند، و استخوانش را درهم شكند، و پوستش را از بدن جدا كند، زبونيش بس بزرگ، و آنچه دنده‏هاى سينه‏اش در بر گرفته (قلبش) بس ضعيف است. (6) تو هر گونه مى‏خواهى و راضى هستى باش و امّا من در برابر از دست دادن حقّ و راه دادن دشمن با ضرب شمشير مشرفيّ ايستاده‏ام، و چنان بر دشمن فرود آرم كه پروانه مغز و جمجمه به پرواز آيد، و بازو و ساقها به هر سو بپرد، و بعد از آن خدا آن چنان مى‏كند كه مشيّت او است (7) 3-  حقوق مردم و امام بر يكديگر مردم متوجّه باشيد به يقين مرا بر شما حقيست، و شما را بر من حقيست، امّا حق شما بر من: نصيحت كردن شما، فراوان كردن در آمدهايتان، آموزش دادن به شما تا در نادانى نمانيد، و ادب كردن و تربيت شما است تا نيك بدانيد.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 421     

ب-  «تاريخ طبرى»: بيگمان جنگجو پيوسته بيدار است و داراى خرد، و هر كس با آسايش خيال آرامش را برگزيند در شبستان خوارى خفته است، كسانى كه پيوسته با يكديگر در كشمكش و نزاع هستند [ظاهرا بايد المتخاذلون به معنى كسانى كه از يارى به يكديگر فروگزارى مى‏كنند باشد، چنانكه در بخش نخست خطبه روايت شده است‏] محكوم به شكست مى‏باشند، و شكست خورده مغلوب هم بيگمان مقهور و زير دست و همه هستى و دارايى و ارزش انسانى از دست داده است. [4] ترجمه روايات منابع ديگر: الف-  «الامامة و السياسة»: امّا بعد، پس بى‏گمان مرا بر شما حقّى است، و شما را نيز بر من حقّى است، آن حقّ كه شما بر من داريد: نصيحت كردن به شما در راه و ذات خدا، فراوان كردن در آمد شما، آموزش دادن تا نادان نمانيد، و دادن تربيت و فرهنگ به شما تا پيوسته بدانيد و بياموزيد.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 631     

امير المؤمنين مى‏خواست هاشم بن عتبه را به جاى قيس به مصر بفرستد، زيرا هاشم هم سردارى شجاع بود، هم مديرى شايسته، و هم مؤمنى پروا پيشه. محمّد پسر ابى بكر و ناپسرى امام بود. مادرش اسماء بنت عميس نخست همسر جعفر بن ابى طالب بود، پس از شهادت جعفر در جنگ موته، مادر محمّد به ازدواج ابو بكر در آمد و محمّد نتيجه اين ازدواج بود. پس از فوت ابو بكر اسماء با على ازدواج كرد. على محمّد را در زير توجه و تربيت و مهر و محبّت قرار داد. محمّد عابدى با تقوا و باهوش و به زاهد قريش مشهور بود، ولى به اندازه هاشم دلير و جنگاور نبود، شايد به علّت موقعيّت خاصّ جنگى، امير المؤمنين محمّد را براى مصر كافى مى‏دانست و هاشم را براى ميدان جنگ مناسبتر مى‏ديد.

پيام‏امام      ج 1          صفحه‏ى 13     

«گنجينه بزرگ معارف اسلام» «عاليترين درس براى تعليم و تربيت انسانها» «بهترين سرمايه خودسازى و تهذيب نفس» و «مؤثّرترين برنامه براى ساختن جامعه‏اى سالم و پاك و سربلند» عناوينى است كه به حق مى‏توان براى نهج البلاغه انتخاب كرد.

پيام‏امام      ج 1          صفحه‏ى 20     

آرى بدينسان شيخ مفيد به تعليم و تربيت آن دو كودك همّت گماشت و خداوند نيز بر آنان منّت گذاشت و درهاى دانش و فضايل فراوانى را به روى آنان گشود و از آنان آثار ماندگار و مفيدى در روزگار به جاى ماند.

پيام‏امام      ج 1          صفحه‏ى 50     

دگر بار آن را باز ورق مى‏زنيم امام (ع) را بر مسند درس اخلاق و تهذيب نفوس و تربيت ارواح و افكار مى‏بينيم، مرد وارسته‏اى به نام «همّام» از او تقاضاى درس جديد در زمينه صفات و روشهاى پرهيزگاران كرده و آن چنان تشنه است كه با يك پيمانه و دو پيمانه سيراب نمى‏گردد.

پيام‏امام      ج 1          صفحه‏ى 50     

امام دريچه‏هاى دانش سرشار خود را به روى او گشوده، آن چنان درس پارسايى و وارستگى و پرهيزگارى به او مى‏دهد و حدود يك صد صفت از صفات آنها را در عباراتى محكم، عميق و نافذ براى سالكان راه حق برمى‏شمرد، گويى كه قرنها بر همين مسند و همين جايگاه به ارشاد خلق و تربيت نفوس و تدريس اخلاق پرداخته است، تا آنجا كه سؤال كننده پس از شنيدن اين گفتار صيحه‏اى مى‏زند و نقش بر زمين مى‏شود و اين گونه نفوذ سخن چيزى است كه در تاريخ سابقه ندارد.

پيام‏امام      ج 1          صفحه‏ى 158     

«سدنة» جمع «سادن» به معنى دربان و «جنان» (بر وزن كتاب) جمع «جنّت» به معناى بهشت است و از اين تعبير استفاده مى‏شود كه خداوند بهشتهاى متعدّدى دارد و بعضى از شارحان نهج البلاغه عدد آن را هشت مى‏دانند كه در قرآن مجيد به نامهاى: «جنّة النّعيم و جنّة الفردوس و جنّة الخلد و جنّة المأوى و جنّة عدن و دار السّلام و دار القرار و جنّة عرضها السّموات و الارض» آمده است. در اين كه وجود فرشتگان حافظ اعمال چه فايده‏اى دارد، گاه گفته مى‏شود فايده آنان اين است كه انسانها احساس مسئوليت بيشتر و مراقبت‏هاى نزديكترى كنند و در اعمال و رفتار خويش هوشيارتر باشند. چرا كه هدف همه اينها تربيت انسان و جلوگيرى از انحراف و زشتكاريهاى اوست.

پيام‏امام      ج 1          صفحه‏ى 188     

از دلايل مهمّى كه نشان مى‏دهد انسان برترين موجود عالم خلقت و شريفترين مخلوق خدا و گل سر سبد آفرينش است آيات مربوط به سجود ملائكه براى انسان است كه در چندين سوره از قرآن روى آن تأكيد شده است و نشان مى‏دهد همه فرشتگان بدون استثنا براى آدم سجده و خضوع كردند و اين دليل روشنى بر فضيلت آدم حتّى بر فرشتگان است و ظاهرا هدف از اين تأكيدهاى مكرّر قرآن، توجّه دادن انسانها به شخصيّت والاى الهى و معنويشان است و اين تأثير بسزايى در تربيت نفوس و هدايت انسانها دارد.

پيام‏امام      ج 1          صفحه‏ى 261     

در بعد اخلاقى و عبادى كه مهمترين فلسفه حج را تشكيل مى‏دهد تربيت نفوس و تهذيب اخلاق و تقويت پايه‏هاى تقوا و اخلاص مطرح است. تعبير معروفى كه در احاديث اسلامى آمده كه مى‏گويد: «يخرج من ذنوبه كهيئته يوم ولدته امّه، كسى كه حجّ خانه خدا را (از روى اخلاص و توجّه و با حفظ آداب و اسرار آن) انجام دهد از گناه پاك مى‏شود همانند روزى كه از مادر متولّد مى‏شود» دليل روشنى براى تأثير حجّ بر روح و جان انسان است كه او را از همه آلودگيها پاك مى‏كند و آثار گناهانى كه يك عمر در دل نشسته است، مى‏زدايد و اين بزرگترين فايده‏اى است كه نصيب زوّار بيت اللّه الحرام مى‏شود. اگر آنها به اسرار اعمال و مناسكى كه انجام مى‏دهند دقيقا توجّه داشته باشند، هر گامى كه بر مى‏دارند گامى به سوى خدا نزديكتر مى‏شوند و معبود و محبوب حقيقى را در همه جا حاضر مى‏بينند. آرى حج يك تولّد دوباره است كسانى كه حج را با تمام وجودشان درك مى‏كنند آثار معنوى و روحانى آن را تا پايان عمر در دل خويش احساس مى‏كنند و شايد به همين دليل است كه حج، يك بار، در تمام عمر واجب شده است.

پيام‏امام      ج 1          صفحه‏ى 517     

به همين دليل در بعضى از روايات، مدح و ستايش اين شهر نيز ديده مى‏شود، از جمله در خطبه‏اى كه از امير مؤمنان على (ع) نقل شده، ضمن بر شمردن بخشهايى از حوادث سختى كه بر اين شهر مى‏گذرد مى‏خوانيم كه امام (ع) اهل بصره را مخاطب ساخت و فرمود: خداوند براى هيچ يك از شهرهاى مسلمين شرافت و كرامتى قرار نداده، مگر اين كه در شما برتر از آن را قرار داده است... قاريان شما بهترين قاريان قرآنند و زاهدان شما بهترين زاهدان، عابدان شما بهترين عبادت كنندگان و تاجران شما بهترين و صادقترين تاجرانند... كودكان شما باهوش‏ترين و زنان شما قانعترين زنانند. هيچ منافاتى ندارد كه قوم و ملّتى بر اثر برخوردار شدن از تعليم و تربيت كافى و خودسازى و تهذيب نفوس، رذايل اخلاقى را كنار بگذارند و به سوى فضايل گام بردارند، به خصوص اين كه مفاسد اخلاقى آنها رسواييهايى همچون جنگ جمل و پيامدهاى نامطلوب آن به بار آورد و آنها را تكان دهد و بيدار كند.

پيام‏امام      ج 1          صفحه‏ى 550     

آرى اعمال صالح زنجيروار يكديگر را تعقيب مى‏كنند. يك كار نيك، سبب كار نيك ديگر و آن هم به نوبه خود سبب اعمال صالح ديگر مى‏شود، مثلا، هنگامى كه كسى فرزند خود را خوب تربيت كند او هم منشأ خيرات و بركات مى‏شود و در دوستان و اطرافيان خود اثر مى‏گذارد آنها هم وسيله انجام كارهاى خير ديگرى مى‏شوند و به همين ترتيب جامعه رو به صلاح و سعادت پيش مى‏رود.

پيام‏امام      ج 1          صفحه‏ى 599     

در حديثى از پيغمبر اكرم (ص) مى‏خوانيم: «اذا مدح الفاجر إهتزّ العرش و غضب الرّبّ، هنگامى كه براى شخص فاجر مدح و ثنا گفته شود، عرش خداوند به لرزه در مى‏آيد و پروردگار غضب مى‏كند» در حديث ديگرى از همان حضرت آمده است: «من مدح سلطانا جائرا و تخفّف و نضعضع له طمعا فيه كان قرينه الى النّار، كسى كه سلطان ظالمى را ثنا گويد و به خاطر طمع در امكانات مادّيش براى او تواضع كند، همنشين او در آتش دوزخ خواهد بود» به همين دليل در احاديث اسلامى شديدا نسبت به مدح مدّاحان هشدار داده شده است كه حتى افراد با تقوا مراقب خطرات اين گونه مدّاحان باشند در حديث معروف نبوى مى‏خوانيم: «احثو في وجوه المدّاحين التّراب، خاك به صورت مدّاحان بپاشيد (و آنها را از خود دور كنيد كه شما را از عيوب غافل مى‏كنند)». امير مؤمنان در «عهدنامه» معروف «مالك اشتر»، به مالك در اين زمينه هشدار مى‏دهد و بعد از آن كه او را به همنشينى اهل ورع و صدق و راستى دعوت مى‏كند، مى‏فرمايد: «ثمّ رضهم على الّا يطروك و لا يبجحوك بباطل لم تفعله فانّ كثرة الإطراء تحدث الزّهو و تدني من العزّة، آنان را طورى تربيت كن كه ستايش بيهوده از تو نكنند و تو را نسبت به اعمالى كه انجام نداده‏اى، تمجيد ننمايند زيرا كثرت مدح و ثنا، خودپسندى و عجب به بار مى‏آورد و انسان را به تكبّر و غرور نزديك مى‏سازد».

پيام‏امام      ج 2          صفحه‏ى 39     

همين منطق، در جنگ تحميلى عراق عليه ايران اسلامى، عصر و زمان ما، بار ديگر خودش را نشان داد و در حالى كه تمام قدرت‏هاى بزرگ دنيا، با امكانات خود، به طور ظاهر و پنهان، به تقويت دشمنان اسلام پرداختند، جوانان مؤمن بسيجى و رزمندگان تربيت يافته در مكتب قرآن، تمام محاسبات جنگى آنها را بر هم زدند.

پيام‏امام      ج 2          صفحه‏ى 198     

بديهى است كه چنين آرزوهاى طولانى و بى‏حدّ و مرز تمام قدرت فكرى و جسمى او را به خود جلب و جذب مى‏كند و چيزى براى پرداختن به امر آخرت و زندگى جاويدان او باقى نمى‏گذارد. افرادى را مى‏بينيم و مى‏شناسيم كه تا آخرين لحظات عمر چنان غرق در خيالات واهى و آرزوهاى دور و دراز بودند كه حتّى لحظه‏اى نتوانستند به امر تربيت فرزندان خود بپردازند، تا گامى در راه تهذيب نفس بردارند.

پيام‏امام      ج 2          صفحه‏ى 303     

براستى نفوذ در ميان چنين جمعيّتى و هدايت و تربيت آنها، از معجزات بزرگ است اين همان چيزى است كه در خطبه بالا به آن اشاره شده است، هر چند با نهايت تأسف بعد از رحلت پيامبر اسلام در فاصله نه چندان زيادى، بازماندگان اقوام جاهليت در پست‏هاى كليدى حكومت اسلامى جاى گرفتند و بسيارى از زحمات گرامى پيامبر اسلام را بر باد دادند و على عليه السّلام مطابق آنچه در خطبه بالا آمده، تلاش فراوانى براى باز گرداندن مردم به مسير اصلى عصر پيامبر انجام داد.

پيام‏امام      ج 2          صفحه‏ى 343     

اى مردم مرا بر شما حقّى است و شما را بر من حقّى: امّا حقّ شما بر من (نخست) اين است كه از خير خواهى شما دريغ نورزم و بيت المال را در راه شما به طور كامل به كار گيرم و شما را تعليم كنم تا از جهل و نادانى رهايى يابيد و شما را تربيت كنم تا فرا گيريد و آگاه شويد.

پيام‏امام      ج 2          صفحه‏ى 346     

امام عليه السّلام در اين زمينه مى‏فرمايد: حق ديگر شما بر من، اين است كه شما را تعليم كنم تا از جهل و نادانى رهايى يابيد، «و تعليمكم كيلا تجهلوا»، آرى والى بايد با آموزش‏هاى صحيح و سالم به مبارزه با جهل برخيزد و سطح افكار مردم را بالا ببرد و فرهنگ جامعه را تقويت كند و عامل مهم بدبختى‏ها را-  كه جهل و نادانى است-  ريشه كن سازد. حضرت مى‏فرمايد: چهارمين حق شما بر من، اين است كه «شما را تربيت كنم و پرورش دهم تا فرا گيريد و آگاه شويد، «و تأديبكم كيما تعلموا».

پيام‏امام      ج 2          صفحه‏ى 347     

قابل توجه اين كه در مورد حق سوم مى‏فرمايد: «بايد شما را تعليم دهم تا از جهل رهايى يابيد» و در مورد حق چهارم مى‏فرمايد: «شما را تربيت كنم تا فرا گيريد و آگاه شويد».

پيام‏امام      ج 2          صفحه‏ى 376     

جمله (لا أبا لكم) «پدرى براى شما نباشد» ممكن است كه از قبيل دشنام باشد كه مفهوم آن در فارسى «اى بى‏پدران» مى‏شود و اشاره به اين است كه شما افرادى هستيد كه تربيت خانوادگى صحيح اسلامى و انسانى نداريد-  به همين دليل كار خلافى را انجام مى‏دهيد، بعد كه آثار سوء آن را مى‏بينيد به ديگرى نسبت مى‏دهيد و نيز ممكن است از قبيل نفرين باشد، يعنى «خداوند پدرانتان را از ميان بردارد» كه در واقع كنايه از خوار گشتن و ذليل شدن است، زيرا از دست دادن پدر، مخصوصا در كودكى و آغاز جوانى، سبب خوارى و ذلّت است.

پيام‏امام      ج 2          صفحه‏ى 418     

حضرت، سپس مى‏افزايد: «اى بى‏اصلها براى يارى آيين پروردگارتان منتظر چه هستيد» «لا أبالكم ما تنتظرون بنصركم ربّكم» همه شرايط مبارزه با دشمن را داريد، هم عدّه و هم عدّه و امكانات داريد و هم از نقشه‏هاى شوم دشمن آگاه شده‏ايد و هم از خطراتى كه شما را احاطه كرده با خبر هستيد، ديگر منتظر چه مى‏باشيد نشسته‏ايد تا مرگ ذليلانه خود را به دست دشمن تماشا كنيد جمله «لا أبا لكم»، اى بى‏اصلها همان گونه كه در سابق نيز اشاره شد، يا كنايه از اين است كه شما گويى پدرى بالاى سرتان نبوده و از تربيت خانوادگى محروم بوده‏ايد كه اين چنين ضعيف و زبون و ناتوان هستيد و يا نفرين است، يعنى حضرت نفرين مى‏كند كه خداوند پدر را از شما بگيرد. و اين كنايه از ذليل و خوار شدن است، زيرا كسى كه پدر خود را از دست مى‏دهد، نوعا گرد و غبار ذلّت و خوارى بر او مى‏نشيند.

پيام‏امام      ج 2          صفحه‏ى 471     

آنچه در خطبه بالا در اين زمينه آمده است چيزى است كه از آيات متعددى از قرآن مجيد نيز استفاده مى‏شود، حتّى از آيات قرآن بر مى‏آيد كه به هنگام نزول عذاب استيصال (مانند عذابهايى كه براى ريشه كن كردن اقوام فاسد پيشين فرستاده مى‏شد) درهاى توبه بسته مى‏شود، و راهى براى جبران اعمال زشت گذشته، باقى نمى‏ماند، چرا كه انسان در چنين شرايطى در آستانه انتقال قطعى از دنيا و گام نهادن در برزخ قرار گرفته است و در داستان اقوام پيشين مى‏خوانيم: «فلمّا رأوا بأسنا قالوا امنّا باللّه وحده و كفرنا بما كنّا به مشركين. فلم يك ينفعهم ايمانهم لمّا رأوا بأسنا سنّة اللّه الّتى قد خلت فى عباده و خسر هنالك الكافرون، «هنگامى كه عذاب ما را ديدند گفتند: هم اكنون به خداوند يگانه ايمان آورديم، و به معبودهايى كه همتاى او مى‏شمرديم كافر شديم، امّا ايمانشان در اين زمان كه عذاب ما را مشاهده كردند سودى به حال آنها نداشت، اين سنّت خداوند است كه همواره در ميان بندگانش اجرا مى‏كند و در آنجا كافران زيانكار شدند». و نيز مى‏دانيم هنگامى كه فرعون در لا به لاى امواج خروشان نيل گرفتار شد، و مرگ را به چشم خود ديد، اظهار ايمان كرد، اظهارى كه از سر صدق بود، ولى چون درهاى توبه بسته شده بود به او پاسخ داده شد: «آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ، الآن اظهار ايمان مى‏كنى، در حالى كه قبلا عصيان كردى و از مفسدان بودى» از اين آيات و روايات مشابه آن كه در خطبه بالا آمد به خوبى نتيجه مى‏گيريم كه اين يك سنّت تخلف ناپذير الهى است كه پرونده اعمال با مرگ يا زمانى كه انسان در آستانه مرگ قطعى قرار مى‏گيرد بسته مى‏شود، و راهى به سوى بازگشت و جبران نيست در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه در بسيارى از روايات آمده كه آثار كارهاى نيك و بد انسان بعد از مرگ او به او مى‏رسد و به اين ترتيب پرونده اعمال او از نظر حسنات يا سيّئات سنگين‏تر مى‏شود، در حديثى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مى‏خوانيم: «سبعة اسباب يكتب للعبد ثوابها بعد وفاته، رجل غرس نخلا او حفر بئرا او اجرى نهرا او بنى مسجدا او كتب مصحفا او ورّث علما او خلّف ولدا صالحا يستغفر له بعد وفاته، هفت سبب (از اسباب خير) است كه ثوابش براى بنده خدا بعد از مرگ او نوشته مى‏شود: كسى كه نخلى بكارد، يا چاه آبى حفر كند، يا نهرى به جريان اندازد، يا مسجدى بنا كند، يا قرآنى [و يا كتابى سودمند] بنويسد، يا علمى از خود به يادگار بگذارد، يا فرزند صالحى بعد از او بماند كه پس از درگذشت وى برايش استغفار كند.» روشن است كه آنچه در اين حديث آمده نمونه‏هاى بارز كار خير است، و گرنه تمام آثار نيك و سنّت‏هاى حسنه‏اى كه از انسان باقى مى‏ماند همين اثر را دارد. آيا اينها با آنچه در بالا گفته شد منافاتى ندارد پاسخ اين سؤال روشن است، زيرا انسان بعد از مرگ عمل تازه‏اى نمى‏تواند انجام دهد، نه اين كه آثار اعمال گذشته به او نمى‏رسد، آرى پرونده اعمال جديد بسته مى‏شود و چيزى بر آن افزوده نمى‏گردد، ولى پرونده اعمال پيش از مرگ همواره گشوده است و انسان از ميوه‏هاى درخت‏هاى اعمال صالحه‏اش در برزخ و قيامت بهره‏مند مى‏شود. حتى از اعمالى كه فرزند صالح او انجام مى‏دهد و از آثار تربيت صحيحى است كه او در حال حياتش در مورد فرزند انجام داده بهره‏اى به او مى‏رسد، و طبيعى است كه انسان از ميوه‏هاى درخت برومندى كه نشانده است بهره ببرد.

پيام‏امام      ج 2          صفحه‏ى 646     

شايان توجه اين كه امام عليه السّلام-  همان گونه كه در بالا اشاره شد-  در مقام نهى از تبرّى جستن، به سه چيز اشاره مى‏كند: نخست اين كه مى‏گويد: «من بر فطرت توحيد زاده شده‏ام». (فانّى ولدت على الفطرة)، در حالى كه طبق آيه قرآن و روايات اسلامى همه انسانها بر فطرت توحيد متولّد مى‏شوند، اين چه امتيازى است كه امام به آن اشاره فرموده است با توجه به يك نكته پاسخ اين سؤال روشن مى‏شود، و آن اين كه بسيارى از مردم با اين كه با فطرت توحيد متولّد مى‏شوند تحت تأثير پدر و مادر غير موحّد يا جوامع آلوده به شرك به زودى از راه توحيد منحرف مى‏گردند، در حالى كه امام عليه السّلام در آغوش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پرورش يافت و از دست او غذا مى‏خورد و در سايه او تربيت مى‏شد بگونه‏اى كه كمترين گرد و غبار شرك و جاهليت عرب، بر دامان او ننشست و از مادرى پاك و با ايمان و پدرى موحّد تولّد يافت، آن هم در زمانى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دوران آمادگى براى رسالت را مى‏گذراند، صداى فرشتگان را مى‏شنيد و نور عالم بالا را مشاهده مى‏كرد.

پيام‏امام      ج 3          صفحه‏ى 82     

در بخش دوم-  كه بخش آخرين اين خطبه است-  نيز همچنان اوصاف پروردگار، يكى بعد از ديگرى تشريح مى‏شود و با تعبيراتى كوتاه و بسيار پرمعنا و لطيف، دقايق صفات الهى توضيح داده مى‏شود. در اين بخش، هشت وصف از اوصاف الهى كه توجّه به آنها در تربيت انسانها بسيار مؤثّر است مورد بحث و بررسى قرار گرفته است.

پيام‏امام      ج 3          صفحه‏ى 87     

در هفتمين و هشتمين وصف از اوصاف الهى، كه خطبه با بيان آن پايان مى‏گيرد، مى‏فرمايد: «او كسى است كه در بلاها و ناكامى‏ها و مشكلات (همگان) چشم اميد به او دوخته‏اند، و در نعمت‏ها از او بيم دارند (اميد براى حل مشكل و بيم از بازستاندن نعمت‏ها بر اثر كفران» (المأمول مع النّقم، المرهوب مع النّعم). در آيات قرآن مجيد نيز، كرارا به اين مسايل اشاره شده است، در يك جا مى‏فرمايد: فإنّ مع العسر يسرا. إنّ مع العسر يسرا، به يقين با سختى آسانى است و به يقين با سختى آسانى است» و در جاى ديگر مى‏فرمايد: «أ فأمن أهل القرى أن يأتيهم بأسنا بياتا و هم نائمون. أو أمن أهل القرى أن يأتيهم بأسنا ضحى و هم يلعبون، آيا ساكنان آبادى‏ها از اين ايمن‏اند كه عذاب ما شبانه به سراغ آنها بيايد، در حالى كه در خواب باشند و آيا اهل آبادى‏ها از اين ايمن‏اند كه عذاب ما هنگام روز، به سراغشان بيايد در حالى كه سرگرم بازى هستند». آرى مشكلات هر چند سخت و پيچيده و خطرناك باشد، باز حلّ آن، در برابر لطف خدا، ساده و آسان است و نعمت‏ها هر چند گسترده و بى‏حساب باشد، برچيدن آن در برابر اراده خدا مشكل نيست، بنابراين، نه در بلا و نقمت مى‏توان مأيوس شد و نه در آسايش و نعمت مى‏توان غافل ماند. به همين دليل مؤمنان راستين، هميشه در ميان خوف و رجا-  كه عامل اصلى تربيت انسانهاست-  قرار دارند.

پيام‏امام      ج 3          صفحه‏ى 88     

بى‏شك معرفة اللّه و شناخت اسما و صفات او، موضوعيّت دارد و هر كس بايد تا آنجا كه مى‏تواند از اين معرفت بهره بگيرد و به تعبيرى ديگر: «نفس اين معرفت، براى انسان مايه تكامل و قرب الى اللّه است.» ولى با اين حال، اين حقيقت را نبايد فراموش كرد كه توجّه به اين اوصاف كمال و جمال تأثير بسيار مهمّى در تربيت نفوس انسانها دارد و توجّه به كمال مطلق، انسان را به سوى همانندى-  هر چند در مرحله بسيار پايينى باشد-  سوق مى‏دهد.

پيام‏امام      ج 3          صفحه‏ى 179     

همه انسانها بر فطرت توحيد از مادر متولّد مى‏شوند (و انحراف از اين فطرت، بر اثر تعليم و تربيت نادرستى است كه بعدا حاصل مى‏شود)» نيز اشاره به همين معنا است.

پيام‏امام      ج 3          صفحه‏ى 179     

واضح است كه اگر سعادت و شقاوت ذاتى باشد و هر كس مجبور باشد كه در همان مسير از پيش تعيين شده، گام بردارد، آمدن پيامبران و نزول كتاب‏هاى آسمانى و تكليف و مسئوليّت و احكام الهى و ثواب و عقاب، و در يك كلمه، تمام مسايل مربوط به تعليم و تربيت و آثار و نتايج آن، بى‏معنا خواهد شد، نه عقل چنين چيزى را مى‏پذيرد و نه شرع.

پيام‏امام      ج 3          صفحه‏ى 263     

«دعا» نقش بسيار مؤثرى در تربيت نفوس انسانى و سوق آنها به مراتب كمال دارد كه شايد بسيارى از دعاكنندگان از آن غافل باشند.

پيام‏امام      ج 3          صفحه‏ى 264     

هر نفسى كه با «دعا» همراه است، ممدّ حيات است و مفرّح ذات، و هر دلى كه با نور «دعا» قرين است، با تقواى الهى همنشين «دعا كننده» وصول به مقاصد شخصى خود را از خدا مى‏طلبد و خداوند تربيت و پرورش روحانى او را از طريق دعا مى‏خواهد و بقيه بهانه است.

پيام‏امام      ج 3          صفحه‏ى 266     

و اگر به دعاى مورد بحث مراجعه كنيم، مى‏بينيم كه على عليه السّلام ضمن چهار جمله پرمعنا، در واقع يك دوره درس اخلاق و فضايل انسانى را شرح داده و از رذايل اخلاقى كه سبب سقوط انسانها مى‏شود، آنها را بازداشته است. آرى دعاهاى معصومين عليهم السّلام همواره درس تربيت و پيام انسان‏ساز و ره توشه سالكان الى اللّه است.

پيام‏امام      ج 3          صفحه‏ى 290     

بى‏شك، انسان در طبيعتش نه «كفور مبين» است نه «ظلوم و جهول» و نه طغيانگر، بلكه ظاهر اين است كه اين بحثها درباره انسانهايى است كه تحت تربيت رهبران الهى قرار نگرفته‏اند و به صورت گياهان خودرو، درآمده‏اند. نه راهنمايى و نه بيدارگرى دارند و در ميان هوس‏ها غوطه‏ورند.

پيام‏امام      ج 3          صفحه‏ى 555     

سپس به دنبال بيان اين سه وصف، نتيجه‏گيرى فرموده و به دو وصف ديگر اشاره مى‏كند، مى‏فرمايد: «از اين رو، او از معادن و گنجينه‏هاى دين خدا است و از اركان زمين او» (فهو من معادن دينه، و أوتاد أرضه). آرى، آن كس كه وجودش از هر نظر خالص شده و كار او تعليم و تربيت است، به منزله معدن فناناپذيرى است كه دائما جواهرات و فلزات گرانبها از آن استخراج مى‏كنند و در برابر طوفانهاى شرك و گناه، و وسوسه‏هاى شياطين جنّ و انس، كه به سوى جامعه انسانى مى‏وزد، همچون كوهى است كه در قرآن مجيد «ميخ زمين» شمرده شده، زيرا كوهها از يك سو، طوفانها را در هم مى‏شكنند و مردمى را كه در پناه آنها هستند، در امان مى‏دارند و از سوى ديگر، در برابر زلزله‏ها كه دائما از درون زمين برمى‏خيزد، مقاومت مى‏كنند و پوسته زمن را-  جز در موارد نادرى-  از لرزشهاى مداوم، محفوظ نگه مى‏دارند. قرآن مجيد به هنگام بيان نكات توحيدى در جهان آفرينش مى‏فرمايد: أ لم نجعل الأرض مهادا. و الجبال أوتادا، آيا زمين را گاهواره و استراحتگاه و كوهها را ميخ‏هاى زمين قرار نداديم». به يقين، اگر كوهها نبودند و ريشه‏هاى آنها همچون حلقه‏هاى به هم پيوسته زره، اطراف زمين را فرانمى‏گرفت، زمين گاهواره و استراحتگاه انسان نمى‏شد، به علاوه طوفان‏هاى شن، محيط زندگى انسان را همچون درون كويرها، غير قابل زيست مى‏نمود و آرامش را به كلّى سلب مى‏كرد. از اين گذشته، آبيارى زمين‏هاى خشك كه توسط ذخاير كوه‏ها (برف‏هايى كه بر آنها انباشته مى‏شود و چشمه‏هايى كه درون آنها است) صورت مى‏گيرد، از ميان مى‏رفت و مطلقا آرامشى وجود نداشت.

پيام‏امام      ج 3          صفحه‏ى 601     

به تعبير ديگر: مجازات‏هاى الهى هرگز جنبه انتقام‏جويى ندارد، بلكه هدف از آن، تعليم و تربيت و عبرت است، ولى متأسّفانه گوش شنوا و چشم بينا كه حق را بشنود و صحنه‏هاى عبرت‏آموز را درست بنگرد، تا مايه بيدارى دلها شود، بسيار كم است.

پيام‏امام      ج 3          صفحه‏ى 655     

مى‏دانيم براى رسيدن به نتيجه مطلوب در هر كار، دو چيز لازم است: «شايستگى محل» و «تربيت و مديريت صحيح» به تعبير ديگر: قابليّت قابل، و فاعليّت فاعل.

پيام‏امام      ج 3          صفحه‏ى 655     

در تربيت نفوس انسانى نيز همين اصل حاكم است، تا واعظى از درون نباشد و انصاف و حق‏جويى و حق‏طلبى بر روح انسان حاكم نگردد، از واعظهاى برون، كارى ساخته نيست. به همين دليل «ابوجهل» ها و «ابولهب» ها از كنار چشمه جوشان وحى، تشنه بازمى‏گشتند، ولى «اويس قرن» ها با يك اشاره، به سر مى‏دويدند.

ترجمه‏استناد(فارسى)             صفحه‏ى 136     

پس قسم ياد كرد كه آن كتاب را جز در اصفهان روايت نكند. او را آثار ارزنده ديگرى نيز هست كه ارباب تراجم آنها را به تفصيل ذكر كرده‏اند. وى در كوفه ميان قبيله خود «ثقيف» تربيت شد. اين كتاب براى نخستين بار توسط مرحوم استاد بزرگوار سيد مير جلال الدين محدث به سال 1395 ه. ق-  1354 ه. ش از نسخه‏اى كه متعلق به كتابخانه شخصى ايشان بوده است با حواشى و تحقيقات ارزنده‏اى در سلسله انتشارات انجمن آثار ملى ايران به شماره 114 در دو جلد به انضمام تعليقات چاپ گرديد. و شرح نسخه كتاب و چگونگى آن را در مقدمه «الغارات» به تفصيل ذكر كرده‏اند.

ترجمه‏اعلام‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 40     

محمد بن ابى بكر عبد اللّه بن عثمان. مادرش اسماء بنت عميس خثعمى است. در حجة الوداع در ذى الخليفه هنگامى كه مادرش به حج رفته بود او را بزاد. عايشه به او ابو القاسم مى‏گفت. پس از مرگ ابو بكر، على (ع) با مادرش ازدواج كرد. محمد در جنگ جمل همراه على بود و در صفين نيز حضور داشت. محمد بن ابو بكر از جمله كسانى بود كه در محاصره عثمان شركت داشت و براى كشتنش داخل خانه او شد. امام على (ع) در باره او فرمايد: «محمد پسر من از پشت ابو بكر است». پس از كشته شدن مالك اشتر، امام او را به مصر فرستاد. بر معاويه گران آمد و عمرو بن عاص را به جنگ او فرستاد. عمرو بن عاص به سوى او حركت كرد و پس از جنگى كه در ميانشان در گرفت محمد بن حنفيه شكست خورد و در خرابه‏اى پنهان شد. او را از آنجا بيرون آوردند، كشتند و در شكم الاغ مرده‏اى نهاده سوزانيدند پاره‏اى گفته‏اند كه سر از تنش جدا كرده به نزد معاويه بن ابى سفيان در دمشق بردند و در شهر گردانيدند و او نخستين كسى است در اسلام كه سرش را چنين بگردانيدند. عايشه چون از خبر قتل برادرش آگاه شد بسيار غمگين شد و فرزندان و خانواده‏اش را به نزد خود آورد و تربيت ايشان را بر عهده گرفت.

ترجمه‏روان‏نهج..(ارفع)             صفحه‏ى 10      

هر كه مرورى بر خطبه‏ها و نامه‏ها و كلمات قصار نهج البلاغه داشته باشد، به اين باور مى‏رسد كه حضور نهج البلاغه در بين خانواده‏ها چه قدر ضرورى و سازنده است. در واقع بايد گفت نهج البلاغه در محيط خانواده‏ها مهجور واقع شده است، چه مانعى دارد در كنار قرآن و كتاب دعا و رساله عمليه كتاب شريف نهج البلاغه به عنوان كتاب تربيت و اصلاح درون و بيرون انسانها حضور داشته باشد. آرى، در هر خانه‏اى كه نهج البلاغه هست و اهل خانه با آن مأنوسند كانون خانواده لبريز از صفا و صميميت و فضايل اخلاقى است. زيرا كه انسان با خواندن نهج البلاغه در مى يابد كه فرا گيرى علم اخلاق و حكمت عملى براى همه واجب و الزامى است چنانكه انبياء و ائمه (عليهم السلام) از آن مستثنى نبودند.

ترجمه‏روان‏نهج..(ارفع)             صفحه‏ى 12     

شيخ (عليه الرحمة) از جا برخاست و سلام كرد، فاطمه پاسخ داد و گفت: «يا شيخ علّمهما الفقه» اى شيخ به اين دو فرزندم فقه بياموز. شيخ گريه كرد و خواب خود را براى مادر آن بزرگواران تعريف كرد و تعليم و تربيت آن دو را به عهده گرفت پدر سيد شريف رضى ابو احمد حسين بن موسى ملقب به طاهر و داراى رتبه نقابت بود. مقام نقابت عبارت بود از حفظ و نگهدارى آمار خانواده‏هاى سادات، نظارت بر مسائل اخلاقى، ممانعت از بى حرمتى به قانون رسول اللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله)، احقاق حقوق، مراقبت بر ازدواج زنان و دختران، اجراى عدالت و نظارت بر موقوفات كه از مجموع، اين معنا به دست مى‏آيد كه نقابت همان مقام رهبرى و زعامت بر مسلمين است.

ترجمه‏روان‏نهج..(ارفع)             صفحه‏ى 999     

و در همه كارها خود را به خدا سپار كه پناهگاهى استوار و جايگاهى نيرومند است. درخواست خود را فقط به خدا اختصاص بده كه عطا كردن و محروم ساختن هر دو به دست اوست. در كارهايت از خداوند زياد طلب خير كن و در باره وصيت من خوب فكر كن و روى از آن برنگردان كه بهترين گفته سخنى است كه منفعت داشته باشد و بدان در علمى كه منفعت نباشد خيرى نخواهد بود و كسى هم از علمى كه آموختن آن سزاوار نيست نفعى نمى‏برد. اى پسرم: وقتى خود را پير و فرتوت يافتم و مشاهده كردم كه ناتوانى و سستى من رو به افزايش است به وصيت كردن خويش براى تو شتافتم. فضايلى را در آن بازگو نمودم تا قبل از آنكه مرگ به سراغم آيد به تو گفته باشم آنچه در خاطر دارم تا هنوز بدنم ضعيف نشده به تو برسانم و يا قبل از آنكه بعضى از خواهشهاى نفس و فتنه‏هاى دنيا بر تو غالب گردد. و آن گاه چون شترى باشى نافرمان و سركش فرزندم: به تحقيق قلب كودك و جوان همانند زمين باير است، هر آنچه در آن بكارند مى‏پذيرد بنا بر اين من تلاش كردم كه ترا ادب كنم قبل از آنكه دلت قساوت يابد و عقلت مشغول شود تا فكر و رأى محكم خود را به كار برى و از آنچه اهل تجربه به دست آورده و آموخته‏اند استفاده كنى و رنج و زحمت به دست آوردن و آموختن از تو برداشته شود. بنا بر اين آنچه براى ما از ادب و تربيت فراهم آمد براى تو بدون رنج رسيد و آنچه براى ما تاريك و مخفى بود براى تو آشكار گرديد. پسرم: من گر چه به اندازه مردم پيشين عمر نكرده‏ام ولى در كارهايشان نظر كردم و در باره سرگذشتشان مطالعه نمودم و در آثارشان سير كردم تا اين كه مثل يكى از آنها شدم، بلكه با اطلاعاتى كه از زندگى آنها به دست آوردم گويى كه با اولين و آخرين آنها بوده‏ام. در اين نگرش روشنايى را از تاريكى مشاهده كردم و سودمند را از چيزى كه زيان‏آور است شناختم. و براى تو از هر چيز، پاكيزه آن را انتخاب كردم و شايسته آن را برگزيدم. و مجهول آن را از تو دور داشتم و به كار تو همانند پدرى مهربان اقدام نمودم و در تعليم و تربيت تو همت گماشتم و به اين نتيجه رسيدم كه تلاش من براى جوانى تو كه داراى نيت پاك و نفس پاكيزه هستى مفيد است و تصميم گرفتم ابتدا كتاب خدا را به تو بياموزم و تأويل آن را برايت شرح دهم و شريعت اسلام و احكام آن را از حلال و حرام بر تو آشكار سازم در حالى كه براى آموختن از غير كتاب خدا استفاده نكنم. سپس از آن ترسيدم كه چيزى كه تو در كار مردم شبهه انداخته و باعث اختلاف شده از هواى نفسانى و انديشه‏هاى غلط براى تو نيز كار را مشتبه كند. و هر چند آگاه ساختنت را از آن دوست نداشتم ولى محكم كردن آن را سزاوارتر دانستم تا اين كه ترا به حال خويش واگذارم و ترا به ورطه نابودى رها كنم. اميدوارم كه پروردگار ترا توفيق نيكبختى عطا فرمايد و راه رشد و تعالى را به تو نشان دهد بنا بر اين ترا به اين وصيت سفارش مى‏نمايم. پسرم بدان: آن چيزى كه در اين وصيت بيشتر علاقمندم بدان عمل كنى ترس از خداست و به آنچه خداوند بر تو واجب فرموده كفايت نمايى و آنچه را كه در گذشته پدران و اجداد صالح تو از خاندانت بجا آوردند تو نيز انجام دهى. كه آنها انديشيدن در باره نفس خويش را به همان گونه كه تو بر نفس خويش مى‏نگرى وانگذاشتند و فكر كردند همان طور كه تو فكر مى‏كنى و بالأخره بدانجا رسيدند كه هر چه را شناختند به كار بستند و از هر چه بدان مكلّف نبودند امساك نمودند و اگر نفس تو قادر به پذيرش اين معنا نيست و مى‏خواهد كه هر چه آنها دانستند بداند پس تلاش كن كه مطالبه تو بر اساس فهم و دانستن باشد، نه اين كه به ورطه شبهه‏ها افتى و به خصومتها و درگيريها مبتلا شوى.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 127     

بايد بدانى كه قصد ما اين نيست كه تنها با به دست آمدن عقل بى نيازى مطلق حاصل مى‏شود. بلكه به قيدى ديگر نيازمند است كه با آن نتيجه عقل كه از لطف ازلى طلب مى‏شود، به دست مى‏آيد و آن قيد اين است كه به تربيت و اصلاح نيروهاى بدنى توجه نمايد و آن را فرمانبردار نيروى عقلانى بسازد. و بر حسب امر و نهى عقل در آن نيروها تصرّف كند چون اگر چنين نكنى شيرينى ميوه عقل از آلايش تلخيهاى حاصله از فرمانبردارى نيروهاى بدنى، پاك نمى‏شود و به خاطر ناگواريهايى كه از پيروى هواى نفس پديد مى‏آيد هيچ لذتى برايت از ناگوارى، خالص نمى‏شود. خدا توفيق بخش ماست و بر مغلوب ساختن شيطان از او كمك مى‏خواهيم كه او ما را كفايت مى‏كند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 190     

شارح گويد: نسب چيزى است كه انسان بدان نسبت داده مى‏شود كه عبارت از پدران او يا شاخه‏اى از پدرانش است يا كمالى روحانى يا جسمانى مى‏باشد، و اشتقاق ادب از مأدب است و آن فراخواندن مردم به غذاست و مقصود از آن در اين جا همان است كه از معناى رياضت در قسم اوّل فهميدى، و آن اين است كه شناختى هر گاه براى نيروى حيوانى كه در انسان سر چشمه ادراكها و كارهاى جزيى است ملكه اطاعت از دستورات نيروى عقلانى نباشد مانند حيوانى است كه تربيت نشده باشد و شهوت و خشم اين حيوان او را فرا مى‏خواند و اين دعوت بر حسب اين است كه نيروى خيال و واهمه آن دو (شهوت و خشم) را بر مى‏انگيزاند به آنچه متذكّر مى‏شوند، و بر حسب آنچه حواس ظاهرى، آن دو (شهوت و خشم) را به امور ملايم و مطابق ميل حيوان مى‏كشاند پس حركات گوناگون حيوانى را بر اساس آن عوامل انجام مى‏دهد و در به دست آوردن مقاصد خود بر نيروى عقلانى حاكم و مسلّط مى‏شود در نتيجه به صورت نفس امّاره در مى‏آيد و نيروى عاقله فرمانبردار او مى‏شود امّا اگر نيروى عقلانى را با جلوگيرى كردن امور خيالى و موهومى و احساسها و كارهايى كه نيروى شهوت و خشم را به كار ناشايست بر مى‏انگيزد ادب كند، و به آنچه خواسته عقل عملى است مجبور نمايد به صورتى در مى‏آيد كه فرمانبردار او شود و در خدمت آن قرار گيرد و دستوراتش را اطاعت كند و زير سايه پرچمهايش حركت نمايد و معناى نيكويى ادب به اين صورت محقّق مى‏شود. و چون مطالب ياد شده را شناختى بايد بدانى كه اگر چه آدمى در منسوب بودن به پدران و ريشه‏هاى كريم مباهات مى‏كند لكن دانستى كه اين افتخار، باليدنى خيالى است كه نشان دوست داشتن دنياى فناپذير مى‏باشد و مستلزم آن است كه به كمال يا كمالاتى شرافت يابد كه براى كسى كه بدان شرافت دست يافته است حاصل نشده (گذشتگانى كه آدمى به علم و قدرت و شوكت آنها فخر مى‏كند) بلكه در ميان گذشتگان كسانى كه به آن شرف منسوب بوده‏اند از خودشان تجاوز نكرده است بلكه بزرگوارانه‏ترين ريشه و تبارى كه آدمى بدان منسوب مى‏شود ادب است چون موجب خير هميشگى است و انسان را به خوشبختى پايدار مى‏رساند، و بلندى مقام و بزرگى حقيقى بدان حاصل مى‏شود، دليل اين كه امام (ع) كلمه را به لفظ كرم اختصاص داد نه چيز ديگر اين است كه حضرت در اين جا تبار و ريشه را توضيح مى‏دهد، و عربها ريشه‏ها و پدرانى را كه فرزند نجيب تربيت مى‏كنند به كرم اختصاص مى‏دهند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 195     

شارح گويد: غنيمت همان فئ است «غنيمتى كه در جنگ گرفته مى‏شود»، و امام (ع) در اين جا آن را در به دست آوردن ستايش و پاداش و غير آن از خوبيها به كار برده است، دليل اين كه گفتار، خير ناميده شده اين است كه هر چه وسيله‏اى براى كار خير باشد خير است، اگر چه نسبت به آنچه وسيله خير است امر عرضى باشد، مقصود امام (ع) از اين كلمه اين است كه با دعاى مورد اطمينانش خواستار نزول رحمت الهى مى‏شود و آن دعا در مورد بنده‏اى كه زبانش را نگاه دارد و اختيار آن را به عقل دهد كه جز به خير سخن نگويد، ردّ نمى‏شود و روشن شود كه بهترين سخن آن است كه مربوط به اصلاح كردن امر معاد يا چاره انديشى زندگى باشد به گونه‏اى شايسته كه قانون عدالت در آن رعايت شود و اين فضيلت عدالت كه پيش از اين بيان شد خواسته شد چون هر گاه چنان كند سخن گفتن از ساكت ماندن برايش بهتر است زيرا با آن كار بهره دنيا و آخرت برايش حاصل مى‏شود و خوشبختى دو جهان را به دست مى‏آورد سپس امام (ع) در آن مطلبى گنجانده است كه هر كس نمى‏تواند قصد سخن خير كند بلكه در سخنش هنگام تكلم به جايى مى‏رسد كه به گفتار دروغ و نادرست و بيهوده و آزار دهنده و غير آن كه رذيلت است مى‏رسد، سخنانى كه خيرى ندارد و نشأت گرفته از انديشه نيست و دوام ندارد و فقط از استوار نبودن عقل و كم خرديش سر مى‏زند، چون بجاست كه سخن را طورى به كار برد كه جهات مصلحت در آن باشد پس از سخن گفتن ساكت شود چون با خاموشى سلامتى دنيا و آخرت را به دست مى‏آورد و سلامتى يكى از دو بهره مى‏باشد، امّا سلامتى در دنيا به اين دليل است كه بيشتر از كسانى كه ادّعا دارند عقلشان كامل است و به همه فضيلتها منسوب مى‏باشد خورشيد پاكى بر جانهايشان مى‏تابد و وجود آنان به آرايش حق شادمان مى‏شود پس نيروهاى حركت دهنده را رها مى‏كنند و رازهايشان را در الفاظ و رموزى آشكار مى‏نمايند كه فهم مردم عالم از آن ناتوان مى‏باشد و معتقدند كه با ظاهر دين مخالفت دارد در نتيجه زبانهايشان همچون داس شاخ و برگ هستى آنان را بدرود و سخنان آنان موجب كشته شدنشان شود و اگر خاموش مى‏ماندند و پرده‏هاى آن رازها را نمى‏دراندند البتّه آنچه به آنان رسيده، نمى‏رسيد، و هر گاه حالت خردمندان و راز داران الهى چنان باشد پس چه گمان مى‏برى به باقى مردم عوام و كسى كه به آداب شرعى تربيت نشده و آزمايشهاى مفيد اخلاقش را نرم نكرده است پس براى آنان و امثال آنها سزاوار آن است كه يك حرف هم نگويند چون بيشتر سخنشان بدون تفكر و انديشه است و اگر از روى انديشه هم باشد انديشه‏اى فاسد است، امّا سلامتى در آخرت اين است كه هر شخصى از آنچه ياد كرديم يعنى سخنى كه از درجه اعتبار ساقط است خاموش بماند و با ساكت ماندنش از به دست آوردن صفات پست و صورتهاى كاستى زا و ناقص با تمرين كردن آن سخن و عادت كردن به اجرا و گفتگوى آن سالم بماند و از كيفر آخرت در امان، و در سخن همه پيامبران و حكيمانى كه در حكمت رسوخ كرده‏اند خاموشى ستوده شده است تا از سخن گفتن به آنچه بهره‏اى ندارد و به گوينده‏اى خيرى نمى‏رسد بپرهيزد و پافشارى بر لزوم سكوت كرده‏اند بويژه در برابر شاهان و آنهايى كه توان و قدرت كيفر گرفتن دارند چون در سخن گفتن گول زدن نفس است مگر كسى كه ملكه سخن گفتن خير برايش حاصل شده باشد.

أعلام‏نهج‏البلاغة(السرخسي)             صفحه‏ى 214     

من قنع فان قلبه لا يميل الى المال و عينه لا يلتفت اليه، و من رأى خصاصتهم: أي فقرهم و شاهد رثاثة حالهم، و اخلاق ثيابهم، و استرقاعهم أو سمع بها ناد من ذلك.

الأمثال‏والحكم             صفحه‏ى 46     

و لم يكن جدّ أعظم من جدّه، و لا وقار أتمّ من وقاره، و ما هزل قطّ، و لا لعب، و لا فارق الحقّ و النّاموس الدينيّ سرّا و لا جهرا و كيف يكون هازلا، و من كلامه المشهور عنه: «ما مزح امرؤ مزحة إلّا و مجّ معها من عقله مجّة» و لكنّه خلق على سجيّة لطيفة، و أخلاق سهلة، و وجه طلق، و قول حسن، و بشر ظاهر و ذلك من فضائله و خصائصه الّتي منحه اللّه بشرفها، و اختصّه بمزيّتها... و أنت تجد التّناقض في كلامه، حيث قال: أصل ذلك كلمة قالها عمر، ثمّ يقول: لم نجد، من خلق اللّه، عدوّا و لا صديقا، روى عنه شيئا من هذا الفن. فهل ما قاله عمر فيه عليه السّلام كذب أو صدق و هل هو عدوّ أو صديق.. بلى هي كلمة، تقال حتّى تصرف الوجوه عنه عليه السّلام، كما كانت كلمته عند انتشار موت الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أنّه لم يمت، و من قال: إنّه قد مات، ضربته بسيفي، حتّى جاء أبو بكر فقال: من كان يعبد محمّدا فقد مات.. ثمّ تلا قوله تعالى: أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ.... كلمة يقولها المصلحيّون السّياسيّون، يصرفون وجوه النّاس عمّن لا يريدونه، و إن أراده اللّه و رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و الحديث ذو شجون. و في الكلام العلويّ بيان خصائص ابن العاص: إذا قال كذب، و إذا وعد أخلف و إذا يسأل يبخل، و إذا سأل ألحف، خائن قاطع الإلّ: أي العهد، بائع الدّين بدنيا غيره و ألف رذيلة أخرى فيه.

الأمثال‏والحكم             صفحه‏ى 252     

و في عينيك ترجمة أراهاتدلّ على الضّغائن و الحقودو أخلاق عهدت اللّين فيهاغدت و كأنّها زبر الحديدو قد عاهد تني بخلاف هذاو قال اللَّه: أَوْفُوا بِالْعُقُودِ

الأمثال‏والحكم             صفحه‏ى 407     

مثل سائر على الألسن في خطبة الإمام عليه السّلام لمّا بويع بالمدينة: «... ألا و إنّ بليّتكم قد عادت كهيئتها يوم بعث اللَّه نبيّه، و الّذي بعثه بالحقّ، لتبلبلنّ بلبلة، و لتغربلنّ غربلة......». البليّة و البلوى و البلاء واحد و الجمع البلايا. و لها معنيان: أحدهما: إخلاق الشّي‏ء. و الثّاني: نوع من الاختبار، و يحمل عليه الإخبار أيضا. قال الخليل: بلي يبلي فهو بال و البلى مصدره، و إذا فتح فهو البلاء. و قال قوم: هو لغة، و أنشد:

اختيارمصباح‏السالكين             صفحه‏ى 94     

و قوله: فمنى الناس اى: ابتلوا، و استعار لفظ الخبط و الشماس و هو: نفار الدابة و التلوّن، و الاعتراض و هو المشى في عرض الطريق لما كان يقع من تغيّر اخلاق الرجل و اختلاف حركاته، كالفرس الذى لم يرض، و قيل: اراد ما ابتلى به الناس من تفرّق الكلمة و اضطراب الامر لذلك بعد رسول اللّه عليه السلام. و المدّة: مدّة البلاء و شدّة المحنة لفوات حقّه.

اختيارمصباح‏السالكين             صفحه‏ى 248     

و قد تقدّم مختارها قال السيّد: قد تقدّم مختار هذه الخطبة الّا انّنى وجدتها فى هذه الرواية على خلاف ما سبق من زيادة او نقصان فأوجبت الحال إثباتها. اقول: الحسير الذى اعيا فى طريقه. و قوله: يحسر، الى قوله: لا خير فيه: بعض مكارم اخلاق الرسول عليه السلام من الشّفقة على الخلق، و منجاتهم: هداهم بالاسلام الذى هو محلّ نجاتهم من عذاب اللّه. و محلّتهم: مقامهم من الدين و الملك. و بوّأهم: اقامهم ذلك المقام. و أوصلهم: ايّاه. و الرّحا: القطعة من الارض تستدير و ترتفع على ما حولها، و استعار لفظها لحالهم باعتبار اجتماعهم و ارتفاعهم على غيرهم. و الضمير فى ساقتها: للعرب. و حذافيرها: جميعها. و استوثقت: انتظمت فى دخول الاسلام. و استعار لفظ البقر: لتفريق الباطل عن الحق، و تميّزه منه، و لفظ الخاصرة: ترشيحا للاستعارة، و باقى الفصل ظاهر مما مرّ.

اختيارمصباح‏السالكين             صفحه‏ى 462     

أنا وضعت فى الصّغر بكلا كل العرب، و كسرت نواجم قرون ربيعة و مضر، و قد علمتم موضعى من رسول اللّه-  صلّى اللّه عليه و آله و سلّم-  بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة، وضعنى فى حجره و أنا وليد يضمّنى إلى صدره، و يكنفني فى فراشه، و يمسّنى جسده، و يشمّنى عرفه، و كان يمضغ الشّى‏ء ثمّ يلقمنيه، و ما وجد لى كذبة فى قول، و لا خطلة فى فعل، و لقد قرن اللّه به، صلّى اللّه عليه و آله، من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم، ليله و نهاره، و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل أثر أمّه، يرفع لى فى كلّ يوم من أخلاقه علما، و يأمرنى بالاقتداء به، و لقد كان يجاور فى كلّ سنة بحراء، فأراه و لا يراه غيرى، و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الإسلام غير رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و خديجة، و أنا ثالثهما، أرى نور الوحى و الرّسالة، و أشمّ ريح النّبّوة. و لقد سمعت رنّة الشّيطان حين نزل الوحى عليه، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقلت: يا رسول اللّه، ما هذه الرّنة فقال: «هذا الشّيطان أيس من عبادته، إنّك تسمع ما أسمع، و ترى ما أرى، إلّا أنّك لست بنبىّ، و لكنّك وزير، و إنّك لعلى خير». و لقد كنت معه، صلّى اللّه عليه و آله، لمّا أتاه الملأ من قريش، فقالوا له: يا محمّد، إنّك قد ادّعيت عظيما لم يدّعه آباؤك و لا أحد من بيتك، و نحن نسألك أمرا إن أجبتنا إليه، و أريتناه علمنا أنّك نبىّ و رسول، و إن لم تفعل علمنا أنّك ساحر كذّاب. فقال صلّى اللّه عليه و آله: و ما تسألون قالوا: تدعو لنا هذه الشّجرة حتّى تنقلع بعروقها و تقف بين يديك. فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّ اللّه على كلّ شي‏ء قدير، فإن فعل اللّه لكم ذلك أ تؤمنون و تشهدون بالحقّ قالوا: نعم، قال: فإنّى سأريكم ما تطلبون، و إنّى لأعلم أنّكم لا تفيئون إلى خير، و إنّ فيكم من يطرح فى القليب، و من يحزّب الاحزاب، ثم قال صلّى اللّه عليه و آله: يا ايّتها الشجرة إن كنت تؤمنين باللّه و اليوم الآخر و تعلمين أنّى رسول اللّه فانقلعى بعروقك حتّى تقفى بين يدىّ بإذن اللّه. و الّذى بعثه بالحقّ لانقلعت بعروقها و جاءت و لها دوىّ شديد، و قصف كقصف أجنحة الطّير، حتّى وقفت بين يدي رسول اللّه، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، مرفوفة، و ألقت بغصنها الأعلى على رسول اللّه، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و ببعض أغصانها على منكبى و كنت عن يمينه صلّى اللّه و آله و سلّم، فلمّا نظر القوم إلى ذلك قالوا علوّا و استكبارا: فمرها فليأتك نصفها و يبقى نصفها، فأمرها بذلك فأقبل إليه نصفها كأعجب إقبال و أشدّه دويّا، فكادت تلتفّ برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقالوا كفرا و عتوّا: فمر هذا النّصف فليرجع إلى نصفه كما كان، فأمره، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فرجع فقلت أنا: لا إله إلّا اللّه، فإنّى أوّل مؤمن بك يا رسول اللّه، و أوّل من أقرّ بأنّ الشّجرة فعلت ما فعلت بأمر اللّه تصديقا بنبوّتك و إجلالا لكلمتك، فقال القوم كلّهم: بل ساحر كذّاب عجيب السّحر خفيف فيه، و هل يصدّقك فى أمرك إلّا مثل هذا (يعنونني) و إنّى لمن قوم لا تأخذهم فى اللّه لومة لائم: سيماهم سيما الصّدّيقين، و كلامهم كلام الأبرار، عمّار اللّيل و منار النّهار، متمسّكون بحبل القرآن، يحيون سنن اللّه و سنن رسوله، لا يستكبرون و لا يعلون و لا يغلّون، و لا يفسدون: قلوبهم فى الجنان، و أجسادهم فى العمل. اقول: اهل البغى: أهل الشام.

    

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 55     

دين حق چون براى تربيت كامل انسانى است تا وقتى كه درست و كامل و بدون زياد و كم اجراء مى‏شد، بهترين محيطهاى تربيتى را ايجاد مى‏نمود و مردمى كه در آن محيط تربيت مى‏شدند انسان به تمام معنى بودند، يعنى همه قوى و غرايزشان درست به كار مى‏افتاد. ده سالى كه در زمان رسول اكرم (صلّى اللّه عليه و آله) محيط مدينه محيط تربيتى قرآن گرديد، بزرگترين و جامع‏ترين مردان را تربيت نمود، از همان شهرى كه هيچ مؤسسه علمى و مدرسه‏اى در آن نبود و مردمى كه از معارف عصر خود بيخبر بودند و در بنايى كه از چهار ديوار سنگى بدون سقف بالا آمده بود و فرش آن ريگهاى پاك صحرا بود، صدها مردمى كه آشنا به اسرار مبدأ و معاد و رموز خلقت و در عين حال علماى اجتماع و فرماندهان لشكرى بودند، خارج شد. صفحات تاريخ شاهد تمام افكار و اخلاق و اعمال آنها است، اسرار قرآن را با جان و دل فرا گرفتند و دقيقترين رموز سوق الجيشى را در جنگ‏هاى با دول قديمى روم و ايران به كار بردند و بهترين اجتماعات را فراهم آوردند، اين بناى ساده كه بعد مسجد ناميده شد، هم مدرسه فلسفه عالى بود و هم ستاد ارتش و دانشكده حقوق. پس از رحلت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) بواسطه نبودن سرپرست تربيتى كامل براى مسلمانان و سرعت سيرى كه در فتوحات و لشكركشى گرفته بودند، متدرجا جنبش علمى و حب معرفت خاموش مى‏شد و مبدأ حماسى و مقاومت تقويت مى‏يافت، و در زمان خليفه سوم بواسطه فتوحات و اموال بى‏حسابى كه به دست عرب آمد مبدأ شهوانى و حب مال هم به سركشى و تاخت و تاز در آمد.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 57     

معلومات مخصوص و اخلاق و عادات اجتماعى در روحيه اشخاص محيط خاصى ايجاد مى‏كند كه متدرجا انسان جز چهار ديوار روحيه خود كه از همان افكار و عادات بالا آمده محيط ديگر را نمى‏بيند و عمرى از همه چيز و همه جا بواسطه زندان نفسيات خود بيخبر است و گمان مى‏كند با خبر است، يا معلومات و عادات خاص مانند شيشه‏هاى الوان است كه روپوش عقل و فطرت آزاد انسان مى‏شود و انسان همه موجودات را به همان رنگ مى‏بيند. يك نفر فيلسوف يا فقيه يا مهندس يا عالم طبيعى يا كسى كه در محيط اجتماعى خاص به وجود آمده، در محيط فكرى و عادى خود وامانده همه عالم را به رنگ محيط مخصوص مى‏بيند و هر مشكل علمى و عملى را با افكار و معلومات خود مى‏خواهد از سر راه بردارد، به عبارت ديگر، بيشتر مردم به جاى آنكه معلومات را زير پاى عقل گذارند و خود را به سطح بالاترى رسانند، در ميان معلومات خود وامانده مى‏شوند و بسا در كوچكترين مشكلات روزانه قدرت تشخيص ندارند.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 58     

عرب چون مدرسه و معلومات نداشت و داراى تشكيلات اجتماعى راكد نبود، پس محيط فكرى و اجتماعى هم نداشت، بنا بر اين افكار و عادات و اخلاقى كه آثار محيطهاى اجتماعى است، در عرب نبود و پر و بال فكرش به رشته‏هاى معلومات محدود بسته نشده بود و مغزش بواسطه فشار خيالات و فرضيه‏هايى كه به نام علم هميشه رايج است و يك هزارم آن با واقع و حقيقت مطابق نيست فرسوده نگرديده بود، به اين جهت پس از رسيدن پرتو وحى، عقلشان مشتعل شد. به همين علت پس از فتوحات و تماس با ملل متمدن و درس خوانده دنيا حكومت معنوى خود را از دست ندادند، و در مطالب علمى و سياسى و حقوقى ابتكار داشتند. با توجه به اين حقيقت، مورد تعجب نيست كه امير المؤمنين بر منبر كوفه مباحث مشكل توحيد و معاد و خلقت را با آن بلاغت سرشار و جمله‏هاى رسا بيان نموده باشد و مردم را با نداشتن مقدمات علمى به نتايج اساسى رسانده باشد، اگر چه همه آن مردم به كنه مطالب آن حضرت نمى‏رسيدند، ولى هر كس فراخور استعداد خود بى بهره نمى‏ماند و بواسطه دلباختگى به بلاغت الفاظ و مطالب آن، به زودى حفظ مى‏نمودند و نويسندگان يادداشت مى‏كردند و به اطفال خود در خانه و مسجد مى‏آموختند و براى بازماندگان نفيس‏ترين سرمايه مى‏اندوختند. گاهى امير المؤمنين را بالاى همان منبر مى‏نگريد كه با بيانات رسا از برابر چشم شنوندگان پرده‏هاى ضخيم زمان را بر مى‏دارد و آينده دور را بدانان نزديك مى‏كند و پيشامدهاى هولناك و جنگ‏هاى خانمانسوز و انقلابهاى بزرگ را مى‏نماياند و آثار نيك و بد اعمال گذشتگان را در آيينه زندگانى آيندگان نشان مى‏دهد، و تأثير اعمال و اخلاق را در سعادت و شقاوت ابدى انسان و خطرات پيروى از شهوات و آمال را در تمام مراحل زندگانى تشريح مى‏كند، و ادوار خلقت انسان را از ابتداى تكوين و حالات زمان احتضار و ظهور ملكات و اعمال را پس از مرگ و اوضاع و گردنه‏هاى عوالم برزخ و چگونگى حشر عمومى و قيامت كبرى را جزء به جزء بيان مى‏نمايد.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 59     

بسا در همان دل شب با ياران اهل راز خود نشسته در به روى اغيار بسته، اسرار سلوك و سير نفس و موانع راه را مو به مو بيان مى‏نمايد و مردم را به حسب اخلاق و اوصاف به دسته‏هايى تقسيم مى‏كند و عواقب و پايان كار هر دسته را روشن مى‏نمايد.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 87     

در قسمت ششم: اشاره به حقيقت حجّ فرموده كه دروازه بهشت و تذكّريست از نشانهاى موقعيّت اوليه آدم قبل از هبوط، تا با انجام مناسك حج سر منزل اول را متذكر شود، و حقيقت خود را كه بواسطه رنگهاى محيطى و تأثيرات ميراثى و اجتماعى و لباسهاى تصنعى فراموش شده به ياد آرد: اين ساختمان و اساس را خداوند قبله قرار داد و توجه بدان را واجب كرد تا آدمى نقشه زندگى خود را از روى آن ترسيم كند، و هدف خلقت خود را به فراموشى نسپارد و چون تشنه‏كامان و بى‏پناهان بدان خانه روى آرد. اين خانه و مناسكش نشانه‏هاييست كه انسان را از تحت تأثير مؤثّرات مختلف آزاد مى‏نمايد، تا فقط در برابر قدرت و عزّت خداوند خاضع شود. مردمى را خداوند برگزيده كه داراى گوش شنوا و چشم بينا و هوش سرشارند تا دعوت خدا و بانگ انبياء را در اين بيابان آرام بشنوند، در خانه و كوه و سنگ و فراز و نشيب آن موقف انبياء و مردان اصلاح را بنگرند. و خود را به ملائكه طواف كننده كه مدبّران جهانند شبيه كنند تا متدرّجا خود به اخلاق و كردار ملك شوند. در اين سفر سودهايى از درك حقايق و آشنايى به اسرار و رموز و قوّت ايمان و عزم به دست آرند، تا از آلودگان به محيطهاى پست و بيخبران از خبرهاى بزرگ دستگيرى كنند. اين حجّ را خداوند مانند پرچم بزرگ اسلام قرار داد تا مسلمانان بدان نگران باشند و در تحكيم آن بكوشند، و پناهگاهى از غفلتها و لغزشهاست كه همه آتشها از اين دو افروخته مى‏شود. خداوند آن را فريضه واجب قرار داد و اعزام نمايندگان اسلامى را بدين دربار هر سال سرنوشت ساخته است.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 314     

الف-  «أنساب الاشراف» للبلاذري: 455-  حدّثني يحيى بن معين، حدّثنا سليمان بن داود الطيالسي، أنبأنا شعبة بن الحجّاج، أنبأنا محمّد بن عبيد اللّه الثقفي، قال: سمعت أبا صالح يقول: شهدت عليّا و وضع المصحف على رأسه حتى سمعت تقعقع الورق فقال: «اللّهمّ إنّي سألتهم ما فيه و منعوني ذلك، أللّهمّ إنّي قد مللتهم و ملّوني، و أبغضتهم و أبغضوني، و حملوني على غير خلقي و على أخلاق لم تكن تعرف لي، فأبدلني بهم خيرا منهم، و أبدلهم بي شرّا منّي، و مث قلوبهم ميث الملح في الماء». (ج 2، حديث 455، ص 4-  383).

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 396     

قال السّيّد، رضي اللّه عنه: و هذه الخطبة ربّما نسبها، من لا علم له، إلى معاوية، و هي من كلام أمير المؤمنين عليه السّلام الّذي لا يشكّ فيه، و أين الذّهب من الرّغام و أين العذب من الأجاج و قد دلّ على ذلك الدّليل الخرّيت و نقده النّاقد البصير: عمرو بن بحر الجاحظ، فإنّه ذكر هذه الخطبة في كتاب «البيان و التّبيين»، و ذكر من نسبها إلى معاوية ثمّ تكلّم من بعدها بكلام في معناها، جملته أنّه قال: و هذا الكلام بكلام عليّ عليه السّلام أشبه، و بمذهبه في تصنيف النّاس في الإخبار عمّا هم عليه من القهر و الإذلال، و من التّقيّة و الخوف، أليق. و متى وجدنا معاوية، في حال من الأحوال، يسلك في كلامه مسلك الزّهّاد و مذاهب العبّاد 3-  تشويق به آموزش ديدن و پند گرفتن از حركت اين جهان پس دنيا (ئى كه چنين است) بايد در چشم شما ناچيزتر از برگ سلم و خرده پشمهاى دم قيچى جلم باشد. شما به گذشتگان پيش از خود پند گيريد پيش از آنكه آيندگان بوسيله شما پند گيرند. دنيا (آرزوهاى پست و شهوات فضيلت كش) را به نكوهيدگى دور اندازيد، چنانكه دنيا كسانى را كه از شما بدان شيفته‏تر بودند، به خوارى دور انداخت (7) سيّد، كه خدا از او خوشنود باد، گويد: اين خطبه را، چه بسا كسانى به نادانى، به معاويه نسبت داده‏اند، با آنكه بى شك سخن امير المؤمنين است، كجا توان طلا را با خاك و آب شيرين گوارا را با آب تلخ اشتباه كرد راهنماى دانا و ناقد بصير، عمرو بن بحر جاحظ بدين مطلب راهنمايى كرده است، زيرا او پس از اين كه خطبه را در كتاب «البيان و التبيين» ذكر و گفته كسانى كه آن را به معاويه نسبت داده‏اند ياد اورى مى‏كند، مى‏گويد: اين خطبه به كلام على (ع) شبيه تر است، و به روش او در تقسيم مردم و خبر دادن از اخلاق و روحيات آنان، از سر كشى و فروتنى و پارسايى و هراس، متناسبتر. معاويه را چه وقت و در چه حالى از احوال ديده‏ايم كه در كلامش روش پارسايان و شيوه خدا پرستان از دنيا بريده را داشته باشد

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 705     

سال 38 هجرى در حالى بر كوفه وارد شد كه تيرگى‏ها از هر سو آن جا را فرا گرفته بود: خوارج در كنار نهروان شكستى قطعى خورده بودند، ولى همان چند نفرى كه زخمدار و يا زنده از آنان باقى ماندند، جراحتى عفونى در بدن امّت اسلامى بودند و پيوسته در فساد همه اعضاى بدن مى‏كوشيدند، مصر مورد تاخت و تاز عمرو بن عاص و عوامل معاوية بن أبى سفيان قرار داشت و فرياد استمداد محمّد بن ابى بكر، كه بوسيله امام در كوفه منتشر مى‏شد، در هيچ گوشى فرو نمى‏رفت، تاخت و تازهاى دزدانه و وحشتگسترانه سرداران بزدل و جنايت پيشه معاويه بر گوشه و كنارهاى عراق، روحيه مردم عراق را متزلزل و اخلاق اجتماعى و انقلابى آن مردم را به تباهى كشانيده بود، و در برابر فريادهاى روشنگرانه، هشدار دهنده و سرزنش آميز امير المؤمنين، جز بهانه‏هايى پوچ و ميان تهى چيزى ابراز نمى‏داشتند.

 بهج‏الصباغة      ج 1          صفحه‏ى 263     

اذا الدّليل استاف أخلاق الطرق‏

بهج‏الصباغة      ج 1          صفحه‏ى 558     

«الدّلح» جمع الدّالح أي: الماشي بحمل ثقيل، يقال: دلح الرّجل و دلح البعير إذا مشيا بحملهما غير منبسطي الخطو لثقله عليهما. ثمّ وصف (الغمام) و هو مفرد (بالدّلح) و هو جمع من باب قولهم: بلد أخصاب و بلد سباسب و رمح اقصاد و برمة أعشار و ثوب أسمال و ثوب أخلاق من وصف المفرد بالجمع لإرادة الأجزاء منه.

بهج‏الصباغة      ج 2          صفحه‏ى 447     

41 من الخطبة (190) وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ ص-  مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ-  وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ. أقول: ما نقله المصنّف جزء الخطبة القاصعة، و روى ابن طاوس في (طرائفه) عن صدر الأئمة موفّق بن أحمد باسناده عن أبي ذر كونه جزء مناشداته يوم الشورى.

بهج‏الصباغة      ج 2          صفحه‏ى 450     

«و محاسن أخلاق العالم ليله و نهاره» روى الجزري في (أسده) عن عبد اللّه بن أبي الحمساء قال: بايعت النبيّ صلى اللّه عليه و آله ببيع قبل أن يبعث، فوعدته أن آتيه بها في مكانه ذلك، فنسيت يومي هذا و الغد، فأتيته في اليوم الثالث، و هو في مكانه فقال لي: يا فتى لقد شققت عليّ، أنا هاهنا منذ ثلاث أنتظرك.

بهج‏الصباغة      ج 5          صفحه‏ى 118     

و قال ابن أبي الحديد: و كان في أخلاق عمر و ألفاظه جفاء و عنجهية ظاهرة يحسبه السامع لها انّه أراد بها ما لم يكن قد أراد، و يتوهّم من تحكي له أنّه قصد بها ظاهرا ما لم يقصده، فمنها الكلمة التي قالها في مرض النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلم و معاذ اللّه أن يقصد بها ظاهرها، و لكنّه أرسلها على مقتضى خشونة غريزته، و لم يتحفّظ منها، و كان الأحسن أن يقول مغمور أو مغلوب بالمرض، و حاشاه أن يعني بها غير ذلك، و لجفاة الأعراب من هذا الفن كثير.

بهج‏الصباغة      ج 5          صفحه‏ى 225     

و في (الطبري) في أحوال المهدي العباسي عن حفص مولى مزينة عن ابيه قال: «كان هشام الكلبي صديقا لي. فكنّا نتلاقى فنتحدّث و نتناشد. فكنت أراه في حال رثة و في أخلاق على بغلة هزيل و الضرّ فيه بيّن و على بغلته، فما راعني إلّا و قد لقيني يوما على بغلة شقراء من بغال الخلافة، و سرج و لجام من سروج الخلافة».

بهج‏الصباغة      ج 6          صفحه‏ى 254     

و قال الجاحظ: و من أخلاق العامّة أن يسوّدوا غير السيّد، و يفضّلوا غير الفاضل و يقولوا بغير علم، و هم أتباع من سبق اليهم من غير تمييز بين الفاضل و المفضول و الفضل و النقصان، و لا معرفة للحق من الباطل عندهم، و لا ترى العامة الدهر إلا مرقلين إلى قائد دبّ، و ضارب بدف على سياسة قرد، أو متشوقين إلى اللهو و اللعب، أو مختلفين إلى مشعبد متنمس ممخرق، أو مستمعين إلى قاصّ كذّاب، أو مجتمعين حول مضروب، أو وقوفا عند مصلوب ينعق بهم و يصاح بهم، لا ينكرون منكرا، و لا يعرفون معروفا و لا يبالون أن يلحقوا البارّ بالفاجر و المؤمن بالكافر، و قد بيّن ذلك النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حيث يقول «الناس اثنان: عالم، و متعلّم، و ما عدا ذلك همج رعاع لا يعبأ اللّه بهم»، و كذلك ذكر عن علي عليه السلام و قد سئل عن العامّة فقال «أتباع كلّ ناعق، لم يستضيئوا بنور العلم و لم يلجئوا إلى ركن وثيق».

بهج‏الصباغة      ج 7          صفحه‏ى 135     

و هو أصناف: الغداف، و الزاغ، و الأكحل، و غراب الزريج، و الأورق، و هذا الصنف يحكي جميع ما يسمعه، و الأعصم-  و هو عزيز الوجود، قالت العرب: «أعز من الغراب الأعصم» و قال النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: «مثل المرأة الصالحة في النساء كمثل الغراب الأعصم في مائة غراب» و غراب الليل، قال الجاحظ: هو غراب ترك أخلاق الغربان و تشبّه بأخلاق البوم.

بهج‏الصباغة      ج 7          صفحه‏ى 533     

ثم ان ابن أبي الحديد نقل شطرا من مزاحات الصحابة و التابعين، ثم قال: و روى عن جماعة منهم اللعب بالنرد و الشطرنج، و منهم من روى عنه شرب النبيذ، و سماع الغناء المطرب، فأما أمير المؤمنين عليه السّلام فإذا نظرت إلى كتب الحديث و السير لم تجد أحدا من خلق اللَّه عدوّا و لا صديقا روى عنه شيئا من هذا الفن لا قولا و لا فعلا، و لم يكن وقار أتمّ من وقاره، و ما هزل قط و لا لعب، و لا فارق الحق و الناموس الديني سرّا و لا جهرا، و لكنه خلق على سجية لطيفة، و أخلاق سهلة، و وجه طلق، و قول حسن، و بشر ظاهر، و ذلك من فضائله عليه السّلام الّتي اختصه اللَّه بمزيتها، و انما كانت غلظته فعلا لا قولا.

بهج‏الصباغة      ج 8          صفحه‏ى 147     

و خلّفني الزمان على أناس‏وجوههم و أيديهم حديدلهم حلل حسنّ فهن بيض‏و أخلاق سمجن فهن سودو أخلاق البغال فكلّ يوم‏يعنّ لبعضهم خلق جديدو أكثر ما لسائلهم لديهم‏إذا ما جاء قولهم تعودو وعد ليس يعرف من عبوس‏انقباضهم أوعد أم وعيداناس لو تأمّلهم لبيدبكى الخلف الذي يشكو لبيد

بهج‏الصباغة      ج 8          صفحه‏ى 180     

و خلّفني الزمان على أناس‏وجوههم و أيديهم حديدلهم حلل حسنّ فهنّ بيض‏و أخلاق سمجن فهن سودو أخلاق البغال فكل يوم‏يعنّ لبعضهم خلق جديدو أكثر ما لسائلهم لديهم‏إذا ما جاء قولهم تعودو وعد ليس يعرف من عبوس‏انقباضهم أوعد أو وعيدأناس لو تأمّلهم لبيدبكى الخلف الذي يشكو لبيد

بهج‏الصباغة      ج 8          صفحه‏ى 249     

قال المسعودي في (مروجه): من أخلاق العامة أن يسوّدوا غير السيّد، و يفضّلوا غير الفاضل، و يقولوا بعلم غير العالم، و هم أتباع من سبق إليهم من غير تمييز بين الفاضل و المفضول، و الفضل و النقصان، و لا معرفة للحق من الباطل عندهم.

بهج‏الصباغة      ج 8          صفحه‏ى 253     

و قد صنّف أبو عقال الكاتب كتابا في أخلاق العوام يصف فيه شيمهم و مخاطباتهم و سمّاه بالملهى.... و قال الشاعر:

بهج‏الصباغة      ج 8          صفحه‏ى 358     

«و أنّ الدنيا لم تكن لتستقرّ إلّا على ما جعلها اللّه عليه من النعماء و الابتلاء» في (الكافي): روى أنّ قوما من أصحابه عليه السّلام خاضوا في التجوير و التعديل فخرج حتى صعد المنبر و قال: أيّها الناس إنّ اللّه تعالى لمّا خلق خلقه أراد أن يكونوا على آداب رفيعة و أخلاق شريفة، فعلم انّهم لم يكونوا كذلك إلّا بالأمر و النّهي، و هما لا يجتمعان إلّا بالوعد و الوعيد، و هما لا يكونان إلّا بالترغيب و الترهيب، و هما لا يكونان إلّا بما تشتهيه أنفسهم و تلذ أعينهم، و بضد ذلك فخلقهم في دار الدنيا و أراهم طرفا من اللذات الخالصة التي لا يشوبها ألم ألا و هي الجنّة، و أراهم طرفا من الآلام ليستدلّوا به على ما وراءهم من الآلام الخالصة التي لا يشوبها لذّة-  ألا و هي النار-  فمن أجل ذلك ترون نعيم الدنيا مخلوطا بمحنها و سرورها ممزوجا بغمومها.

بهج‏الصباغة      ج 8          صفحه‏ى 366     

أعجب يا مفضل من قوم لا يقضون على صناعة الطب بالخطأ و هم يرون الطبيب يخطى‏ء و يقضون على العالم بالإهمال و لا يرون شيئا مهملا، بل أعجب من أخلاق من ادّعى الحكمة و جهلوا مواضعها في الخلق فأرسلوا ألسنتهم بالذم للخالق جلّ و علا، بل العجب من المخذول حين ادّعى علم الأسرار و عمي عن دلائل الحكمة في الخلق حتى نسبه إلى الخطأ و نسب خالقه إلى الجهل، تبارك الحليم الكريم.

بهج‏الصباغة      ج 10         صفحه‏ى 477     

«فأبدلني بهم خيرا» عن (غارات الثقفي) قال أبو صالح الحنفي: رأيت عليّا عليه السّلام يخطب و قد وضع المصحف على رأسه، حتى رأيت الورق يتقعقع على رأسه و هو يقول: اللهم قد منعوني ما فيه فأعطني ما فيه. اللهم قد أبغضتهم و أبغضوني و مللتهم و ملوني، و حملوني على غير خلقي و طبيعتي، و أخلاق لم تكن تعرف لي. اللهم فأبدلني بهم خيرا.... «و أبدلهم بي شرّا» في (تنبيه البكري) على (أوهام القالي) قال أبو العباس: كان عليّ عليه السّلام يأخذ البيعة على أصحابه فجعلوا يقولون: نعام-  يريدون نعم- : فقال عليّ عليه السّلام: إنّ النعام و الباقر في الصحراء لكثير، ما لكم أبدلكم اللّه مني من هو شرّ لكم منّي، و أبدلني اللّه منكم من هو خير لي منكم.

بهج‏الصباغة      ج 11         صفحه‏ى 231     

و المنايا آكلات شاربات للأنام‏شبت يا هذا و ما تترك أخلاق غلام‏

بهج‏الصباغة      ج 12         صفحه‏ى 421     

و في (الخبر) ارخاء الازار من الخيلاء و من أخلاق قوم لوط-  و عن الصادق عليه السّلام من مشى على الأرض اختيالا لعنته الأرض و من تحتها و من فوقها.

بهج‏الصباغة      ج 12         صفحه‏ى 436     

في (الكافي) مر أمير المؤمنين عليه السّلام بمجلس فاذا هو بقوم بيض ثيابهم صافية ألوانهم كثير ضحكهم يشيرون إلى من يمر بهم-  ثم مر بمجلس الأوس و الخزرج فإذا قوم بليت منهم الأبدان و دقت منهم الرقاب و اصفرت منهم الألوان و قد تواضعوا فتعجب و دخل على النبي صلّى اللَّه عليه و آله فقال: مررت بمجلس لآل فلان-  ثم وصفهم-  و مررت بمجلس للأوس و الخزرج-  فوصفهم-  ثم قال: و جميع مؤمنون فاخبرني بصفة المؤمن فقال: عشرون خصلة في المؤمن فان لم تكن فيه لم يكمل ايمانه ان من أخلاق المؤمنين الحاضرون للصلاة، و المسارعون إلى الزكاة، و المطعمون المسكين، و المحاسون على رأس اليتيم، المطهرون أطهارهم، المتزرون على أوساطهم، الذين ان حدّثوا لم يكذبوا، و إذا وعدوا لم يخلفوا، و إذا ائتمنوا لم يخونوا، و ان تكلّموا صدقوا، رهبان بالليل، أشداء بالنهار، قائمون الليل، صائمون النهار، لا يؤذون جارا، و لا يتأذى بهم جار، الذين مشيهم على الأرض هون، و خطاهم إلى بيوت الأرامل و على أثر الجنائز.

بهج‏الصباغة      ج 13         صفحه‏ى 286     

و في أخلاق أبي حيان قيل لعدي بن حاتم من السيد قال الأحمق في ماله الذليل في عرضه المطرح لحقده المعني بأمر جماعته و فيه قال أبو الأسود الدؤلي لعبيد اللّه بن زياد انك لن تسود حتى تصبر على سرار الشيوخ البخر.

بهج‏الصباغة      ج 13         صفحه‏ى 610     

هذا، و وصف أبو أحمد العسكري رجلا لئيما فقال: حقير فقير نذل رذل غثّ رثّ لئيم زنيم، أشحّ من كلب و أذلّ من نقد و أجهل من بغل، سريع إلى الشرّ بطي‏ء عن الخير، مغلول عن الحمد مكتوف عن البذل، جواد بشتم الأعراض سخي بضرب الأبشار، لجوج حقود خرق نزق عسر نكد شكس شرس دعيّ زنيم، يعتزى إلى أنباط سقاط أهل لؤم أعراق و دقة أخلاق ، و ينتمي إلى أخبث البقاع ترابا و أمرّها شرابا و أكمدها ثيابا، فهو كما قال تعالى... وَ الَّذِي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِداً... ثم كما قال الشاعر:

بهج‏الصباغة      ج 14         صفحه‏ى 214     

8 في الكتاب (3) من عناوين فصل الموت: شَهِدَ عَلَى ذَلِكَ الْعَقْلُ إِذَا خَرَجَ مِنْ أَسْرِ الْهَوَى-  وَ سَلِمَ مِنْ عَلَائِقِ الدُّنْيَا و في أخلاق الوزيرين قال الشاعر:

بهج‏الصباغة      ج 14         صفحه‏ى 457     

و في (أخلاق الوزيرين) قال أبو الأسود: لن تسود حتى تصبر على سرار الشيوخ البخر، و قال الشاعر:

بهج‏الصباغة      ج 14         صفحه‏ى 457     

و قريب منه كلامه عليه السّلام الآخر المذكور في الحكمة «441» من الباب «الولايات مضامير الرجال»، و المراد منه أنّ في بعض الناس غرائز كامنة لا تظهر إلّا بالحوادث المتجدّدة و الأحوال المختلفة، لا ما قال ابن أبي الحديد: أنّه لا تعلم أخلاق الناس إلّا بالتجربة-  ثم ذكر أبياتا:

بهج‏الصباغة      ج 14         صفحه‏ى 478     

كان بحر ولد الأحنف-  و به كان الأحنف يكنى-  مضعوفا، قيل له: ما يمنعك أن تجري في بعض أخلاق أبيك فقال: الكسل. و كان لا يرى جارية إلّا قال لها يا فاعلة، فتقول لو كنت كما تقول، أتيت أباك بمثلك. 

 

 

اخلاق در نهج البلاغه از کتاب  ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)   

ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)      مقدمه        صفحه‏ى 29     

اما پرتوى از خود بجاى گذاشت كه تا دنيا دنياست روشنى‏بخش دلها و راهنماى بينشهاست. بارى، اين تهمتن اسلام و خدا پرست و پرهيزكار و با ايمان و يگانه نابغه دانش و سياست و جنگ و بهترين نمودار اخلاق نيك و زهد و تقوى شهيد گرديد و حسن و حسين و ساير فرزندان خود را بدرود گفت تا در برابر فرزندان پليد ابو سفيان، معاويه و يزيد و مروان و ديگر امويان، پرچم اسلام را بلند كنند و قرنها با آنان كه باطنا با اين آيين پاك مخالف بودند در كشمكش و زد و خورد باشند. همان امويانى كه از روز بعثت محمد بن عبد اللّه صلّى اللّه عليه و آله و صحبه و سلم با او و اسلام ستيزگى ورزيدند و بعدها هم كه ظاهرا اسلام آوردند هر گاه فرصتى يافتند در بر انداختن اين دين مبين كوشيدند. مگر يزيد موقعى كه سر مبارك حضرت سيد الشهداء ابو عبد اللّه الحسين را در طشتى نهاده پيشش آوردند اين شعر را در حال مستى نخواند:

ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)      متن          صفحه‏ى 266     

الفتى كه هيچيك از آفريدگان ارزش آن را نمى‏دانند، و سود و برش را در برگهاى زرين زندگى نمى‏خوانند. زيرا از هر چيزى گرانبهاتر، و از هر كارى مهمتر است. و نيز اين را بگويم كه شما پس از هجرت دوباره خوى و رفتار اعراب دوران جاهليت را پيش گرفتيد، و بعد از دوستى و همبستگى پى دسته بندى و حزب بازى رفتيد. با اسلام جز نام آن ديگر هيچگونه پيوندى نداريد، و از ايمان غير از نشانش چيزى در ذهن خود نمى‏پنداريد. مى‏گوئيد: «دل به دوزخ مى‏نهم و تن به ننگ در نمى‏دهم.» آرى، اين حرف را مى‏زنيد، اما بدان عمل نمى‏كنيد، و چنين مى‏نمايد كه مى‏خواهيد آبروى اسلام را بريزيد، و پرده حرمتش را دريده عهدى را كه بوسيله آن با خداى خود بسته‏ايد بشكنيد و با او بستيزيد. عهدى كه پايه خوشى و آسايشتان در دنيا بود، و مايه رستگارى و سرفرازيتان در آخرت مى‏باشد. و اگر غير از خدا به ديگرى پناه ببريد، هر آينه كافران با شما مى‏جنگند و از اين جنگ جز شكست و زيان بهره‏اى نمى‏گيريد. آن گاه نه جبرائيل و نه ميكائيل و نه مهاجرين و نه انصار شما را يارى خواهند كرد، و تنها شمشير است كه دمار از روزگارتان خواهد در آورد. و معلوم خواهد شد كه پيروز كيست، و معنى نيرنگ و دوروئى و لاف و گزاف چيست؟ لابد، از سختگيريها و رنجها و شكنجه‏هاى خدا و روزهاى آگنده از گرفتاريها و پيش آمدهاى ناگوارى كه پيشينيان را دچار آنها فرمود آگاهيد، و البته آنچه را كه بر سر آنها آورد شما هرگز براى خود نمى‏خواهيد. پس، مبادا از روى نادانى به هشدار و نويد و شكنجه شديد و سختگيرى مديد او سهل انگارى نمائيد زيرا خدا-  سبحانه تعالى-  پيشينيان را نفرين نكرد مگر براى اين كه آنان امر بمعروف و نهى از منكر را كنار گذاشتند، و از هيچ كارى در زندگى پروا نداشتند. آرى خداوند نادانان را كه از روى سبكسرى گناه مى‏كنند، و خردمندان را هم كه با نهى از منكر لگام بر دهان و زنجير به دست و پاى آنها نمى‏زنند نفرين مى‏فرمايد. شما رشته اسلام را يكباره از هم گسيختيد، و دستورهاى آن را ريز ريز نموده به دور ريختيد، و فرمانهايش را با سستى و سهل‏انگارى درآميختند. اما من كه خدا فرموده بود به نبرد با تبهكاران و پيمان-  شكنان و پريشانكاران روى زمين بپردازم دليرانه پرداختم، و دستشان را از همه جا كوتاه ساختم. پيمان شكنان را از پا در آوردم، و با آنانكه روى از حق بر تافته بودند جهاد كردم. و كسانى را كه از دين خارج شده بودند سركوب نمودم، و زمين را از وجود سركرده پستاندار و اهريمن صفت آنها كه بمحض شنيدن فرياد من قلبش تپيد و از ترس گريخت و در گودالى افتاد و جان سپرد زدودم. اينك گروهى از ستمگران و بزهكاران باقى مانده‏اند كه اگر خدا بخواهد و اجازه بدهد بار ديگر به پيكار آنها مى‏شتابم، و زمام امور را از دستشان مى‏گيرم و با برانداختن دولتشان آرزوئى را كه دارم در مى‏يابم. و هيچيك از آنان جان سالم بدر نخواهد برد مگر آنكه از چنگم بدر رود، و در گوشه و كنار اين مرز و بوم دربدر و سرگردان و پراكنده شود. من در كوچكى سر سروران عرب را بر خاك نهادم، و شاخ بزرگان ربيعه و مضر را شكسته بر باد دادم. شما از موقعيت بى مانند من نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله-  به سبب خويشاوندى نزديك، و مقام بلند و ارجمندى كه در پيشگاه او داشتم آگاهيد. كودكى خردسال بودم كه مرا در آغوش مى‏گرفت، و به سينه‏اش مى‏فشرد، و در بستر كنار خود مى‏خواباند، و تنم را با تن نازنينش نوازش مى‏داد، و بوى خوشش را به مشامم مى‏رساند و خوراك را مى‏جويد و در دهانم مى‏نهاد. نه سخن دروغ به من مى‏گفت و نه دروغ از من مى‏شنيد، و نه رفتارى بد با من مى‏كرد و نه بدى از من مى‏ديد. از روزى كه آن حضرت را از شير گرفتند خداوند بزرگترين فرشته‏اى را از ميان فرشتگانش با او دمساز گردانيد تا شب و روز به راه راستش ببرد، و نيكوترين اخلاق جهان را نشانش بدهد. من هميشه و همه جا از او پيروى مى‏كردم، هر روز از اخلاق خود چيزى به من مى‏آموخت و مخصوصا مى‏فرمود كه آن را بكار ببندم.

ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)      متن          صفحه‏ى 326     

پدر و مادرم به قربانت با مرگ تو رشته آنچه با مرگ ديگران مانند نبوّت و فرمانهاى خداوندى و خبرهاى آسمانى قطع نشد يكباره قطع گرديد، و با دست اجل اين تومار آگنده از يكتاپرستى و دانش و اخلاق و بزرگى و بشر دوستى و پرهيزكارى و راستى و درستى ناگهان در نورديد. تو كسانت را چنان به خود نزديك ساختى كه دور از همه يگانه تسلّى بخش آنان گشتى، و مهر و عطوفتت را به اندازه‏اى تعميم و گسترش دادى كه مردم را به يك چشم نگريستى و تفاوتى ميان اين و آن نهشتى. و اگر خودت ما را به شكيبائى و بردبارى نمى‏خواندى و از آه و ناله و فغان و بى‏تابى نهى نمى‏كردى هر آينه بر فراق تو اشك از سراچه ديدگان فرو مى‏ريختيم، و از سختى اين سوگ چون آتش همى سوختيم. با درد و غمت پيوسته دمساز بوديم، و بر عزا و ماتمت بيشتر بر سر مى‏زديم و زارى مى‏نموديم.

ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)      متن          صفحه‏ى 425     

و اين سبب مى‏شود كه در نظرشان بزرگ... كوچك، و كوچك... بزرگ، و نيكو... زشت و زشت... نيكو آيد، و حق با باطل بيالايد. و فرماندار هم هر چه باشد بشر است و به كارهايى كه مردم از او پنهان مى‏دارند نمى‏تواند پى ببرد، و حق هم نشانه‏هائى ندارد كه بشود با آنها راست را از دروغ شناخت. و تو، از اين دو حال خارج نيستى، يا آدمى هستى كه دست و دلت در دادن حق باز است، پس رو نشان ندادن و پنهان گشتنت از برابر حقى كه دادنش واجب است و يا كارى كه كردنش نيكو و پسنديده است چيست و يا اين كه آدمى هستى سختگير و خود رأى، در اين صورت وقتى كه مردم از تو نااميد بشوند، زود باشد كه ديگر از پيشگاهت درخواستى نكرده پى كار خود بروند. در حالى كه بيشتر نياز آنان به تو برايت مايه و دردسرى ندارد، نيازشان يا شكايت از ستمى است كه به ايشان رسيده و يا خواستار داورى در معامله‏اى كه اختلافى در آن با هم پيدا نموده‏اند مى‏باشد. و نيز فرماندار را ويژگان و اطرافيانى است كه خوى گردنكشى و دست درازى به مال مردم و بى‏انصافى در داد و ستد در آنان پرورش يافته، و تار و پودشان را در كارگاه بيدادگرى به هم بافته. ريشه تبهكاريهاى ايشان را با از بين بردن موجبات آن روشهاى نكوهيده برانداز، زنهار به هيچيك از خويشان و نزديكان و كاسه ليسان درگاهت زمينى واگذار مكن، و به كسى رونده تا براى گرفتن كشتزارى از تو به طمع نيفتد، زيرا اگر داراى كشتزارى شد ممكن است به كشتزار اين و آن زيان برساند، چنانكه جلو حق آبه ايشان را بگيرد، و پيشنهادشان را براى انجام كارهاى مشتركى كه به سود و مصلحت همه است نپذيرد. آن وقت خوشى و گوارائى اين كشتزار براى او خواهد بود، و عيب و بدناميش در دنيا و آخرت دامنگير تو خواهد شد. هميشه حق و عدالت را گر چه بر نزديك و دور سخت و گران آيد در نظر بياور، و در اين كار بردبار و شكيبا و به لطف كردگار اميدوار باش. دل را به عاقبت آن خوش كن، كه عاقبتى بس نيكو و ستوده دارد. چنانچه رعيّت به تو گمان ستمكارى بردند عذر و بهانه‏ات را به آنان بنماى، و زنگار بدگمانى را هر چه زودتر از سراچه ذهنشان بزداى. چه، اين شيوه در باره خودت رياضت، و براى رعيّت لطف است و مرحمت. ضمنا وسيله‏اى خواهد بود كه حق و عدالت را به آنان بياموزى، و چراغ راستى و درستى را در نهادشان برافروزى. اگر دشمنت به تو پيشنهاد آشتى و سازش، كه مايه خشنودى خداست داد، آن را بپذير و رد مكن، چون در آشتى و سازش آسايش سپاهيان و رهائى تو از اندوه فراوان و برخوردارى كشورت از آرامش شايان تأمين است. اما بعد از آشتى و سازش بايد از دشمن بسيار بسيار حذر كرد، زيرا ممكن است كه به قصد غافلگيرى نزديك شده باشد. بنا بر اين بهتر است كه احتياط و محكم كارى را پيشه سازى، و خوشبينى را در اين زد و بند مورد اتهام قرار بده تا بازى را مفت نبازى. و چون با دشمنت پيمانى بستى و يا با رشته تعهدى او را به خود بپيوستى بكوش تا با وفادارى پيمانت را استوار نگاهدارى، و شرط امانت را روى تعهدى كه كرده‏اى بجا آرى. در ميان فريضه‏هاى خداوندى كه همه مردم با انديشه‏هاى گوناگون و عقيده‏هاى پراكنده‏اى كه دارند در باره آن هم آواز هستند چيزى به از وفاى به عهد نيست، و بد كيشان خدا نشناس هم با اين كه در عقايد و اخلاق در درجاتى بس پائين‏تر از مسلمانان قرار گرفته‏اند پابند به عهد مى‏باشند، چون كه آنان زيان عهد شكنى را ديده‏اند، و مزه عواقبش را چشيده‏اند. پس مبادا به عهدى كه بسته‏اى وفا نكنى، و به زينهارى كه داده‏اى پشت پا بزنى، و دشمنت را فريب بدهى، و به خيال خود او را در دامى كه برايش گسترده‏اى بنهى. چه، غير از آدم بدبخت و نادان احدى ياراى آن را ندارد، پيمانى را كه به نام خدا با اين و آن مى‏بندد زير پا گذارد.

ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)      متن          صفحه‏ى 464     

38 هنگامى كه امام عليه السلام با سپاهيانش عازم شام بود در راه دهقانان انبار با او برخورد كرده از اسب پياده شدند و در برابرش زانو زدند و به ستايشش پرداختند. حضرت از اين حركت بهم برآمد و گفت: اين چه كارى بود كه كرديد گفتند: اين رسم و اخلاق ماست كه چون فرمانروايان خود را مى‏بينيم با اين شيوه به آنها احترام مى‏گذاريم. فرمود: به خدا فرمانروايان هرگز از اين كار سودى نمى‏برند، و شما بيهوده خود را در دنيا به رنج و مشقت مى‏اندازيد، و در آخرت بدبخت مى‏سازيد. و چه زيان آور است رنج و مشقتى كه عقوبت ببار آرد، و چه سودمند است آسايش و آرامشى كه ايمنى از آتش دوزخ همراه دارد.

ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)      متن          صفحه‏ى 484     

125 خوشا به حال كسى كه پيش خودش خوار گشت، و كار و بهره‏اش خوب و بر وفق مرادش گشت، و نيتش درست و قلبش پاك گشت، و اخلاق و رفتارش خوش و پسنديده گشت، و پس مانده دارائيش را به مستمندان داد و سبك گشت، و جلو زبانش را گرفت و از پر حرفى آسوده گشت، و شر خود را از سر مردم دور كرد و پيرو صلح و صفا گشت، و سنت را برنامه زندگيش قرار داد و خوشبخت گشت، و به شيوه‏هاى نو آورده نگرويد و از نيكان گشت. شريف رضى مى‏گويد: برخى از مردم اين سخن و سخن پيشتر از اين را به رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم نسبت مى‏دهند.

ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)      متن          صفحه‏ى 517     

275 اگر اين آشوبها پايان مى‏يافت، و پاهايم در كار خلافت استوار مى‏شد، هر آينه بسيارى از اخلاق و رفتار مردم را كه از آئين پاك بدور است تغيير مى‏دادم.

ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)      متن          صفحه‏ى 520     

291 در گذشته مرا برادر دينى پاك نهادى بود، كه چون دنيا را كوچك مى‏شمرد خيلى در نظرم بزرگ مى‏نمود. شكمش هيچگونه تسلّط و نفوذى بر وى نداشت، از اين رو اشتهاى چيزى را كه نمى‏يافت نمى‏كرد و اگر چيزى مى‏يافت زياد به آن اهميت نمى‏گذاشت. در زندگى هميشه به خاموشى مى‏پرداخت، ولى چنانچه سخنى بر زبان مى‏راند سخنوران را از سخن گفتن مى‏انداخت، و پيوسته تشنگى پرسش-  كنندگان را فرو مى‏نشاند و آنان را با پند و اندرز مى‏نواخت. افتاده بود و افتاده‏اش هم مى‏شمردند به موقع خود همچون شير بيشه و يا اژدهاى بيابان مى‏نمود، و تا نزد قاضى حضور نمى‏يافت، دليل و برهان را به هم نمى‏بافت. اگر كسى به او بدى مى‏كرد سپس پشيمان مى‏شد و عذر خواهى را واسطه مى‏گذاشت، او هم ديگر زبان به ملامتش نمى‏گشود و كارى به كارش نداشت، از هيچ دردى نمى‏ناليد مگر هنگامى كه شفا مى‏جست، و آنچه مى‏گفت انجام مى‏داد و چيزى را كه نمى‏توانست انجام بدهد نمى‏گفت. چون در سخن فرو مى‏ماند، از خاموشى وا نمى‏ماند. بيشتر علاقه‏مند بود كه گوش بكند، تا اين كه حرف بزند. و آنجا كه با دو موضوع رو به رو مى‏شد، هر كدام را كه به هوى و هوس نزديكتر مى‏ديد، با آن مخالفت مى‏ورزيد. پس شما هم بايد كه اين اخلاق را پيشه نمائيد، و از عهده چنين رفتارهاى پسنديده برآئيد. اگر توانائى همه آنها را نداشتيد بدانيد كه كار نيك كردن و لو اندك به نظر آيد، به از ترك كردن آن است گر چه زياد نمايد.

ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)      متن          صفحه‏ى 543     

401 چشم بد راست است، افسون و جادو راست است، به فال نيك گرفتن راست است. امّا شوم دانستن درست نيست، واگيرى اخلاق بد درست نيست. بوى خوش دلاويز است، و عسل روح انگيز است، و سوارى سرور آميز است، و نگاه كردن به سبزه شادى‏خيز است.

ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)      متن          صفحه‏ى 544     

402 جور آمدن اخلاق مردم با هم، آنها را از گزند يكديگر ايمن مى‏دارد.

ترجمه‏نهج..(محسن‏فارسى)      متن          صفحه‏ى 545     

411 پرهيز كارى سر آغاز اخلاق است.

ميراث‏درخشان             صفحه‏ى 337     

و چنين كس من هستم مگر من آن شخص نيستم كه در بين شماها بر طبق قوانين قرآن كريم رفتار كرده‏ام و اين گران‏بار را بجان پذيرفته‏ام و سبك‏تر و آسان‏تر از آن عترت پيامبر خدا (ص) را در ميان شما بجاى نهادم پرچم ايمان را در بين شما كوفتم و آنرا برافراشتم و بر حلال‏ها و حرام‏ها آگاهتان ساختم. از عدل و دادگرى خويش لباس عافيت بر شما پوشانيدم با گفتار و كردار خود فرش سعادت و درستكارى را گستردم اخلاق پسنديده خود را براى شما آشكار كردم پس رأى و تدبر را در چيزى كه كنه آن را ديده بينش قدرت شناخت آنرا ندارد بكار نبريد و رأيى صادر ننمائيد. كار وحشيگرى «معاويه» و اطرافيانش بجائى كشيد كه مردم نادان گمان كردند دنيا مسخر آنها شده است و با اين انديشه خام و نارس سود كارهاى ظاهر فريب خود را ارزانى دوستان كرد و از باده چركين خويش اطرافيان خود را مست نمود. او پنداشت تازيانه ذات حكومت او هميشه بر سر اين مردم حكومت خواهد كرد. و حال آنكه خيال خامى است و بدون شك و ترديد گمان بيهوده‏اى بيش نيست زيرا دولت بنى اميه و بهره بردن آنها در زندگانى دنيا مانند آبى است كه اندكى مى‏چشند پس هنوز نياشاميده تمام آنرا بيرون مى‏ريزند.

ميراث‏درخشان             صفحه‏ى 856     

«ذعلب يمانى» مى‏گويد، دقايقى از لحظات روز خويش را در كنار وجود نازنين امير المؤمنين على (ع) مى‏گذراندم، گروهى ديگر بسان من بر گرد وجود مقدسش حلقه زده بودند كه ناگهان بين خود ما از اخلاق مردم، نيكى و بديشان، اندام و اخلاق آنان و خلاصه رفتارشان سخن بميان آمد كه حضرت بعد از آن فرمود:...» مبدأ اختلاف و تضاد ظاهرى و باطنى انسانها بدليل سرشت و فطرت آنان بين آنها جدائى افكنده است و اين براى آن است كه آنان قطعه و تكه‏اى بودند از زمين شور و شيرين و خاك درشت و نرم پس آنان باندازه نزديك بودن زمينشان با هم نزديك هستند و بقدر اختلاف و جدائى آن زمين با هم در اوصاف فرق دارند، پس نيكو منظر كم عقل، و بلند قد كوتاه همت و نيكو كردار زشت رو دور انديش، پاك طبع زشتى پسند، سرگشته دل، پريشان عقل و سرانجام خوش بيان دلربا بسيار ديده مى‏گردد.

ميراث‏درخشان             صفحه‏ى 1341     

327 با اخلاق خوب به مردم نزديك شدن ايمن بودن از نفرت و كينه آنان است.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 1          صفحه‏ى 7     

در حقيقت صرف نظر از جنبه تفريحى و لالا گويانه افسانه‏ها، آنچه كه مطالعه در اسطوره‏ها را براى پژوهندگان تاريخ رشد فكر فلسفى، براى تجلّى جويان وجدان عام بشرى، براى مردم شناسان، براى جامعه شناسان، براى كار-  شناسان مقايسه‏اى اديان، براى آرمان شناسان و ديگر انديشمندان علوم انسانى و ادبيات عاميانه، اجتناب ناپذير مى‏سازد، انعكاس وجود همين ديرين‏ترين ذخاير فكرى و ناآگاه اقوام مختلف در اسطوره‏ها است.» امّا وضع تمدن‏ها و جوامعى كه اديان الهى و فلسفه‏ها و اخلاق و مسائل اجتماعى بطور رسمى در آنها جريان داشته است، بقدرى روشن است كه براى ما جاى ترديد نمى‏گذارد در اين كه موادّ فراوانى بعنوان آرمان‏هاى تكاملى همواره مطرح بوده و موجب بروز رسالت‏ها در اشكال مختلف گشته است. امروزه كه اواخر دهه هشتم قرن بيستم است، به نسبت پيشرفت‏هاى متنوع در مسائل علوم انسانى و تكنيك و طبيعت شناسى و جهان بينى، با رسالت‏هاى متنوعى از قبيل: رسالت در حقوق جهانى بشر، رسالت در بيان هدف زندگى، رسالت براى آزادى، رسالت هنرى، رسالت فلسفى... روبرو هستيم.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 1          صفحه‏ى 14     

97-  آگاهى به نادانى 98-  بهره بردارى از علامات و رموز با علم به اين كه علامت و رمز يك شكل قرار دادى براى محتواى آن است 99-  داشتن حقّ به عهده ديگران 100-  داشتن حق ديگران به عهده خويشتن 101-  خواب 102-  غوطه‏ور شدن در رؤياها در حال بيدارى 103-  بيخيالى تعمدى و بيخيالى غير عمدى 104-  حسّاسيّت بمعناى آلرژى 105-  قهر كردن 106-  آشتى نمودن 107-  توقع و چشمداشت 108-  احساس همزبانى 109-  هم نژادى 110-  هم وطنى 111-  سعادت 112-  نكبت و بدبختى 113-  احساس شكست 114-  احساس پيروزى 115-  اخلاص و صميميت 116-  رياكارى 117-  فريب دادن 118-  فريب خوردن 119-  حيله-  گرى و مكر پردازى 120-  دغل بازى 121-  دو روئى 122-  احساس خوب و بد 123-  احساس خير و شر 124-  زيبايى و زشتى 125-  احساس عظمت و پستى 126-  مطالبه دستمزد و پاداش در مقابل كار 127-  معامله گرى عموما 128-  جبران نمودن بعضى از اختلالات مغزى با بعضى از ديگر اجزاء مغز 129-  رشد بعضى از فعاليت‏هاى روانى در موقع اختلال بعضى از فعاليت‏هاى ديگر 130-  تفكيك سازنده از تخريب كننده موجوديت آدمى 131-  تفكيك غرض شخصى و نتايج قانونى 132-  خشم و پرخاش 133-  سخن 134-  شرمندگى 135-  پشيمانى 136-  تجريد عدد 137-  تجريد كلى از جزئيات 138-  درك بى‏نهايت 139-  احساس خوشى از صداى زيبا 140-  احساس ناخوشى از صداى زشت 141-  اكتشاف و اختراع 142-  حدس 143-  تطبيق كليات به موارد خصوصى 144-  خنده [انواع خنده فراوان است ما حد اقل آن را ده (10) فرض مى‏كنيم‏] 145-  گريه [انواع گريه را هم ده (10) فرض مى‏كنيم‏] 146-  شتابزدگى 147-  صبر و شكيبايى 148-  لجاجت 149-  احساس حق و باطل 150-  تفكيك حقيقت و واقعيت و شيئى براى من و شيئى براى خود 151-  درك عدالت و ظلم 152-  انصاف و مروت 153-  علاقه به دانستن سرگذشت 154-  علاقه به دانستن سرنوشت آينده 155-  تأسف به گذشت ساليان عمر 156-  آمادگى براى يك آينده آرمان 157-  گمان و احتمال و يقين [انواع اين سه پديده فراوان است، ما آنها را بيست (20) فرض مى‏كنيم‏] 158-  شادى [انواع آن را پنجاه (50) فرض مى‏كنيم‏] 159-  اندوه [انواع آن را نيز پنجاه (50) فرض مى‏كنيم‏] 160-  احساس زندگى و مرگ 161-  بهت و تحيّر در مقابل پديده مرگ 162-  تفكيك پنهان و آشكار 163-  صورت و معنى. قالب و محتوا 164-  علت و معلول 165-  تعاقب حوادث 166-  پيش و پس 167-  دور و نزديك 168-  احترام 169-  توهين [انواع چهار شماره اخير را پنجاه (50) فرض مى‏كنيم‏] 170-  محدود كردن خواسته‏ها و فعاليت‏ها به سود ديگران 171-  فداكارى تا حد معدوم شدن 172-  احساس شايستگى و ناشايستگى خويشتن 173-  احساس شايستگى و ناشايستگى ديگران 174-  تقليد 175-  اظهار نظر صاحبنظرانه 176-  درك هستى و نيستى 177-  آمادگى براى پذيرش نظم 178-  تكيه بر اصل و قانون 179-  گريز از اصل و قانون بجهت احساس سنگينى آن 180-  تخدير و سستى براى گريز از هشيارى 181-  مطلق-  گرايى 182-  معتقدات و ايده‏ئولوژى‏ها 183-  احساس تكليف 184-  وحدت جويى 185-  راست و دروغ 186-  شوخى و طنز 187-  جلب شگفتى ديگران 188-  صحنه سازى 189-  تعجب 190-  شهرت طلبى 191-  محبوبيت طلبى 192-  علم 193-  حكمت 194-  ذوق و درك ظريف 195-  قدرت طلبى 196-  عصيانگرى و طغيانگرى 197-  احساس مالكيت چه خصوصى و چه عمومى 198-  كنجكاوى 199-  آزمايش اراده 200-  تسليم منفى 201-  تسليم مثبت كه فعاليت بيكران در دنبال دارد 202-  نوبينى و نوگرايى 203-  علاقه به تشخيص موقعيت 204-  آرايش 205-  دو قطب ذهنى و عينى 206-  كوشش براى تطابق دو قطب ذهنى و عينى 207-  نخوت و كبر 208-  تواضع و فروتنى 209-  تجربه اندوزى 210-  اعتياد. [انواع عادت زياد است و ما آن را شش (6) نوع فرض مى‏كنيم‏] 211-  تجزيه و تشريح همه اجزاء درونى و برونى انسان در حدّ اعلاى دقت، نمى‏تواند نشان بدهد كه اين انسان، داراى منش هنرى است، يا قضايى، روحانى است يا سياسى، خوش اخلاق است يا بد اخلاق ، پاك‏ترين فرد است يا پليدترين انسانها، رياضى‏دان است يا شاعر در صورتى كه با تشريح دقيق همه اجزاء ماشين و محصول آن مى‏توان همه واقعيات و شئون ماشين را فهميد 212-  هر گونه ماشينى كه تصور شود، داراى مجموعه‏اى سيستماتيك است كه كارهاى معينى را انجام مى‏دهد و براى هر كار معينى كه ماشين در سيستم مجموعى خود، انجام مى‏دهد، كليد و عامل مشخصى وجود دارد، در صورتى كه با نظر به فعّاليت‏هاى متنوع روان آدمى و وجود اراده و اختيار و قابليّت انعطاف او در مقابل عوامل، هيچ عاملى را بطور انحصار و قطعى و براى هميشه نمى‏توان براى كار و فعاليت مخصوص در انسان منظور نمود. مثلا عاملى كه امروز شما را به خنده وادار ميكند، با كمترين تلقين، بدون اين كه در اجزاى درونى و برونى طبيعى شما دگرگونى بوجود بيايد، عامل گريه مى‏گردد، كليدى كه امروز شما را به انديشيدن وادار ميكند، با كمترين انعطاف يا تصور درونى عامل بيخيالى مى‏گردد 213-  وقوع يك جنايت در مقابل انسان، درون او را مى‏شوراند، ولى در مقابل ماشين اگر روزى صد هزار انسان كشته شود، تأثرى در آن ايجاد نمى‏شود.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 1          صفحه‏ى 55     

دو شرط اساسى اين رسالت بقرار زير است: 1-  طهارت و صفاى كامل درونى و تخلّق به عاليترين اخلاق انسانى-  الهى.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 1          صفحه‏ى 159     

اين اصل در جوامع باصطلاح متمدن امروزى بخوبى مشاهده مى‏شود كه از نظر مسائل اجتماعى و تنظيم آنها، پيشرفت بسيار چشمگيرى نصيبشان گشته است و به اصطلاح بعد زندگى اجتماعى افراد بخوبى بثمر رسيده است، ولى به اعتراف انديشمندان همان جوامع، نه تنها افراد از نظر زندگانى اخلاقى و عقلانى پيشرفتى ندارند، بلكه غبار تيره‏اى از احساس پوچى فضاى روحى افراد بى‏شمارى را فرا گرفته است. در اينجا به جمله‏اى از ربرت هوگوت جاكسون دادستان ديوان كشور ممالك متحده آمريكا اشاره مى‏كنيم كه مى‏تواند مطلب ما را تاييد نمايد. او مى‏گويد. «در حقيقت يك شخص آمريكايى در همان حال كه ممكن است يك فرد مطيع قانون باشد، ممكن است يك فرد پست و فاسدى هم از حيث اخلاق باشد».

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 1          صفحه‏ى 170     

كدامين نمود روانى و رفتار عينى مى‏تواند حقيقت آن شخصيت را بنماياند كه دارنده وضع روانى تفاعل يافته از سه پديده مزبور بوده باشد اگر به اين تركيب يافته تفاعلى، روحيه سلحشورى و معرفت در حدّ اعلا و اخلاق در همه چهره‏هاى اصيل و قدرت بيان و دريافت مطلق در درون هم اضافه شود، شناسائى چنين شخصيتى تسليم فلسفه و علوم روانى معمولى نمى‏گردد، تا بتوان او را با اصول و قوانين روانى و فلسفى مورد شناسايى قرار داد. بهمين جهت است كه راه شناسايى ما در باره اين شخصيت والا، منحصر در اينست كه هر يك يا چند امتياز و عظمت روحى او را، در انديشه كسانى مطالعه كنيم كه خود باضافه درك آن امتياز و عظمت، طعم آن را هم تا حدودى چشيده باشند. اين يك شناخت تحليلى است كه اگر هم از صدها عظماى انسان شناسى هر يك از عناصر شخصيت على (ع) را درك كنيم، باز حالات تفاعل يافته آن عناصر را درك نخواهيم كرد.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 1          صفحه‏ى 205     

-  يكى ديگر از مختصات رشد شخصيت اينست كه هر اندازه اين رشد به تكامل بيشترى برسد، شايستگى‏هاى آرايشى خود به بايستگى‏هاى ضرورى روح مبدل مى‏گردد. بتوضيح اين كه اگر عدالت ورزى در حالات معمولى پيش از رشد را پديده شايسته‏اى تلقى مى‏كرد و خود آرايى و مباهات و فخر و تكبر را از آن نتيجه مى‏گرفت، پس از ورود به مجراى رشد، همان عدالت ورزى ضرورت بايسته روح او تلقّى مى‏شود. چنانكه استمرار زندگى طبيعى انسان و همه جانداران، احتياج به تنفس و غذا و توليد مثل دارد، و حيات با عمل بآن پديده‏ها، هيچ گونه مزيّتى بر وضع ضرورى طبيعت خود نمى‏بيند تا آن را امتيازى بداند كه خود را با آن بيارايد، همچنان رشد شخصيت آدمى در مسير خود، از لذايذ شخصى و هوس‏ها [در مقابل خود را جزئى از اجتماع ديدن‏] چشم مى‏پوشد و اين چشم پوشيدن مانند گريز از مواد سمّى است كه خوردنش حيات را بخطر مرگ مى‏اندازد. نيز مبانى اصيل اخلاق و عدالت و سازندگى مثبت غذاى ضرورى رشد شخصيت است. وقتى كه آدمى در اين مسير مى‏افتد، امور مزبوره را ضرورت مسير مزبوره مى‏داند.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 1          صفحه‏ى 273     

(در راه شام [كه بجنگ صفين مى‏رفت‏] روستايان انبار در برابرش به-  پايكوبى و جوش و خروش دسته جمعى پرداختند. امير المؤمنين فرمود: اين چه كارى است كه كرديد گفتند: اين يك اخلاق رسمى است كه اميران خود را با اين رفتار تعظيم مى‏كنيم. فرمود: سوگند بخدا، امراى شما از اين گونه كارها سودى نمى‏برند و شما در اين دنيا خود را به مشقت مى‏اندازيد و در آخرتتان هم دچار شقاوت مى‏گرديد چه خسارتى بدتر از مشقتى است كه عذاب الهى را در دنبال دارد و چه سودى بالاتر از آن آسودگى كه امان از آتش در پى آن است).

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 2          صفحه‏ى 61     

چطور امكان دارد خداوند ازلى و ابدى و سرمدى و بى‏نهايت مطلق، در وجود يك انسان بسيار بسيار كوچك در مقابل جهان هستى حلول كند و محدود گردد به همين جهت است كه ادعاى حلول از هر كسى صادر شود، اگر او آگاهى و درك به گفته خود داشته و لوازم ادّعاى خود را هم بداند، راه خداشناسى و توحيد را گم كرده است. و اگر منظورش اينست كه به جهت تصفيه و تزكيه و تخلق به اخلاق الهى، بصيرتى نصيب او گشته است كه جلوه خدا را در روح خود درمى‏يابد، اين مطلب صحيح و بسيار عالى است.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 2          صفحه‏ى 188     

وفا به تعهّد فطرى در باره عبوديت و رشد انسانى در مبانى اخلاق و تكامل نهايى.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 2          صفحه‏ى 197     

برهمن‏ها داد مى‏زنند، مصلحان مصر باستانى اخلاق و حقوق را مخلوط مى‏كنند. اوپانيشادنويس‏ها فرياد مى‏كشند. خيرانديشان آفريقاى باستانى در افسانه‏ها تعليم و تربيت براه انداخته‏اند.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 2          صفحه‏ى 246     

بنظر مى‏رسد اين اشتياق بهيچ وجه و با هيچگونه اشتغالات ذهنى در همه افراد يك جامعه خاموش نخواهد گشت، زيرا حدّاقل، افرادى در هر جامعه پيدا ميشوند كه بگويند: بسيار خوب، همه چيز درست است و زندگى معمولى ما هيچ اشكال و نقص فنّى ندارد، سپس چه بالاخره من مى‏خواهم بدانم فلسفه و هدف اين زندگى چيست. با احتمال و يا اعتقاد بوجود حيات عالى‏تر در همين زندگانى (اگر چه اين حيات عالى‏تر با اصطلاح اخلاق تعبير شود)، راهى براى رفتار در آن حيات مطرح مى‏گردد كه در صورت حركت در آن راه، اطاعت (هدايت) و در صورت انحراف از آن، تخلف (گمراهى) انتزاع خواهد گشت.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 2          صفحه‏ى 247     

-  ممكن است با نوعى تعميم در مفهوم اخلاق ، بتوانيم مكتب انسانى «اومانيسم» را در اين قسم از مكتب‏ها مورد بررسى قرار بدهيم. مفهوم مشترك اين مكتب‏ها چنين است كه ما مقدارى از اصول و قوانين انسانى داريم كه پيروى و عمل به آنها مى‏تواند هر گونه احساسات انسانى ما را در فوق مقررات زندگى معمولى تأمين و اشباع نمايد. اوگوست كنت فرانسوى اين نظريه را پس از ابتلاء به عشقى كه در او تأثير روحى ايجاد كرد، تقويت نموده رواج مى‏داد. ولى تصور اين كه مبتكر اومانيسم اين متفكر بوده است، از بى‏اطلاعى به سرگذشت همه جانبه بشر ناشى مى‏گردد، زيرا با تتبع كافى در تراوش فكر بشرى، براى اصلاح همه جانبه زندگى خود، به اضافه ايده‏آل‏ها و تفكرات مذهبى، (كه اكثريت اذهان جوامع متوجه آن بوده است) نظريه مزبور را هم مى‏بينيم كه گاهى هم بنام اخلاق وارد ميدان مى‏شود. تنها بعنوان مثال: گفتار حسين بن على (ع) را در حادثه خونين نينوا متذكر مى‏شويم كه خطاب به تبهكاران و اراذل روزگار كه در برابرش صف كشيده بودند، مى‏گويد: اگر دين نداريد و از مسئوليت در فراسوى اين زندگى بيم و هراسى نمى‏ورزيد، حدّاقل در زندگى دنيوى خود پاى‏بند اصول آزادى انسانى باشيد.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 2          صفحه‏ى 267     

اگر شكمى گرسنه و تنى برهنه باشد، بينوا و بيچاره است، و امّا اگر شكم سير و بدن پوشيده باشد، زندگى ايده‏آل بوجود آمده است خواه اخلاق صحيحى وجود داشته باشد و خواه زندگى در لجن پليدى‏ها غوطه‏ور گردد، يا نه. همچنين است حكم در باره فرهنگ و نظام حقوقى و حيات دينى و شئون اجتماعى. يعنى معمولا گمان مى‏كنند اگر نان و لباس و مسكن آدمى براه افتاد، او به ايده‏آل حيات دست يافته و از بينوايى و بيچارگى و بدبختى نجات يافته است، خواه فرهنگ و حقوق و حيات دينى و شئون اجتماعى او سالم باشد و خواه بيمار درك نابجا بودن اين تفسير و زيانهاى جبران‏ناپذيرى كه ببار آورده است، نيازى به استدلال‏هاى طولانى و فلسفه‏گويى‏هاى حرفه‏اى ندارد، بلكه كافى است كه سرى به بيمارستان‏هاى روانى فراوان جوامع امروزى بزنيد و بيخوابى‏هاى دردآگين بيماران را تماشا كنيد.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 2          صفحه‏ى 312     

بعنوان مثال معارفى كه آن حضرت در حكمت الهى و اخلاق و مسائل اجتماعى و سياسى در نهج البلاغه آورده است، بهترين دليل براى اثبات حركت امير المؤمنين در صراط مستقيم الهى بوده است.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 2          صفحه‏ى 329     

از اين نكته غفلت ننمائيم كه منظور ما آن نيست كه يك يك افراد راضى و شركت‏كنندگان در انتخاب امير المؤمنين عليه السلام فلسفه‏ها خوانده و همه علوم انسانى را آموخته و همه عقايد و احكام و اخلاق و فلسفه اسلامى را با وضوح كامل پذيرفته دست به انتخاب على (ع) زده‏اند. بلكه مقصود ما اينست كه پيشتازان جوامع اسلامى آن زمان كه از آگاهى‏هاى وسيع و عميق در باره قانون و رهبر و زمامدار و اجتماع مخصوصا از ديدگاه اسلامى برخوردار بودند، با تمام قواى عقلانى و سطوح وجدانى به انتخاب على (ع) هجوم آورده‏اند.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 2          صفحه‏ى 330     

6-  عدالت و اخلاق نرم.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 3          صفحه‏ى 30     

اگر ما بهمين قناعت مى‏كرديم كه عدالت و عدالتخواهى را از بايستگيهاى رسمى خود بركنار نموده، كارى با آن نداشتيم باز اميد اين كه در مواقع احساس بدبختيهاى ناشى از عدم مراعات آن، ممكن است به سراغش برويم، وجود داشت، ولى بدبختانه، انسان فروشان انسان نما با جملاتى مانند: «مسائل اخلاقى را به شئون حيات عينى دخالت ندهيد» آتش به ريشه اين بعد سازنده مى‏زنند، و نمى‏گذارند انسان‏ها با انگيزه‏هاى اصيل روحى و فطرت پاك و معتدل آن بعد را بارور بسازند. بنظر ما هيچ خسارتى براى عالم انسانى زيانبارتر از اين بازيگرى بازيگران صحنه سودجويى و خودخواهى نبوده است كه مفهوم اخلاق را چنان رنگ پريده و پست نموده‏اند كه آن را تا سر حدّ اندرزگويى مبتذل پيرزنان دست از حيات شسته، پايين آورده‏اند. اميد است كه مطالعه كنندگان محترم قضاياى زير را با روابط منطقى علمى آنها مورد دقت قرار بدهند: 1-  هر واقعيتى در جهان هستى مشمول قانون است.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 3          صفحه‏ى 37     

يعنى فاصله‏اى ميان آن جانوران و حقيقتى كه براى آنان مطرح است، جز جوشش آن غريزه و امكان ارتباط با موضوع اشباع كننده چيز ديگرى نيست. در صورتى كه با رشد استعدادها و افزايش گسترش آنها، حقيقت ظريف‏تر و گاهى مخفى‏تر و داراى ابعاد متنوع مى‏گردد. بعنوان مثال: شخص ساده لوح و ابتدايى در گذرگاه خود جنايتى را مشاهده مى‏كند و مى‏بيند كه يك فرد با سلاح كشنده فرد ديگرى را از پاى در آورد و او را در خاك و خون غلطانيد. مفاهيمى كه بعنوان حقيقت ذهن شخص مفروض را اشغال خواهد كرد، از اين حدود تجاوز نمى‏كند كه آنكه لباس آبى پوشيده بود، آن ديگرى را كه لباس قهوه‏اى به تن داشت كشت. او قاتل است و اين مقتول و بايستى قاتل را با دست خودم بكشم در صورتى كه همين پديده وقتى براى يك قاضى آگاه و با وجدان مطرح مى‏شود براى تشخيص حقيقت علل روانى و حقوقى و اقتصادى و اخلاق تا بويى آن، صدها ساعت به تحقيق و بررسى مى‏پردازد و گاهى هم بدون اين كه حكم خود را بتواند با نظر بهمه عوامل و شرايط صادر نمايد، با جمله «بنظر من چنين مى‏رسد»، كار خود را پايان مى‏دهد.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 3          صفحه‏ى 47     

پديده‏ها و فعاليت‏هايى كه از حيات بروز مى‏نمايند، بر دو قسم عمده تقسيم مى‏گردند: قسم يكم-  امورى هستند كه بطور مستقيم از حيات بروز مى‏كنند و ما آنها را مختصات مستقيم حيات مى‏ناميم، مانند حركت، احساس، كوشش براى ادامه حيات، جلب شدن به آنچه كه ملايم طبيعت حيات است و گريز از آنچه كه آسيب به حيات مى‏زند، توليد مثل، خواستن.... قسم دوم-  امورى هستند كه پس از به وجود آمدن خود مطلوب (خود ايده‏آل) از حيات بروز مى‏نمايند. مانند: انتخاب روش معين در زندگى، اشتغال به كارهاى فكرى مشخص، پذيرش اخلاق و قوانين اجتماعى معين و غير ذلك.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 3          صفحه‏ى 70     

در آن هنگام كه رسول خدا از دنيا رفت، عباس و ابو سفيان امير المؤمنين (ع) را مخاطب قرار دادند كه با او بيعت كنند (اين گفتگو پس از تمام شدن بيعت با ابو بكر در سقيفه بوده است) و در اين خطبه از آشوبگرى نهى ميكند و در باره اخلاق و علم خود توضيحى مى‏دهد.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 3          صفحه‏ى 76     

از طرف ديگر عامل مذهب و اخلاق كه اساسى‏ترين نيرو براى تعديل خود خواهى محسوب مى‏شود، در جلوگيرى از فتنه و آشوب اساسى‏ترين نقش را مى‏تواند بعهده داشته باشند.

ترجمه‏وتفسير(جعفرى)      ج 3          صفحه‏ى 169     

مطلبى كه بايستى در اين مبحث مورد دقت قرار بگيرد اينست كه تأثيرات محيط طبيعى اگر چه اصول بنيادين طبيعت انسان را مانند انديشه و اراده دگرگون نمى‏سازد، ولى آداب و رسوم و قوانينى را به وجود مى‏آورد كه مى‏توانند شئون حيات مردم را رنگ آميزى و توجيه نمايند. با نظر به اين قاعده است كه مى‏گوييم: امير المؤمنين عليه السلام مردم بصره را محكوم مطلق ننموده‏اند، بلكه نمود طبيعى ارتباط آنان را با چنان محيط طبيعى بيان فرموده‏اند. و از نظر علمى محكوميت اهل بصره كه ناشى از وضع محيطشان بوده است، مى‏تواند موقت بوده باشد، باين معنى كه با كوشش و تكاپو مى‏توانستند تا حدودى اثر آن محيط را خنثى نمايند و در اخلاق و روحيات و رفتارشان دگرگونى ايجاد كنند. اين امكان دگرگونى در جمله‏اى كه پس از اين تفسير مى‏شود، گوشزد شده است. مردان بزرگى از سرزمين بصره مانند حسن بن هيثم بصرى برخاسته‏اند و روشنگر علم و معرفت بشرى گشته‏اند.

 

اخلاق در نهج البلاغه از کتاب ترجمه‏غررمحلاتى

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 77     

بر شما باد به داشتن اين اخلاق نيكو، و در داشتن آنها بر يكديگر سبقت گيريد.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 80     

417 29-  سبب تزكية الاخلاق حسن الادب. 4 121 وسيله تزكيه و پاكسازى اخلاق ، ادب نيكو است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 145     

788 35-  تجنّبوا البخل و النّفاق فهما من أذمّ الأخلاق. 3 303 از بخل و نفاق (دو رويى) بپرهيزيد كه آن دو مذموم‏ترين (و نكوهيده‏ترين) اخلاق است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 189     

1190 1-  اذا قلّ اهل الفضل هلك اهل التّجمّل. 3 192 هنگامى كه اهل فضل و دانش كم شوند تجمّل پرستان نابود گردند. 1191 2-  التّجمّل من اخلاق المؤمنين.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 189     

1 307 تجمّل و آراستگى از اخلاق مؤمنان است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 231     

1 310 آز و حرص زياد، از زشتيهاى اخلاق است. 1565 26-  الحرص و الشّره يكسبان الشّقاء و الذّلّة. 1 361 حرص و آز زياد، بدبختى و خوارى آورند.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 238     

1637 2-  الانقباض عن المحارم من شيم العقلاء و سجيّة الأكارم. 2 108 خود دارى از محرّمات الهى از اخلاق خردمندان و خوى مردمان گرامى است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 239     

1642 7-  إذا رغبت فى المكارم فاجتنب المحارم. 3 138 هر گاه به مكارم اخلاق (و صفات نيكوى انسانى) مايل گشتى (و خواستى آنها را تحصيل كنى) از محرمات الهى اجتناب و دورى كنى.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 240     

1652 17-  من احسن المكارم تجنّب المحارم. 6 34 از بهترين مكارم اخلاق اجتناب از محرمات الهى است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 291     

2110 7-  انّ افضل اخلاق الرّجال الحلم.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 291     

2 488 به راستى كه بهترين اخلاق مردان، حلم و بردبارى است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 305     

و عنوان الفضل. 2 10 تحمل اخلاق و يا زندگى ديگران، نشانه عقل و سر آغاز فضيلت و برترى است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 308     

2267 4-  عجبت لرجل يأتيه اخوه المسلم في حاجة فيمتنع عن قضائها و لا يرى نفسه للخير اهلا، فهب أنّه لا ثواب يرجى و لا عقاب يتّقى، ا فتزهدون فى مكارم الاخلاق 4 344 در شگفتم از مردى كه برادر مسلمانش براى حاجتى نزد او آيد، و او از بر آوردن حاجتش خود دارى كند، و خود را شايسته كار خير نبيند، گيرم كه نه ثوابى است كه اميد داشته باشد و نه عقابى كه از آن پرهيز شود، آيا شما در مكارم اخلاق نيز بى‏رغبت هستيد 2268 5-  فوت الحاجة خير من طلبها من غير أهلها. 4 429 از دست رفتن حاجت بهتر از خواستن آن از نا اهل است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 316     

2338 1-  انّ بذل التّحيّة من محاسن الاخلاق. 2 492 به راستى كه بذل تحيّت (سلام كردن و يا هر احسان و بخششى) از زيباييهاى اخلاق است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 316     

2339 2-  بذل التّحيّة من حسن الاخلاق و السّجيّة. 3 266 بذل تحيّت از زيبايى اخلاق و خوى انسانى است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 332     

2491 2-  أطهر النّاس اعراقا أحسنهم أخلاقا. 2 405 پاكزادترين مردم نيكوترين آنها در اخلاق است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 333     

2496 7-  تعصّبوا لخلال الحمد، من الحفظ للجار، و الوفاء بالذّمام و الطّاعة للبرّ، و المعصية للكبر، و تحلّوا بمكارم الخلال. 3 311 خود را دلبسته و مقيّد كنيد به خصلتهاى پسنديده: از نگهداشتن حرمت همسايه، و وفا كردن به عهد و پيمان، و فرمانبردارى از كار نيك، و نافرمانى از تكبّر و سر بزرگى كردن، و آراسته شويد به اخلاق نيكو.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 333     

2497 8-  ستّة تختبر بها أخلاق الرّجال: الرّضا و الغضب و الامن و الرّهب و المنع و الرّغب. 4 146 شش چيز است كه اخلاق مردان در آن آزمايش شود: خوشنودى، خشم، امنيت، ترس، منع (يعنى جلوگيرى) و رغبت (يعنى ميل). 2498 9-  من لم تحسن خلائقه لم تحمد طرائقه. 5 462 كسى كه اخلاقش نيكو نباشد راههاى زندگى و روشهاى او پسنديده نيست.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 335     

2522 23-  حسن الاخلاق برهان كرم الاعراق. 3 392 اخلاق نيكو نشانه بزرگوارى ريشه‏ها و اصل و نسب انسانى است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 335     

2523 24-  بحسن الاخلاق يطيب العيش. 3 218 به واسطه حسن اخلاق است كه زندگى نيكو گردد.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 336     

2527 28-  احسن شي‏ء الخلق. 2 371 بهترين چيزها اخلاق نيكو است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 336     

2528 29-  أكرم الحسب الخلق. 2 374 گرامى‏ترين حسب‏ها اخلاق خوب است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 337     

5 463 كسى كه تنگ باشد ناحيه (و اخلاق ) او، اندك باشد راحتى و آسايش او. 2538 6-  من ساء خلقه أعوزه الصّديق و الرّفيق. 5 462 كسى كه بد خلق باشد دوست و رفيقش ناباب گردد.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 338     

2552 20-  السّىّ‏ء الخلق كثير الطّيش منغّص العيش. 2 11 آدم بد اخلاق سبكسرى بسيار كند و زندگى ناگوارى دارد.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 510     

3944 12-  السّخاء يكسب المحبّة و يزين الاخلاق. 2 10 سخاوت، دوستى و محبت به بار آرد و اخلاق را زيور بخشد.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 528     

6 127 نزديك شدن با سفيهان اخلاق را فاسد كند.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 625     

4961 30-  خالطوا النّاس بما يعرفون و دعوهم ممّا ينكرون و لا تحمّلوهم على انفسكم و علينا فانّ امرنا صعب مستصعب. 3 443 آميزش كنيد با مردم به همان چيزى كه شناخت دارند، و واگذاريد آنها را از آنچه شناخت ندارند، و آنها را بر خويشتن و بر ما تحميل نكنيد كه به راستى كار ما سخت و دشوار است. 4962 31-  خالطوا النّاس باخلاقهم و زائلوهم فى الاعمال. 3 451 با مردم در ظاهر به همان اخلاق خودشان آميزش كنيد، ولى در عمل از آنها جدا شويد.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 1          صفحه‏ى 628     

4980 49-  قارب النّاس فى اخلاقهم تأمن غوائلهم. 4 513 نزديك شو در ظاهر با مردم در اخلاق و رفتارشان تا از مصيبتهاى ايشان در امان باشى. 4981 50-  كفى بالصّحبة اختبارا. 4 575 مصاحبت براى آزمايش كافى است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 61     

5867 149-  شرّ اخلاق النّفوس الجور. 4 178 بدترين اخلاق مردم ستمكارى است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 105     

6274 12-  ما صان الاعراض كالاعراض عن الدّنايا و سوء الاغراض. 6 112 آبروها را چيزى نگه ندارد مانند دورى كردن از پستيها (اخلاق و اعمال پست) و انديشه‏هاى بد و دشمنيها.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 131     

6527 14-  المبادرة الى العفو من اخلاق الكرام. 2 4 پيشى جستن به گذشت از خلق و خوى مردمان كريم و بزرگوار است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 149     

6704 110-  حسب الرّجل عقله، و مروءته خلقه. 3 401 حسب مرد (كه بدان بايد افتخار ورزد) عقل او است، و مردانگى او اخلاق او است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 152     

6732 138-  عنوان فضيلة المرء عقله و حسن خلقه. 4 366 سرلوحه برترى و فضيلت آدمى عقل و اخلاق نيكوى او است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 167     

6893 77-  العلماء اطهر النّاس اخلاقا و اقلّهم فى المطامع اعراقا. 2 140 دانشمندان پاك‏ترين مردمند از نظر اخلاق ، و كمترين مردمند از نظر ريشه در طمعها.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 228      

1 301 شخص معيوب و كسى كه نقصى در اخلاق او است، عيبش از او پوشيده است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 229     

3 161 هرگاه در ديگران اخلاق نكوهيده‏اى را ديدى از دچار شدن به امثال آن در خود پرهيز كن. 7400 13-  تأمّل العيب عيب. 3 282 درنگ كردن و تأمّل در عيب ديگران عيب است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 241     

7500 4-  الغشّ من اخلاق اللّئام. 1 343 غشّ از اخلاق لئيمان و انسانهاى پست است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 253     

7609 19-  معاجلة الذّنوب بالغفران من اخلاق الكرام. 6 149 شتاب كردن در بخشيدن خطاها و گناهان از اخلاق كريمان است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 256     

7646 2-  اشرف اخلاق الكريم تغافله عمّا يعلم. 2 450 شريف‏ترين خلقهاى كريم و بزرگوار تغافل او است از آنچه مى‏داند.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 286     

7903 5-  العسر يفسد الاخلاق. 1 202 سختى و فشار زندگى اخلاق را فاسد كند.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 367     

8674 8-  الكذب شين الاخلاق. 1 239 دروغ، موجب زشتى و عيب اخلاق انسانى است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 368     

8680 14-  الكذب و الخيانة ليسا من اخلاق الكرام. 1 389 دروغ و خيانت از خلق و خوى مردمان گرامى و بزرگوار نيست.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 371     

8708 42-  ليس الكذب من خلائق الاسلام. 5 74 دروغ از اخلاق اسلام نيست.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 372     

8729 1-  أحسن الاخلاق ما حملك على المكارم. 2 462 بهترين اخلاق آن است كه تو را به كارهاى نيك وادارد.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 382     

8809 81-  من شرف الاعراق كرم الاخلاق. 6 17 بزرگوارى اخلاق از شرافت و بلندى ريشه و نژاد ناشى مى‏شود.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 383     

8826 1-  المكارم بالمكاره. 1 21 مكارم و اخلاق پسنديده و نيكو با سختيها (و تحمّل ناخوشيها) به دست آيد.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 392     

8906 1-  التّكلّف من اخلاق المنافقين.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 400     

6 451 راهنمايى و شناخته شود آدم پست و لئيم به بدى رفتار، و زشتى اخلاق ، و نكوهيدگى بخل (و بخيل بودن). 8980 54-  اعظم اللّؤم حمد المذموم.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 469     

9593 3-  النّصيحة من اخلاق الكرام.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 514     

9964 3-  النّفاق شين الاخلاق. 1 191 دو رويى زشتى و عيب اخلاق است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 526     

6 245 رسيدن انسان به هر آنچه مى‏جويد از خوشى زندگى، و امن بودن راه، و روزى فراخ، به نيكويى نيّت و اخلاق گسترده و نيكوى او است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 532     

10111 14-  الورع من نزهت نفسه و شرفت خلاله. 2 32 شخص پارسا كسى است كه نفس او پاكيزه باشد و اخلاق و خصلتهاى او شريف باشد.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 533     

10124 27-  انّ ازين الاخلاق الورع و العفاف. 2 489 به راستى كه آراسته‏ترين اخلاق ، ورع و پاكدامنى است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 538     

10183 2-  انّ من مكارم الاخلاق ان تصل من قطعك و تعطى من حرمك و تعفو عمّن ظلمك. 2 542 به راستى از مكارم اخلاق است كه پيوند كنى با كسى كه از تو بريده، و عطا و بخشش كنى به كسى كه تو را محروم ساخته، و عفو و گذشت كنى از كسى كه به تو ستم كرده است.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 545      

10251 12-  ما بات لرجل عندى موعد قطّ فبات يتململ على فراشه ليغدو بالظّفر بحاجته، اشدّ من تململى على فراشى، حرصا على الخروج اليه من دين عدته و خوفا من عائق يوجب الخلف، فانّ خلف الوعد ليس من اخلاق الكرام. 6 108 شب آن مردى كه از طرف من وعده‏اى به او داده شده، و شب خود را با اضطراب و نگرانى براى رسيدن به حاجت خود به سر مى‏برد، سخت‏تر نيست از اضطراب و نگرانى من به خاطر حرصى كه بر انجام آن وعده دارم، و ترس از اين كه مانعى سر راهم آيد كه موجب خلف وعده‏ام گردد، كه به راستى خلف وعده از اخلاق كريمان و بزرگواران نيست.

ترجمه‏غررمحلاتى      ج 2          صفحه‏ى 557     

10380 6-  التّقوى رئيس الاخلاق. 1 194 تقوا، اساس اخلاق است.

 

اخلاق در نهج البلاغه از کتاب ترجمه‏شرح‏صدكلمه  

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 21     

در حقيقت هر كه بر شرح نهج البلاغه اين دانشمند كه چند مجلّد مى‏باشد و براى صاحب خواجه عطا ملك جوينى تصنيف كرده، آگاهى يابد، به برترى او بر ديگران در همه فنون اسلامى و ادبى و فلسفى و اسرار عرفانى گواهى مى‏دهد. بنا بر آنچه صاحب كتاب (مجالس المؤمنين) (ره) از بزرگواريهاى ميراثى (نتايج) طبع ظريف و اخلاق خوش و والاى او نقل كرده، اين است كه ابن ميثم در دوران زندگى اوّليه‏اش گوشه‏گير و گمنام مى‏زيست و به پژوهش فروع و اصول واقعى دين مشغول بود.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 21     

دانشمندان حلّه و عراق نامه‏اى به او نوشتند، محتواى اين نامه نكوهش ابن ميثم بر اين اخلاق بود، آنان گفتند: كار تو شگفت‏آور است كه با كمال مهارت در تمام علوم و معارف و دانايى شما در پژوهش حقايق و پديد آوردن نكات ظريف، در بلنداى اعتزال و گوشه نشينى، اقامت گزيده‏ايد، و در كنج گمنامى كه سبب خاموشى آتش كمال است، خيمه بر افراشته‏ايد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 23     

ابن ميثم (ره) پاسخ داد كه شما اين غذاهاى خوب و لذيذ را براى آستينهاى فراخ من آورديد نه براى نفس قدسى و والاى من و گرنه من همان رفيق ديروز شمايم، و با آن كه ديروز با قيافه فقرا و اخلاق علما نزد شما آمدم مورد احترام واقع نشدم، و امروز با لباس جبّاران پيش شما آمدم و چون جاهلان سخن گفتم، شما نادانى را بر علم، و ثروت را بر فقر ترجيح داديد، من صاحب همان اشعارى هستم كه در مورد اصل بودن ثروت و فرع بودن كمال نوشتم و براى شما فرستادم و شما آن را تخطئه كرديد و پنداشتيد كه عكس آن درست است. جمع حاضر اقرار كردند كه در تخطئه ابن ميثم به خطا رفته و از كار خودشان و تقصيرى كه نسبت به او روا داشتند، پوزش خواستند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 57     

امّا اقسام حكمت عملى به شرح زير مى‏باشد: حكمت اخلاقى، حكمت مربوط به منزل، حكمت مربوط به امور سياسى. سرّ اين تقسيم بندى اين است كه: هر خردمندى ناگزير بايد در كارش غرضى داشته باشد، اين غرض يا ذاتا ويژه خود اوست و آن علم اخلاق است يا ويژه او و افراد مخصوص به او و خاندانش مى‏باشد اين علم اداره منزل است يا بازگشت به انسان با توده مردم دارد و آن علم سياست مى‏باشد. گاهى قسم چهارمى به اين اقسام ياد شده افزوده مى‏شود و آن غرض انسان نسبت به شهر خود مى‏باشد و اين، حكمت شهرى ناميده مى‏شود كه آموختن اداره شهر و چگونه نگاه داشتن و رعايت مصالح شهر است و اين دانشى است كه انسان ناگزير بدان محتاج است چون آدمى از نظر سرشت شهرنشين و اجتماعى مى‏باشد. و تا چگونگى ساختن شهر و نظم دادن به اهل شهر را بر حسب اختلاف درجاتى كه دارند نداند، غرض او كاملا به دست نمى‏آيد. بنا بر اين كه همان تقسيم بندى اول باشد، اين قسم چهارم جزئى از حكمت سياسى مى‏باشد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 58     

پيش از بيان مقصود مى‏گوئيم: اخلاق ملكه‏اى است كه به وسيله آن از نفس كارهايى به آسانى صادر مى‏شود بى آن كه قبلا انديشه و يا تذكارى وجود داشته باشد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 58     

اخلاق ، عين قدرت نيست چون نسبت قدرت به دو طرف يكسان است، و اخلاق و خود فعل چنان نيست. يعنى نسبت به دو طرف تساوى ندارد چون فعل گاهى تكليفى است و در حقيقت هيچ امرى از امور اخلاقى، فضيلت باشد يا رذيلت ذاتا جزء سرشت آدمى نمى‏باشد و آنچه در سرشت انسان مى‏باشد قبول اخلاق است اگر چه تندى و كندى پذيرش فضيلت و رذيلت اخلاقى بر حسب اختلاف مزاج، مختلف مى‏شود و به نيرومندى و ضعف استعداد او براى قبول يكى از آن دو بستگى دارد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 58     

توضيح اين كه اخلاق در سرشت آدمى نمى‏باشد، اين است كه اگر اخلاق امرى طبيعى مى‏بود ممكن نمى‏شد كه با ادب كردن و عادت دادن آدمى را از آن برگرداند، در صورتى كه بر گرداندن انسان از خلقى به خلق ديگر ميّسر مى‏باشد بنا بر اين ضرورى است كه اخلاق جزء طبيعت آدمى نباشد. امّا ملازمه روشن است چون اگر همه مردم جهان جمع شوند و بخواهند سنگى را عادت دهند كه به طرف بالا حركت كند ممكن نمى‏شود.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 58     

توضيح باطل بودن لازم اين است كه: مشاهده مى‏كنيم برخى مردم از اخلاقى كه دارند به اخلاق ديگرى بر مى‏گردند و اگر آن انصراف و بازگشت از خلقى به خلق ديگر نبود، قرار دادن مقرّرات اخلاقى مانند ادب كردن بى فايده بود و نيز وضع كردن احكام دينى كه سياست خدا در ميان مخلوقش مى‏باشد ثمرى نداشت.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 59     

هر گاه مطالب ياد شده را شناختى بايد بدانى كه فراهم آمدن فضايل اخلاقى ياد شده بر حسب فراهم شدن اين نيروهاست و همين حكم در مورد ضدّ فضايل كه اخلاق پست مى‏باشد جريان دارد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 72     

حالات نفوس انسانى در خوشبختى و بدبختى، يا بر حسب عقيده‏ها در نيروى نظرى لحاظ مى‏شود، يا بر حسب اعمال در نيروى عملى. به هر دو حال، نفس يا متّصف به اعتقادات درست و اخلاق پسنديده مى‏باشد يا موصوف به ضدّ آنها مى‏شود كه اعتقادات نادرست و اخلاق پست است، يا متّصف به اعتقادات درست و اخلاق پست مى‏شود يا عكس آن (اعتقادات نادرست و صفات پسنديده) يا از يكى از آن دو خالى است يا از هر دو با هم تهى است پس نه قسم به شرح زير مى‏شود: [1-  نفوسى كه متّصف به عقايد درست و اخلاق پسنديده باشد 2-  نفوسى كه متّصف به عقايد نادرست و اخلاق پست باشد 3-  نفوسى كه متّصف به اعتقادات درست و اخلاق پست باشد 4-  نفوسى كه متّصف به اعتقادات باطل و ملكات پسنديده باشد 5-  نفوسى كه خالى از اعتقادات درست و نادرست باشد و متّصف به اخلاق پسنديده 6-  نفوسى كه خالى از اعتقادات و متّصف به اخلاق پست باشد 7-  نفوسى كه متّصف به اعتقادات خالى از اخلاق باشد 8-  نفوسى كه متّصف به اعتقادات باطل و تهى از اخلاق باشد 9-  نفوسى كه بكلّى خالى از اعتقادات و اخلاق باشد].

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 73     

قسّم دوّم: كه نفوس متّصف به اعتقادات نادرست و اخلاق پست مى‏باشد، يا به گونه‏اى است كه آنها در نفس نفوذ دارند در اين صورت به وسيله آنها كيفر دوام مى‏يابد چون جهل مركّب ضدّ يقين است، و هر گاه در جوهر نفس جايگزين شود معتقد مى‏گردد كه نادانى كمال نفس است و اميد دارد كه به آنچه در آن نقش بسته و كمال مستعدّ اوست برسد. و ناگزير پس از مردن با از دست دادن آنچه بدان اميدوار بود كمال منقطع مى‏شود و چون آنچه را اميد داشته نيافته است عذاب مى‏كشد و در نتيجه با تداوم پيدا كردن يقين به درستى آن، عذاب نيز دوام مى‏يابد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 73     

و اگر اعتقادات باطل و اخلاق پست در نفس نفوذ نكرده باشد، براى صاحبان اين نفوس كيفرى است كه قطع مى‏شود چون صورتهايى كه براى آنان به سبب سرگرم شدن به ضدّ آنها حاصل شده است حالاتى است كه در آن نفوس جايگزين نشده است، و در آن استوار نگرديده، يا براى اين كه آن صورتها از حالات و مزاجها ناشى شده است پس با از ميان رفتن حالات، عذاب هم از ميان مى‏رود.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 73     

قسّم سوّم: نفسى است كه متّصف به اعتقادات درست و اخلاق پست باشد پس اگر آن اعتقادات مستند به برهان باشد نفوس به وسيله آنها خوشبخت مى‏باشد، جز اين كه آن خوشبختى به سبب كيفرى كه از اخلاق پست حاصل مى‏شود، كدر و تيره است البتّه اين كيفر با از بين رفتن آن اخلاق بر طرف مى‏شود، يا به اين لحاظ كه اخلاق پست در نفس نفوذ و رسوخ نكرده است يا بدين سبب كه از مزاجها به دست آمده است و با نابود شدن مزاجها كيفر نيز بر طرف مى‏گردد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 73     

قسم چهارم: نفوسى است كه متّصف به اعتقادات نادرست و ملكات پسنديده است، و اگر اعتقادات رسوخ در نفس داشته باشد عذاب آن هميشگى است و اگر راسخ نباشد كيفر قطع مى‏شود و علت قطع كيفر همان است كه قبلا بيان شد. قسم پنجم: نفوسى است كه خالى از اعتقادات درست و نادرست است و به اخلاق نيك متّصف باشد مانند نفوس بيشترى از ابلهان و كم خردان، و آنچه ظاهر نظر محقّقان است اين است كه اين نفوس پس از جدا شدن از بدن عذابى ندارند. چون اسباب و عوامل كيفر در آن‏ها نيست در اين صورت در رحمت واسعه حق قرار مى‏گيرند. اين نظر مطابق با فرموده نبىّ اكرم (ص) مى‏باشد كه فرمود: بيشتر اهل بهشت ابلهان مى‏باشند. اگر چه تمام مقصود نبىّ اكرم از اين سخن، مطلب ياد شده نيست.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 74     

قسم ششم: نفوسى كه از اعتقادات خالى و به اخلاق پست متصفّ است. اين نفوس پس از جدا شدن از بدن به خاطر اشتياقى كه به لذّتهاى مادّى داشته و از آن جدا شده‏اند و توان بهره‏بردن از آنها را ندارند كيفر مى‏شوند. اين كيفر بر حسب تفاوت آن شرق و شدّت و ضعف توان تركيبات جسمانى نفوس آنان متفاوت مى‏باشد. در اين مورد بسا شده است كه حكم كرده‏اند كه آن شوق در اين نفوس قطع مى‏شود و اينان پس از قطع شوق حكم كسانى را دارند كه پيش از آنان بوده‏اند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 74     

قسم هفتم: نفوسى است كه به اعتقادات خالى از اخلاق متّصف مى‏شوند مانند نفوس بيشتر زاهدانى كه از مردم بريده‏اند و در قلّه كوهها و بيابانها جا گرفته‏اند. اين اعتقادات اگر مستند به برهان باشد، بر ايشان خوشبختى كامل است و پايين‏تر از قسم اوّل‏اند اگر صفات نيك اخلاقى را كه آماده براى كمال بيشتر است نداشته باشند و اگر اعتقاداتشان تقليدى باشد حكمشان حكم مقلّدان در قسم اوّل مى‏باشد و شايد مقلّدان در قسم اول به سبب اخلاق نيكشان شرافت بيشترى داشته باشند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 75     

قسم هشتم: نفوسى است كه به اعتقادات نا درست خالى از اخلاق ، متصفّ باشد كه اگر اين اعتقادات در آنان رسوخ يافته باشد كيفر به وسيله آنها دوام خواهد داشت و علّتش نيز سابقا بيان شده و اگر عقايد رسوخ نيافته باشد تا عقايد باقى است كيفر نيز باقى است و با زوال اعتقاد كيفر نيز زايل مى‏شود. ممكن است اين نفوس پس از زوال اعتقادات به نفوس ابلهان ملحق شوند، چون كمالات نفس را نشناخته و بدان اشتياق نداشته‏اند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 75     

قسم نهم: نفوسى است كه به كلّى خالى از اعتقاد و اخلاق مى‏باشد و همچون نفوس هيولائى اطفال است. در مورد اين نفوس براى حكيمان اعتقاد روشنى نيست. جز اين كه بر اساس اصول حكما سزاوارتر آن است كه اينها را به نفوس ساده مثل نفوس ابلهان ملحق كنند و حكمشان نيز حكم همان نفوسى باشد. و خدا داناتر است.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 84     

بحث پنجم در أحكام عارفان و اخلاق ايشان است

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 85     

امّا جمع: عبارت از آراستن ذات به مراتب رياضت ايجابى و مثبت است بدين گونه كه سالك، مهربان، با رحم، بخشنده و بزرگوار شود و اين حالت در زبان دين متخلّق شدن به اخلاق خدا ناميده مى‏شود، و در زبان خالصان پيشرفت كردن در پلّه‏هاى جلال، و امّا جمع در مورد خدا هرگز به خلوص و صافى نمى‏رسد مگر اين كه در پيشگاه او توقف نمايد بطورى كه نظر شخص به حق رسيده از خود و شادمانيش از اين كه به وصال آراسته شده قطع گردد و با آن، كمال واقعى تحقق مى‏يابد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 85     

امّا اخلاق : لازم است كه عارف شجاع باشد چون شجاعت كمالى است كه ذاتا مطلوب مى‏باشد و آنچه مانع مى‏شود كه انسان بر كارهاى ترسناك اقدام كند ترس از كشته شدن است كه منجّر به مرگ مى‏شود و عارف بدور است كه از مرگ بپرهيزد. و لازم است كه عارف پاكدامن باشد چون پاكدامن ذاتا صفتى خواستنى است و آنچه مانع عفّت مى‏شود اين است كه نيروهاى جسمانى بنا بر مقتضاى طبعشان بر انسان چيره مى‏شوند و نفس در فرمانبردارى آن قوا مقهور مى‏گردد و عارف از آن بدور است چون نيروهاى بدنيش به دست نيروى عقلانيش مغلوب مى‏شود.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 105     

در پاسخ مى‏گويم: در آنچه گفتى كه برهان (لم) قويتر و استدلال كردن به آن سزاوارتر است شكى نيست، جز اين كه مى‏گوييم: اين كلمه محقّقا از آن حضرت صادر شده تا ديگران را ادب كند و آنان را بر فراهم آوردن اخلاق كريمه و به دست آوردن فضايل تشويق نمايد. به اين دليل كه چون آدمى نفس خود و عيبها و كاستيهايش را شناخت و دانست كه نفس نياز به كامل شدن دارد اين شناخت عاملى است كه او را به اصلاح كردن دو نيروى عملى و نظرى خود فرا مى‏خواند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 109     

مى‏گويم: قيمت بر حسب حقيقت بر چيزى گفته مى‏شود كه جانشين چيزى شود و عوض آن قرار گيرد كه همان بها مى‏باشد. و مجازا به امورى گفته مى‏شود كه نفس آدمى آن را از حالات و كيفيّات چون دانش و اخلاق پسنديده و مخالف آنها به دست مى‏آورد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 118     

شارح گويد: راز اين كلمه از آنچه قبلا گفته شد آشكار است. دليل ظهور آن است كه هر اندازه بر درجات كمال نفس افزوده گردد بر نيروى متخيّله بيشتر مسلّط مى‏شود و كمتر سخن مى‏گويد. زيرا در اين هنگام بدون انديشه و تأمّل سخنى از دهانش بيرون نمى‏شود و در به كار بردن سخن و نتايج حاصل از آن و معانى‏اى كه از آن لازم مى‏آيد و تشخيص احتمالهايى كه در آن مى‏رود به عقلش رجوع مى‏كند و نيز در حاضر ساختن دليلى كه سبب سخن گفتن مى‏شود از عقل كمك مى‏گيرد، تا كلمه‏اى كه از دهان بيرون مى‏آيد مرتّب و مشخّص و استوار باشد و از گفتن آن پرهيزى نباشد و زيانى هم به انسان نرسد. و چون سخنى از نظر عقلانى كامل باشد و وجود آن متوقف بر اين شرايط فراوان و اسباب دور باشد ناگزير اندك خواهد بود و هر چه درجات عقل بيشتر باشد كاستى سخن افزون مى‏شود تا خاموشى و سخن گفتن در جاى خودش براى شخص عاقل به صورت ملكه و اخلاق در آيد. چنين شخصى درست بر عكس انسانى است كه درجات عقلش كم است. چون هر چه عقل آدمى كمتر باشد حرف زدن او بيشتر و زشت‏تر است. علّت اين كار آن است كه نيروى خرد كمتر مى‏تواند نيروى خيال را كنترل كند و عقل عملى در استخراج راى درست و گفتار مصلحت آميز به نيروى عقل نظرى مراجعه مى‏نمايد و سببش آن است كه ادراك نيروى نظرى كاسته مى‏شود. خلاصه به اين سبب است، شرايطى كه موجب كم شدن سخن مى‏گردد و سخت كاهش مى‏يابد. و علّت هر چه گسترده‏تر باشد صادر شدن معلول از آن نزديكتر و سريعتر مى‏باشد. و توفيق دهنده خداى متعالى است.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 140     

فصل دوّم در مباحثى است كه به اخلاق پسنديده و پست و آدابى كه به آنها وابسته است تعلق دارد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 140     

اين مطلب به تجربه ثابت شده و از قضايايى است كه پذيرش آن لازم است. امّا علّت اين ميلهاى طبيعى اين است كه بايد بدانى ميلها و آنچه موجب گريز طبيعى براى حيوان است بر مبناى تصورات نيروى واهمه يا تعقّل كردن چيزهايى مى‏باشد كه زيانبار است و آزار دهنده يا آسايش بخش است و سودمند. چون تصوّر حيوان به اين كه فلان چيز برايش آزار دهنده است در آن شوقى بر مى‏انگيزد كه خواستار دفع آن آزار دهنده مى‏شود. اين دفع يا با ايستادگى در برابر آن يا با گريز صورت مى‏گيرد. تصوّر اين كه آن چيز سودمند يا گواراست در او علاقه‏اى ايجاد مى‏كند تا خواستار ادراكى ملايم از آن شي‏ء سودمند گوارا شود. ما تمام اين مطالب را به تو اعلام كرديم و چگونگى به حركت در آمدن نيروها و انگيزش بعضى از آنها را بر بعضى بنا بر مختلف بودن طبقات آن توضيح داديم و چون آنها را شناختى بايد بدانى كه دوستى ورزيدن به وسيله مهربانى نيكو و با سخن خوب و شيرينى و نرمى سخن گاهى در انسان، ذاتى و طبيعى است يا بر مبناى تكليف دينى است [يا خود را به زحمت بدان وا داشتن و شيرين سخنى را به خود بستن است‏] و بر هر دو فرض وقتى مردم نرمش را از صاحب اخلاق نرم درك كردند خود انگيزه‏اى است بر ايشان كه دوستش بدارند و مايل شدن بدو اشتياقشان را كه خواستار ادراك امور سازگار است بر مى‏انگيزد در آنچه توهم يا تعقّل مى‏كنند كه از كارهاى سودمند يا گواراست در نتيجه اراده‏شان بر كوشش در همنشينى با او و برادرى و دوستيش بر انگيخته مى‏شود.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 142     

شارح گويد: عود بطور حقيقت بر ساقه درخت گفته مى‏شود و بر حسب مجاز بر هر چيزى كه با ساقه درخت در امرى شبيه باشد، و امام (ع) در اين جا آن را بر آدمى اطلاق فرموده است، و همچنين لين بر حسب حقيقت بر چيزى كه از نظر حسّ عيبجويى را بپذيرد گفته مى‏شود: و از آن به فروتنى و بزرگى و پاكى اخلاق تعبير كرده‏اند، و كثافت بر زياد بودن اجزاى مادّى گفته مى‏شود و در اين جا امام (ع) از آن به فراوانى خار و شاخه و بسيارى برادران و ياوران تعبير كرده است، و اين قضيّه نيز متصله است و تحقيق آن نياز به شرح مناسبات مجازهاى ياد شده دارد پس از آن نوبت به شرح ملازمه‏اى مى‏رسد كه ميان تالى و مقدّم آن وجود دارد، امّا مناسبت مجازها: مقصود از عود مجازا انسان مى‏باشد چون در مجاز كمترين مناسبتى كافى است و در اين جا مناسبتهايى از قبيل شركت داشتن در نيروى نباتى و نموّ و نيروى تغذيه و در نيروى ناميه هم استقامت و غير آن مى‏باشد، و شريك بودن در يكى از اين امور سبب شباهت مى‏شود چه رسد كه در همه آنها شباهت باشد پس اين اطلاق مجازى براى يكى از انواع بر نوع ديگر نيكوست چون ميانشان شباهت هست و آن استعاره‏اى نيكوست.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 142     

و امّا منظور از (لين) فروتنى و خوبى اخلاق است زيرا همان گونه كه نرمى هر گاه در جسم حاصل شود دليل بر بودن رطوبتى است كه با وجود آن، چوبى كه از آن نيزه مى‏سازند به وسيله نيزه ساز قبول خميدگى مى‏كند همچنين فروتنى و خوبى اخلاق چون در شخص حاصل شود دليل بر نرمى و رطوبت باطن اوست و نيز نرم بودن آن در آمادگى و لايق بودن رحمت الهى و پذيرش انعطاف با منفعل شدن طبيعت او و پاسخ دادن او به دوستى ورزيدن دوستان، و گرامى داشتن همنشينان، و شايستگى براى فيض توجهات حق در به دست آوردن بهترين صفات و اخبار خوب، و تصوّر كردن لذّت و سود در به دست آوردن برادران و نيرومند ساختن جوارح و اعضا به كمك آنان، و امّا منظور از (كثافة) كه روى آوردن برادران است امرى روشن است چون كثاف جز متراكم بودن اجزا و هجوم آنها معنايى ندارد و اين معنى در اينجا آشكار است، اين بود توضيح مجازها در كلمات. امّا توضيح مجاز در ملازمه و تركيب چنين است: همان گونه كه درخت شاخه‏هايش انبوه و زياد و بزرگ مى‏شود و بر اثر زيادى برگها به هم مى‏پيچيد و اين زيادى برگها از رطوبت به دست آمده است كه موجب رشد و آمادگى روييدن مى‏شود، همچنين آدمى بزرگ مى‏گردد و شاخه‏هايش قوى و برادران و ياوران و دوستانش زياد مى‏شود، كه تمام آنها نشأت گرفته از فروتنى و تواضع و بزرگوارى و خوبى اخلاق نسبت به آنان مى‏باشد كه در گفتار و كلمه امام (ع) از آن به «لين العود» نرمى چوب تعبير شده است تا آنجا كه بدو مى‏پيوندند چونان كه شاخه‏ها به درخت مى‏پيوندند و همان طور كه درخت با شاخه‏هاى فراوان بهم پيچيده‏اش بزرگ مى‏شود آدمى به وسيله دوستانش بزرگ مى‏گردد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 143     

بخل طرف تفريط از دو صفت پستى است كه آن دو صفت دو طرف براى حدّ وسطى مى‏باشند كه بخشندگى است و آن را قبلا شناختى، امّا علّت حسد ورزى حكم نيروى واهمه است به اين كه در بخشيدن مال زيانى است كه به او مى‏رسد اين حكم سبب حركت شهوانى به گرد آورى مال مى‏شود پس ابزارها به سبب آن نيرو به جمع كردن و به دست آوردن مال حركت مى‏كند و گاهى در شدّت و ضعف بر حسب اختلاف آن ادراك در آن دو جهت مختلف مى‏شود پس در ميان مردم [كسى است كه‏] بر حسب مزاج و ذات خويش براى نيرومند ساختن قوه واهمه كه موجب به حركت در آوردن نيروى شهوت مى‏شود، آمادگى دارد، و براى بعضى از مردم تحريك نيروى شهوت بر حسب حدوث استعداد نيروى واهمه‏اش مى‏باشد چون سبب و همى آن را درك مى‏كند، و نكته باريك در اين جا اين است كه اختصاص دادن مال شخص بخيل به اين مژده مجازى كه مستلزم ترساندن و هشدار به اوست دليل بر اين نيست كه مال شخص بخشنده چنان نمى‏باشد چون هر يك از دو امرى كه بدان مژده داده شده است ناگزير هم در مال بخيل و هم در مال بخشنده مى‏باشد و تو شناختى كه اگر چيزى را اختصاص به ذكر دهند دلالت بر نفى آن از غير او نمى‏كند، و در سخن آن حضرت (ع) به عبارت ديگرى وارد شده است كه شامل بخيل و غير بخيل مى‏شود و فرموده است: در مال هر مردى دو شريك است، يكى رويداد و ديگرى ميراث بر لكن فايده‏اى در سخن امام (ع) هست كه اين حكم آن فايده را به همراه دارد و آن توهين به بخيل مى‏باشد چون لفظ تعظيم در توهين به كار رفته است مانند فرموده خداوند: عذاب را بچش كه تو همان مهتر گرامى هستى. و مغلوب ساختن او به اين خاطر كه مال را در راه خودش نبخشيده است و اين كه او را به جبر وادار كند كه آنچه را كراهت دارد بپذيرد و رو به رو شدن او با چيزى كه طبيعتش سخت از آن تنفّر دارد و از آن ناگزير است چون جدا شدن مال بر بخيل دشوارتر از جدايى مال از بخشنده است، سپس اگر شخص بخشنده بپذيرد كه اين ترس و انذار بر هر دو (بخيل و بخشنده) وارد است، بر بخشنده بعضى از آنچه از اين رو برو شدن مى‏يابد آسان مى‏شود. چون مصيبت هر گاه همگانى شود آسان مى‏گردد براى او در اين زمان تفاوت ميان ريشه و شاخه ظاهر مى‏شود به اين سبب كه بخشش مال از شخص بخشنده برايش ستايش، بزرگى، شرافت اصيل در دنيا و نعمت و پاداش فراوان در آخرت، به دست مى‏آورد و شخص بخيل از آنها بى بهره است چون علّت شايستگى آن در او وجود ندارد و بسا مى‏شود كه آن محروميّت موجب رشد بخيل و آزمندى او شود تا اخلاقى ضد اخلاق اوّليه‏اش در او پديد آيد و نفس خود را آماده سازد تا اسباب آن اخلاق نيك را به دست آورد و آن كه خدا برايش نورى قرار نداده است پس نورى برايش نباشد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 145     

زيرا مردم را با اصل زمان شباهتى نيست، پس مقصود از شبيه بودن مردم به زمان شبيه بودن در صورتهاى جزيى و شخصى نمى‏باشد چنان كه گفته مى‏شود: صورت فلانى شبيه صورت فلان مى‏باشد چون مردم در صورت به پدرانشان شبيه‏ترند، بلكه مقصود اين است كه آنان در كارها، عادتها، اخلاق ، و حالاتى كه بر آنها عارض و چيره است به مردم زمانشان شبيه‏تر مى‏باشند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 145     

امّا سببى كه در آن شباهت مردم به اهل زمان غالب است اين است كه بايد بدانى بى خبرى و نادانى بسيط بر مردم چيره مى‏باشد و نفوس مردم ذاتا بدن را دوست مى‏دارند و بيشتر اوقات فرمانبردار نيروها و پيرو هوايند و مواظبت بر به دست آوردن كمالات خيالى دارند و چنان كه دانستى براى اين نيروهاى جسمانى بهره‏اى از درك كردن امور كلى نمى‏باشد بلكه جز امور جزيى حاضر و محسوس يا وابسته به محسوس را ادراك نمى‏كند و بيشتر چنين است كه وجود فرزندان و بيشتر زندگى و تصرفاتشان در زمانى غير از زمان پدرانشان مى‏باشد ناگزير نفوس فرزندان بيشتر تأثير مى‏پذيرد و در اخلاق ، عادتها، شكل لباسها، حالتهاشان، به اهل زمانشان مايلترند تا عادتها و حالتهاى پدرانشان چون حال موجود را مشاهده مى‏كنند و با اهل زمانشان همدم، پيوسته و همنشين هستند و از حال پدرانشان بى خبرند چون با آنان كمتر همراهى و همنشينى مى‏كنند. زيرا آنان در مى‏گذرند و كمتر در زمان وجود فرزندان موجود هستند تا آنجا كه آدمى اگر با پدر درستكارى زندگى كند و به آداب و اخلاق او در آيد سپس او را از دست بدهد و با كسى بنشيند كه ضدّ اخلاق پدر را داشته باشد بسا مى‏شود كه در آغاز همنشينى آن اخلاق را زشت بشمارد لكن پس از زمانى نفسش از آن اخلاق متأثّر مى‏شود و به خاطر اين كه زياد آن را مى‏بيند و در برابر نيروهاى حسّى تكرار مى‏شود آن اخلاق زشت را به دست مى‏آورد و نفس به وسيله آن مشاهده و تكرار مقيّد مى‏شود و به تدريج اخلاق نخست (اخلاق پدر درستكار) از ميان مى‏رود و بسا مى‏شود كه بطور كلّى از آن اخلاق درست جدا شود و حالت ضدّ آن را پيدا كند عكس اين جريان هم صادق است و همچنين اگر براى پدر آن فرزند هنرى نيكو يا لباسى باشد كه شايسته حال او در ميان اهل زمانش باشد و همچنين عادتهايى كه آن پدر بدان خو گرفته و به صورت اخلاقى در آمده و شايسته حال او در زمان خودش باشد آن گاه فرزندش در زمانى ديگر و ميان ديگران رشد كند كه آن هيأت و لباس نخست را زشت بشمارند و هيأت و عادت دوّم را كه به دست آورده‏اند نيكو بدانند محقّقا به همان هيأت و شكل در مى‏آيند و آن اخلاق رايج را تغيير نمى‏دهند و به غير آن اخلاق حاضر در نمى‏آيند و اخلاق و عادتهاى پدران را رها مى‏كنند، و اگر فرض كنيم كه فرزند بر اخلاق پدر رشد كند و مدّتى به شكل و هيأت او در آيد و در ماندن به آن شكل خويشتن را به زحمت افكند سرشت او ناگزير است كه او را به تمام يا بعضى عادتها و اخلاق موجود زمان رهنمون شود و اين كار منحصرا به خاطر ديدن زياد و آگاهى حسّى بر كارهاى موجودى است كه اهل زمانش بر آن هستند و نفس از آنها متاثّر مى‏شود و بى خبر است كه با مراجعه به عقل از آن بپرهيزد و سودمندترين اخلاق گذشته و موجود را در كار دنيوى و اخروى و به دست آوردن آن را رعايت كند و زيانبارترين آن عادتها و حالات را در كار دنيا و آخرت مورد توجّه قرار دهد و از آن بپرهيزد تا آنجا كه اگر براى مردم زمان گذشته خصلتى نيكو بوده كه موجب راهنمايى مى‏شود و در زمان حال ناپسند است در انجام دادن آن به انكار كسانى كه آن را نمى‏پذيرند اعتنا نكند بلكه آن را انجام دهد و بر آن مواظبت نمايد، و اگر براى زمانش عادت يا حالتى باشد كه انسان را به بدى بكشاند آن را ترك كند، اگر چه در ميان آنان نيك و پسنديده باشد، و خدا سر پرست كمك است كه آدمى را به آنچه خود مى‏پسندد توجّه دهد و توفيق از اوست.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 146     

كريمترين تبار خوش‏خويى است مى‏گويم: پيش از اين دانستى كه حسب بر اين اساس كه مشترك لفظى است بر آنچه كرامتهاى ارثى شمرده مى‏شود و برداشتن مال كافى و نظاير آن گفته مى‏شود. و تعريف خلق را شناختى و آن به طبيعى و غير طبيعى تقسيم مى‏شود طبيعى آن است كه مقتضاى اصل مزاج باشد چون خنده زياد در برابر كمترين امر شگفت آور و اندوه و غم در برابر كمترين پيش آمد و غير طبيعى كه از تمرين و عادت به دست مى‏آيد، و گاهى سر چشمه‏اش تدبّر و انديشه است آن گاه پى در پى بر آن مداومت مى‏شود تا به صورت ملكه و اخلاق در آيد و به هر دو صورت يا آن حالت آدمى را به كارهاى خير و برگزيدن كار زيبا مى‏خواند كه اخلاق نيكو همان است، يا انسان را به عكس آن دعوت مى‏كند و آن اخلاق بدو پست مى‏باشد. چون معناى حسب و خلق را شناختى بايد بدانى كه تفسير سخن امام (ع) بر مبناى دو معناى حسب نيكو مى‏شود امّا بنا بر معناى نخست بايد بدانى كه حضرت خوش‏خويى را به بهترين كرامتى كه از كرامتهاى ميراثى است توصيف مى‏كند، و دليل راستى آن اين است كه دانستى ريشه‏هاى فضيلت اخلاقى سه چيز است، حكمت، پاكدامنى، دلاورى، و مجموع آن سه دادگرى است، پس ملكه‏اى كه براى نفس اخلاق ناميده مى‏شود همان ريشه‏اى است كه اين فضيلتها و اقسامش از آن سرچشمه مى‏گيرد و بدون ترديد ريشه، برتر و كاملتر از شاخه مى‏باشد، امّا بنا بر معناى دوّم اين است كه چون خوش‏خويى سر چشمه ريشه‏هاى فضايل ياد شده است كريمترين بى نيازى است زيرا موجب بى نيازى جزء باقى مانده انسان (روح) مى‏باشد ولى مال و ثروت سبب بى نيازى جزء حيوانى آدمى است كه فنا پذير است، و بازمانده‏هاى شايسته نزد پروردگارت از نظر پاداش بهتر است و از نظر آرزو نيز بهتر مى‏باشد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 147     

در اين كلمه امام (ع) هشدارى بر رعايت كردن خوش‏خويى است در صورتى كه وجود داشته باشد، و اگر نباشد در به دست آوردن آن بكوشد، چون توضيح داديم كه گاهى اخلاق اكتسابى است و به دست آوردنش ممكن مى‏باشد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 147     

دليل لزوم رعايت اخلاق اين است كه سر چشمه گرد آمدن كرامتهاى اخلاقى و فضيلتهايى كه موجب خوشبختى هميشگى مى‏شود اخلاق مى‏باشد، و خدا سر پرست هدايت است.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 149     

توضيح بيشترى مى‏دهيم و مى‏گوييم: محقّقا ميان ستايش نيكو و تكبر مخالفتى نزديك به مخالفت دو ضدّ وجود دارد، دليل آن اين است كه لازمه تكبّر كوچك شمردن مردم است و علّت آن اين است كه شخص متكبّر بر اين باور است كه خود شخصا درجه‏اى را حائز است كه در ديگرى يافت نمى‏شود و نتيجه آن كوچك شمردن آن است كه طبيعت مردم از كسى كه ديگران را تحقير مى‏كند متنفّر و گريزان مى‏باشد، امّا علّت تنفّر خردمندان از متكبر آن است كه آنان شخص متكبر را كوچك مى‏شمارند و نزد آنان اهميت و ارزشى براى آنچه بدان تكبّر مى‏كنند وجود ندارد چون او را بد اخلاق و از نظر ادب پست و بهره‏اش از خوشبختى دائمى اندك است و دانشمندان مى‏دانند كه شخص متكبّر بر عيب خويش آگاه نيست و شخص متكبّر گر چه خردمندان را كوچك مى‏شمارد و از روى تكبّر به آنان نمى‏نگرد پس متكبّر در چشم آنان كوچكتر و از طبيعتشان دورتر مى‏باشد، و با اين وصف چگونه قابل تصوّر است كه خردمندان شخص متكبّر را ستايش و مدح كنند، امّا بقيّه مردم عوام و ديگران كه از متكبّر تنفّر دارند به اين دليل است كه طبيعت آنان تمايل دارد به كسى كه نسبت به آنان تواضع مى‏كند و با سخن نرم و احترام و مهربانى و سود رساندن با مال و مقام و غير آن، آنها را به خود نزديك مى‏كند، بويژه كه بيشتر آنان به خاطر ناتوانى از آگاه شدن به عيب متكبّر عقيده دارند كه ذاتا كامل است و قبول ندارند كه كسى بر او برترى داشته باشد، و روشن است كسى كه نسبت به ايشان تكبّر كند و مقامشان را حقير و خودشان را كوچك شمارد. احتراماتى را كه ياد كرديم نسبت به آنان روا نمى‏دارد، و هر گاه چنان باشد آنان بدو مايل نمى‏شوند و چون دليلى براى ستايش ندارند آنان را نمى‏ستايند و مدحى از آنها سر نمى‏زند چون علّتى براى مدح وجود ندارد پس امام (ع) در بيان اين سلب كلّى راست فرموده است و خدا سرپرست توفيق است.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 155     

مى‏گويم: الزّعارة-  با تشديد (را) بدى اخلاق مى‏باشد، و مقصود آن است كه توضيح دهد ديدن حاصل نمى‏شود و صدق نمى‏كند در صورتى كه با بدخويى باشد چه اين كه بدخويى از سوى دو ديدار كننده باشد يا از سوى يكى، در اين صورت آن دو، ضدّ يكديگرند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 155     

توضيح مطلب آن است كه ديدن راست و واقعى فقط ميان دو دوست كه با هم خو مى‏گيرند محقّق مى‏شود و دانستى كه سر آمد همه اسباب خو گرفتن و انس، خوش‏خويى است كه با بودن آن معاشرت خوب و لذّت بخش است پس هر گاه به جاى اخلاق پسنديده اخلاق ناپسند كه مخالف آن است بنشيند بزرگترين عامل گريز طبيعت مردم از يكديگر و سبب جدايى آنها مى‏شود و در نتيجه موجب قطع شدن ديدار مى‏گردد و ديدار آنان با يكديگر را ناممكن مى‏سازد، بنا بر اين ثابت شد كه ديدن با بدخويى جمع نمى‏شود.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 164     

و اگر آن عادت نيكو را بفهمد به اين كه به هر چه مى‏يابد خشنود باشد تا آن ملكه را به عنوان ملكه و اخلاق به دست آورد و در برابر خواسته آن مقاومت كند تا او را به غم خوردن بر چيزى كه اندوه بر آن فايده‏اى بيشتر از رنج بردن ندارد همواره شادمان و آرزومند و خوشحال خواهد بود، و نسبت رنجى كه از شكيبايى مشاهده مى‏كند به زحمت بى تابى مانند نسبت قطره به دريا مى‏باشد و اگر تفاوتى نباشد جز اين كه زحمت بى تابى رو به فزونى و زحمت شكيبايى رو به كاستى است همان كافى است كه تفاوت شدّت و رنج را در آن دو معيّن كند (رنج و زحمت در شكيبايى اندك و در بيتابى بسيار است). اگر مى‏پندارى كه اين شعور كامل نمى‏شود يا سودى ندارد به شعور و درك مردم در خواسته‏ها و زندگيهايشان بنگر در اين صورت، شادى آنها را كه از زندگيهايشان شادمانند با تفاوتى كه در زندگى دارند و خوشحالى صاحبان حرفه را به حرفه‏هايشان با اين كه مخالف همند مى‏بينى، و آن شادمانى را در هر طبقه‏اى از آنان به دقت بررسى كن چون شادى هر يك از آنها به آنچه در آنند بر تو پوشيده نخواهد ماند، اين شادمانى تنها به خاطر نيروى درك و فهمى است كه هر گروهى به خوبى روشن خود دارد و از دير زمان بدان عادت و روشن خو گرفته‏اند پس هر گاه صاحب فضيلت ملازم مذهبش باشد و ادراكش قوى و عادتش به آن طولانى باشد سزاوارتر به شادمانى از اين طبقاتى است كه در نادانيها فرو رفته‏اند خرجش از آنها سبكتر و رنجش كمتر و بهره‏اش از نعمتهاى پايدار بيشتر مى‏باشد چون او بر حق و آنان ناحقند، او صاحب يقين و آنها در گمانند، او دوست خدا و آنها دشمنان خدايند، آگاه باش محقّقا بر دوستان خدا بيم و اندوهى نمى‏باشد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 175     

3-  منع از بخشش آنچه سزاوار است ديگرى به غير او كه مستحق است ببخشايد و اين سخت‏تر از دوّمى است، زيرا دوستى او نسبت به آنچه كه خيال مى‏كند مالك اوست آسانتر از منع كردن چيزى است كه مالك آن نيست چون تصوّر بهره بردنش به آنچه مالك است ممكن است. امّا اين تصوّر در مورد چيزى كه مالك نيست وجود ندارد، 4-  منع كردن از بخشش آنچه براى ديگرى شايسته است به مستحقّى كه خود اوست ببخشد و اين سخت‏ترين درجات بخل است و دارنده آن دورترين مردم از تراوش خير از اوست، زيرا اين مرتبه، آن سه مرتبه اول را نيز در بر دارد با مقدارى بيشتر چون سزاوارترين مستحق را از چيزى كه دورترين اشيا از ملك اوست منع كرده است، درجات ياد شده درجات بخل بود، امّا موجبات آنها چيست بايد بدانى كه سبب درد و درجه‏اى كه در آن مالش را از خودش و ديگرى منع مى‏كند بيشتر چيزى كه در آغاز به نظر مى‏رسد ترس از درويشى است و پرهيز از نيازمندى به كسى مى‏باشد اين حالت نشأت گرفته از بدگمانى به خداست چنان كه پيش از اين دانستى تا اين كه بر حسب تكرار و عادت ملكه و اخلاق شود در اين موقع با منع كردن رعايت آن اسباب برايش نمى‏ماند و به قلبش هم خطور نمى‏كند بلكه آن جلوگيرى كردن طبيعت او مى‏شود، و امّا در آن دو درجه باقى كه در آنها مال ديگرى را از خود و ديگرى منع مى‏كند براى اين است كه چون آن ملكه ياد شده برايش حالتى شده و برايش به صورت اخلاق در آمده وقتى مى‏بيند ديگرى بخشش مى‏كند به حكم نيروى واهمه فرض مى‏كند كه او خود بخشش

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 184     

شارح گويد: منظور از اين كلمه واداشتن بر فضيلتى است كه عفو ناميده مى‏شود و در اصطلاح دانشمندان در گذشتن از گناه ناميده مى‏شود، و در حقيقت ترك كردن بعضى از چيزهاى واجب از روى اراده و اختيار است و شكّى نيست كه اين فضيلت مستلزم بسيارى از اخلاق خوب مى‏باشد مانند بخشش و نجابت و كرم و همچنين فضايل ديگرى را در باب دلاورى به همراه دارد مانند ملكه‏اى كه حلم ناميده مى‏شود چون نفس صاحب عفو آرام و خالى از شرارت است به گونه‏اى كه خشم به آسانى آن را به حركت نمى‏آورد و مانند تحمّل كردن سختى چون به كارگيرى نفس براى گذشت به تدريج دليل بر اين است كه او را نيرويى است كه به وسيله آن ابزار بدن را با تمرين و خوب عادت دادن در كارهاى خوب به كار مى‏گيرد و غير اينها از فضيلتهايى كه هست، دليل اين كه حضرت (ع) آن را موكول به قدرت كرد اين است كه ظاهر شدن فضيلت بخشش براى نفس تنها بعد از محقّق شدن قدرت حاصل مى‏شود بر حسب اعتقاد عفو كننده كه هر وقت بخواهد كيفر بگيرد بر آن قادر است چه آن قدرت در واقع و نفس الامر موجود باشد يا نباشد، و امّا پيش از آن اعتقاد، گذشت محقّق نمى‏شود زيرا در حقيقت بعضى از چيزهايى را كه بر او واجب است ترك نكرده است چون وجوب انتقام محقّق نشده است، امّا اين كه امام (ع) امر كرده است كه گذشت از دشمن را سپاس توانايى بر عفو قرار دهد براى اين است كه قدرتى كه خدا به او عطا كرده است نعمتى بزرگ مى‏باشد و سپاس نعمت واجب است اگر چه اين قضيه از قضاياى اوّليه نيست بلكه از قضاياى مشهوره ستوده و ادب كردنهاى خير خواهانه‏اى است كه اديان موافق آنهاست و رأى مردم در اصلاح زندگانى دنيا و امور آخرتشان متّحد است با اين وصف براى سپاسگزارى و بويژه شكر نعمت بخش مطلق، اثر بسيارى است چون شكر از عوامل نيرومندى است كه نيروى عقلانى را در مداومت بر شكر مهيّا مى‏كند تا آثار رحمت را بپذيرد و براى طلب نزول خواسته‏ها به وسيله تضرّعها و دعاهاى خير اهليت پيدا كند و هر گاه چنان باشد سزاوار است كه عاقل چون بر دشمنش توانايى يافت بداند همان طورى كه شكر، نفس را آماده پذيرش خيرات ياد شده مى‏كند عفو نيز چنان است چون عفو فضايلى را كه ياد كرديم در بر دارد و به وسيله آن خيرات هميشگى را به دست مى‏آورد به همين لحاظ امام (ع) لفظ شكر را به خاطر مناسبت بر آن اطلاق فرموده است و همان طور كه واجب است براى به دست آوردن خيرات به وسيله شكرى كه چگونگى حصول آنها را از شكر توضيح داديم بكوشد، واجب است كه در به دست آوردن فضايلى كه عفو مستلزم آنهاست سعى نمايد به اين كه بطور مستمّر بر عفو مداومت كند تا آن فضايلى كه از نفس لازم مى‏آيد ظاهر شود، پس اگر شخص عفو كننده عفوش را جايگزين شكر خداى تعالى كند كه او را بر دشمنش توانايى داده اين بهترين عوض مى‏باشد، و اگر ميان آن دو (عفو و شكر) جمع كند راه خيرات را بيشتر جمع كرده است و مقصود امام (ع) از گفتارش «عفو از دشمن را شكرى قرار بده براى توان يافتن بر دشمن» يعنى عوض شكر قرار بده چون حقيقت عفو، خود شكر نيست، و خدا سر پرست توفيق است.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 185     

شارح گويد: حقيقت بخل و اقسام بخيلها را شناختى و امام (ع) در اين جا براى بخيل سه حكم ياد كرده است: 1-  حسود به فقر نزديك است و دليلش اين است كه استعجال خواستن چيزى است كه وقوعش حتمى است و اين خواستن يا ذاتا ارادى است، يا خواستنى است به جاى امر ديگر كه به سبب اخلاق پست عارض شده است، و چون بخيل ناگزير فقير مى‏شود به اين سبب كه مالش به يكى از دو شريكش منتقل مى‏گردد همان طور كه امام (ع) فرمود: براى مال هر مردى دو شريك است، ميراث بر، و رويدادها نهايت آن فقر اين است كه از مال بهره نمى‏برد و آن را در راههايى كه بايد خرج كند به مصرف نمى‏رساند، و اين نتيجه در باره شخص بخيل در مدّت وجود بخل بر حسب اقتضاى اخلاق پستش موجود مى‏باشد ناگزير بخيل به فقر نزديك است.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 186     

شارح گويد: اقتضا در اين جا خواستن و ميل به چيزى است و زبان همان گوشت مخصوص مى‏باشد پيش از توضيح مقصود فايده وجوديش را ذكر مى‏كنيم و مى‏گوييم: پيش از اين معلوم شد كه يك انسان نمى‏تواند همه چيزهايى را كه بدانها نيازمند است به دست آورد بلكه بناچار بايد جمع بسيارى باشند براى اين كه بعضى از آنان به بعضى ديگر كمك كند تا هر يك به نياز خود برسد و از لوازم ضرورى اين اجتماع نيازمندى است تا هر يك از آنان حاجتهاى مطلوب رفيقش را كه در دل دارد بشناسد، و اين شناسايى ناگزير راهى دارد بنا بر اين لطف الهى اقتضا مى‏كند كه ابزار مخصوص و الفاظى كه مركّب از صداها و حروفى است كه از اين گوشت مخصوص به صورت خاصى پديد مى‏آيد وضع كند در اين صورت دليل نياز حتمى به وجود زبان را شناختى كه همان اظهار كردن اغراضى است كه در نفس مى‏باشد و چون مطالب ياد شده را دانستى مى‏گوييم: چون الفاظ منحصرا در برابر تصوّر معانى ذهنى تصوّرى و تصديقى وضع شده است تا بر آنچه از آنها در ذهن يافت مى‏شود دلالت كند و غالبا آن تصوّرها و تصديقهايى كه نفس قصد دارد از آنها تعبير نمايد از ملكات فاضله يا پست صادر مى‏شود، ملكات فاضله همان صورتها و اخلاق پسنديده و عقايد درست است به گونه‏اى كه در تعبير از آنها قصد اصلاح كردن كار دنيوى يا اخروى را دارد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 187     

و ملكات پست، ضدّ ملكات فاضله است كه در ذهن نفوذ كرده به گونه‏اى كه مقصود از تعبير كردن آنها فقط آزار دادن ديگرى و سخن بدو ناروا گفتن و دشنام و نفرين و غيبت كردن و جز آن مى‏باشد پس هر گاه از ملكاتى نشأت بگيرد بى‏ترديد حضور دائمى در ذهن دارد و در نتيجه تعبير لفظى از آنها بيشتر است و به علّت تعبير زياد از آنها و تكرارشان در وجود زبانى، و تعبير كردن زبان به عبارتى كه بر آن الفاظ دلالت مى‏كند، براى زبان تأثير پذيرى و فرمانبرى از مواضع و مركز آن الفاظ حاصل مى‏شود در نتيجه الفاظ زشت از ديگر الفاظ بر او آسانتر و سبكتر مى‏آيد و بر اساس آن عادت و فرمانبرى به آن عبارت ميل طبيعى پيدا مى‏كند و اين همان در خواستى است كه زبان بدان عادت كرده است اگر عادت خير كرده باشد خير است و اگر عادت بد كرده باشد بد است اگر چه اقتضاى حقيقى تنها همان اقتضاى نفس براى آن تصورها و تصديقهايى است كه سر مى‏زند از ملكه‏اى كه براى نفس حاصل شده لكن چون مقصود از اين كلمه هشدار بر زشت بودن سخن زشت و منع از دارا شدن اخلاق و تمايل به چيزى است كه شايسته نيست به آن تكلّم شود و هشدار بر سخن نيكو گفتنى است كه سودمند باشد و فرمان به ملازمت سخنى كه گفتن آن نيكو و شايسته باشد، و اين خوبى و بدى و فرمان و منع از چيزهايى است كه در اعتقادها نفوذ و دلها بر آن پيچيده شده جز اين كه گاهى بر اثر علّتى از آن غفلت مى‏شود و نياز هست كه شنونده را هشدار دهند بر آنچه احتمالا هوايش بر آن چيره شده است در نتيجه از سخن گفتن به كلمات زشت بر گردد، ناگزير امام (ع) تنها خواهش زبان را به سخنانى كه عادت كرده بيان فرموده است، نه غير آن و توفيق دهنده خداست.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 211     

و گفته است: اگر در آن حضرت شوخ طبعى نبود چگونه اين انتقاد از او پذيرفته مى‏شود چون اين عيبجويى اگر به اين خاطر است كه حضرت به اندازه متوسّط شوخى مى‏كرد كه دانستى آن اندازه پسنديده است در اين صورت اين عيبجويى لازمه‏اش نهى از كار پسنديده است و آن جايز نيست، و اگر عيبجويى به اين سبب است كه امير مؤمنان (ع) بيش از اندازه مجاز شوخى مى‏كرده و به آنچه سزاوار نيست وارد شده پس معتقد است كه آن حضرت اندازه شوخى را كه بايد در آن جا بايستد و شوخى را قطع كند نمى‏شناخته است با اين كه اين مطلب كه آن حضرت در دو نيروى علمى و عملى كاملترين افراد بشر بعد از پيامبر است به تواتر رسيده است و نيز آن حضرت سرچشمه دانشهاى يقينى و اخلاق پسنديده‏اى است كه از درياى مواج علمش دانشمندان بزرگ اسلام كه راسخ در علم‏اند سيراب مى‏شوند و نيز زاهدان خداشناس والا مقام، چنان كه نسبت به آن حضرت اين مطلب مشهور و در ذهن مردم جايگزين و ثبت شده است با آنچه از آن حضرت در نكوهش شوخى زياد در اين كلمه و غير آن صادر شده است و آنچه از آن حضرت در ردّ عيبجويان وى به مزاح كردن نقل شده است و اين كه آن حضرت آن را تكذيب كرده است و آن گفتار او در بدگويى عمرو بن عاص مى‏باشد: به مردم شام مى‏گويد كه من مردى شوخ و بسيار بازى گوش هستم، و به شوخى و بازى ممارست دارم، نادرست سخن گفته و به اين گفتار گناهكار است، آگاه باشيد كه بدترين گفتار دروغ است، و سخنى كه عمرو به زبان مى‏راند دروغ مى‏باشد، (با هر كه) وعده كند خلاف آن رفتار نمايد، و در پرستش خود پرگويى مى‏كند، و سؤال مى‏شود و بخل مى‏ورزد (در جواب)، و به پيمان خيانت مى‏كند، و از خويشان دورى مى‏نمايد، و چون در ميدان جنگ حاضر شود «براى تهيج فساد و افروختن آتش جنگ» چه بسيار امر و نهى و زبان بازى مى‏كند تا وقتى كه شمشيرها به كار نيفتاده‏اند، و آن گاه كه شمشيرها از غلاف بيرون آمده جنگ شروع شد بزرگترين حيله و نيرنگش آن است كه عورت خود را به مردم نشان دهد، بدانيد به خدا سوگند ياد مرگ مرا از شوخى و بازى باز مى‏دارد و فراموشى از آخرت عمرو را از گفتار حق مانع مى‏شود، او با معاويه بيعت ننمود مگر به شرط آن كه عطيّه و بخششى بدو دهد و براى دست برداشتن او از دين رشوه كمى (حكومت چند روزه مصر را) به او بخشيد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 212     

و در شناخت برترى شخصى كه عيبجويى شده ناقص بودن عيبجويى ياد شده (عمرو عاص) كفايت مى‏كند چون اخلاق پست و كارهاى زشتى كه حضرت برايش ياد كرده است در او هست و بدانها مشهور مى‏باشد زيرا كسى كه در او صفات زير جمع شده باشد يعنى بسيار دروغگو باشد، خلف وعده كند، حسود باشد، و در پرسش پرگويى نمايد، در پيمان خيانت كند، و از خويشاوند قطع رابطه نمايد، و علاوه بر آن خود پسند باشد به خاطر اين كه در جنگها به خود گمان دروغ دارد كه فرمان دهنده و منع كننده و زبان باز است با آن كه شايسته هيچكدام از آنها نيست و هر گاه شمشيرها از غلاف بيرون آيد لباس ترس بر خود مى‏پوشد بسيار مى‏گريزد و حمله نمى‏كند و راه نجات او از نابودى به اين است كه به بدترين و زشت‏ترين صورت، صفت پست پليدى و حيله‏گرى را آشكار كند و آن برهنه كردن عورتش، در دفع كردن شمشير آن حضرت بود كه جز كافر يا مشابه كافر با آن كشته نشده است تا آن جا كه آن جريان مثلى شده است كه تا روز جزا در ضمن خبرها و اشعار ياد مى‏شود شاعرى گفته است: چنان كه روزى عمرو بن عاص شمشير آن حضرت را با برهنه كردن مقعدش بر گرداند به علاوه نفاق و كفرى كه از او ظاهر شده كه دينش را به معاويه فروخت.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 235     

احسان ذاتى همان است كه از نيكان فاضل سر مى‏زند به دليل اين كه روش زندگيشان ستوده و دوست داشتنى است پس آنان خودشان و كارهايشان دوست داشتنى است و از خودشان شادمانند و ديگران از آنها در شادمانيند، و بر هر كس واجب است كه با آنان پيوند برقرار كند و با آنها دوستى نمايد، پس آنها دوستان خويشند و مردم دوستان آنهايند، و هر كه سيرتش اين باشد او را مى‏يابى كه به مردم از روى قصد و غير قصد احسان مى‏كند چون كارهايش دوست داشتنى و گواراست و دوست داشتنى گوارا برگزيده و مطلوب مى‏باشد، و هر گاه چنان باشد ناگزير كسانى كه به او رو مى‏آورند و اطرافش را مى‏گيرند بسيارند، و هر كه را چنين حالتى باشد سرزنش و نكوهش بدو نمى‏رسد بلكه زبانها در مورد او بريده مى‏شود و هميشه زبان در ثناگويى او تازه و در سپاسگزارى او در حركت مى‏باشد چه رسد به اين كه او را نكوهش كند و اين همان احسانى است كه باقى مى‏ماند و قطع نمى‏شود، و افزون مى‏گردد و كاهش نمى‏يابد، و به وسيله آن برادرى واقعى و دوستى بى قيد و شرط به وجود مى‏آيد، امّا احسان عرضى آن است كه نه براى صاحبش عادت است و نه اخلاق او مى‏باشد و بى ترديد اين احسان منقطع است و دوستى كه از آن پديد مى‏آيد دوستى عارضى است و دوام آن دوستى وابسته به دوام آن احسان مى‏باشد و باقى است تا وقتى كه آن باقى است و از سوى احسان كننده و شخص مورد احسان زياد و كم مى‏شود، چون دوستى احسان كننده بيشتر از دوستى شخص مورد احسان است، و آن را در مورد وام دهنده و وام گيرنده در نظر بگير خواهى يافت كه وام دهنده دوستيش نسبت به وام گيرنده بيشتر است و بسا هست كه برايش دعا كند تا زنده بماند و نعمت و ثروت كافى بر او ريزش كند اگر چه همه اينها بدين خاطر است كه به حقّش برسد و مالش به او بر گردد نه به خاطر دوستى خالص كه به او دارد، امّا براى وام گيرنده اين همّت نيست و اين دعا را نمى‏كند لكن ميلش به نيكى و دوستى او بيشتر از دوستى احسان كننده است.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 236     

شاعر گفته است: به مردم نيكى كن تا دلهايشان را بنده سازى پس مواردى كه احسان انسان را به بندگى كشانده طولانى است. و بر عاقل سزاوار است كه با كسى كه مورد محبّت خداست ملازم باشد چون او محبوب خداست، و با كسانى باشد كه با خدايند، و همان طورى كه خدا نام محسن و نيكى كننده را براى خود برگزيده او هم نام محسن را براى خود برگزيند، پس هر كه با خدا باشد محقّقا در جوار حق جائى به دست مى‏آورد، و هر كه محبوب خدا باشد به همه هدفهايش مى‏رسد، و هر كه اخلاق خدا را داشته باشد مستحق دائمى ماندن در خانه آخرت مى‏شود، و هر كس براى آنچه آفريده شده است توانا مى‏باشد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 262     

شارح گويد: پيش از اين دانستى كه خوب بودن ادب به تمرين معتدل نيروهاى بدنى باز مى‏گردد و چگونگى آن را توضيح داديم و بايد از آن بشناسى كه بدى ادب، سوق دادن آن نيروها به مرز طبيعى و فرو رفتن آنها در خواسته‏هاى طبيعيشان بر اساس قانون خيالى است بى آن كه مطابق قانون عدل عقل و شرع باشد. و چنان كه دانستى بزرگى واقعى همان جمع شدن اجزاى كمال است كه عبارت از عقل و اجتماع اخلاق بزرگوارانه و آداب نيكوست تا ماهيّت مطلوب از كمالات حاصل شود. پس بايد بدانى كه نبودن شرف و بزرگى به نبودن اجزاى كمال يا يكى از آنهاست. هر گاه جمع شدن اجزاى كمال، ماهيّت مركب را تحقّق بخشد و نبودن يك جزء براى نبودن ماهيّت مركّب كافى باشد، بنا بر اين هر گاه فرض كنيم كه آدمى داراى بدى ادب باشد كه نقطه مقابل حسن و كمال ادب است بطور حتم ضدّ آن را كه ادب نيكوست نخواهد داشت و چون آن جزء كمال را نداشته باشد ماهيّت كمال را ندارد در نتيجه ماهيّت شرافت و بزرگوارى را دارا نخواهد بود چون علّتش را كه ادب نيكوست فاقد مى‏باشد. و در اين كلمه «راز هشدارى» كه امام عليه السلام به خواستار شرف و كسانى كه در به دست آوردن كمال آدمى مى‏كوشند، بر تو آشكارا و معلوم شد كه تمرين و ادب كردن نيروهاى شوقيّه و منع كردن آنها از آنچه طبعا بدان مايلند و مقهور ساختن آنها به وسيله نيروى عقلانى و برگرداندن آنها به قانون عدل واجب است. چون بزرگوارى با سوء ادب جمع نمى‏شود. سرپرست نعمت و بخشش خداوند منّان است.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 267     

اين كه امام عليه السلام خود را در جمع داخل نموده و امور ياد شده را به خويشتن نسبت داده است به منظور اقرار به بندگى و فروتنى در برابر خداى متعال مى‏باشد. و به عنوان اظهار نياز به لطف و عنايت خداى بى نياز است. و اين كه با فيض رحمت خويش خطايش را بپوشد و او را از آن حفظ كند و اين نعمت را به كمال رساند. و آن بهترين اخلاق و آخرين درجه كمال معرفت به خداوند است. و دعاهايى كه از پيامبران (ص) رسيده پر از آمرزشخواهى و اقرار به گناهان است با اين كه همه بر معصوم بودن آنان اتّفاق نظر دارند. و آن عمل پيامبران بر آنچه ما گفتيم حمل مى‏شود. و خدا سرپرست توفيق است و حالت و نيرو از اوست.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 274     

(هيچ گاه) دروغ و لغزشى در گفتار و كردار من نيافت. خداى منّان از دوران شيرخوارگى و كودكى بزرگترين فرشته از فرشتگانش (جبرائيل) را با آن حضرت (ص) همراه ساخت تا شب و روز او را به راه بزرگواريها و اخلاق ستوده عالم سير دهد. من به مانند شتر بچه كه در پى مادرش روان است در پى آن حضرت مى‏رفتم. هر روز از اخلاق خوش خويش پرچمى مى‏افراشت و مرا به پيروى كردن از آن وا مى‏داشت. در هر سالى يك ماه براى عبادت و مطالعه در اسرار آفرينش در مكّه در دامنه كوه حرا مسكن مى‏گرفت. و جز من كه او را مى‏ديدم كسى او را نمى‏ديد. در آن وقت اسلام جز در خانه پيامبر (ص) و خديجه عليهما السلام فرود نيامده بود. و من هم سوّمين آن دو بودم. نور وحى و رسالت را مى‏ديدم. بوى نبوّت را مى‏بوييدم. هنگامى كه وحى بر آن حضرت (ص) فرود آمد صداى شيطان را شنيدم.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 324     

معناى سخن على (ع) اين است كه همه مردم تا زمانى كه در زندگى فانى و نيروهاى پايان پذير دنيا هستند نسبت به كارهاى آخرت در خواب غفلت مى‏باشند، و هر گاه بميرند و به زندگى باقى و هميشگى برسند بيدار مى‏شوند و غفلت از آنها بر طرف مى‏گردد و از كارهاى زشت و اخلاق پستى كه در دنيا داشتند و مى‏دانستند نفعى ندارد سخت پشيمان مى‏شوند. بنا بر اين براى هر مؤمنى شايسته آن است كه از خواب غفلت بيدار شود و با بريدن از دلبستگيهاى دنيا و ترك علائق نفسانى نفس خويش را بميراند تا به مقام: موتوا قبل ان تموتوا، بميريد پيش از آن كه شما را بميرانند، برسد و از پشيمانى پس از مرگ برهد و در جوار رحمت خداى رحمان به زندگى پاك و هميشگى برسد، بار خدايا ما را از خواب غفلت كه غافلان بدان گرفتارند بيدار فرما، و ما را از كسانى قرار بده كه (در روز رستاخيز) ترسناك و اندوهگين نمى‏باشند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 335     

شارح گويد: زيارة مصدر از زار يزور و از باب قال و كتب است، واو آن به مناسبت كسره ما قبلش به (ى) قلب شده است، و الزّعارة به تشديد (ر) بد اخلاقى است كه عملى با آن همراه نباشد امّا گفتار اهل لغت: زعر يزعر «از باب طرب» فهو زاعر براى معناى ديگرى است و آن كم مويى است، و زعرور به ضمّ (ز) كه از نظر وزن مانند عصفور است شخص بد اخلاق مى‏باشد و مردم عامى گويند: رجل زعرور مردى كه در آن بد خلقى باشد و در برگزيده صحاح چنين آمده است: معناى سخن امام (ع) اين است كه مقصود از زيارت كسى، شاد كردن دل او و وارد ساختن شادمانى در سينه اوست و آن به دست نيايد جز با بشّاش بودن صورت ديدار كننده نه به آشكار كردن اندوه و قصد شكستن دل. شعر:

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 359     

معناى كلمه اين است كه-  بر خواسته نفسانيت تكيه مكن، زيرا چنين نيست كه هر چه آدمى بخواهد بدان دست يابد، و اين طور نيست كه هر چه را آرزو كند به دست آورد، و اين كه تكيه كردن بر خواهش نفس و اعتماد كردن بر آرزوها از اخلاق احمقان و خصلتهاى نادانان مى‏باشد، شاعر گويد: چنين نيست كه هر چه را مرد آرزو كند بدان برسد بادها به گونه‏اى در حركتند كه كشتيها نمى‏خواهند

 

اخلاق در نهج البلاغه از کتاب  يادنامه‏دومين‏كنگره     

 يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 17     

اخلاق ، جمع «خلق» است. روان انسان، حالات و ملكاتى دارد و اخلاق عبارت از «ملكات روان» است. تشخيص اخلاق ، توقف دارد به اين كه سه موضوع را انسان تصور كند: «روان»، «اخلاق » و «غرض». «روان» انسان، عبارت است از روح انسانى. ابتدا بايد به نحو اجمال، سخنى از روان گفته شود و سپس از مفهوم اخلاق كه عارض بر «روان» است و آن گاه در اين كه اين عوارض بر اين موضوع چه نتايجى دارد. اين سه جمله را اگر بتوانم عرضه بدارم، توجه كتاب نهج البلاغه به اخلاق ، روشن خواهد شد.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 19     

بنا بر اين شما جوهره‏اى داريد به نام روان، به نام روح، به نام نفس، به نام قلب، به نام صدر و به نام عقل. آن جوهره اوصافى دارد. تا حال يك بعد از سه بعد اخلاق ، عرض شد.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 19     

اما اين روان شما، بر طبق تحقيق علماى اخلاق ، داراى اوصاف و حالات و ملكاتى است. يعنى روان شما چنان است كه حالتى و صفتى به سادگى عارض آن مى‏شود و بزودى از بين مى‏رود. مثل اين كه از كسى خوشتان مى‏آيد، ساعت ديگر از او بدتان مى‏آيد. حبّ و بغض از حالات روان شماست. برخى از اوصاف روان شما، به نام «حالات» خوانده مى‏شود. اما برخى ديگر «ملكات» است، يعنى هميشه هست.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 19     

به اين زودى پيدا نمى‏شود و بزودى هم زايل نمى‏شود. اين اوصاف پايدار را «ملكات» مى‏گويند. شما روحتان داراى «ملكه» يعنى عوارض دائمى است. اين ملكات انسانى است كه «اخلاق » ناميده مى‏شود.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 19     

قسم ديگر از ملكات، رذائل و فضائل است. برخى از ملكات شما عبارت از فضائل نفس شماست، جمال روح شماست. زيبائى قيافه روان شما عبارت از فضائل اخلاقى است. برخى از ملكات، رذائل است، صفت‏هاى زشت است، قيافه كريه روح است. بحث «اخلاق » عبارت از بحث در همين ملكات است.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 20     

آيا انسان مى‏تواند اخلاق فاضله را تحصيل كند، ملكات پسنديده را پيدا كند و آيا مى‏تواند ملكات زشت را از خودش دور كند انسان كامل، انسانى است كه بكوشد و در خود، ملكات فاضله را ايجاد كند. و آن را كه بنحو طبيعى موجود است، تقويت كند. و انسان كامل، انسانى است كه بكوشد و آن رذائل را در خود تضعيف كند و تا مى‏تواند از بين ببرد. وقتى كه انسان كوشيد و به آنجا رسيد هر چه ملكه فاضله بود بدست آورد، و هر چه رذائل بود از خود دور كرد، آن جاست كه يك انسان ملكوتى مى‏شود و مصداق: «خليفة اللَّه فى الأرض» مى‏شود انسان مسجود ملائكه مى‏شود، انسان آسمانى مى‏شود، انسانى مى‏شود كه در مراحل انسانيت تكامل پيدا كرده است. همين مكارم اخلاق است كه اگر انسان بكوشد و آن را كسب كند، مصداق بيان پيامبر بزرگ (ص) مى‏شود كه مى‏فرمايد: «بعثت لأتمّم مكارم الاخلاق»: من براى اين برانگيخته شدم و انبياء براى اين معنا به سوى بشر فرستاده شدند كه روان آنها را در اخلاق ، تكامل بخشند، ملكات آنها را ملكات فاضله كنند، رذائل را از وجودشان دور كنند، تا آنجا كه آنان خليفه الهى گردند. تصور نشود، تنها جانشين الله، جدّ اعلاى ما، حضرت آدم بود، همه ما جانشين الله مى‏توانيم باشيم، همه ما خليفة الله مى‏توانيم بشويم. مگر روايت به ما نمى‏گويد: «تخلّقوا باخلاق اللّه و تأدّبوا باداب اللّه.» اى انسان تو والاتر از اين هستى كه در اين دنيا، در اين جهان پست بمانى و علاقه‏مند به دنيا گردى. تو بايد پرواز كنى، متخلق به اخلاق الهى بشوى.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 20     

بالجمله، بعد دوم اخلاق ، عبارت از تشخيص ملكات و عبارت از «اخلاق روان» است كه اين ملكات را تشخيص بدهيم و آنها را كسب كنيم.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 20     

بعد سوم «غرض» است، كه در ضمن مطالب گذشته «غرض» هم روشن شد. وقتى انسان بتواند ملكات را تشخيص بدهد، رذائلش را دور كرده، فضايلش را به دست بياورد و انسان كامل شود، غرض اخلاق را عملى كرده است.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 20      

بنا بر اين، اخلاق ، عبارت است از اين كه توجه به ملكات پيدا كنيم، موضوع ملكات را درك كنيم، غرض از ملكات را درك كنيم. اين معناى اخلاق است و نتيجه اخلاق آن است كه انسان، يك «انسان كامل» شود. اين مقدمه كوتاهى بود براى اين كه ابتدا ببينيم اخلاق يعنى چه و بعد از آن ببينيم اين كتاب عظيم كه نهج البلاغه ناميده مى‏شود، راجع به اخلاق چه نظرى دارد حال به اختصار جواب اين سؤال را مى‏گوئيم: وقتى ما به خطبه‏ها، نامه‏ها و حكمت‏هاى متعدد نهج البلاغه نگاه مى‏كنيم، مى‏بينيم كه اين كتاب عظيم، بخش بزرگى از اخلاق را بيان كرده است. براى اين كه مدعايم را ثابت كنم جملاتى از نهج البلاغه را به حضورتان عرضه مى‏دارم. اين كتاب، اخلاق را مى‏داند چيست و متوجه است. با توجه به آنچه راجع به علم اخلاق و راجع به مسائل اخلاق گفته شد، يكى از امّهات مسائل اخلاق را من عنوان كنم و ببينيم در نهج البلاغه راجع به اين موضوع چه سخنى گفته شده است.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 21     

در علم «اخلاق » اين مطلب هست كه انسان اگر بخواهد زحمت بكشد و ملكات فاضله‏اى را كه براى روح انسانى تصور مى‏شود، تحصيل كند و ملكات رذيله را از خود دور كند، نيازمند است به اين كه از حظوظ و لذتهاى بدن خودش چشم پوشى كند تا روحش كمال پيدا كند. توضيح مطلب اين است: شما اگر بخواهيد يك صفت فاضله را پيدا كنيد، صفت شجاعت پيدا كنيد، صفت عدالت پيدا كنيد، صفت سخاوت پيدا كنيد بايد مدتها نفستان را در فشار صبر و تزكيه قرار بدهيد، از شهوات خوددارى كنيد و از حظوظ و راحتيها و لذتها بكاهيد تا يك صفت فاضله‏اى را در روحتان ايجاد كنيد. و هم چنين بايد تا مى‏توانيد از هواها و لذتهاى نفسانى خود بكاهيد تا يك صفت رذيله‏اى را از خود دور كنيد. اصولا پيدا كردن هر يك از صفات فاضله، موقوف است به اين كه شما از هواهاى خودتان و از لذتهاى خودتان كسر كنيد. به دست آوردن كمالات نفسانى، كمال روح و تكامل روح شما توقف دارد به اين كه از حظوظ بدن و از لذتهاى بدن كسر كنيد. و هر چه از اين بيشتر كسر كنيد، به كمال روحتان بيشتر افزوده‏ايد، و اسلام براى اين امر، برنامه خاصى درست كرده است.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 22     

اين جمله رساى على (ع) عبارت از يك موضوع كلى علم اخلاق است: اى انسانى كه مى‏خواهى تعالى پيدا كنى: يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى‏ رَبِّكَ كَدْحاً و خذوُا مِنْ اجْسادِكُم: راه تعالى و تكامل روح اين است. بايد از جسد بگيريد و به روان بيفزائيد. اين، خود، يكى از مهمترين مسائل اخلاق است كه على (ع) با يك جمله بيان كرده است.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 22     

اينها خصوصياتى از امّهات مسائل اخلاقى است. على (ع)، در نهج البلاغه، از «صبر»، «رحمت»، «رجاء» و غيره صحبت كرده، و نيز از صفات «كبر»، «حسد»، «بخل»، «جرم» و غير آن صحبت فرموده است، كه اگر دقت كنيم، مى‏بينيم علماى علم اخلاق -  با همه نظرياتى كه ابراز كرده‏اند-  به نكاتى كه على (ع) در ضمن كلماتش بيان كرده متعرض نشده‏اند. خداوند به ما توفيق تخلّق به اخلاق الهى را عطا فرمايد.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 29     

مسئله هشتم كه از لحاظ اصولى يك مسئله درجه دو، اما از لحاظ عملى مسئله بسيار پر شور و پر اهميّتى است، نحوه برخورد دستگاه ادارى است با مردم. اجزا و اعضاى حكومتى چگونه بايد با مردم برخورد كنند آيا طلبكار از مردمند آيا بدهكار به مردمند اخلاق دستگاه حكومت با مردم چگونه است مسئله نهم كه باز از آن مسائل بسيار جالب است، رفتار حاكم نسبت به خويشتن است. آيا براى رفتار حاكم در جامعه، محدوديتى وجود دارد آيا مى‏توان به حسن رفتار او با مردم بسنده كرد يا نه، ماوراى نحوه ارتباط حاكم با مردم، چيز ديگرى وجود دارد كه آن، نحوه ارتباط حاكم با خود است زندگى شخصى حاكم چگونه بايد بگذرد و نهج البلاغه در اين مورد چه نظرى دارد مسئله دهم، شرايط حاكم است. چگونه انسانى بر طبق فتواى نهج البلاغه مى‏تواند بر جامعه بشرى حكومت كند اينها عناوين مسائلى است كه در نهج البلاغه آمده است و ما مى‏توانيم آنها را مطرح كنيم و مورد بحث قرار دهيم. از اول شروع مى‏كنيم و به تناسب امكان و فرصت، بحث مى‏كنيم و هر مقدار كه پيش نرفتيم به عهده برادران و خواهران جوان مى‏گذاريم كه در نهج البلاغه بگردند و از اين دنياى معنا و معرفت بهره بگيرند و سر رشته تحقيق و تفكر را دنبال كنند و به ما و ديگران بياموزند.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 32     

اين معناى حكومت است. اگر مالك اشتر بعنوان استاندار و والى و حاكم مصر معين مى‏شود، براى آن نيست كه براى خود عنوانى و قدرتى كسب كند، يا سود و بهره‏اى مادى را به خود متوجه سازد. براى آن است كه اين كارها را انجام دهد: براى اداره امور مالى كشور از آنها ماليات بگيرد با دشمنان مردم مبارزه كند آنها را در مقابل دشمنانشان مصونيت ببخشد آنها را به صلاح نزديك كند (صلاح با بعد وسيع مادى و معنويش كه از نظر على (ع) و در منطق نهج البلاغه مطرح است) شهرها و حيطه حكومت خود را آباد كند. يعنى بطور خلاصه انسان‏ها را بسازد، سرزمين را آباد كند، اخلاق و ارزش‏هاى معنوى را بالا ببرد، وظايف مردم و آنچه را كه در جنب حكومت بر عهده آن‏هاست، استنقاذ كند.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 32     

از اين گرايش‏ها هميشه در جوامع وجود داشته، امروز هم هست، در آينده هم تا وقتى كه اخلاق انسانى كامل و درست نشود، يك چنين گرايش‏هايى وجود خواهد داشت.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 38     

بتدريج، نهج البلاغه توى بازار آمد و به دست مردم افتاد. مردم نمى‏دانستند نهج البلاغه‏اى هم هست. تنها جملاتى از نهج البلاغه شنيده بودند، كه آنهم بيشتر در مذّمت دنيا و بخش‏هاى كمى از اخلاق بود و ديگر هيچ. بعد از آن، قدرى نهج البلاغه دست به دست گشته است. كسانى بر آن شرح نوشته‏اند و كسانى برداشتهاى خود را بنام شرح نوشته‏اند. همه اين زحمات ارجمند است، همه قابل تقدير است، اما در برابر عظمت نهج البلاغه و كارهايى كه بايد انجام گردد در حكم صفر است.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 61     

آيت اللَّه حسين نورى موضوع بحث ما تحليل شخصيت على (ع) در نهج البلاغه است. يعنى مى‏خواهيم از نهج البلاغه، شخصيت والاى حضرت على (ع) را بدست بياوريم. مقدمة مسئله‏اى را عرض مى‏كنم تا موضوع بحث روشن‏تر شود. مى‏دانيم كه هر صاحب قلم و نويسنده و شاعرى در كتاب خودش منعكس است. و آن كتاب، انعكاسى است از افكار و روحيات و طرز تفكر و اخلاق مولف. مثلا جلوه‏هاى شخصيت فردوسى، طرز فكر و روح حماسى فردوسى، در كتاب شاهنامه، كاملا مشخص است. روح نصيحت گويى، پند و اندرز گويى سعدى در بوستان و گلستان كاملا منعكس است.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 92     

در فرمان تاريخيش به مالك اشتر در مورد استخدام كارمندان چنين دستور مى‏دهد: ثمّ انظر في أمور عمّالك فاستعملهم اختبارا، و لا تولّهم محاباة و أثرة فإنّهما جماع من شعب الجور و الخيانة. و توخّ منهم اهل التّجربة و الحياء من اهل البيوتات الصّالحة و القدم في الاسلام المتقدّمة، فإنّهم أكرم أخلاقا و أصحّ أعراضا و أقلّ في المطامع إشراقا و أبلغ في عواقب الأمور نظرا در كارهاى كارمندانت بنگر و آنها را با آزمايش و امتحان بكار وادار و از روى ميل و استبداد آنها را بكارى واندار، زيرا استبداد و تسليم تمايل شدن كانونى از شعبه‏هاى جور و خيانت است. و از ميان آنها افرادى كه با تجربه‏تر و پاكتر و پيشگامتر در اسلامند، برگزين زيرا اخلاق آنها بهتر و خانواده آنها پاكتر و همچنين كم طمعتر و در سنجش عواقب كارها بيناترند.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 117     

اينك در چند قسمت به بررسى ابعاد تقوى مى‏پردازيم تا گسترش اين مفهوم و اثر عملى آن را در جامعه، سياست و اجتماع ببينيم. مقدمة قسمتى از خطبه بيست و چهار را مى‏آوريم و بايد توجه كنيم كه در اين خطبه، امير المؤمنين على (ع) در موقعيت خاصى از تقوى سخن به ميان آورده است كه خود، نكته مهمى است. درست برخلاف تصور آنهايى كه مفاهيم اسلامى را جدا از يكديگر مطالعه مى‏كنند و مخصوصا مسأله تقوى را مثلا از سياست و جنگ جدا مى‏دانند، در اينجا ببينيم امير المؤمنين چه كسانى را در چه موقعيتى وصيت به تقوى مى‏كند آيا احيانا آن دسته از اصحاب و افرادى را كه در گوشه مسجد و جدا از امر سياست و ساير شئون جامعه بودند، سفارش به تقوى مى‏كند يا خير اين امر نشان دهنده وجود يك رابطه ارگانيك بين همه مفاهيم اسلامى است و تقوى، جنگ، اقتصاد و اخلاق و مانند آنها حلقه‏هاى زنجيرى هستند كه در مجموع، يك جامعه ايده‏آل انسانى را مى‏سازند. در اين خطبه مى‏خوانيم: و لعمرى ما علىّ من قتال من خالف الحقّ و خابط الغىّ من اذهان و لا ابهان فاتّقوا اللَّه عباد اللَّه و فرّوا الى اللَّه من اللَّه.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 137     

از: محمد تقى رهبر 28، 1، 62 در قاموس اخلاق و حقوق مجتمع بشرى، و نيز كتب آسمانى، «معاهدات و مواثيق»، «قراردادها و پيمانها» جايگاه ويژه‏اى دارد. افراد هيچ ملتى با هر نوع بينشى، حتى بينش‏هاى مادى گرائى و افكار جاهلى، حسب فطرت خدائى، نمى‏توانند منكر شوند كه وفاى به عهد، و پاى‏بند پيمان‏ها بودن از خصال جوانمردان و انسانهاى آزاده‏اى است كه فطرتشان به مسخ نهائى كشيده نشده، همان گونه كه نقض قراردادها، پيمان شكنى‏ها و عمل برخلاف مواثيق و التزامات، در زمره خوى‏هاى زشت و صفات نامحمود تلقى مى‏گردد. بدين واقعيت اشاره دارد سخن پر ارج على (عليه السلام) آنجا كه در نامه تاريخى و رسمى خود به مالك اشتر مى‏نويسد: فإنّه ليس من فرائض اللَّه شي‏ء، النّاس اشدّ عليه اجتماعا، مع تفرّق اهوائهم و تشتّت آرائهم، من تعظيم الوفاء بالعهود. و قد لزم ذلك المشركون فيما بينهم دون المسلمين لما استوبلوا من عواقب الغدر.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 142     

اين عهد و پيمان از توحيد تا معاد، و از تعبد و تسليم تا اخلاق و عمل و از احكام فردى تا مقررات اجتماعى و خلاصه دين را با تمام محتوايش، شامل مى‏گردد.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 191     

على (ع) صرفنظر از اين كه در مكتب اسلام پرورش يافته و مستقيما تحت تأثير مكتب وحى قرار داشته است، شخصيتى جامع الاطراف است. او مانند يك حكيم بى‏نظير الهى در باره الهيات به بحث مى‏پردازد خطبه‏هاى معروف او ژرف انديشى و گستردگى انديشه او را در باره خدا و آفرينش جهان، منعكس مى‏سازند. حضرت على (ع) وقتى در باره اخلاق صحبت ميكند، مثل يك حكيم اخلاقى به بحث در مبانى اخلاق و تحليل رفتار اخلاقى مى‏پردازد. على (ع)، يك بنده صالح خداست و در موقع عبادت، كاملترين شكل شناخت، اخلاص، خشوع و خشيّت در پيشگاه حق را در رفتار خود نشان مى‏دهد. او در هر زمينه، نه تنها به طرح اصولى مى‏پردازد، بلكه خود، الگو و نمونه‏اى از آن اصول ميباشد. مردم را به عدالتخواهى دعوت ميكند و خود، مجسّمه عدل و داد است.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 192     

كمال و رشد شخصيت در هر فرد، بستگى به درجه و اندازه وحدت و هماهنگى جنبه‏هاى مختلف شخصيت آن فرد دارد. براى اين كه اهميت اين بعد در شخصيت آدمى روشن گردد، توجه خوانندگان را به جنبه‏هاى ناهماهنگ و متضاد شخصيت پاره‏اى از افراد جلب مى‏كنيم. گاهى فرد در ضمن يك سخنرانى يا بحث و تبادل نظر، نكته‏هاى متضاد و گاهى متناقض را مورد حمايت قرار مى‏دهد. در قسمتى از بحث، روش علمى را مورد حمايت قرار مى‏دهد، اما در قسمت ديگر، طرق غير علمى يا ضد علمى را اتخاذ ميكند. در يك مورد، از اخلاق و مراعات موازين اخلاقى طرفدارى ميكند و در مورد ديگر بر خلاف اصول اخلاقى اظهار نظر ميكند. در يك حالت عدالت را مراعات ميكند، اما در حالت ديگر به حقوق ديگران تجاوز مى‏نمايد.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 200     

آنچه در تربيت اخلاقى مهم است، قدرت تشخيص فرد، نيروى تسلط او بر خود و التزام او به انجام آنچه پسنديده و خوددارى از انجام امور ناپسنديده است. تقوا، چنانچه در نهج البلاغه آمده است، بنيان اخلاق را تشكيل مى‏دهد. تقواى دينى ضمن تأئيد تقواى اخلاقى، توجه فرد را به اوامر و نواهى الهى جلب ميكند. فرد متدين، ضمن اين كه در هر لحظه، خدا را ناظر اعمال خود ميداند و با توجه به اين كه تقرب به حق و لقاء اللَّه، هدف اساسى اوست، پيوسته سعى دارد از طريق كسب فضائل اخلاقى و دورى از رذائل، به هدف اصلى نزديك شود. روى همين زمينه، تقواى دينى به معناى التزام به اجراى اوامر الهى و خوددارى از منهيات، بنيان رفتار اخلاقى فرد را استوار مى‏سازد. بدون ترديد اوامر الهى، همه فضائل اخلاقى را در برميگيرند و منهيات دينى نيز شامل رذائل ميشوند.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 207     

ترازوى عدالت على (ع) بر منهج ناموس عدل مطلق و راستاى ميزان آسمان برقرار شده است. ترازوى سياست على (ع) چنان دقيق است كه در يك كفّه آن جهان است و اخلاق و آنچه در آنهاست، و در كفّه ديگر پوست جوى كه از دهان مورى به ستم ستانده شود و در اين ميزان، اين سنگينتر از آن است. پوست جواز همه كهكشانها در اين ميزان عدل سنگين‏تر است زيرا ثقل ستم و بار انحراف را بر دوش دارد و اين ثقل آن چنان تحميل دشوارى است كه گرانبارتر از ثقل آفرينش است. اين ترسيمى است از هندسه سياستش.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 209     

على (ع) مسئله اقتصاد را نيز با نهايت توجه مورد عنايت قرار مى‏دهد. حكومت و سياست، حتى تقوا و اخلاق جامعه نيز تكيه‏اى بر پهلوى اقتصاد دارد نه بر بنيان، كه بر پهلويش، و از اينجاست كه ما مى‏بينيم مسئله «قسط» در قرآن، مرادف توحيد است، يعنى گواهى دادن بر يكتايى پروردگار، مرادف است با قيام به قسط. على (ع) مى‏گويد: اصدار السّهمان على اهلها.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 218     

ابتدا پرتقاليها، اسپانيائيها و هلنديها، سپس انگليسى‏ها، فرانسوى‏ها، روسها، آلمانى‏ها، ايتاليائيها و بلژيكى‏ها و... و سرانجام امريكائيها با بكار بردن تمام روش‏هاى استعمارى نوين و سرانجام با نيروهاى نظامى به آسيا و آفريقا پا گذاشته و شروع به جذب ثروتهاى طبيعى و معدنى و تأسيس كمپانيهاى يك مليتى و چند مليتى و در دست گرفتن بازارهاى محلى و احداث خطوط مخابراتى و استراتژيكى زمينى و دريايى كردند. اما از همه خطرناكتر استعمار فكرى بود. آنها نه تنها دولتمردان و سرداران و زمينداران و رؤساى عشاير و بازرگانان را مرعوب يا مجذوب كرده و دولتهاى شرق را پايگاهى براى سلطه هر چه بيشتر خود در مى‏آوردند بلكه بر مقدسات و فرهنگ اصيل اين ملتها نيز هجوم برده و با نيرنگهاى دقيق جوانان را به سوى كشور و ملت خود كشاندند و طبقه تحصيلكرده در مدارس جديد را به فرنگى مآبى سوق دادند تا جائى كه اين طبقه بر اثر خالى شدن از فرهنگ درونى خود به تحقير دين و شعائر ملى و اخلاق و فرهنگى كشور خويش برخاسته و رسوم و سنن قديم را كه مانع خود باختگى و خود فراموشى بودند و سد محكمى را در برابر استعمار تشكيل مى‏دادند تخطئه كرده و از اصل و بن بر مى‏انداختند.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 219     

يك نگاه اجمالى به رهنمودهاى سياسى ماكياولى در كتاب «امير» يا خاطرات تاليران فرانسوى و مترنيخ اطريشى و پالمرستون و گلادستون و كرزن و ديسرائيلى و چرچيل نخست وزير انگلستان و ساير سردمداران سياست غرب در قرون اخير روشن مى‏سازد كه همه آنها در لزوم فدا كردن وسيله در راه هدف، و عدم اعتقاد به مبدء ثابت، و بى‏اعتنائى به مشروعيت مبادى و مقدمات اهداف سياسى متفقند، و سياست آنها چه در رژيم‏هاى سرمايه‏دارى و چه در رژيمهاى سوسياليستى، مذهبى و غير مذهبى (سكولاريسم)، هرگز بر اساس معنويت و اخلاق استوار نبوده است و اين همان راه بد فرجامى است كه در صدر اسلام بدست منافقان و بانيان مسجد ضرار و نويسندگان صحيفه مشؤومه و عمر و عاص‏ها و معاويه‏ها و زيادها... و ناكثين و مارقين و قاسطين اجراء مى‏شد و متأسفانه تاريخ اسلام بجز دوره‏اى كوتاه دستخوش فتنه‏انگيزى اين نابكاران بوده و رژيم‏هاى سلطنتى و موروثى و سرمايه‏دارى همه از دستاوردهاى همين شدادتها و انحرافات بوده است.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 229     

زيرا اخلاق اين گونه اشخاص از ديگران كريمتر و دامانشان پاكيزه‏تر است و طمع كمتر دارند و نظرشان در باره پايان كارها بهتر و عميق‏تر است.

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 241     

امام على عليه السلام كوفه را بصورت دار العلوم اسلامى در آورد و مسجد آن شهر را مركز نشر معارف و دانشهاى گوناگون ساخت. خود او ضمن خطبه‏هاى جالب و جامع، موضوعات گوناگونى را چون الهيات و طبعيات و اخلاق و سياست و تمدن و فنون جنگى و آداب معاشرت و... مورد بحث قرار مى‏داد و از منبر كوفه براى عاملان خراج و واليان و سران سپاه پيام مى‏فرستاد يا اين كه كنفرانسهايى براى آموزش‏هاى لازم به قضات و عاملان در مسجد تشكيل مى‏داد. صحابه على (ع) نيز به پيروى از او و سفارش او به نشر علم و تأليف پرداختند. از آن زمان علوم مختلف چون صرف و نحو و طبيعيات و نجوم و هيات و فلسفه و رياضى و فقه و حديث و تفسير در كوفه شروع به توسعه نمود.

يادنامه‏علامه‏شريف‏رضى             صفحه‏ى 38     

2-  مراقبت افراد از نظر آداب و اخلاق .

يادنامه‏علامه‏شريف‏رضى             صفحه‏ى 47     

از دروس اساسى اسلامى در بعد اخلاق اجتماعى و حتى رفتار سياسى، يگانه پرستى و اطاعت فقط از پروردگار متعال است.

يادنامه‏علامه‏شريف‏رضى             صفحه‏ى 94     

سيد رضى (ره) پس از بحث نسبتا مفصلى در صفحه 77 مى‏گويد: از مجموع آن چه گفته شد چنين فهميده مى‏شود كه تقيه فقط در ظاهر است نه در قلب و باطن، چون اگر كسى ديگرى را تهديد نمايد، كارى را بجاى آورد، اگر آن عمل از جمله افعال قلوب باشد مثلا بگويد: فلانى را در دل دوست به دار، آن شخص نمى‏تواند حقيقت آن چه را كه در قلب وى مى‏گذرد بفهمد، تنها راه زبان است كه مى‏تواند از ما فى الضمير حكايت كند، پس چيزى كه هنگام تقيه مطلوب است، اظهار دوستى با كفار با زبان است از طريق رفت و آمد و معاشرت خوب و اخلاق نيكو و آنچه كه در آن نفع مسلمين باشد، لكن در قلب بايد بر اعتقاد خود ثابت باشد و دشمنى كفار را با توجه به نكات ذكر شده پنهان دارد و باطنا از آنها بيزار باشد و در زبان هم آنچه مى‏گويد، توريه كند و با كنايه سخن گويد.

يادنامه‏علامه‏شريف‏رضى             صفحه‏ى 332     

اين مسأله در مورد شريف رضى (رضوان اللَّه تعالى عليه) نيز صادق است. من اخيرا در مورد زندگى اين مرد بزرگ، كه همه كاوش‏هاى تاريخى، علو شأن و شايستگى او را اثبات نموده و در فضل و مناعت طبع و كرامات اخلاق او شكى راه نمى‏يابد، به دو متن برخورد كرده‏ام كه بسيار عجيب مى‏نمايد، اين دو متن مرا بر آن داشت كه در اين مختصر به بيان آن پرداخته و پرده از جعل و غير اصيل بودن آن بردارم.

يادنامه‏علامه‏شريف‏رضى             صفحه‏ى 335     

هر چند يكى از دلايل بالا مى‏تواند ادعاى مزبور را رد كند، اما ما روى آن اصرار نداريم و كوشش خواهيم كرد، كه با نگاهى گذرا به ماهيت اخلاق شريف رضى، ببينيم خصلتهاى اخلاقى وى موافق چنين مجالسى بوده يا خير در اين راه ما نمى‏خواهيم فقط به خصوصيات شريف رضى مانند مناعت طبع، عزت نفس، كرامات، خصلت‏هاى نيك اخلاقى و دورى جستن از هر نارواى وى تكيه كنيم، زيرا ممكن است گفته شود چنين خصلت‏هائى مانع از سر زدن چنان كارى نمى‏شوند چرا كه مى گسارى و حضور در بزمهاى آن نه عيب به حساب مى‏آمده، نه از مردانگى فرد مى‏كاسته، و نه بر آبرو و حيثيت كسى لطمه مى‏زده است. بخصوص كه در آن زمان اشراف و اعيان و حتى خلفاء نيز به آن كار مبادرت مى‏ورزيدند و از آن ابا و پرهيز نمى‏كردند.

يادنامه‏علامه‏شريف‏رضى             صفحه‏ى 338     

چشمها با ديدن او خمار مى‏شوند، گوشها با شنيدن آوازش به «قى» مى‏نشينند. براى ما شنيدن صداى جدال شيرهاى (درنده) بهتر از آواز اوست. در اينجا باز مشاهده مى‏شود كه شريف رضى، به كام شير رفتن را بهتر از صداى آواز مى‏داند و اين از آرمانهاى اوست. زيرا كارهاى بزرگ را دوست دارد، كارهائى كه جز با پيشه كردن خطر و نبرد با مردان دلاور بدست نمى‏آيد در توصيف غزلهاى شريف رضى گفته مى‏شود كه: «گام او يك بار هم نلغزيده است، و در اين باب از پاك دامنى، شرافت و محاسن اخلاقى منحرف نشده است» و باز گفته مى‏شود: «... آنچه از مجموعه اخلاق و اشعار شريف رضى دستگر مى‏شود اين است كه خصوصيات بالا، وى را از سرودن نوعى غزل كه خلفا بكار مى‏گرفتند و چيزى شبيه به ياوه‏گوئى و هرزگى بود، باز مى‏داشت. اين نوع غزل كه به مقام و شرافت وى لطمه مى‏زد هيچگاه با شاعرى او سر سازگارى نداشته است...» اما در شأن توصيف باده و مجالس آواز در شعرهاى شريف رضى، محققين مى‏گويند: «اگر محرز شود كه شريف رضى مى ننوشيده، به آواز گوش نداده، در مجالس لهو و سرگرمى مشاركت نكرده، نديمه‏اى نگرفته، و از مجالس موسيقى سود نجسته است، ما توصيف آن را بر او مى‏بخشيم. بخصوص كه دليل سرودن چنين اشعارى بر ما مجهول است و نمى‏توانيم در مورد آن حكمى صادر كنيم.

يادنامه‏علامه‏شريف‏رضى             صفحه‏ى 344     

در زمينه مسائل اخلاقى نيز چون اصول اخلاق امورى است شناخته شده، و هماهنگ با فطرت، و نقش يك رهبر اخلاقى بيشتر جايگزين كردن اين اصول در روح پيروان، و ايجاد انگيزه‏هاى پذيرش، و حركت به سوى اين است، نه تعليم اين اصول، در آنجا نيز مسئله سند حديث زياد مطرح نمى‏باشد.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 34     

اين يك كار شايان تمجيد نيست كه مدتى است حقوقدان حرفه‏اى پيش گرفته، ارزش و حقوق جسمانى انسانها را از ارزش و حقوق ارواح آدميان تفكيك نموده، بعنوان قويترين عامل تبديل انسان به ماشين، انقلابى در زندگى بشرى بوجود بياورند، انقلاب از كدام موقعيت بكدامين موقعيت انقلاب از تاريخ انسانى به تاريخ طبيعى. انقلاب از آگاهى و آزادى و اختيار به ماشين ناخود آگاه و وسيله جبرى محض تاكنون هيچ دليل منطقى بر اين دو قطعه كردن انسان: قطعه حقوقى و قطعه اخلاقى ديده نشده است، مگر ترجيح جانب آن انسان نماها كه هدفى والا براى زندگى سراغ نداشته‏اند. جز حد اكثر بهره بردارى از لذت و غوطه خوردن در لجن خودخواهى كه در فرمول معروف توماس هايس خلاصه مى‏شود. اين فرمول انسان كش چنين است: «انسان گرگ انسان است» يا «انسان صياد انسان است» ما نمى‏گوئيم: هويت اخلاقى آرمانى انسانها عين هويت حقوقى او است، زيرا ما كاملا مى‏دانيم كه حقوق بر مبناى زندگى جبرى اجتماعى استوار است و هدف حقوق امكان پذير ساختن جو اجتماع براى زندگى متشكل و دسته جمعى است، در صورتى كه اخلاق و بعد روحانى مذهب، به اضافه تحريك مردم جامعه به تحصيل آزادى روانى و سياسى سازنده فضيلت ارزشهاى والاى انسانى و عشق به زندگى و تقويت عقل و وجدان را در آن انسانها كه آماده انسان شدن هستند، به فضيلت مى‏رسانند و اميد تكامل را در نوع انسانى تحقق مى‏بخشند. اين نكته را هم فراموش نمى‏كنيم كه توصيه و پيشنهاد و اضافه كردن «ترجيح با فضيلت و شرافت» بر نخستين ماده اعلاميه جهانى حقوق بشر، مفهوم مخالفش ناديده گرفتن حقوق طبيعى انسانها نيست كه 29 ماده ديگر را تباه كند، بلكه منظور ترجيح مردم با ايمان و با فضيلت و با وجدان از نظر رشد روانى و شخصيتى است كه موجب تحرك انسانها به رشد و تكاپو و مجاهده در راه نجات دادن انسانها از پوچى زندگى است كه مقدارى حماسه‏هاى بى محتوا و مواد مخدر و فرمول بنيان كن «بارى بهر جهت» و بى بند و باريهاى نفس پسند، پرده ضخيمى روى آن پوچى كشيده و نمى‏گذارد انسانها با سؤال «سپس چه» در باره حيات خود و ديگرى بينديشند.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 38     

(حجت الاسلام نيّر) 3-  از اوصاف علم واقعى از ديدگاه امير المؤمنين عليه السلام حلم است. آيا مقصود از حلم همان معناى معمولى اخلاق رسمى است كه عبارتست از جلوگيرى از هيجان و مهار كردن خشم و شتاب در وصول به خواسته‏ها البته نه، اگر چه حلم بهمين معناى اخلاقى رسمى يكى از صفات خوب انسانى و عامل استحكام شخصيت و پيروزى در ميدان زندگيست، ولى بنظر مى‏رسد كه معناى حلم كه امير المؤمنين (ع) بارها در نهج البلاغه آنرا ضميمه علم ساخته يا آنرا شرط برخوردارى از علم قرار داده است، بالاتر از آن معناى رسمى است. اين معنا را مى‏توان بدينگونه توضيح داد كه مقصود از حلم آن ظرفيت و متانت روحى است كه انسان را از اسارت در چار چوبه آن معلوم كه بگمانش «جهانى است بنشسته در گوشه‏اى» نجات مى‏بخشد. بنا بر اين معنى كارى كه حلم به راى عالم انجام مى‏دهد، بسيار متنوع و مفيد است. از آن جمله: 1-  ظرفيت انسان عالم را زيادتر ميكند و درك ميكند كه آدمى هر اندازه هم از دانشهاى زياد برخوردار باشد، بقول بعضى از نوابغ بزرگ: مثل ما مثل كودك تازه براه افتاده ايست كه در كنار اقيانوسى بى پايان از واقعيات مجهول ايستاده و فقط سنگريزه‏ها و شنهاى رنگارنگى را در پيش رويش، زير آب مى‏بيند و گمان مى‏برد همه چيز را در آن اقيانوس مى‏بيند اين ظرفيت موجب اشتياق به افزودن علم مى‏نمايد و به معلومات محدود قناعت نمى‏ورزد.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 43     

همواره اشخاصى مورد اطمينان را كه خدا براى آنان چنان جلوه كرده است كه دائما از او خشيت دارند و مردم فروتن هستند، به تنظيم كارهاى آنان منصوب نما تا شئون زندگى آنانرا بدون كم و كاست براى تو بازگو كنند سپس اى مالك، عمل تو در باره آن بينوايان چنان باشد كه در روز ديدار خداوندى بتوانى نتيجه عمل يا عذرت را به پيشگاه الهى عرضه نمائى، زيرا اين مردم به انصاف و عدالت نيازمندتر از ديگران هستند، و اداى حقوق همه مردم جامعه را چنان بجاى بياور كه عذرت در نزد خدا مسموع و قابل پذيرش باشد.) در جمله ديگر از همين فرمان در باره همين مردم كه متن جامعه را تشكيل مى‏دهند چنين دستور مى‏دهد: «و ليكن احب الامور اليك اوسطها فى الحق و اعمها فى العدل و اجمعها لرضى الرعيه فان سخط العامه يجحف برضى الخاصة و ان سخط الخاصة يغتفر مع رضى العامه» (مالكا محبوبترين امور براى تو معتدلترين آنها در رسيدن به حق و فرا گيرترين آنها در دادگرى و جامع‏ترين آنها به رضاى اين مردم باشد كه متن جامعه را تشكيل مى‏دهند، زيرا خشم و غضب اين مردم رضا و خشنودى خواص و چشمگيران را از بين مى‏برد، ولى خشم و غضب خواص و چشمگيران با خشنودى اين مردم بخشوده مى‏شود.) با امثال اين جملات رابطه امير المؤمنين (ع) با اين گروه سوم بخوبى روشن مى‏شود كه پرداختن به آن چه از نظر سياسى و چه از نظر اخلاق الهى در درجه اول از اهميت تلقى شده است. تقسيم پنجم-  اين تقسيم كه در باره انسانهائى است كه وظائفى را بعنوان عبادت خدا انجام مى‏دهند، چنين است: 1-  گروهى هستند كه خدا را از روى رغبت در نعمتهاى دنيوى و اخروى الهى عبادت ميكنند، اين گونه عبادت مخصوص تجار سوداگر است.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 67     

انقلاب اسلامى تحولات و دگرگونيهاى عميقى در جميع شئون مادى و معنوى جامعه بوجود آورد، عقايد و افكار مردم را تغيير داد، اخلاق و اعمال آنانرا اصلاح نمود و اجتماع را از قوانين و سنن سعادت بخش برخوردار ساخت. چه بسيار عزتها را به ذلت و ذلتها را بعزت مبدل نموده و روابط انسانها را بر معيارهاى جديد پايه گذارى كرد.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 133      

البته حقوق، يك معنى جامعتر و شاملترى نيز دارد و آن «سلطنت و اقتدار خاصى است كه فرد نسبت به اشخاص و اشياء دارد» خواه قانون آنرا به رسميت شناخته باشد كه از آن تعبير به «حقوق قانونى» مى‏شود، و خواه اخلاق پشتوانه آن باشد كه از آن تعبير به «حقوق اخلاقى» مى‏شود، و خواه مذهب مؤيد آن باشد كه همان «حقوق مذهبى» است. منظور ما در اين بررسى، نشان دادن مسائل مربوط به اين معنى جامع حقوق است، نه تنها حقوق اصطلاحى.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 136     

هر كدام از والدين و اولاد از نظر اسلام، بر ديگرى حقوقى دارند كه در كتب اخلاق ، بطور تفصيل آمده است، امام عليه السلام در باره حقوق متقابل پدر و فرزند چنين مى‏فرمايد: «ان للولد على الوالد حقا، و ان للوالد على الولد حقا، فحق الوالد على الولد ان يطيعه في كل شي‏ء الا فى معصيته اله سبحانه، و حق الولد على الوالد ان يحسّن اسمه و يحسّن ادبه و يعلّمه القرآن» «هر كدام از پدر و فرزند بر يكديگر حقى دارند، حق پدر بر فرزند آنستكه پدر را جز در نافرمانى و معصيت خدا اطاعت نمايد، و حق فرزند بر پدر آنستكه نام نيكو برايش بگذارد، و او را با ادب و آراسته بار آورد، و قرآن را به او بياموزد»

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 136     

در باره حقوق برادران دينى و دوستان نيز، مطالب فراوانى در كتب احاديث و اخلاق موجود است كه از باب نمونه به جملات زير اكتفاء مى‏شود: «لا يكون الصديق صديقا حتى بحفظ اخاه فى ثلاث»: «فى نكبته، و غيبته، و وفاته» «تنها كسى را مى‏توان دوست دانست كه در سه مورد حساس زير به دوستش وفادار باشد: در گرفتاريش و غيبتش و مرگش».

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 182     

دگر بار آنرا ورق مى‏زنيم امام (ع) را بر مسند درس اخلاق و تهذيب نفوس و تربيت ارواح و افكار مى‏بينيم مرد وارسته‏اى بنام (همام) از او تقاضاى درس جديدى در زمينه صفات و پرهيزكارى كرده و آن چنان تشنه است كه با يك پيمانه و دو پيمانه سيراب نمى‏گردد.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 182     

امام منافذ، چشمه‏هاى دانش سر شار خود را بر روى او گشوده آن چنان درس پارسايى و وارستگى و پرهيزكارى به او مى‏دهد و حدود يك صد صفت از صفات پرهيزكاران را در عباراتى محكم، عميق و نافذ براى سالكان راه حق بر مى‏شمرد، آن چنان كه گويى كه قرنها بر همين مسند و همين جايگاه به ارشاد خلق و تربيت نفوس و تدريس اخلاق مشغول بوده است، به گونه‏ايى كه سؤال كننده (همام) پس از شنيدن اين گفتار صيحه‏اى مى‏زند و نقش بر زمين مى‏شود، اين گونه نفوذ سخن چيزى است كه در تاريخ سابقه ندارد. براستى اين صحنه‏هاى مختلف نهج البلاغه كه هر كدام در نوع خود بى نظير است از اعجاب انگيزترين ويژگيهاى اين كتاب بزرگ محسوب مى‏شود.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 188     

جهان بينى الهى، ريشه و اساس تمامى تفكرات يك خدا پرست راستين است بطورى كه كليه اعمال و برنامه‏هاى او را تنظيم مى‏كند و اخلاق ويژه انسانى را در او مستقر مى‏سازد، در واقع اعتقاد به خدا و دين، به انسان نورى مى‏دهد كه بوسيله آن مى‏تواند كژى‏ها را باز شناسد و راه زندگى را بيابد.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 193     

آثار توجه به عظمت خدا در اخلاق 

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 193     

توجه به عظمت خدا انسان را از بيماريهاى اخلاقى من جمله حسادت باز مى‏دارد... زيرا منشاء حسادت، حقارت روح و تنگ نظرى و نداشتن پشتيبان، و خلاء معنوى است، توجه به پروردگار عظيم، منبع نيرو بخشى است كه نخست سر زمين فكر و انديشه را سرشار و سيراب و از آنجا به محيط زندگى و همه شبكه‏هاى حيات سرازير مى‏گردد و بطور كلى اخلاق و افعال آدمى را دگرگون مى‏كند و در مسير الهى به جريان مى‏اندازد.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 194     

در زندگى روزمره و بهره‏ورى از روزى و تأمين معاش، توجه به خواست و تدبير حكيمانه و قاطع خدا و عظمتهاى او، انسان را از حسادت باز مى‏دارد و چنان به او عظمت و تعالى مى‏بخشد كه از ايثار و گذشت سر شار مى‏شود و راحتى خويش را فداى آسايش ديگران مى‏سازد و اينك به كلام امام در اين زمينه توجه كنيد: «اما بعد فان الامر ينزل من السماء كقطرات المطر... فاذا رأى احدكم لاخيه غفيرة فى اهل او مال او نفس فلا تكونن له فتنه.» پس از ستايش پروردگار عزيز و درود بر پيامبر رحمت و نجات بخش، فرمان خدا از آسمان به زمين چونان قطرات باران در مى‏رسد به سوى هر كس بدان مقدار كه برايش جدا شده و مشخص گشته است چه زياد و چه كم پس آن گاه كه در مال و جان-  برادر دينى‏تان فزونى و وسعتى ديديد پس مباد كه سبب فتنه و فساد او گرديد و بدو رشك بريد. و آخرين سخن، كلام ششمين امام راستين جعفر بن محمد الصادق-  درود فرشتگان و پاكان بر او-  است كه «آفة الدين الحسد...» آفت و بلاى دين رشك بردن است. و در سخن ديگر فرمود: رشك بردن از كوردلى و پذيرا نشدن فضل و رحمت خداست و اينها دو بال كفرند. حسادت انسان را به گناه مى‏كشد، و حسود حاضر است سعادت خود را در اين راه قربانى كند، از بيان امام استفاده مى‏كنيم كه شاخه‏هاى جهان بينى الهى تا آنجا گسترش دارد كه اخلاق و رفتار موحّد را هم، دقيقا زير پوشش خود مى‏گيرد و آنرا هدايت مى‏كند و بطور بنيادى از اخلاق و رفتار ضد آن جدا مى‏سازد.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 274     

در آن عهد خطباى بزرگى بعرصه ظهور رسيدند، و از ميان آنها دسته‏اى پيدا شدند كه منظورشان از سخنورى غلبه بر حريف بود، و بنا بر اين جدل و مغالطه را باب كرده و رايج ساختند. بديهى است اين شيوه علاوه بر اين كه راه صحيحى نبود، موجب فساد اخلاق عامه را فراهم مى‏كرد، و اينها را سوفسطايى مى‏ناميدند، از همين رو است كه سقراط مخالف آن بود و جان خود را نيز در اين راه از دست داد.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 281     

اگر مثال مناسبى نيابد، از خود مى‏سازد تا مقصود را مجسم كند. هر كلمه‏اى را بجايش مى‏گذارد وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ. حسن مطلع و مقطع را زياد دارد، چه لازمه تفهيم و تفهم و سرعت تأثير و باقى ماندن اثر در مستمع است. زينت فواصل و زيبايى تقديم و تأخير را در نظر دارد. كلامش خالى از الفاظ ركيك، تعقيد، اشتقاقات شاد و نادر يا مخالف قياس زمان است، منفور الاستعمال ندارد، مجازهاى مستهجن، تشبيهات مستشبع در آن ديده نمى‏شود، عذوبت نطق و قدرت طبع و طلاقت لسان را كسى مانند على ندارد، آنهم در حد جامعيّت، لطف تركيب الفاظ را با حسن ادارى معنى در همه جا رعايت نموده است، گفتارش هم همه بديهه است، تحمل تهيه آنرا حتى براى يك سطر تاريخ نشان نمى‏دهد. همه مرتجل و خلق الساعه است، از لحاظ معنى حاوى مكارم اخلاق است و حاكى مصالح انام. چيزى نيست كه بشر را فايده بخشد و در آن نباشد و سخنانش از آن حكايت نكند. هم آيت وعيد است و هم مژده اميد. در عين اين كه كار و كوشش را مى‏ستايد، خلايق را از دام علايق گريز مى‏دهد. راهنماى زندگى، تزكيه نفس، تقويت روح، انسانيت مطلق است.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 283     

مثالى ديگر: خالطوا النّاس مخالطة، ان متم معها بكو عليكم، و ان عشتم حنّوا اليكم. (چنان با مردم سير كنيد كه اگر مرديد، بر شما گريه كنند، و اگر مانديد بپذيرند) كه يك دنيا مكارم اخلاق در سطر كوتاهى جا داده شده است، با الفاظى ساده و بى تكلف و فصيح، و اين جمله كوتاه هم نمونه ديگر: و همچون ظرفى را ماند كه دريايى در آن گنجانده شده باشد.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 286     

در هنگامى كه مردم را به جنگ شاميان مى‏خواند، و دستور داده بود كه در خارج شهر متمركز شده و بشهر نيايند، تا آماده حركت باشند، ولى برخى از آنان پنهانى بشهر مى‏آيند و مراجعت نمى‏كنند و جمعيت كافى فراهم نمى‏شود، امام به كوفه برگشته خطاب به مردم چنين مى‏گويد: اف لكم. (اف بر شما، واى بر شما) على خداوند اخلاق و ادب است، مردم دوست است، با اين حال اين مطلع را ادا مى‏كند.

يادنامه‏كنگره‏هزاره             صفحه‏ى 315     

ابو جعفر طبرى كتابهاى زيادى در علوم و معارف اهل بيت عليهم السلام تأليف كرد، و عمر گرانبهايش را در ترويج اخلاق و فضايل گذرانيد، وى در كتاب خود بنام مسترشد در امامت و كتاب ديگرش بنام رواة اهل بيت، كلمات و خطبه‏هاى امام على عليه السلام را نقل مى‏كند.

 

 

اخلاق در نهج البلاغه از کتاب نهج‏البلاغة(صبحي‏الصالح)    

نهج‏البلاغة(صبحي‏الصالح)             صفحه‏ى 300     

أَنَا وَضَعْتُ فِي الصِّغَرِ بِكَلَاكِلِ الْعَرَبِ-  وَ كَسَرْتُ نَوَاجِمَ قُرُونِ رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ-  وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِي مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص-  بِالْقَرَابَةِ الْقَرِيبَةِ وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصِيصَةِ-  وَضَعَنِي فِي حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلَدٌ يَضُمُّنِي إِلَى صَدْرِهِ-  وَ يَكْنُفُنِي فِي فِرَاشِهِ وَ يُمِسُّنِي جَسَدَهُ-  وَ يُشِمُّنِي عَرْفَهُ-  وَ كَانَ يَمْضَغُ الشَّيْ‏ءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ-  وَ مَا وَجَدَ لِي كَذْبَةً فِي قَوْلٍ وَ لَا خَطْلَةً فِي فِعْلٍ-  وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ ص-  مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ-  يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ-  وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ-  وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ أَثَرَ أُمِّهِ-  يَرْفَعُ لِي فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ أَخْلَاقِهِ عَلَماً-  وَ يَأْمُرُنِي بِالِاقْتِدَاءِ بِهِ-  وَ لَقَدْ كَانَ يُجَاوِرُ فِي كُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ-  فَأَرَاهُ وَ لَا يَرَاهُ غَيْرِي-  وَ لَمْ يَجْمَعْ بَيْتٌ وَاحِدٌ يَوْمَئِذٍ فِي الْإِسْلَامِ-  غَيْرَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ خَدِيجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا-  أَرَى نُورَ الْوَحْيِ وَ الرِّسَالَةِ وَ أَشُمُّ رِيحَ النُّبُوَّةِ-  وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّيْطَانِ حِينَ نَزَلَ الْوَحْيُ عَلَيْهِ ص-  فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذِهِ الرَّنَّةُ-  فَقَالَ هَذَا الشَّيْطَانُ قَدْ أَيِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ-  إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى-  إِلَّا أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ وَ لَكِنَّكَ لَوَزِيرٌ-  وَ إِنَّكَ لَعَلَى خَيْرٍ وَ لَقَدْ كُنْتُ مَعَهُ ص لَمَّا أَتَاهُ الْمَلَأُ مِنْ قُرَيْشٍ-  فَقَالُوا لَهُ يَا مُحَمَّدُ إِنَّكَ قَدِ ادَّعَيْتَ عَظِيماً-  لَمْ يَدَّعِهِ آبَاؤُكَ وَ لَا أَحَدٌ مِنْ بَيْتِكَ-  وَ نَحْنُ نَسْأَلُكَ أَمْراً إِنْ أَنْتَ أَجَبْتَنَا إِلَيْهِ وَ أَرَيْتَنَاهُ-  عَلِمْنَا أَنَّكَ نَبِيٌّ وَ رَسُولٌ-  وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ عَلِمْنَا أَنَّكَ سَاحِرٌ كَذَّابٌ-  فَقَالَ ص وَ مَا تَسْأَلُونَ قَالُوا-  تَدْعُو لَنَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ حَتَّى تَنْقَلِعَ بِعُرُوقِهَا-  وَ تَقِفَ بَيْنَ يَدَيْكَ فَقَالَ ص-  إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ-  فَإِنْ فَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ ذَلِكَ أَ تُؤْمِنُونَ وَ تَشْهَدُونَ بِالْحَقِّ-  قَالُوا نَعَمْ قَالَ فَإِنِّي سَأُرِيكُمْ مَا تَطْلُبُونَ-  وَ إِنِّي لَأَعْلَمُ أَنَّكُمْ لَا تَفِيئُونَ إِلَى خَيْرٍ-  وَ إِنَّ فِيكُمْ مَنْ يُطْرَحُ فِي الْقَلِيبِ وَ مَنْ يُحَزِّبُ الْأَحْزَابَ-  ثُمَّ قَالَ ص يَا أَيَّتُهَا الشَّجَرَةُ-  إِنْ كُنْتِ تُؤْمِنِينَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ-  وَ تَعْلَمِينَ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ فَانْقَلِعِي بِعُرُوقِكِ-  حَتَّى تَقِفِي بَيْنَ يَدَيَّ بِإِذْنِ اللَّهِ-  فَوَالَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَانْقَلَعَتْ بِعُرُوقِهَا-  وَ جَاءَتْ وَ لَهَا دَوِيٌّ شَدِيدٌ-  وَ قَصْفٌ كَقَصْفِ أَجْنِحَةِ الطَّيْرِ-  حَتَّى وَقَفَتْ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ ص مُرَفْرِفَةً-  وَ أَلْقَتْ بِغُصْنِهَا الْأَعْلَى عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص-  وَ بِبَعْضِ أَغْصَانِهَا عَلَى مَنْكِبِي وَ كُنْتُ عَنْ يَمِينِهِ ص-  فَلَمَّا نَظَرَ الْقَوْمُ إِلَى ذَلِكَ قَالُوا عُلُوّاً وَ اسْتِكْبَاراً-  فَمُرْهَا فَلْيَأْتِكَ نِصْفُهَا وَ يَبْقَى نِصْفُهَا-  فَأَمَرَهَا بِذَلِكَ فَأَقْبَلَ إِلَيْهِ نِصْفُهَا-  كَأَعْجَبِ إِقْبَالٍ وَ أَشَدِّهِ دَوِيّاً-  فَكَادَتْ تَلْتَفُّ بِرَسُولِ اللَّهِ ص-  فَقَالُوا كُفْراً وَ عُتُوّاً فَمُرْ هَذَا النِّصْفَ-  فَلْيَرْجِعْ إِلَى نِصْفِهِ كَمَا كَانَ-  فَأَمَرَهُ ص فَرَجَعَ-  فَقُلْتُ أَنَا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ إِنِّي أَوَّلُ مُؤْمِنٍ بِكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ-  وَ أَوَّلُ مَنْ أَقَرَّ بِأَنَّ الشَّجَرَةَ فَعَلَتْ مَا فَعَلَتْ بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى-  تَصْدِيقاً بِنُبُوَّتِكَ وَ إِجْلَالًا لِكَلِمَتِكَ-  فَقَالَ الْقَوْمُ كُلُّهُمْ بَلْ ساحِرٌ كَذَّابٌ-  عَجِيبُ السِّحْرِ خَفِيفٌ فِيهِ-  وَ هَلْ يُصَدِّقُكَ فِي أَمْرِكَ إِلَّا مِثْلُ هَذَا يَعْنُونَنِي-  وَ إِنِّي لَمِنْ قَوْمٍ لَا تَأْخُذُهُمْ فِي اللَّهِ لَوْمَةُ لَائِمٍ-  سِيمَاهُمْ سِيمَا الصِّدِّيقِينَ وَ كَلَامُهُمْ كَلَامُ الْأَبْرَارِ-  عُمَّارُ اللَّيْلِ وَ مَنَارُ النَّهَارِ-  مُتَمَسِّكُونَ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ يُحْيُونَ سُنَنَ اللَّهِ وَ سُنَنَ رَسُولِهِ-  لَا يَسْتَكْبِرُونَ وَ لَا يَعْلُونَ-  وَ لَا يَغُلُّونَ وَ لَا يُفْسِدُونَ-  قُلُوبُهُمْ فِي الْجِنَانِ وَ أَجْسَادُهُمْ فِي الْعَمَلِ

نهج‏البلاغة(صبحي‏الصالح)             صفحه‏ى 615     

من قولهم: «ثوب خلق، و ثياب أخلاق »، و المراد أن البلى يشملهم كما يشمل الثياب البالية.

نهج‏البلاغة(مؤسسة)             صفحه‏ى 300     

دَوَّخْتُ وَ أَمَّا شَيْطَانُ الرَّدْهَةِ فَقَدْ كُفِيتُهُ بِصَعْقَةٍ سَمِعْتُ لَهَا وَجْبَةَ قَلْبِهِ وَ رَجَّةَ صَدْرِهِ وَ بَقِيَتْ بَقِيَّةٌ مِنْ أَهْلِ الْبَغْيِ وَ لَئِنْ أَذِنَ اللَّهُ فِي الْكَرَّةِ عَلَيْهِمْ لَأُدِيلَنَّ مِنْهُمْ إِلَّا مَا يَتَشَذَّرُ فِي أَطْرَافِ الْأَرْضِ تَشَذُّراً أَنَا وَضَعْتُ بِكَلَاكِلِ الْعَرَبِ وَ كَسَرْتُ نَوَاجِمَ قُرُونِ رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِي مِنْ رَسُولِ اللَّهِ-  صلى الله عليه واله-  بِالْقَرَابَةِ الْقَرِيبَةِ وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصِيصَةِ وَضَعَنِي فِي حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلِيدٌ يَضُمُّنِي إِلَى صَدْرِهِ وَ يَكْنُفُنِي فِي فِرَاشِهِ وَ يُمِسُّنِي جَسَدَهُ وَ يُشِمُّنِي عَرْفَهُ وَ كَانَ يَمْضَغُ الشَّيْ‏ءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ وَ مَا وَجَدَ لِي كَذْبَةً فِي قَوْلٍ وَ لَا خَطْلَةً فِي فِعْلٍ وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ-  صلى الله عليه واله-  مِنْ لَدُنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ أَثَرَ أُمِّهِ يَرْفَعُ لِي فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ أَخْلَاقِهِ عَلَماً وَ يَأْمُرُنِي بِالِاقْتِدَاءِ بِهِ وَ لَقَدْ كَانَ يُجَاوِرُ فِي كُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ وَ لَا يَرَاهُ غَيْرِي وَ لَمْ يَجْمَعْ بَيْتٌ وَاحِدٌ يَوْمَئِذٍ فِي الْإِسْلَامِ غَيْرَ رَسُولِ اللَّهِ-  صلى الله عليه واله-  وَ خَدِيجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا أَرَى نُورَ الْوَحْيِ وَ الرِّسَالَةِ وَ أَشُمُّ رِيحَ النُّبُوَّةِ وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّيْطَانِ حِينَ نَزَلَ الْوَحْيُ عَلَيْهِ صلى الله عليه واله فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذِهِ الرَّنَّةُ فَقَالَ هَذَا الشَّيْطَانُ قَدْ أَيِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى إِلَّا أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ وَ لَكِنَّكَ لَوَزِيرٌ وَ إِنَّكَ لَعَلَى خَيْرٍ وَ لَقَدْ كُنْتُ مَعَهُ-  صلى الله عليه واله-  لَمَّا أَتَاهُ الْمَلَأُ مِنْ قُرَيْشٍ فَقَالُوا لَهُ يَا مُحَمَّدُ إِنَّكَ قَدِ ادَّعَيْتَ عَظِيماً لَمْ يَدَّعِهِ آبَاؤُكَ وَ لَا أَحَدٌ مِنْ بَيْتِكَ وَ نَحْنُ نَسْأَلُكَ أَمْراً إِنْ أَنْتَ أَجَبْتَنَا إِلَيْهِ وَ أَرَيْتَنَاهُ عَلِمْنَا أَنَّكَ نَبِيٌّ وَ رَسُولٌ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ عَلِمْنَا أَنَّكَ سَاحِرٌ كَذَّابٌ فَقَالَ صلى الله عليه واله وَ مَا تَسْأَلُونَ قَالُوا تَدْعُو لَنَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ حَتَّى تَنْقَلِعَ بِعُرُوقِهَا وَ تَقِفَ بَيْنَ يَدَيْكَ فَقَالَ صلى الله عليه واله إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ فَإِنْ فَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ ذَلِكَ أَ تُؤْمِنُونَ وَ تَشْهَدُونَ بِالْحَقِّ قَالُوا نَعَمْ قَالَ فَإِنِّي سَأُرِيكُمْ مَا تَطْلُبُونَ وَ إِنِّي لَأَعْلَمُ أَنَّكُمْ لَا تَفِيئُونَ إِلَى خَيْرٍ وَ إِنَّ فِيكُمْ مَنْ يُطْرَحُ فِي الْقَلِيبِ وَ مَنْ يُحَزِّبُ الْأَحْزَابَ ثُمَّ قَالَ صلى الله عليه واله يَا أَيَّتُهَا الشَّجَرَةُ إِنْ كُنْتِ تُؤْمِنِينَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ تَعْلَمِينَ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ فَانْقَلِعِي بِعُرُوقِكِ حَتَّى تَقِفِي بَيْنَ يَدَيَّ بِإِذْنِ اللَّهِ فَوَالَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَانْقَلَعَتْ بِعُرُوقِهَا وَ جَاءَتْ وَ لَهَا دَوِيٌّ شَدِيدٌ وَ قَصْفٌ كَقَصْفِ أَجْنِحَةِ الطَّيْرِ حَتَّى وَقَفَتْ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ-  صلى الله عليه واله-  مُرَفْرِفَةً وَ أَلْقَتْ بِغُصْنِهَا الْأَعْلَى عَلَى رَسُولِ اللَّهِ-  صلى الله عليه واله-  وَ بِبَعْضِ أَغْصَانِهَا عَلَى مَنْكِبِي وَ كُنْتُ عَنْ يَمِينِهِ-  صلى الله عليه واله-  فَلَمَّا نَظَرَ الْقَوْمُ إِلَى ذَلِكَ قَالُوا عُلُوّاً وَ اسْتِكْبَاراً فَمُرْهَا فَلْيَأْتِكَ نِصْفُهَا وَ يَبْقَى نِصْفُهَا فَأَمَرَهَا بِذَلِكَ فَأَقْبَلَ إِلَيْهِ نِصْفُهَا كَأَعْجَبِ إِقْبَالٍ وَ أَشَدِّهِ دَوِيّاً فَكَادَتْ تَلْتَفُّ بِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه واله فَقَالُوا كُفْراً وَ عُتُوّاً فَمُرْ هَذَا النِّصْفَ فَلْيَرْجِعْ إِلَى نِصْفِهِ كَمَا كَانَ فَأَمَرَهُ صلى الله عليه واله فَرَجَعَ فَقُلْتُ أَنَا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ إِنِّي أَوَّلُ مُؤْمِنٍ بِكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ أَوَّلُ مَنْ آَمَنَ بِأَنَّ الشَّجَرَةَ فَعَلَتْ مَا فَعَلَتْ بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى تَصْدِيقاً بِنُبُوَّتِكَ وَ إِجْلَالًا لِكَلِمَتِكَ فَقَالَ الْقَوْمُ كُلُّهُمْ بَلْ ساحِرٌ كَذَّابٌ عَجِيبُ السِّحْرِ خَفِيفٌ فِيهِ وَ هَلْ يُصَدِّقُكَ فِي أَمْرِكَ إِلَّا مِثْلُ هَذَا (يَعْنُونَنِي) وَ إِنِّي لَمِنْ قَوْمٍ لَا تَأْخُذُهُمْ فِي اللَّهِ لَوْمَةُ لَائِمٍ سِيمَاهُمْ سِيمَا الصِّدِّيقِينَ وَ كَلَامُهُمْ كَلَامُ الْأَبْرَارِ عُمَّارُ اللَّيْلِ وَ مَنَارُ النَّهَارِ مُتَمَسِّكُونَ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ يُحْيَوْنَ سُنَنَ اللَّهِ وَ سُنَنَ رَسُولِهِ لَا يَسْتَكْبِرُونَ وَ لَا يَعْلُونَ وَ لَا يَغُلُّونَ وَ لَا يُفْسِدُونَ قُلُوبُهُمْ فِي الْجِنَانِ وَ أَجْسَادُهُمْ فِي الْعَمَلِ

نهج‏البلاغةالثاني             صفحه‏ى 99     

لمّا علم ع انّ قوماً من اصحابهم خاضوا فى التّعديل و التّجوير فخرج حتّى‏ صعد المنبر، فحمد اللّه و اثنى عليه، ثمّ قال عليه السّلم: ايُّهَا النَّاسُ انَّ اللَّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى‏ لَمَّا خَلَقَ خَلْقَهُ ارادَ انْ يَكوُنوُا عَلى‏ ادابٍ رَفيعَةٍ، وَ اخْلاقٍ شَريفَةٍ، فَعَلِمَ انَّهُمْ لَمْ يَكوُنوُا كَذلِكَ الَّا بِاَنْ يُعَرِّفَهُمْ ما لَهُمْ وَ ما عَلَيْهِمْ، وَ التَّعْريفُ لا يَكوُنُ الَّا بِالْأَمْرِ وَ النَّهْىِ، وَ الْأَمْرُ وَ النَّهْىُ لا يَجْتَمِعانِ الَّا بِالْوَعْدِ وَ الْوَعيدِ، وَ الْوَعْدُ لا يَكوُنُ الَّا بِالتَّرْغيبِ، وَ الْوَعيدُ لا يَكوُنُ الَّا بِالتَّرْهيبِ، وَ التَّرْغيبُ لا يَكوُنُ الَّا بِما تَشْتَهيهِ انْفُسُهُمْ وَ تَلذُّهُ اعْيُنُهُمْ، وَ التَّرْهيبُ لا يَكُونُ الَّا بِضِدِّ ذلِكَ.

نهج‏البلاغةنبراس‏السياسة             صفحه‏ى 154     

و في ميدان العلوم السياسية و الاجتماعية، لم يشق بعد غبار «نهج البلاغة». ففي رسالة عبد اللّه علي بن ابي طالب امير المؤمنين عليه السّلام الى واليه في مصر مالك بن الحارث الاشتر النخعي، نرى عجب العجاب، نرى كيف أن أفضل المتبحرين في هذا الميدان في كل انحاء الدنيا، ما زالوا بعيدين جدا عن شأوه كرم اللّه وجهه،:-  تصنيعا و ترتيبا في غاية من الدقة و الصدق و الشمول لكل الفئات العاملين و المحكومين للدولة من: «جنود اللّه و كتاب العامة و الخاصة، و قضاة العدل و عمال الانصاف و الرفق، و اهل الجزية و الخراج، و التجار و اهل الصناعات، و الطبقة السفلى من ذو الحاجات و المسكنة»-  مع وصف دقيق لخصائص و اخلاق و متميزات و ميول كل واحدة منها، و تحديد ادوارها و مالها و ما عليها من الحقوق و الواجبات تجاه الدولة و المجتمع، مع التوجيه الى أصدق المواصفات التي يجب مراعاتها في اختيار من يستخدم منهم، كل ذلك دفعا للظلم و الجور، و منعا للفساد، و تحقيقا للعدالة و الامن و العمار للبلاد و العباد.

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 105     

چهره ديگر از بندگان، كسى است كه خود را دانا و دانشمند نامد در حالى كه نه چنين است، بلكه مجموعه‏اى از نادانى جاهلان و گمراهى گمراهان را فراهم آورده و براى مردم دامهاى نيرنگ و دروغ نهاده است. كتاب خداى را به رأى و نظر خود تفسير مى‏كند و هوسهاى خود را در پوشش حق بيان مى‏دارد. مردم را از بلاياى عظيم رستاخيز ايمن انگارد و گناهان بزرگ را كوچك و حقير نمايد. گويد كه از شبهه‏ها پرهيز كند، ولى در عمل بدان در افتد. نيز گويد كه از بدعتها دورى كند، در حالى كه در متن آنها منزل گزيند. پس چنين كسى سيمايى انسانى ولى دلى حيوانى دارد، نه راه هدايت را شناسد كه در آن گام نهد و نه درِ گمراهى را داند كه آن را بربندد. پس او مرده‏اى است در بين زندگان. پس به كجا مى‏رويد و شمايان را به كدامين راه مى‏برند، و سر از كجا درخواهيد آورد، و كى باز خواهيد گشت در حالى كه پرچمهاى حق در اهتزاز، و نشانه‏هاى هدايت بر فراز، و گل دسته‏هاى ايمان پابرجا. پس سرگردانى چرا بلكه بايد گفت چرا در كورى گمراهى بسر مى‏بريد در حالى كه دودمان پيامبرتان در ميان شمايند كه براستى زمامداران برحق، و رهبران عدالت و تقوى، و زبان راستى‏اند. پس آنان را به دل-  كه از نظر قرآن برترين و مقدّس‏ترين جايگاه است-  دوست بداريد و چون شتران تشنه از چشمه‏سار وجودشان بهره‏ور گرديد. اى مردم، اين پيام را از خاتم پيامبران بشنويد كه فرمود: «بى‏شك هر كه از ما بميرد براستى كه نمرده است و چون مردگان، غبار پوسيدگى و فنا نپذيرد». پس در باره ما نادانسته سخن مگوييد، كه بيشترين حقايق در زير ابر سياه انكارهاى شماست. و پوزش مرا بپذيريد در باره مظلومى كه حقّ او را نشناختيد و اگر جبران نكنيد، به عذاب الهى دچار شويد. من شما را هشدار دادم تا لااقل در باره شما قصورى نكرده باشم. آرى، من همان مظلومم. مگر من در ميان شما به قرآن كه همان گران سنگ بزرگ است عمل نكردم و اهل بيت، آن گران سنگ مظلوم را برايتان به يادگار ننهادم آرى، پرچم ايمان را در جمعتان بر افراشتم، و مرزهاى حلال و حرام را بيان كردم، و خوشبختى را با دادگريم به شما هديه نمودم، و با گفتار و كردارم خير و خوبى را به ارمغان آوردم، و اخلاق عالى انسانى را عملًا در ديدگاهتان نهادم. پس ديده و انديشه خود را در بيكران دريايى كه هرگز ژرفاى آن را نبينيد، رها مكنيد و خود را به رنج و تعب ميفكنيد.

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 133     

به خدا سوگند، بنى اميّه همواره ستم كنند تا هر حرامى را حلال سازند و هر پيمانى را بشكنند، و آتش ظلمشان شهر و بيابان را بسوزانَد و هر خيمه و خانه‏اى را ويران كند و تباهى را فرود آرد، و سوء مديريّت و بد رفتاريشان مردم را از خانه‏ها فرارى دهد و كار به جايى رسد كه همه بگريند: گروهى بر دينشان و ديگر گروه بر دنيايشان. و بدتر آنكه اخلاق و روحياتشان سقوط كرده و كمك و ياريشان نسبت به يكديگر چون يارىِ برده از ارباب گشته كه تا او را بيند اطاعت كند، و آنگاه كه نبيند ناسزا گويد. و در نهايت هر كه از شمايان ايمانش به خدا بيشتر باشد از آنان بيشتر دورى كند، و عليه آنها بخروشد، و سختى‏ها را به جان بخرد، و بر خدا توكّل كند. پس اگر از سوى خداوند عافيت آيد، بپذيرد و اگر به دام بلا افتد، صبر و مقاومت كند، كه پايان نيكو ويژه پرهيزكاران است.

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 141     

شبانگاه جاهليّت مى‏تاخت تا خداوند حضرت محمّد را-  درود خدا بر او و خاندانش-  برانگيخت كه گواه باشد و بشارت دهد و بترساند. او در خردسالى بهترين، و در كهن سالى بزرگوارترين انسان بود. از نظر اخلاق و فضايل پاكترينِ پاكان، و از نظر جود و بخشش پر باران‏ترين ابر آرام بود.

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 159     

شمايان را از دنيا ترسانم و هشدار دهم كه «مسافر خانه» اى است هنوز نيامده بايد رفتن، نه «خانه» اى است براى ماندن. به فريباييهايى خود را بيارايد و به آرايشهايش بفريبد. سرايى در پيشگاه آفريدگار پست و بى‏مقدار، از اين روست كه حلال و حرام، خير و شر، زندگى و مرگ، شيرينى و تلخى آن درهم آميزد. خداوند دنيا را در شأن دوستانش ندانست و به آنان اختصاص نداد، و از دشمنانش باز نگرفت و چراگاهشان ساخت. خوبيهايش اندك و دور رس، بديهايش آماده و زودرس. ثروتهاى گرد آمده‏اش تمام شود، و حكومت و سلطنتش از بين رود، و آبادانيش ويران شود. پس دنيا بهترين سرا نيست زيرا ساختمانش رو به ويرانى، عمرش چون توشه‏اش پايان يافتنى، و زمانش چون عمر سفر سپرى شدنى است. آنچه را خداوند بر شما واجب گردانيده است بر خود واجب شماريد، و از خدا خواهيد در باره آنچه از شما خواسته است حقّ او را پاس داريد، و دعوت مرگ را پيش از آنكه شما را بخوانَد به گوش جانتان رسانيد. بى‏شك پارسايان در دنيا دلهاشان مى‏گريد گرچه لبخند زنند، و اندوهشان شديد است گرچه شادمانى كنند، و نفْس خود را بسيار دشمن دارند گرچه ديگران به نعمتهاى او غبطه برند و آن را آرزو كنند. ياد مرگ از دلهاتان رفته و آرزوهاى دروغين بر شما چيره گشته و در نتيجه دنيا در ديدگاهتان ارزنده‏تر از آخرت شده و «زودگذر» بيشتر از «ماندگار» شما را جذب كرده. جز اين نيست كه شمايان در دين برادريد و جدايى ميانتان جز از پليدىِ نيّت و بدىِ اخلاق و زشتىِ باطن نيست، چرا به يكديگر كمك نكنيد و پند ندهيد و بذل و بخشش نكنيد و با هم دوستى ننماييد چرا چنين شده‏ايد كه به اندك چيزى از دنيا شادمان شويد، امّا سرمايه‏هاى بزرگ آخرت را از كف دهيد و غمگين نشويد آرى، اندكى از دنيا را كه از دست دهيد چنان شما را ناراحت و پريشان سازد كه كاملًا در سيمايتان ديده شود و بى‏تابيتان از آنچه شما را وانهاده به چشم خورَد گويى اين دنيا خانه اصلى شما، و ابزار و وسايل آن هميشه براى شماست.

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 255     

من در رستاخيز گواه شمايم و از شما حمايت كنم. آگاه باشيد كه آنچه سرنوشت نوشته است، به وقوع خواهد پيوست و آنچه قضاى الهى رقم زده است، يكى پس از ديگرى تحقّق خواهد يافت. و من از خود نگويم، اين وعده الهى و حجّت پروردگار است كه فرمايد: «براستى آنها كه فرياد خداپرستى سر دادند و با همه وجود گفتند كه پروردگار ما «الله» است و آنگاه استقامت ورزيدند، فرشتگان بر آنان فرود آيند و پيام آورند كه مترسيد و غمگين مباشيد، و شما را به بهشتى كه ميعادتان است بشارت باد». و شمايان كه گفتيد پروردگار ما «الله» است، پس بايد بر عمل به كتابِ او و اطاعتِ فرمان او پايدارى كنيد، و راه شايسته نيايش او را پيش گيريد و هرگز از آن خارج نشويد، و بدعت نگذاريد و به كژ راهه نرويد، كه «مارقين» يعنى آنها كه از مسير حق دور شدند، در رستاخيز درمانند و به هلاكت رسند. اينك شما را هشدار دهم: مباد كه نظام اخلاق را درهم ريزيد و هيمنه آن را بشكنيد و اساس آن را دگرگون سازيد. بايد كه دل و زبان خود را يكى كنيد و زبان خويش را نگه داريد، كه «اين زبان سرخ، سرِ سبز مى‏دهد بر باد».

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 313     

عقل خود را به دانش و فكر، زنده و شكوفا كرده و نفس سركش را ميرانده تا پيكر ستبر او لاغر و اخلاق ناسره او سره گشته. نورى پرفروغ براى او جلوه كرده و درخشيده كه راه او را روشن ساخته و به مقصدش رسانده. درها يكى پس از ديگرى براى او گشوده شده و او را به درگاه سلامتى و زيستگاه اصلى رسانده و در پايگاه امنيت و رفاه و با آسايش خاطر، آرامش زندگى را به دست آورده و به ثبات و طمأنينه رسيده، و اين بدان جهت است كه قلبش را به خدمت گرفته و پروردگارش را خشنود ساخته.

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 321     

پس اينك بپا خيز و با اراده‏اى آهنين اين بيمارى سستى و خودفراموشى را كه بر دلت پنجه افكنده مداوا كن و با بيدارى و هشيارى، خواب غفلت را از ديدگانت بشوى و تنها فرمانبردار خدا باش و با ياد او انس و الفت گير، و در نظرت مجسّم كن حالتى را كه تو از خدا رويگردانى و او به تو رو كند، و او تو را به درياى عفوش خوانَد و در امواج بخشش و بزرگوارى فرو برَد ولى تو باز روى بر تابى و به خانه ديگرى روى كنى. پس چه بلند مرتبه و بزرگوار است آن قدرتمند والا كه در برابر ناتوانى فروتنى كند چقدر بر نافرمانىِ او گستاخى در حالى كه زير چتر امنيّت و حفاظت او آرميده‏اى و در گستره بخشندگى و كرامت او متنعّمى، پس بزرگوارى او نعمت‏هايش را از تو نگيرد و پوشش حفاظتى خود را از تو برندارد بلكه سايه لطفش را يك چشم بر هم زدن هم از تو نگيرد و از نعمتهاى جديدش بر تو فرود آرد، و همواره گناهت را پوشانَد و بلاها را از تو بگرداند. پس گمانت چيست به او اگر فرمانبرداريش كنى به خدا سوگند، اگر اين صفت در دو كس همسان در توان و برابر در نيرو باشد و تو يكى از آنان باشى، قطعاً اوّلين حكم كننده بر ضدّ خويش خواهى بود كه خود را بر اخلاق زشت و كردار ناپسندت محكوم كنى. براستى گويم دنيا تو را نفريفته است بلكه اين تو هستى كه فريب دنيا را خورده‏اى. آرى، دنيا پندها را برايت آشكار ساخته و راه درست را نشانت داده و هيچ عذرى برايت نگذاشته است، و آن وعده‏هاى الهى بر نزول بلا كه بر بدن تو آيد و كاهش در نيرو كه تو را رسد، راست‏تر و درست‏تر از آن است كه به تو دروغ گويد و يا تو را بفريبد، و چه بسا نصيحت‏گرى از سوى اين دنيا كه از آن روى گردانى، و راستگويى كه گزارش او را تكذيب كنى. و اگر در ويرانه شهرها و خالىِ خانه‏ها در جستجوى حال دنيا و نصيحت‏پذيرى از آن باشى، بهترين موعظه را از ياد آوريت يافته‏اى و به عالى‏ترين پندى كه بى‏نيازت از هر پندى مى‏كند، رسيده‏اى تو گويى مهربان دوستى را كه به تو مهر ورزد و از تباهيت جلوگيرى كند، يافته‏اى. آرى، دنيا چه خانه خوبى است براى كسى كه دل بدان خوش نكند و آنجا را وطن اصلى نداند. بى‏ترديد نيك‏بختان دنيا در فردا، گريزندگان آنند در امروز. آنگاه كه زلزله عظيم رخ دهد و قيامت برپا شود و رخدادهاى بزرگ تحقّق يابد، و پيروان هر دينى بدان روى آرند، و هر پرستشگرى به سوى معبود خود رود، و هر اطاعت كننده‏اى به اطاعت شونده‏اش ملحق گردد، در چنين موقعيّت حسّاس و هول انگيزى همگان خواهند دانست كه نه در آسمان و نه در زمين به اندازه ذرّه‏اى كه در چشم آيد و يا صداى پايى كه شنيده شود، در عدالت الهى خدشه وارد نيايد و جز حق و داورىِ عدل نباشد. پس چه دليلها كه در آن روز باطل گردد و چه رشته‏هاى عذر خواهى كه گسيخته شود پس امروز كارى كن كه فردا نيازى به عذر خواهى نباشد و حجّت تو را ثابت كند، و امروز به جمع كردن سرمايه‏هايى پرداز كه برايت ماندگار باشد، و توشه سفر و چراغ راه بردار و مركب بادپاىِ جدّ و جهد زين كن.

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 509     

حضرت به فرزند خود امام حسن-  عليه‏السّلام-  فرمود: پسر جانم، چهار نكته در فضايل و چهار نكته در رذايل از من ياد گير تا هيچ چيز به تو ضرر نرسانَد: بى‏نيازترين بى‏نيازى عقل است بزرگترين نادارى نابخردى است بالاترين وحشت، خودپسندى است و ارزنده‏ترين تبار، اخلاق نيكوست. فرزند جانم، از دوستى با احمق بپرهيز، كه اگر خواهد به تو سودى رسانَد سرانجام به تو ضرر زند از دوستى با بخيل نيز دورى كن، كه آنچه را سخت بدان نيازمندى از تو مضايقه كند؛ و همچنين از دوستى با فاسق و فاجر بپرهيز، كه تو را به پشيزى فروشد؛ و بالاخره با دروغگو هرگز دوست مشو، كه چونان سراب است و با جادوى كلامش دور را نزديك، و نزديك را دور جلوه دهد.

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 513     

58 اخلاق زشت، انسان را زشت كند

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 525     

109 فرهنگ اخلاق و تربيت

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 525     

هيچ ثروتى سودمندتر از عقل نيست و هيچ تنهايى وحشتناك‏تر از خودبينى و خودپسندى، و هيچ عقلى چون مديريّت، و هيچ بزرگوارى و بخششى چون پرهيزكارى، و هيچ همنشينى چون اخلاق نيكو، و هيچ ميراثى چون تربيت و حُسن معاشرت، و هيچ راهبرى چون توفيق الهى، و هيچ تجارتى چون عمل صالح، و هيچ سودى چون بهره‏هاى آخرت، و هيچ پارسايى چون باز ايستادن در برابر شبهه، و هيچ زهدى چون ترك حرام، و هيچ دانشى چون تفكّر، و هيچ عبادتى چون انجام واجبات، و هيچ ايمانى چون حيا و صبر، و هيچ تبارى چون تواضع، و هيچ شرافتى چون دانش، و هيچ عزّتى چون بردبارى، و هيچ پشتيبانى محكم‏تر از مشورت.

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 552     

بهترين خصلتهاى زنان، بدترين اخلاق مردان است: «تكبّر»، «ترس» و «بخل». پس اگر زن متين و با وقار باشد حريم خويش نگه دارد و اجازه سوءِ استفاده از خود را ندهد، و اگر بخيل باشد مال خود و همسرش را حراج نكند، و اگر ترسو باشد در به روى هركس نگشايد.

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 556     

امام-  درود خدا بر او-  به «كميل» فرزند «زياد نخعى» فرمود: اى كميل، خانواده‏ات را دستور ده كه روز را به فراگيرى اخلاق نيك بپردازند و شباهنگام در پى كمك رسانى به افتادگان باشند. سوگند به خدايى كه صداها را شنود، هركس دلى را شاد كند خداوند از آن شادى، لطفى براى او ذخيره كند كه به هنگام نزول بلا، چون سيل در سرازيرى به دادش رسد تا آن بلا را از او بگردانَد همان گونه كه شتر غريب را از چراگاه برانند.

نهج‏البلاغه‏پارسى(دين‏پرور)      متن          صفحه‏ى 623     

5. با توجّه به ساير متون اسلامى در باره زن، از سخن امام چنين برداشت مى‏شود كه اين تعبير در باره همه زنها نيست بلكه آنها كه از اخلاق اسلامى و تربيت انسانى دورند و از حوزه فرهنگ و معارف بى‏بهره، آزار رسان خود، خانواده و جامعه هستند.

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 104     

ايا بندگان خداى كريم‏شما را ز خالق بود ترس و بيم‏به اعمال نيك و به رفتار خوب‏به اخلاق نيكو به كردار خوب‏به مردم مهيّاى مردن شويدز دنيا چنين حاصلى بدرويدز مال و منالى كه گردد فناشده از عذاب و ز محنت جدابسازيد از آن خانه آخرت‏از اين ره شما را رسد مكرمت‏ز دنيا ببايد كه رفتن همى‏كه فرصت نباشد شما را دمى‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 186     

خداوند عالم خداى بزرگ‏خداوند دانا خداى سترگ‏فرستاده آن مرد نيكو مرام‏محمّد (ص) همان بنده نيكنام‏ز بهر نظارت به اعمال خلق‏به كردار و رفتار و افعال خلق‏به آنان بشارت دهد از بهشت‏ز جائى كه باشد ز نيكو سرشت‏به ترويج اخلاق و خلق نكوبكوشد به هر جا كند گفت و گوسخن‏ها بگويد به دفع خطرز بهر جدائى ز هر شور و شرمحمد (ص) بدى كودكى بهترين‏مطيعى به فرمان حىّ مبين‏چو سنّى ز عمر شريفش گذشت‏بسوى نجات او همى پا بهشت‏به حدّيكه چون او در اين ره نبوددر اين ره همى گوى سبقت ربودز اخلاق نيكو بدش برترى‏نبودى بمانند او ديگرى‏پى نفع مردم به جدّ و جهدمقيّد چو او كس نبودى به عهد

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 418     

بدانيد ايا مردمان آن خداى‏همان خالق نيك و فرخنده راى‏گروهى پى كار و خير و نكوگزيده همهمه تابع امر اوبه اجراى حق هم گروهى دگرچنان استوانه بود در نظرگروهى دگر هم نگهبان شدندبه فرمانبرى جمله رهبان شدندشما در ازاى چنين كار خوب‏به اعمال خوب و به كردار خوب‏مددها ببينيد از آن ذو المنن‏زبانها همه با شما در سخن‏قلوب همه مطمئن در عمل‏به لطف خداوند عزّ و جل‏از اين ره شود بى‏نيازى پديدبر آن كس كه دنبال آن مى‏دويدشفا بيند آن كس كه دنبال آن‏بپويد رهى روز و شب بى‏امان‏بپويد رهى اين سخن بشنويدز نيكى چنين حاصلى بدرويدنگه دار علم خداى كريم‏خداوند دانا خداى رحيم‏به عالم همين بندگان وى‏انددر اين ره هميشه به حال طى‏اندچو علمى ببايد كه پنهان شودبه مخفى‏گرى ره بدينسان بردچو بايد كه روشن شود علم اوبه حالى چنين مى‏شود روبروز مهر و محبّت به ديدار هم‏شده با دلى فارغ از هر الم‏ز جامى كه دارد شناخت خداننوشند و گرديده از هم جدانه شكى بر آنان بيايد وجودنه از غيبت آن عده دارند سودبدينگونه رشدى به بر داشتندز اخلاق نيكو ثمر داشتندز بهر خدا يار يكديگراندپراكنده اما به يك پيكراندبديدار هم جملگى مى‏روندچه زيبا چنين حاصلى بدروندچو بذرى شده تصفيه بهر كشت‏جدا مانده از خلق و از خوى زشت‏بدى را برانده ز كردار خويش‏ره خوب و نيكو گرفته به پيش‏همينان به نيكى شده انتخاب‏بود كارى اينسان ز روى حساب‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 423     

نشانى نباشد ز اجراى حق‏صدائى نيايد ز آواى حق‏به اخلاق مردم رسد بس ضررنهادش بماند همى بى‏ثمرشود زير پا له حقوق همه‏كسى را نباشد دگر واهمه‏ز خوى پليد و ز رفتار زشت‏ز كردار بد فطرت و بد سرشت‏نتيجه شود اين كه خيّر ذليل‏شود پيش مردان پست و عليل‏گرامى شوند آن گروه شروربمانده به دام فساد و غروربه هر جا بيايد نشان از گناه‏شود روز مردم چو شب‏ها سياه‏وظيفه شما را بود اين چنين‏چو باشد زمانى بدينسان قرين‏به پند و نصيحت گذارديد گام‏نهاده قدم با حضور تمام‏ببايد كه همكارى آيد به پيش‏مبادا بماند كسى دلپريش‏كه هر كس بود صاحب حرص و آزبراى رضاى همان بى‏نيازكند سعى وافر در اين ره بسى‏دمادم بود در پى بررسى‏و ليكن در آخر ببيند همى‏اگر چه به غفلت نبوده دمى‏به سوى عبادت نبرده رهى‏بدينگونه باشد و را آگهى‏همى بوده گامش براه قصوردمى او نباشد به حال سروربود اين حقوق خداى كريم‏خداوند دانا خداى رحيم‏به مردم كه در حد تاب و توان‏نصيحت كند خيلى از مردمان‏شود ياور حق به هر جا كه هست‏مبادا رود حق مردم ز دست‏هر آن كس كه حق را شناسد به دهرشود كام باطل از او پر ز زهربه راه عمل باشد او دمبدم‏به دين خود هرگز ندارد ستم‏پى حفظ آنان بدارد نيازمددها كه گردد همى سرفرازولى آنكه باشد ز فكرت ضعيف‏ندارد توجه به فكر ظريف‏ز پند و نصيحت نباشد برى‏در اين باره باشد ورا برترى‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 455     

ز مولا على باشد اينسان كلام‏پسنديده باشد سخن زان امام‏بفرموده از طينت مردمان‏سرشتى كه باشد از آنان عيان‏جدايى بود از سرشت همه‏نبايد سخن باشد از همهمه‏كه اينان بدند قطعه‏اى زين زمين‏به شورى و شيرين بدندى قرين‏گروهى كه از خاك نرم‏اند و سخت‏ز مردان خوش شانس و هم تيره‏بخت‏از اين رو شبيه‏اند و نزديك هم‏ز اخلاق و رفتار و رنج و الم‏و ليكن محيطى كه در آن حيات‏نمايند و باشد رهى بر نجات‏ز خوى ز كردار هر آدمى‏تفاوت كند بيگمان هر دمى‏از اين رو همين اختلافى كه هست‏روالى بدينگونه آيد به دست‏كه زيبا نشانش ز ادراك نيست‏ضعيف است و عقل و ورا باك نيست‏كسى را كه باشد ز قامت بلندز جدّى نبودن ببيند گزند

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 487     

كه باشد مهياى جنگ و نبردندارد ابائى ز زن يا كه مردمجهز به تير و كمان گشته است‏ز راه جفا پا به ره هشته است‏شما را بگيرد هدف بهر تيركه باشد ورا اين چنين دلپذيربگفته همان نادرست و پليدبه درگاه يزدان خداى مجيدبه راه ضلالت چو بردى مراگذارم قدم سوى جرم و خطابدى را دهم زينتى دلبخواه‏بمردم ارائه دهم هر گناه‏به گمراهى آنان سپارم همى‏به غفلت نباشم از اين ره دمى‏در اين ره ورا شك و ترديد نيست‏بداند كه كارش در اين باره چيست‏ز جهل و تعصب، ز كبر و غروربرد سود و گردد همى در سرورچو تسليم ابليس بد خو شويدز پستى چنين حاصلى بدرويدز آزش بيايد شما را نشان‏شود تقويت با تمام توان‏به اخلاق پنهانى آيد اثرچو ظاهر شود آيد از ره خطرشما را شود قدرت وى فزون‏مجهّز نمايد سپاه و قشون‏شما را به سوى ذلالت بردبه سان مزوّر رهى بسپردبه قتل و به كشتار هم نوع خويش‏برد آدمى را بدينسان به پيش‏به كورى رسانيده هر ديده‏اى‏بود همچو حلقوم ببريده‏اى‏دماغ شما را بكوبيده است‏اگر چه كلامى نكوهيده است‏شما را زند حلقه‏هاى مهاربراند شما را همى سوى ناراز اين رو به دين شما مشكلات‏رسيد دمبدم مشكل و معضلات‏امور جهان هم همى گشت تنگ‏نبودى در اين باره فكر و درنگ‏شكست از كسانى بود بر شماكه پيموده راهى به سوى خطاپى دشمنى گرد او آمدنددر اين ره پى گفتگو آمدندوظيفه شما را بود اين چنين‏كه گرديده با قدرتى همنشين‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 499     

و ليكن شما را چنين شيوه نيست‏بگويم هم اكنون كه ايراد چيست‏شما را تعصّب بدينگونه بادبه چيزى كه نبود در آن اعتقادنباشد عيان علتى بهر آن‏دليلى نباشد به بودش عيان‏ز ابليس دون آمد اينسان كلام‏ز اصل و نژاد و ز فخر مدام‏بگفتا كه من ز آدمى برترم‏ز اصل و نسب جمله بر او سرم‏كه من ز آتشم باشد او هم ز خاك‏از اين رو بود اين دلم تابناك‏همانان كه داراى ثروت بدندبه هر جا عيش و به عشرت بدندبراى همان نعمت بى‏شماربدندى دمادم پى افتخاربگفتندى اين گونه با خود سخن‏كه ما را نباشد عذاب و محن‏ز مال و ز مكنت همى برتريم‏ز اولاد و ثروت همى سرتريم‏شما را بود افتخارى اگرشما را چنين فخرى آيد به بربه اخلاق شايسته و پر بهابه رفتار نيك و به لطف و صفابه كردار بگذشتگان اصيل‏كه باشد نمايان از آنان دليل‏بر اينان بود گر كه فخرى چنين‏بود پر بها و بود دلنشين‏به اخلاق پاك و به فكرى بزرگ‏به اعمال مردان خوب و سترگ‏بنازيد و فخرى نمايان كنيددر اين باره فخرى فراوان كنيدبه رفتار جالب به راه و روش‏به سبك و روال و به رسم و منش‏حمايت ز همسايگان غيوروفاى به عهد و جدا از غروراطاعت ز نيكان و نام آوران‏ز ابرار و نيكان و صاحبدلان‏جدائى ز خود خواهى اندر عمل‏بماندن جدا از رسوم دغل‏حذر كردن از خلق و رفتار بدجدا ماندن از كار و كردار بدبه خونريزى هر دم نظر داشتن‏روالى بدينسان به برداشتن‏مراعات انصاف و دورى ز قهرتوجه به رفتار نيكان به دهر

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 508     

هميشه بدنبال آن بوده‏ام‏به فرمان وى ره بپيموده‏ام‏ز اخلاق و از سيرت و خوى خويش‏مرا دمبدم ره بياورد پيش‏به حرا همه ساله بودى مقيم‏به قصد نيايش ز حىّ كريم‏فقط من ز كارش بدم با خبربديدم فقط من ورا در گذرفقط خانه آن رسول امين‏ز نورى منوّر بد آنسان مبين‏ز نور همان دين يزدان پاك‏بدى سر بسر آن چنان تابناك‏رسول خدا بود و آن همسرش‏منم سوّمى بودم اندر برش‏من آن نور وحى خدا ديده‏ام‏شميمى در اين باره بشنيده‏ام‏بدانسان چو وحى خدا مى‏رسيدز شيطان يكى ناله مى‏شد پديدز پيغمبر آن لحظه كردم سؤال‏چه باشد چنين ناله‏اى بى‏مثال‏در آن لحظه فرمودم اينسان جواب‏ز شيطان بود ناله‏اى پر عذاب‏شده نااميد از نيايش همى‏كند با چنين ناله‏ها همدمى‏هر آنچه كه من بشنوم از كلام‏تو هم بشنوى جمع آنان تمام‏به ديده مرا هر چه آيد به پيش‏ببينم هر آنچه به چشمان خويش‏ببينى تو هم ليكن اين گونه بادتفاوت بجز اين به جائى مبادكه نبود ترا وحى پيغمبرى‏نباشد ترا اين چنين برترى‏و ليكن مرا باشى اكنون وزيربه نيكى بود پاى تو در مسير

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 669     

47 اخلاق خوش

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 691     

على از پى مرده‏اى شد به راه‏يكى بد به خنده همى گه به گاه‏ز راه نصيحت بفرمود هان‏بود مردن از بهر ما مردمان‏تو گوئى كه بر ديگران است و بس‏نباشد مجزّا يقين هيچ كس‏همه چون مسافر به راه سفربزودى بيايند ما را به بربه سرعت نهاده همينان به گورز هنگام مردن نگشته به دورهمه ارث و ميراث آنان به كف‏گرفته بدينگونه باشد هدف‏كه باشد جهان ماندنى بهر مانباشد نشانى ز مرگ و فنافنشانى بود بهر ما مرگ و ميراگر چه نباشد چنين دلپذيرو ليكن به نسيان سپاريم زودببايد كه اين ايده از سر زدودگرفتار رنج و بلا گشته‏ايم‏به سوى زمان جمله پا هشته‏ايم‏خوشا آنكه باشد مسلّط به خويش‏نگردد ز رفتار بد دلپريش‏ز اخلاق نيكو ز كار نكوشود با متانت همى روبروز افزوده مال خود دمبدم‏ببخشد براه همان ذو نعم‏زيادى نگويد كلام و سخن‏نسازد كسى را به دام محن‏به راه پيمبر بود گام وى‏جو پيغمبر خود كند راه طى‏ز بدعت گذاران نباشد همى‏نباشد ورا نامى اينسان دمى‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 706     

151 اخلاق دو روحانى

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 729     

بفرمود مولا على با كميل‏به خويشان سفارش تو بنما كميل‏به اخلاق نيكو، به جد و به جهدبمانده به هنگام روز و به عهدشبانگه به هر جا به رفع نيازنهاده قدم تا شده سرفرازخصوصا بود گر كه هنگام خواب‏يقينا بود كار وى بر صواب‏قسم بر خدا آن خداى سميع‏كه باشد مقامش بلند و رفيع‏كسى را كند گر كسى شادمان‏شود شادى بر چهره وى عيان‏خداوند عالم نشاط آوردمر او را ز شادى بساط آوردكه هر گه مصيبت به او رو كندمصيبت ره خود بدانسو كندهمان شادى آنرا كند بر طرف‏رساند مر او را به شوق و شعف‏

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 753     

بود روح وى هم به فرمان اوشود گر به طغيان همى روبروبه قهر آيد و با، ريا دشمن است‏به خوئى بدينگونه اهريمن است‏غم وى دراز است و همت بلندز پر حرفى هرگز نبيند گزندفراوان بود كار وى در سپاس‏بجا آورد دمبدم بى‏قياس‏به ايام و دوران بود او صبورز فكرت نباشد به يكدم به دوربى‏حاجت خود نگويد كلام‏خوش اخلاق و خوشرو و نيكو مرام‏بود گر چه از بنده هم خوارتربود روح وى سخت همچون حجر

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 776     

حذر از گنه باشدت راهبربه اخلاق و خلقى و خوى دگر

نهج‏البلاغه‏منظوم             صفحه‏ى 779     

بماند پس از تو بدينسان بجاى‏چو باشد يكى مرد فرخنده راى‏بمصرف رساند براهى رواسعادت ببيند ز لطف خداكشيدى در اين ره تو زحمت زيادولى بهر تو سودى از آن مبادو گر نه بود گر كس ديگرى‏ز اخلاق نيكو بود او برى‏به راه گنه او گذارد قدم‏كند صرف و باشد جدا از الم‏از اين ره فرود آيد از آن مقام‏به راه خطا باشدش پا و گام‏نباشد روا شيوه‏اى اين چنين‏مرامى چنين كى بود دلنشين‏كه آنان بدادى مقدم به خويش‏شوى از گناهش همى دلپريش‏طلب كن تو آمرزش و مغفرت‏ز يزدان طلب كن همى مكرمت‏طلب كن براى اسيران خاك‏بر آنان شود لطف حق تابناك‏دعا كن پى روزى ماندگان‏كه رزقى فرستد خداى جهان‏

نهج‏البلاغه‏منظوم-قصار      متن          صفحه‏ى 20     

بوقت عبور جناب امام‏بسوى سرا پرده اهل شام‏دهاقين انبار و شهر عراق‏به تعظيم و تكريم و مهر و وفاق‏ز اسبان پياده شدند و دوان‏به پيش ركابش، بتاب و توان‏بفرمودشان: كاين چه كار و روش‏عمل بود و كرديد اينسان جهش‏بگفتندش: اين خوى مشتاق ماست‏سرشت نهادى و اخلاق ماست‏كه فرمانروايان خود را، بآن‏بتكريم جانيم و روح و روان‏وصى رسول و خدا را ولى‏بفرمودشان با صداى جلى‏قسم بر خداوند قهار پاك‏جهانگستر و ماه و خورشيد و خاك‏كه فرمانروايانتان در جهان‏در اين كار و از كرنش ابلهان‏جوى، سود و بهره، براه و روال‏نگيرند و هرگز فروغ كمال‏شمايان، تن و جان خود را، بغم‏پريشى و اندوه و بار الم‏گرفتار و وامانده سازيد و رنج‏بكوبد شما را بخشم سپنج‏

نهج‏البلاغه‏منظوم-قصار      متن          صفحه‏ى 21     

و در آن جهان و نشور و قيام‏صحارى تفتيده بى خيام‏بدين طرز رفتار و كردارتان‏تباهى اخلاق و پندارتان‏ببدبختى و تيره روزيتان‏تباهى عقبا و روزيتان‏تن و جان و كردارتان را پريش‏نمائيد و دربند و محبوس و ريش‏چه بسيار و بيحد، زيان آوراست‏بلازا و بى حامى و ياور است‏غم و درد و رنجى كه اندر پيش‏بود كيفر و ضرب و شتم ويش‏چه بسيار و بيحد و اندازه سودبدل دارد و بر روان و وجودز آسايشى كه بهمراه آن‏بخرگاه و درگاه آگاه آن‏بود رستگارى و ناو نجات‏ز آتش امان و ز دوزخ برات‏

نهج‏البلاغه‏منظوم-قصار      متن          صفحه‏ى 52     

گروهى، على را بر و پيش روستودندش از كار و اخلاق و خوو او سر بسوى خدا كرد و گفت‏دل عالمى را از اين گفته سفت‏الهى، بنفسم، تو داناترى‏ز من، بر نهادم، تو بيناترى‏و من، بر خودم، از تماميشان‏خردمند و نامى و عاميشان‏دل آگاه و مسبوق و داناترم‏بديروز و آينده، بيناترم‏خدايا، تو مارا، بدور زمان‏از آنچه كه ايشان، كنندش گمان‏نكوتر، جهت بخش و كن بر قرارجهان محور عزت و افتخاربيامرزمان ز آنچه كز بهر ماندانند و گم مانده و در خفا

نهج‏البلاغه‏منظوم-قصار      متن          صفحه‏ى 71     

)بهر آفتى و زيان مبتلاشديم و شكار كمند بلاخوشا آنكه نفسش، بكار و عمل‏شده رام و عارى، زوهم و خلل‏عملكرد و كارش، پسنديده است‏در انديشه بينا و فرخيده است‏و آهنگ و قصدش، بدل نيك و پاك‏بود در خور و نيتش تابناك‏و اخلاق و خويش، نكو و خوش است‏روانش گلستانى و دلكش است‏فزونى دارائيش را، بدل‏نموده بايمان و دينش، بهل‏عيان كرده انفاق و در راه حق‏بداده بدرويش و بر مستحق‏زيان خودش را، ز پر چانگى‏زده بند محكم، بفرزانگى‏بديهاى خود را، زمردم، بدورنمود و بيفكنده در خاك گورو سنت، بر او، مشكل و كار سخت‏نيامد، كه گردد پريشيده بخت‏ببدعت، بر او نسبتى، در جهان‏ندادند و بوده ز خيل مهان‏

نهج‏البلاغه‏منظوم-قصار      متن          صفحه‏ى 122     

همانا كه دنيا، بما، بازگشت‏كند مهر و از موج طغيان، نشست‏نمايد بآل محمد وفابآغوش باز و جهانى صفاچو بر گشتن اشتر تند خوى‏بد اخلاق جفتك زن و كينه جوى‏بسوى دل آرام و فرزند خويش‏نهد گام انس و محبت به پيش‏سپس در پى آن تلاوت نمودز قران و آيت، قرائت نموداراده نموديم و خواهنده‏ايم‏هوادار بر نيك و شاهنده‏ايم‏بر آنان كه اندر زمين ناتوان‏شمرده شدند و پريشان روان‏

نهج‏البلاغه‏منظوم-قصار      متن          صفحه‏ى 143     

همانا كه اخلاق بيمار و تندجنونست و بر پاى انديشه، كندازيرا كه دارنده‏اش ناگهان‏پشيمان شود از هياهوى آن‏و گر او، پشيمان و نادم از آن‏نگردد ز كردار تندش خزان‏جنونش بقا مانده و پا بجاست‏پريشان و حيران، بروز و دجاست‏

نهج‏البلاغه‏منظوم-قصار      متن          صفحه‏ى 232     

هر آينه تقوا و زهد و شرف‏بدنيا و در كاروان حرف‏زعيم تمامى اخلاق پاك‏جلودار حق است و خورشيد خاك‏

نهج‏الحياة             صفحه‏ى 140     

و فى عينيك ترجمة اراهاتدلّ على الضغائن و الحقودو اخلاق عهدت اللين فيهاغدت و كأنها زبر الحديدو قد عاهدتنى بخلاف هذاو قال اللّه: اوفوا بالعهود

نهج‏السعادة      ج 2          صفحه‏ى 442     

و حدّثني يحيى بن معين، حدّثنا سليمان أبو داود الطيالسي، أنبأنا شعبة بن الحجّاج، أنبأنا محمّد بن عبيد اللّه الثقفي، قال: سمعت أبا صالح يقول: شهدت عليّا و وضع المصحف على رأسه حتّى سمعت تقعقع الورق فقال: أللّهمّ إنّي سألتهم ما فيه فمنعوني ذلك أللّهمّ إنّي قد مللتهم و ملّوني، و أبغضتهم و أبغضوني و حملوني على غير خلقي، و على أخلاق لم تكن تعرف لي فأبدلني بهم خيرا لي منهم، و أبدلهم بي شرّا منّي، و مث قلوبهم ميث الملح في الماء. الحديث: (452) و تواليه من ترجمة أمير المؤمنين من أنساب الأشراف ج 1 الورق 200، أو ص 400، و في المطبوع: ج 2 ط 1، ص 383 و للكلام مصادر أخر كما يأتي في المختار: (351) فلاحظ.

نهج‏السعادة      ج 2          صفحه‏ى 548     

ثمّ قال: أللّهمّ إنّي قد مللتهم و ملّوني، و أبغضتهم و أبغضوني، و حملوني على غير طبيعتي و خلقي، و أخلاق لم تكن تعرف لي فأبدلني بهم خيرا منهم و أبدلهم بي شرّا منّي.

نهج‏السعادة      ج 3          صفحه‏ى 101     

قال الطبرسي-  رحمه اللّه- : روي أنه اتّصل بأمير المؤمنين عليه السّلام أنّ قوما من أصحابه خاضوا في التعديل و التجريح فخرج حتى صعد المنبر فحمد اللّه و أثنى عليه ثمّ قال: إنّ اللّه تبارك و تعالى لمّا خلق خلقه أراد أن يكونوا على آداب رفيعة، و أخلاق شريفة، فعلم أنّهم لم يكونوا كذلك إلّا بأن يعرّفهم ما لهم و ما عليهم، و التّعريف لا يكون إلّا بالأمر و النّهي، و الأمر و النّهي لا يجتمعان إلّا بالوعد و الوعيد، و الوعد لا يكون إلّا بالتّرغيب، و الوعيد لا يكون إلّا بالتّرهيب، و التّرغيب لا يكون إلّا بما تشتهيه أنفسهم و تلذّ [به‏] أعينهم و التّرهيب لا يكون إلّا بضدّ ذلك.

نهج‏السعادة      ج 3          صفحه‏ى 330     

و قريب منه رواه إبراهيم بن محمّد الثقفي رحمه اللّه في الحديث: (86) من كتاب الغارات ص 161، ط 1. و ذكره أيضا الشيخ هادي رحمه اللّه في المختار (14) من المستدرك، و ذكر الفيض قطعة منه عنه عليه السّلام في كتاب أخلاق النبوة من كتاب المحجة البيضاء: ج 4، ص 149، نقلا عن كتاب الشمائل للترمذي ص 1.

نهج‏السعادة      ج 3          صفحه‏ى 474     

إنّ رعاة الدّين [الّذين‏] فرّقوا بين الشّكّ و اليقين، و جاءوا بالحقّ المبين، قد بيّنوا الإسلام تبيانا و أسّسوا له أساسا و أركانا، و جاءوا على ذلك شهودا و برهانا: من علامات و أمارات، فيها كفاء لمكتف، و شفاء لمشتف، يحمون حماه، و يرعون مرعاه، و يصونون مصونه، و يهجرون مهجورة، و يحبّون محبوبه، بحكم اللّه و برّه، و بعظيم أمره، و ذكره بما يجب أن يذكر به، يتواصلون بالولاية، و يتلاقون بحسن اللّهجة و يتساقون بكأس الرّويّة، و يتراعون بحسن الرّعاية، بصدور بريّة، و أخلاق سنيّة.... و بسلام رضيّة لا يشرب فيه الدّنيّة، و لا تشرع فيه الغيبة.

نهج‏السعادة      ج 5          صفحه‏ى 124     

و في القرآن تبيانه [بنيانه «خ»] و بيانه، و حدوده و أركانه، و مواضيع مقاديره و وزن ميزانه: ميزان العدل و حكم الفصل، إنّ رعاة [دعاة «خ»] الدّين فرّقوا بين الشّكّ و اليقين، و جاءوا بالحقّ، بنوا للإسلام بنيانا، فأسّسوا له أساسا و أركانا، و جاءوا على ذلك شهودا، بعلامات و أمارات، فيها كفاء المكتفي و شفاء المستشفي [المشتفي «خ»]، يحومون حماه، و يرعون مرعاه، و يصونون مصونه و يفجّرون عيونه، لحبّ [بحبّ «خ»] اللّه و برّه، و تعظيم أمره، و ذكره ممّا يجبّ أن يذكر به، يتواصلون بالولاية، و يتنازعون بحسن الرّعاية و يتساقون [و يتناسقون‏] بكأس رويّة، و يتلاقون بحسن التّحيّة و أخلاق سنيّة، قوّام علماء أمناء [أوصياء «خ ل»]، لا يسوغ [يسوق «غ»] فيهم الرّيبة، و لا تشرع فيهم الغيبة، فمن استبطن من ذلك شيئا استبطن خلقا سنيّا [سيّئا «خ ل»]، فطوبى لذي قلب سليم، أطاع من يهديه، و اجتنب من يرديه، و يدخل مدخل كرامة، و ينال سبيل سلامة، تبصرة لمن بصّره، و طاعة لمن يهديه إلى أفضل الدّلالة، و كشف غطاء الجهالة المضلّة المهلكة، و من أراد بعد هذا فليطهّر بالهدى [بالمهديّ «خ»] دينه، فإنّ الهدى [المهديّ «خ»] لا تغلق أبوابه [بابه «خ»]، و قد فتحت أسبابه ببرهان و بيان، لامرى‏ء استنصح، و قبل نصيحة من نصح، بخضوع و حسن خشوع، فليقبل امرؤ بقبولها، و ليحذر قارعة قبل حلولها و السّلام.

نهج‏السعادة      ج 6          صفحه‏ى 19     

و قال المحدث القمي: و كان أبو اسحاق المذكور ابن اخت يزيد بن حصين من أصحاب الحسين (ع)، و له رواية مرفوعة عن النبي صلى اللّه عليه و آله انه قال: ألا أدلكم على خير أخلاق الدنيا و الآخرة: تصل من قطعك و تعطي من حرمك، و تعفو عمّن ظلمك.

نهج‏السعادة      ج 6          صفحه‏ى 145     

الثالث-  ما ذكره السيد (ره) في المختار 187، من خطب نهج البلاغة عنه عليه السلام حيث قال (ع) في تلك الخطبة بعد كلام طويل: و قد علمتم موضعي من رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم بالقرابة القريبة، و المنزلة الخصيصة، وضعني في حجره و أنا ولد، يضمني الى صدره، و يكنفني في فراشه، و يمسني جسده، و يشمّني عرفه، و كان يمضغ الشي‏ء ثم يلقمنيه، و ما وجد لي كذبة في قول، و لا خطلة في فعل، و لقد قرن اللّه به صلى اللّه عليه و آله من لدن ان كان فطيما أعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم و محاسن أخلاق العالم ليله و نهاره، و لقد كنت أتّبعه إتباع الفصيل أثر أمه، يرفع لي في كلّ يوم من أخلاقه علما، و يأمرني بالاقتداء به، و لقد كان يجاور في كلّ سنة بحراء فأراه و لا يراه غيري، و لم يجمع بيت واحد في الاسلام يومئذ غير رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله، و خديجة و أنا ثالثهما، أرى نور الوحي و الرسالة، و أشم ريح النبوة، و لقد سمعت رنّة الشيطان حين نزل الوحي عليه صلى اللّه عليه و آله و سلم، فقلت: يا رسول اللّه ما هذه الرنّة فقال: هذا الشيطان أيس من عبادته، إنك تسمع ما أسمع، و ترى ما أرى، إلا انّك لست بنبي و لكنك وزير، و انك لعلى خير (الى آخر كلامه الشريف).

نهج‏السعادة      ج 6          صفحه‏ى 298     

هي النفس ما حملتها تتحمل‏و للدهر ايام تجور و تعدل‏و عاقبة الصبر الجميل جميلةو افضل اخلاق الرجال التحمل‏

الهادي‏إلى‏موضوعات‏نهج..             صفحه‏ى 395     

خ 189 ص 280 أَنَا وَضَعْتُ فِي الصِّغَرِ بِكَلَاكِلِ الْعَرَبِ، وَ كَسَرْتُ نَوَاجِمَ قُرُونِ رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ. وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِي مِنْ رَسُولِ اللَّهِ-  صَلَّى‏ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ-  بِالْقَرَابَةِ الْقَرِيبَةِ، وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصِيصَةِ. وَضَعَنِي فِي حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلَدٌ يَضُمُّنِي إِلَى صَدْرِهِ، وَ يَكْنُفُنِي فِي فِرَاشِهِ، وَ يُمِسُّنِي جَسَدَهُ، وَ يُشِمُّنِي عَرْفَهُ. وَ كَانَ يَمْضَغُ الشَّيْ‏ءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ، وَ مَا وَجَدَ لِي كَذْبَةً فِي قَوْلٍ، وَ لَا خَطْلَةً فِي فِعْلٍ. وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ-  صَلَّى‏ اللَّهُ عَلْيهِ وَ آلِهِ-  مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ، وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ، لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ. وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ أَثَرَ أُمِّهِ، يَرْفَعُ لِي فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ أَخْلَاقِهِ عَلَماً، وَ يَأْمُرُنِي بِالِاقْتِدَاءِ بِهِ. وَ لَقَدْ كَانَ يُجَاوِرُ فِي كُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ، وَ لَا يَرَاهُ غَيْرِي. وَ لَمْ يَجْمَعْ بَيْتٌ وَاحِدٌ يَوْمَئِذٍ فِي الْإِسْلَامِ غَيْرَ رَسُولِ اللَّهِ-  صَلَّى‏ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ-  وَ خَدِيجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا. أَرَى نُورَ الْوَحْيِ وَ الرِّسَالَةِ، وَ أَشُمُّ رِيحَ النُّبُوَّةِ.

الهادي‏إلى‏موضوعات‏نهج..             صفحه‏ى 498     

خ 191 ص 283 وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ-  صَلَّى‏ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ-  مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ، وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ، لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ. وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ أَثَرَ أُمِّهِ، يَرْفَعُ لِي فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ أَخْلَاقِهِ عَلَماً، وَ يَأْمُرُنِي بِالِاقْتِدَاءِ بِهِ. وَ لَقَدْ كَانَ يُجَاوِرُ فِي كُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ، وَ لَا يَرَاهُ غَيْرِي. وَ لَمْ يَجْمَعْ بَيْتٌ وَاحِدٌ يَوْمَئِذٍ فِي الْإِسْلَامِ غَيْرَ رَسُولِ اللَّهِ-  صَلَّى‏ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ-  وَ خَدِيجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا. أَرَى نُورَ الْوَحْيِ وَ الرِّسَالَةِ، وَ أَشُمُّ رِيحَ النُّبُوَّةِ.

هزارگوهر             صفحه‏ى 60     

تو را بايد از بخل بودن بدوركز آن دشمنى زايد و شرّ و شوركند آشكارا عيوب تو رابيالايد اخلاق خوب تو را

هزارگوهر             صفحه‏ى 161     

بود مرد مؤمن اگر پارسا،كند حبّ دنياى فانى رها،بتهذيب اخلاق نايل شودبايمان و اسلام، كامل شود

هزارگوهر             صفحه‏ى 206     

تو را حسن اخلاق و خوى حميد،بود اصل ايمان و دين اى سعيددگر پايه و اصل آن راستى است‏برى بودن از كژىّ و كاستى است‏

هزارگوهر             صفحه‏ى 228     

504 «شرّ الإيمان ما دخله الشّكّ. شرّ اخلاق النّفس الجور» ايمانى كه با شكّ همراه باشد بدترين ايمان است. جور و ستم از بدترين خويهاى نفس است

هزارگوهر             صفحه‏ى 363     

847 «من طبايع الجهّال التّسرّع الى الغضب فى كلّ حال» در هر حالى زود خشمگين شدن از اخلاق جاهلان است

هزارگوهر             صفحه‏ى 376     

كسى را كه اخلاق نيكو بود،هم او شاد و خندان و خوشرو بود،چه نيكو بود همنشينىّ اوترا بايد اين سان بود خلق و خو

واژه‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 24     

اطراف، منظور اخلاق و رفتار

واژه‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 69     

شتر بد اخلاق كه گاز مى‏گيرد

واژه‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 80     

اخلاق 

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 15     

اخلاق در نهج البلاغه

يادنامه‏دومين‏كنگره             صفحه‏ى 17     

موضوع صحبت ما «اخلاق در نهج البلاغه» است. اين جمله بدين معناست كه بگوييم اين كتاب شريف يا صاحب اين كتاب راجع به «اخلاق » و «علم اخلاق » چه نظرى دارد، و آيا در اين كتاب، راجع به «اخلاق » صحبتى شده است يا نه، و اين كتاب توجه به علم «اخلاق » دارد يا نه و اگر اين كتاب ناظر به «اخلاق » است، در چه حدودى راجع به اين علم يا اين موضوع سخن گفته است. تشخيص اين معنا كه اين كتاب، در باره «اخلاق » چه گفته، ابتداء توقف دارد به اين كه معناى اخلاق را به نحو اجمال تصور كنيم، و از اين تصور، تصديق اين معنا كه اين كتاب در باره «اخلاق » چه نظر دارد، روشن مى‏شود.

اخلاق در نهج البلاغه از کتاب شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم   

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 1          صفحه‏ى 7     

يكى از مى كشان شريف رضى است‏شيمش نيك و شيوه‏اش مرضى است‏رضى آن عنصر شريف حسب‏رضى آن سيّد ستوده نسب‏رضى آن راد مرد پاك گهررضى آن نابغه بلند اختربر بنى هاشم آنكه بوده نقيب‏و ندر آن منصبش نبوده رقيب‏چاكرش بوده طائع باللّه‏با وجودى كه بد خليفه و شاه‏طينتش تابناك و نفس زكى‏گهرش پاك و بر بگفته و فى‏نيكويش دأب و ديدن و اخلاق بجهان طاق و شهره آفاق‏كرده از وى مخالفين تعريف‏گفته از وى مؤالفين توصيف‏نكته‏ها جسته بود از هر باب‏خود محمّد بنام و احمد باب‏بو الحسن كينت است و ذو الحسبين‏لقبش هم شريف و دور از شين‏مادرش فاطمه عقيله دهركه بد از علم و دانش او را بهرنيست جز پنج پشت و پنج پدرفاصله او بموسى جعفر

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 1          صفحه‏ى 119     

شما را رأى چون رأى زنان است‏زنى را بر شما فرمان روان است‏هر آن كس چشم مردى از شما داشت‏خطا كرد و بزردى رخ بنيباشت‏ز حيوانى شما فرمان پذيريدچرا اخلاق انسانى نگيريدزناى آن زشت اشتر تا صدا كردز هر سو جمع گرد خود شما كرد

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 1          صفحه‏ى 135     

از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در وصف كسى كه در ميان امّت متصدّى مقام حكمرانى شده و حال آنكه لياقت آن امر را ندارد بيان فرموده: در نزد خداوند تعالى دشمن‏ترين مردمان دو تنند، يكى مرديكه (در اثر معصيت و نافرمانى كارش بجائى رسيده كه) خداوند او را بخودش واگذار كرده (نظر لطف و مرحمت را از او بازگرفته پس او از راه حق كناره گرفته و به سخن بدعت و گمراه كننده ديگران دل بسته پس اين مرد بلا و فتنه‏ايست براى كسى كه (گول او را خورده) و دچار فتنه او شود، و گمراه است از راه راست كسى كه آن كس پيش از او (داراى منصب حكمرانى واقعى بوده) و براه راست رفته و گمراه كننده است كسى را كه باو اقتدا نمايد چه در حال حيات و چه در حال ممات (زيرا عقيده فاسد اين در قلب آن مانده باعث هلاكتش شده) هم حمّال خطاياى غير و هم گروگان گناهان خويش است. مرد (دوّم) كسيست كه نادانيها را براى خود گرد آورده و در ظلمتهاى فتنه و فساد غافل گير شده و در اصلاح مفاسد دلش كور است، جهّال عالمش دانند و حال آنكه نادان است، هر روز كه صبح ميكند دلش در پى جمع ماليست كه كم آن بهتر از بيشتر آنست، تا اين كه از آب متعفّن و گنديده اخلاق فاسده و افكار بى‏فايده پر شده، در ميان مردم بر مسند قضاوت تكيه زده ضامن خلاص كردن خلايق از چيزى مى‏شود كه بر غير او هم پوشيده است (داناتر از او هم آن چيز را نمى‏داند) هر وقت دچار يكى از مسائل مشكله گردد براى حلّ آن سخنان سست و بى‏پايه به بسيارى كه از فكر نارساى خود مهيّا ساخته و آن قضيّه را بر خلاف واقع قطع كند، پس او را در پوشيدگى شبهه‏هاى افتاده كه مانند تار عنكبوت سست است (جاهل در حلّ مبهماتى كه حقّ او نيست بدست و پا مى‏افتد همانطورى كه مگس در تار عنكبوت گرفتار مى‏شود) نمى‏داند اين حكمى كه رانده صوابست يا خطا اگر اتّفاقا صواب واقع شده مى‏ترسد از اين كه مبادا خطا باشد، و اگر خطا است اميدوار است كه صواب باشد، نادان است و در نادانيها هم بسيار بسر درميآيد و در ظلمتهاى جهل با ديده كم نور قدم نهاده بسيار سوار است بر شترهائى كه جلو پاى خود را نمى‏بينند (نتايج خطاى فكرى او خيلى ركيك و بى‏پايه است) پاسخ مسائل را جواب مثبت و دندان شكن نمى‏دهد، همانطورى كه باد گياههاى خشك را از هم مى‏پاشد او روايات را (چون قوّه فهم آنها را ندارد) همان طور بباد داده و پراكنده ميكند، بخدا سوگند قادر بر تقرير مسايل وارده بر او نيست، و گمان نمى‏برد كه ديگران بمنكرات او عالم باشند و ماوراى آنچه بفكر ناقص او رسيده راهى براى ديگرى نمى‏بيند (گمان ميكند فقط راه حق بدست او است و بس) و اگر دچار امرى مجهول شود چون ميداند كه آنرا نمى‏داند پوشيده و كتمانش ميكند، خونهاى بناحق ريخته از دست ستم و حكم خلاف او بفريادند، مواريث از فرامين باطله او مى‏نالند، بخدا شكايت مى‏برم از گروهى كه در جهل زندگانى كرده و با جهالت و نادانى مى‏ميرند، در ميان ايشان متاعى كاسدتر از كتاب خدا (كه قرآن است) وجود ندارد، هنگامى كه بر وجه نيكو خوانده شده و تغييرى در آن داده نشود، و جنسى رايج‏تر و گرانبهاتر از همان قرآن در نزد آنان وجود ندارد در موقعى كه آنرا از موضعش تحريف كرده باشند (روى اميال فاسده و اغراض نفسانيّه آنان معنى شود)، هيچ چيزى نزد آنان زشت‏تر از نيكوئيها و نيكوتر از زشتيها نيست (دشمن معروف و دوست منكرند).

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 2          صفحه‏ى 5     

اميدوارم: انتشار اين كتاب با اين سبك دلكش و خط و اسلوب شيوا و شيرين توجّه خوانندگان رمانهاى عشقى و مجلّات مخرّب عقيده و منافى با عفّت و اخلاق را بخويش معطوف داشته ريشه رذائل را از سرزمين دلها بركنده و درخت توحيد و تقوى و فضايل و صفات عاليه انسانيّت را در آنها خرّم و سرسبز سازد.

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 2          صفحه‏ى 57     

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است كه در آن مردم را امر بكسب اخلاق حميده و تقوى مى‏فرمايد: خدا بيامرزد آن بنده كه كلمه حكمتى را شنيده و نگه دارد، و بسوى رشد و صلاحى كه خوانده مى‏شود نزديك شود، در كمرگاه رهنما چنگ افكنده و نجات يابد، (سخنان محمّد و آل محمّد صلوات اللّه عليهم أجمعين را شنيده و از دنبال آنان راه برگيرد تا رستگار شود) مراقب (فرمان) پروردگارش باشد، از گناهانش بترسد، كردار نيك و عمل شايسته را پيش بفرستد، آنچه ذخيره كردنى است كسب نمايد، و از آنچه پرهيز نمودنى است دورى گزيند، غرض (دنيوى) را افكنده عوض (اخروى) را برگيرد، دشمن هوس و تكذيب كننده آرزو باشد، براى نجات خويش صبر را شترى باركش قرار دهد (شدائد و مصائب را تحمّل نمايد) تقوى را ساز و برگ راه مرگش گيرد، طريق روشن (شريعت) را سوار، و راه درخشان (هدايت) را ملازم شود، (اين چند روزه مدّت عمر) مهلت را غنيمت شمرده بسوى اجل شتافته و از عمل (و كردار شايسته براى قيامت) توشه برگيرد.

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 2          صفحه‏ى 134     

و بايد دانست حديث فوق يكى از احاديث مشكله ايست كه شرّاح در تاويل و تفسير آن توضيحاتى داده‏اند كه بنده نيز باندازه توش و توان خودم مطلب را از هم باز نمودم، لكن حضرت پس از آنكه اين سخن را فرمود چون مى‏دانست اين سخن بنظر شنوندگان غريب آمده و شايد منكر آن شوند لذا فرمود اى مردم نگوئيد چيزى را كه نمى‏دانيد (شما كه بكنه اين سخن پى نبرده‏ايد بيجهت آنرا انكار نكنيد) زيرا كه در حق چيزهاى بسيارى است كه شما (ندانسته) منكر آن مى‏شويد، و معذور داريد (و نكوهش نكنيد) كسى را كه شما را بر او حجّت و دليلى نيست، و آن كس منم (من شما را براه راست دلالت كردم، و راه عذرى برايتان باقى نگذاردم، لكن شما بمن اقتدا نكرديد) آيا من مگر آن كس نيستم كه در ميان شما بر طبق بار سنگين بزرگتر (قرآن مجيد) رفتار كرده، و بار گران كوچكتر (عترت پيغمبر) را در ميانتان گذاشته، پرچم ايمان را در بين شما كوبيده، و بر حدود و حقيقت حلال و حرام آگاهتان گرداندم، از داد و دهش خويش لباس آرامش و عافيت را در شما پوشانده، با گفتار و كردار نيك و پسنديده خود و ساده نيكى و احسان را برايتان گستراندم (شما را برفتار و كردارى كه باعث خوشنودى خدا و رسول بود راهنمائى نمودم) و اخلاق خوب و پسنديده خود را بشما نشان دادم (تا شما هم آنها را از من ياد گرفته خوش خلق و مهربان شويد) پس تدبير (كوتاه) خود را بكار نيندازيد، در چيزى كه ديده بينيش هم كنه آنرا ادراك كردن نتواند، و فكر و انديشه بدان راه بردن نيارد (در باب احكام و معارف آلهيّه و مطالب غامضه كه جز راسخون فى العلم ائمّه طاهرين كس ديگرى آنها را نمى‏تواند حلّ كند وارد نشويد، كه آن حدّ خانواده وحى و الهام است و بس)

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 2          صفحه‏ى 138     

عمل كردم همى بر ثقل اكبربقرآن خدا و بر پيمبرپى ارشادتان بس رنج بردم‏ز قرآن موعظتهاتان سپردم‏نهادم ثقل اكبر در ميانتان‏كه از عترت شود روشن روانتان‏بهم توأم ز روى حكم فطرت‏بود تا محشر اين قرآن و عترت‏جدا از هم نگردد تا بكوثرشوند اين هر دو در نزد پيمبريكى پرچم بلند و نور افشان‏بكوبيدم ز ايمان در ميانتان‏كز انوارش بدين گرديد واقف‏بحدّ و حكم مقرون و مرادف‏حلال وهم حرامش را بدانيدزيته جهل خود بيرون كشانيدبپوشاندم شما را بر تن و جان‏لباس عافيت از عدل و احسان‏ز قول و فعل و نيكى گستراندم‏يكى فرش و شما بر آن نشاندم‏نماياندم شما را خلق نيكوكز اخلاق نكو گيريد نيروبنا بر اين ز استعمال آراءنگهداريد بايد خويشتن رادر آن امرى كه چشم عقل و بينش‏نه بيند قعر و كنهش ز آفرينش‏تفكّر را ز ذيلش دست كوتاه‏نبرد انديشه سوى كنه آن راه‏نداند كس بجز با وحى و الهام‏سوى آن امر تا آسان نهد كام‏ببايد شد. بحكم عقل و تمييزز فكر در چنين امرى بپرهيز

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 2          صفحه‏ى 269     

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است كه آن را در باره بطلان اصحاب جمل و حقّانيّت خويش بيان فرموده و رنجهائى كه در بدو أمر اسلام متحمّل شده متذكر گرديده‏اند: پس از ستايش خداوند تعالى، و درود بر پيغمبر اكرم (ص) بدرستى كه خداوند محمّد صلّى اللّه عليه و آله را، در ميان عرب برسالت برانگيخت، و حال آنكه هيچيك از آنها خواننده كتابى و مدّعى وحى و پيغمبرئى نبوده (پس همين كه پيغمبر (ص) دعوت خود را منتشر، و مردم را بسوى حقّ خواندن گرفت، گروهى بدو ايمان آورده و فرمانش را اطاعت كردند) آن گاه رسول خداى به پشتبانى فرمانبرداران با نافرمانان در راه خدا جنگيده، و براه رستگاريشان مى‏كشاند، و آنان را در اسلام پيش دستى مى‏داد، كه مبادا ناگاه مرگ برايشان در آيد (و بحال كفر و نادانيشان از جهان ببرد) و همين كه مى‏ديد شكسته در زير بار سنگين و كمرشكن گمراهى وامانده سر راهش ايستاده (و با زبان مهر و لطف و اخلاق پسنديده او را بسر منزل (اسلام) مى‏رساند، جز آن هلاك شده كه ابدا خيرى در او نبود (و مانند ابو جهل كه گوشش از شنيدن سخنان حق سنگين و گران بود، با اين وصف او در راه هدايت مردم متحمّل زحماتى توانفرسا گرديد) تا اين كه راه رستگارى را بآنان نشان داده، و در جايگاهى كه شايسته آنان بود فرودشان آورد، پس آن گاه كه آسياى زندگانيشان (قشنگ) چرخيدن گرفت. و نيزه خميده آنان راست گرديد (بوسيله آن حضرت امور زندگانى، مرتّب و استقلالشان كامل، و شانه از زير بار ستم دشمنان خالى كرده و آسوده شدند) بخدا قسم من آن روز سردار سپاهيان اسلام بوده، و لشكر كفر را ميراندم تا اين كه همگى (از ضرب شمشير من نابوده شده بقيّه كه مانده بودند دست از كيش ناهنجار خويش برداشته و بدان) پشت كردند، و حلقه كمند اسلام را بگردن زدند، و هيچگاه در (جهاد با آنان در عزم و اراده محكم و آهنين) من ضعف و ترس و خيانت و سستى رخنه نيفكنده (و در همه ميدانهاى جنگ از تمامى سرهنگان و افسران اسلامى پيشتر تاخته، و بيشتر مبارزه كرده‏ام، تا حدّيكه از جانب خدا، پيغمبر بگرفتن مدالهاى افتخار بى‏شمارى نائل آمده، و اوّلين قهرمان پيروزمند جنگ شناخته شدم، هم اكنون من همانم كه بوده‏ام، و با همان شمشير كه هنوز با من است) بخدا قسم باطل را چاك زده، و حقّ را از پهلوى آن بيرون خواهم كشيد، (باندازه با اهل باطل پيكار خواهم كرد، كه آنان نابود، و جز حقّ محض نماند) سيّد رضى عليه الرّحمه فرمايد: گزيده مطالب اين خطبه در پيش گذشت، لكن چون از جهت كم و زيادى با خطبه پيشين اختلاف داشت نگارش آنرا براى دوّمين مرتبه لازم شمردم.

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 3          صفحه‏ى 217     

سوى افعال زشت نابهنجاركدامين شخص باشد راه برداركه تا فردا به نيكوكار پاداش‏دهد و اندر بهشت جاودان جاش‏پى كيفر بآن بد كار نادان‏مكان بدهد ميان نار سوزان‏كجايند آن كسان كه ره سپردندسوى جهل و گمان بر خويش بردندكه دون ما بدانش جمله ياراندبأسرار نهانى پرده دارندبعلم ما همه بودند ناسخ‏ولى دانسته خود در علم ناسخ‏برخشان چون كه باب علم سدّ بودخود آن پندار از كذب و حسد بودچو مى‏ديدند ما را حقّ أعلاز دانش دستگاهى داده والاز مهر خويش ما را بر كشانده‏بتخت عزّت و رفعت نشانده‏عنايت كرده اخلاق ستوده‏ز حكمتها برخمان در گشوده‏برحمتهاش ما را كرده داخل‏بغير از علم ما را خوانده باطل‏براه ما هدايت كرده دمسازبنور ما دو چشم كور را بازبما داده است علم و حكم و بينيش‏براى ما بپا كرد آفرينش‏و ليكن دشمنانمان داشته خواربه تيه جهل و نادانى گرفتارنمى‏بودند چون لايق بتكريم‏بر آنان علم و رحمت كرده تحريم‏برونشان راند از شهر هدايت‏مكانشان داد در دشت غوايت‏چو اين الطاف حق در ما بديدندبه پيكر از حسد جامه دريدندبدلشان رد زبانه آتش كين‏بما دشمن شدند و خصم آئين‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 3          صفحه‏ى 240     

قسمتى از همين خطبه است اى مردم هر كه از خدا طلب پند و اندرز كند (بكارهاى خير) موفّق گردد، و هر كه گفتار (قرآن) را رهنماى خويش گرفت بسوى راست‏ترين راهها هدايت شود (و در پناه لطف خدا بيارامد) براستى كسى كه همسايه و در پناه خداست (از عذاب و گرفتارى آخرت) ايمن است و دشمن او (كه از قوانين و دستورات او سر بر تافته در آن روز) هراسان و بيمناك است، براستى كه زيبنده نيست كسى كه عظمت و بزرگى خدا را شناخت خويشتن را بزرگ شمرد، زيرا بلندى مقام كسانى كه مى‏دانند خداوند تا چه اندازه بزرگ است (كه دست هيچ آفريده بدامان عظمتش نمى‏رسد) به آنست كه در برابر او كوچك و فروتن باشند، و سلامتى كسانى كه مى‏دانند او تا چه پايه قادر و توانا است (كه حرزها از درك ذات مقدّسش ناتوانند) به آنست كه سر تسليم را در پيشگاهش فرود آورند، پس از حقّ (پيغمبر و ائمّه طاهرين) نگريزند، گريختن شخص تندرست از خوره دار، و شفا يافته از بيمار، دانسته باشيد شما هرگز هدايت را نمى‏شناسيد، تا مادامى كه ترك كننده راه هدايت را بشناسيد، و هرگز بعهد و پيمان قرآن وفا نمى‏كنيد، تا كسى كه پيمان آنرا شكسته بشناسيد، و هرگز بكتاب خدا چنگ نيفكنيد (و عامل بتعليمات آن نمى‏شويد) تا كسى كه آنرا دور انداخته بشناسيد (پس هر وقت كه شما گمراهان و پيمان شكنان و پشت كنندگان بقرآن شناختيد، و از آنها دورى گزيديد) هدايت و وفاى بعهد و تمسّك بقرآن را از اهل آن (محمّد (ص) و آل محمّد (ع)) در خواست نمائيد، زيرا كه ايشان زنده كننده علم و دانش و ميراننده جهل و نادانى هستند، اينان‏اند كسانى كه حكم ايشان (در احكام الهيّه و قوانين قرآنيّه و حلّ مشكلات قضائيّه و اتّفاقيّه) شما را از علمشان و خاموشيشان شما را از گفتار (صدق) شان، و ظاهرشان شما را از باطنشان آگاه ساخته و خبر مى‏دهد (زيرا كه علم اينان سرشار و گفتارشان پاكيزه، و ظاهر و باطنشان مساوى و همه اخلاق و اطوارشان طبق رضاى الهى است) نه با دين مخالف‏اند، و نه در آن اختلاف دارند (همه در احكام الهى و دستورات رسول خدا با هم متّفق‏اند) پس دين در باره آنان گواهى صادق، و خاموشى گويا است (كه بزبان بى زبانى گواه حقيقت آنان ميباشد)

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 3          صفحه‏ى 243     

ز نور دين درونها را منوّرنمائيد و برون پر زيب و زيوربه پيمان خدا باشيد اوفاباحكام الهى نيك داناچو اين پرچم ز آل اللّه بر پا است‏همى‏بايد از آنها كرد در خواست‏كز آنان علم زنده جهل مرده است‏وز آنان دين و دانش بهره برده است‏هم آنان‏اند اشخاصى كه اخبارنمود از علمشان احكام و آثارخموشى نطقشان را كرد تصديق‏كه باشد حرفشان از روى تحقيق‏درونشان هست چون پر نور زاهرز بيرونشان درونشان هست ظاهرز گفتار و ز آثار و ز كردارز اخلاق و ز أطوار ز رفتارهمه طبق رضاى حق تعالى است‏مقام بندگيشان نيك و والا است‏تمامى متّفق در كيش و در دين‏تمامى مجريان شرع و آئين‏ديانت با زبان بى زبانى‏بدان شيرين زبانيها كه دانى‏بپاكيشان گواهى هست صادق‏بخوبى‏شان بود گويا و ناطق‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 4          صفحه‏ى 206     

چو ديو نفس دارد ميل عصيان‏خلاف امر حق راهست خواهان‏نداد او گوش دل بر خواهش نفس‏فزود او روز و شب بر كاهش نفس‏شمائى كه خدا را بندگانيدنيوشيد اين سخن را و بدانيدبه صبح و شام و شام صبح مؤمن‏ز دست نفس خود چون نيست آمن‏بشب يا روز از وى بدگمانست‏از او جويد عيوبى كه نهان است‏بر او چون شد مسلّط گشت غالب‏زياده طاعت از آن هست طالب‏بميدان عمل چون رخش در تاخت‏جوار رحمت حق را مكان ساخت‏بسان مؤمنين بايد شما نيزشويد از جان بسوى حق سبك خيزكسان كه بوده سابق بر شماهاگذشته از سر نفس و هواهاخيام خويش از اين ويرانه كندندببزم دوست رحل از جان فكندندبريدند از جهان همچون قوافل‏كه ميبرّند روز و شب منازل‏از اين تيه مذلّت همچو عنقاءباوج قاف عزّت كرده مأوى‏شما دل بسته دنيا نباشيدچو آنان اين بساط از هم بپاشيدبآنان كرد بايد همعنانى‏وز آن پس زندگانى جاودانى‏بدانيد اين كه قرآن است ناصح‏نصايح زو درخشان است و لايح‏همه حكمش فرح افزا و دلكش‏سطورش نور و خالى از غل و غش‏بود هادىّ و كس زان نيست گمراه‏رفيق او ز علم عشق آگاه‏كند اخلاق انسان نيك تهذيب‏سخنهايش ندارد هيچ تكذيب‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 5          صفحه‏ى 7     

بزرق و برق چون بردش دل از دست‏بعشق مال خرّم خاطرش خست‏برد از جان وى آسودگيهابدو روى آورد آلودگيهابمالش هر كسى گرديد طالب‏جهان چون گرگ بر وى گشت غالب‏بچنگ تيز سويش كرد آهنگ‏كشانيدش برون آن مال از چنگ‏بحق سوگند هرگز قرن نقمت‏نشد قومى كه بد در خصب نعمت‏جز آن موقع كه چنگ اندر گناهان‏زدند آن مردم گم كرده راهان‏قدم اندر ره كج چون نهادندستم را در بروى خود گشادندو گرنه بندگان را حق گرفتارنسازد از ستم نبود ستمكارچو جام عيششان شد صرف مستى‏بدل دين شد بشرك و بت‏پرستى‏خدا بگرفت از آنان نعم رامبدّل ساخت بر نعمت نقم رانشان خشم حق مردم چو ديدندبحق گر از حقيقت بگرويدندز صدق نيّت و با قلب مشتاق‏شوندى جانب خلّاق آفاق‏لردّ اللّه عليهم كلّ شاردو قد أصلح لهم من كلّ فاسدبجوها آب رفته باز گرددبديها با خوشى دمساز گرددچو آن اخلاق بد بدهند تغييردهد تغيير نقمت دست تقديرچو شد خوى و روششان پاك و نيكوبر آنان نيكوئيها آورد رودل من بر شما زان بيمناك است‏كه بينم رويتان سوى هلاك است‏از آن ترسم كه آن پاكيزه فطرت‏شود بد همچنان ايّام فترت‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 5          صفحه‏ى 118     

(حال كه عظمت و بزرگى دين مقدّس اسلام را دانستيد، توصيف قرآن كريم را استماع نمائيد) از آن پس پروردگار پاك محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را بر انگيخت (تا بشر گمراه را هدايت نمايد) و اين در هنگامى بود كه سر رسيد زمان جهان نزديك و آخرت رسيدن خويش را آگهى مى‏داد، گيتى پس از خرّمى و درخشندگى تاريك و اهلش را سپر سختيها و شدايد كرده بود، بسترش ناهموار، و زمانى نابود كننده زمامش را بكف گرفته بود، هنگام بسر رسيدن و بريده شدن پيوندش، و نزديك شدن نشانها ((ى ويرانى و فساد اخلاق ) و نابودى مردم، و شكسته شدن حلقه، گسسته شدن بندها، كهنگى نشانها هويدائى زشتيها، و كوتاهى زمان دراز آن دنيا نزديك گرديده بود (دانش و فرهنگ و تمدّن و حق پرستى و ملكات فاضله جاى خود را به دو روئى دغلبازى، مادّيت، و ستمكارى، و اختلافات شديد طبقاتى داده، و بشر محكوم بزوال و نيستى گرديده بود، در همين هنگام) پروردگار پاك پيمبر خويش را تبليغ كننده، و وسيله ارجمندى امّت بهار (و خرّمى دلهاى پژمرده) اهل زمان، و سرفرازى اعوان و يارانش قرار داد (و اوامرش را در جهان پراكنده ساخت) آن گاه قرآن را بدو فرستاد، و اين قرآن نورى است كه روشنيهايش خاموش نشود، چراغى است كه فروزندگيش فرو ننشيند، دريائى است كه قعرش پديدار نگردد، راهى است كه سير در آن سرشكستگى ندارد، روشنى درخشانى است كه تا بندگيش بتاريكى نگرايد، جدا كننده حق است از باطل و دليلش تباه نشود، بنائى است كه اساسش ويران نگردد، شفا و بهبودئى است كه كس از بيماريش نهراسد، (شفاى همه رنجها و دواى تمام دردها است) ارجمندى است كه يارانش از شكست‏خوردگى بدور، و حقّى است كه اعوانش از انهزام بيرونند، (مردم) پس اين قرآن معدن و مركز ايمان، چشمه‏هاى دانش و درياهاى آن، عدل و داد را حوضها و باغستان، سنگها و پايه اصلى اسلام، دشتهاى هموار حقيقت، و بيابانهاى آن ميباشد (كه گلها و رياحين دين و دانش در آن روئيده، و دماغ جان خوانندگان خويش را خوشبو و معطّر مى‏سازد) آب برندگان اين دريا را خالى نكنند، و آب گمشندگان آب اين چشمه‏ها را كم ننمايند، واردين از اين آبشخو رها نكاهند، و كاروانيان راه اين منازل را گم نسازند، رهروان اين نشانه‏ها را ناديده نگذارند، رو آورندگان ياراى گذشتن از آن پشته‏ها را ندارند (از بس مرغزارهايش خرّم است دلشان اجازه گذشتن به آنها ندهد) خدا اين (بوستان معارف و قلزم دانش) را قرار داد، سيرابى تشنگى دانشمندان، بهار خرّم دلهاى مجتهدين، مقصد راههاى نيكان، داروى زداينده درد نورى كه تاريكى با آن نيست، رشته كه جاى چنگ زدن بآن محكم، پناهگاهى كه دژ و با رويش استوار و بلند است، دوست دارنده‏اش ارجمند، وارد شونده‏اش سالم، پيروى كننده‏اش رستگار، نسبت داده شده بخودش را عذر خواه است، دليل هر كه بدان سخن گويد، گواه آنكه با دشمن آن بجنگد، پيروزى آنكه او را محبّت گيرد، نگهدارنده هر كه او را بكار بندد، رخش سبك تا ز آنكه با آن بتازد، نشانه آنكه جوياى نشان است، سپر آنكه خود را به پناه آن گيرد، دانش آنكه بگوشش نگه دارد، (نيكوترين) حديث آنكه راويش باشد، (و برترين) حكم آنكه با آن قضاوت نمايد، (خلاصه اين قرآن مجيد چيزى است نفيس و مرغوب كه در تمام مراحل كلّيه طبقات مردم را در دنيا و آخرت بكار مى‏خورد، و وسيله رستگارى بشر از تمام مهالك در همه مسالك ميباشد).

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 5          صفحه‏ى 195     

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است (در وصف خداى تعالى و مدح محمّد المصطفى (ص ع) و اوصاف نيكان و اندرز بمردم): من گواهم باين كه خداوند، عادل و درستكار است كه (ما بين بندگانش) بعدل و داد رفتار مى‏نمايد و حاكم است و جدا سازنده (حقّ از باطل) است، و گواهى مى‏دهم كه محمّد بنده و بر بندگانش پيام آور و سرور است، هر زمان كه خداوند خلقى را (از اصلاب بارحام) آورد، آنها را دو دسته فرمود (دسته نيكوكار و دسته بدكردار) و محمّد (ص ع) را در بهتر آن دو قرار داد، زناكار در نسب به آن حضرت سهيم نبوده، و تبهكارى شركت نداشته است، (نور پاك آن حضرت از زمان آدم صفى همواره از اصلاب پاكيزه بارحام مطهّره منتقل مى‏گرديده، و اجدادش تمام پاكان و پيمبران بوده‏اند) آگاه باشيد خداوند براى نيكى و خير اهلى، و از براى حقّ پايه‏هائى، و از براى فرمانبردارى و بندگى نگهبانانى مقرّر فرموده است (كه آنها عبارت از أئمه طاهرين (ع ص) و نيكان و مؤمنين مى‏باشند، و اگر ائمّه (ع) نبودند، مردم بطرق خير راه نمى‏بردند، چنانچه حضرت صادق عليه السّلام فرمايد: بوسيله ما خدا پرستيده شد، و اگر ما نبوديم مردم راه بندگى را نمى‏يافتند) و بدانيد شما را هنگام هر طاعتى از جانب خداوند پشتيبانى است كه زبانها را گويا و دلها را (براه حق پويا و) پاينده مى‏سازد (توفيق و الطاف حق در كار نيك بدرقه راه انسان است، و گرنه بشر از جادّه بندگى منحرف شده، زير بار فرامين الهى نمى‏رفت) آن توفيق براى كسى كه بى‏نيازى را جويا است بى‏نيازى، و براى آنكه خواهان بهبودى است بهبودى است (انسان اگر در صدد رفع نواقص روحى و جسمى خويش برآمده، و آئينه دل را پاك كردن خواست البتّه خدا نيز باو كمك و توفيق مى‏دهد، كه من قدّم إلىّ شبرا قدّمته ذراعا) و بدانيد بندگان خدا كه علم خدا را نگهدارندگانند (آل محمّداند كه) هر چه بايد نگهدارى شود نگهدارى ميكنند، (و باندازه ظرفيّت هر كسى آنرا ظاهر مى‏سازند، چرا كه اسرار و احاديث آنها مشكل و دشوار، و جز نبىّ مرسل و ملك مقرّب، و يا مؤمنى كه خدا دلش را بايمان امتحان كرده باشد، نمى‏تواند بردارنده آن باشد) و چشمه‏هاى آن علم را (براى تشنگان) جارى فرموده، بكمك و يارى هم برخاسته، و يكديگر را با دوستى ديدار مى‏نمايند، و از جام سيراب سازنده (دانش) بهم نوشانده، و (از آن سرچشمه‏ها) سيراب باز مى‏گردند، شكّ و ريب به آنها در نياميزد، بدگمانى و غيبت بسويشان نشتابد خداوند آنها را بدين خلق و خوى خوش آفريده است، با اين خوى با هم آميزش دارند، اينان‏اند همچون برترين دانه پاك شده كه خويش را گزيده، و بدش را افكنده‏اند، و آن تخم را پاك كردن و آزمايش پاكيزه ساخته است، پس مرد بايد شرف و بزرگوارى را با پذيرش اين اوصاف بپذيرد (نه اين كه با داشتن اخلاق نكوهيده خويش را بزرگ و شريف پندارد) و پيش از رسيدن سختى‏ء كه درهم كوبنده شخص است بترسد (و بچاره كار برخيزد) مرد بايد در دوران كوتاه، و كمى درنگش در اين سراى ناپايدار بنگرد، و براى سرائى كه بدان منتقل مى‏گردد، آنچه لازم است از كردار نيك بجا آورد تا هنگامى كه از اين سراى به سرائى ديگر بكوچد (و ايمن از عذاب و سختى بياسايد) خنك آن پاكيزه درون مرديكه پيروى كننده رهنما، و دور شونده از كسى است كه گمراهش مى‏خواهد، و با بينائى آنكه او را بينا ميكند، و به پيروى از آنكه او را هدايت مى‏نمايد، راه امن و سلامتى را مى‏پيمايد، و پيش از آنكه درهاى هدايت و رستگارى توبه برويش بسته آيد، و رشته (عمر) ش بريده شود، او خواهان گشايش باب توبه بوده، و از گناه باز ايستد، براستى كه چنين مردى مقيم طريق حقيقت، و راه روشن را نشان داده شده است.

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 5          صفحه‏ى 199     

خدا را علم همچون درّ مكنون‏بود در معدن و در گنج مخزون‏ظروف علم ائمّه طاهرين‏اندهمه گنجور سرّ و راز دين‏اندنگه در گنج بايد هر گهر داشت‏ز هر درّيكه بايد پرده برداشت‏صدف از اين در معنى شكسته‏بحفظ آن گوهر اندر سلك بسته‏بنوشانند بر اشخاص خمّاربقدر حوصله زين جام سرشاراز آنان چشمه‏هاى علم جاريست‏به قلب خلق همچون سيل سارى است‏ز خوش‏خوئى بهم يار و كمك كارز هم با عشق بنمايند ديداربخم خانه محبّت جمله ساقى‏بهم نوشانده مى از جام باقى‏بدلشان شكّ و ريب و بدگمانى‏نيابد راه از پاكيزه جانى‏نمى‏گردد زبانشان گرد غيبت‏نه بنشيند برخشان گرد خيبت‏خدا تنشان ز عيب و آك پيرا است‏چو گلها جانشان پاكيزه او خواست‏چو آن تخمى كه خوب آنرا به بينندز بد نيكوى آن را بر گزينندخدا از خلق آنان را گزيده‏ز مردم جملگيشان بركشيده‏همه رخشنده و مرغوب و پاكندچو مه بين كواكب تابناك‏اندهر آن كس كو بزرگى و شرافت‏طمع دارد ز طبع پر لطافت‏چنين اخلاق بايد در پذيردز آل مصطفى سر مشق گيردبه پيش از آنكه مرگش در ربايدبراه جستن چاره بر آيداز اين خانه كه كوتاه است و تنگست‏كم و كوته در آن گاه درنگ است‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 6          صفحه‏ى 169     

(اى اهل كوفه حالات مردم را) من نگه كردم، و از جهانيان هيچكس را نيافتم كه بر سر چيزى از چيزها (ى جهان) بگردنكشى گرايد، جز از جهة و سببى كه در بر دارنده اشتباهات نادانان بود، يا حجّتى كه بانديشه بيخردان چسبنده، وقتى كه من اغلب وقايع ناهنجار را بررسى كردم، ديدم علّت صحيحى نداشته، و بيشتر از روى تعصّب بى‏مأخذى بوده، كه نادانان آن را درست مى‏پنداشته‏اند) جز شما، اين شمائيد كه براى امرى بگردنكشى و تعصّب برخاسته‏ايد، كه سبب و جهتش معلوم نيست (بدون جهة بر يكديگر كبر و نخوت مى‏فروشيد، نادان آن را در نمى‏يابد، و دانا از آن بيزار است) امّا شيطان كه بر آدم بكبر و گردنكشى برخاست براى سرشت (آتشين) وى بود كه آدم را در آفرينش نكوهيده، و گفت: من از آتشم و تو از گل، امّا توانگران از اهل عيش و كيف، و لذّات امتها از جهة فراوانى نعمتها (و اموال و فرزندان بسيار) بكبر و گردنكشى برخاستند و (بطورى كه قرآن سوره 34 آيه 34 حاكى است) گفتند: نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوالًا وَ أَوْلاداً، وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ ما را دارائى و فرزندان فراوانتر است، و معذّب نخواهيم بود (و حال آنكه ادّعاى شيطان و اغنياء هر دو پوچ است، و هيچكدام موجب كفر و گردنكشى نيست) و اگر شما از كبر و گردنكشى ناگزيريد، بايد آن كبر براى خصال پاكيزه، و كارهاى پسنديده، و امور نيكى باشد كه بزرگان، و دلاوران از خانواده‏هاى عرب، و رؤساى قبائل با آنها بر ديگران برترى مى‏جويند، بواسطه اخلاق مرغوب، و خردهاى بزرگ، و مراتب اوصاف عاليه، و نشانهاى نيك و دلپسند، بنا بر اين شما نيز تعصّب نمائيد، بخصال نيك از قبيل نگهدارى حق همسايه، وفاى بعهد و پيمان، فرمانبرى نيكان، نافرمانى گردنكشان، فرا گرفتن احسان، دست از ستمكارى كشيدن، خونريزى را بزرگ شمردن، با مردم بانصاف رفتن، خشم را فرو خوردن، و از تبهكارى در زمين دورى گزيدن، (زيرا اينها است چيزهائى كه شخص را از سايرين بر كشيده، و لا اقلّ با آنها مى‏توان بر ديگرى تفاخر جست).

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 6          صفحه‏ى 171     

بديدم نيست آن را علّتى خاصّ‏در اين بحريد خود بيهوده غوّاص‏چرا در راه گمراهى بكوشيدبهم دون جهت نخوت فروشيدتكبّر كرد اگر شيطان بر آدم‏بر او دانست اصل خود مقدّم‏بگوهر كردش از نخوت نكوهش‏بگفتش تو ز خاكى من ز آتش‏چو آتش بس بود از خاك بهترلذا در رتبه‏ام من از تو برترو گر كه اغنيا در افتخارانداز آن شد كه فراوان مال دارندنظر كردند در اموال و فرزندشدند از كبر و عجب و فخر دربندبه بيجا جام خودخواهى كشيدندنكوتر از فقيران خويش ديدندو حال آنكه هر دعوى كه آنجا است‏ز شيطان و توانگر هر دو بيجا است‏شما از كبر اگر كه ناگزيريدچرا اخلاق نيكويان نگيريدعرب را بد دليران و بزرگان‏كز آنان غرق احسان زير دستان‏پسنديده از آنان بد چو خصلت‏نبودى فخرشان پر دون علّت‏شما با اكتساب خوى عالى‏مگر گرديد اسافل را اعالى‏اگر اوصاف نيكويان پذيريدسيادت را مگر كه راه گيريدز همسايه حقوق از حفظ سازيدوفاى عهدها را چنگ يازيدكنيد اجرا فرامين نكويان‏به پشت سر نهيد احكام زشتان‏بهر حالت ره نيكى نوشتن‏ستمكارى و جور از دست هشتن‏نگشتن گرد خونريزىّ و كشتاربمردم بستن انصاف در كار

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 6          صفحه‏ى 172     

فرو بنشاندن از دل آتش خشم‏ز فتنه دوختن اندر زمين چشم‏خلاصه آنكه از اين گونه اخلاق شود شخص از بزرگان اندر آفاق‏از اين كردارها مرد است برترز مردم نى هر آن جلف سبكسر

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 6          صفحه‏ى 175     

ز سختيها كه در دور گذشته‏بر امّتهاى پيشين شد نوشته‏كنون بايد كز آن رنج و بلاهابه بيم اندر شويد از جان شماهادو چشمان خرد را برگشائيددر آن دوران بسى دقّت نمائيدبه بينيد آنكه آمدشان چه باعث‏كه زد بر سينه‏شان تير حوادث‏چه كردارى از آنان زشت بوده‏كه بر رنج و بليّتشان فزوده‏و يا آنكه ز اخلاق نكويان‏چه خلقى بوده راسخ بين آنان‏در ايشان ارجمندى از چه راه است‏عدوشان از چه رو خوار و تباه است‏چرا غرق خوشى بودند و نعمت‏چرا دور از محن بودند و نقمت‏بدرشان چون بزرگى رحل افكندشرف با بندشان چون بست پيوندتفكّر چون كه بين اين دو حالت‏شما كرديد بى‏رنج و ملالت‏ببايد دورى از هر زشت كرداربكار نيكشان اقدام و رفتارهلا هر عزّ و جاه ارجمندى است‏و يا هر عيش و نوش و سر بلندى است‏از اين رو بهر آنان شد فراهم‏كه يكسر متّحد بودند با هم‏ز دورى بر حذر بودند و پرهيزز مهر و عشقشان آتش شرر خيز

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 6          صفحه‏ى 188     

ألا و قد قطعتم قيد الأسلام، و عطّلتم حدوده، و أمتّم أحكامه، ألا و قد أمرنى اللَّه بقتال أهل البغى و النّكث و الفساد فى الأرض: فأمّا النّاكثون فقد قاتلت، و أمّا القاسطون فقد جاهدت، و أمّا المارقة فقد دوّخت، و أمّا الشّيطان الرّدهة فقد كفيته بصعقة سمعت لها وجبة قلبه و رجّة صدره، و بقيت بقيّة مّن أهل البغى، و لئن أذن اللَّه فى الكرّة عليهم لأديلنّ منهم إلّا ما يتشذرّ فى أطراف البلاد تشذّرا. أنا وضعت فى الصّغر بكلاكل العرب، و كسرت نواجم قرون ربيعة و مضر، و قد علمتم موضعى من رّسول اللَّه-  صلّى اللَّه عليه و آله-  بالقرابة القريبة، و المنزلة الخصيصة، وضعنى فى حجره و أنا وليد، يضمّنى إلى صدره، و يكنفني فى فراشه، و يمسّنى جسده، و يشمّنى عرفه، و كان يمضغ الشّي‏ء ثمّ يلقّنيه، و ما وجد لى كذبة فى قول، وّ لا خطلة فى فعل، و لقد قرن اللَّه به-  صلّى اللَّه عليه و آله-  من لّدن أن كان فطيما أعظم ملك مّن مّلآئكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم، ليله و نهاره، و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل أثر أمّه، يرفع لى فى كلّ يوم مّن أخلاقه علما، وّ يأمرنى بالاقتداء به، و لقد كان يجاور فى كلّ سنة بحراء، فأراه و لا يراه غيرى، و لم يجمع بيت وّاحد يّومئذ فى الأسلام غير رسول اللَّه-  صلّى اللَّه عليه و آله-  و خديجة و أنا ثالثهما، أرى نور الوحى و الرّسالة، و أشمّ ريح النّبوّة، و لقد سمعت رنّة الشّيطان حين نزل الوحى عليه-  صلّى اللَّه عليه و آله-  فقلت يا رسول اللَّه ما هذه الرّنة فقال هذا الشّيطان قد أيس من عبادته، إنّك تسمع ما أسمع، و ترى ما أرى، إلّا أنّك لست بنبىّ، وّ لكنّك لوزير، وّ إنّك لعلى خير.

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 7          صفحه‏ى 164     

حسن جانم، من در اين هنگام در خويش نگريسته، ديدم عمرى دراز پيموده و ضعف و سستيم دريافته است (و بزودى بايستى از جهان زودگذر، رخت بسرائى ديگر كشم لذا) تصميم گرفتم وصيّت خويش را با تو سپارم، و از آن وصيّت خصالى (لازم) را وارد كردم (و نخبه از مطالب گفتنى و نوشتنى را برايت گفته و نوشتم زيرا كه) من مى‏ترسم، پيش از آنكه آنچه در دل دارم، و بايدش با تو در ميان نهم (پلنگ) مرگ بر من تازد (و كارم را بسازد) يا اين كه آن چنانكه پيكرم نزار و ناتوان گرديده است، در رأى و فكرتم كاهشى پديد آيد (و پس از شصت و سه و يا پنج سال كه با ديو هوس بچالش و پيكار پرداختم) برخى از فتنه‏ها و پيش‏آمدهاى جهان، و هواهاى غلبه كننده (همچون گرگ ديوانه) بر من يورش آرد، و (براى اتمام وصيّت مهلتم نگذارد، و من چنانكه شايد تو را آماده كار نساخته باشم آن گاه تو) در اين هنگام همچون شترى باشى سرسخت و وحشى (كه بكس انس نگيرد و سوارى ندهد) حسن جانم، تو جوانى هستى برازنده (و ساده دل) و قلب جوان نورس زمين خالى (بدون كشت و زرعى) را ماند كه هر چه در آن افكنده شود در خويشش بپذيرد و نگه دارد (و بدان من كه پدر تو و از تمامت دهقانان و زراعت گران جهان در افشاندن تخم فضيلت و اخلاق آگاه‏ترم بايد نگذارم علفهاى هرزه هوس در سرزمين دلت ريشه بند كند) لذا پيش از آنكه قلب تو سنگين و سخت شود و عقلت را اشغال نمايد، من با فرهنگ و دانش بسوى تو شتافتم، تا اين كه تو نيز با تلاش و كوشش بكار بشتابى، و بدان اندازه كه اهل آزمايشها، و تجربه‏ها را آن كار كفايت كرده است، تو را نيز كفايت كند، آن گاه تو از رنج (دانش و ادب) طلب كردن كفايت كرده شده، و از علاج تجربه اندوختن معاف خواهى بود، فلذا آنچه كه ما از آن دانش و ادب كسب كرديم، تو نيز كسب كنى، بلكه چه بسا چيزهائى كه بر ما پوشيده و پنهان مانده بود، بر تو (بطرزى بهتر) جلوه‏گر گردد (و تو از سخنان پدر پير و كارآگاهت استفاده‏هاى شايان‏ترى ببرى).

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 7          صفحه‏ى 167     

از اين گلشن گل اخلاق بوئى‏سوى فرهنگ از اين ره راه پوئى‏بدان اندازه از علم و درايت‏نمائى كسب كه باشد كفايت‏از آنها چون دل ما شد منوّرتو نورانى كنى دل پيش و برتر

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 7          صفحه‏ى 170     

ز راه مهر و لطف و صدق نيّت‏بود منظور من از اين وصيّت‏كه آموزم تو را آداب آئين‏شوى سرورى چمان در گلشن دين‏بدستت اوّل عمر و جوانى‏فتد برنامه در زندگانى‏كه آن برنامه گر اجرا نمائى‏در دولت بروى دل گشائى‏سخن اوّل ز قرآن كريم است‏كه مستحكم قوانينش قويم است‏بسى آهنگهايش دل نواز است‏در دانش از آن درگه فراز است‏خدا دستور اسلام و شريعت‏در آن داده است با احمد (ص ع) بامّت‏حلال و هم حرامش را شمرده است‏ز دلها زنگ ز آياتش سترده است‏در آن مدرس محمّد (ص ع) بد مؤسّس‏منش شاگرد و عالمتر مدّرس‏پذيرى گر تو اين دستور و اخلاق پس از من مى‏شوى استاد آفاق‏منظّم گشته قرآن ليك مشكل‏كسى خواهد كه باشد آهنين دل‏به ميدان عمل پولاد بازوبه سنگين استخوانان همترازوكه در آيات مشكل دل نبازدبدانش حلّ مشكل‏هاش سازدپى آنان كه اندر اختلافات‏فتادند و بپا ز انان شد آفات‏هم او زين دسته‏ها دورى گزيندز امر مشتبه خسران نه بيندكنون كردم از آنانت خبر دارز روى راز مشكل پرده برداربدوشت بارى از فرهنگ و آئين‏نهادم بس گران و سخت و سنگين‏اميدم هست اين از درگه حقّ‏كه در حملش تو را دارد موفّق‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 7          صفحه‏ى 230     

كشى بيرون تن از زندان ناسوت‏گشائى پر باوج قصر لاهوت‏پى اخلاق را سازى مسدّدشوى از هر چه غير حقّ مجرّدكنون ختم سخن را مى‏نگارم‏تو و دينت بايزد مى‏سپارم‏هم اندر حال و استقبال و ماضى‏خدا خواهم كه باشد از تو راضى‏ز تقديرش هر آن چيزى نكوتركند آن را براى تو مقدّرخدايا از ره الطاف و تشويق(بانصارى) عنايت دار توفيق‏بنورت ديده‏اش را ساز روشن‏ز مهرت گلخنش را دار گلشن‏ز چنگ نفس سركش ده نجاتش‏بده در راه طاعاتت ثباتش‏فكن در مزرعش تخم ورع رابكن از خاطرش بيخ طمع راز لطفش ده تو توفيق تمامى‏بكش در پخته‏گيهايش ز خامى‏بگيتى غرّه غرّش مكن سلخ‏چو حنظل ميوه عمرش مكن تلخ‏درونش را ز حكمت پر گهر كن‏دهانش از سخن كان شكر كن‏موفّق دار او را تا كه عامل‏بدين دستور از جان گردد و دل‏از اين اطلس به پيكر جامه پوشدو ز اين خم جام علم و دين بنوشدز مهر غير تو دامان فشاندببزم پاك نيكان خود كشاندرهد از حبس تن مانند شهبازشود با طوطيان قدس دمسازنهد زين ادهم عزم و هم رادر اين ره گرم رو سازد قلم رانگارد نقش خود را زيب اتمام‏دهد اين نيك خدمت نيكو انجام‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 7          صفحه‏ى 245     

و با نديدن ارباب آداب و اخلاق از سقراط برتر، و با تربيت نشدن بين شجاعان و دليران از هر بشرى كه در پشت زمين است دليرتر، و با اين كه قريش صاحبان آز و طمع بودند، از تمامى مردمان زاهدتر، و با اين كه فصيح‏ترين قبيله عرب قبيله جرهم است، او از تمامت عرب افصح باشد، تا اين كه گويد از خلف ابن احمر پرسيدند، آيا عنبسه و بسطام دليرتر باشند، يا علىّ ابن ابي طالب گفت عنبسه و بسطام را با بشر بايد قرن و مماثل آورد، نه با كسى كه مقامش ما فوق بشريّت است، گفتند در هر صورت چيزى بگوى، گفت سوگند با خداى اگر علىّ ابن ابي طالب پيش از حمله كردنش ويله بر روى آنها مى‏زد البتّه آنها مى‏مردند، آرى آقاى ابن ابى الحديد فراموش مكن، و دچار بهت و تعجّب مباش آن كس را كه خداى بركشيد، و با رسولش يك جان در دو قالب آفريد، و در دامان وحى و الهام تربيت شده، و رسول خدا (ص ع) هزار باب از علم را بروى وى بگشود، كه از آن هزار باب يك مليون باب علم و دانش ديگر بروى او باز شد، عجب نباشد اگر در كلّيّه أوصاف شريفه بر تمامت بشر پيشى گيرد، اين پيشواى ما شيعيان است كه چنين است، لكن عجب از تو و مانندگان تو است كه با اعتراف بتمام اين مزايا باز در اوائل كتابهايتان الحمد للّه الّذى فضّل المفضول على الفاضل مى‏نويسيد: و جهّال نادانى را كه حتّى زنان پرده‏گى از آنان دانشمندترند بر وى ترجيح مى‏نهيد. نعوذ باللّه من الغىّ و الشّقاق).

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 8          صفحه‏ى 164     

بكن دقت در اطوار گذشته‏كه در تاريخ ثبت است و نوشته‏ز شاهانى كه با نيكوئى و دادبآبادى جهان را كرده بنيادبرافكندند بيخ كين و زشتى‏پديد آورده خوهاى بهشتى‏بدى بنهاده وز آن پاك رستندروشها نيك اندر كار بستندو گر كس گفت حرفى از پيمبركه بر وى باد رحمتهاى داوربقرآن يا كه امرى بوده واجب‏كه بايستى عمل را شد مواظب‏تو آن اخلاق و آن دستور و آئين‏فرا گير و بكارش بند و بگزين‏بدانها گر مرا ديدى برفتاربدنبالم عمل را راه بردارخصوص اين عهد و پيمان كه سپردم‏تو را دهر بديت از دل ستردم‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 8          صفحه‏ى 234     

بارى حارث در سنه 65 هجرى وفات يافت، و مطالب ذيل پاره از نامه مفصّلى است كه در باره محاسن اخلاق و نيكوئى آداب حضرت بوى نگاشته‏اند: اى حارث) چنگ برشته قرآن در افكنده، و پند و اندرز را از آنان خواهان باش، حلال و حرامش را حلال و حرام بدان، آنچه از حق كه گذشته است باور دار (و بكتب و رسل ايمان داشته باش) به آن چه از جهان كه گذشته است پند گير، براى آنچه كه از آن برجاى مانده است، زيرا پاره از جهان همانند پاره ديگر آن، و آخرش باوّلش خواهد پيوست، و همه آن از ميان برداشته خواهد شد (پس تا فرصت باقى است كارى بكن، و توشه براى آخرتت گرد آر) و نام خداى را بزرگ شمار، و آن را در حقّ و درستى ياد مكن (و بدروغ سوگند مخور كه سوگند دروغ مستلزم عذابى بزرگ است، مرگ و پس از مرگ را بياد آر) و بدون داشتن شرطى استوار آرزومند آن مباش (كه با نداشتن كردارهاى نيك و يقين باين كه آخرت بهتر از دنيا است آرزوى مرگ سخت بيجا است) و سخت بپرهيز از هر كارى كه بجاى آورنده‏اش آنرا بر خويش بپسندد، و از براى مسلمانان ديگرش نخواهد (يعنى سود شخصى را بزيان عمومى ترجيح دهد) سخت بپرهيز از هر كارى كه در نهانش انجام دهند، و در عيان از آن بشرم اندر باشند سخت بپرهيز از هر كارى كه بهنگام باز پرسى بجاى آورنده‏اش منكر آن باشد، و يا از آن پوزش طلبد، حارثا، نكند كه عرض و آبروى خويش را نشانه پيكانهاى گفتار قرار دهى (و با ناسخته سخنى نابهنگام خويش را رسوا سازى) نكند آنچه را كه مى‏شنوى با ديگرانش در ميان نهى كه دروغگوئى تو را همين بس، مبادا در مقام ردّ آنچه كه مردم تو را بدان حديث كنند برآئى كه نادانى تو را همين بس.

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 8          صفحه‏ى 236     

بكن امروز كارى بهر فرداكه باشى فارغ از اندوه بعقبابكژّيها مبر نام خداوندبنامش خور درست و راست سوگندبدون تكيه‏گاهى سخت و محكم‏مجو مرگ و مزن از مردنت دم‏بخود ديدى اگر كردار نيكوسوى اين آرزو آنگه بكن رواگر نيكى كه برگ عيش عقبا است‏ندارى آرزوى مرگ بيجا است‏بخود هر كار ناخوش مى‏شمارى‏روا بر ديگرى بايد ندارى‏مكن كارى كه چون گردد هويداشود آثار شرم از روت پيداسبب هر كار كه بر رو سياهى‏بود بايست عذر از آن بخواهى‏ز كار ناروا بارى بپرهيزمكن آتش ز پوزش در درون تيزز ناسنجيده گفت نابهنجارشرف با آبروى خود نگه داربسا ديدم زبان صد گرد انگيخت‏ز يك گفتار بس بر خاك خون ريخت‏هر آن گفته بمردم در شنفتن‏شدى آنرا نبايد باز گفتن‏بسا باشد كه آن مطلب دروغ است‏ز نور صدق دور و بى‏فروغ است‏نماى اخلاق خود زين راه تهذيب‏مكن گفتار مردم پاك تكذيب‏بسا باشد كه باشد آن سخن راست‏ولى تكذيب تو از گوهرت كاست‏بدان صدق و بدين كذب ار روان است‏كسى نادانيش را اين نشان است‏شرار خشم اى حارث فرو كش‏تو خاكى دور شو از خوى آتش‏شدى گاهى اگر در تند خوئى‏گراى از آن بنرمىّ و نكوئى‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 9          صفحه‏ى 11     

(به سينه گوهر راز خردمند)(چو درّ اندر صدف افتاده در بند)نخواهد هيچگه كردن عيانش‏گهر سان دارد اندر دل نهانش‏بحفظ آبروى خويش كوشدهماره راز خويش از خلق پوشدبماند تا كه اسرارش نهفته‏لبش چون غنچه باشد ناشگفته‏نيابد بهر راز خود چه محرم‏خورد خون و نيارد زان زدن دم‏ز گردون بر سرش گر سنگ باردغمش را بردهان از دل نيارد(شكفته روئى و اخلاق نيكو)(كشد در دام دلها را چو آهو)چو چهر مرد باشد خرّم و بازبدو گردند مردم يارو دمساز

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 9          صفحه‏ى 12     

ز جان و دل تمامش دوست دارندبدلها تخم مهرش را بكارندزند چون پسته گر بر خلق لبخندبديدارش خلايق آرزومندبسوى او زهر كور و نمايندتمامى بسته شان با وى گشايند(تحمّل قبر بر هر عيب و نقص است)(در اين صندوق پنهان نقص شخص است)چو باشد مرد محكم همچو سندان‏شكيبا در قبال تپك دوران‏بدان اندازه باشد خويشتن‏داركه بيند هر چه از اشخاص آزارنسازد باز لب را بر شكايت‏از آن آزار ننمايد حكايت‏گر اين كس صاحب اخلاق زشتى است‏همه پنهان در اين خوى بهشتى است‏بديهايش در اين نيكى بود گم‏هوا خواهش بجان باشند مردم‏چو گورى كه در آن مرده است پنهان‏عيوب و زشت پنهان باشد اينسان‏ز شرّاحيكه اين درّ شد برشته‏بطرز ديگرى هم نقل گشته(كه اخلاق نكو بى شكّ و بى‏ريب‏بود چون خيمه بر هر نقص و هر عيب)درون خيمه تا انسان نشسته‏ز ديدارش دو چشم خلق بسته‏چنين گر كس شود در صلح و سازش‏خدا پوشد ز مردم عيبهايش‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 9          صفحه‏ى 43     

آن حضرت عليه السّلام بجناب امام حسن سلام اللّه عليه فرمودند: فرزند جانم چهار چيز (از اخلاق را با چهار چيز ديگر (از افعال) را از من فراگير كه با نگهداشتن آنها هر كار كنى تو را زيان نرساند (آن چهار چيزى كه در اخلاق است آنست كه) بى نياز كننده‏ترين بى‏نيازيها عقل و خردمندى است، بالاترين فقرها نادانى و بيخردى است، ترسناكترين ترسها خودپسندى است، گرامى‏ترين بزرگيها خوش‏خوئى است (دانشمند فقير جز از خدا منّت نكشد، داراى نادان همه از خلق منّت پذيرد خودپسند با كسى انس نگيرد، خوش‏خوى دلهاى نيكان را بدام در كشد، و آن چهار چيزى كه در افعال است آنست كه) سخت بپرهيز از دوستى كردن با نادان كه او باراده سود رساندن بزيانت در افكند سخت بپرهيز از دوستى كردن با بخيل كه او بهنگام نيازمندى خويش را از تو كنار مى‏كشد. سخت بپرهيز از دوستى كردن با گنهكار كه او تو را ببهاى پست و ناچيزى فروختن خواهد. سخت بپرهيز از دوستى كردن با مرد دروغگو كه او همچون سرابى است كه آب نمايد دور را بر تو نزديك و نزديك را از تو دور مى‏سازد

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 9          صفحه‏ى 44     

(حسن جان پند من در هشت چيز است)(كه هر يك همچو كان زر عزيز است)(اگر آن هشت پند از من پذيرى)(فراز قصر عزّت جاى گيرى)(چو شد آن هشت پندت حرز بازو)(زيانت نيست در هر جا كنى رو)(بروى هر كه در از عقل باز است)(بحال با نيازى بى‏نياز است)(به نيروى خرد مرد خردمند)(رهاند خويش را از هر بدو بند)(اگر گيتى بجانش تنگ گيرد)(كجا از چرخ منّت مى‏پذيرد)(حماقت بدترين فقر است و درد است)(رخ احمق اگر داراست زرد است)(بگنج ار باشدش دينار و درهم)(براى يك درم سازد كمر خم)(بدان كز كبر و عجب و خويش خواهى)(بسوى ترس و وحشت هست راهى)(نيندازد تو را در بيم و وحشت)(بگيتى هيچ چيزى همچو نخوت)(چو نادان جايگه برتر گزيند)(نكوتر خويش را از خلق بيند)(بدارد قوم و خويشش پاش از در)(بماند بيكس و بى يار و ياور)(ولى گر شد كسى با حسن اخلاق )(مشام خلق خوشبو كرد ز اشفاق)اگر تنها است و بى قوم و عشيرت‏چو شد خويش خوش و نيكش سريرت‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 9          صفحه‏ى 80     

(بمردم هر كه دارد پيشوائى)(سزاوار است پيش از رهنمائى)(دهد تعليم نفس خود زهر باب)(شود خود مبدء اخلاق و آداب)(چو خود روشن ز نور علم جانش)(شود بر مردمان سازد بيانش)(چو روشن شد كه منظورش ريا نيست)(بجز رفتارش از بهر خدا نيست)(همه رفتار و كردارش پسندند)(همه دستور وى در كار بندند)(چو زشتيها ز نفس خويش پيدا است)(سپس بر رفع كار زشت برخاست)(ز امرش ريشه زشتى برآرند)(ز زشتى رو بسوى نيكى آرند)(بنزد مردم او را احترام است)(ز هر كس برترش جا و مقام است)

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 9          صفحه‏ى 135     

هيچ مالى سودمندتر از خرد، و هيچ تنهائى وحشتناكتر از كبر، و هيچ هوشى همچون تدبّر و دور انديشى و هيچ بزرگوارئى همچون پرهيزگارى، و هيچ همنشينى همچون خوش خوئى، و هيچ ميراثى مانند دانش و ادب، و هيچ قائد و كشاننده همچون توفيق بسوى سعادت، و هيچ تجارتى همچون نيكوكارى و هيچ سودى همچون ثواب، و هيچ پرهيزكارى همچون توقّف در نزد امور شبهه ناك، و هيچ زهدى همچون زهد و بى ميلى در حرام، و هيچ دانشى همچون تفكّر، و هيچ عبادتى همچون اداى واجبات و هيچ ايمانى همچون صبر و حيا، و هيچ بزرگوارئى همچون دانش، و هيچ معاون و يارى همچون مشورت كردن با اشخاص نيست (كه نيست، و اين فصل از فرمايشات حضرت (ع) حاوى رءوس حكمت و كلّيّه شئون دينى و اجتماعى است، و علماى اخلاق كاملا در اطراف هر يك از آنها بشرح پرداخته‏اند).

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 9          صفحه‏ى 231     

(هر آن كس خويش خواه و خودپسند است)(بپاى هوشش از آن كند و بند است)(هلازين خوى زشت خويش خواهى)(خرد غرق است در بحر تباهى)چو انسان از ميانه خويش را ديدبخلق از ديگران خود را پسنديدنيارد رو بسوى كسب اخلاق ندارد با دگر كس مهر و اشفاق‏چنانكه دشمن جانش حسود است‏بچشم هوشش از آن عجب دود است‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 10         صفحه‏ى 5     

(نكو ملكى بود ملك قناعت)(بشر با آن عزيز است از مناعت)(نمايد مرد قانع پادشاهى)(نيفتد جانش در ذلّ تباهى)(چو مردى خوى و اخلاقش كريم است)(تهى دست ار بود غرق نعيم است)نديدم نعمتى چون حسن اخلاق كه انسان را كند مشهور آفاق‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 10         صفحه‏ى 177     

در اخلاق با مردم نزديك گشتن از كينشان ايمن زيستن است (بلكه سببى است كه انسان آنان را از خوهاى نابهنجار باز دارد و براه دينشان بكشاند).

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 10         صفحه‏ى 184     

(هر آن خوئى نكو باشد در آفاق)(بود تقوا رئيس كلّ اخلاق )(ز دين بر هر تنى ثوب و لباس است)(اگر تقوا ندارد بى اساس است)بايمان هر كسى كان پاى بند است‏بدين تقوا عزيز و ارجمند است‏مسلمان را درون باشد چو گلحن‏بود روشن ز تقوا همچو گلشن‏خوشا مرديكه راد و متّقى شدنشد گر متّقى زشت و شقى شدبود تقوا همان اكسير اعظم‏عمل بسيار از آن باشد اگر كم‏بدل جانا گزين ترس خدا رابمسهايت بزن اين كيميا را

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 10         صفحه‏ى 250     

چو لفظ پارسى باشد چو شكربساز از آن شكّر قند مكرّرمگر كه خلق ايران آن بخواندز چه خود را بسوى ره كشاندمجلّات و رمان اندازد از دست‏شود از باده انسانيّت مست‏ز اوراقى كه در آن عكس زنها است‏ستاره سيما عريان بدنها است‏جوانان را كند اخلاق فاسداز آن كالاى اسلامى است كاسدمگر گيرند از آنها كنارى‏صلاح و راه را جويند بارى‏شوند از اين فجور و فسق و مستى‏سوى آئين و فرهنگ و درستى‏چو از هاتف در آن شب اين شنيدم‏موفق خويش از هر راه ديدم‏ز هر كارى بجز آن ديده بستم‏بهمّت آستين بالا شكستم‏زدم زين ادهم عزم و همم رادر اين راه گرم رو كردم قلم راسرى پر شور عشق و دل پر آتش‏شدم سرگرم در كار نگارش‏خيال كار و كسب و فكر بازارنه بتوانست بازم دارد از كارچو ديدم هست نيكو اين تجارت‏رها كردم زر و سود و خسارت‏چو عشق اندر دلى آتش فرو زدبجز عشق آنچه ميباشد بسوزدچو شوق شمع را پروانه دارددگر از جان و تن پروا نداردلغتها را نسخ گرد آوريدم‏شروحى چند گرد خويش چيدم‏ز قاموس ز مجمع تا به منجدتراجم كاهل دانش كرده با جدز عزّ الدّين و عبده ابن ميثم‏خوئىّ ولاهجى ديگر كسان هم‏

 

اخلاق در نهج البلاغه از کتاب شرح‏مائةكلمة  

شرح‏مائةكلمة      جزء 1        صفحه‏ى 94     

و امّا السّبب الغالب فى ذلك فاعلم انّه لمّا كان الغالب على الخلق الغفلة و الجهل البسيط و كانت النّفوس الانسانيّة قد جبلت على محبّة البدن و كثيرا ما تكون مطيعة للقوى متّبعة للهوى مواظبة على اقتناء الكمالات الوهميّة و لم يكن لتلك القوى البدنيّة كما علمت حظّ فى ادراك الامور الكلّيّة بل لا تدرك الّا الامور الحاضرة المحسوسة الجزئيّة او المتعلّقة بالمحسوس و كان الغالب انّ وجود الابناء و غالب حياتهم و تصرّفاتهم فى زمان غير زمان الاباء لا جرم كانت نفوسهم اكثر انفعالا و اطوع لاخلاق زمانهم و عاداتهم و زيّهم و حالاتهم منها لعادات الآباء و حالاتهم لمكان المشاهدة للحال الحاضرة و المنادمة و الاتّصال و المعاشرة و الغفلة عن حال الآباء لاقلّيّة معاشرتهم و مصاحبتهم لتقضّيهم و اقلّيّة وجودهم فى زمان وجود الابناء حتّى انّ انسانا لو عاشر أبا صالحا و تأدّب بآدابه و تخلّق بأخلاقه ثمّ فقده و عاشر من له ضدّ تلك الاخلاق فانّه ربّما استنكرها فى اوّل الصّحبة ثمّ انّ نفسه بعد حين تنفعل عن تلك الاخلاق و تكتسبها لكثرة مشاهدتها و تكرّرها على قوى الحسّ و عقلة النّفس بها و تحلّل الاخلاق الاولى على التّدريج فربّما انسلخ بالكلّيّة عن تلك الاخلاق الصّالحة الى التّكيّف بضدّها و بالعكس و كذلك لو كان لابيه صنعة مستحسنة فى وجوده او لباس يليق بحاله من اهل زمانه و كذلك سائر العادات الّتى يعتادها ذلك الأب و يتخلّق بها و يليق بحال فى وقته ثمّ نشأ ولده فى وقت آخر بين آخرين المنكرين للزّىّ الاوّل و مستحسنين لزىّ ثان و عادة قد اكتسبوها غير الاولى فانّه لا يتزيّا الّا بذلك الزّىّ و لا يغيّر تلك العادة و لا يتخلّق بغير تلك الاخلاق الحاضرة دون اخلاق آبائه و عاداتهم، و لو فرضنا انّه نشأ عليها و تزيّا بها مدّة و تكلّف البقاء عليها فانّ طبعه لا بدّ و ان يقوده الى العادات و الاخلاق الحاضرة امّا كلّها او بعضها و ليس ذلك الّا لما قلناه من من كثرة المشاهدة و الاطّلاع الحسّىّ على الامور الحاضرة الّتى عليها أهل زمانه و انفعال النّفس بها و غفلتها عن الاحتراز بمراجعة العقل فى مراعاة أنفع تلك الاخلاق الماضية و احاضرة فى امر المعاش و المعاد و اكتسابه و اعتبار أضرّ تلك العادات و الحالات فيهما و اجتنابه حتّى لو كانت لاهل زمان مضى خلّة حميدة تقود الى الهدى و هى مستنكرة فى الزّمان الحاضر لم يلتفت فى ارتكابها الى انكار منكريها بل ارتكبها و واظب عليها، و لو كان لاهل زمانه عادة او حالة تقود الى ردى تركها، و ان كانت مستحسنة بينهم، و اللّه ولىّ الاعانة على الالتفات الى ما يرضيه و هو الموفّق.

شرح‏مائةكلمة      جزء 1        صفحه‏ى 220     

الرّابع-  انّه عليه السّلام وصف موضعه من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و كيفيّة تربيته و ارشاده و تعليمه له فى آخر خطبته المسمّاة بالقاصعة، قال عليه السّلام مخاطبا للقوم: و قد علمتم موضعى من رسول اللّه بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة، وضعنى فى حجره و انا وليد و يضمّنى الى صدره و يكنفني فى فراشه و يمسّنى جسده و يشمّنى عرفه و كان يمضغ الشّى‏ء ثمّ يلقمنيه و ما وجد لى كذبة فى قول و لا خطلة فى فعل، و لقد قرن اللّه به من لدن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره، و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل اثر أمّه، يرفع لى فى كلّ يوم علما من أخلاقه و يأمرنى بالاقتداء به، و لقد كان يجاور فى كلّ سنة بحراء فأراه و لا يراه غيرى و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الاسلام غير رسول اللّه و خديجة و أنا ثالثهما، أرى نور الوحى و الرّسالة و أشمّ ريح النّبوّة و لقد سمعت رنّة الشّيطان حين نزل الوحى عليه صلّى اللّه عليه و آله فقلت: يا رسول اللّه ما هذه الرّنّة-  فقال: هذا الشّيطان قد ايس من عبادته انّك تسمع، ما أسمع، و ترى ما أرى، الّا انّك لست بنبىّ و انّك لوزير و انك لعلى خير.

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 1          صفحه‏ى 50     

قبع القنفذ يقبع قبوعا إذا أدخل رأسه في جلده-  و كذلك الرجل إذا أدخل رأسه في قميصه-  و كل من انزوى في جحر أو مكان ضيق فقد قبع-  و كسر البيت جانب الخباء و سفح الجبل أسفله-  و أصله حيث يسفح فيه الماء-  و يقط الرقاب يقطعها عرضا-  لا طولا كما قاله الراوندي-  و إنما ذاك القد قددته طولا و قططته عرضا-  قال ابن فارس صاحب المجمل-  قال ابن عائشة كانت ضربات علي ع في الحرب أبكارا-  إن اعتلى قد و إن اعترض قط-  و يجدل الأبطال يلقيهم على الجدالة و هي وجه الأرض-  و ينطف دما يقطر-  و الأبدال قوم صالحون لا تخلو الأرض منهم-  إذا مات أحدهم أبدل الله مكانه آخر-  قد ورد ذلك في كثير من كتب الحديث- . كان أمير المؤمنين ع ذا أخلاق متضادة-  فمنها ما قد ذكره الرضي رحمه الله-  و هو موضع التعجب-  لأن الغالب على أهل الشجاعة-  و الإقدام و المغامرة و الجرأة-  أن يكونوا ذوي قلوب قاسية-  و فتك و تمرد و جبرية-  و الغالب على أهل الزهد و رفض الدنيا-  و هجران ملاذها و الاشتغال بمواعظ الناس-  و تخويفهم المعاد و تذكيرهم الموت-  أن يكونوا ذوي رقة و لين-  و ضعف قلب و خور طبع-  و هاتان حالتان متضادتان و قد اجتمعتا له ع- . و منها أن الغالب على ذوي الشجاعة و إراقة الدماء-  أن يكونوا ذوي أخلاق سبعية-  و طباع حوشية و غرائز وحشية-  و كذلك الغالب على أهل الزهادة-  و أرباب الوعظ و التذكير و رفض الدنيا-  أن يكونوا ذوي انقباض في الأخلاق-  و عبوس في الوجوه و نفار من الناس و استيحاش-  و أمير المؤمنين ع كان أشجع الناس-  و أعظمهم إراقة للدم-  و أزهد الناس و أبعدهم عن ملاذ الدنيا-  و أكثرهم وعظا و تذكيرا بأيام الله و مثلاته-  و أشدهم اجتهادا في العبادة و آدابا لنفسه في المعاملة-  و كان مع ذلك ألطف العالم أخلاقا-  و أسفرهم وجها و أكثرهم بشرا و أوفاهم هشاشة-  و أبعدهم عن انقباض موحش أو خلق نافر-  أو تجهم مباعد أو غلظة و فظاظة تنفر معهما نفس-  أو يتكدر معهما قلب-  حتى عيب بالدعابة-  و لما لم يجدوا فيه مغمزا و لا مطعنا تعلقوا بها-  و اعتمدوا في التنفير عنه عليها- 

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 1          صفحه‏ى 170     

- . و للناقة أربعة أخلاف خلفان قادمان و خلفان آخران-  و كل اثنين منهما شطر-  و تشطرا ضرعيها اقتسما فائدتهما و نفعهما-  و الضمير للخلافة و سمى القادمين معا ضرعا-  و سمى الآخرين معا ضرعا لما كانا لتجاورهما-  و لكونهما لا يحلبان إلا معا كشي‏ء واحد- . قوله ع فجعلها في حوزة خشناء-  أي في جهة صعبة المرام شديدة الشكيمة-  و الكلم الجرح- . و قوله يغلظ-  من الناس من قال كيف قال يغلظ كلمها-  و الكلم لا يوصف بالغلظ و هذا قلة فهم بالفصاحة-  أ لا ترى كيف قد وصف الله سبحانه العذاب بالغلظ-  فقال وَ نَجَّيْناهُمْ مِنْ عَذابٍ غَلِيظٍ أي متضاعف-  لأن الغليظ من الأجسام هو ما كثف و جسم-  فكان أجزاؤه و جواهره متضاعفة-  فلما كان العذاب أعاذنا الله منه متضاعفا سمي غليظا-  و كذلك الجرح إذا أمعن و عمق-  فكأنه قد تضاعف و صار جروحا فسمي غليظا- . إن قيل قد قال ع في حوزة خشناء فوصفها بالخشونة-  فكيف أعاد ذكر الخشونة ثانية فقال يخشن مسها- . قيل الاعتبار مختلف-  لأن مراده بقوله في حوزة خشناء-  أي لا ينال ما عندها و لا يرام-  يقال إن فلانا لخشن الجانب و وعر الجانب-  و مراده بقوله يخشن مسها-  أي تؤذي و تضر و تنكئ من يمسها-  يصف جفاء أخلاق الوالي المذكور-  و نفور طبعه و شدة بادرته- . قوله ع و يكثر العثار فيها و الاعتذار منها-  يقول ليست هذه الجهة جددا مهيعا-  بل هي كطريق كثير الحجارة لا يزال الماشي فيه عاثرا- . و أما منها في قوله ع و الاعتذار منها-  فيمكن أن تكون من على أصلها-  يعني أن عمر كان كثيرا ما يحكم بالأمر ثم ينقضه-  و يفتي بالفتيا ثم يرجع عنها-  و يعتذر مما أفتى به أولا-  و يمكن أن تكون من هاهنا للتعليل و السببية-  أي و يكثر اعتذار الناس عن أفعالهم و حركاتهم لأجلها-  قال

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 1          صفحه‏ى 181     

مثل قول أنس-  فقال للهرمزان ويحك أ تخدعني-  و الله لأقتلنك إلا أن تسلم ثم أومأ إلى أبي طلحة-  فقال الهرمزان أشهد أن لا إله إلا الله-  و أشهد أن محمدا رسول الله فأمنه و أنزله المدينة- . سأل عمر عمرو بن معديكرب عن السلاح-  فقال له ما تقول في الرمح قال أخوك و ربما خانك-  قال فالنبل قال رسل المنايا تخطئ و تصيب-  قال فالدرع قال مشغلة للفارس متعبة للراجل-  و إنها مع ذلك لحصن حصين-  قال فالترس قال هو المجن و عليه تدور الدوائر-  قال فالسيف قال هناك قارعت أمك الهبل-  قال بل أمك قال و الحمى أضرعتني لك- . و أول من ضرب عمر بالدرة أم فروة بنت أبي قحافة-  مات أبو بكر فناح النساء عليه و فيهن أخته أم فروة-  فنهاهن عمر مرارا و هن يعاودن-  فأخرج أم فروة من بينهن و علاها بالدرة-  فهربن و تفرقن- . كان يقال درة عمر أهيب من سيف الحجاج-  و في الصحيح أن نسوة كن عند رسول الله ص قد كثر لغطهن-  فجاء عمر فهربن هيبة له-  فقال لهن يا عديات أنفسهن-  أ تهبنني و لا تهبن رسول الله-  قلن نعم أنت أغلظ و أفظ- . و كان عمر يفتي كثيرا بالحكم ثم ينقضه-  و يفتي بضده و خلافه-  قضى في الجد مع الإخوة قضايا كثيرة مختلفة-  ثم خاف من الحكم في هذه المسألة-  فقال من أراد أن يتقحم جراثيم جهنم-  فليقل في الجد برأيه- . و قال مرة لا يبلغني أن امرأة تجاوز صداقها صداق نساء النبي-  إلا ارتجعت ذلك منها-  فقالت له امرأة ما جعل الله لك ذلك-  إنه تعالى قال وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً-  أَ تَأْخُذُونَهُ بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِيناً-  فقال كل النساء أفقه من عمر حتى ربات الحجال-  أ لا تعجبون من إمام أخطأ و امرأة أصابت-  فاضلت إمامكم ففضلته- . و مر يوما بشاب من فتيان الأنصار و هو ظمآن-  فاستسقاه فجدح له ماء بعسل فلم يشربه-  و قال إن الله تعالى يقول أَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ فِي حَياتِكُمُ الدُّنْيا-  فقال له الفتى يا أمير المؤمنين-  إنها ليست لك و لا لأحد من هذه القبيلة-  اقرأ ما قبلها وَ يَوْمَ يُعْرَضُ الَّذِينَ كَفَرُوا عَلَى النَّارِ-  أَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ فِي حَياتِكُمُ الدُّنْيا-  فقال عمر كل الناس أفقه من عمر- . و قيل إن عمر كان يعس بالليل-  فسمع صوت رجل و امرأة في بيت فارتاب-  فتسور الحائط فوجد امرأة و رجلا و عندهما زق خمر-  فقال يا عدو الله-  أ كنت ترى أن الله يسترك و أنت على معصيته-  قال يا أمير المؤمنين إن كنت أخطأت في واحدة-  فقد أخطأت في ثلاث-  قال الله تعالى وَ لا تَجَسَّسُوا و قد تجسست-  و قال وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها و قد تسورت-  و قال فَإِذا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً فَسَلِّمُوا و ما سلمت- . و قال متعتان كانتا على عهد رسول الله و أنا محرمهما-  و معاقب عليهما-  متعة النساء و متعة الحج-  و هذا الكلام و إن كان ظاهره منكرا-  فله عندنا مخرج و تأويل-  و قد ذكره أصحابنا الفقهاء في كتبهم- . و كان في أخلاق عمر و ألفاظه جفاء و عنجهية ظاهرة-  يحسبه السامع لها أنه أراد بها ما لم يكن قد أراد-  و يتوهم من تحكى له أنه قصد بها ظاهرا ما لم يقصده-  فمنها الكلمة التي قالها في مرض رسول الله ص-  و معاذ الله أن يقصد بها ظاهرها-  و لكنه أرسلها على مقتضى خشونة غريزته و لم يتحفظ منها-  و كان الأحسن أن يقول مغمور أو مغلوب بالمرض-  و حاشاه أن يعني بها غير ذلك- . و لجفاة الأعراب من هذا الفن كثير-  سمع سليمان بن عبد الملك أعرابيا يقول في سنة قحط- 

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 1          صفحه‏ى 252     

 و في الحديث أن رجلا قال له يا رسول الله-  إني أحب أن أنكح فلانة إلا أن في أخلاق أهلها دقه-  فقال له إياك و خضراء الدمن-  إياك و المرأة الحسناء في منبت السوء

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 2          صفحه‏ى 64     

- . فسار حتى قدم على معاوية و عرف حاجة معاوية إليه-  فباعده من نفسه و كايد كل واحد منهما صاحبه- . فقال له معاوية يوم دخل عليه أبا عبد الله-  طرقتنا في ليلتنا ثلاثة أخبار ليس فيها ورد و لا صدر-  قال و ما ذاك قال-  منها أن محمد بن أبي حذيفة كسر سجن مصر-  فخرج هو و أصحابه-  و هو من آفات هذا الدين-  و منها أن قيصر زحف بجماعة الروم ليغلب على الشام-  و منها أن عليا نزل الكوفة و تهيأ للمسير إلينا- . فقال عمرو ليس كل ما ذكرت عظيما-  أما ابن أبي حذيفة-  فما يتعاظمك من رجل خرج في أشباهه-  أن تبعث إليه رجلا يقتله أو يأتيك به-  و إن قاتل لم يضرك-  و أما قيصر فأهد له الوصائف و آنية الذهب و الفضة-  و سله الموادعة فإنه إليها سريع-  و أما علي فلا-  و الله يا معاوية ما يسوي العرب بينك و بينه-  في شي‏ء من الأشياء-  و إن له في الحرب لحظا ما هو لأحد من قريش-  و إنه لصاحب ما هو فيه إلا أن تظلمه-  هكذا في رواية نصر بن مزاحم عن محمد بن عبيد الله- . و روى نصر أيضا عن عمر بن سعد قال-  قال معاوية لعمرو يا أبا عبد الله-  إني أدعوك إلى جهاد هذا الرجل الذي عصى الله-  و شق عصا المسلمين-  و قتل الخليفة و أظهر الفتنة-  و فرق الجماعة و قطع الرحم-  فقال عمرو من هو قال علي-  قال و الله يا معاوية ما أنت و علي بحملي بعير-  ليس لك هجرته و لا سابقته-  و لا صحبته و لا جهاده و لا فقهه و لا علمه-  و و الله إن له مع ذلك لحظا في الحرب-  ليس لأحد غيره-  و لكني قد تعودت من الله تعالى إحسانا و بلاء جميلا-  فما تجعل لي إن شايعتك على حربه-  و أنت تعلم ما فيه من الغرر و الخطر قال حكمك-  فقال مصر طعمة-  فتلكأ عليه معاوية- . قال نصر و في حديث غير عمر بن سعد-  فقال له معاوية يا أبا عبد الله-  إني أكره لك أن تتحدث العرب عنك-  أنك إنما دخلت في هذا الأمر لغرض الدنيا-  قال عمرو دعني عنك-  فقال معاوية إني لو شئت أن أمنيك و أخدعك لفعلت-  قال عمرو لا لعمر الله ما مثلي يخدع-  لأنا أكيس من ذلك-  قال معاوية ادن مني أسارك فدنا منه عمرو ليساره-  فعض معاوية أذنه-  و قال هذه خدعة هل ترى في البيت أحدا-  ليس غيري و غيرك- . قلت قال شيخنا أبو القاسم البلخي رحمه الله تعالى-  قول عمرو له دعني عنك كناية عن الإلحاد بل تصريح به-  أي دع هذا الكلام لا أصل له-  فإن اعتقاد الآخرة-  و أنها لا تباع بعرض الدنيا من الخرافات- . و قال رحمه الله تعالى و ما زال عمرو بن العاص ملحدا-  ما تردد قط في الإلحاد و الزندقة-  و كان معاوية مثله-  و يكفي من تلاعبهما بالإسلام حديث السرار المروي-  و أن معاوية عض أذن عمرو-  أين هذا من سيرة عمر-  و أين هذا من أخلاق علي ع و شدته في ذات الله-  و هما مع ذلك يعيبانه بالدعابة- . قال نصر فأنشأ عمرو يقول- 

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 2          صفحه‏ى 174     

أَيُّهَا النَّاسُ-  إِنَّا قَدْ أَصْبَحْنَا فِي دَهْرٍ عَنُودٍ وَ زَمَنٍ شَدِيدٍ-  يُعَدُّ فِيهِ الْمُحْسِنُ مُسِيئاً-  وَ يَزْدَادُ الظَّالِمُ فِيهِ عُتُوّاً-  لَا نَنْتَفِعُ بِمَا عَلِمْنَا وَ لَا نَسْأَلُ عَمَّا جَهِلْنَا-  وَ لَا نَتَخَوَّفُ قَارِعَةً حَتَّى تَحُلَّ بِنَا-  وَ النَّاسُ عَلَى أَرْبَعَةِ أَصْنَافٍ-  مِنْهُمْ مَنْ لَا يَمْنَعُهُ الْفَسَادَ فِي الْأَرْضِ-  إِلَّا مَهَانَةُ نَفْسِهِ وَ كَلَالَةُ حَدِّهِ-  وَ نَضِيضُ وَفْرِهِ-  وَ مِنْهُمْ الْمُصْلِتُ بِسَيْفِهِ وَ الْمُعْلِنُ بَشَرِّهِ-  وَ الْمُجْلِبُ بِخَيْلِهِ وَ رَجِلِهِ-  قَدْ أَشْرَطَ نَفْسَهُ وَ أَوْبَقَ دِينَهُ-  لِحُطَامٍ يَنْتَهِزُهُ أَوْ مِقْنَبٍ يَقُودُهُ-  أَوْ مِنْبَرٍ يَفْرَعُهُ-  وَ لَبِئْسَ الْمَتْجَرُ أَنْ تَرَى الدُّنْيَا لِنَفْسِكَ ثَمَناً-  وَ مِمَّا لَكَ عِنْدَ اللَّهِ عِوَضاً-  وَ مِنْهُمْ مَنْ يَطْلُبُ الدُّنْيَا بِعَمَلِ الآْخِرَةِ-  وَ لَا يَطْلُبُ الآْخِرَةَ بِعَمَلِ الدُّنْيَا-  قَدْ طَامَنَ مِنْ شَخْصِهِ-  وَ قَارَبَ مِنْ خَطْوِهِ وَ شَمَّرَ مِنْ ثَوْبِهِ-  وَ زَخْرَفَ مِنْ نَفْسِهِ لِلْأَمَانَةِ-  وَ اتَّخَذَ سِتْرَ اللَّهِ ذَرِيعَةً إِلَى الْمَعْصِيَةِ-  وَ مِنْهُمْ مَنْ أَبْعَدَهُ عَنْ طَلَبِ الْمُلْكِ ضُئُولَةُ نَفْسِهِ-  وَ انْقِطَاعُ سَبَبِهِ فَقَصَرَتْهُ الْحَالُ عَلَى حَالِهِ-  فَتَحَلَّى بِاسْمِ الْقَنَاعَةِ-  وَ تَزَيَّنَ بِلِبَاسِ أَهْلِ الزَّهَادَةِ-  وَ لَيْسَ مِنْ ذَلِكَ فِي مَرَاحٍ وَ لَا مَغْدًى-  وَ بَقِيَ رِجَالٌ غَضَّ أَبْصَارَهُمْ ذِكْرُ الْمَرْجِعِ-  وَ أَرَاقَ دُمُوعَهُمْ خَوْفُ الْمَحْشَرِ-  فَهُمْ بَيْنَ شَرِيدٍ نَادٍّ-  وَ خَائِفٍ مَقْمُوعٍ وَ سَاكِتٍ مَكْعُومٍ-  وَ دَاعٍ مُخْلِصٍ وَ ثَكْلَانَ مُوجَعٍ-  قَدْ أَخْمَلَتْهُمُ التَّقِيَّةُ وَ شَمِلَتْهُمُ الذِّلَّةُ-  فَهُمْ فِي بَحْرٍ أُجَاجٍ-  أَفْوَاهُهُمْ ضَامِزَةٌ وَ قُلُوبُهُمْ قَرِحَةٌ-  قَدْ وَعَظُوا حَتَّى مَلُّوا-  وَ قُهِرُوا حَتَّى ذَلُّوا وَ قُتِلُوا حَتَّى قَلُّوا-  فَلْتَكُنِ الدُّنْيَا فِي أَعْيُنِكُمْ-  أَصْغَرَ مِنْ حُثَالَةِ الْقَرَظِ-  وَ قُرَاضَةِ الْجَلَمِ-  وَ اتَّعِظُوا بِمَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ-  قَبْلَ أَنْ يَتَّعِظَ بِكُمْ مَنْ بَعْدَكُمْ-  وَ ارْفُضُوهَا ذَمِيمَةً-  فَإِنَّهَا قَدْ رَفَضَتْ مَنْ كَانَ أَشْغَفَ بِهَا مِنْكُمْ قال الرضي رحمه الله-  و هذه الخطبة ربما نسبها من لا علم له إلى معاوية-  و هي من كلام أمير المؤمنين ع الذي لا يشك فيه-  و أين الذهب من الرغام-  و أين العذب من الأجاج-  و قد دل على ذلك الدليل الخريت-  و نقده الناقد البصير-  عمرو بن بحر الجاحظ-  فإنه ذكر هذه الخطبة في كتاب البيان و التبيين-  و ذكر من نسبها إلى معاوية-  ثم تكلم من بعدها بكلام في معناها-  جملته أنه قال و هذا الكلام بكلام علي ع أشبه-  و بمذهبه في تصنيف الناس-  و في الإخبار عما هم عليه من القهر و الإذلال-  و من التقية و الخوف أليق-  قال و متى وجدنا معاوية في حال من الأحوال-  يسلك في كلامه مسلك الزهاد و مذاهب العباد دهر عنود جائر-  عند عن الطريق يعند بالضم أي عدل و جار-  و يمكن أن يكون من عند يعند بالكسر-  أي خالف و رد الحق و هو يعرفه-  إلا أن اسم الفاعل المشهور في ذلك عاند و عنيد-  و أما عنود فهو اسم فاعل-  من عند يعند بالضم- . قوله و زمن شديد أي بخيل-  و منه قوله تعالى وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ-  أي و إنه لبخيل لأجل حب الخير-  و الخير المال-  و قد روي و زمن كنود و هو الكفور-  قال تعالى إِنَّ الْإِنْسانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ- . و القارعة الخطب الذي يقرع أي يصيب- . قوله و نضيض وفره أي قلة ماله-  و كان الأصل و نضاضة وفره-  ليكون المصدر في مقابلة المصدر الأول-  و هو كلالة حده-  لكنه أخرجه على باب إضافة الصفة إلى الموصوف-  كقولهم عليه سحق عمامة-  و جرد قطيفة و أخلاق ثياب- . قوله و المجلب بخيله و رجله-  المجلب اسم فاعل من أجلب عليهم-  أي أعان عليهم- . و الرجل جمع راجل كالركب جمع راكب-  و الشرب جمع شارب-  و هذا من ألفاظ الكتاب العزيز-  وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ- . و أشرط نفسه أي هيأها و أعدها للفساد في الأرض- . و أوبق دينه أهلكه-  و الحطام المال و أصله ما تكسر من اليبيس- . ينتهزه يختلسه- . و المقنب خيل ما بين الثلاثين إلى الأربعين- . و يفرعه يعلوه-  و طامن من شخصه أي خفض-  و قارب من خطوه لم يسرع و مشى رويدا- . و شمر من ثوبه قصره-  و زخرف من نفسه حسن و نمق و زين-  و الزخرف الذهب في الأصل- . و ضئوله نفسه حقارتها-  و الناد المنفرد-  و المكعوم من كعمت البعير-  إذا شددت فمه-  و الأجاج الملح- . و أفواههم ضامزة بالزاي أي ساكنة-  قال بشر بن أبي خازم- 

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 5          صفحه‏ى 173     

- . قوله ع و اعلموا أنكم بعين الله-  أي يراكم و يعلم أعمالكم-  و الباء هاهنا كالباء في قوله-  أنت بمرأى مني و مسمع- . قوله فعاودوا الكر-  أي إذا كررتم على العدو كره فلا تقتصروا عليها-  بل كروا كرة أخرى بعدها-  ثم قال لهم-  و استحيوا من الفرار فإنه عار في الأعقاب-  أي في الأولاد-  فإن الأبناء يعيرون بفرار الآباء-  و يجوز أن يريد بالأعقاب جمع عقب-  و هو العاقبة و ما يئول إليه الأمر-  قال سبحانه خَيْرٌ ثَواباً وَ خَيْرٌ عُقْباً-  أي خير عاقبة-  فيعنى على هذا الوجه أن الفرار عار في عاقبة أمركم-  و ما يتحدث به الناس في مستقبل الزمان عنكم- . ثم قال و نار يوم الحساب-  لأن الفرار من الزحف ذنب عظيم-  و هو عند أصحابنا المعتزلة من الكبائر-  قال الله تعالى وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ-  إِلَّا مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى‏ فِئَةٍ-  فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ-  و الجهاد بين يدي الإمام كالجهاد بين يدي الرسول ع- . قوله ع و طيبوا عن أنفسكم نفسا-  لما نصب نفسا على التمييز وحده-  لأن التمييز لا يكون إلا واحدا-  و إن كان في معنى الجمع-  تقول انعموا بالا-  و لا تضيقوا ذرعا-  و أبقى الأنفس على جمعها-  لما لم يكن به حاجة إلى توحيدها-  يقول وطنوا أنفسكم على الموت و لا تكرهوه-  و هونوه عليكم-  تقول طبت عن مالي نفسا إذا هونت ذهابه- . و قوله و امشوا إلى الموت مشيا سجحا أي سهلا-  و السجاحة السهولة-  يقال في أخلاق فلان سجاحة-  و من رواه سمحا أراد سهلا أيضا- . و السواد الأعظم يعني به جمهور أهل الشام- .

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 5          صفحه‏ى 217     

دعوت فلباني من القوم عصبةفوارس من همدان غير لئام‏فوارس من همدان ليسوا بعزل‏غداة الوغى من شاكر و شبام‏بكل رديني و عضب تخاله‏إذا اختلف الأقوام شعل ضرام‏لهمدان أخلاق كرام تزينهم‏و بأس إذا لاقوا و حد خصام‏و جد و صدق في الحروب و نجدةو قول إذا قالوا بغير أثام‏متى تأتهم في دارهم تستضيفهم‏تبت ناعما في خدمة و طعام‏جزى الله همدان الجنان فإنهاسمام العدا في كل يوم زحام‏فلو كنت بوابا على باب جنةلقلت لهمدان ادخلوا بسلام

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 6          صفحه‏ى 209     

و منها جهات أخرى يعرفها المنجمون فقط-  على حسب فضل علمهم و دقة نظرهم في هذا العلم-  و إذ قد وصفنا على سبيل الإجمال-  ما يوجب حقيقة هذا العلم-  فإنا نصف ما يمكن إدراكه به أو لا يمكن-  فنقول لما كانت تغيرات الهواء-  إنما تحدث بحسب أحوال الشمس و القمر-  و الكواكب المتحيرة و الثابتة-  صارت معرفة هذه التغيرات قد تدرك من النجوم-  مع سائر ما يتبعها من الرياح و السحاب-  و الأمطار و الثلج و البرد و الرعد و البرق-  لأن الأشياء التي تلي الأرض-  و تصل إليها هذه الآثار من الهواء المحيط بها-  كانت الأعراض العامية التي-  تعرض في هذه الأشياء تابعة لتلك الآثار-  مثل كثرة مياه الأنهار و قلتها و كثرة الثمار و قلتها-  و كثرة خصب الحيوان و قلته و الجدوبة و القحط-  و الوباء و الأمراض التي تحدث في الأجناس و الأنواع-  أو في جنس دون جنس أو في نوع دون نوع-  و سائر ما يشاكل ذلك من الأحداث- . و لما كانت أخلاق النفس تابعة لمزاج البدن-  و كانت الأحداث التي ذكرناها مغيرة لمزاج البدن-  صارت أيضا مغيرة للأخلاق-  و لأن المزاج الأول الأصلي هو الغالب-  على الإنسان في الأمر الأكثر-  و كان المزاج الأصلي هو الذي-  طبع عليه الإنسان في وقت كونه في الرحم-  و في وقت مولده و خروجه إلى جو العالم-  صار وقت الكون و وقت المولد-  أدل الأشياء على مزاج الإنسان-  و على أحواله التابعة للمزاج مثل خلقة البدن-  و خلق النفس و المرض و الصحة و سائر ما يتبع ذلك-  فهذه الأشياء و ما يشبهها من الأمور-  التي لا تشارك شيئا من الأفعال الإرادية فيه-  مما يمكن معرفته بالنجوم و أما الأشياء التي-  تشارك الأمور الإرادية بعض المشاركة-  فقد يمكن أن يصدق فيها هذا العلم على الأمر الأكثر-  و إذا لم يستعمل فيه الإرادة-  جرى على ما تقود إليه الطبيعة- .

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 6          صفحه‏ى 294     

و روى الشعبي-  قال دخل عمرو بن العاص على معاوية يسأله حاجة-  و قد كان بلغ معاوية عنه ما كرهه-  فكره قضاءها و تشاغل-  فقال عمرو يا معاوية إن السخاء فطنة و اللؤم تغافل-  و الجفاء ليس من أخلاق المؤمنين-  فقال معاوية يا عمرو-  بما ذا تستحق منا قضاء الحوائج العظام-  فغضب عمرو و قال بأعظم حق و أوجبه-  إذ كنت في بحر عجاج-  فلو لا عمرو لغرقت في أقل مائه و أرقه-  و لكني دفعتك فيه دفعة فصرت في وسطه-  ثم دفعتك فيه أخرى فصرت في أعلى المواضع منه-  فمضى حكمك و نفذ أمرك-  و انطلق لسانك بعد تلجلجه-  و أضاء وجهك بعد ظلمته-  و طمست لك الشمس بالعهن المنفوش-  و أظلمت لك القمر بالليلة المدلهمة- . فتناوم معاوية و أطبق جفنيه مليا-  فخرج عمرو فاستوى معاوية جالسا-  و قال لجلسائه أ رأيتم ما خرج من فم ذلك الرجل-  ما عليه لو عرض ففي التعريض ما يكفي-  و لكنه جبهني بكلامه و رماني بسموم سهامه- . فقال بعض جلسائه يا أمير المؤمنين-  إن الحوائج لتقضى على ثلاث خصال-  إما أن يكون السائل لقضاء الحاجة مستحقا فتقضى له بحقه-  و إما أن يكون السائل لئيما-  فيصون الشريف نفسه عن لسانه فيقضي حاجته-  و إما أن يكون المسئول كريما فيقضيها لكرمه-  صغرت أو كبرت- . فقال معاوية لله أبوك ما أحسن ما نطقت-  و بعث إلى عمرو فأخبره و قضى حاجته و وصله بصلة جليلة-  فلما أخذها ولى منصرفا-  فقال معاوية فَإِنْ أُعْطُوا مِنْها رَضُوا-  وَ إِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْها إِذا هُمْ يَسْخَطُونَ-  فسمعها عمرو فالتفت إليه مغضبا-  و قال و الله يا معاوية لا أزال آخذ منك قهرا-  و لا أطيع لك أمرا و أحفر لك بئرا عميقا-  إذا وقعت فيه لم تدرك إلا رميما فضحك معاوية-  فقال ما أريدك يا أبا عبد الله بالكلمة-  و إنما كانت آية تلوتها من كتاب الله عرضت بقلبي-  فاصنع ما شئت

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 6          صفحه‏ى 327      

-  و الشجاع يعيب الجبان و ينسبه إلى الضعف-  و يعتقد أن الجبن ذل و مهانة-  و هكذا القول في جميع الأخلاق-  و السجايا المقتسمة بين نوع الإنسان-  و لما كان عمر شديد الغلظة وعر الجانب-  خشن الملمس دائم العبوس-  كان يعتقد أن ذلك هو الفضيلة و أن خلافه نقص-  و لو كان سهلا طلقا مطبوعا على البشاشة و سماحة الخلق-  لكان يعتقد أن ذاك هو الفضيلة و أن خلافه نقص-  حتى لو قدرنا أن خلقه حاصل لعلي ع و خلق علي حاصل له-  لقال في علي لو لا شراسة فيه- . فهو غير ملوم عندي فيما قاله-  و لا منسوب إلى أنه أراد الغض من علي-  و القدح فيه و لكنه أخبر عن خلقه-  ظانا أن الخلافة لا تصلح-  إلا لشديد الشكيمة العظيم الوعورة-  و بمقتضى ما كان يظنه من هذا المعنى-  تمم خلافة أبي بكر بمشاركته إياه-  في جميع تدابيراته و سياسته و سائر أحواله-  لرفق و سهولة كانت في أخلاق أبي بكر-  و بمقتضى هذا الخلق المتمكن عنده-  كان يشير على رسول الله ص في مقامات كثيرة-  و خطوب متعدة بقتل قوم كان يرى قتلهم-  و كان النبي ص يرى استبقاءهم و استصلاحهم-  فلم يقبل ع مشورته على هذا الخلق- . و أما إشارته عليه يوم بدر بقتل الأسرى-  حيث أشار أبو بكر بالفداء-  فكان الصواب مع عمر و نزل القرآن بموافقته-  فلما كان في اليوم الثاني و هو يوم الحديبية-  أشار بالحرب و كره الصلح فنزل القرآن بضد ذلك-  فليس كل وقت يصلح تجريد السيف-  و لا كل وقت يصلح إغماده-  و السياسة لا تجري على منهاج واحد و لا تلزم نظاما واحدا- . و جملة الأمر أنه رضي الله عنه لم يقصد عيب علي ع-  و لا كان عنده معيبا و لا منقوصا-  أ لا ترى أنه قال في آخر الخبر أن أحراهم أن وليها-  أن يحملهم على كتاب الله و سنة رسوله لصاحبك-  ثم أكد ذلك بأن قال إن وليهم-  ليحملنهم على المحجة البيضاء و الصراط المستقيم-  فلو كان أطلق تلك اللفظة-  و عنى بها ما حملها عليه الخصوم-  لم يقل في خاتمة كلامه ما قاله- . و أنت إذا تأملت حال علي ع في أيام رسول الله ص-  وجدته بعيدا عن أن ينسب إلى الدعابة و المزاح-  لأنه لم ينقل عنه شي‏ء من ذلك أصلا-  لا في كتب الشيعة و لا في كتب المحدثين-  و كذلك إذا تأملت حاله في أيام الخليفتين أبي بكر و عمر-  لم تجد في كتب السيرة حديثا واحدا-  يمكن أن يتعلق به متعلق في دعابته و مزاحه-  فكيف يظن بعمر أنه نسبه إلى أمر لم ينقله عنه ناقل-  و لا ندد به صديق و عدو-  و إنما أراد سهولة خلقه لا غير-  و ظن أن ذلك مما يفضي به إلى ضعف إن ولي أمر الأمة-  لاعتقاده أن قوام هذا الأمر إنما هو بالوعورة-  بناء على ما قد ألفته نفسه و طبعت عليه سجيته-  و الحال في أيام عثمان-  و أيام ولايته ع الأمر كالحال فيما تقدم-  في أنه لم يظهر منه دعابة-  و لا مزاح يسمى الإنسان لأجله ذا دعابة و لعب-  و من تأمل كتب السير عرف صدق هذا القول-  و عرف أن عمرو بن العاص أخذ كلمة عمر-  إذ لم يقصد بها العيب فجعلها عيبا-  و زاد عليها أنه كثير اللعب-  يعافس النساء و يمارسهن و أنه صاحب هزل- . و لعمر الله لقد كان أبعد الناس من ذلك-  و أي وقت كان يتسع لعلي ع حتى يكون فيه على هذه الصفات-  فإن أزمانه كلها في العبادة و الصلاة-  و الذكر و الفتاوي و العلم-  و اختلاف الناس إليه في الأحكام و تفسير القرآن-  و نهاره كله أو معظمه مشغول بالصوم-  و ليله كله أو معظمه مشغول بالصلاة هذا في أيام سلمه-  فأما أيام حربه فبالسيف الشهير و السنان الطرير-  و ركوب الخيل و قود الجيش و مباشرة الحروب- . و لقد صدق ع في قوله- 

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 6          صفحه‏ى 337     

-  و لكنه خلق على سجية لطيفة و أخلاق سهلة و وجه طلق-  و قول حسن و بشر ظاهر و ذلك من فضائله ع-  و خصائصه التي منحه الله بشرفها و اختصه بمزيتها-  و إنما كانت غلظته و فظاظته فعلا لا قولا-  و ضربا بالسيف لا جبها بالقول-  و طعنا بالسنان لا عضها باللسان كما قال الشاعر- 

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 6          صفحه‏ى 340     

و نحن نذكر بعد كلاما كليا-  في سبب الغلظة و الفظاظة-  و هو الخلق المنافي للخلق الذي كان عليه أمير المؤمنين-  فنقول إنه قد يكون لأمر عائد إلى المزاج الجسماني-  و قد يكون لأمر راجع إلى النفس-  فأما الأول-  فإنما يكون من غلبة الأخلاط السوداوية و ترمدها-  و عدم صفاء الدم و كثرة كدرته و عكره-  فإذا غلظ الدم و ثخن غلظ الروح النفساني و ثخن أيضا-  لأنه متولد من الدم-  فيحدث منه نوع مما يحدث لأصحاب الفطرة-  من الاستيحاش و النبوة عن الناس-  و عدم الاستئناس و البشاشة-  و صار صاحبه ذا جفاء و أخلاق غليظة-  و يشبه أن يكون هذا سببا ماديا-  فإن الذي يقوى في نفسي-  أن النفوس إن صحت و ثبتت مختلفة بالذات- . و أما الراجع إلى النفس-  فأن يجتمع عندها أسقاط و أنصباء من قوى مختلفة مذمومة-  نحو أن تكون القوة الغضبية عندها متوافرة-  و ينضاف إليها تصور الكمال في ذاتها-  و توهم النقصان في غيرها-  فيعتقد أن حركات غيره واقعة على غير الصواب-  و أن الصواب ما توهمه- . و ينضاف إلى ذلك قلة أدب النفس-  و عدم الضبط لها و استحقارها للغير-  و يقل التوقير له و ينضاف إلى ذلك لجاج-  و ضيق في النفس و حدة و استشاطة و قلة صبر عليه-  فيتولد من مجموع هذه الأمور خلق دني-  و هو الغلظة و الفظاظة و الوعورة و البادرة المكروهة-  و عدم حبه الناس و لقاؤهم بالأذى و قلة المراقبة لهم-  و استعمال القهر في جميع الأمور و تناول الأمر من السماء-  و هو قادر على أن يتناوله من الأرض- . و هذا الخلق خارج عن الاعتدال و داخل في حيز الجور-  و لا ينبغي أن يسمى بأسماء المدح-  و أعني بذلك أن قوما يسمون هذا النوع من العنف-  و الخلق الوعر رجولية و شدة و شكيمة-  و يذهبون به مذهب قوة النفس و شجاعتها-  الذي هو بالحقيقة مدح و شتان بين الخلقين-  فإن صاحب هذا الخلق الذي ذممناه-  تصدر عنه أفعال كثيرة يجور فيها على نفسه ثم على إخوانه-  على الأقرب فالأقرب من معامليه-  حتى ينتهي إلى عبيده و حرمه-  فيكون عليهم سوط عذاب لا يقيلهم عثرة-  و لا يرحم لهم عبرة و إن كانوا برآء الذنوب-  غير مجرمين و لا مكتسبي سوء بل يتجرم عليهم-  و يهيج من أدنى سبب يجد به طريقا إليهم- 

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 8          صفحه‏ى 212     

قال و كان قرطاس الرامي لأبي أحمد-  يصيح بأبي العباس في الحرب-  إذا أخذتني فاجعلني كردناجا يهزأ به- . قال فلما ظفر به أدخل في دبره سيخا من حديد-  فأخرجه من فيه و جعله على النار كردناجا- . قال أبو جعفر-  ثم تتابع مجي‏ء الزنج إلى أبي أحمد في الأمان-  فحضر منهم في ثلاثة أيام نحو سبعة آلاف زنجي-  لما عرفوا قتل صاحبهم-  و رأى أبو أحمد بذل الأمان لهم-  كي لا يبقى منهم بقية-  يخاف معرتها في الإسلام و أهله-  و انقطعت منهم قطعة نحو ألف زنجي مالت نحو البر-  فمات أكثرها عطشا-  و ظفر الأعراب بمن سلم منهم-  فاسترقوهم و أقام الموفق بالموفقية-  بعد قتل الناجم مدة-  ليزداد الناس بمقامه أنسا و أمانا-  و يتراجع أهل البلاد إليها-  فقد كان الناجم أجلاهم عنها-  و قدم ابنه أبو العباس إلى بغداد-  و معه رأس الناجم-  فدخلها يوم السبت لاثنتي عشرة ليلة-  بقين من جمادى الأولى من هذه السنة-  و رأس الناجم بين يديه على قناة-  و الناس مجتمعون يشاهدونه- . و قد روى غير أبي جعفر-  و ذكره الآبي في مجموعة المسمى نثر الدرر-  عن العلاء بن صاعد بن مخلد-  قال لما حمل رأس صاحب الزنج-  و دخل به المعتضد إلى بغداد دخل في جيش لم ير مثله-  و اشتق أسواق بغداد و الرأس بين يديه-  فلما صرنا بباب الطاق صاح قوم من درب من تلك الدروب-  رحم الله معاوية و زاد-  حتى علت أصوات العامة بذلك فتغير وجه المعتضد-  و قال أ لا تسمع يا أبا عيسى ما أعجب هذا-  و ما الذي اقتضى ذكر معاوية في هذا الوقت-  و الله لقد بلغ أبي إلى الموت-  و ما أفلت أنا إلا بعد مشارفته و لقينا كل جهد و بلاء-  حتى أنجينا هؤلاء الكلاب من عدوهم-  و حصنا حرمهم و أولادهم-  فتركوا أن يترحموا على العباس-  و عبد الله ابنه و من ولد من الخلفاء-  و تركوا الترحم على علي بن أبي طالب-  و حمزة و جعفر و الحسن و الحسين-  و الله لا برحت أو أؤثر في تأديب هؤلاء أثرا-  لا يعاودون بعد هذا الفعل مثله-  ثم أمر بجمع النفاطين ليحرق الناحية-  فقلت له أيها الأمير أطال الله بقاءك-  إن هذا اليوم من أشرف أيام الإسلام-  فلا تفسده بجهل عامة لا أخلاق لهم-  و لم أزل أداريه و أرفق به حتى سار- .

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 10         صفحه‏ى 17     

-  و من المحدثين من يرويه حفت فيهما-  و ليس منهم من يرويه حجبت في النار-  و ذلك لأن لفظ الحجاب-  إنما يستعمل فيما يرام دخوله-  و ولوجه لمكان النفع فيه-  و يقال حجب زيد عن مأدبة الأمير-  و لا يقال حجب زيد عن الحبس- . ثم ذكر ع أنه لا طاعة إلا في أمر تكرهه النفس-  و لا معصية إلا بمواقعة أمر تحبه النفس و هذا حق-  لأن الإنسان ما لم يكن متردد الدواعي لا يصح التكليف-  و إنما تتردد الدواعي إذا أمر بما فيه مشقة-  أو نهي عما فيه لذة و منفعة- . فإن قلت أ ليس قد أمر الإنسان بالنكاح و هو لذة-  قلت ما فيه من ضرر الإنفاق-  و معالجة أخلاق النساء يربي على اللذة الحاصلة فيه مرارا- . ثم قال ع رحم الله امرأ نزع عن شهوته أي أقلع- . و قمع هوى نفسه أي قهره- . ثم قال فإن هذه النفس أبعد شي‏ء منزعا أي مذهبا-  قال أبو ذؤيب

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 10         صفحه‏ى 150     

هذه الألفاظ التي أولها قوة في دين-  بعضها يتعلق حرف الجر فيه بالظاهر-  فيكون موضعه نصبا بالمفعولية و بعضها يتعلق بمحذوف-  فيكون موضعه نصبا أيضا على الصفة و نحن نفصلها- . فقوله قوة في دين حرف الجر هاهنا متعلق بالظاهر-  و هو قوة تقول فلان قوي في كذا و على كذا-  كما تقول مررت بكذا و بلغت إلى كذا- . و و حزما في لين هاهنا لا يتعلق حرف الجر بالظاهر-  لأنه لا معنى له-  أ لا ترى أنك لا تقول فلان حازم في اللين-  لأن اللين ليس أمرا يحزم الإنسان فيه-  و ليس كما تقول فلان حازم في رأيه أو في تدبيره-  فوجب أن يكون حرف الجر متعلقا بمحذوف-  تقديره و حزما كائنا في لين- . و كذلك قوله و إيمانا في يقين-  حرف الجر متعلق بمحذوف أي كائنا في يقين أي مع يقين- . فإن قلت الإيمان هو اليقين فكيف قال و إيمانا في يقين-  قلت الإيمان هو الاعتقاد مضافا إلى العمل-  و اليقين هو سكون القلب فقط فأحدهما غير الآخر- . قوله و حرصا في علم حرف الجر هاهنا يتعلق بالظاهر-  و في بمعنى على-  كقوله تعالى لَأُصَلِّبَنَّكُمْ فِي جُذُوعِ النَّخْلِ- . قوله و قصدا في غنى حرف الجر متعلق بمحذوف-  أي هو مقتصد مع كونه غنيا-  و ليس يجوز أن يكون متعلقا بالظاهر-  لأنه لا معنى لقولك اقتصد في الغنى-  إنما يقال اقتصد في النفقة-  و ذلك الاقتصاد موصوف بأنه مقارن للغنى و مجامع له- . قوله و خشوعا في عبادة-  حرف الجر هاهنا يحتمل الأمرين معا- . قوله و تجملا في فاقة-  حرف الجر هاهنا متعلق بمحذوف-  و لا يصح تعلقه بالظاهر-  لأنه إنما يقال فلان يتجمل في لباسه و مروءته-  مع كونه ذا فاقة-  و لا يقال يتجمل في الفاقة-  على أن يكون التجمل متعديا إلى الفاقة- . قوله و صبرا في شدة حرف الجر هاهنا يحتمل الأمرين- . قوله و طلبا في حلال حرف الجر هاهنا يتعلق بالظاهر-  و في بمعنى اللام- . قوله و نشاطا في هدى حرف الجر هاهنا يحتمل الأمرين- . قوله و تحرجا عن طمع-  حرف الجر هاهنا يتعلق بالظاهر لا غير- . قوله يعمل الأعمال الصالحة و هو على وجل-  قد تقدم مثله- . قوله يمسي و همه الشكر-  هذه درجة عظيمة من درجات العارفين-  و قد أثنى الله تعالى على الشكر و الشاكرين-  في كتابه في مواضع كثيرة-  نحو قوله فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لِي وَ لا تَكْفُرُونِ-  فقرن الشكر بالذكر- . و قال تعالى-  ما يَفْعَلُ اللَّهُ بِعَذابِكُمْ إِنْ شَكَرْتُمْ وَ آمَنْتُمْ- . و قال تعالى وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ- . و لعلو مرتبة الشكر طعن إبليس في بني آدم-  فقال وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرِينَ-  و قد صدقه الله تعالى في هذا القول فقال-  وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ- . و قال بعض أصحاب المعاني-  قد قطع الله تعالى بالمزيد مع الشكر و لم يستثن-  فقال لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ- . و استثنى في خمسة أمور-  و هي الإغناء و الإجابة و الرزق و المغفرة و التوبة- . فقال فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شاءَ- . و قال بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ فَيَكْشِفُ ما تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شاءَ- . و قال يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ- . و قال وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ- . و قال وَ يَتُوبُ اللَّهُ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ- . و قال بعضهم كيف لا يكون الشكر مقاما جليلا-  و هو خلق من أخلاق الربوبية-  قال تعالى في صفة نفسه وَ اللَّهُ شَكُورٌ حَلِيمٌ- . و قد جعل الله تعالى مفتاح كلام أهل الجنة-  فقال وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي صَدَقَنا وَعْدَهُ-  و جعله خاتمة كلامهم أيضا فقال-  وَ آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ- .

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 10         صفحه‏ى 220     

و كان يقول من تأمل حال الرجلين-  وجدهما متشابهتين في جميع أمورهما أو في أكثرها-  و ذلك لأن حرب رسول الله ص مع المشركين كانت سجالا-  انتصر يوم بدر و انتصر المشركون عليه يوم أحد-  و كان يوم الخندق كفافا خرج هو و هم سواء لا عليه و لا له-  لأنهم قتلوا رئيس الأوس و هو سعد بن معاذ-  و قتل منهم فارس قريش و هو عمرو بن عبد ود-  و انصرفوا عنه بغير حرب بعد تلك الساعة التي كانت-  ثم حارب بعدها قريشا يوم الفتح فكان الظفر له- . و هكذا كانت حروب علي ع انتصر يوم الجمل-  و خرج الأمر بينه و بين معاوية على سواء-  قتل من أصحابه رؤساء و من أصحاب معاوية رؤساء-  و انصرف كل واحد من الفريقين عن صاحبه بعد الحرب على مكانه-  ثم حارب بعد صفين أهل النهروان فكان الظفر له- . قال و من العجب أن أول حروب رسول الله ص كانت بدرا-  و كان هو المنصور فيها-  و أول حروب علي ع الجمل-  و كان هو المنصور فيها-  ثم كان من صحيفة الصلح و الحكومة يوم صفين-  نظير ما كان من صحيفة الصلح و الهدنة يوم الحديبية-  ثم دعا معاوية في آخر أيام علي ع إلى نفسه و تسمى بالخلافة-  كما أن مسيلمة و الأسود العنسي دعوا إلى أنفسهما-  في آخر أيام رسول الله ص و تسميا بالنبوة-  و اشتد على علي ع ذلك-  كما اشتد على رسول الله ص أمر الأسود و مسيلمة-  و أبطل الله أمرهما بعد وفاة النبي ص-  و كذلك أبطل أمر معاوية و بني أمية بعد وفاة علي ع-  و لم يحارب رسول الله ص أحد من العرب إلا قريش-  ما عدا يوم حنين-  و لم يحارب عليا ع من العرب أحد-  إلا قريش ما عدا يوم النهروان-  و مات علي ع شهيدا بالسيف-  و مات رسول الله ص شهيدا بالسم-  و هذا لم يتزوج على خديجة أم أولاده حتى ماتت-  و هذا لم يتزوج على فاطمة أم أشرف أولاده حتى ماتت-  و مات رسول الله ص عن ثلاث و ستين سنة-  و مات علي ع عن مثلها- . و كان يقول انظروا إلى أخلاقهما و خصائصهما-  هذا شجاع و هذا شجاع و هذا فصيح و هذا فصيح-  و هذا سخي جواد و هذا سخي جواد-  و هذا عالم بالشرائع و الأمور الإلهية-  و هذا عالم بالفقه و الشريعة-  و الأمور الإلهية الدقيقة الغامضة-  و هذا زاهد في الدنيا غير نهم و لا مستكثر منها-  و هذا زاهد في الدنيا تارك لها غير متمتع بلذاتها-  و هذا مذيب نفسه في الصلاة و العبادة و هذا مثله-  و هذا غير محبب إليه شي‏ء من الأمور العاجلة إلا النساء-  و هذا مثله-  و هذا ابن عبد المطلب بن هاشم و هذا في قعدده-  و أبواهما أخوان لأب و أم دون غيرهما من بني عبد المطلب-  و ربي محمد ص في حجر والد هذا و هذا أبو طالب-  فكان جاريا عنده مجرى أحد أولاده-  ثم لما شب ص و كبر استخلصه من بني أبي طالب و هو غلام-  فرباه في حجره مكافأة لصنيع أبي طالب به-  فامتزج الخلقان و تماثلت السجيتان-  و إذا كان القرين مقتديا بالقرين-  فما ظنك بالتربية و التثقيف الدهر الطويل-  فواجب أن تكون أخلاق محمد ص كأخلاق أبي طالب-  و تكون أخلاق علي ع كأخلاق أبي طالب أبيه-  و محمد ع مربيه-  و أن يكون الكل شيمة واحدة و سوسا واحدا-  و طينة مشتركة و نفسا غير منقسمة و لا متجزئة-  و ألا يكون بين بعض هؤلاء و بعض فرق و لا فضل-  لو لا أن الله تعالى اختص محمدا ص برسالته و اصطفاه لوحيه-  لما يعلمه من مصالح البرية في ذلك-  و من أن اللطف به أكمل و النفع بمكانه أتم و أعم-  فامتاز رسول الله ص بذلك عمن سواه-  و بقي ما عدا الرسالة على أمر الاتحاد-  و إلى هذا المعنى

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 10         صفحه‏ى 274     

و لا بد من قول ينفع-  إذ قد أضر السكوت و خيف غبه-  و لقد أرشدك من أفاء ضالتك-  و صافاك من أحيا مودته لك بعتابك-  و أراد الخير بك من آثر البقيا معك- . ما هذا الذي تسول لك نفسك و يدوى به قلبك-  و يلتوي عليه رأيك و يتخاوص دونه طرفك-  و يستشري به ضغنك و يتراد معه نفسك-  و تكثر لأجله صعداؤك-  و لا يفيض به لسانك أ عجمة بعد إفصاح-  أ لبسا بعد إيضاح أ دينا غير دين الله-  أ خلقا غير خلق القرآن أ هديا غير هدي محمد-  أ مثلي يمشى له الضراء و يدب له الخمر-  أم مثلك يغص عليه الفضاء و يكسف في عينه القمر-  ما هذه القعقعة بالشنان و الوعوعة باللسان-  إنك لجد عارف باستجابتنا لله و لرسوله-  و خروجنا من أوطاننا و أولادنا و أحبتنا-  هجرة إلى الله و نصرة لدينه-  في زمان أنت منه في كن الصبا و خدر الغرارة غافل-  تشبب و تربب لا تعي ما يشاد و يراد-  و لا تحصل ما يساق و يقاد-  سوى ما أنت جار عليه من أخلاق الصبيان أمثالك-  و سجايا الفتيان أشكالك-  حتى بلغت إلى غايتك هذه التي إليها أجريت-  و عندها حط رحلك غير مجهول القدر و لا مجحود الفضل-  و نحن في أثناء ذلك نعاني أحوالا تزيل الرواسي-  و نقاسي أهوالا تشيب النواصي خائضين غمارها-  راكبين تيارها نتجرع صلبها-  و نشرج عيابها و نحكم آساسها و نبرم أمراسها-  و العيون تحدج بالحسد و الأنوف تعطس بالكبر-  و الصدور تستعر بالغيظ-  و الأعناق تتطاول بالفخر و الأسنة تشحذ بالمكر-  و الأرض تميد بالخوف-  لا ننتظر عند المساء صباحا و لا عند الصباح مساء-  و لا ندفع في نحر أمر إلا بعد أن نحسو الموت دونه-  و لا نبلغ إلى شي‏ء إلا بعد تجرع العذاب قبله-  و لا نقوم منآدا إلا بعد اليأس من الحياة عنده-  فأدين في كل ذلك رسول الله ص بالأب و الأم-  و الخال و العم و المال و النشب و السبد و اللبد-  و الهلة و البلة بطيب أنفس و قرة أعين-  و رحب أعطان و ثبات عزائم و صحة عقول-  و طلاقة أوجه و ذلاقة ألسن-  هذا إلى خبيئات أسرار و مكنونات أخبار-  كنت عنها غافلا-  و لو لا سنك لم تك عن شي‏ء منها ناكلا-  كيف و فؤادك مشهوم-  و عودك معجوم و غيبك مخبور-  و الخير منك كثير فالآن قد بلغ الله بك-  و أرهص الخير لك و جعل مرادك بين يديك-  فاسمع ما أقول لك و اقبل ما يعود قبوله عليك-  و دع التحبس و التعبس

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 12         صفحه‏ى 50     

و روى الزبير في الموفقيات عن عبد الله بن عباس-  قال خرجت أريد عمر بن الخطاب فلقيته راكبا حمارا-  و قد ارتسنه بحبل أسود في رجليه نعلان مخصوفتان-  و عليه إزار و قميص صغير-  و قد انكشفت منه رجلاه إلى ركبتيه-  فمشيت إلى جانبه و جعلت أجذب الإزار و أسويه عليه-  كلما سترت جانبا انكشف جانب-  فيضحك و يقول إنه لا يطيعك-  حتى جئنا العالية فصلينا-  ثم قدم بعض القوم إلينا طعاما من خبز و لحم-  و إذا عمر صائم فجعل ينبذ إلي طيب اللحم-  و يقول كل لي و لك-  ثم دخلنا حائطا فألقى إلي رداءه و قال اكفنيه-  و ألقى قميصه بين يديه و جلس يغسله و أنا أغسل رداءه-  ثم جففناهما و صلينا العصر-  فركب و مشيت إلى جانبه و لا ثالث لنا- . فقلت يا أمير المؤمنين إني في خطبة فأشر علي-  قال و من خطبت قلت فلانة ابنة فلان-  قال النسب كما تحب و كما قد علمت-  و لكن في أخلاق أهلها دقة-  لا تعدمك أن تجدها في ولدك-  قلت فلا حاجة لي إذا فيها-  قال فلم لا تخطب إلى ابن عمك يعني عليا-  قلت أ لم تسبقني إليه-  قال فالأخرى قلت هي لابن أخيه-  قال يا ابن عباس إن صاحبكم إن ولي هذا الأمر-  أخشى عجبه بنفسه أن يذهب به-  فليتني أراكم بعدي قلت يا أمير المؤمنين إن صاحبنا ما قد علمت-  أنه ما غير و لا بدل و لا أسخط رسول الله ص أيام صحبته له- . قال فقطع علي الكلام-  فقال و لا في ابنة أبي جهل-  لما أراد أن يخطبها على فاطمة- . قلت قال الله تعالى وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً-  و صاحبنا لم يعزم على سخط رسول الله ص-  و لكن الخواطر التي لا يقدر أحد على دفعها عن نفسه-  و ربما كان من الفقيه في دين الله-  العالم العامل بأمر الله- . فقال يا ابن عباس من ظن أنه يرد بحوركم-  فيغوص فيها معكم حتى يبلغ قعرها-  فقد ظن عجزا-  أستغفر الله لي و لك خذ في غيرها- . ثم أنشأ يسألني عن شي‏ء من أمور الفتيا و أجيبه-  فيقول أصبت أصاب الله بك-  أنت و الله أحق أن تتبع- . أشرف عبد الملك على أصحابه و هم يتذاكرون سيرة عمر-  فغاظه ذلك و قال إيها عن ذكر سيرة عمر-  فإنها مزراة على الولاة مفسدة للرعية- . قال ابن عباس كنت عند عمر-  فتنفس نفسا ظننت أن أضلاعه قد انفرجت-  فقلت ما أخرج هذا النفس منك يا أمير المؤمنين-  إلا هم شديد-  قال إي و الله يا ابن عباس-  إني فكرت فلم أدر فيمن أجعل هذا الأمر بعدي-  ثم قال لعلك ترى صاحبك لها أهلا-  قلت و ما يمنعه من ذلك-  مع جهاده و سابقته و قرابته و علمه-  قال صدقت و لكنه امرؤ فيه دعابة-  قلت فأين أنت عن طلحة قال ذو البأو-  و بإصبعه المقطوعة قلت فعبد الرحمن-  قال رجل ضعيف-  لو صار الأمر إليه لوضع خاتمه في يد امرأته-  قلت فالزبير قال شكس لقس-  يلاطم في النقيع في صاع من بر-  قلت فسعد بن أبي وقاص-  قال صاحب سلاح و مقنب-  قلت فعثمان قال أوه ثلاثا-  و الله لئن وليها ليحملن بني أبي معيط على رقاب الناس-  ثم لتنهض العرب إليه- . ثم قال يا ابن عباس-  إنه لا يصلح لهذا الأمر إلا خصيف العقدة-  قليل الغرة لا تأخذه في الله لومة لائم-  ثم يكون شديدا من غير عنف-  لينا من غير ضعف سخيا من غير سرف-  ممسكا من غير وكف-  قال ابن عباس و كانت و الله هي صفات عمر- . قال ثم أقبل علي بعد أن سكت هنيهة-  و قال أجرؤهم و الله إن وليها أن يحملهم على كتاب ربهم-  و سنة نبيهم لصاحبك-  أما إن ولى أمرهم-  حملهم على المحجة البيضاء و الصراط المستقيم- . و روى عبد الله بن عمر قال كنت عند أبي يوما-  و عنده نفر من الناس-  فجرى ذكر الشعر فقال من أشعر العرب-  فقالوا فلان و فلان-  فطلع عبد الله بن عباس فسلم و جلس-  فقال عمر قد جاءكم الخبير-  من أشعر الناس يا عبد الله-  قال زهير بن أبي سلمى-  قال فأنشدني مما تستجيده له-  فقال يا أمير المؤمنين إنه مدح قوما من غطفان-  يقال لهم بنو سنان فقال- 

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 12         صفحه‏ى 69     

-  فلما كان على عهد عمر طلق نساءه الأربع-  و قسم ماله بين بنيه-  فبلغ ذلك عمر فأحضره-  فقال له إني لأظن الشيطان فيما يسترق من السمع-  سمع بموتك فقذفه في نفسك-  و لعلك لا تمكث إلا قليلا-  و ايم الله لتراجعن نساءك-  و لترجعن في مالك-  أو لأورثنهن منك-  و لآمرن بقبرك فيرجم-  كما رجم قبر أبي رغال و قال عمر-  إن الجزف في المعيشة أخوف عندي عليكم من العيال-  أنه لا يبقى مع الفساد شي‏ء-  و لا يقل مع الإصلاح شي‏ء- . و كان عمر يقول أدبوا الخيل-  و انتضلوا و اقعدوا في الشمس-  و لا يجاورنكم الخنازير-  و لا تقعدوا على مائدة يشرب عليها الخمر-  أو يرفع عليها الصليب-  و إياكم و أخلاق العجم-  و لا يحل لمؤمن أن يدخل الحمام إلا مؤتزرا-  و لا لامرأة أن تدخل الحمام إلا من سقم-  فإذا وضعت المرأة خمارها في غير بيت زوجها-  فقد هتكت الستر بينها و بين الله تعالى- . و كان يكره أن يتزيا الرجال بزي النساء-  و ألا يزال الرجل يرى مكتحلا مدهنا-  و أن يحف لحيته و شاربه كما تحف المرأة- . سمع عمر سائلا يقول من يعشي السائل-  فقال عشوا سائلكم-  ثم جاء إلى دار إبل الصدقة يعشيها-  فسمع صوته مرة أخرى-  من يعشي السائل-  فقال أ لم آمركم أن تعشوه فقالوا قد عشيناه-  فأرسل إليه عمر و إذا معه جراب مملوء خبزا-  فقال إنك لست سائلا إنما أنت تاجر تجمع لأهلك-  فأخذ بطرف الجراب فنبذه بين يدي الإبل- . و قال عمر من مزح استخف به-  و قال أ تدرون لم سمي المزاح مزاحا-  لأنه أزاح الناس عن الحق- .

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 12         صفحه‏ى 71     

و قال في النساء استعينوا عليهن بالعري-  فإن إحداهن إذا كثرت ثيابها-  و حسنت زينتها أعجبها الخروج- . و من كلامه إن الجبت السحر و إن الطاغوت الشيطان-  و إن الجبن و الشجاعة غرائز تكون في الرجال-  يقاتل الشجاع عمن لا يعرف-  و يفر الجبان عن أمه-  و إن كرم الرجل دينه-  و حسب الرجل خلقه-  و إن كان فارسيا أو نبطيا- . و قال تفهموا العربية-  فإنها تشحذ العقل و تزيد في المروءة- . و قال النساء ثلاث-  امرأة هينة لينة عفيفة ودود ولود-  تعين بعلها على الدهر-  و لا تعين الدهر على بعلها و قلما تجدها-  و أخرى وعاء للولد لا تزيد على ذلك شيئا-  و الثالثة غل قمل-  يجعله الله في عنق من يشاء-  و ينزعه إذا شاء- . و الرجال ثلاثة-  رجل عاقل يورد الأمور و يصدرها-  فيحسن إيرادا و إصدارا-  و آخر يشاور الرجال و يقف عند آرائهم-  و الثالث حائر بائر لا يأتمر رشدا-  و لا يطيع مرشدا- . و قال ما يمنعكم إذا رأيتم السفيه-  يخرق أعراض النساء أن تعربوا عليه-  قالوا نخاف لسانه قال ذاك أدنى ألا تكونوا شهداء- . و رأى رجلا عظيم البطن-  فقال ما هذا قال بركة من الله- . و قال إذا رزقت مودة من أخيك-  فتشبث بها ما استطعت- . و قال لقوم يحصدون الزرع-  إن الله جعل ما أخطأت أيديكم رحمة لفقرائكم-  فلا تعودوا فيه- . و قال ما ظهرت قط نعمه على أحد إلا وجدت له حاسدا-  و لو أن أمرا كان أقوم من قدح لوجدت له غامزا- . و قال إياكم و المدح فإنه الذبح- . و قال لقبيصه بن ذؤيب-  أنت رجل حديث السن فصيح اللسان-  و إنه يكون في الرجل تسعة أخلاق حسنة-  و خلق واحد سيئ-  فيغلب الواحد التسعة فتوق عثرات السيئات- .

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 12         صفحه‏ى 203     

فأما إقراره بالهلاك لو لا تنبيه معاذ-  فإنه يقتضي التعظيم و التفخيم لشأن الفعل-  و لا يليق ذلك إلا بالتقصير الواقع-  إما في الأمر برجمها مع العلم بأنها حامل-  أو ترك البحث عن ذلك و المسألة عنه-  و أي لوم عليه في أن يجري بقوله قتل من لا يستحق القتل-  إذا لم يكن ذلك عن تفريط منه و لا تقصير- . قلت أما ظاهر لفظ معاذ فيشعر بما قاله المرتضى-  و لم يمتنع أن يكون عمر لم يعلم أنها حامل-  و أن معاذا قد كان من الأدب أن يقول له-  حامل يا أمير المؤمنين-  فعدل عن هذا اللفظ بمقتضى أخلاق العرب و خشونتهم-  فقال له إن كان لك عليها سبيل فلا سبيل لك على ما في بطنها-  فنبهه على العلة و الحكم معا-  و كان الأدب أن ينبهه على العلة فقط- . و أما عدول عمر عن أن يقول-  أنا أعلم أن الحامل لا ترجم-  و إنما أمرت برجمها-  لأني لم أعلم أنها حامل-  فلأنه إنما يجب أن يقول مثل هذا-  من يخاف من اضطراب حاله-  أو نقصان ناموسه و قاعدته أن لم يقله-  و عمر كان أثبت قدما في ولايته-  و أشد تمكنا من أن يحتاج إلى الاعتذار بمثل هذا- . و أما قول المرتضى-  كان يجب أن يسأل عن الحمل-  لأنه أحد الموانع من الرجم فكلام صحيح لازم-  و لا ريب إن ترك السؤال عن ذلك نوع من الخطإ-  و لكن المرتضى قد ظلم قاضي القضاة-  لأنه زعم أنه ادعى أن ذلك صغيرة-  ثم أنكر عليه ذلك و من أين له ذلك-  و أي دليل دل على أن هذه المعصية صغيرة-  و قاضي القضاة ما ادعى أن ذلك صغيرة-  بل قال لا يمتنع أن يكون ذلك خطيئة و إن صغرت-  و العجب أنه حكى لفظ قاضي القضاة بهذه الصورة-  ثم قال إنه ادعى أنها صغيرة-  و بين قول القائل لا يمتنع أن يكون صغيرة-  و قوله هي صغيرة لا محالة فرق عظيم- .

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 13         صفحه‏ى 18     

رَوَى ذِعْلَبٌ الْيَمَامِيُّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ قُتَيْبَةَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ يَزِيدَ عَنْ مَالِكِ بْنِ دِحْيَةَ قَالَ: كُنَّا عِنْدَ أَمِيرِ الْمُؤْمنِيِنَ ع-  فَقَالَ وَ قَدْ ذُكِرَ عِنْدَهُ اخْتِلَافُ النَّاسِ-  إِنَّمَا فَرَّقَ بَيْنَهُمْ مَبَادِئُ طِينِهِمْ-  وَ ذَلِكَ أَنَّهُمْ كَانُوا فِلْقَةً مِنْ سَبَخِ أَرْضٍ وَ عَذْبِهَا-  وَ حَزْنِ تُرْبَةٍ وَ سَهْلِهَا-  فَهُمْ عَلَى حَسَبِ قُرْبِ أَرْضِهِمْ يَتَقَارَبُونَ-  وَ عَلَى قَدْرِ اخْتِلَافِهَا يَتَفَاوَتُونَ-  فَتَامُّ الرُّوَاءِ نَاقِصُ الْعَقْلِ-  وَ مَادُّ الْقَامَةِ قَصِيرُ الْهِمَّةِ-  وَ زَاكِي الْعَمَلِ قَبِيحُ الْمَنْظَرِ-  وَ قَرِيبُ الْقَعْرِ بَعِيدُ السَّبْرِ-  وَ مَعْرُوفُ الضَّرِيبَةِ مُنْكَرُ الْجَلِيبَةِ-  وَ تَائِهُ الْقَلْبِ مُتَفَرِّقُ اللُّبِّ-  وَ طَلِيقُ اللِّسَانِ حَدِيدُ الْجَنَانِ ذعلب و أحمد و عبد الله و مالك-  رجال من رجال الشيعة و محدثيهم-  و هذا الفصل عندي لا يجوز أن يحمل على ظاهره-  و ما يتسارع إلى أفهام العامة منه-  و ذلك لأن قوله-  إنهم كانوا فلقة من سبخ أرض و عذبها-  إما أن يريد به أن كل واحد من الناس ركب من طين-  و جعل صورة بشرية طينية-  برأس و بطن و يدين و رجلين-  ثم نفخت فيه الروح كما فعل بآدم-  أو يريد به أن الطين الذي ركبت منه صورة آدم فقط-  كان مختلطا من سبخ و عذب-  فإن أريد الأول فالواقع خلافه-  لأن البشر الذين نشاهدهم-  و الذين بلغتنا أخبارهم لم يخلقوا من الطين كما خلق آدم-  و إنما خلقوا من نطف آبائهم-  و ليس لقائل أن يقول لعل تلك النطف افترقت-  لأنها تولدت من أغذية-  مختلفة المنبت من العذوبة و الملوحة-  و ذلك لأن النطفة لا تتولد من غذاء بعينه-  بل من مجموع الأغذية-  و تلك الأغذية لا يمكن أن تكون كلها-  من أرض سبخة محضة في السبخية-  لأن هذا من الاتفاقات التي يعلم عدم وقوعها-  كما يعلم أنه لا يجوز أن يتفق-  أن يكون أهل بغداد في وقت بعينه-  على كثرتهم لا يأكلون ذلك اليوم إلا السكباج خاصة-  و أيضا فإن الأرض السبخة-  أو التي الغالب عليها السبخية-  لا تنبت الأقوات أصلا-  و إن أريد الثاني و هو أن يكون طين آدم ع-  مختلطا في جوهره مختلفا في طبائعه-  فلم كان زيد الأحمق يتولد من الجزء السبخي-  و عمرو العاقل يتولد من الجزء العذبي-  و كيف يؤثر اختلاف طين آدم-  من ستة آلاف سنة في أقوام يتوالدون الآن- . و الذي أراه أن لكلامه ع تأويلا باطنا-  و هو أن يريد به اختلاف النفوس المدبرة للأبدان-  و كنى عنها بقوله مبادئ طينهم-  و ذلك أنها لما كانت الماسكة للبدن من الانحلال-  العاصمة له من تفرق العناصر-  صارت كالمبدإ و كالعلة له من حيث إنها-  كانت علة في بقاء امتزاجه-  و اختلاط عناصره بعضها ببعض-  و لذلك إذا فارقت عند الموت افترقت العناصر-  و انحلت الأجزاء فرجع اللطيف منها إلى الهواء-  و الكثيف إلى الأرض- . و قوله كانوا فلقة من سبخ أرض و عذبها-  و حزن تربة و سهلها-  تفسيره أن البارئ جل جلاله لما خلق النفوس-  خلقها مختلفة في ماهيتها-  فمنها الزكية و منها الخبيثة-  و منها العفيفة و منها الفاجرة-  و منها القوية و منها الضعيفة-  و منها الجريئة المقدمة و منها الفشلة الذليلة-  إلى غير ذلك من أخلاق النفوس المختلفة المتضادة- . ثم فسر ع و علل تساوي قوم في الأخلاق-  و تفاوت آخرين فيها فقال-  إن نفس زيد قد تكون مشابهة-  أو قريبة من المشابهة لنفس عمرو-  فإذا هما في الأخلاق متساويتان أو متقاربتان-  و نفس خالد قد تكون مضادة لنفس بكر-  أو قريبة من المضادة-  فإذا هما في الأخلاق متباينتان أو قريبتان من المباينة- . و القول باختلاف النفوس في ماهياتها-  هو مذهب أفلاطون-  و قد اتبعه عليه جماعة من أعيان الحكماء-  و قال به كثير من مثبتي النفوس من متكلمي الإسلام- . و أما أرسطو و أتباعه-  فإنهم لا يذهبون إلى اختلاف النفوس في ماهيتها-  و القول الأول عندي أمثل- . ثم بين ع اختلاف آحاد الناس-  فقال منهم من هو تام الرواء لكنه ناقص العقل-  و الرواء بالهمز و المد المنظر الجميل-  و من أمثال العرب ترى الفتيان كالنخل-  و ما يدريك ما الدخل- . و قال الشاعر

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 13         صفحه‏ى 197     

: أَنَا وَضَعْتُ بِكَلَاكِلِ الْعَرَبِ-  وَ كَسَرْتُ نَوَاجِمَ قُرُونِ رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ-  وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِي مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص-  بِالْقَرَابَةِ الْقَرِيبَةِ وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصِيصَةِ-  وَضَعَنِي فِي حَجْرِهِ وَ أَنَا وَلِيدٌ يَضُمُّنِي إِلَى صَدْرِهِ-  وَ يَكْنُفُنِي فِي فِرَاشِهِ وَ يُمِسُّنِي جَسَدَهُ-  وَ يُشِمُّنِي عَرْفَهُ-  وَ كَانَ يَمْضَغُ الشَّيْ‏ءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ-  وَ مَا وَجَدَ لِي كَذْبَةً فِي قَوْلٍ وَ لَا خَطْلَةً فِي فِعْلٍ-  وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ ص-  مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ-  يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ-  وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ-  وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ أَثَرَ أُمِّهِ-  يَرْفَعُ لِي فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ أَخْلَاقِهِ عَلَماً-  وَ يَأْمُرُنِي بِالِاقْتِدَاءِ بِهِ-  وَ لَقَدْ كَانَ يُجَاوِرُ فِي كُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ-  فَأَرَاهُ وَ لَا يَرَاهُ غَيْرِي-  وَ لَمْ يَجْمَعْ بَيْتٌ وَاحِدٌ يَوْمَئِذٍ فِي الْإِسْلَامِ-  غَيْرَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ خَدِيجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا-  أَرَى نُورَ الْوَحْيِ وَ الرِّسَالَةِ وَ أَشُمُّ رِيحَ النُّبُوَّةِ-  وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّيْطَانِ حِينَ نَزَلَ الْوَحْيُ عَلَيْهِ ص-  فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذِهِ الرَّنَّةُ-  فَقَالَ هَذَا الشَّيْطَانُ قَدْ أَيِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ-  إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى-  إِلَّا أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ وَ لَكِنَّكَ لَوَزِيرٌ-  وَ إِنَّكَ لَعَلَى خَيْرٍ الباء في قوله بكلاكل العرب زائدة-  و الكلاكل الصدور الواحد كلكل-  و المعنى أني أذللتهم و صرعتهم إلى الأرض- . و نواجم قرون ربيعة و مضر-  من نجم منهم و ظهر و علا قدره و طار صيته- . فإن قلت أما قهره لمضر فمعلوم فما حال ربيعة-  و لم نعرف أنه قتل منهم أحدا-  قلت بلى قد قتل بيده و بجيشه-  كثيرا من رؤسائهم في صفين و الجمل-  فقد تقدم ذكر أسمائهم من قبل-  و هذه الخطبة خطب بها بعد انقضاء أمر النهروان- . و العرف بالفتح الريح الطيبة-  و مضغ الشي‏ء يمضغه بفتح الضاد- . و الخطلة في الفعل الخطأ فيه و إيقاعه على غير وجهه- . و حراء اسم جبل بمكة معروف- . و الرنة الصوت

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 15         صفحه‏ى 293     

قالوا لما سمت بنو أمية أبا هاشم مرض-  فخرج من الشام وقيذا يؤم المدينة-  فمر بالحميمة و قد أشفى-  فاستدعى محمد بن علي بن عبد الله بن العباس-  فدفع الوصية إليه-  و عرفه ما يصنع و أخبره بما سيكون من الأمر-  و قال له إني لم أدفعها إليك من تلقاء نفسي-  و لكن أبي أخبرني عن أبيه علي بن أبي طالب ع بذلك-  و أمرني به و أعلمني بلقائي إياك في هذا المكان-  ثم مات فتولى محمد بن علي تجهيزه و دفنه-  و بث الدعاة حينئذ في طلب الأمر-  و هو الذي قال لرجال الدعوة-  و القائمين بأمر الدولة-  حين اختارهم للتوجه و انتخبهم للدعاء-  و حين قال بعضهم ندعو بالكوفة-  و قال بعضهم بالبصرة و قال بعضهم بالجزيرة-  و قال بعضهم بالشام و قال بعضهم بمكة-  و قال بعضهم بالمدينة-  و احتج كل إنسان لرأيه و اعتل لقوله-  فقال محمد أما الكوفة و سوادها فشيعة علي و ولده-  و أما البصرة فعثمانية تدين بالكف-  و قبيل عبد الله المقتول يدينون بجميع الفرق-  و لا يعينون أحدا-  و أما الجزيرة فحرورية مارقة و الخارجية فيهم فاشية-  و أعراب كأعلاج-  و مسلمون في أخلاق النصارى-  و أما الشام فلا يعرفون إلا آل أبي سفيان-  و طاعة بني مروان عداوة راسخة و جهلا متراكما-  و أما مكة و المدينة فقد غلب عليهما أبو بكر و عمر-  و ليس يتحرك معنا في أمرنا هذا منهم أحد-  و لا يقوم بنصرنا إلا شيعتنا أهل البيت-  و لكن عليكم بخراسان-  فإن هناك العدد الكثير و الجلد الظاهر-  و صدورا سليمة و قلوبا مجتمعة-  لم تتقسمها الأهواء و لم تتوزعها النحل-  و لم تشغلها ديانة و لا هدم فيها فساد-  و ليس لهم اليوم همم العرب-  و لا فيهم تجارب كتجارب الأتباع مع السادات-  و لا تحالف كتحالف القبائل-  و لا عصبية كعصبية العشائر-  و ما زالوا ينالون و يمتهون و يظلمون فيكظمون-  و ينتظرون الفرج و يؤملون

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 18         صفحه‏ى 137     

و في عينيك ترجمة أراهاتدل على الضغائن و الحقودو أخلاق عهدت اللين فيهاغدت و كأنها زبر الحديدو قد عاهدتني بخلاف هذاو قال الله أَوْفُوا بِالْعُقُودِ

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 18         صفحه‏ى 205     

-  فاستحسن الناس ما قاله-  و ذلك لأن الشقراني كان صاحب شراب-  قالوا فانظر كيف أحسن السعي في استنجاز طلبته-  و كيف رحب به و أكرمه مع معرفته بحاله-  و كيف وعظه و نهاه عن المنكر على وجه التعريض-  قال الزمخشري و ما هو إلا من أخلاق الأنبياء- . كتب سعيد بن حميد شفاعة لرجل-  كتابي هذا كتاب معتن بمن كتب له-  واثق بمن كتب إليه-  و لن يضيع حامله بين الثقة و العناية إن شاء الله- . أبو الطيب

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 19         صفحه‏ى 38     

213: فِي تَقَلُّبِ الْأَحْوَالِ عِلْمُ جَوَاهِرِ الرِّجَالِ معناه لا تعلم أخلاق الإنسان-  إلا بالتجربة و اختلاف الأحوال عليه-  و قديما قيل-  ترى الفتيان كالنخل و ما يدريك ما الدخل- . و قال الشاعر- 

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 19         صفحه‏ى 78     

- . و لهذا الحكم علة في العلم العقلي-  و ذلك أن النفس عندهم غنية بذاتها مكتفية بنفسها-  غير محتاجة إلى شي‏ء خارج عنها-  و إنما عرضت لها الحاجة و الفقر إلى ما هو خارج عنها-  لمقارنتها الهيولى-  و ذلك أن أمر الهيولى بالضد-  من أمر النفس في الفقر و الحاجة-  و لما كان الإنسان مركبا من النفس و الهيولى-  عرض له الشوق إلى تحصيل العلوم و القنيات-  لانتفاعه بهما و التذاذه بحصولهما-  فأما العلوم فإنه يحصلها في شبيه بالخزانة له-  يرجع إليها متى شاء و يستخرج منها ما أراد-  أعني القوى النفسانية التي هي محل الصور و المعاني-  على ما هو مذكور في موضعه-  و أما القنيات و المحسوسات-  فإنه يروم منها مثل ما يروم من تلك-  و أن يودعها خزانة محسوسة خارجة عن ذاته-  لكنه يغلط في ذلك من حيث يستكثر منها-  إلى أن يتنبه بالحكمة على ما ينبغي أن يقتني منها-  و إنما حرص على ما منع-  لأن الإنسان إنما يطلب ما ليس عنده-  لأن تحصيل الحاصل محال-  و الطلب إنما يتوجه إلى المعدوم لا إلى الموجود-  فإذا حصله سكن و علم أنه قد ادخره-  و متى رجع إليه وحده إن كان مما يبقى بالذات-  خزنه و تشوق إلى شي‏ء آخر منه-  و لا يزال كذلك إلى أن يعلم أن الجزئيات لا نهاية لها-  و ما لا نهاية له فلا مطمع في تحصيله-  و لا فائدة في النزوع إليه-  و لا وجه لطلبه سواء كان معلوما أو محسوسا-  فوجب أن يقصد من المعلومات إلى الأهم-  و من المقتنيات إلى ضرورات البدن و مقيماته-  و يعدل عن الاستكثار منها-  فإن حصولها كلها مع أنها لا نهاية لها غير ممكن-  و كلما فضل عن الحاجة و قدر الكفاية-  فهو مادة الأحزان و الهموم و ضروب المكاره-  و الغلط في هذا الباب كثير-  و سبب ذلك طمع الإنسان في الغنى من معدن الفقر-  لأن الفقر هو الحاجة-  و الغنى هو الاستقلال إلى أن يحتاج إليه-  و لذلك قيل إن الله تعالى غني مطلقا-  لأنه غير محتاج البتة-  فأما من كثرت قنياته فإنه-  يستكثر حاجاته بحسب كثرة قنياته-  و على قدرها رغبه إلى الاستكثار بكثرة وجوه فقره-  و قد بين ذلك في شرائع الأنبياء و أخلاق الحكماء-  فأما الشي‏ء الرخيص الموجود كثيرا فإنما يرغب عنه-  لأنه معلوم أنه إذا التمس وجد-  و الغالي فإنما يقدر عليه في الأحيان-  و يصيبه الواحد بعد الواحد-  و كل إنسان يتمنى أن يكون ذلك الواحد ليصيبه-  و ليحصل له ما لا يحصل لغيره

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 19         صفحه‏ى 283     

371: الْفِكْرُ مِرْآةٌ صَافِيَةٌ وَ الِاعْتِبَارُ مُنْذِرٌ نَاصِحٌ-  وَ كَفَى أَدَباً لِنَفْسِكَ تَجَنُّبُكَ مَا كَرِهْتَهُ لِغَيْرِكَ قد تقدم القول في نحو هذا-  و في المثل كفى بالاعتبار منذرا-  و كفى بالشيب زاجرا و كفى بالموت واعظا-  و قد سبق القول-  في وجوب تجنب الإنسان ما يكرهه من غيره- . و قال بعض الحكماء-  إذا أحببت أخلاق امرئ فكنه-  و إن أبغضتها فلا تكنه-  أخذه شاعرهم فقال- 

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 19         صفحه‏ى 324     

389: احْذَرْ أَنْ يَرَاكَ اللَّهُ عِنْدَ مَعْصِيَتِهِ-  وَ يَفْقِدَكَ عِنْدَ طَاعَتِهِ-  فَتَكُونَ مِنَ الْخَاسِرِينَ-  وَ إِذَا قَوِيتَ فَاقْوَ عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ-  وَ إِذَا ضَعُفْتَ فَاضْعُفْ عَنْ مَعْصِيَةِ اللَّهِ من علم يقينا أن الله تعالى يراه عند معصيته-  كان أجد الناس أن يجتنبها-  كما إذا علمنا يقينا أن الملك يرى الواحد منا-  و هو يراود جاريته عن نفسها-  أو يحادث ولده ليفجر به-  و لكن اليقين في البشر ضعيف جدا-  أو أنهم أحمق الحيوان و أجهله و بحق أقول-  إنهم إن اعتقدوا ذلك اعتقادا لا يخالطه الشك-  ثم واقعوا المعصية-  و عندهم عقيدة أخرى ثابتة-  أن العقاب لاحق بمن عصى-  فإن الإبل و البقر أقرب إلى الرشاد منهم- . و أقول إن الذي جرأ الناس على المعصية-  الطمع في المغفرة و العفو العام-  و قولهم الحلم و الكرم و الصفح-  من أخلاق ذوي النباهة و الفضل من الناس-  فكيف لا يكون من الباري سبحانه عفو عن الذنوب- . و ما أحسن قول شيخنا أبي علي رحمه الله-  لو لا القول بالإرجاء لما عصي الله في الأرض

شرح‏نهج..(ابن‏أبي‏الحديد)      ج 20         صفحه‏ى 88     

449 وَ قَالَ ع: الْوِلَايَاتُ مَضَامِيرُ الرِّجَالِ أي تعرف الرجال بها كما تعرف الخيل بالمضمار-  و هو الموضع أو المدة التي تضمر فيها الخيل-  فمن الولاة من يظهر منه أخلاق حميدة-  و منهم من يظهر منه أخلاق ذميمة-  و قال الشاعر- 

 

اخلاق در نهج البلاغه از کتاب كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون     

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 20     

به خردى ز ديدار مام و پدرچو محروم شد سيّد ناموربه مانند يك هاله بر گرد ماه‏به رخسار آن كودك بى‏پناه‏غبار يتيميش بد جلوه‏گركز آن چهره خوب شد خوبترنبوغ و بزرگى بدان روى ماه‏نمودار بد زان دو چشم سياه‏بدان گونه آن چهره، تابنده بودكه هشدار ايام آينده بودكه اين طفل زيبا بدين رنگ و آب‏به گيتى نمايد يكى انقلاب‏اساس جهان را دگرگون كندپريشانى و شرك بيرون كندبسان يكى گوهرى پر بهاكه پرورده در كان گيتى خدانهال وجودش كه خود ناب بودز تقوا و از علم، سيراب بودنژادش ز پر مايه پيغمبران‏بزرگ و پر آوازه در اين جهان‏1بدامان شايسته نسوان پاك‏نمو كرد آن گوهر تابناك‏عمويش، ابو طالب پر هنربه خدمت ورا بسته بودى كمركه اين پربها گوهر آبدارو را از برادر بدى يادگارهمى اندك اندك چو نيرو گرفت‏به اطراف و اكناف خود خو گرفت‏به گردش جهانى فرومايه ديدز تقوى و اخلاق بى مايه ديدپس آغاز در سير و گردش نمودبه هر گوشه هر چيز كاوش نمودزمانى همانند پيغمبران‏به كار شبانى نمود امتحان‏چهل ساله بود آن مه پر بهاكه پيغمبرش خواند ناگه خداچهل ساله مردى بدنيا غريب‏ز اقوام و افراد بد بى‏نصيب‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 110     

خدا بنده‏اى را بود دوستداركه او مهربانست با خلق و يارپسنديده آن بنده را بى‏گمان‏كه دارد دلى روشن و مهربان‏به نزدش چنين بنده فرزانه است‏كز افراط و تفريط بيگانه است‏به روز رفاه است صاحب خردبه آينده همواره در بنگردذخيره كند خود به دنيا ثواب‏كه گردد به روز جزا كامياب‏بود بنده‏اى ناب و يزدان پرست‏كه گردد به دنيا اگر تنگدست‏بود در حوادث به جان بردبارنلغزد اگر اوفتد در فشارچنين بنده چون هست عبرت نگربود شاد و محكم به روز خطرز سرچشمه زندگانى، زلال‏بنوشد شود در طريق كمال‏نه در بند شهوت بود نى هوس‏چو بر خويش گشته است فريادرس‏نه از آرزوهاى دور و درازبه زانو در افتد بحال نيازچنين بنده در دل ندارد غمى‏بود شاد و خوش بگذراند دمى‏به تهذيب اخلاق و احياى جان‏بود از حيات جهان شادمان‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 123     

چو شد جان ز تن، تن ز جان بى‏قرارشود زندگانى از آن، ناگوارز سنگينى تن شود خسته جان‏ز پرواز جان، جسم گردد توان‏چو اخلاق خوش، زيور جان كنيدز حكمت روان را چراغان كنيدبدين شيوه، جان گر كنى بردباربه نيكى شوى شهره اندر ديارسبكبار آسان به منزل رسدبه ياران از او راحت جان رسدبه كوشش گماريد تن را بكاركه از كار، تن مى‏شود استوارمكن رأى را سست و رو كن بكارسبك سير چون روح، پروانه‏وارمخواه از خداوند در روزگاركز آشوب و غوغا شوى بركنارخدا نيست راضى كه خواهى از اوگريز اندت از نبرد عدوبود بنده خاص پروردگاركه در رزم گيتى بود استوار

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 125     

همه چيز دنيا بود بى‏تميزبجز زندگانى كه باشد عزيزكسل مى‏كند بهترين لقمه‏هاچو هر روز از آن لقمه‏سازى غذاشوى خسته از بهترين جامه‏هابه چشمت شود پرنيان بى بهاو گر تيره بختى بود خسته حال‏به سختى گرفتار رنج و ملال‏محال است كاو سير از جان شودو گر چند از رنج بى‏جان شودچنان زندگانى بود دلنشين‏كه باشد دل و جان به مهرش قرين‏چنان زندگانى بود ارجمندكه با دانش و دين شود دلپسندبود دانشى، خود به حكمت قرين‏به دقت كند زندگى بازبين‏بود زنده آن كس كه دل زنده است‏روانش چو خورشيد تابنده است‏چنان زنده خود كور بينا كندهمى گوش كرگشته را واكندبه دانش كند روح سير از زلال‏هم از بى‏نيازى رسد بر كمال‏كسى كاو شد از زندگانى كسل‏چو عفريت داند فرشته به دل‏بهشتى همان روح رنگينه‏پرچو آلوده گردد به كردار بدز بدبينى و حرص و كين و حسدچو آلوده شد با صفات بشردر اين حال اهريمن بدسگال‏بشر را كشاند به راه زوال‏ز پيروزى خود زند نيشخندبر انسان مأيوس خاطر نژندبگيريد پند از كتاب مجيدبه تهذيب اخلاق كوشش كنيدبه يكتايى حق نمايى يقين‏به تصديق پيغمبران همچنين‏پى حفظ ناموس دين مبين‏مينديش از قله آتشين‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 127     

بود دهر در دلبرى، خوش ادافريبا و پر عشوه و دلربادلى كوه‏آسا و عزمى متين‏تواند گريزد از اين نازنين‏و گر نه بدين جلوه دلربابس آشفته در كويش افتد ز پاتوانگر به نيروى اخلاق و دين‏چو گردد به ايمان و تقوى قرين‏تواند زمام خرد را به چنگ‏بگيرد و گر نه، در افتد به ننگ‏نگردد دل آشفته از مال و جاه‏و گر نه شود مست و افتد به چاه‏بپرهيز چون دست جان آفرين‏فرستاده نعمت بر آن و بر اين‏همان داده‏ها سخت دارد حساب‏بپرسد ز كاهى چه گويى جواب‏به هوش آى چون نعمت اين جهان‏گواراست آن گاه، در كام جان‏كه شيرين كنى كامى از تلخ، نوش‏نه از بينوايان برآرى خروش‏چو باشند خلق خدا گرسنه‏تهيدست و مسكين و پا برهنه‏شود توده بينوا بيقراررود فتنه بر جانب مالداربدان بى‏خبر، چنگ و دندان نشان‏دهد، بينوا تاب گيرد از آن‏كه آشوب و فتنه چو كودك نخست‏ضعيف است و كم كم شود تندرست‏تنومند چون گردد از روزگاركمين‏ها زند از يمين و يساردر افتد در آن ناگهان خيره‏سربدانسان كه نشناسد از پاى، سرپس آن گاه لرزان شود اجتماع‏كند توده خود با قوانين وداع‏چو گهواره آن گاه لرزد زمين‏توانگر در آن فتنه افتد يقين‏ايا آنكه حق برده‏اى از ميان‏ربودى تو اموال بيوه زنان‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 129     

نكوهش اخلاق و خوهاى ناشايسته

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 155     

به قرآن پناه آر و دستور كاربياموز فى الحال از كردگاراطاعت ز قرآن و سنّت نماى‏كه هستند تا حشر مشكل گشاى‏تو در مصر دارى نيازى گران‏چه بسيار بر قاضى كاردان‏ز دانش پژوهان اسلام كيش‏به اخلاق والا بپرهيزيش‏فضيلت مداران پرهيزكارخود از ملّت مصر قاضى گمارترا باز گويم كه قاضى چنين‏سزايست و اين سان همى برگزين‏توانمند در فقه و تقوا شعاربه آيات و احكام، استادكاربپرهيزكارى چنين سر كندكه خاكستر و زر برابر كندنباشد ز اعصاب خود در گله‏بكار قضاوت كند حوصله‏ولى پر ز قوت، بيانى روان‏خردمند و آرام و نيكو زبان‏كه چون طرح دعوى به نزدش برنديكى زان دو، گاهى زبان آورندچو قاضى نداند زبان‏آورى‏به ناچار درماند از داورى‏نبايد كه قاضى به هنگام كارپريشان بود يا فراموش‏كارمبادا كه قاضى بود آزمندسرانگشت، دزدان بدين جا نهندبه يغما و غارت بر آرند دست‏چو قاضى طمعكار گرديد و پست‏چو قاضى هوس بسته بر دل كندهمه حكم يزدان معطل كندبپرهيز از آن ديو شهوت پرست‏كه بر جاى قاضى بگيرد نشست‏يكى ز اهل دعوى چو در داورى‏به حجّت قوى گشت بر ديگرى‏مبادا كه قاضى همى بى‏درنگ‏كند حكم و دستور پايان جنگ‏چه بسيار افتد كه از ابتدارود حسّ و ادراك قاضى خطاكسى كو به يك لحظه از اقتداركند حكم بر خون و مال و تباربدقّت ببيند كه پايان كارچه باشد نگردد همى شرمسارچو بر پا شود جلسه داورى‏كند اهل دعوى جسارتگرى‏چه خوبست قاضى تحمّل كندغضب دور دارد، تأمّل كندبه قاضى بگوئيد از من سخن‏كه تعجيل در حكم دادن مكن‏حقيقت عيان شد به آهستگى‏نه مقرون تعجيل و ناپختگى‏چو صادر شود حكم از محكمه‏عدالت چو كوهيست پر واهمه‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 169     

دگر آنكه برتر بود دانشى‏كه بر توده بخشيده آرامشى‏كه دانش نخوانم من او را چنان‏كه نفعى در او نيست بر مردمان‏من اكنون كه گويم وصيت تراگذشته است عمرى مرا پر بهابه من كرده بيداد جور زمان‏شد از بار پيرى تنم ناتوان‏چنين دوست دارم كه قبل از سفرز اسرار سازم ترا با خبربگويم به گوشت همه گفتنى‏نويسم به نام تو بنوشتنى‏بترسم كه همچون تنم ناتوان‏شود سست انديشه‏ام آن چنان‏پس از شصت و سه سال ديو هوس‏كند پاره بند و ببندد نفس‏تو اكنون جوانى و قلب جوان‏بود كشتزارى ز مردم نهان‏به گاهى كه من كشتكارم بر آن‏به كارم در اين دشت بذرى گران‏كه بارش بود فضل و اخلاق و دين‏چه دلكش شود اين چنين سرزمين‏گياهان هرزه نرويد در آن‏شود سبز و آباد چون بوستان‏هم آگاه سازم ترا ز آنچه هست‏كه بيدار بودن ترا لازمست‏بدان اى پسر آنكه پيشينيان‏ز من بيش بودند اندر جهان‏اگر چند بودند پيرانه سرنبودند عبرت نگر چون پدرچنان غور كردم در آن رفتگان‏تو گويى چو آنان شدم بى‏گمان‏هم اكنون كه سالم بود شصت و اندتو گويى گذشته است چندين و چندتحول بسى ديدم از روزگاركه تاريخ بوده است آموزگاربدين شيوه با چشم عبرت نگراز آن جمله كردم ترا با خبردلت هست مانند آيينه پاك‏پذيرد همه نقش، اين تابناك‏از اين رو ترا درس قرآن و دين‏بگويم ز پيغمبر نازنين‏چو اسلام شد مكتبى بى‏نظيرتو شاگرد اوباش ز آن پند گيردر اين مدرسه از نفوذ بدان‏سلامت بمانى چنان بخردان‏كه چون مى‏روى زين جهان زير خاك‏بمانى چنان گوهرى تابناك‏تعاليم پيغمبر پاك جان‏بود سخت و جويند سخت استخوان‏چنين دوست دارم كه بار گران‏به دوشت نهم اى دلاور جوان‏نخواهم ترا من گذارم رهابه افكار ناسالم و ناروا

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 170     

كه باشند گاهى سيه گه سفيدبه پاى تو بستم حسن جان اميدكه پيروز باشى به انجام كاربماند ز ما نيكويى يادگارمكرر كنم باش پرهيزكارز عفت برون پاى همت مدارز رفتار پاكيزه پيشينيان‏تو در پيروى باش پاكيزه جان‏مبادا غرور جوانى ترااز آن قوم پاكيزه سازد جدابه تقليد آن ناز بينان پيربه راهت چراغ هدايت بگيربه تاريخ آنان به دقّت نگرز پاكيزه افكار شو بهره وراجازت ترا هست در انتقادنظر كرده بر راه آنان به دادبگيرى به جان آنچه شد دلپسندپسندت نبود ار بدان دل مبنددر اين ره بجوى از خدا رهبرى‏كه تأييد سازد به روشن گرى‏برافروختى چون چراغ حيات‏به انديشه آسان كنى معضلات‏نگردى اگر پاكدل اى پسرز دانش نشد روشنت رهگذرتو چون اشتر كور باشى به راه‏كه نشناسد از راه خود پرتگاه‏نباشد چو خود ديده‏اش رهنمون‏شود در بن درّه‏ها سرنگون‏پسر جان چگونه شناسى خداهم اويست روزى ده رهنماهم اويست جانبخش و هم جان ستان‏اميد است از اوى و نوميد از آن‏جهان آفريده است و او را دوام‏نبخشيده از آن نگيرد قوام‏جهان آفريده است و راز جهان‏كمى آشكار است و برخى نهان‏ندانى گر اسرار آن ناگزيربه كار جهاندار خرده مگيرمبادا فراموش دارى به جان‏كه كوچك بود فكرت بندگان‏تو نادان ز مادر بزادى به دهرپس آنگه گرفتى ز دانش تو بهرندانسته‏هايت چو افزون بودنوشته چو ننوشته‏ها چون بودبه جدّ گرامت محمد (ص) نگربدان خود كه چون او نباشد دگرنديدست خود ديده روزگارچنويى نشد در جهان يادگارچو بر اوست اخلاق و دانش تمام‏رسانيد انسان به برتر مقام‏تو بيش از همه بوده‏اى مستحق‏كنى پيروى از چنين مرد حق‏تو اى پور زهرا (ع) ببينى جمال‏ز يزدان به اسماء و چندين مقال‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 171     

چو آثار او در جهان رنگ رنگ‏ببينى به هر جاى سازد درنگ‏مپندار اين كثرت اندر وجودز يزدان كه ايزد همان بد كه بودكه اشباه همرنگ فكر و خيال‏ندارند تأثير در ذو الجلال‏بود مهربان ايزد دادورسرآغاز هستى و آغازگركجا هست آن دل كه بر بيكران‏برد راه و گنجد چنان اندر آن‏كجا هست روحى كه پروازگرشود سوى بى‏سوئيش رهسپرخدا را بدينسان چو بشناختى‏از او بر دگر كس نپرداختى‏كه او بى‏نياز است و دارى نيازبه هر كار بر ايزد چاره‏سازمبادا كه پيچى ز فرمان آن‏كه طاعت بود زيور بندگان‏بدان امر يزدان شود منتهى‏به تهذيب اخلاق و راه بهى‏و گر نهى او هر چه سنگين بودچو ديوار بر راه ننگين بودبيا اى حسن (ع) تا بگويم سخن‏براى تو از اين سراى كهن‏كه دنياست چون كاروانى سراشبى را در آن كاروان كرده جاشبى مرد دنيا در آن كرده سرسحر بار بندد به راه دگرگروهى چو آيند در اين سراببينند خوش منظر و دلگشابگيرند خود دوستانى در آن‏سحر رخت بستن بود بس گران‏ولى آخرت چون كه گردد پديدز زندان ببينند دشت اميدز هجران نگردند آسيمه‏سرگشايند در گلستان بال و پربه هجران ياران شود بردبارچو گيرد در آن جاى نيكو، قرارتو خود بين مشو هيچ گاه اى حسن‏كه خودبين بود جفت رنج و محن‏پسند تو شد هر چه در اين جهان‏همان را تو بپسند بر ديگران‏اگر دوست دارى نبينى ستم‏مخواه از ستم، ديگرى را دژم‏نخواهى چو مظلوم مانى بجانباشد ستم بر دگر كس رواچنان نيكويى كن بجاى كسان‏كه گردى از آن نيكويى شادمان‏اگر زشت باشد به چشم تو خارتو در چشم همسايه مرئى مداربخواه آنچه زيباست بر همگنان‏كه زيبا پسند است بر اين و آن‏سخن تا ندانسته باشى مگوى‏مشو خويشتن خواه و مغرور خوى‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 239     

دگر ره چو دلبسته بر بود شدعلى رغم انديشه نابود شدبه گهواره در ابتدا آرميددگر ره اجل سوى خويشش كشيددر آن روز چون از لحد سر كشدندارد اجازت كه دم بر كشدبرآرد سر از خاك، خاطر پريش‏ندارد همى اختيارى ز خويش‏چنين است آن كس كه بر بال وهم‏همى بود مغرور ادراك و فهم‏اگر فرصتى داده شد بر بشراز آن داده شد تا گريزد ز شرّندادند تا او شود خيره‏سرز حق دور گردد گرايد به شرندادند كو پنجه مستمندبپيچد به درمانده آرد گزندندادند تا خويشتن را زيادببيند برد قوم و خويشان زيادچنين مهلت او راست تا خويشتن‏كند زنده با دانش و علم و فن‏به اخلاق جان را دهد پرورش‏نباشد همى فكر نان و خورش‏عطا كرده مهلت خدا بر شماكه جان را ببخشيد نور و صفاچه شيرين بود، وه چنين گفته‏ام‏كه درهاى معنى بسى سفته‏ام‏كجا هست صاحبدلى هوشمندبگيرد از اين گفته اندرز و پندبنوشد از اين گفت‏هايم زلال‏بجويد ره روشنى از ضلال‏به دنبال او هر طرف تاختم‏ولى حيف اين گونه كم يافتم‏به پرهيزكارى چنان سر كنيدكه خود با حقيقت برابر كنيدبدان سان كه گويى همه ديده‏هابه هر جا بود دوخته بر شماو يا خود نيوشنده‏اى تيزهوش‏گشود است خود بر شما چشم و گوش‏چنين آرزو بسته‏ام بر شماكه پرهيز داريد خود از خطاز كردار ناخوش پشيمان شويدبه شايستگى اهل ايمان شويداطاعت نمائيد از صالحان‏كه پاكيزه داريد خود جسم و جان‏چنين آرزو بسته‏ام بر شماكه هرگز نباشيد واپس گرابدين سان چو پروا كنيد از گناه‏بيفتيد زين پند در شاهراه‏به سوداى دنيا ز راه هوس‏مده سود عقبى ز كف، يك نفس‏كه آينده در ابر ظلمت دراست‏كجا جاى آسايش خاطر است‏ببينيد اين آفرينش ز كيست‏همى خلقت آدمى بهر چيست‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 251     

بدان هديه كز عاشق پاكبازبود، دست يابيد گردنفرازبه توبه گراييد خود از صفابه كانون عصمت گذاريد پاكه در پيچ و تابست سيل زمان‏چو باز ايستد سيل خود ناگهان‏دگر توبه از كس پذيرفته نيست‏بدين درد گر عذر ناگفته نيست‏گذار است بر آرزو روزگاربجنبيد از جا به هنگام كاربدين جهد كم و اين بزرگ آرزونترسى كه ناكام مانى از اوهمان به كه از آرزو كاسته‏به كوشش شوى نيك آراسته‏كسى را كه مقصود بد در بغل‏چه باكيست او را دگر از اجل‏چو حسرت ندارد به دل زين جهان‏ز ديده كجا اشك سازد روان‏بدان مرد آزاده گويم درودكه با بيم و اميد در كار بودنه از پيشتازى شود كند و سست‏چو در كار و كوشش بماند درست‏در آن دم كه دل هست انديشناك‏به تصميم او را رها كن ز باك‏به اميد بر بند يك سر ميان‏مينديش از رنج كارگران‏ز رخساره چون دور شد رنگ بيم‏نشينيد بر جاى خود مستقيم‏چو خواهم دل گرم و اميدواربود بيشتر از دل سوگواربهشتى كه نبود بجز كوى يارپسندد همى سينه بى‏قراربهشتى كه از سبزه دارد صفانباشد بجز وصل يزدان مانبيند چنين وصل آن ديدگان‏كه بر هم نهد پلك كوته زمان‏نگردد بدين وصل خود رهنمون‏هر آن دل كه خسبد به غرقاب خون‏نديديم از عاشق زار خواب‏كه دلداده باشد به صد التهاب‏بدان سان كه از بيم دوزخ، نزارگروهى نخوابيده شبهاى تارالا اى به يزدان پرستندگان‏حقيقت دهد سود و باطل، زيان‏چراغى نباشد اگر رهنماشود كاروان در بيابان رهاز اخلاق ، مشعل بر افراشتم‏ز يارى به راه شما داشتم‏به دنبال من راه را با شتاب‏به پايان رسانيد دل كامياب‏در اين ره بود بيم كز خود پرست‏چنين كاروان افتد اندر شكست‏چو ترسم كه اندر شما حبّ ذات‏در اين ره شود موجب مشكلات‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 284     

بخوابست بهتر ز شب زنده‏داركه تيره درون باشد و دل فكار16-  به گفتار بنگر نه گويندگان‏چو با عقل جفت است بپذير آن‏رها كرده گفتار را ابلهان‏بپرداختندى به گويندگان‏17-  بريده ز دنيا به جايى رسيدكه در سايه لطف حق آرميددگر نيز داود با نغمه‏هاكه بنواخت خوش آن بهشتى نواچنين لحظه گردد ز بستر جداگشايد بدين آسمان ديده رابگويد ز جان با خدا رازهانه محروم گردد ز لطف خدامبادا ز فرمانروايان ثنابگويد شود با شهان آشناز مردم چو افراد كوته نظرربايد به تأئيد شه، سيم و زربه مشتى زر و سيم، آن ناتوان‏شود مست و بازيچه اين و آن‏1-  نكو بنگريد آنچه از آسمان‏به فرمان رسيده است بر بندگان‏بدان سان كه قرآن بود رهنماببنديد بر كار آن را شمادر اخلاق و آداب شد رهنماتجاوز ز دستور نبود روامگرديد هرگز به گرد فضول‏نبايد ز دستوركردن عدول‏2-  بود واى بر آنكه آيين و دين‏فدا كرده در راه دنيا يقين‏كه دنيا و دين رفت از دست آن‏زيانكار باشد به هر دو جهان‏3-  چه بسيار ديديم داننده مردفدا خود ز نادانى خويش كردندانستنى‏هاى او بى‏گمان‏رها از خطر كرد مغرور جان‏4-  بود دين اسلام، دينى جوان‏پى افكنده گرديده است آن چنان‏كه با سير تاريخ شد سازگاربود معتدل روشن و آشكارز افراط باشد همى بر كنارنه تفريط در آن بود آشكارچو آن بر تعادل بود استواراز او نيست افراط و تفريط كار5-  جوانمرد و داناست مرد خداوظيفه كند با درستى ادانه خاضع بر هيچكس مى‏شودنه مشتاق راه هوس مى‏شود6-  چو شد از جهان «سهل» پور حنيف‏كه يار على بود و مردى شريف‏

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 37     

56-  همنشين خوب نعمتى است، (زيرا كه آدمى از اخلاق او استفاده مى‏برد، چنانكه گفته شده:

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 53     

163-  هر كه براى او برادرى نيست يا برادرى نباشد خيرى در او نخواهد بود (چون داراى اخلاق اسلامى نمى‏باشد).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 71     

26-  سبب پاكيزگى اخلاق حسن ادب است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 115     

12-  افزون‏ترين ايمان اخلاص و احسان است، و زشت‏ترين اخلاق سنگدلى يا قطع رحم و ستم مى‏باشد.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 126     

14-  مؤمن كسى است كه دل خود را از اخلاق پست پاك سازد.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 161     

18-  سبب المحبّة البشر 5546. 12-  شكفته روئى تو اولين احسان تو، و وعده نمودنت نخستين بخشش تو خواهد بود (ممكن است مراد حضرت اين باشد كه اگر بر عطا و بخشش توانائى ندارى، يكى با شكفته روئى با طرف برخورد نما، و ديگر باو وعده ده كه اگر خداوند قدرت داد با شما همكارى خواهم كرد، نه آنكه با اخلاق بد او را رد كرده و او را جواب كنى).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 192     

2-  التّجمل من أخلاق المؤمنين 1175. 3-  جمال و زيبائى مرد، برد بارى اوست.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 263     

28-  حسد از اخلاق افراد با تقوا نيست.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 293     

202-  من لم يربّ معروفه فكأنّه لم يصنعه 9146. (همه اخلاق را كه) جوامع فضل و همه افزون‏هاى مرتبه را فراهم نموده فرا گرفته است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 328     

28-  چگونه بر دورى كردن از اضداد (اخلاق ذميمه و كردار ناشايست) صبر مى‏كند كسى كه حكمت او را يارى نكرده است 29-  هر اندازه حكمت قوى گردد خواهش ضعيف شود.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 330     

حكيمان 1-  حكماء (صاحبان علم راست و درست) شريفترين مردم هستند از جهت نفسها، و بيشترين آنانند از نظر شكيبائى، و سريع‏ترين آنانند از راه عفو، و وسيع ترين ايشانست به حسب اخلاق و خويها.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 343     

11-  إنّ أفضل أخلاق الرّجال الحلم 3386.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 343     

11-  براستى كه افزون‏ترين اخلاق مردان بردبارى است (چون وقتى از ناملائمات عصبانى نشد، و از تقصيرات گذشت، و از مشكلات از كوره بدر نرفت، و تحمل سوء ادبها را نمود، بساير صفات برجسته توفيق حاصل خواهد كرد).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 398     

2-  بر تو باد به دورى از بدخويى، و كم عقلى، زيرا كه آن عيب اخلاق است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 411     

9-  أشرف أخلاق الكريم تغافله عمّا يعلم 3256.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 411     

6-  پاكترين مردم به حسب ريشه‏ها و اصل و نژادها نيكوترين آنهاست از نظر اخلاق .

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 411     

7-  خوشنودترين مردم كسى است كه اخلاق او پسنديده است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 411     

11-  بهترين اخلاق آنست كه تو را بر افعال نيكو وادار كند. 12-  إنّ اللّه سبحانه و تعالى يحبّ السّهل النّفس، السّمح الخليقة، القريب الأمر 3476.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 412     

14-  صفات و اخلاق پسنديده به اموريست كه مكروه طبع باشد كه تحمل آنها دشوار است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 413     

22-  با حسن اخلاق زندگانى پاكيزه و شيرين مى‏شود.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 414      

25-  در اخلاق پسنديده، و بردباريهاى بزرگ، و انديشه‏هاى بلند و يا مراتب بلند در سبقت رغبت نمائيد تا پاداش شما بزرگ شود.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 415     

33-  نيكوئى اخلاق دليل گرامى بودن اصل و نسب و ريشه‏هاست.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 415     

34-  نيكويى اخلاق روزيها را روان ساخته و رفيقان را آرامش مى‏بخشد.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 415     

37-  بهترين اخلاق دورترين آنهاست از لجاجت (و ايستادگى بر باطل و يا دشمنى).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 418     

53-  رأس علم و عمده فائده آن تميز دادن ميان اخلاق ، و اظهار پسنديده آن، و قلع و قمع نكوهيده آنست. 54-  زين الشّيم رعى الذّمم 5465.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 419     

55-  ستّة تختبر بها أخلاق الرّجال: الرّضا، و الغضب، و الأمن، و الرّهب، و المنع، و الرّغب 5631.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 422     

79-  الخلال المنتجة للشّرّ الكذب، و البخل، و الجور، و الجهل 2005. 71-  دورى مرد (آدمى) از صفات و اخلاق پست جوانمردى است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 425     

107-  من ضاق خلقه ملّه أهله 7952. 98-  چه زشت است اخلاق و صفات لئيمان، و نيكوست اخلاق كريمان.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 426     

109-  هر كه قديم خود را به تازه خود تأكيد نكند (و محاسن و مكارم اخلاق پدران خويش را به خوبيها و صفات پسنديده تجديد ننمايد) سلف (گذشتگان) خود را عيبناك ساخته و به خلف (و باقيماندگان و آيندگان) خويش خيانت نموده است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 582     

14-  از (اخلاق ) كريمان است رحمت و ترحم.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 635     

2-  و سجود نفسانى: فارغ بودن دل از امور فانيه، و رو آوردن به كنه همّت بر كارهاى جاويد، و تكبّر و حميّت را بر افكندن، و علائق دنيوى را بريدن، و به اخلاق نبوى آراسته شدن است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 663     

2-  بذل سلام و يا احسان از حسن اخلاق و خوش رفتارى است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 678     

2-  مجالس الأسواق محاضر الشّيطان 9814. 15-  بزرگى و آقائى براى بد اخلاق نيست.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 688     

2-  بزرگترين (يا بيشتر) بدى در سبك شمردن به درد آورنده پند مهربان ناصح، و گول خوردن به شيرينى مدح ستايش كننده نهان‏گر دشمنى است، (چون چنين كسى پيوسته در درياى عيوب و بدبختى غوطه خورده، هيچگاه پى نجات و راه چاره اخلاق نامناسب بر نيايد، و به عيوب خويش پى نخواهد برد.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 844     

49-  شرّ أخلاق النّفوس الجور 5753.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 862     

2-  براى هر ظاهرى باطنى است مانند آن، پس كسى كه ظاهرش پاكيزه و نيكو باشد باطن او پاكيزه و نيكو خواهد بود، و آنكه ظاهرش پليد و زشت باشد باطنش زشت و پليد خواهد بود (اين تتمه كلامى است كه آن بزرگوار در فضل اهل بيت-  عليهم السلام-  بيان داشته چنانكه در خطبه 153 نهج البلاغه ذكر گرديده است و ظاهرا معناهائى كه امثال ابن أبى الحديد و ديگران كرده‏اند مناسب نباشد بلكه حضرت مى‏خواهد در ضمن صفات رهبر كه اهل بيت‏اند مطلبى را بيان كند كه ظاهر اهل بيت چه از نظر اخلاق و رويّه و چه از نظر حسن ظاهر با ديگران قابل مقايسه نبوده، و شما بايد بدانيد باطن هم در خلقت مانند ظاهر است چنانكه ما در ظاهر با ديگران فرق داريم، و نمى‏توان ديگران را در صورت با ما مقايسه كرد همچنين در سيرت و باطن نيز ما با ديگران قابل مقايسه نيستيم، آن گاه دفع توهم مى‏فرمايد به كلام پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه مبادا بگوئيد: ديگران هم عمل خوب دارند نماز و روزه و جبهه رفتن و... بجا مى‏آورند، زيرا كه او فرموده: براستى كه خداوند بنده‏اى را دوست دارد و عملش را

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 913     

9-  لا تجعل عرضك غرضا لقول كلّ قائل 10304. 2-  هيچ چيزى آبروها را مانند رو گردانيدن از اخلاق رذل و پست و بدى اغراض نگه نخواهد داشت.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 929     

34-  با مردم با اخلاق آنها آميزش نموده، و در كردارها از آنان جدا شويد (يعنى هر گاه آنها را در اعمال منحرف ديديد كارى كنيد كه به حسب ظاهر با آنها موافق بوده، اما در حقيقت عمل شما غير آنها باشد، از باب نمونه عمل على بن يقطين روشنگر گفتار آن بزرگوار است).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 939     

1-  المبادرة إلى العفو من أخلاق الكرام 1566.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 944     

40-  معاجلة الذّنوب بالغفران من أخلاق الكرام 9871.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 944     

36-  هر كه توبه (و اظهار پشيمانى تقصير كارى) را نپذيرد گناهش بزرگ باشد (يعنى از نظر اخلاق به وظيفه عمل ننموده است).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 944     

40-  شتاب كردن گناهان به بخشش از اخلاق كريمان است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 990     

1-  سئل-  عليه السّلام-  عن العالم العلويّ فقال: صور عارية عن الموادّ، عالية عن القوّة و الاستعداد، تجلّى لها فأشرقت، و طالعها فتلألأت، فألقى في هويّتها مثاله، فأظهر عنها أفعاله، و خلق الإنسان ذا نفس ناطقة، إن زكّاها بالعلم و العمل فقد شابهت جواهر أوائل عللها، و إذا اعتدل مزاجها و فارقت الأضداد فقد شارك بها السّبع الشّداد 5885. عالم بالا 1-  از آن بزرگوار از جهان بالا (يعنى عالم مجردات كه به حسب مرتبه از عالم اجسام و ماديات بالاتر است) پرسيده شد فرمود: صورت‏هايند برهنه از مادّه‏ها (مانند مقدار و شكل و حجم) بلندتر از قوه و استعدادند (يعنى هر چه از كمالات دارند بالفعل است زيرا كه قوه و استعداد از لوازم ماديات مى‏باشند چنانكه در بشر متصور است) خداوند براى آنها منكشف گرديده و تابيده پس نورانى شدند و بر آنها طلوع نموده و بر آنها نور افشانى كرد پس درخشان گرديدند، و در هويّت و تشخص آنان مثال و شباهت خود را إلقاء نمود، پس از آنها افعال خويش را ظاهر فرمود (ممكن است مقصود اين باشد كه آنها را همچون خود مجرد قرار داد و خلقت را از كارهاى آنها مقرر نمود همچون وسائط ديگر مانند خلقت طير بدست حضرت عيسى-  عليه السلام-  و يا آنكه مراد اين است كه آنها متخلق به اخلاق الهى هستند) و انسان را صاحب نفس دريابنده آفريد، اگر آن را به علم و عمل پاكيزه گرداند پس در حقيقت مشابه با گوهرهاى علت‏هاى آنها (عقول مقدّسه كه به قول حكماء وسائط در ايجاد موجوداتند و علل آنها منتهى به آنها شود) خواهد گرديد، و چون مزاج آن معتدل باشد (يعنى در حرارت و برودت و رطوبت و يبوست و از اضداد جدا گرد، چنانكه بايد آدمى شجاع باشد از جبن دور گردد يا جواد و سخى باشد از بخل بپرهيزد و همچنين...) پس

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1004     

112-  از هر علمى نيكوتر آن را فرا گيريد (كه همان علم الهى اصول و فروع دين و اخلاق و مانند آن باشد) زيرا كه زنبور عسل از هر شكوفه زيباتر آن را مى‏خورد، و در نتيجه از آن دو جوهر نفيس و قيمتى بوجود آيد: يكى از آنها (عسل است كه خداوند در باره آن فرموده) در آنست شفاء براى مردم و ديگرى (موم است كه) به وسيله آن بشر روشنى بدست آورد.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1015     

7-  دانشمندان پاكترين مردمند به حسب اخلاق ، و كمترين آنهاست در ريشه دوانيدن در طمعها.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1026     

2-  بياموز تا دانا شوى، و گرامى دار تا گرامى گردى (يعنى خود را به تهذيب اخلاق و پرهيزگارى نه به مال و جاه گرامى و بلند مرتبه دار تا نزد خدا بلند مرتبه گردى، يا خود را به ترك معاصى و آنچه باعث خفت و خوارى مى‏باشد مانند بخل و حرص و حسد و امثال آن نگاهدار تا نزد مردم محترم شوى).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1060     

3-  از شرافت اصل و نژاد است نيكوئى اخلاق .

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1070     

27-  ما بات لرجل عندي موعد قطّ، فبات يتململ على فراشه، و ليغدو بالظّفر بحاجته أشدّ من تململي على فراشي، حرصا على الخروج إليه من دين عدته و خوفا من عائق يوجب الخلف، فإنّ خلف الوعد ليس من أخلاق الكرام 9692. 22-  شريف‏ترين خويها وفاء نمودن به عهد است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1070     

27-  هرگز هيچ وعده‏اى-  كه در نزد من است براى مردى شب به روز نياورده كه آن مرد بر رختخواب خود مضطرب بوده و بى قرارى كند تا آنكه صبح كند و به حاجت خود (كه من به او وعده داده‏ام) پيروز گشته از بى قرارى و اضطراب من بر رختخوابم از جهت حرص بر خروج بسوى او از وعده‏اش و ترس از مانعى كه موجب خلف وعده شود-  سخت‏تر نخواهد بود زيرا كه خلف وعده از اخلاق كريمان نيست (و خلف وعده بسيار قبيح است). 28-  ملاك الوعد إنجازه 9717.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1075     

69-  لكلّ ناكث شبهة 7284. 60-  هر كه به سر چشمه وفادارى وارد شود از ظرفها و آبخورى‏هاى صفا (صافى اعمال و اخلاق و اجر و ثواب) سيراب گردد.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1081     

36-  غير خود را به آنچه خود آن را انجام مى‏دهى (از اخلاق بد و كردار ناپسند) عيب منما، غير خود را به گناهى كه براى نفس خود در آن رخصت دهى عقاب يا سرزنش مكن. 37-  تتبّع العورات من أعظم السّموات 4580.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1111     

10-  الغشّ من أخلاق اللّئام 1299. 3-  براستى ناصاف ترين مردم ناصاف‏ترين آنهاست نسبت به نفس خود، و نافرمان‏ترين آنهاست نسبت به پروردگار خود (چون ضرر على أى حال متوجه خود خواهد شد).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1111     

10-  با مردم صاف نبودن از اخلاق بخيلان يا بد كرداران است. 11-  غشّ الصّديق و الغدر بالمواثيق من خيانة العهد 6417.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1174     

پيروى كردن 1-  هر گاه بلند مرتبه گردى پس در كسى كه از نادانها پست‏تر از تو است فكر مكن، و ليكن به كسى كه از علماء و دانشمندان كه بالاتر از تست اقتداء نما (يعنى انسان بايد در كسب صفات نيكو و اخلاق حسنه به بالاتر از خويش بنگرد و از آنها 2-  إذا أنكرت من عقلك شيئا فاقتد برأي عاقل يزيل ما أنكرته 4156.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1198     

21-  (1) همانا در حقيقت در رگ دل اين انسان پاره‏اى (گوشت) آويخته شده كه آن عجيب‏ترين چيز است در او، و آن قلب (دل) است، و از براى آن ماده‏هائى است از حكمت (كه منشاء فضائل انسانى است) و اضدادى است بر خلاف آن (كه منشاء اخلاق ناپسند خواهند بود) (2) پس اگر آنرا اميد (بغير خدا) عارض گردد طمع خوارش گرداند، و اگر طمع آنرا بجوش آرد و بر انگيزاند حرص آن را هلاك كند (3) و اگر نوميدى آن را مالك گردد (بگونه‏اى كه اميد عفو خدا را نداشته باشد) اسف و تأسف خوردن آنرا بكشد (4) و اگر بر آن غضب عارض گردد خشم آن شديد گردد (كه اراده انتقام داشته باشد) (5) و اگر خوشنودى (بدنيا و تبعات آن) آن را مساعد گردد تحفظ و نگهدارى (از خفت و ذلّت) را فراموش نمايد (6) و اگر بر آن ترس (از غير خدا) غلبه كند يا آنرا ترس فرا گيرد دورى (از كار و از اقدام به امرى) آنرا مشغول سازد (7) و اگر ايمنى براى آن وسيع گردد (پيوسته خود را در امن ببيند) غفلت آنرا بربايد (ديگر به حفظ نگهدارى خود نپردازد) (8) و اگر مصيبتى به آن برسد بى‏تابى و بى‏قرارى آن را رسوا كند (9) و اگر مالى را كسب كند توانگرى آن را به طغيان الغنى (10)، و إن عضّته الفاقة شغله البلاء (11)، و إن جهده الجوع قعد به الضّعف (12) و إن أفرط به الشّبع كظّته البطنة (13)، فكلّ تقصير به مضرّ، و كلّ إفراط له مفسد 7402.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1244     

12-  دروغگوئى عيب و ننگ اخلاق است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1245     

18-  الكذب و الخيانة ليسا من أخلاق الكرام 1507.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1245     

18-  دروغ و خيانت از اخلاق نيكو كاران و افراد گرامى نمى‏باشند.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1246     

32-  دروغگوئى از اخلاق اسلام نيست.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1255     

19-  كريم (و نيكوكار اخلاق يا) بندگى را نيكو مى‏كند. 20-  الكريم من بدأ بإحسانه 979.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1263     

12-  مكارم (و صفات و اخلاق پسنديده) به اموريست كه مكروه طبع انسان است (كه تحمل آنها نياز به صبر دارد).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1272     

2-  التّكلّف من أخلاق المنافقين 1176.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1286     

39-  از (اخلاق ) لئيمان است سخت دلى.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1329     

2-  الرّجل حيث اختار لنفسه إن صانها ارتفعت، و إن ابتذلها اتّضعت 1906. 19-  هر كه تو را به آنچه در تو نيست (از سجايا و اخلاق محموده) ستايش كند پس آن مذمّت تست اگر دريابى.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1348     

2-  چاپلوسى از اخلاق پيمبران نيست.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1358     

65-  افزونترين پادشاهان از نظر اخلاق كسى است كه همه مردم را به عدل خود فرا گرفته باشد، و همه از عدل او برخوردار باشند.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1362     

صفت راسخ در نفس 1-  هر كه طريقه و يا خوى و اخلاق را نيكو كند (مانند ملكه عدالت) از هلاك شدن ايمن گردد.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1410     

2-  النّصيحة من أخلاق الكرام 1298.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1410     

2-  خالص بودن (و يا پند دادن) از اخلاق نيكوكاران است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1443     

66-  بهترين نفسها پاكيزه‏ترين آنهاست، (از گناهان و اخلاق بد). 67-  خذ من نفسك لنفسك، و تزوّد من يومك لغدك، و اغتنم غفو (عفو) الزّمان، و انتهز فرصة الإمكان 5046.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1467     

237-  نفس خود را از هر پستى پاكيزه گردان، و در كسب اخلاق و افعال نيكو بذل جهد و طاقت نما، تا از گناهان خالص گشته، و مكرمت‏ها را بدست آورى.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1475     

3-  نفاق و دو روئى عيب اخلاق است. 4-  النّفاق توأم الكفر 739.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1478     

11-  عادت منافقان تغيير اخلاق است (گاهى در كمال نرمى و زمانى به حالت درشتى بر حسب هدف و انگيزه خود مى‏باشند).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1480     

كم شدن 1-  كم شده (يعنى كسى كه نقص و عيب در اخلاق او مى‏باشد)، عيبش از او پوشيده شده است (به اين معنى كه به عيوب خود پى نبرد).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1489      

21-  افزونترين مردم كسى است كه نفس او (از اخلاق ذميمه و صفات رذيله) پاكيزه باشد، و از روى توانگرى نسبت بدنيا بى‏رغبت باشد، و يا با فقر ساخته خواهش توانگرى نداشته باشد.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1502     

26-  هركه نيّت را خالص گرداند از دنيّه (اخلاق زشت و افعال ناشايست و از مناهى و منكرات) دورى جويد.

 

اخلاق در نهج البلاغه از کتاب فرهنگ‏موضوعات‏كلى  

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 259     

خطبه 157 اخلاق ، اعتقادى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 304     

1-  اخلاق دگرگون شده اجتماعى تاريخ سياسى 2-  روش مبارزه با انحرافات أيّها النّاس، ألقوا هذه الأزمّة الّتى تحمل ظهورها الأثقال خ 187 5 تا 7 (اى مردم، اين رشته‏هاى سنگين گناهان را از دست‏ها بياندازيد)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 304     

اخلاق اجتماعى-  سياسى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 307     

1-  ارزش و ضرورت تقوى فاعتصموا بتقوى اللَّه، فإنّ لها حبلا وثيقا عروته خ 190 3 (به تقواى الهى چنگ زنيد كه داراى رشته‏اى محكم است) 2-  ضرورت ياد مرگ و ره‏آورد آن و بادروا الموت و غمراته... و ردم الصّفيح خ 190 3 تا 6 (براى مرگ و پيش آمدهاى سخت آن بشتابيد... كه در سنگ و خاك گور قرار مى‏گيريد) 3-  ضرورت توجه به فنا پذيرى دنيا فاللّه اللَّه عباد اللَّه فإنّ الدّنيا ماضية بكم على سنن خ 190 7 و 8 (خدا را خدا را پروا كنيد كه اى بندگان خدا كه دنيا با روش مخصوص خود بر شما خواهد گذشت) 4-  دنيا شناسى فإنّ الدّنيا ماضية بكم... فإنّكم مرتهنون بما اسلفتم خ 190 7 تا 15 (دنيا با روش خاصّى بر شما خواهد گذشت... و شما در گرو اعمالى هستيد كه در گذشته انجام داديد) 5-  سفارش‏هاى اخلاقى فارعوا عباد اللَّه ما برعايته يفوز فائزكم خ 190 15 و 16 و 17 (اى بندگان خدا مراقب چيزى باشيد كه سعادتمندان با رعايت آن رستگار شدند) 6-  اخلاق نظامى نظامى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 308     

1-  آموزش تاكتيك‏هاى نظامى الزموا الأرض، و اصبروا على البلاء خ 190 17 تا 19 (بر جاى خود محكم بمانيد، و بر مشكلات صبر كنيد) 2-  ضرورت شهادت طلبى در جنگ و لا تستعجلوا بما لم يعجّله اللَّه لكم فإنّه من مات منكم خ 190 17 و 18 (در باره آنچه كه خدا تعجيل روا نداشت شتاب نكنيد) 3-  اخلاق نظامى و لا تحرّكوا بأيديكم و سيوفكم فى هوى ألسنتكم خ 190 17 و 18 (دستها و شمشيرهايتان را بدنبال هوى و هوس زبانتان بحركت در نياوريد)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 316     

1-  بى‏نيازى خدا در آفرينش فإنّ اللَّه سبحانه و تعالى-  خلق الخلق حين (همانا خداى بزرگ... انسانها را آفريد در خلقهم غنّيا عن طاعتهم خ 193 1 حالى كه از اطاعت آنها بى‏نياز بود) 2-  صفات پرهيزكاران فالمتقون فيها هم أهل الفضائل... و لا دنوّه بمكر و خديعة خ 193 2 تا 27 (پس پرهيزكاران در ميان انسانها اهل فضيلت هستند... اگر به كسى نزديك مى‏شوند از روى حيله و نيرنگ نيست) 3-  شب پرهيزكاران أمّا اللّيل فصافّون أقدامهم... يطلبون إلى اللَّه تعالى فى فكاك رقابهم خ 193 8 تا 11 (امّا در شب‏ها پرهيزكاران در حال نمازند... از خدا آزادى از آتش را مى‏خواهند) 4-  روز پرهيزكاران و أمّا النّهار فحلماء علماء... و اغفر لي ما لا يعلمون خ 193 12 تا 15 (امّا در روز، بردبار و دانشمند مى‏باشند، و مى‏گويند... خدايا بر من ببخش آنچه را كه مردم نمى‏دانند) 5-  اخلاق اجتماعى پرهيزكاران و مشيهم التّواضع غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللَّه عليهم (با فروتنى راه مى‏روند، چشم از حرام الهى مى‏بندند)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 317     

1-  مشكلات سياسى پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و قد تلوّن له الأدنون... و أسحق المزار خ 194 2 و 3 (خويشاوندان پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله با او نيرنگبازى كردند... تا آنكه از دورترين نقطه دشمنى خود را آشكار كردند) 2-  روانشناسى منافقين و أحذّركم أهل النّفاق فإنّهم الضّالون المضلّون خ 194 4 تا 10 (شما را از منافقان پرهيز مى‏دهم كه آنان گمراه شدگان گمراه كننده‏اند) 3-  تفكّرات سياسى دروغين منافقين يمشون الخفاء، و يدبّون الضرّاء... يقولون فيشبّهون خ 194 6 تا 10 (در پنهان براى زيان مردم گام بر مى‏دارند... سخن مى‏گويند مردم را به شك و ترديد مى‏اندازند) 4-  اخلاق دروغين منافقين يتلوّنون ألوانا، و يفتنّون افتنانا... و أضلعوا المضيق خ 194 4 تا 10 (به رنگهاى مختلف در مى‏آيند، و فتنه‏ها را دامن مى‏زنند... و دام خود را درهم پيچيده معرفى مى‏كنند) 5-  شناخت حزب شيطان و أحذّركم أهل النّفاق... فهم لمة الشّيطان خ 194 4 تا 10 (شما را از منافقان مى‏ترسانم... كه آنها دار و دسته شيطانند)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 329     

خطبه 206 اخلاق نظامى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 329     

اوّل-  اخلاق نظامى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 331     

خطبه 209 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 331     

اخلاق اجتماعى 1-  نكوهش از تجمل گرائى 1-  نكوهش از تجمل‏گرائى ما كنت تصنع بسعة هذه الدّار فى الدّنيا خ 209 1 (چه مى‏كنى با وسعت اين خانه مجلّل در دنيا) 2-  راه‏هاى بكار گيرى سرمايه بلى إن شئت بلغت بها الآخرة (آرى اگر بخواهى با اين خانه وسيع مى‏توانى خ 209 1 و 2 آخرت خود را فرآهم آورى) 3-  نكوهش از رهبانيّت و ترك دنيا يا عدىّ نفسه لقد استهام بك الخبيت من ذلك (اى دشمنك جان خود، شيطان در تو حلول كرده است) خ 209 3 4-  مسئوليت مهم رهبرى ويحك، إنّى لست كأنت... كيلا يتبيّغ بالفقير فقره خ 209 4 (واى بر تو من مثل تو نيستم... من ساده زيست هستم كه فقر و تهيدستى براى فقرا سخت نباشد)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 337     

خطبه 216 سياسى، اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 338     

1-  حقوق اجتماعى، سياسى رهبر بر مردم فقد جعل اللَّه سبحانه لي عليكم حقّا خ 216 1 تا 6 (همانا خداى سبحان حقّى از من را بر شما واجب كرد) 2-  حقوق اجتماعى، سياسى مردم بر رهبر و لكم علىّ من الحقّ مثل الّذي لي عليكم خ 216 1 تا 6 (همان اندازه شما بر من حقوقى داريد كه من بر شما دارم) 3-  ضرورت حق گرائى حكومت اسلامى لا يجرى لأحد إلّا جرى عليه و لا يجري عليه إلّا جرى له خ 216 2 و 3 (حق به نفع كسى جريان ندارد جز آنكه براى او مسئوليّتى به وجود آورد) 4-  حقوق فردى و اجتماعى پروردگار إنّ من حقّ من عظم جلال اللَّه سبحانه خ 216 16 تا 18 (سزاوار است كسى كه عظمت خدا در نظرش بزرگ است همه چيز را كوچك بشمارند در برابر خدا) 5-  حقوق افراد جامعه بر يكديگر ثمّ جعل سبحانه من حقوقه حقوقا افترضها لبعض النّاس خ 216 5 (سپس خداى سبحان حقوقى از حقوق الهى را بر برخى از انسانها واجب كرده است) 6-  راه‏هاى اصلاح فرد و جامعه فليست تصلح الرّعية إلّا بصلاح الولاة خ 216 7 و 8 و 22 تا 26 (مردم اصلاح نمى‏شوند جز آنكه زمامداران اصلاح شوند) 7-  راه‏هاى اصلاح دولت و رهبر و لا تصلح الولاة إلّا باستقامة الرّعيّة (و زمامداران اصلاح نمى‏شوند جز به خ 216 7 تا 9 استقامت و پايدارى مردم) 8-  ره آورد ظلم رعيّت به رهبر و إذا غلبت الرّعيّة و اليها، أو أجحف الوالي برعيّته خ 216 10 و 11 (پس هرگاه مردم بر زمامدار غلبه كنند يا زمامدار به مردم ستم كند نابود مى‏شوند) 9-  ره آورد شوم هرج و مرج طلبى اختلفت هنالك الكلمة و ظهرت معالم الجور خ 216 10 تا 12 (آن گاه وحدت كلمه از بين مى‏رود، و نشانه‏هاى ستمكارى آشكار مى‏شود) 10-  تبليغ از حقوق اجتماعى و لكن من واجب حقوق اللَّه على عباده النّصيحة خ 216 14 (يكى از حقوق واجب الهى بر بندگان پند و اندرز دادن است) 11-  برخى از ارزش‏هاى اجتماعى فعليكم بالتّناصح فى ذلك... أو يعان عليه خ 216 12 تا 16 (بر شما باد كه همديگر را نصيحت كنيد... و يارى رسانيد) 12-  اخلاق ناپسند رهبرى و إنّ من أسخف حالات الولاة حبّ الفخر خ 216 18 تا 20 (يكى از پست‏ترين حالات زمامداران فخر فروشى است) 13-  نهى از چاپلوسى و ثناگوئى فلا تثنوا علىّ بجميل ثناء خ 216 21 و 22 (پس شما سعى نكنيد كه مرا با الفاظ زيبائى بستائيد)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 339      

اخلاق اجتماعى سياسى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 363     

سياسى 1-  مسئوليت حكومت اسلامى و إنّ عملك ليس لك بطعمة نامه 5 1 (پشت فرماندارى براى تو طعمه چربى نيست) 2-  روش برخورد با مردم ليس لك أن تفتات فى رعيّة نامه 5 1 (تو حق ندارى نسبت به رعيّت استبداد خرج دهى) 3-  اخلاق اجتماعى و نفى روابط ظالمانه با مردم ليس لك و لا تخاطر إلّا بوثيقة (تو حق ندارى بدون احتياط عمل كنى) نامه 5 1 و 2

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 372     

اخلاق نظامى 1-  دعا در آستانه جنگ اللّهمّ إليك افضت القلوب نامه 15 1 (خدايا بسوى تو قلبهاى ما كشيده شده) 2-  هدفدارى در جنگ اللّهمّ إليك افضت القلوب نامه 15 1 (خدايا بسوى تو قلبهاى ما كشيده شده) 3-  شكوه از فراوانى دشمن با خدا اللّهمّ إنّا نشكو إليك... و أنت خير الفاتحين نامه 15 2 (خدايا همانا ما به تو شكايت مى‏كنيم... و تو برترين فاتحانى)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 375     

1-  توبيخ عمر بن ابى سلمه از بد رفتارى با مردم فإنّ دهاقين أهل بلدك شكوا نامه 19 1 (دهقانان شهر تو از بد رفتارى تو شكايت كردند) 2-  روش برخورد صحيح با مردم فالبس لهم جلبابا من اللّين تشوبه بطرف من الشّدّة نامه 19 2 و 3 (پس لباس فروتنى را با قاطعيّت بهم آميز و ميانه رو باش) 3-  اعتدال و ميانه روى در اخلاق اجتماعى فالبس لهم جلبابا من اللّين تشوبه بطرف من الشّدة نامه 19 2 و 3 (پس لباس فروتنى را با قاطعيّت بهم آميز و ميانه رو باش)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 380     

1-  حركت معنوى مأموران جمع آورى زكات انطلق على تقوى اللَّه نامه 25 1 (با تقواى الهى حركت كن) 2-  توجه به خدا و مسئوليت‏هاى الهى 1-  حركت معنوى مأموران جمع‏آورى زكات انطلق على تقوى اللَّه نامه 25 1 (با تقواى الهى حركت كن) 3-  ضرورت نترساندن مسلمان و لا تروّ عنّ مسلما نامه 25 1 (هيچ مسلمانى را براى گرفتن ماليات نترسانيد) 4-  پرهيز از ناراحت كردن مردم و لا تجتازنّ عليه كارها نامه 25 1 (و بر سرزمين مردم با اكراه عبور نكن) 5-  پرهيز از زياده طلبى و لا تأخذنّ منه اكثر من حقّ اللَّه نامه 25 1 (و از مردم بيش از حقوق الهى چيزى دريافت نكن) 6-  پرهيز از داخل شدن به خانه‏هاى مردم فانزل بمائهم من غير أن تخالط أبياتهم نامه 25 2 (وارد خانه مردم نشده در كنار آب فرود آى) 7-  رعايت ادب و اخلاق در برخورد با مردم ثمّ امض إليهم بالسّكينة و الوقار نامه 25 2 (سپس با وقار و آرامش بسوى مردم رفته با آنان صحبت كن) 8-  سبقت گرفتن در سلام و محبت كردن حتّى تقوم بينهم فتسلّم عليهم نامه 25 2 (تا آنكه در ميان مردم قرار گرفتى به آنان سلام كن) 9-  ضرورت تبليغات فهل للّه فى أموالكم نامه 25 3 و 4 (آن گاه از مردم بپرس آيا حقوق الهى در اموال شما وجود دارد)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 382     

اوّل-  اخلاق (سياسى، اجتماعى)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 407     

سياسى 1-  ويژگى‏هاى مبارزاتى مالك اشتر فإنّك ممّن استظهر به على إقامة الدّين نامه 46 1 (مالك تو از كسانى هستى كه براى بر پائى دين از آنها كمك مى‏گيرم) 2-  معيار روابط اجتماعى با مردم فإنّك ممّن استظهر به على إقامة الدّين نامه 46 1 (مالك تو از كسانى هستى كه براى برپائى دين از آنها كمك مى‏گيرم) 3-  اصول اخلاق رهبر اسلامى فاستعن باللّه.. و الإشارة و التّحيّة نامه 46 2 و 3 (از خدا يارى بطلب.. و در نگاه و اشاره و درود گفتن عدالت را رعايت كن) 4-  رهبر و توانگران جامعه حتّى لا يطمع العظماء فى حيفك نامه 46 4 (بگونه‏اى باش كه زورمندان جامعه در تو طمع نكنند) 5-  رهبر و توده مستضعف جامعه و لا ييأس الضّعفاء من عدلك نامه 46 4 (بگونه‏اى باش كه محرومان و ضعيفان از تو مأيوس نگردند)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 414     

1-  مسئوليت‏هاى رهبرى جباية خراجها.. و عمارة بلادها نامه 53 1 (مالك را به مصر فرستادم براى جمع آورى ماليات... و آبادانى شهرها) 2-  عمران و آبادانى كشور جباية خراجها.. و عمارة بلادها نامه 53 1 (مالك را به مصر فرستادم براى جمع آورى ماليات... و آبادانى شهرها) 3-  شناخت موقعيّت سياسى مصر أنّى قد وجّهتك إلى بلاد.. من عدل و جور نامه 53 5 (مالك تو را به شهر بزرگى فرستادم.. كه در آنجا ستمكارى و عدالت گذشته است) 4-  اخلاق رهبرى با مردم و أشعر قلبك الرّحمة.. فإنّك فوقهم نامه 53 8 تا 10 (قلبت مالامال از محبّت مردم باشد.. كه تو رهبر آنانى) 5-  اصول و مبانى حكومت و أشعر قلبك الرّحمة.. فإنّك فوقهم نامه 53 8 تا 10 (قلبت مالامال از محبّت مردم باشد.. كه تو رهبر آنانى) 6-  رعايت انصاف و عدالت با مردم أنصف اللَّه و أنصف النّاس.. و أعمّها فى العدل نامه 53 17 تا 20 (با خدا و با مردم انصاف را رعايت كن.. آنچه با عدالت موفق‏تر است عمل كن) 7-  پرهيز از ظلم و ستم فإنّ اللَّه سميع.. و هو للظّالمين بالمرصاد نامه 53 19 (همانا خدا مى‏شنود.. و در كمينگاه ستمكاران است) 8-  ضرورت كسب رضايت مردم و أجمعها لرضى الرّعيّة نامه 53 20 و 42 و 58 و 59 (عدالت خشنودى عمومى آورد) 9-  روانشناسى طبقه سرمايه‏داران فإنّ سخط العامّة يجحف برضى الخاصّة نامه 20 53 تا 23 (همانا ناراحتى طبقه خواص با خشنودى توده مردم جبران مى‏شود) 10-  ضرورت رازدارى رهبر فإنّ النّاس عيوبا.. ستره من رعيّتك نامه 53 24 تا 26 (در مردم عيب‏هايى وجود دارد كه رهبر سزاوارتر است آن را بپوشاند) 11-  اصول مشورت كردن و شورى و لا تدخلنّ فى مشورتك بخيلا.. نامه 53 27 و 28 (در مشورت خود بخيل را راه مده) 12-  معيار گزينش وزراء إنّ شرّ وزرائك من كان للأشرار قبلك و زيدا نامه 53 29 (بدترين وزراى تو وزيرانى هستند كه در خدمت حكومتهاى باطل بودند) 13-  روش برخورد با خوبان و بدان جامعه و لا يكوننّ المحسن و المسى‏ء عندك بمنزلة سواء نامه 53 34 و 35 (بد و خوب در نزد تو يكسان نباشند) 14-  ضرورت استفاده از دانشمندان و أكثر مدارسة العلماء نامه 53 40 (و فراوان با دانشمندان به بحث و گفتگو بپرداز) 15-  راه‏هاى اصلاح رعيت و اعلم أنّ الرّعيّة طبقات.. نامه 53 41 (بدان كه رعيّت اقشار گوناگونى هستند) 16-  شناخت انواع طبقات فمنها جنود اللَّه.. من ذوى الحاجة و المسكنة نامه 53 41 تا 43 (برخى از آنها لشكريان خدا.. و برخى نيازمندان و زمين گيرانند) 17-  ضرورت رسيدگى به امور نظاميان

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 441     

سياسى، اخلاقى (اخلاق رهبرى) 1-  روش برخورد حاكم اسلامى با مردم سع النّاس بوجهك.. نامه 76 (با چهره‏اى باز با مردم برخورد كن) 2-  پرهيز از خشم و خشونت حاكم اسلامى و إيّاك و الغضب فانّه طيرة من الشّيطان نامه 76 (از غضب بپرهيز كه انگيزه شيطان است) 3-  خدا گرائى حاكم و اعلم أنّ ما قرّبك من اللَّه يباعدك من النّار نامه 76 (بدان آنچه كه تو را بخدا نزديك مى‏كند از آتش دور مى‏سازد) 4-  پرهيز از آتش الهى و اعلم أنّ ما قرّبك من اللَّه يباعدك من النّار نامه 76 (بدان آنچه كه تو را بخدا نزديك مى‏كند از آتش دور مى‏سازد)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 449     

حكمت 10 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 449     

1-  كيفيّت روابط اجتماعى خالطوا النّاس.. حنّوا إليكم حكمت 10 (با مردم بگونه‏اى باشيد كه اگر زنده‏ايد بسوى شما بيايند) 2-  اخلاق اجتماعى خالطوا النّاس.. حنّوا إليكم حكمت 10 (با مردم بگونه‏اى باشيد كه اگر زنده‏ايد بسوى شما بيايند)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 450     

حكمت 12 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 457     

حكمت 33 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 458     

حكمت 35 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 459     

حكمت 37 اخلاق سياسى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 459     

حكمت 38 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 460     

1-  روانشناسى عاقل و احمق لسان العاقل.. وراء لسانه حكمت 40 (زبان عاقل پشت قلب او و قلب منافق پشت زبان اوست) 2-  اخلاق و أحمق لسان العاقل... وراء لسانه حكمت 40 (زبان عاقل پشت قلب او و قلب منافق پشت زبان اوست)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 464     

حكمت 52 اخلاق سياسى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 464     

حكمت 53 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 466     

حكمت 62 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 467     

حكمت 63 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 467     

حكمت 65 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 469     

2-  روانشناسى جاهل لا ترى الجاهل إلّا مفرطا أو مفرّطا حكمت 70 (جاهل را نمى‏بينى جز افراط يا تفريط كننده) 2-  اخلاق متزلزل جاهل لا ترى الجاهل إلّا مفرطا أو مفرّطا حكمت 70 (جاهل را نمى‏بينى جز افراط يا تفريط كننده)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 470     

حكمت 73 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 483     

1-  برخى از ارزشهاى اخلاقى لا مال أعود من العقل.. من المشاورة حكمت 113 (مالى بهتر از عقل نيست.. و پشتيبانى بهتر از مشورت) 2-  اخلاق اجتماعى لا مال أعود من العقل.. من المشاورة حكمت 113 (مالى بهتر از عقل نيست.. و پشتيبانى بهتر از مشورت)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 484     

1-  جايگاه بدبينى و خوش بينى إذا استولى.. فقد غرر حكمت 114 (اگر صلاح و خوبى بر روزگار حاكم است و بدگمان باشى ستم كردى و اگر فساد حاكم است خوشبين باشى فريب خوردى) 2-  نقش تحولات اجتماعى در اخلاق إذا استولى.. فقد غرر حكمت 114 (اگر صلاح و خوبى بر روزگار حاكم است و بدگمان باشى ستم كردى و اگر فساد حاكم است خوشبين باشى فريب خوردى)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 487     

حكمت 122 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 488     

1-  برخى از ضد ارزش‏ها عجبت للبخيل.. دار البقاء حكمت 126 (از بخيل در شگفتم، از فقرى مى‏گريزد كه به آن دچار است) 2-  ره آورد شوم دورى از اخلاق اسلامى عجبت للبخيل.. دار البقاء حكمت 126 (از بخيل در شگفتم، از فقرى مى‏گريزد كه به آن دچار است)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 490     

حكمت 131 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 491     

حكمت 134 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 491     

1-  فلسفه فروع دين الصّلوة قربان.. حسن التّبعّل حكمت 136 (نماز نزديك شدن به خداست، و جهاد زن خوب شوهر دارى كردن است) 2-  اخلاق همسردارى جهاد المرأة حسن التّبعلّ حكمت 136 (جهاد زن خوب شوهردارى كردن است)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 497     

حكمت 154 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 498     

حكمت 158 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 500     

حكمت 164 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 505     

حكمت 182 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 509     

حكمت 194 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 512     

حكمت 204 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 513     

حكمت 206 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 514     

حكمت 211 اخلاق سياسى، اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 515     

حكمت 213 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 516     

حكمت 218 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 518     

حكمت 222 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 518     

حكمت 224 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 520     

حكمت 228 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 524     

حكمت 239 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 526     

حكمت 247 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 530     

حكمت 257 اخلاق خانوادگى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 531     

حكمت 259 اخلاق سياسى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 533     

حكمت 264 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 534     

حكمت 268 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 541     

حكمت 291 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 542     

حكمت 293 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 542     

حكمت 295 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 543     

حكمت 298 اخلاق سياسى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 545     

حكمت 304 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 546     

حكمت 305 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 546     

حكمت 308 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 552     

حكمت 322 سياسى، اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 554     

حكمت 329 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 556     

حكمت 336 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 558     

حكمت 340 اخلاق اقتصادى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 560     

حكمت 346 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 560     

حكمت 347 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 561     

حكمت 349 اخلاقى، اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 562     

حكمت 352 اخلاق خانوادگى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 562     

حكمت 354 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 572     

حكمت 381 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 572      

حكمت 382 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 578     

حكمت 401 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 580     

حكمت 406 اخلاق اقتصادى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 580     

1-  اخلاق توانگران ما أحسن تواضع الأغنياء... عند اللَّه حكمت 406 (چه خوب است فروتنى سرمايه‏داران برابر فقيران) 2-  اخلاق فقراء و نيازمندان و أحسن منه تيه الفقراء حكمت 406 (چه خوب است بى‏اعتنائى فقيران برابر سرمايه‏داران)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 582     

حكمت 412 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 583     

حكمت 418 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 584     

حكمت 420 اخلاق اجتماعى، جنسى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 585     

حكمت 423 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 592     

حكمت 445 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 594     

حكمت 449 اخلاق ، اخلاق جنسى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 595     

حكمت 451 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 595     

حكمت 452 اخلاق اقتصادى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 595     

حكمت 453 سياسى، اخلاق خانوادگى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 598     

حكمت 460 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 598     

حكمت 462 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 601      

حكمت 469 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 601     

حكمت 471 اخلاق 

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 603     

حكمت 476 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 604     

حكمت 479 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 604     

حكمت 480 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 124     

دگرگون كردن اخلاق ، يعنى به نفاق و تلوّن دچار شدن.

فرهنگ‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 141     

اخلاق پسنديده و خوب.

فرهنگ‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 165     

بد اخلاق .

فرهنگ‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 186     

هوس، تمايلاتى كه خارج از حدود شرع و اخلاق است.

فرهنگ‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 222     

علمى كه تنها بر زبان توقف دارد، (و اثرى در اخلاق و اعمال انسان ندارد).

فرهنگ‏واژه‏هاى‏معادل             صفحه‏ى 67     

اخلاق :

فرهنگ‏واژه‏هاى‏معادل             صفحه‏ى 68     

بد اخلاق :

فرهنگ‏واژه‏هاى‏معادل             صفحه‏ى 68     

(عارم، دقاق) 1-  عارم (1)، خطبه 233 3 مصطلحون على الإدهان فتاهم عارم (همگام سستى و تنبلى‏اند، جوانانشان بد اخلاق .) 2-  دقاق خطبه 13 1 (اخلاق دقاق)

فرهنگ‏واژه‏هاى‏معادل             صفحه‏ى 168     

(مقبول، مرضى، أحمد، الرغيبة، الصالحة) 1-  مَقْبُولِ (3)، مقبولة (1)، (ق ب ل، المعجم) 2-  مَرْضِىَّ (1)، خطبه 72 8 مرضىّ المقالة (پسنديده گفتار او قرار ده.) 3-  أَحْمَدَ (1)، حميدا (2)، أحمد (1)، (ح م د، المعجم) 4-  الرَّغِيبَةِ (1)، خطبه 192 77 بالأخلاق الرّغيبة (بخاطر اخلاق پسنديده.) 5-  الصَّالِحَةِ (6)، (ص ل ح، المعجم)

فرهنگ‏واژه‏هاى‏معادل             صفحه‏ى 443     

عادت، اخلاق :

فرهنگ‏واژه‏هاى‏معادل             صفحه‏ى 443     

(خلق، أوب، أذلال، خلة، شيمة) 1-  خَلقُ (43)، خلق (1)، خلق (5)، خلقك خلقان (1)، الأخلاق (7)، اخلاقا (1)، أخلاقكم (1)، أخلاقه (1)، (خ ل ق، المعجم) 2-  أَوبٍ (1)، خطبه 238 1 جمعوا من كلّ أوب 3-  أذلَالِ (1)، أذلالها (1)، (ذ ل ل، المعجم) 4-  خَلَّةُ (1)، خلته (1)، خلتها (1)، (خ ل ى، المعجم) 5-  شِيمَةً (1)، خطبه 105 1 و أطهر المطهّرين شيمة (اخلاق پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از همه پاكتر بود)

فرهنگ‏واژه‏هاى‏معادل             صفحه‏ى 547     

ف-  فخر فروشى (فخر، زهو، تباهى) 1-  فَخَرَ (1)، افتخر (1)، يفخرون (1)، يتفاخرون (1)، الفخر (5)، فخرك (2)، فخرها (2)، المفاخرة (1)، مفتخرا (1)، (ف خ ر، المعجم) 2-  زَهوَ (2)، مزهوة (1)، (ز ه و، المعجم) 3-  تُبَاهِىَ (1)، قصار 94 1 و أن تباهى النّاس (از اخلاق زشت مباهات كردن با مردم است)

فرهنگ‏واژه‏هاى‏معادل             صفحه‏ى 558     

بالاخلاق الرّغيبة (به اخلاق مرغوب و پسنديده)

 

اخلاق در نهج البلاغه از کتاب فرهنگ‏معارف

فرهنگ‏معارف      ج 1          صفحه‏ى 6     

اخلاق 

فرهنگ‏معارف      ج 1          صفحه‏ى 6     

آثار اخلاق ناپسند ق 239 اخلاق اجتماعى خ 23 و ن 31 و ن 69 و ق 6 و ق 14 و ق 20 و ق 35 و ق 159 و ق 207 و ق 406 اخلاق پسنديده ق 38 اخلاق تاريخى ن 31 اخلاق در خانواده ق 257 و ق 352 اخلاق علمى ن 31 اخلاق فرماندهى ن 50 اخلاق مديريت ق 476 اخلاق ناپسند ق 37 اخلاق نظامى ن 56 و غريب كلام 7 ارزشهاى اخلاقى خ 76 و خ 87 و خ 192 و ن 30 و ق 135 و ق 211 و ق 340 و ق 389 ارزشهاى اخلاقى و ره‏آورد آن ق 229 اصول اخلاقى در جنگ خ 206 رذائل اخلاقى ق 396 ره‏آورد ارزشهاى اخلاقى ق 211 رهنمودهاى اخلاقى خ 167 ضرورتهاى اخلاقى خ 166

فرهنگ‏معارف      ج 1          صفحه‏ى 17     

اخلاق اجتماعى پرهيزكاران خ 193 پرهيزكارى و اخلاق ق 410 روز پرهيزكاران خ 193 سيماى پرهيزكاران خ 193 و ن 27 شب پرهيزكاران خ 193 صفات پرهيزكاران خ 83 فلسفه پرهيزكارى ق 344 مراحل پرهيزكارى ق 210

فرهنگ‏معارف      ج 1          صفحه‏ى 51     

اخلاق كارگزاران مالياتى ن 26 توجه خاص به امر ماليات ن 53 جايگاه ماليات در حكومت اسلامى ن 53 جايگاه مأموران مالياتى ن 51 راههاى جلب ماليات ن 53 راههاى مصرف ماليات ن 53 ره‏آورد شوم عدم پرداخت ماليات ن 53 ره‏آورد مالياتهاى اسلامى ن 53 وظايف حاكم اسلامى نسبت به مالياتها ن 53

فرهنگ‏معارف      ج 1          صفحه‏ى 52     

اخلاق ناپسند مردان ق 234 بدترين مردم خ 164 بدترين مردم نزد خدا خ 103 تأثير محيط در فكر مردم خ 13 خبر از سير ارتجاعى مردم در آينده ق 101 راه شناخت مردم ق 217 روانشناسى مردم ق 343 روانشناسى مردم يمن ن 74 روش برخورد امام عليه السّلام با مردم بى‏وفاى كوفه خ 69 روش برخورد با مردم ق 401، ن 19 روش پاسخ دادن به نيكيهاى مردم ق 62 روش حكومت و مردم دارى ن 46 روش مردم دارى ق 10 سابقه مبارزاتى مردم مصر ن 38 شناخت متقابل زمامداران و مردم خ 34 علل نكوهش از مردم كوفه ن 2 محروميت مردم از سعادت ن 78 مردم شناسى خ 16 و خ 32 و خ 164 و ق 49 و ق 147 مردم و دنيا ق 9 نشانه‏هاى خشنودى مردم خ 229 نكوهش مردم كوفه ن 35 وظايف مردم نسبت به رهبرى خ 118

فرهنگ‏معارف      ج 1          صفحه‏ى 111     

1-  عهد شكنى... عهدكم شقاق خ 13 1 2-  دو چهره بردن (نفاق)... دينكم نفاق خ 13 1 3-  داشتن اخلاق پست... اخلاقكم خ 13 1 4-  فساد اجتماعى... و المقيم بين اظهركم مرتهن خ 13 1 5-  اطاعت كوركورانه... اتباع البهيمة خ 13 1 6-  تحت فرمان زن قرار گرفتن... كنتم جند المرأة خ 13 1

فرهنگ‏معارف      ج 1          صفحه‏ى 125     

موضوعات اين خطبه، اخلاقى، اجتماعى، سياسى است، مانند: 1-  نعمت‏هاى الهى 2-  اخلاق اجتماعى 3-  ره‏آورد پرهيز از خيانت 4-  عوامل سقوط و انحطاط 5-  راههاى خودسازى

فرهنگ‏معارف      ج 1          صفحه‏ى 125     

دوم: اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏معارف      ج 1          صفحه‏ى 126     

1-  آخرت گرائى (با انجام اعمال نيك)... و العمل الصالح حرث الاخرة خ 23 5 2-  خداترسى... فاحذروا من الله ما حذركم من نفسه خ 23 5 3-  پرهيز از خودنمايى... و اعملوا فى غير رياء و لا سمعة خ 23 6 4-  اخلاص در انجام اعمال... فانه من يعمل لغير الله يكله الله خ 23 6 5-  دعا و نيايش الف: دعا براى همزيستى با شهدا... نسأل الله منازل الشهداء خ 23 7 ب: دعا براى زندگى با سعادتمندان... و معايشة السعداء خ 23 7 ج: دعا براى همنشينى با پيامبران... و مرافقة الانبياء خ 23 7 6-  اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏معارف      ج 1          صفحه‏ى 237     

1-  عامل به ثقل اكبر (قرآن) الم اعمل فيكم بالثّقل الاكبر خ 87 17 2-  معرّفى كننده اهل بيت عليهم السّلام و اترك فيكم الثّقل الاصغر خ 87 18 3-  معرّفى نصب كننده پرچم ايمان قد ركزت فيكم راية الايمان خ 87 18 4-  آگاه كننده مردم از حدود حلال و حرام و وقفتكم على حدود الحلال و الحرام خ 87 18 5-  پوشاننده لباس عافيت بر مردم و البستكم العافية من عدلى خ 87 18 6-  گسترش دهنده عدالت و البستكم العافية من عدلى خ 87 18 7-  گسترش دهنده نيكيها و فرشتكم المعروف من قولى و فعلى خ 87 19 8-  برخورد كريمانه با مردم و اريتكم كرائم الاخلاق خ 87 19 9-  برخوردارى از فضائل و مكارم اخلاق و اريتكم كرائم الاخلاق خ 87 19 10-  خبر دهنده از آينده حتّى يظنّ بل هى مجّة خ 87 21-  20 11-  ويژگيهاى اهل بيت عليهم السّلام

فرهنگ‏معارف      ج 1          صفحه‏ى 356     

مباحث اين خطبه سياسى، اخلاق ، اعتقادى است مانند: اوّل-  علل نكوهش از كوفيان دوم-  اهداف حكومت امام عليه السّلام سوم-  ويژگيهاى امام على عليه السّلام چهارم-  وظائف رهبرى پنجم-  شرائط رهبرى

فرهنگ‏معارف      ج 1          صفحه‏ى 443     

1-  راضى نبودن از اعمال خويشتن الّا و نفسه ظنون عنده خ 176 5 2-  انتقاد كردن از خويشتن فلا يزال زاريا عليها خ 176 5 3-  كمال خواهى و كمال جوئى و مستزيدا لها خ 176 5 4-  الگوپذيرى از زندگى صالحان فكونوا كالسّابقين قبلكم خ 176 6 5-  آمادگى براى سفر آخرت قوّضوا من الدّنيا تقويض الرّاحل و طووها طىّ المنازل خ 176 6 6-  پرهيز از دنيا زدگى قوّضوا من الدّنيا تقويض الرّاحل و طووها طىّ المنازل خ 176 6 7-  قرآن گرائى هذا القرآن هو النّاصح خ 176 12-  7 8-  عمل گرائى العمل العمل خ 176 13 9-  استقامت و پايدارى در دين و الاستقامة الاستقامة خ 176 13 10-  صبر و بردبارى ثمّ الصّبر الصّبر خ 176 13 11-  تقوا و پرهيزكارى و الورع الورع خ 176 13 12-  آخرت‏گرائى انّ لكم نهاية فانتهوا الى نهايتكم خ 176 13 13-  اطاعت از پرچمداران هدايت و انّ لكم علما فاهتدوا بعلمكم خ 176 14 14-  هدفدارى در اسلام للاسلام غاية فانتهوا الى غايته خ 176 14 15-  انجام فرائض و واجبات و اخرجوا الى اللّه بما افترض عليكم خ 176 14 16-  پرداخت حقوق الهى و بيّن لكم من وظائفه خ 176 14 17-  استقامت و پايدارى فاستقيموا على كتابه خ 176 17 18-  استقامت در فرمانبردارى از اوامر خداوند و على منهاج امره خ 176 17 19-  استقامت در ادامه راه صالحان و على الطّريقة الصّالحة من عبادته خ 176 17 20-  خارج نشدن از دائره فرمان خداوند ثمّ لا تمرقوا منها خ 176 17 21-  پرهيز از بدعت گذارى در دين و لا تبتدعوا فيها و مبتدع بدعة خ 176 27-  17 22-  پرهيز مخالفت از راه هدايت و لا تخالفوا عنها خ 176 17 23-  پرهيز از ضايع كردن اخلاق نيك ثمّ ايّاكم و تهزيع الاخلاق خ 176 18 24-  پرهيز از نفاق در گفتار و اجعلوا اللّسان واحدا خ 176 18 25-  تدبّر در سخن گفتن اذا اراد ان يتكلّم بكلام تدبّره فى نفسه خ 176 20 26-  پرهيز از نفاق و دوروئى و انّ قلب المنافق من وراء لسانه خ 176 20 27-  بهره‏مند از قلب پاك لا يستقيم ايمان عبد حتّى يستقيم قلبه خ 176 22 28-  هماهنگ بودن زبان و قلب و لا يستقيم قلبه حتّى يستقيم لسانه خ 176 22 29-  پرهيز از خونريزى ان يلقى اللّه من دماء المسلمين خ 176 22 30-  پرهيز از نابود كردن اموال مسلمين و اموالهم خ 176 22 31-  پرهيز از ريختن آبروى مسلمان سليم اللّسان من اعراضهم خ 176 22 32-  انجام اعمال نيك و پسنديده فاذا رايتم خيرا فاعينوا عليه خ 176 29 33-  پرهيز از انجام شر و بدى و اذا رايتم شرّا فاذهبوا عنه خ 176 29 34-  اعتدال و ميانه روى در زندگى فاذا انت جواد قاصد خ 176 30 35-  پرهيز از اطاعت هواهاى نفسانى فرحم اللّه امرأ نزع عن شهوته خ 176 30 36-  پرهيز از دوروئى در دين خدا فايّاكم و التّلوّن فى دين اللّه خ 176 33 37-  اتحاد و همبستگى جماعة فيما تكرهون من الحقّ خير خ 176 34 38-  پرهيز از تفرقه و جدائى لم يعط احدا بفرقة خيرا خ 176 34 39-  پرهيز از عيب جوئى ديگران طوبى لمن شغله عيبه عن عيوب النّاس خ 176 35 40-  پرداختن به اصلاح خويش و طوبى لمن لزم بيته خ 176 35 41-  پرهيز از طمع ورزى و اكل قوته خ 176 35 42-  گريه بر خطاهاى خويش و بكى على خطيئته خ 176 35 43-  اطاعت و بندگى خداوند و اشتغل بطاعة ربّه خ 176 35 44-  بازسازى خويشتن فكان من نفسه فى شغل خ 176 35 45-  ايمن بودن مردم از آنان و النّاس منه فى راحة خ 176 36 46-  راههاى رستگارى

فرهنگ‏معارف      ج 1          صفحه‏ى 450     

1-  بنده خدا و اشهد انّ محمّدا عبده خ 178 4 2-  برگزيده از ميان خلايق و رسوله المجتبى من خلائقه خ 178 4 3-  تشريح كننده احكام الهى و المعتام لشرح حقائقه خ 178 4 4-  بهره‏مند از اخلاق كريمانه و المختصّ بعقائل كراماته خ 178 5 5-  رساننده پيام‏هاى الهى و المصطفى لكرائم رسالاته خ 178 5 6-  نشانه هدايت و رستگارى و الموضّحة به اشراط الهدى خ 178 5 7-  از بين برنده كورى و گمراهى و المجلوّ به غربيب العمى خ 178 5

فرهنگ‏معارف      ج 1          صفحه‏ى 511     

1-  مأمور بر نبرد با دشمنان خدا ألا و قد أمرنى اللّه فى الأرض خ 192 112 2-  نبرد كننده با پيمان شكنان فأمّا النّاكثون فقد قاتلت خ 192 113 3-  جهاد كننده با سركشان و أمّا القاسطون فقد جاهدت خ 192 113 4-  ذليل كننده خوارج و أمّا المارقة فقد دوّخت خ 192 113 5-  از بين برنده شيطان ردهه (رهبر خوارج) و أمّا شيطان الرّدهة فقد خ 192 113 6-  نابود كننده باقى مانده منحرفان و لئن اذن اللّه فى الكرّة خ 192 114 7-  به خاك افكننده دلاوران عرب در نوجوانى أنا وضعت فى الصّغر بكلا كل العرب خ 192 115 8-  درهم شكننده شجاعان عرب و كسرت نواجم قرون ربيعة و مضر خ 192 115 9-  نزديكترين يار و ياور رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و قد علمتم موضعى بالقرابة القريبة خ 192 115 10-  بهره‏مند از منزلتى ويژه نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و المنزلة الخصيصة خ 192 116 11-  تربيت شده در دامن رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وضعنى فى حجره خ 192 116 12-  بزرگ شده در آغوش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و أنا ولد يضمّنى إلى صدره خ 192 116 13-  مورد علاقه خاص رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و يكنفني فى فراسته و يمسّنى جسده خ 192 116 14-  تغذيه شده با دست پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و كان يمضغ الشّيى‏ء ثمّ يلقمنيه خ 192 117 15-  معصوم در دوران كودكى و ما وجد لى كذبة فى قول خ 192 117 16-  منزه از هر گونه خطا و اشتباه و لا خطلة فى فعل خ 192 117 17-  همراه هميشگى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و لقد كنت اتّبعه اتّباع الفصيل اثر امّه خ 192 119 18-  پيروى كننده از اخلاق پيامبر صلّى اللّه عليه و آله يرفع لى فى كلّ يوم من اخلاقه علما خ 192 119 19-  اقتدا كننده به اخلاق نيك پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و يأمرنى بالاقتداء به خ 192 119 20-  تنها ياور رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در حراء و لقد كان يجاور فى كلّ سنة خ 192 119 21-  نخستين مؤمن انّى اوّل مؤمن خ 192 133-  120 22-  مشاهده كننده نور وحى ارى نور الوحى و الرّسالة خ 192 122-  120 23-  استشمام كننده عطر نبوّت و اشمّ ريح النّبوّة خ 192 120 24-  شنونده ناله‏هاى شيطان و لقد سمعت رنّة الشّيطان خ 192 121 25-  شنونده صداى وحى الهى انّك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى خ 192 122 26-  جانشين شايسته پيامبر صلّى اللّه عليه و آله لست بنبىّ و لكنّك لوزير خ 192 122 27-  سمبل نيكيها و إنّك لعلى خير خ 192 122 28-  نظاره‏گر معجزات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و لقد كنت معه صلّى اللّه عليه و آله الى آخر الخطبه خ 192 122 29-  اوّل اقرار كننده به اعجاز پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و اوّل من أقرّ بأنّ الشّجرة فعلت خ 192 133 30-  تحمّل كننده ملامتهاى دشمنان و انّى لمن قوم لا تأخذهم فى اللّه لومة لائم خ 192 135 31-  الگو و سمبل راستگويان سيماهم سيما الصّدّيقين خ 192 135 32-  برخوردار از گفتار نيكوكاران و كلامهم كلام الأبرار خ 192 135 33-  آباد كننده شب عمّار الليل خ 192 136 34-  روشنى بخش روزها و منار النّهار خ 192 136 35-  چنگ آويخته به ريسمان قرآن متمسّكون بحبل القرآن خ 192 136 36-  زنده كننده سنّتهاى الهى يحيون سنن اللّه خ 192 136 37-  زنده كننده سنّتهاى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله يحيون و سنن رسوله خ 192 136 38-  منزّه از تكبّر و برترى طلبى لا يستكبرون و لا يعلون خ 192 136 39-  منزّه از خيانت و تبهكارى و لا يغلّون و لا يفسدون خ 192 136 40-  بهره‏مند از قلبى بهشتى قلوبهم فى الجنان خ 192 136 41-  الگوى نيكوكاران در عمل و اجسادهم فى العمل خ 192 136

فرهنگ‏معارف      ج 1          صفحه‏ى 514     

مباحث اين خطبه اعتقادى، اخلاقى، اجتماعى است مانند: اوّل-  خداشناسى دوّم-  سيماى پرهيزكاران الف: در زندگى فردى ب: شب پرهيزكاران ج: روز پرهيزكاران د: اخلاق اجتماعى پرهيزكاران سوّم-  ره‏آورد تقوا

فرهنگ‏معارف      ج 1          صفحه‏ى 517     

د: اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 616     

1-  تقوا پيشگى انطلق على تقوى اللّه ن 25 1 2-  نترساندن مردم و لا تروّعن مسلما ن 25 1 3-  وارد نشدن بدون اجازه و لا تجتازنّ عليه كارها ن 25 1 4-  پرهيز از زياده طلبى و لا تأخذنّ منه اكثر من حقّ اللّه ن 25 1 5-  عدم سوء استفاده از امكانات فأنزل بمائهم ن 25 2 6-  استفاده از اخلاق اسلامى الف: حفظ آرامش و وقار ثمّ امض اليهم بالسّكينة و الوقار ن 25 2 ب: سبقت در سلام حتّى تقوم بينهم فتسلّم عليهم ن 25 2 ج: ابراز محبت و مهربانى و لا تخدج بالتّحيّة لهم ن 25 3 7-  معرفى مأمور مالياتى ثمّ تقول: عباد اللّه ارسلنى ن 25 3 8-  شناساندن جايگاه ماليات فهل للّه فى اموالكم من حقّ ن 25 3-  4 9-  پذيرفتن اظهارات مردم فان قال قائل: لا فلا تراجعه ن 25 4 10-  پرهيز از تهديد كردن من غير ان تخيفه او توعده ن 25 4 11-  پرهيز از تكليف‏هاى سخت او تعسفه او ترهقه ن 25 5 12-  قبول پرداختهاى مردم فخذ ما اعطاك من ذهب او فضّة ن 25 5 13-  وارد نشدن در محدوده اموال مردم فلا تدخلها الّا باذنه ن 25 5 14-  مراعات كردن حال حيوانات و لا تنفّرنّ بهيمة و لا تفزعنّها ن 25 6 15-  واگذارى تقسيم زكات و اصدع المال صدعين ثمّ خيرّه ن 25 6 16-  دادن اجازه فسخ فإن استقالك فاقله ن 25 8 17-  دقّت در انتخاب حيوانات مالياتى الف: پير و سالخورده نباشد و لا تأخذنّ عودا و لا هرمة ن 25 9 ب: دست و پا شكسته نباشد و لا مكسورة ن 25 9 ج: بيمار و معيوب نباشد و لا مهلوسة و لا ذات عوار ن 25 9 18-  انتخاب انسانى امين و لا تأمننّ عليها الّا من تثق بدينه ن 25 12 و 10 و 9 19-  سالم رساندن بيت المال حتّى تأتينا بإذن اللّه ن 25 15-  14

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 617     

مانند: اوّل-  اخلاق كارگزاران مالياتى دوم-  ره آورد شوم خيانت به بيت المال سوم-  وظائف رهبران نسبت به كارگزاران

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 617     

اوّل: اخلاق كارگزاران مالياتى

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 627     

الف: اخلاق فردى

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 629     

ب: اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 630     

ج: اخلاق معنوى

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 660     

مانند: اول-  حقوق مردم بر رهبر دوم-  اخلاق فرماندهى كل سوم-  وظائف فرماندهان نظامى چهارم-  حقوق متقابل رهبرى و فرماندهان

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 660     

دوم: اخلاق فرماندهى كل

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 661     

1-  اخلاق فرماندهى كل 2-  وظائف فرماندهان نظامى نسبت به رهبرى

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 685     

مانند: اوّل-  اخلاق نظامى دوم-  هدفدارى ارتش اسلامى

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 685     

اوّل: اخلاق نظامى

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 686     

اخلاق نظامى

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 700     

مانند: اوّل-  مسئوليّت انسان نسبت به قرآن دوم-  راههاى خود سازى سوم-  اوصاف مؤمنين چهارم-  اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 702     

چهارم: اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 714     

1-  بدست آوردن ميراث گرانبها العلم وراثة كريمة 2-  برخوردارى از زيبائى اخلاق و الأداب حلل مجدّدة 3-  واقع نگرى و الفكر مرآة صافية

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 714     

اوّل: اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 714     

دوّم: ره آورد اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 716     

حكمت 14 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 717     

حكمت 20 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 722     

حكمت 35 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 723     

اوّل: اخلاق پسنديده

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 723     

دوّم: اخلاق ناپسند

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 727     

1-  بى‏نيازى لا غنى كالعقل 2-  برخوردارى از اخلاق و آداب پسنديده گذشتگان و لا ميراث كالادب 3-  بهره‏مند شدن از بهترين پشتيبان و لا ظهير كالمشاورة

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 763     

حكمت 159 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 773     

حكمت 207 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 781     

ج-  اخلاق ناپسند مردان

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 782     

دوّم: آثار سوء اخلاق ناپسند

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 786     

اوّل: اخلاق خانواده

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 789     

غريب كلام 7 اخلاق نظامى

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 814     

اوّل: اخلاق در خانواده

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 815     

اخلاق در خانواده

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 815     

1-  پرهيز از اخلاق جاهلى لا تقل ذلك 2-  شكر گذارى و لكن قل شكرت الواهب 3-  دعا براى مبارك شدن نوزاد و بورك لك فى الموهوب 4-  دعا براى بزرگ شدن فرزند و بلغ اشدّه 5-  دعا براى خير رساندن به پدر و مادر و رزقت برّه

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 830     

حكمت 406 اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 831     

حكمت 410 پرهيزكارى و اخلاق 

فرهنگ‏معارف      ج 2          صفحه‏ى 847      

اول: اخلاق مديريت

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 25     

دوم-  اخلاق سياسى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 27     

پنجم-  اخلاق سياسى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 28     

1-  نقش امام على عليه السّلام در تحولّات اجتماعى مسلمين بنا اهتديتم فى الظّلماء، و تسنّمتم ذروة العلياء، خ 4 1 و 2 (شما مردم بوسيله ما هدايت شديد، و به اوج ترّقى رسيديد) 2-  بينش سياسى امام عليه السّلام ما زلت أنتظر بكم عواقب الغدر، و أتوسّمكم بحلية المغترّين خ 4 2 (من همواره انتظار پيمان شكنى شما را داشتم، و نشانه‏هاى فريب خوردگى را در شما سراغ داشتم) 3-  اخلاق سياسى و أتوسّمكم بحلية المغترّين خ 4 2 (من نشانه‏هاى فريب خوردگى را در شما مردم بصره سراغ داشتم) 4-  آگاهى سياسى امام عليه السّلام أقمت لكم على سنن الحقّ فى جوادّ المضلّة خ 4 2 و 3 (شما را بر راه روشن حق قرار دادم آن گاه كه گمراه بوديد)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 32     

1-  نكوهش انتخاب الگوهاى دروغين اتّخذوا الشّيطان لأمرهم ملاكا خ 7 1 (آنان شيطان را معيار كار خود انتخاب كردند) 2-  علل فساد زدگى و آلودگى‏هاى اخلاقى اتّخذوا الشّيطان لأمرهم ملاكا،... و نطق بالباطل على لسانه خ 7 1 و 2 (آنان شيطان را معيار كار خود انتخاب كردند... كه با زبان او باطل مى‏گويد) 3-  علل پيدايش اخلاق و كردار ناپسند فردى و اجتماعى اتّخذوا الشّيطان لأمرهم ملاكا،... و نطق بالباطل على لسانه خ 7 1 و 2 (آنان شيطان را معيار كار خود انتخاب كردند... كه با زبان او باطل مى‏گويد)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 33     

1-  نفى شعارگرائى در اخلاق سياسى و قد أرعدوا و أبرقوا، و مع هذين الأمرين الفشل خ 9 (اصحاب جمل رعد و برقى زدند و سست شدند) 2-  اخلاق سياسى امام عليه السّلام و لسنا نرعد حتّى نوقع، و لا نسيل حتّى نمطر خ 9 (ما تا نباريم صدايمان بلند نمى‏شود، و تا جارى نشويم سيل وار حركت نمى‏كنيم) 3-  ضرورت عمل گرائى و لسنا نرعد حتّى نوقع، و لا نسيل حتّى نمطر خ 9 (ما تا نباريم صدايمان بلند نمى‏شود، و تا جارى نشويم سيل وار حركت نمى‏كنيم)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 34     

1-  ضرورت آگاهى سياسى ألا و إنّ الشّيطان قد جمع حزبه، و استجلب خيله و رجله و إنّ معي لبصيرتي خ 10 1 (آگاه باشيد كه شيطان حزب خود را جمع كرده و سواره و پيادگان لشكر خود را فرا خوانده است و من از تحرّكات آنان آگاهم) 2-  ضرورت دشمن شناسى و اطلاعات لازم از تحركات آن ألا و إنّ الشّيطان قد جمع حزبه، و استجلب خيله و رجله و إنّ معي لبصيرتي خ 10 1 (آگاه باشيد كه شيطان حزب خود را جمع كرده و سواره و پيادگان لشكر خود را فرا خوانده است و من از تحرّكات آنان آگاهم) 3-  روش برخورد با دشمن و ايم اللَّه لأفرطنّ لهم حوضا أنا ماتحه لا يصدرون عنه، و لا يعودون إليه خ 10 1 و 2 (بخدا سوگند گردابى براى آنان فراهم سازم كه جز من كسى نتواند آن را چاره سازد، و نتواند از آن خارج يا دوباره به آن باز گردد) 4-  اصول سياست توحيدى و ايم اللَّه لأفرطنّ لهم... و لا يعودون إليه خ 10 1 و 2 (بخدا سوگند گردابى براى آنان فراهم سازم... يا دوباره به آن باز گردد) 5-  ضرورت غافلگير كردن دشمن و ايم اللَّه لأفرطنّ لهم... و لا يعودون إليه خ 10 1 و 2 (بخدا سوگند گردابى براى آنان فراهم سازم... يا دوباره به آن باز گردد) 6-  اخلاق سياسى امام در برخورد با دشمن ما لبّست على نفسى، و لا لبّس علىّ خ 10 1 و 2 (حقيقت را بر خود دگرگون نكردم، و حقيقت نيز براى من دگرگون نشده است)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 38     

1-  علل سقوط و وابستگى مردم بصره كنتم جند المرأة، و أتباع البهيمة،... و دينكم نفاق خ 13 1 و 2 (شما لشكر يك زن بوديد و پيروان حيوان... دين شما دوروئى است) 2-  علل فساد زدگى أخلاقكم دقاق، و عهدكم شقاق، و دينكم نفاق خ 13 1 و 2 (اخلاق شما پست، و پيمان شما شكسته شده، دين شما دوروئى است) 3-  اخلاق سياسى دروغين مردم بصره كنتم جند المرأة، و أتباع البهيمة رغا فأجبتم، و عقر فهربتم أخلاقكم دقاق، و عهدكم شقاق خ 13 1 و 2 (شريك يك زن و پيرو يك حيوان بوديد تا صدا در مى‏داد مى‏جنگيديد، وقتى كشته شد فرار كرديد، اخلاق شما پست، و پيمان شما گسسته است) 4-  خبر از تحولات سياسى در آينده دور بصره كأنّى بمسجدكم كجؤجؤ سفينة قد بعث اللَّه عليها العذاب من فوقها و من تحتها خ 13 2-  7 (گويا مسجد شما مردم بصره را در آب غرق شده مى‏نگرم كه چونان سينه كشتى روى آب قرار دارد، كه خدا عذاب را از آسمان و زمين بر آن باريد)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 38     

1-  نكوهش از اخلاق اجتماعى مردم بصره أخلاقكم دقاق، و عهدكم شقاق، و دينكم نفاق خ 13 1 و 2 (اخلاق شما پست، و پيمان شما شكسته شده، دين شما دوروئى است) 2-  نقش عوامل جغرافياي در اخلاق اجتماعى مردم و ماؤكم زعاق... بلادكم أنتن بلاد اللَّه تربة: أقربها من الماء خ 13 2 و 5 و 6 (آب شما شور... سرزمين شما بدبوترين زمينها از آسمان دور و به آب نزديك است) 3-  نكوهش از دگرگونى ارزش‏هاى اخلاقى كنتم جند المرأة، و أتباع البهيمة رغا فأجبتم، و عقر فهربتم أخلاقكم دقاق، و عهدكم شقاق خ 13 1 و 2 (شريك يك زن و پير و يك حيوان بوديد تا صدا در مى‏داد مى‏جنگيديد، وقتى كشته شد فرار كرديد، اخلاق شما پست، و پيمان شما گسسته است)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 39     

1-  علل سقوط و وابستگى مردم بصره خفّت عقولكم و سفهت حلومكم خ 14 (عقلهاى شما پست و افكار شما كودكانه است) 2-  علل فساد زدگى خفّت عقولكم و سفهت حلومكم خ 14 (عقلهاى شما پست و افكار شما كودكانه است) 2-  اخلاق سياسى دروغين مردم بصره خفّت عقولكم و سفهت حلومكم خ 14 (عقلهاى شما پست و افكار شما كودكانه است)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 40      

1-  نكوهش از اخلاق نكوهيده مردم بصره خفّت عقولكم و سفهت حلومكم، فأنتم غرض لنابل، و اكلة لآكل، و فريسة لصائل خ 14 (عقلهاى شما پست و افكار شما كودكان است پس هدف تيراندازان، و لقمه چربى براى خورندگان، و صيدى براى صيّادان مى‏باشيد) 2-  نقش عوامل جغرافيايى در اخلاق اجتماعى مردم أرضكم قريبة من الماء بعيدة من السّماء خ 14 (سرزمين شما به آب نزديك و از آسمان دور است) 3-  نكوهش از دگرگونى ارزش‏هاى اخلاقى خفّت عقولكم و سفهت حلومكم، فأنتم غرض لنابل، و اكلة لآكل، و فريسة لصائل خ 14 (عقلهاى شما پست و افكار شما كودكانه است پس هدف تيراندازان، و لقمه چربى براى خورندگان، و صيدى براى صيّادان مى‏باشيد)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 43     

1-  تعهد اخلاقى امام عليه السّلام ذمّتي بما أقول رهينة و أنا به زعيم خ 16 1 (آنچه مى‏گويم بر عهده مى‏گيرم و خود ضامن آن هستم 2-  نقش تقوى در فرد و جامعه ذمّتي بما أقول رهينة... حجزته التّقوى عن تقحّم الشبهات خ 16 1 (آنچه مى‏گويم بر عهده مى‏گيرم... تقوى او را از ارتكاب شبهات باز مى‏دارد) 3-  نقش تقوى در پاكسازى دل‏ها حجزته التقوى عن تقحّم الشّبهات خ 16 1 (تقوى او را از ارتكاب شبهات باز مى‏دارد) 4-  ويژگى اخلاقى امام عليه السلام و اللَّه ما كتمت و شمة، و لا كذبت كذبة خ 16 4 (سوگند بخدا هرگز حقيقتى را كتمان نكردم، و هرگز دروغ نگفتم) 5-  ره آورد شوم گناهان ألا و إنّ الخطايا خيل شمس حمل عليها أهلها و خلعت لجمها فتقحّمت بهم فى النّار خ 16 4 و 5 (آگاه باشيد گناهان مركب‏هاى سركشى را مانند، كه سواران خود را به آتش مى‏كشانند) 6-  شناخت ره‏آورد تقوى حجزته... حمل عليها أهلها خ 16 1 و 5 (تقوا مركبى راهوارك است كه سوار را به بهشت مى‏كشانند) 7-  نكوهش از شعار زدگى هلك من ادّعى خ 16 8 (نابود شد ادّعا كننده) 8-  نكوهش از دروغ و تهمت و خاب من افترى خ 16 8 (زيان كرد دروغگو) 9-  اخلاق فردى و خانوادگى فاستتروا فى بيوتكم، و أصلحوا ذات بينكم خ 16 9 و 10 (بخانه‏هايتان برويد، خودتان را اصلاح كنيد) 10-  ضرورت و روش خودسازى و لا يحمد حامدا إلّا ربّه، و لا يلم لائم إلّا نفسه خ 16 10 (ستايشگر جز خدا را ستايش نكند، و سرزنش كننده جز خويشتن را سرزنش ننمايد)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 52     

اوّل-  اخلاقى، اخلاق اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 56     

اخلاق سياسى سياسى 1-  ضرورت تقوى و پرهيزكارى فاتّقوا اللَّه عباد اللَّه، و فرّوا إلى اللَّه من اللَّه خ 24 1 (پس اى بندگان خدا از خدا پروا كنيد و از خدا به سوى خدا بگريزيد) 2-  ضرورت پناه بردن به خدا و فرّوا إلى اللَّه من اللَّه خ 24 1 (و از خدا به سوى خدا بگريزيد) 3-  ضرورت توجه به مقررات صحيح زندگى اسلامى و امضوا فى الّذى نهجه لكم، و قوموا بما عصبه بكم خ 24 2 (از راهى كه بسوى شما گشودند برويد، و به وظائفى كه براى شما تعيين كرده‏اند قيام كنيد)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 66     

1-  نكوهش از اخلاق سياسى كوفيان-  سياسى و اجتماعى 2-  نكوهش از سستى و تظاهر و ترس از مرگ-  سياسى و اجتماعى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 69     

1-  اخلاق سياسى اجتماعى ناپسند مردم كوفه أيّها النّاس المجتمعة أبدانهم... و طمعا فى غير حقّ خ 29 1-  6 (اى مردم كوفه كه بدنهاى شما در كنار هم قرار دارد... و در غير حق طمع داريد) 2-  ارزش‏هاى اخلاقى مسخ شده أيّها النّاس المجتمعة أبدانهم... و طمعا فى غير حقّ خ 29 1-  6 (اى مردم كوفه كه بدنهاى شما در كنار هم قرار دارد... و در غير حق طمع داريد) 3-  ره آورد گرايشات منفى جامعه أيّها النّاس المجتمعة أبدانهم... و طمعا فى غير حقّ خ 29 1-  6 (اى مردم كوفه كه بدنهاى شما در كنار هم قرار دارد... و در غير حق طمع داريد)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 79     

خ 34 4 (شما چونان شترانى هستيد كه ساربانشان گمشده است، هر گاه از يك طرف گرد آئيد از سوى ديگر پراكنده مى‏شويد) 5-  نكوهش از نافرمانى و سكوت إذا دعوتكم إلى جهاد عدوّكم دارت أعينكم، كأنّكم من الموت في غمرة، و من الذّهول في سكرة خ 34 1 و 2 (هر گاه شما را به جنگ دشمنانتان مى‏خوانم چشمانتان از ترس در حدقه دور مى‏زند، گويا ترس از مرگ عقلتان را ربوده، و چونان انسانهاى مست قدرت پاسخگوئى نداريد) 6-  نكوهش از دنيا زدگى و رفاه طلبى كوفيان ارضيتم بالحياة الدّنيا من الآخرة عوضا و بالذّلّ من العزّ خلفا خ 34 1 (آيا به زندگى دنيا عوض آخرت رضايت داديد... و به ذلّت بجاى عزّت و سربلندى خشنود شديد) 7-  اصول اخلاق رهبرى أيّها النّاس، إنّ لى عليكم حقّا، و لكم علىّ حقّ... و الطّاعة حين آمركم خ 34 9 و 10 (اى مردم مرا بر شما و شما را بر من حقى است... و هر فرمان دادم اطاعت كنيد)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 81     

دوّم-  اخلاق سياسى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 82     

1-  افشاگريهاى امام قبل از پيدايش ماجراى خوارج فأنا نذير لكم أن تصبحوا صرعى بأثناء هذا النّهر و بأهضام هذا الغائط على غير بينة من ربّكم خ 36 1 (شما سران خوارج را مى‏ترسانم از اين كه در كنار اين رود و اين گودال جنازه‏هاى شما پراكنده شود بى‏آنكه از طرف پروردگارتان دليلى داشته باشيد) 2-  خبر از آينده مصيبت بار خوارج قد طوّحت بكم الدّار و احتبلكم المقدار خ 36 1 (دنيا شما را به گمراهى كشانده، و مقدرّات شما را آماده مرگ ساخت) 3-  روانشناسى و اخلاق سياسى خوارج و أنتم معاشر اخفّاء الهام. سفهاء الأحلام و لم آت-  لا أبالكم-  بجرا، و لا أردت لكم ضرّا خ 36 1-  3 (شما فريب خوردگان خوارج گروهى كم خرد، و بى‏فكر هستيد، من كار خلافى انجام نداده‏ام و قصد بدى به شما نداشتم) 4-  خصوصيات روحى و اخلاقى خوارج سفهاء الأحلام و لهم آت-  لا أبا لكم-  بجرا، و لا أردت لكم ضرّا خ 36 1 تا 3 (شما فريب خوردگان خوارج گروهى كم‏خرد و بى‏فكر هستيد من كار خلافى انجام نداده‏ام و قصد بدى به شما نداشتم) 5-  اخلاق اجتماعى خوارج-  سياسى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 124     

سياسى 1-  شكوه‏ها و رنج‏هاى امام از امت ملكتني عينى و أنا جالس، فسنح لى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فقلت: يا رسول اللَّه، ما ذا لقيت من أمّتك من الأود و اللّدد خ 70 1 (در حالى كه نشسته بودم چشمانم را خواب ربود، رسول خدا را در خواب ديدم عرض كردم اى رسول خدا چقدر از امّت تو كارشكنى و دشمنى و لجاجت ديدم) 2-  روش دعا كردن دشمنان فقال: ادع عليهم فقلت: أبدلني اللَّه بهم خيرا منهم، و أبدلهم بى شرّا لهم منّي خ 70 2 (پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود بر آنان نفرين كن، پس گفتم. خدا بهتر از اين مردم به من بدهد، و شخص بدى را بر آنها مسلّط گرداند) 3-  اخلاق سياسى (روش دعا كردن و دشمن) فقال: ادع عليهم فقلت: أبدلني اللَّه بهم خيرا منهم، و أبدلهم بى شرّا لهم منّي (پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود بر آنان نفرين كن، پس گفتم: خدا بهتر از اين مردم به من بدهد، و خ 70 2 شخص بدى را بر آنها مسلّط گرداند) 4-  شكوه از دشمن‏ها ما ذا لقيت من أمّتك من الأود و اللّدد خ 70 1 (چقدر از امّت تو كارشكنى و دشمنى و لجاجت ديدم) 5-  اخلاق سياسى-  سياسى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 125     

1-  شكوه‏ها و رنج‏هاى امام از مردم كوفه أمّا بعد يا أهل العراق، فإنّما أنتم كالمرأة الحامل، حملت فلمّا أتمّت أملصت و مات قيّمها خ 71 1 (اى مردم عراق شما چونان زن حامله‏اى را مانيد كه روزهاى آخر حمل سقط كند و سرپرستش بميرد) 2-  اخلاق سياسى مردم كوفه أمّا بعد يا أهل العراق، فإنّما أنتم كالمرأة الحامل، حملت فلمّا أتمّت أملصت و مات قيّمها خ 71 1 (اى مردم عراق شما چونان زن حامله‏اى را مانيد كه روزهاى آخر حمل سقط كند و سرپرستش بميرد) 3-  تاريخ سياسى حركت امام بسوى كوفه و اللَّه ما أتيتكم اختيارا و لكن جئت إليكم سوقا خ 71 2 (سوگند بخدا من به اختيار خود بسوى شما كوفيان نيامدم لكن ضرورتها مرا به اينجا كشاند) 4-  علل شكست كوفيان أمّا بعد يا أهل العراق، فإنّما أنتم كالمرأة الحامل، حملت فلمّا أتمّت أملصت و مات قيّمها خ 71 1 (اى مردم عراق شما چونان زن حامله‏اى را مانيد كه روزهاى آخر حمل سقط كند و سرپرستش بميرد) 5-  شايعه پراكنى و تهمت عليه رهبرى و لقد بلغنى أنّكم تقولون: علىّ يكذب، قاتلكم اللَّه تعالى خ 71 2 (بمن خبر رسيد كه شما كوفيان مى‏گوئيد على دروغ مى‏گويد، خدا شما را بكشد)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 128     

1-  ويژگيهاى امام على عليه السّلام و اللَّه لأسلمنّ ما سلمت أمور المسلمين، و لم يكن فيها جور إلّا علىّ خاصّة خ 74 (سوگند بخدا تا آنجا كه امور مسلمين روبراه است و به غير من ستم نشود خاموش مى‏مانم) 2-  برترى و افضليت امام از ديگران لقد علمتم أنّى أحقّ النّاس بها من غيري خ 74 (همانا شما مى‏دانيد كه من به حكومت از همه سزاوارترم) 3-  لايق‏ترين كانديد حكومت لقد علمتم أنّى أحقّ النّاس بها من غيري خ 74 (همانا شما مى‏دانيد كه من به حكومت از همه سزاوارترم) 4-  اخلاق سياسى اجتماعى امام و اللَّه لأسلمنّ ما سلمت أمور المسلمين، و لم يكن فيها جور إلّا علىّ خاصّة خ 74 (سوگند بخدا تا آنجا كه امور مسلمين روبراه است و به غير من ستم نشود خاموش مى‏مانم) 5-  علل سكوت امام و اللَّه لأسلمنّ ما سلمت أمور المسلمين... التماسا لأجر ذلك و فضله، و زهدا فيما تنافستموه من زخرفه و زبرجه خ 74 (خاموش مى‏مانم تا پاداش آن را از خدا بگيرم، تا از زر و زيور و متاع دنيا كه براى آن تلاش مى‏كنيد پرهيز كرده باشم 6-  حد و مرز صبر و سكوت امام و لم يكن فيها جور إلّا علىّ خاصّة خ 74 (و به غير من ستم نشود خاموش مى‏مانم)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 129     

سياسى (اخلاق سياسى)-  عقيدتى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 142     

سياسى (شناخت عمرو عاص 1-  ضرورت دشمن شناسى عجبا لابن النّابغة يزعم لأهل الشّام أنّ فيّ دعابة... و يرضخ له على ترك الدّين رضيخة خ 84 1 تا 4 (شگفت از آن پسر زن بد نام، در ميان شاميان رواج مى‏دهد كه من شوخى زياد مى‏كنم... او در برابر از دست دادن دينش پولى از معاويه گرفته است.) 2-  روانشناسى عمرو عاص عجبا لابن النّابغة يزعم لأهل الشّام أنّ فيّ دعابة و يرضخ له على ترك الدّين رضيخة فاذا كان عند الحرب فأىّ زاجر و آمر هو خ 84 1 تا 3 (شگفت از آن پسر زن بد نام، در ميان شاميان رواج مى‏دهد كه من شوخى زياد مى‏كنم... او در برابر از دست دادن دينش پولى از معاويه گرفته است و آن گاه كه جنگ بر قرار شود سر و صداهاى فراوان دارد) 3-  انواع مكر و حليه دشمن عجبا لابن النّابغة يزعم لأهل الشّام أنّ فيّ دعابة و يرضخ له على ترك الدّين رضيخة فاذا كان عند الحرب فأىّ زاجر و آمر هو خ 84 1 تا 3 (شگفت از آن پسر زن بد نام، در ميان شاميان رواج مى‏دهد كه من شوخى زياد مى‏كنم... او در برابر از دست دادن دينش پولى از معاويه گرفته است و آن گاه كه جنگ بر قرار شود سر و صداهاى فراوان دارد) 4-  اخلاق سياسى امام عليه السّلام أما و اللَّه إنّى ليمنعنى من اللّعب ذكر الموت... و يرضخ له على ترك الدّين رضيخة خ 84 1 تا 3 (آگاه باشيد ياد مرگ مرا از كارهاى بيهوده باز مى‏دارد... امّا عمرو عاص در برابر از دست دادن دين خود پولى از معاويه گرفته است)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 151     

اخلاقى، اخلاق سياسى-  سياسى

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 168     

دوّم-  اخلاقى (اخلاق سياسى)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 180     

چهارم-  اخلاق (اخلاق اجتماعى)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 194     

دوّم-  اخلاقى (اخلاق اجتماعى)

فرهنگ‏موضوعات‏كلى             صفحه‏ى 209     

نظامى (آموزش تاكتيك‏هاى نظامى) 1-  تاكتيك‏هاى موثر نظامى در عمليات فقدموا الدّارع، و أخّروا الحاسر... و التووا في أطراف الرّماح خ 124 1 (آنها را كه زره به تن دارند در جلوى لشكر قرار دهيد... و در اطراف نيزه‏ها در پيچ و خم باشيد) 2-  نقش نيزه داران و پرچمداران در جنگ فقدموا الدّارع، و أخّروا الحاسر... و التووا في أطراف الرّماح و لا تجعلوها إلّا بأيدي شجعانكم خ 124 1 تا 3 (آنها را كه زره به تن دارند در جلوى لشكر قرار دهيد... و در اطراف نيزه‏ها در پيچ و خم باشيد پرچم را جز بدست شجاعان خود نسپاريد) 3-  ضرورت حملات پى در پى به دشمن إنّهم لن يزولوا عن مواقفهم دون طعن دراك... و بأعنان مساربهم و مسارحهم خ 124 9 تا 11 (شاميان از ميدانهاى جنگ پراكنده نمى‏شوند جز با ضربه‏هاى درهم كوبنده... و تا آنها را از هر طرف بكوبند) 4-  جا خالى ندادن از سنگر و عدم فرار در برابر حريف أجزأ امرؤ قرنه... فيجتمع عليه قرنه و قرن أخيه خ 124 5 (هر يكى از سربازان بايد حريف خود را از پاى در آورد... تا برادرش در برابر دو سرباز قرار نگيرد) 5-  آموزش اخلاق نظامى الف-  ضرورت هدفدارى در پيكار لئن فررتم من سيف العاجلة... و اللَّه لأنا أشوق إلى لقائهم منهم إلى ديارهم خ 124 5 تا 8 (اگر از شمشيرهاى ميدان جنگ فرار كرديد از مرگ كه نمى‏توانيد... بخدا سوگند من به مبارزه با شاميان از اشتياق آنان به خانه‏هايشان بيشتر مشتاق هستم) ب-  ضرورت شهادت طلبى در جنگ لئن فررتم من سيف العاجلة... و اللَّه لأنا أشوق إلى لقائهم منهم إلى ديارهم خ 124 5 تا 8 (اگر از شمشيرهاى ميدان جنگ فرار كرديد از مرگ كه نمى‏توانيد... بخدا سوگند من به مبارزه با شاميان از اشتياق آنان به خانه‏هايشان بيشتر مشتاق هستم) ج-  حرمت فرار از جنگ و ايم اللَّه لئن فررتم من سيف العاجلة... و إنّ الفارّ لغير مزيد فى عمره خ 124 5 تا 7 (سوگند به خدا اگر از شمشيرهاى ميدان جنگ فرار كرديد از مرگ كه نمى‏توانيد... همانا فرار كننده نمى‏تواند بر عمر خود بيافزايد) د-  توجه به اصل مرگ لئن فررتم من سيف العاجلة لا تسلموا من سيف الآخرة خ 124 5 و 6 (اگر از شمشيرهاى ميدان جنگ فرار كرديد از مرگ نمى‏توانيد) ه-  ضرورت دعا و نيايش در جنگ اللّهم فإن ردّوا الحقّ فافضض جماعتهم خ 124 8 (خدايا اگر حق را نپذيرفتند، پس جماعت آنها را پراكنده فرما)

اخلاق در نهج البلاغه از کتاب منهاج‏البراعة(الخوئي)  

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 16         صفحه‏ى 118     

هذا زين العابدين و قدوة الزاهدين و سيّد المتقين و امام المؤمنين، شمته يشهد له انّه من سلالة رسول اللّه، و سمته يثبت مقام قربة من اللّه زلفى، و ثفناته يسجل بكثرة صلاته و تهجده، و اعراضه عن متاع الدّنيا ينطق بزهده، درت له أخلاق التقوى فيعوقها، و اشرقت لربه أنوار التاييد فاهتدى بها، و ألقته أوراد العبادة فانس بصحبتها، و خالفته وظائف الطاعة فتحلى بحليتها، طالما اتخذ الليل مطيّة ركبها لقطع طريق الاخرة، و ظماء هواء حرّ دليلا استرشد به في مفازة المسافرة، و له من الكرامات و خوارق العادات ما شوهد بالأعين الباصرة، و ثبت بالاثار المتواترة، و شهد له أنّه من ملوك الاخرة.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 17         صفحه‏ى 65     

إلى آخر الأبيات فأسندها عبد القاهر الجرجاني في أسرار البلاغة (ص 214 طبع مصر 1319 ه) إلى محمد بن الرّبيع الموصلي، و قيل: إنّها منسوبة إلى عليّ القيرواني كما في ذيل ص 307 من كتاب «اخلاق محتشمى» المنسوب إلى المحقق الطوسي قدّس سرّه (طبع ايران، الطبع الأول) و ذكرناه في المجلّد الأوّل من تكملة المنهاج ص 306 و لنعد إلى ما كنا بصدده: و رأي ذلك اليوم من الجمل الّذي ركبته عائشة كلّ العجب، و ذلك كما في إثبات الوصيّة للمسعودي و احتجاج الطبرسي و تاريخ الطبري و غيرها أنّه كلّما ابتز منه قائمه من قوائمه ثبت على الاخرى حتّى نادى أمير المؤمنين عليه السّلام: اقتلوا الجمل فإنّه شيطان، و تولّى محمّد بن أبي بكر و عمّار بن ياسر عقره بعد طول دمائه.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 17         صفحه‏ى 118     

لعلك تمنى من أراقم أرضنابأرقم يسقى السم من كل منطف‏تراه بأجواز الهشيم كأنماعلى متنه أخلاق برد مفوف‏كأن بضاحي جلده و سراته‏و مجمع ليتيه تهاويل زخرف‏

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 18         صفحه‏ى 200     

و قد رواه المسعودي في مروج الذهب (ص 20 ج 2 من طبع مصر 1346 ه) و قد نقلنا نسخته في شرح المختار 236 (ص 254 ج 15). و أتى به الخواجه نصير الدّين الطوسي قدّس سرّه في الباب السابع و الثلاثين من أخلاق محتشمي.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 18         صفحه‏ى 213     

و في الباب السابع و الثلاثين من أخلاق محتشمي للخواجة الطّوسي قدّس سرّه: كان النبيّ صلّى اللّه عليه و اله إذا أراد سفرا ورّى إلى غيره و قال: الحرب خدعة.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 20         صفحه‏ى 261     

سپس در حال كاتبان آستانت نظر كن و كارهايت را به بهترين آنان بسپار و نامه‏هاى محرمانه و حاوى تدبيرات خود را مخصوص كسى كن كه: 1-  بيشتر از همه واجد اخلاق شايسته و نيك باشد.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 21         صفحه‏ى 152     

(خلق) ج: أخلاق و خلقان: البالى للمذكّر و المؤنث (رقع) رقعا الثوب أصلحه بالرقاع-  المنجد.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 21         صفحه‏ى 163     

فمن بين هذه الألفاظ يطلق الرجاء، و التحفظ، و الحذر، و الخوف، على معانى محمودة في علم الأخلاق و في الأخبار، و أمّا سائرها فتدلّ على معانى مذمومة و أخلاق غير محمودة عند الحكماء الأخلاقيّين.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 21         صفحه‏ى 380     

فرمود: مرا در زمان گذشته برادرى بود در راه خدا، در چشمم بزرگ مى‏نمود كه در چشمش دنيا خوار بود، و فرمان شكم را نمى‏برد و آنچه نيافت نمى‏خورد و آنچه را يافت شكم را از آن نمى‏انباشت، بيشتر عمرش خوش بود، و چون لب بسخن مى‏گشود بهر گوينده چيره بود، و سخنش بدل خواستاران جا ميكرد و تشنه‏گى آنها را دوا ميكرد، ناتوان مى‏نمود و ناتوانش مى‏شمردند، و چون هنگام كوشش جهاد مى‏رسيد بمانند شير بيشه مى‏جهيد و چون مار گرزه دشمن را مى‏گزيد، دليل خود را در بر دادستان ابراز مى‏داشت، و كسى را سرزنش نمى‏كرد در عملى كه عذرى توان داشت تا عذر او را بشنود، از دردى گله نمى‏كرد مگر پس از بهبودى كه از آن حكايت ميكرد، هر چه مى‏گفت عمل ميكرد و نمى‏گفت چيزى را كه بدان عمل نمى‏كرد و چون در سخن مغلوب مى‏شد حق را بطرف خود مى‏داد و خموشي مى‏گزيد و ستيزه نمى‏كرد، و چون دو كار در برابرش رخ مى‏دادند مخالف هواي نفس را انتخاب ميكرد. بر شما باد كه اين أخلاق فاضله را شيوه سازيد و ملازم آنها شويد و در باره آنها بيكديگر رقابت كنيد، و اگر نتوانيد همه را بحد كمال رسانيد بايد بدانيد كه دريافت خير اندك بهتر است از ترك خير بسيار.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 21         صفحه‏ى 381     

علي گفتا كه بودم يك برادربراه حق مرا خود يار و ياوربزرگ آمد بچشمم ز ان كه دنيابچشمش بود خرد و خوار و بيجاز فرمان شكم سرپيچ و ناخواه‏هر آنچش مي‏نشد حاصل ز هر راه‏وز آنچش حاصل آمد خورد كمترسخن كم گفت و بد خاموش أكثرچه گفتي چيره بر گويندگان بددل هر سائل از حرفش خنك شدشعارش ناتواني بود و مردم‏شمرده ناتوانش بى‏تكلّم‏بگاه جنگ شير بيشه‏اى بودبدشمن همچو مار انديشه‏اى بودنگفتي حجّتش جز نزد قاضي‏نكردى سرزنش بي‏عذر ماضي‏نكرد از درد خود بر كس شكايت‏مگر دنبال بهبود و برائت‏هر آنچه گفت در كردار آوردنگفتي آنچه در كردار ناوردچه حق بشنيد خاموشي گزيدى‏شنيدن را بگفتن برگزيدى‏چه اندر بر دو كارش جلوه‏گر شدمخالف با هوايش در نظر شدشما را باد اين اخلاق نيكورقابت بر سر آنهاست دلجواگر نتوان همه در دست آوردنشايد ترك آنها يكسره كرد

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 21         صفحه‏ى 457     

قد عدّد عليه السّلام في هذا الكلام محاسن السير و فضائل أخلاق البشر، و أشار إلى اصول الرذائل و مصدر مساوي الخصائل فعدد القسم الأوّل في سبعة خصال فاضلة. بدأ فيها بالاسلام و صرّح بأنه أعلى شرف للانسان، ثمّ أشار إلى التقوى كثمرة لهذا الشرف الأعلى و بيّن أنه الغاية القصوى للعزّة و الكرامة عند اللَّه و عند الناس و الورع حصن حصين عن مكائد الشيطان و النفس الأمّارة، و من ابتلى بالمعصية و يدور وراء الشفيع فأنجح الشفاء التوبة و الانابة، و الكنز الوفير الّذي لا ينفد هو القناعة بما رزقه اللَّه، و الرضا بالقوت أذهب للحاجة من كل مال و ثروة، و ترك الحرص موجب للرّاحة و الدّعة. ثمّ أشار إلى أنّ الاشتياق بالدّنيا مفتاح كلّ نصب و ألم، و موجب لكلّ تعب و غمّ، و العلّة الاولى لكلّ ذنب هو الحرص و الكبر و الحسد. قال الشارح المعتزلي: كان أبو ذر جالسا بين الناس فأتته امرأة، فقالت: أنت جالس بين هؤلاء و لا و اللَّه ما عندنا في البيت هفّة و لا سفّة-  اي مشروب و لا مأكول-  فقال: يا هذه إنّ بين أيدينا عقبة كؤودا، لا ينجو منها إلّا كلّ مخفّ، فرجعت و هي راضية. أقول: كان أبو ذر يناضل الأغنياء و الامراء لتحصيل حقوق المظلومين و الفقراء فرجعت إليه هذه المرأة الفقيرة المؤمنة، فأجابها بترك الحرص و القناعة، فرضيت

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 21         صفحه‏ى 484     

فرمود: هم آهنگي با أخلاق و عادات مردم مايه آسايش از كينه‏توزي آنها است.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 21         صفحه‏ى 489     

تقوى رئيس اخلاق است.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 21         صفحه‏ى 503     

فرمود: بردبارى پرده‏ايست پوشا، و خرد تيغى است برا، خلل أخلاق خود را با حلم نهان كن، و با خرد هوس را بكش.

منهاج‏البراعة(راوندى)      ج 2          صفحه‏ى 217     

و لقد قرن اللّه به صلى اللّه عليه و آله من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره. و لقد كنت أتبعه اتباع الفصيل اثر أمه، يرفع لي في كل يوم علما من أخلاقه، و يأمرني بالاقتداء به.

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 158     

فلمّا وصل الوقت المعيّن فى علمه لإيجاد هذه الخليفة بعد أن مضى من عمر الدنيا سبع عشر ألف سنة و من عمر الآخرة الذى لا نهاية له فى الدوام ثمان آلاف سنة، أمر اللّه تعالى بعض ملائكته أن يأتيه بقبضة من كلّ أجناس تربة الأرض فأتاه بها فى خبر طويل معلوم عند الناس كما أشار إليه-  عليه السلام-  بقوله: «ثمّ جمع اللّه سبحانه من حزن الأرض و سهلها، و عذبها و سبخها، تربة» يعنى بعد از آن جمع كرد خداى تعالى از خاك زبر و نرم و شيرين و شور زمين مقدارى معيّن. در بيان اختلاف اجزاى آدم تنبيه است بر مبادى اختلاف ناس، در الوان و اخلاق ، كما روى: «إنّ اللّه تعالى لمّا أراد خلق آدم، أمر أن يؤخذ قبضة من كلّ أرض فجاء بنو آدم على قدر طينها الأحمر و الأبيض و الأسود و السهل و الحزن و الطيّب و الخبيث.» «سنّها بالماء حتّى خلصت، و لاطها بالبلّة حتّى لزبت» يعنى متغيّر گردانيده بود آن خاك را به آب تا خالص شد يعنى حماء مسنون و ريزان كرد بر آن آب، تا گل شد و به هم ملصق شد. إشارة إلى قوله تعالى: «خمّرت طينة آدم بيدىّ».

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 180     

و چون روح انسانى به بدن عنصرى تعلّق گيرد، در ابتدا احكام طبيعت بر آثار عقل غالب بود و افعال او همه به مقتضاى شهوت و غضب باشد و چون ابتداى ظهور نور عقل شود غالبا ظلمت اخلاقى كه از آن افعال در روح راسخ شده متراكم بود، و سطوت آن نور عقل را فرو نشاند، و افعال و اقوال به طريق سابق به محض شهوت و غضب بود، بى‏ملاحظه حسن و قبح آن شرعا أو عقلا و روح انسانى را در اين مرتبه «نفس» گويند كه معدن افعال نكوهيده و موطن اخلاق ناپسنديده است، و روح در اين حال چراغ عقل را در راه هوا، پيش دو چشم شهوت و غضب دارد و بدان نور، راه به مظانّ حصول مقاصد نفس مى‏برد، و بر بعضى كه در اين مرتبه سابقه عنايت ازلى ايشان را مدد كند در اشراق نور عقل خصوصا كه صبح صادق اخبار انبيا بدان پيوندد، قبح احوال ذميمه كه در ظلمت اخلاق رذيله پنهان بود، پيدا گردد.

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 180     

و چون انقياد احكام شرعيه نموده به دايره اسلام در آيند و تعديل افعال و حركات به ميزان شرع و عقل نمايند و عدالت در اخلاق از تعديل افعال تولّد كند و منشأ افعال و حركات معتدل شود بى‏كلفتى، و روح را حالت جمعيتى ميان عالم غيب و احكام آن كه من حيث التجرّد آن جاست و ميان عالم شهادت كه من حيث التعلّق از آن باخبر است، حاصل شود. پس روح را درين مرتبه «دل‏ريزه» گويند، و اين اوّل دخول در دايره ايمان است و مبدأ حصول علم اليقين. و چون داد اين مرتبه داده، در دايره احسان در آيد، افتتاح باب تجلّى بر او از مرتبه اسم الظاهر بود، يعنى اسمايى كه در حيطه اين اسمند و ما دام كه اسمى از اين اسما حجاب ديگرى شود، روح در مرتبه تلوين بود، و اين مرتبه اوّل تلوين است، و چون به مرتبه‏اى رسد كه هيچ يك از اسمايى كه در حيطه اسم الظاهراند، حجاب ديگرى نشود، مرتبه اوّل تمكين كه مقابل مرتبه اوّل تلوين است او را حاصل شود، و تجلّى به اسمايى كه در حيطه اسم الباطن‏اند، منتقل شود و بر همان قياس مرتبه دوم تلوين و تمكين حاصل شود. امّا هر يك از الظاهر و الباطن حجاب يكديگر شوند و اين مرتبه سوم تلوين است، و چون كار به جايى رسد كه هيچ يك از الظاهر و الباطن حجاب ديگرى نشود، مرتبه سوم تمكين حاصل شود، و روح را در اين مرتبه «دل متبحّر» گويند، و دل حقيقى كه جامع حقايق وجوبيه و امكانيه و احكام و آثار هر دو باشد، اين است، و اين مقام را مرتبه كمال گويند و مرتبه اكمليت كه به حقيقت از آن خاتم الأنبياست-  عليه أفضل الصلوات و أكمل التحيّات-  و اقطاب محمّدى را به طريق وراثت از آن نصيبى به قدر متابعت هست فوق اين مرتبه، يعنى مرتبه كمال است.

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 202     

چون شرر عشق و درد اشتعال گيرد، اطلس روحانيت، اگر چه بس گرانبها و لطيف است، قابل آن شرر نيايد. اينجا پلاس ظلمانى ظلومى و جهولى مى‏بايد تا بى‏توقّف پذيراى گردد كه: وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ. «ثمّ نرجع و نقول: إنّا روينا أنّ اللّه تعالى وجّه الأرض ملكا بعد ملك، ليأتوا إليه بقبضة منها لتفتح فيها صورة جسد الإنسان. فما من ملك منهم إلّا و تقسم الأرض عليه بالذى أرسله أن لا يأخذ منها شيئا يكون غدا من أصحاب النار، فرجع إلى أن وجّه اللّه عزرائيل، فأقسمت عليه كما أقسمت على غيره، فقال لها: إنّ الذى وجّهنى و أمرنى أولى بالطاعة، فقبض منها قبضة من سهلها و حزنها و أبيضها و أحمرها. فظهر ذلك فى أخلاق الناس و ألوانهم، فلمّا حضر بين يدي الحقّ، شرّفه الحقّ بأن ولّاه قبض أرواح من يخلقه من تلك القبضة فتميّز و تعيّن. و خمّر اللّه طينة آدم بيديه حتّى قبلت بذلك التعيّن النفخ الإلهىّ و سرى الروح الحيوانىّ فى أجزاء تلك الصورة. ثمّ فتح بعد التميّز و النفخ هذه الصورة الآدمية و عيّن لها من النفس الكلّى النفس الناطقة الجزئية. فكان الروح الحيوانى و القوى من النفس-  بفتح الفاء-  الرحمانى و كانت النفس الجزئية من أشعّة أنوار النفس الكلّى، و جعل بيد الطبيعة العنصرية تدبير جسده و بيد النفس الجزئية تدبير عقله، و أيّدها بالقوى الحسّية و المعنوية و تجلّى لها فى أسمائه ليعلم كيفية ما ملّكها إيّاه. ثمّ جعل فى هذه النفس الناطقة قوّة اكتساب العلوم بواسطة القوى التي كالأسباب لتحصيل ما تريد تحصيله، فبالنفس الرحمانى كانت حيوة هذه النشأة و بالنفس الناطقة علمت و أدركت و بالقوّة المفكّرة فصّلت ما أجمله الحقّ فيها، فأنزلت الأشياء مراتبها، فأعطت كلّ ذى حقّ حقّه، فبما هو من الطبيعة هو من ماء مهين و آدم من حمأ مسنون و صلصال و من ترابه و غير ذلك، و بما هو من النفس الكلّى و الروح المضاف إليه تعالى هو حافظ عاقل درّاك متصوّر ذاكر إلى أمثال هذه الصفات الإنسانية و القوى. ثمّ كان من أمره مع الملائكة ما نصّه اللّه علينا و أنزله فى الأرض خليفة جامع الأسماء الإلهية و الكونية كلّها لجمعيته التي خلقه اللّه عليها.» مولانا:

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 231     

قال النصرآبادي: إذا نظرت إلى آدم بصفته، لقيته بقوله: وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ. و إذا لقيته بصفة الحقّ، لقيته بقوله: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ. و ما ذا يؤثّر العصيان فى الاصطفاء.» «فصل آخر من هذه الخطبة البديعة فى الحكمة الباعثة على بعث الأنبياء بقوله عليه السلام: و اصطفى سبحانه من ولده أنبياء» و برگزيد خداى تعالى سبحانه از فرزندان آدم-  عليه السلام-  انبيا را-  عليهم السلام-  و آدم نيز از انبياست نزد اهل سنّت و جماعت، لمّا روى عن أبى ذر-  رضى اللّه عنه-  قال: قلت للنبىّ-  صلّى اللّه عليه و آله و سلّم- : أ كان آدم نبيّا قال: «نعم كان نبيّا كلمة اللّه تعالى قبلا.» و نبوّت عبارت است از انبا و اخبار از معرفت ذات و صفات و اسما و افعال و احكام الهيه، و مرتبه رسالت مجموع آن است با تبليغ احكام و تأديب اخلاق و تعليم به حكمت و قيام به سياست. مولانا:

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 254     

و بنا بر تطابق ميانه روح انسانى و بدن جسمانى كه مظهر آثار روح و نتج و صورت اوست، همچنان چه بعضى اغذيه و اشربه نسبت به امزاج بدن مضرّ است و بعضى نافع، همچنين اقوال و افعال و اخلاق كه از انسان صادر مى‏شود، بعضى موجب صفاى جوهر روح مى‏گردد و علامت سعادت جاودانى و نشانه سلامت و رستگارى دو جهانى، و بعضى از آن تيرگى جوهر نفس و كدورت باطن مى‏افزايد و مؤدّى به شقاوت و گرفتارى اخروى مى‏گردد. و همچنان چه عمل كردن به علم ابدان، موجب حفظ صحّت و اعتدال مزاج بدن است و اطبّا مأخذ آنند، هر آينه به جاى آوردن علم اديان، سبب حفظ صحّت و استقامت احوال روح است، و انبيا-  عليهم السلام-  كه اطبّاى نفوسند، به نور وحى و تعليم الهى آن را دريافته‏اند و به امّت رسانيده، خلايق را از فوايد و مفاسد جميع اعمال و اخلاق و احوال آگاهانيده‏اند. گلشن:

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 254     

يعنى در اين راه نزول و عروج و مبدأ و معاد، انبيا كه به حسب كمال ذاتى اطّلاع بر حقايق امور و منازل و مراحل و ممدّات و موانع راه حقيقت يافته‏اند، چون ساربانانند، يعنى چنان چه ساربان در كاروان ضبط و نگاهبانى اشتران مى‏نمايد و كاروان را با احمال و اثقال به وسيله اشتران باردار به منزل مى‏رساند، انبيا-  عليهم السلام-  ضبط و نگاهبانى نفوس خلايق از افراط و تفريط در اخلاق و اوصاف و اعمال مى‏نمايند، و به صراط مستقيم عدالت هدايت نموده، به منزل كمال كه وصول به مبدأ است مى‏رساند، و دليل كاروان راه شريعتند عامّه خلايق را، و رهنماى مسافران منهج طريقتند خواصّ را. چه هر طايفه به قدر استعداد فطرى كه دارند، قبول فيض هدايت هادى مى‏توانند نمود، و اين هدايت و حكمت عدالت بين الإفراط و التفريط جز به تعليم وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ صورت نمى‏بندد.

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 256     

پس انبيا بر دستيارى هدايت و اعانت بارى تعالى آنچه به قوّه روحيه قدسيه معلوم كرده‏اند از اعمال و اخلاق كه قيام به آن موجب اعتدال و صفاى جوهر روح مى‏گردد، امم را به آن تحريص مى‏كنند، و از هر چه اقدام به آن سبب انحراف نفس و ظلمت باطن مى‏شود، تحذير و تخويف مى‏نمايند. چه بعضى اعمال كه از قالب متأتّى مى‏شود، اگر شيطانى است، سبب ظلمت نفس مى‏شود، و دل از آن متأثّر مى‏شود و اثر او به روح مى‏رسد.

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 272     

پس روح قدسى كه چندين هزار سال در خلوت خاصّ، بى‏واسطه شرف قربت يافته بود و انس با حقّ گرفته بود از اعلى علّيين قربت و وصلت و لطافت روحانيت به اسفل سافلين طبيعت افتاد. قال تعالى: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ كه آن فطرت اصليه روحيه فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ است، ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ كه آن مرتبه تنزّل روح است به حضيض نفس سفلى و طبع بشرى. پس بالضرورة، حجاب بشريه مسدول مى‏گردد و به محسوسات عالم شهادت محتجب مى‏شود از مشهودات عالم غيب، و دو حالت متناقض در او پيدا مى‏شود. زيرا كه مقتضاى فطرت اصليه روحيه الهيه، اخلاق و نعوت محموده است، و مقتضاى جبلّت نفس و طبيعت، ملكات و صفات مذمومه. مولانا:

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 282     

هرگاه كه سگ نفس روحانى شد، فايده تنزيل روح به مرتبه نفس ظاهر مى‏گردد. زيرا كه آن زمان مى‏يابد كه هر صفتى ذميمه از صفات نفس صدف گوهر، صفتى از صفات الوهيت است، بلكه بر حسب إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ تمام آن سيّئات اخلاق و اوصاف به حسنات و قربات تبديل مى‏يابد.

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 304     

هر آنچ آن هست بالقوّه درين داربه فعل آيد در آن عالم به يك بارهمه افعال و اقوال مدّخرهويدا گردد اندر روز محشرچو عريان گردى از پيراهن تن‏شود عيب و هنر يكباره روشن‏تنت باشد و ليكن بى‏كدورت‏كه بنمايد ازو چون آب صورت‏همه پيدا شود آنجا ضمايرفرو خوان آيه تبلى السّرائردگر باره به وفق عالم خاصّ‏شود اخلاق تو اجسام و اشخاص‏چنان كز قوّت عنصر در اينجامواليد سه‏گانه گشت پيداهمه اخلاق تو در عالم جان‏گهى انوار گردد گاه نيران‏نماند مرگ تن در دار حيوان‏به يكرنگى در آيد قالب و جان‏

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 445     

در كتاب مقصد اقصى است: بدان كه شريعت گفت پيغمبر است، و طريقت كرد پيغمبر است، و حقيقت ديد پيغمبر، چنان كه فرموده-  صلّى اللّه عليه و آله و سلّم- : «الشّريعة أقوالى و الطّريقة أفعالى و الحقيقة أحوالى». اى درويش آنان كه از هر سه مرتبه خبر دارند كاملان‏اند، و ايشان ائمّه‏اند-  صلوات اللّه و سلامه عليهم-  كه پيشواى خلق‏اند، و طايفه‏[اى‏] كه دو دارند هنوز در راهند، و آن طايفه كه از هر سه خبر ندارند، ناقصان‏اند أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ قال صاحب العوارف: «يقال: الشريعة كالسفينة، و الطريقة كالبحر، و الحقيقة كالدرّ. فمن أراد الدرّ ركب السفينة، ثمّ شرع فى البحر، ثمّ وصل إلى الدرّ. فأوّل شي‏ء وجب على الطالب هو الشريعة، و المراد بالشريعة ما أمره اللّه-  تعالى-  و رسوله من الأوامر و النواهى، و الطريقة الأخذ بالتقوى و ما يقرّبك إلى المولى من قطع المنازل و المقامات، و أمّا الحقيقة فهى وصول إلى المقصد، و مشاهدة نور التجلّى، كما قال-  صلّى اللّه عليه و آله و سلّم-  لحارثة: «لكلّ حقّ حقيقة، فما حقيقة إيمانك يا حارثة فأجاب و قال: عزفت نفسى عن الدّنيا فاستوى عندى حجرها و مدرها، و ظمأت نهارى و أسهرت ليالى»-  الحديث-  فتمسّكه بدين اللّه و قيامه بأمره شريعة، و أخذه بالأحوط و العزيمة بسهره و ظمائه و عزوف نفسه عن المشهيات طريقة، و انكشافه عن أحوال الآخرة و وجدانه ذلك حقيقة.» «و المختصّ بعقائل كراماته،» و مخصوص به نفايس آنچه كرامت كرده به بندگان خود از تخلّق به اخلاق الهيه، و تحقّق به مضاهات با كمالات الهيه.

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 482     

«لها فروع طوال، و ثمر لا ينال،» مر آن شجره را شاخه‏هاى دراز است، و ميوه‏اى كه دست كس نمى‏رسد به آن از علوم و اخلاق كريمه.

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 484     

در عوارف است كه «در اين آيت، متابعت رسول اللّه-  صلّى اللّه عليه و آله و سلّم-  علامت محبّت بنده گردانيد. پس كاملترين مردمان به محبّت خداى تعالى، بهره‏مندترين ايشانند از متابعت رسول اللّه-  صلّى اللّه عليه و آله و سلّم- ، و صوفيه از ميان طوايف اسلام به حسن متابعت ظفر يافتند، از براى آنكه ايشان اتّباع اقوال او كردند. پس هر چه آن حضرت امر فرمود ايشان را به آن قيام نمودند، و از هر چه نهى كرد منتهى شدند و باز ايستادند، و در اعمال نيز اتّباع او كردند از جدّ و اجتهاد در عبادت و فرائض و نوافل از نماز و روزه و غير ذلك، و به بركت متابعت قولى و فعلى ايشان را تخلّق به اخلاق او-  عليه أفضل الصلوات و التسليمات-  روزى گردانيدند: از حيا و حلم و صفح و عفو و رأفت و شفقت و مدارا و نصيحت و تواضع، و همچنين ايشان را قسطى از احوال سنيه او-  صلّى اللّه عليه و آله و سلّم-  از خشيت و سكينه و هيبت و تعظيم و رضا و صبر و شكر و زهد و توكّل، تا استيفاى جملگى اقسام متابعت كردند و سنّت او را به أقصى الغايات زنده گردانيدند.» و گفته‏اند كه هر كس كه سنّت را بر نفس خود امير و حاكم گرداند، قولا و فعلا، به حكمت ناطق آيد، و هركس كه هوا را بر نفس خود امير گرداند، قولا و فعلا، به بدعت گويا گردد.

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 485     

همه اخلاق نيكو در ميانه است‏كه از افراط و تفريطش كرانه است‏ميانه چون صراط المستقيم است‏ز هر دو جانبش قعر جحيم است‏به باريكى و تيزى موى و شمشيرنه روى كشتن و بودن بر او دير

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 486     

و رتبه ثالثه از مراتب ثلاثه استقامت، مرتبه شريعت محمّديه جامعه مستوعبه است-  على شارعه أفضل الصلوات و التسليمات-  و استقامت در آن اعتدال است باز ثبات بر آن، كما قال-  صلّى اللّه عليه و آله و سلّم-  فى جواب سؤال الصحابى منه الوصية: «قل آمنت باللّه ثمّ استقم». و اين تلبّس به حالت اعتداليه حقّه باز ثبات بر آن، حالتى صعب عزيز است جدّا. و لهذا قال-  صلّى اللّه عليه و آله و سلّم- : «شيَّبتنى سورة هود و أخواتها» يعنى قوله: فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ حيث ورد. و اين صعوبت به واسطه آن است كه انسان از حيثيت نشئه او و قواى ظاهر و باطن او مشتمل است بر صفات و اخلاق و احوال و كيفيات طبيعيه و روحانيه، و هر يك از اين امور را طرف افراط و طرف تفريط هست، پس واجب است معرفت وسط از هر يك از آن باز بقاى بر آن، و بذلك وردت الأوامر الإلهية، و شهدت بصحّته الآيات الظاهرة، كقوله تعالى فى مدح نبيّه-  صلّى اللّه عليه و آله و سلّم- : ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى‏ و كقوله فى مدح آخرين فى باب الكرم: وَ الَّذِينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً و كوصيّته سبحانه لنبيّه ايضا: وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِكَ وَ لا تُخافِتْ بِها وَ ابْتَغِ بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلًا، وَ لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى‏ عُنُقِكَ وَ لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ پس تحريض فرمود او را بر سلوك بر امر وسط ميان بخل و اسراف، و كجوابه لمن سأله مستشيرا فى الترهّب و صيام الدهر و قيام الليل كلّه، بعد زجره إيّاه: «إنّ لنفسك عليك حقّا، و لزوجك عليك حقّا، و لزورك عليك حقّا، فصم و أفطر، و قم و نم».

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 487     

ثمّ قال الآخرين و فى هذا الباب: «أمّا أنا فأصوم و أفطر، و أقوم و أنام، و آتى النّساء، فمن رغب عن سنّتى فليس منّى.» پس نهى فرمود از تغليب قواى روحانيه بر قواى طبيعيه بالكلّيه، همچنان چه نهى فرموده از انهماك در شهوات طبيعيه، و همچنين رعايت فرموده در احوال و غيرها، و همچنين است امر در باقى اخلاق . چه شجاعت صفتى است متوسّط ميانه تهوّر و جبن و بلاغت متوسّط است ميانه ايجاز و اختصار مجحف و ميانه اطناب مفرط، و بدرستى كه شريعت محمّدى متكفّل شده به بيان تمام آن، و رعايت كرده و معيّن كرده است ميزان اعتدالى در هر حكم و حاكم و مقام و ترغيب و ترهيب، و در صفات و احوال طبيعيه و روحانيه، و اخلاق محموده و مذمومه. فبسنّته نقتدى و باللّه نهتدى [و إلى هذا قال مولانا على-  عليه السلام- : «كن سمحا و لا تكن مبذّرا و كن مقدّرا و لا تكن مقتّرا.»] باز بدان كه كمال استقامت آن است كه در قول و فعل و قلب همه مستقيم باشد، مثال آن مردى كه تفقّه كند در امر نماز و به تحقيق بداند، بعد از آن تعليم غير بكند به آن، پس او مستقيم در قول است. بعد از آن وقت نماز در آيد، پس ادا كند بر وفق علم خويش محافظا على أركانها الظاهرة، پس اين مستقيم در فعل است. باز بداند كه مراد اللّه از او حضور قلب او با حقّ تعالى است در اين نماز، پس احضار قلب از او تحقّق پذيرفت، پس اين مستقيم به قلب است.

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 492     

منها-  أى من هذه الخطبة- : «طبيب دوّار بطبّه،» طبيبى است امراض جهل را و رذايل اخلاق را، دوران كننده بر سر مريضان به طبّ خويش.

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 493     

همچنان چه عمل كردن به علم ابدان، موجب حفظ صحّت و اعتدال مزاج بدن است و اطبّا مأخذ آنند، هر آينه به جاى آوردن علم اديان، سبب حفظ صحّت و استقامت احوال روح است، و انبيا-  عليهم السلام-  كه اطبّاى نفوسند به نور وحى و تعليم الهى آن را دريافته‏اند و به امّت رسانيده، خلايق را از فوايد و مفاسد جميع اعمال و اقوال و اخلاق و احوال آگاهانيده‏اند.

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 504     

«و ذلك لأنّه اسم سلامة، و جماع كرامة.» و اين از براى آن است كه او اسم سلامت از آفات است، و مجمع كرايم اخلاق و صفات است.

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 533     

به مقتضاى كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِهِ مراتب اعمال در صفت نقص و كمال بر وفق مدارج اعيان عمال است، چه هر چند شخص در فضايل ذات و محاسن صفات عينيه فاضل‏تر، مساعى حميده و افعال پسنديده او در تكثير حسنات و تثمير خيرات كاملتر، و هر كس كه از حليه مكارم و اخلاق ذاتيه و مآثر زكيه جليه عاطل، اعمال و افعال او از قصاراى همّت و وفور خسّت و دنائت نفس، قاصر و نازل، و همچنان كه اعمال و افعال صور معانى ثابته در اصل ذات عامل است، ثواب و عقاب در موطن آخرت به صورت اعمال و افعال اوست.

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 581     

«و ذلك إنّك تعلم أنّ الشرع تكليف بأعمال مخصوصة أو نهى عن أعمال مخصوصة و محلّها هذه الدار فهى منقطعة، و الولاية ليست كذلك، إذ لو انقطعت لانقطعت من حيث هى كما انقطعت الرسالة من حيث هى، و إذا انقطعت الولاية من حيث هى لم يبق لها اسم، و الولىّ اسم باق للّه، فهو لعبيده تخلّقا و تحقّقا و تعلّقا.» يعنى پس اطلاق اسم ولىّ بر عباد به حسب تخلّق ايشان است به اخلاق الهيه، و اين اشارت است به فناى در افعال و صفات حقّ تعالى، و به حسب تحقّق عباد است به ذات الهى متّسم به اسم الولىّ، و اين اشارت به فناى در ذات است، از براى آنكه ذوات ايشان هرگاه كه فانى شد در حقّ، متحقّق نمى‏شوند الّا به اسم الولىّ، و به حسب تعلّق اعيان ثابته عباد است ازلا به اتّصاف به صفت ولايت و طلب آن از خداى تعالى به لسان استعداد، يا به حسب تعلّق ايشان به بقاى بعد از فنا.

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 581     

پس «الولىّ» اسم كسى است كه فانى شده باشد از صفات و اخلاق خويش و متخلّق به اخلاق اللّه شده باشد، و كسى كه فانى شده باشد ذات او در حقّ تعالى و مستتر شده باشد در عين احديت و متحقّق شده باشد به آن، و كسى كه رجوع كرده باشد به بقا و متوجّه و متعلّق شده باشد ثانيا به عالم خلق و فنا.

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 582     

و چون هر نبىّ، ولىّ است پس از آن حيثيت كه ولىّ است مطّلع است بر حقايق امور، و از آن حيثيت كه نبىّ است مطّلع است بر خواصّ و آثار آن حقايق در مراتب و مواطن، مثل حقيقت اسلام و ايمان، و حقيقت صلاة و صوم و حجّ، و حقيقت بهشت و دوزخ و صراط و ثواب و عقاب. پس علمى كه مخصوص است به رتبه نبوّت، اطّلاع به خواصّ آثار اشيا است در مراتب و مواطن مختلفه، مثل خواصّ و آثار و احكام مترتّبه بر اقوال و افعال و اخلاق حسنات در موطن دنيا و در موطن برزخ و در موطن قيامت، و همچنين خواصّ سيّئات اقوال و افعال و اخلاق و امر و نهى و وعد و وعيد انبيا كه در شريعت وارد است بنا بر اطّلاع بر نتايج اين اشيا است در هر عالم، و حصول اين اطّلاع موقوف است بر علم ذوقى بر حقايق اشيا و تنزّلات آن حقايق در مراتب و مواطن مختلفة الخواصّ و الآثار، و محلّ اين اطّلاع بر خواصّ و آثار و احكام مترتّبه بر اقوال و افعال و اخلاق و مورد آن صدر مصفّى مصطفى است. چه منصبات صدر آن حضرت-  عليه الصلاة و التحيّة-  حقايق روحيه متنزّله به آخر مراتب سبعه قلبيه محمّديه است كه صدر است، و آن را قشر القلب مى‏گويند، و آن وعاى نور اسلام است. قال تعالى: أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلى‏ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ يعنى به اين نور الهى ادراك حقايق اسلاميه كما هى مى‏كند.

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 699     

رسول خدا و تخلّق به اخلاق الهى و مكارم رسالات انبيا 446

منهاج‏الولاية      ج 1          صفحه‏ى 700     

سلامت اسلام از آفات و شمولش بر كرايم اخلاق 504

منهاج‏الولاية      ج 2          صفحه‏ى 786     

و تمامى صفاى دل در آن است كه صحّت و سلامت تمام يابد و از آفات: فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ بيرون آيد بكلّى، و نشان صحّت او آن است كه اين اطوار كه بر شمرديم، هر يك به حقّ عبوديت خويش قيام نمايند، و به خاصيت معانى كه در ايشان مودّع است مخصوص گردند بر وفق فرمان و طريق متابعت. امّا ابتداى دل را طفوليتى هست و مرضى بر وى مستولى است، بدين صفات موصوف نگردد تا بترتيب به حدّ بلاغت نرسد، و شفا و صحّت كلّى نيابد، و تربيت دل به سرّ شريعت توان كرد كه آن را طريقت گويند، و صحّت دل به واسطه معالجه به صواب و استعمال ادويه توان حاصل كرد، چنان كه قانون قرآن به شرح معالجت و بيان ادويه مشحون است وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ. و اطبّاى حاذق دل را در معالجه دل اختلاف است، هر كس به نوعى در معالجه آن شروع كرده‏اند، بعضى در تهذيب و تبديل اخلاق كوشيده‏اند، و هر صفتى از صفات نفسانى را كه صفات ذميمه است به ضدّ آن صفت معالجه كرده‏اند تا آن صفت را حميده كنند كه گفته‏اند: «العلاج بأضدادها».

منهاج‏الولاية      ج 2          صفحه‏ى 787     

اشرف و اعلى و الطف و اجلى از عقل، چون حقيقى و سرّ و روح و خفى، و به عقل ادراك اين آلات نتوان كرد و آن را پرورش به عقل نتوان داد، و اين طايفه اگر عمرى صرف كنند در تبديل اخلاق ، و مجاهده كشيدن بى‏قانون شرع، چون يك زمان از محافظت نفس باز مانند، ديگر باره توسنى آغاز كند و افسار از سر فرو كند و روى به مراتع خويش نهد، بلكه سگ نفس را هر چند بيشتر بربندند، گرسنه‏تر بود، و چون از قيد رياضت خلاص يابد، شره و حرص او زياده باشد، و جملگى صفات همين نسبت دارند. پس اين كار به مجاهده خشك بر نيايد. وقتى حسين منصور، ابراهيم خوّاص را-  رحمة اللّه عليهما-  ديد از او پرسيد: «في أىّ مقام أنت» در كدام مقام روش مى‏كنى جواب داد: «أروض نفسى في مقام التوكّل منذ ثلاثين سنة.» گفت: سى سال است كه نفس را در مقام توكّل رياضت مى‏فرمايم. حسين گفت: «اذا أفنيت عمرك في عمارة الباطن فأين أنت من الفناء في اللّه». پس طريقت عاشقان ديگر است و طريقت زاهدان ديگر.

منهاج‏الولاية      ج 2          صفحه‏ى 788     

پس طريقت مشايخ-  قدّس اللّه ارواحهم و رضى عنهم-  بر اين جمله است كه اوّل در تصفيه دل كوشند نه در تبديل اخلاق ، كه چون صفاى دل دست داد و توجّه به شرط حاصل آمد، امداد فيض فضل حقّ را قابل گردد، و از اثر فيض حقّ در يك زمان چندان تبديل صفات نفس به حاصل آيد كه به عمرها به مجاهدات و رياضات حاصل نيامدى، و شرط تصفيه دل آن است كه اوّل داد تجريد صورت بدهند به ترك دنيا و عزلت و انقطاع از خلق و مألوفات طبع و باختن جاه و مال، تا به مقتم تفريد رسد، يعنى تفرّد باطن از غير محبوب و مطلوب حقيقى.» شعر:

منهاج‏الولاية      ج 2          صفحه‏ى 788     

«و له موادّ من الحكمة و أضداد من خلافها» و مر قلب را است مادّه‏هايى از حكمت، يعنى فضايل اخلاق ، و مادّه‏هايى از خلاف حكمت، يعنى رذايل اخلاق .

منهاج‏الولاية      ج 2          صفحه‏ى 789     

في كتاب العوارف: «و قد كان من أخلاق رسول اللّه-  صلّى اللّه عليه و آله و سلّم-  أنّه كان أسخى الناس، لا يبيت عنده دينار و لا درهم، و إن فضل و لم يجد عنده من يعطيه و يأتيه الليل لا يأوى إلى منزله حتّى يبرأ منه، بأن يعطيه أحدا أو يعنيه لأحد، و لا ينال من الدنيا اكثر ما يكون قوت عامه من أيسر ما يجد من التمر و الشعير، و يضع ما عدا ذلك في سبيل اللّه. لا يسائل شيئا إلّا يعطى، ثمّ يعود الى قوت عامه، فيؤثر منه، حتّى ربّما احتاج قبل انقضاء العامّ، و كان يخصف النعل، و يرقّع الثوب، و يخدم في مهنة اهله، و يقطع اللحم معهنّ. و كان اشدّ الناس حياء، و اكثرهم تواضعا-  صلّى اللّه عليه و آله و سلّم- .» «فإن سنح له الرّجاء أذلّة الطّمع، و إن هاج به الطّمع أهلكه الحرص،» پس اگر عارض شود او را اميدوارى، خوار مى‏گرداند طمع، و اگر هيجان كرد به او طمع، هلاك مى‏گرداند او را حرص.

منهاج‏الولاية      ج 2          صفحه‏ى 803     

همه اخلاق نيكو در ميانه است‏كه از افراط و تفريطش كرانه است‏ميانه چون صراط مستقيم است‏ز هر دو جانبش قعر حجيم است‏

منهاج‏الولاية      ج 2          صفحه‏ى 832     

موانع تا نگردانى ز خود دوردرون خانه دل نايدت نورموانع چون در اين عالم چهار است‏طهارت كردن از وى هم چهار است‏نخستين پاكى از احداث و انجاس‏دوم از معصيت و ز شرّ وسواس‏سيوم پاكى ز اخلاق ذميمه است‏كه با او آدمى همچون بهيمه است‏چهارم پاكى سرّ است از غيركه آنجا منتهى مى‏گرددش سيرهر آن كو كرد حاصل اين طهارات‏شود بى شك سزاوار مناجات‏

منهاج‏الولاية      ج 2          صفحه‏ى 918     

«أيّها النّاس، إنّ اللّه-  تعالى-  قد أعاذكم من أن يجور عليكم، و لم يعذكم من أن يبتليكم، و قد قال جلّ من قائل: إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ وَ إِنْ كُنَّا لَمُبْتَلِينَ.» اى مردمان بدرستى كه خداى تعالى هر آينه در پناه خويش گرفته است شما را از آنكه جور كند بر شما، كما قال-  جلّ و علا- : وَ ما رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ، و در پناه نگرفته از آنكه ابتلا و امتحان كند شما را، و حال آنكه بتحقيق گفته است-  جلّ و علا-  كه بدرستى كار آن كه بوديم ما به اغراق آن قوم هر آينه امتحان نماينده مر اخلاق ايشان را.

منهاج‏الولاية      ج 2          صفحه‏ى 964     

«فإن كان لا بدّ من العصبيّة فليكن تعصّبكم لمكارم الخصال، و محامد الأفعال، و محاسن الامور، الّتى تفاضلت فيها المجداء و النّجداء من بيوتات العرب و يعاسيب القبائل، بالأخلاق الرّغيبة، و الأحلام العظيمة، و الأخطار الجليلة، و الآثار المحمودة.» پس اگر ناچار باشد از عصبيت، پس بايد كه باشد تعصّب شما از براى خصلتهاى گرامى، و فعلهاى ستوده، و امور پسنديده، كه فضيلت مى‏جويند در آن مجدا (يعنى شرفا) و نجدا (يعنى اهل نجده و شجاعت) از خاندانهاى عرب و رؤساء و امراى قبيله‏ها، به اخلاق مرغوب و عقول عظيم و قدر جليل و آثار پسنديده.

منهاج‏الولاية      ج 2          صفحه‏ى 967     

«و لقد قرن اللّه به-  صلّى اللّه عليه-  من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم، ليله و نهاره.» و هر آينه بدرستى كه قرين كرده است خداى تعالى به او-  صلّى اللّه عليه و آله و سلّم-  از آن گاه كه شير خواره بوده، بزرگترين ملكى از ملائك خويش كه سلوك مى‏نمايد او را طريق مكارم و محاسن اخلاق عالم در تمام شبانه روزى او.

منهاج‏الولاية      ج 2          صفحه‏ى 968     

«و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل أثر امّه، يرفع لى في كلّ يوم علما من أخلاقه، و يأمرنى بالاقتداء به.» و هر آينه بودم كه متابعت او مى‏نمودم همچون متابعت بچه شتر از شير باز گرفته از پى مادر خود، رفع مى‏فرمود از براى من در هر روزى علمى از اخلاق خويش، و امر مى‏كرد مرا به اقتداى به او.

منهاج‏الولاية      ج 2          صفحه‏ى 972     

و حدّ الكبر هو استعظام النفس، و أن ينظر الانسان إلى غيره بعين الاحتقار، و علامته في اللسان أن يقول: أنا و أنا، و هو خصومة مع اللّه تعالى، إذ الكبرياء رداؤه و العظمة إزاره، و الكبر هو الذنب الذى لا ينفع منه طاعة، و هو خلق من أخلاق القلب.

منهاج‏الولاية      ج 2          صفحه‏ى 979     

«و شماس-  و بكثرة نفرة عسر اخلاق -  و تلوّن و اعتراض،» و متلوّن بودن و به پهنا رفتن در طريق.

منهاج‏الولاية      ج 2          صفحه‏ى 979     

لما كان يقع من تغيّر اخلاق الرجل و اختلاف حركاته كالفرس الذى لم ترض.

منهاج‏الولاية      ج 2          صفحه‏ى 1150     

بدان كه سير انسان در اين مراتب و مواطن نورانى و ظلمانى اگر چه در واقع سبب كمال اوست، و ترفّع شأن او به حسب مآل او، امّا بالفعل موجب احتجاب روح است به حجب نورانى و ظلمانى. قال-  صلّى اللّه عليه و آله و سلّم- : «إنّ للّه سبعين ألف حجاب من نور و ظلمة». پس روح قدسى-  كه چندين هزار سال در خلوت خاصّ بى‏واسطه شرف قربت يافته بود و انس با حقّ گرفته بود-  از اعلى علّيين قربت و وصلت و لطافت روحانيت به اسفل سافلين طبيعت افتاد. قال تعالى: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ كه آن فطرت اصليه روحيه فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ است. ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ كه آن مرتبه تنزّل روح است به حضيض نفس سفلى و طبع بشرى. پس بالضروره حجاب بشريه مسدول مى‏گردد، و به محسوسات عالم محتجب مى‏شود از مشهودات عالم غيب، و دو حالت متناقض در او پيدا مى‏شود. زيرا كه مقتضى فطرت اصليه روحيه الهيه، اخلاق و نعوت محموده است، و مقتضى حيلت نفس و طبيعت، ملكات و صفات مذمومه.

منهاج‏الولاية      ج 2          صفحه‏ى 1159     

هرگاه كه سگ نفس روحانى شد، فايده تنزيل روح به مرتبه نفس ظاهر مى‏گردد. زيرا كه آن زمان مى‏بايد كه هر صفتى ذميمه از صفات نفس، صدف گوهر صفتى از صفات الوهيت باشد. بلكه بر حسب: إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ تمام آن سيّئات اخلاق و اوصاف با حسنات و قربات تبدّل مى‏يابد.

منهاج‏الولاية      ج 2          صفحه‏ى 1184     

پس چون به مرگ علاقه به تمام منقطع شود، همه احوال و اعمال و اخلاق خود را آنجا مشخّص باز بيند به صور مناسب، يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً.

منهاج‏الولاية      ج 2          صفحه‏ى 1185     

هر آنچ آن هست بالقوّه در اين داربه فعل آيد در آن عالم به يك بارهمه افعال و اقوال مدّخرهويدا گردد اندر روز محشرچو عريان گردى از پيراهن تن‏شود عيب و هنر يكباره روشن‏تنت باشد و ليكن بى‏كدورت‏كه بنمايد از او چون آب صورت‏همه پيدا شود آنجا ضمايرفرو خوان آيه «تُبْلَى السَّرَائِر»دگر باره به وفق عالم خاص‏شود اخلاق تو اجسام و اشخاص‏چنان كز قوّه عنصر در اينجامواليد سه گانه گشت پيداهمه اخلاق تو در عالم جان‏گهى انوار گردد گاه نيران‏نماند مرگ تن در دار حيوان‏به يكرنگى برآيد قالب و جان‏

منهاج‏الولاية      ج 2          صفحه‏ى 1259     

4. اخلاق محتشمى، نصير الدين طوسى، تصحيح دانش پژوه، ويرايش دوم، انتشارات دانشگاه تهران، 1361

منهاج‏الولاية      ج 2          صفحه‏ى 1265      

فضايل اخلاق 788

 

اخلاق در نهج البلاغه از کتاب معارج‏نهج‏البلاغة

معارج‏نهج‏البلاغة      مقدمه        صفحه‏ى 50     

سپس بيهقى، از اين دفتر و از امير مؤمنان و از رضى بغدادى با عبارتهاى شيوايى بسى ستوده و گفته كه پيش از من كسى از فرزانگان پيشين آن را نتوانست گزارش بنويسد چون سرامداران در علم اصول از لغت و امثال ناآگاهند و آنها كه در اين دو سر آمدند از پزشكى و حكمت و اخلاق بيگانه‏اند و آنها كه در همه اينها دستى توانا دارند با تاريخ تازيان و روزگاران گذشته آنها آشنا نيستند. آنها كه در همه اين دانشها سرآمدند باور ندارند كه در اين دفتر سخنان امير مؤمنان باشد. پس كسى نمى‏تواند به اين گنجينه دست يابد مگر اين كه خدايش يارى كند و تنها من هستم كه نخستين بار به اين گزارش مى‏پردازم و هر كه هم بخواهد، بر آن بيفزايد اگر بتواند. پيداست كه نخستين كس نهان را آشكار مى‏دارد و بازپسين آشكار را نشان مى‏دهد. پيشين مانند گلكار سازنده است و بازپسين مانند گچ‏كار.

معارج‏نهج‏البلاغة      مقدمه        صفحه‏ى 52     

بيهقى مى‏گويد كه دانش اخلاق دشوار ياب است و شناختن آن نياز به مقدماتى دارد. نبايد در شگفت شد كه چگونه على (ع) هم دلير است و هم پارسا، زيرا كه اين دو با هم ناسازگار نيستند بلكه هر عارف يكتاپرستى بايد هم دلير باشد و هم پارسا، به ويژه اگر او رهبر و سرور گرايندگان باشد ولى مردم چنين خوى گرفتند كه كسى را كه در دانشى سرآمد شد در دانش و هنر ديگر او را سرامد نبينند و آنكه در همه سرامد باشد بسيار كم است مانند ابو الاسود دئلى كه هم شاعر و تابعى و نحوى و والى و امير و معمّر و سالخورده بود. اگر يك عربى بتواند به چندين كمال برسد از كمال امير مؤمنان در پارسايى و دليرى نبايد در شگفت شد با اين كه اين دو براى فرمان‏روا و جانشين پيامبر بايستنى است.

معارج‏نهج‏البلاغة      متن          صفحه‏ى 100     

(441) قوله: حمّال خطايا غيره، مأخوذ من قول النّبى، صلّى اللّه عليه و آله: من سنّ سنّة [سيّئة] فله وزرها و وزر من عمل بها الى يوم القيامة، و من قول العرب: اذا زلّ العالم، زلّت بزلّته العالم. قمش اى جمع. عاد فى اغطاش الفتنة، و يروى: فى اغباش الفتنة، اى ظلم الفتنة. قال اللّه، تعالى: وَ أَغْطَشَ لَيْلَها. و يروى: عاد فى اغباش الفتنة. المهادنة المصالحة، و الاسم منه الهدنة. و عقد الهدنة من قولهم هدن يهدن هدونا، سكن. و فى الامثال هدنة على دخن، اى سكون على غلّ. من آجن، اى من ماء آجن. اشباه النّاس اقوام صورهم صور الانسان و اخلاقهم اخلاق البهائم و السّباع. و هذه استعارة عن الّذى افتخر بما فيه من العار. بكّر يعنى ابتدأ و حصل شيئا قليلا، مأخوذ من البكر و هو اوّل الشى‏ء و بدأه. من غير طائل، اى من غير فضل. (442) قوله: مثل نسج العنكبوت، العنكبوت وزنها فعللوت، و (52 پ) الغالب عليها التّأنيث. و من الناس من يجعله ثلاثىّ الاصل، و قال: اصله من العكوب و هو الغبار، لانّ نسجها شبه الغبار. و من الناس من قال: اصله من العكبّ و هو القصير الضّخيم على مثال هجفّ. و نسج العنكبوت مثل لكلّ شى‏ء واه. كما قال اللّه، تعالى: مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِياءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتاً، وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ. (443) قوله: خبّاط جهلات، اصل الخبط يدلّ على وطأ و ضرب.

معارج‏نهج‏البلاغة      متن          صفحه‏ى 105     

(466) و من ذهب الى هذا المعنى، قال: هو مأخوذ من «الحوك» و هو ضمّ الشى‏ء، يقال: حاك الثوب حوكا و حياكة، نسجه، فهو حائك و قوم حاكة و حوكة جائت على الاصل. و من اخلاق الحوكة الكذب.

معارج‏نهج‏البلاغة      متن          صفحه‏ى 117     

(523) قوله: الرّعاث، القرطة واحدتها رعثة. يقال: قبحا و قبحا، اى بعدا و ترحا، اى حزنا. و قد يكون الاسف الغضب، قال اللّه تعالى: فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا حمارّة الغيظ، بتشديد الراء، شدّة حرّه و ربما خفّف الرّاء للضرورة فى الشعر. و الجمع حمارّ. (524) يسبخّ عنّا الحرّ، يروى بفتح الباء و كسرها، يقال سبّخ الحرّ خفّ و فتر. و منه: «اللّهم سبّخ عنا الحمّى، اى خفّف. (525) و قوله: صبّارة القرّ، بتشديد الراء شدة البرد، و يروى قرّ بفتح القاف. (526) يا اشباه الرجال و لا رجال، يعنى صوركم صور الرجال و اخلاقكم اخلاق النساء، يا عقول ربّات الحجال، اى عقول النساء. قال الشاعر: و رائد ربّات الحجال يريحنى يعنى: ربّات الخلاخيل. فان الحجل و الخلخال بمعنى واحد. و عقول النساء عقول استولى عليها الحرص و الشّهوة و الخوف. (527) السّدم تغيّر يحصل من النّدم. (528) و «قاتلكم اللّه» لفظ ذمّ و دعاء عليهم، كما قال اللّه تعالى: وَ، إِذا رَأَيْتَهُمْ، تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ. و قد يكون غير ذمّ. النّغبة الجرعة، و الجمع النغب، و النغبة فى غير هذا الموضع الفعلة القبيحة. (529) التّهمام تفعال من الهمّ، انفاسا نصب على الحال اى متوالية نفسا نفسا. (530) قوله: للّه ابوك و للّه درّك و للّه انت، كلمات يراد به مدح المخاطب و تفضيله و تخصيصه بالاضافة الى اللّه بفضله، كما قيل بيت اللّه و ناقة اللّه. ابوهم، يعنى: اسمعيل الّذى هو اب قريش. و للّه درّك، قيل هو خطاب ناقة فى الاصل، ثم اطلق على الناس. و

معارج‏نهج‏البلاغة      متن          صفحه‏ى 166      

قال قوم: الحسد ضدّ المنافسة، و المنافسة طلب الترقّى و التشبّه بارباب الفضائل، و المنافسة من آداب الموحّدين، و الحسد من اخلاق الجهّال.

معارج‏نهج‏البلاغة      متن          صفحه‏ى 185     

و ساير الفصل دليل على ان ليست فيهم اخلاق رديّة و قوى شهوانية و غضبيّة، و لا القوى التى للحيوانات من النّامية و الغاذية و الموّلدة و الجاذبة و الهاضمة و الدافعة و الماسكة و غيرها. (872) قوله: ما لاق من معرفته، يقال: لاق الدواة يليق، اى لصقت، و لقتها انا، يتعدّى و لا يتعدّى، فهى مليقة، اذا اصلحت مدادها. و يقال للمرأة اذا لم تحظ عند زوجها: ما عاقت عن زوجها و ما لاقت، اى ما لصقت بقلبه.

معارج‏نهج‏البلاغة      متن          صفحه‏ى 228     

و هذه استعارة مليحة عن اخلاق ابناء آخر الزمان، فانّهم لا يدخلون بيت المطلب من بابه، و يغرهم الشيطن. فاذا همّوا بنصرة الهدى، فقد نصروا الهوى، و اتّبعوا اهواءهم، لا يميّزون بين اتباع الهدى و الهوى، و كذا فى الرأى و القرآن فهم فى اختلاط. (1097) قوله: الا و فى غد و سيأتى غد، الى آخر الفصل، مقتبس من قول اللّه، تعالى: وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ، و من قوله تعالى: وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ، و من قوله، تعالى: وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا، الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ، الَّذِينَ. (1098) و قوله يأخذ الوالى من غيرها عمّا لها، الهاء عايدة (112 پ) الى قريش، اى يكون العمّال من غير قريش، و ان كانوا ولاة عمالا على قريش. و يجوز ان يكون المراد بقوله: من غيرها عمّا لها، اى من غير بلدة مخصوصة كالكوفة و البصرة، فيكون الامام العادل من غيرها، فيقهر عمّال تلك البلدة كما يقهر سائر الولاة. و هذا اشارة الى وصف اهل بلدة مخصوصة. (1099) قوله: فيريكم كيف عدل السيرة و يحيى ميّت الكتاب و السنّة، هذا وصف لعدل ذلك الوالى، و انّه يردّ الامور الى اصولها، و ينفى البدع و الضلالات، و يكون قبل قيام الساعة للاسلام قوة وارية الزّناد شامخة الاطواد. (1100) قوله: كانّى به قد نعق بالشام، عنى به المختار بن ابى عبيد، و قيل عنى به الحجّاج بن يوسف، لانه كان بالشام ملازما حضرة عبد الملك بن مروان و ما انتقل المختار قطّ الى الشام، و الحجّاج هو الذى انتقل من الشام الى مكة، و قيل عبد اللّه ابن الزبير، ثم عاد الى الشام ثم فوّض اليه عبد الملك امارة الكوفة. (1101) قوله: نعق بالشام، نعق الراعى بغنمه ينعق بالكسر نعيقا و نعاقا، اى صاح بها و زجرها. (1102) قوله: فحص براياته، اى قلبها، من قولهم فحص المطر التراب. (1103) قوله: ضواحى كوفان، ضاحية كلّ شى‏ء ناحيته البارزة. و يقال لهم ينزلون الضواحى. الكوفة الرملة الحمرا، و بها سمّيت الكوفة. و كوفان ايضا اسم الكوفة. مأخوذ من قول العرب تركهم فى كوفان، اى فى غناء و مشقة و دورات، امر مستدير، و الكوفة منبع الخلاف، و العنآء و المشقة، لذلك يقال لها كوفان. (1104) قوله: عطف الضرّوس، ناقة ضروس يعضّ حالبها. و اذا كانت كذلك، حامت على ولدها. قال بشر [بن ابى حازم‏] 1:

معارج‏نهج‏البلاغة      متن          صفحه‏ى 254     

(1212) و قال قوم: العارف ربما كانت له [اخلاق غير مرضيّة، فاللّه، تعالى، يحبّه من جهة عرفانه و يبغض اخلاقه‏]، و الجاهل ربما كانت له اخلاق جميلة حصّلها من طريق التقليد، فاللّه، تعالى، يحبّ اخلاقه و يبغضه.

معارج‏نهج‏البلاغة      متن          صفحه‏ى 278     

فكذلك اذا قوّم الجاهل، و اعيد الى العلم و اخلاق العقلاء فى الاهتداء و الاستقامة، لم يكن كذلك، و لم يجز عليه اختيارا. فلا وجه الّا ان ينفى عن الارض بالقتل و الاهلاك. و لا يخلو ذلك عن التعدّى و الظلّم، فيصعب فى مثل ذلك مراعاة الحدود. و ان ترك على حاله، ادّى ذلك الى فساد عظيم، امّا من جهته، او ذرّيّته، او من حوله من اتباعه. و قد نبّة اللّه، تعالى، على ذلك حيث قال، تعالى: إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ. فورد الآية فى قطّاع الطريق، نبّهت على حكم الجناة الّذين دونهم على حسب جناياتهم. (1315) قوله: قزع الخريف، القزع قطع من السّحاب رقيقة، الواحدة قزعة. قال الشاعر: كانّ رعاله قزع الجهام. (1316) قوله: رصّ طود و لا حداب ارض. الرصّ للدّقّ الجريش. و الحداب جمع الحدب و هو مرتفع من الارض، قال اللّه تعالى: وَ هُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنْسِلُونَ. (1317) قوله: يذعذعهم اللّه فى بطون اوديته، يقال ذعذعته، فتذعذع، اى فرّقته فتفرّق. (1318) قول و ايم اللّه ليذوبنّ ما فى ايديهم بعد العلوّ و التّمكين، كما تذوب الالية على النار. ذلك الخبر عن انقراض دولة بنى مروان و فناء رجالهم و اموالهم.

معارج‏نهج‏البلاغة      متن          صفحه‏ى 284      

(1334) قال: و انّ المبتدعات المشتبهات هى المهلكات. البدع ابتداء احداث شى‏ء لم يكن له ذكر و لا حدث به (139 ر) سنة: يقال ابدع الشى‏ء، احدثه من غير مثال تقدّم فيه، و منه بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ اى مبتدعهما. قوله: وَ رَهْبانِيَّةً ابْتَدَعُوها، ما كَتَبْناها عَلَيْهِمْ، اى لم تجر بها سنّة من اللّه، بل ابتدعوها من عند انفسهم. و البدعة فعلة بوزن الركبة و الجلسة، و هى الجهة التى منها يبدع الشى‏ء، كما ان الركبة الجهة التى منها يركب، فمن ابتدع فى الدّين امرا من غير مثال، فقد ضادّ اللّه، عزّ و جلّ، و ناوأه. المهلكات اخلاق و عادات بها يهلك الانسان، كما قال النبى، عليه السلام: اما المهلكات فشحّ مطاع و هوى متّبع و اعجاب المرأ بنفسه. (1335) قوله فى سلطان اللّه، السلطان الحجّة و القهر، و سلطان كل شى‏ء حدّته. (1336) قوله: حتى يأرز الامر الى غيركم، اى ينضمّ و يجتمع بعضه الى بعض. (1337) قوله: تمالأوا على سخطه إمارتى،

معارج‏نهج‏البلاغة      متن          صفحه‏ى 312     

فالانسان واسطة بين جوهرين: وضيع و هو الحيوانات العجم، و رفيع و هو الملك. فجمع فيه قوى العالمين، و جعله كالحيوانات فى الشهوة البدنيّة و الغذاء و التناسل و المنازعة و غير ذلك من اخلاق الحيوانات، و كالملائكة فى العقل و العلم و عبادة اللّه و الصّدق و الوفاء و نحو ذلك من الاخلاق الشريفة.

معارج‏نهج‏البلاغة      متن          صفحه‏ى 408     

قال: لانّ الحكمة كالضّالة عند المنافق لا يسكن نفسه الا باظهارها. فان الجاهل اذا علم شيئا، صار العلم عنده كالنادر، فيعجب بنفسه، و يكاد يعجز عن الامساك عنه، حتّى يظهره. فاذا تكلّم بالحكمة، و سمعها المؤمن، ازداد علم المؤمن بها الى علمه، فيسكن عنده، ثمّ اذا احتيج الى علة، بثّه. و من اخلاق المؤمن الوقار و عادته الاصطبار.

المعجم‏الموضوعي             صفحه‏ى 91     

قال عليه السّلام في رسول اللّه (ص): و لقد قرن اللّه به (ص) من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم، ليله و نهاره (خ 192).

المعجم‏الموضوعي             صفحه‏ى 292     

و لقد قرن اللّه به (رسول اللّه (ص))... أعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم و محاسن أخلاق العالم (خ 192).

مفتاح‏السعادة      ج 3          صفحه‏ى 202     

قد كان فى اخلاق عمر فظاظة و عنجهيّته ظاهرة بحسب السّامع لكلماته ان اراد بها ما لم يكن قد اراد و يتوهّم من يحكى له انّه قصد بها ما لم يقصده.

مفتاح‏السعادة      ج 3          صفحه‏ى 308     

قيل الضّمير فى صاحبها يعود الى المداراة فى صعوبة حاله كراكب الصّعبة و وجه المشابهة انّ راكب الصّعبة كما يحتاج الى الكلفة الشّاقة فى مداراة احوالها فهو معها بين خطرين ان والى الجذبات فى انفها (فى وجهها بالزّمام خرم انفها و ان اسلس لها فى القياد تقحّمت به المهالك كذلك مصاحب اخلاق الرّجل و المبتلى بها ان اكثر عليه انكار ما يتسرّع اليه ادّى ذلك الى مشاقّته و فساد الحال بينها و ان سكت عنه و تركه و ما يضع ادّى ذلك الى الاخلال بالواجب و ذلك من موارد الهلكة ثمّ قال. و قيل الضّمير فى صاحبها للخلافة و صاحبها هو كلّ من تولّى امرها اذا كان عادلا مراعيا لحق اللّه و وجه شبهه براكب الصّعبة انّ المتولّى لامر الخلافة يضطرّ الى الكلفة الشّاقة فى مداراة احوال نظام الخلق و نظام امورهم على القانون الحق و ان يسلك بهم طريق العدل المحفوفة (المحسوسة خ ل) بطرف التّفريط و التّقصير المشبّه لاسلاس قياد الصّعبة و بطرف الأفراط فى طرف الحقّ و الاستعصاء فيه الّذى يشبه شنقها فانّ المتولّى لامر الخلافة و ان فرط فى المحافظة على شرائطها و اهمل امرها القاه التّفريط فى موارد الهلكة كما نسبة الصّحابة الى عثمان حتّى فعل به ما فعل فكان فى ذلك كراكب صعبة اسلس قيادها و ان افرط فى حمل الخلق على اشدّ مراتب الحقّ و بالغ فى الاستقصاء عليهم فى طلبه اوجب ذلك تضجّرهم منه و نقار طباعهم و تفرّقهم عنه و فساد الأمر عليه لميل اكثرهم الى حبّ الباطل و غفلتهم عن فضيلة الحقّ و ان صعب فيكون فى ذلك كمن اشنق للصّعبة الّتى هو راكبها حتّى خرم انفها و هو من التّشبيهات اللّطيفة ثمّ قال (قده).

مفتاح‏السعادة      ج 4          صفحه‏ى 163     

و قد اشار (ع) بقوله: هذا الى وصفين آخرين لأهل البصرة: الاوّل-  كونهم على اخلاق غير مرضيّة. و الثّانى-  انّ عهدهم و ميثاقهم عين شقاقهم و نفاقهم و كلاهما مذموم فكلّا منا يقع فى اصلين.

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 1          صفحه‏ى 11     

محتواى كلمات امام صلوات اللّه عليه يك پارچه حقائق و واقعيات و نظامات خلقت و ترسيم توحيد و نبوّت و معاد و اخلاق و مواعظ و مقدارى از تاريخ است كه با عبارات بى‏سابقه و كم سابقه بيان شده كه واقعا عقول از آنها متحيّر و در اعجاب است، نگارنده با آنكه اطلاع كامل از فصاحت و بلاغت ندارم لازم مى‏دانم به بعضى از آنها اشاره نمايم.

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 1          صفحه‏ى 30     

در مجمع البحرين فرموده: «الادب: حسن الاخلاق»، «ادّبته تأديبا» يعنى محاسن اخلاق را به او ياد دادم

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 1          صفحه‏ى 268     

يا جبل النور. همان كوه معروف مكه مكرّمه است كه براى اولين آيات وحى در آن نازل گرديد و غار معروف آن محلّ عبادت رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و آن فقط يكبار در «نهج» آمده است آنجا كه در رابطه با موقعيت خويش نسبت برسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده: من از اوّل در تبع آنحضرت بودم مانند بچّه ناقه كه در پى مادرش باشد، او هر روز فصلى از اخلاق خويش را بمن انتقال مى‏داد و امر مى‏كرد كه از وى تأسّى كنيم هر سال در كوه حراء (براى عبادت) مجاور مى‏شد، من او را مى‏ديدم، ديگرى نمى‏ديد آنروز فقط يك خانه در اسلام بود و در آن فقط رسول خدا ص و خديجه بود، سومّى من بودم، نور وحى و رسالت را مى‏ديدم و بوى نبوّت را استشمام مى‏كردم: «و لقد كان يجاور فى كلّ سنة بحراء فاراه و لا يراه غيرى و لم يجمع بيت واحد يومئذ في الاسلام غير رسول الله صلى الله عليه و آله و خديجة و انا ثالثهما، ارى نور الوحى و الرسالة و اشمّ ريح النبوّة» خ 192، 300.

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 1          صفحه‏ى 362     

نصيب. بهره چنانكه در خ 83 آمده است. «اخلاق » كهنه شدن و كهنه كردن. لازم و متعدى هر دو آمده است، چنانكه فرموده: «انّ اخسر الناس صفقة و اخيبهم سعيا رجل اخلق بدنه فى طلب اماله و لم تساعده المقادير على ارادته» حكمت 430، زيانكارترين مردم در معامله، و ناكامترين آنها در تلاش، مردى است كه بدن خود را در طلب آمالش كهنه كرده و مقدرات مانع رسيدن بخواسته‏اش شده است. «اخليلاق» خليق و لايق و آماده شدن

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 1          صفحه‏ى 389     

در وصف ملخ فرموده: «و خلقها كله لا يكون اصبعا مستدقة» 185، 272 با همه آن توانائى، جثّه او به اندازه انگشت نازك هم نيست به اهل بصره فرمود: «اخلاقكم دقاق و عهدكم شقاق و دينكم نفاق و مائكم زعاق» خ 13، 55 دقّة اخلاق به معنى بدى و پستى آنست يعنى اخلاقتان پست، پيمانتان دشمنى، دينتان نفاق و آبتان شور است

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 1          صفحه‏ى 405     

«ديمة» به كسر اوّل: باران مداوم و آرام، بدون رعد و برق جمع آن ديم و ديوم است در وصف رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده: «حتى بعث الله محمدا صلى الله عليه و آله... خير البريّة طفلا و انجبها كهلا و اطهر المطّهرين شيمة و اجود المستطمرين ديمة» خ 105، 151 تا خدا محمد (ص) را بر انگيخت در حاليكه بهترين مردم در طفوليت و نجيبترين آنها در بزرگى و پاكترين آنها در رفتار و اخلاق و سخيترين باران خواسته شده‏ها در باران دادن، مستمطر به صيغه مفعول است.

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 1          صفحه‏ى 482     

از اين ماده هفت مورد در «نهج» آمده است، درباره آنانكه با خلافت آنحضرت موافقت نكردند امثال ناكثين و مارقين و قاسطين فرموده: «و لكنّهم حليت الدنيا فى اعينهم و راقهم زبرجها» خ 3، 50 ليكن دنيا در نظرشان مزيّن گرديد، و زيور آن به اعجابشان واداشت. ترويق: صاف كردن. در مقام موعظه فرموده: «ايّها الناس استصبحوا من شعلة مصباح واعظ متعّظ، و امتاحوا من صفو عين قد رؤّقت من الكدر» خ 105، 152، مردم: كسب نور كنيد از شعله چراغى كه موعظه كننده و موعظه پذير است و آب بردارى كنيد از زلال چشمه‏ايكه از آلودگى صاف شده است ظاهرا منظور خود آنحضرت است. «اذا كان فى رجل خلّة رائقة فانتظروا اخواتها» حكمت 445، يعنى اگر د مردى اخلاق تعجّب آوردى بود منتظر نظائر آن باشيد، به عبارت ديگر اگر صفت خوبى داشته باشد، آن حاكى از صفات خوب ديگر است و بالعكس «الخمور المروّقة» خ 165، 239 يعنى خمرهاى شگفت شده بهشتى.

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 1          صفحه‏ى 535     

مسافرت را از آن جهت سفر گفته‏اند كه اخلاق مردم در آن آشكار مى‏شود «سفر» بر وزن علم به معنى نامه و كتاب است كه حقائق و مطالب فرستنده را آشكار مى‏كند، جمع آن اسفار مى‏باشد. سفير فرستاده است و جمع آن سفراء است مثل فقيه و فقهاء از اين ماده بيست و پنج مورد در «نهج» آمده است.

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 1          صفحه‏ى 546     

به فتح اوّل داخل شدن و داخل كردن. اسلاك فقط داخل كردن است «مسلك» اسم مكان است محل داخل شدن «سالك» داخل شونده بيست و دو مورد از اين كلمه در كلام حضرت آمده است «ايها الناس من سلك الطرين الواضح دخل الماء و من خالف وقع فى التيه» خ 201، 319 داخل شدن در راه و رفتن در آنرا نيز سلك گويند درباره رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرموده: «و لقد قرن اللّه به من لدن ان كان فطيما اعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم» خ 192، 300 از روزيكه آن حضرت از شير بريده شد، خداوند يكى از بزرگترين ملائكه خويش را قرين او كرده بود، كه او را در راههاى اخلاق نيك راه مى‏برد (يعنى ملك مواظب بود كه آن حضرت كار ناپسندى و لو در كودكى انجام ندهد چون در آن صورت مقبول قلوب واقع نمى‏شد)

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 2          صفحه‏ى 624     

«شيمة»: طبيعت خلق. عادت در وصف رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرموده: «خير البريّة طفلا و انجبها كهلا، اطهر المطِّهرين شيمة و امطر المستمطرين ديمة» خ 105 151، او بهترين مردم در طفوليت و نجيبترين خلق در كهولت بود پاكترين پاك شدگان در اخلاق و پربارانترين ابر در باران بود، منظور پرخير و بركت بودن است «مستمطر» به صيغه مفعول باران خواسته شده و ابر است

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 2          صفحه‏ى 722     

درباره تكبّر فرموده: «فانّكم تتعصّبون لامر ما يعرف له سبب و لا علّة، امّا ابليس فتعصّب على آدم لاصله... فان كان لا بدّ من العصبية فليكن تعصّبكم لمكارم الخصال و محامد الافعال» خ 192 295، شما تعصّب مى‏كنيد براى كارى كه نه سببى بر آن شناخته شده است و نه علّتى، امّا ابليس بر آدم تعصّب كرد و سجده ننمود براى اصل و ماده خلقتش، و اگر لا بدّ بايد تعصّب داشته باشيد پس در اخلاق پسنديده و كارهاى خوب داشته باشيد.

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 2          صفحه‏ى 795     

هلاك‏كردن. مستى. اغتيال: هلاك‏كردن، و كشتن با حيله يا به طور غفلت. مواردى از آن در «نهج» آمده است، درباره ضلالت اصحاب بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده: «حتى اذا قبض الله رسوله صلى الله عليه و آله رجع قوم على الاعقاب و غالتهم السبل و اتكّلوا على الولائج» خ 150 209 قومى به عقب برگشتند، راههاى مختلف آنها را هلاك كرد و بر دوستانى همراز خود اتكال كردند... غائله: «شرّ، فساد، حادثه ناگوار. «مقارنة الناس فى اخلاقهم امن من غوائلهم» حكمت 401 نزديك شدن به مردم در اخلاق و رفتار آنها، خاطر جمع شدن از شرور آنهاست درباره دنيا فرموده: «اكّالة غوّالة» خ 111 يعنى بسيار خورنده و هلاك كننده است

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 2          صفحه‏ى 818     

فصال: باز كردن طفل از شير. به معاويه مى‏نويسد: درباره قاتلان عثمان حرف زياد گفتى اوّل در بيعت من داخل شو، سپس از آن‏ها پيش من شكايت كن تا تو را و آنها را به كتاب خدا وادارم، امّا آنچه مى‏خواهى تو را در شام گذارم و قاتلان عثمان را پيش تو فرستم، آن مانند فريفتن طفل در اوّل باز كردن از شير است: «اما تلك التى تريد فانّها خدعة الصبّى عن اللبن فى اوّل الفصال و السلام لاهله» نامه 64 455 فصيل: بچّه ناقه و آن دو بار در «نهج» به كار رفته است درباره خودش فرموده: «و لقد كنت اتّبعه اتباع الفصيل اثر امّه يرفع لى فى كلّ يوم من اخلاقه علما» خ 192 300 من در پى رسول خدا صلى الله عليه و آله بودم مانند بچّه ناقه در پى مادرش، هر روز از اخلاق خودش علمى براى من تعليم مى‏فرمود.

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 2          صفحه‏ى 857     

مواردى از آن در «نهج» آمده است. درباره رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده: «و لقد قرن الله به من لدن كان فطيما اعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم...» خ 91 300 يعنى خداوند از روزيكه آن حضرت از شير گرفته شد، بزرگترين فرشته از فرشتگان خود را به او قرين كرد كه او را به راه محاسن اخلاق مى‏برد. از ابن معلوم مى‏شود كه آن ملك هميشه با رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده است. ابن اثير در كامل از آن بزرگوار نقل كرده كه فرمود: در كودكى من، يك نفر در مكّه كار بنّائى داشت، بچه‏ها ذوق كرده مصالح ساختمانى را در دامن خود گذاشته و پيش بنّا مى‏آوردند و وقت آوردن چون دامن خود را بلند مى‏كردند، زيرا دامن و عورت آنها ديده مى‏شد، من نيز خواستم چنان كارى بكنم، دامن خود را پر از آن مصالح كرده خواستم بلند شوم، ناگاه دستى بر دست من زد و دامنم از دستم افتاد، سه بار اين قضيّه تكرار شد، من متوجّه شدم كه اين كار را نبايد بكنم و نكردم.

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 2          صفحه‏ى 860     

يعنى اينها كه با معاويه به جنگ ما آمده‏اند، بى‏رحم و جفا كارند، احمق و بى‏تربيت‏اند، رذيل و پستند، از هر طرف جمع شده و از هر آميختگى نسب به وجود آمده‏اند، محمد عبده در معنى «و تلّقطوا من كلّ شوب» گفته است كنايه است از اينكه صراحت نسب ندارند. گويا منظور آنستكه از يك نسل نيستند و اخلاق ناپاك موروثى دارند

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 2          صفحه‏ى 955     

رنگ. به معنى جنس و نوع نيز آيد، مواردى از آن در «نهج» پيداست «تلّون» عوض شدن، به رنگ ديگرى در آمدن و اختلاف اخلاق . در وصف رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده: «خاض الى رضوان الله كلّ غمرة و تجرّع فيه كلّ غصّة و قد تلوّن له الادنون و تألّب عليه الاقصون» خ 194 307، در راه خشنودى خدا بهر شدت و سختى وارد شد و در آن، هر اندوهى را جرعه جرعه نوشيد، تا آنجا كه نزديكان بر او دگرگون شدند و از يارى دست كشيدند و اجانب به دشمنى برخاستند و درباره منافقان فرموده: «يتلوّنون الوانا» خ 194 307

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 2          صفحه‏ى 982     

در وصف رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرموده: «خير البريّة طفلا و انجبها كهلا و اطهر المطّهرين شيمة و اجو المستمطرين ديمة» خ 105 151 «مستمطر» به صيغه مفعول يعنى كسى كه از او باران خواسته شود، منظور از آن در اينجا احسان و يارى است، در نسخه عبده و ابن ميثم به جاى «اجود» لفظ «امطر» نقل شده ولى در نسخه ابن ابى الحديد و صبحى صالح، «اجود» آمده است. يعنى آن حضرت بهترين بشر در كودكى و نجيبترين انسانها در پيرى و پاكترين پاكان در اخلاق و پرجودترين احسان خواسته شدگان بود «ديمه» باران دائم و بى‏رعد و برق است

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 2          صفحه‏ى 1012     

نجابت: بزرگوارى در حسب. نجيب: بزرگوار و صاحب حسب و نيز پسنديده شدن. انتخاب: برگزيدن، پنج مورد از آن در «نهج» آمده است درباره رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده: «و اشهد ان محمّدا نجيب الله و سفير وحيه و رسول رحمته» خ 198 312 نجيب در اينجا به معنى منتجب و برگزيده است و نيز درباره آن حضرت فرموده: «خير البريّة طفلا و انجبها كهلا، اطهر المطهّرين شيمة» خ 105 151 خير مخلوق در طفوليت و نجيبترين آنها در ميانسالى، و پاكترين پاك شدگان در اخلاق و رفتار بود، ناگفته همه اين ماده در «نهج» درباره آن حضرت است

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 2          صفحه‏ى 1096     

تهزيع: شكستن آن فقط يكبار در «نهج» آمده است چنانكه فرمايد: «ايّاكم و تهزيع الاخلاق و تصريفها...» 176 253 به پرهيزيد از شكستن اخلاق و عوض كردن آن. راستگو چون دروغ گويد راستى‏اش شكسته ميشود، كريم اگر لئامت كند، كرامتش شكسته مى‏شود يعنى كمال خود را نشكنيد، تصريف اخلاق عوض كردن آن است يعنى اهل نفاق و تلوّن نباشيد.

مفردات‏نهج‏البلاغه      ج 2          صفحه‏ى 1167      

راغب گويد: وهن ضعف است در خلقت يا در اخلاق

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 1          صفحه‏ى 71     

حيث تخيّل أخلاق الكرام شيئا له سعة و جعله أصلا فيها فشبّه الأرض الواسعة بها.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 1          صفحه‏ى 216     

قال الشارح: و رأيت بعد ذلك كله، أن أتبرّك بذكر جملة من مكارم أخلاق أمير المؤمنين، و محاسن خصال سيّد الوصيّين عليه السلام، و اورد لمعا من مناقبه الفاضلة الزّاهرة، و اقتدح بزناد مآثره الثاقبة، و أقتبس من قبسات أنواره اللّامعة.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 3          صفحه‏ى 191     

أى رذيلة حقيرة قال الشّارح المعتزلي: في الحديث انّ رجلا قال له: يا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّي أحبّ أن انكح فلانة إلّا أنّ في أخلاق أهلها دقة فقال له: إيّاك و خضراء الدّمن إيّاك و المرأة الحسناء في منبت السّوء و علّل البحراني دقّة أخلاقهم بأنّ أصول الفضائل الخلقيّة لما كانت ثلاثة: الحكمة و العفّة و الشّجاعة و كانوا على طرف الجهل لوجوه الآراء المصلحيّة و هو طرف التّفريط من الحكمة العلميّة و على طرف الجبن و هو التّفريط من الشّجاعة و على طرف الفجور و هو طرف الافراط من ملكة العفّة و العدالة لا جرم صدق أنّهم على رذايل الأخلاق و دقاقها.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 4          صفحه‏ى 203     

اعلم أنّ طول الأمل من أعظم الموبقات حسبما مرّت إليه الاشارة، و كفى في ذلك قوله سبحانه: رُبَما يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ كانُوا مُسْلِمِينَ، ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا وَ يُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ فنبّه سبحانه على أنّ ايثار التّنعّم و التّلذّذ الذي هو من شئونات اتّباع الهوى و ما يؤدّي إليه طول الأمل من أخلاق الكافرين لا من أخلاق المؤمنين.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 5          صفحه‏ى 53     

بكل روينى و عضب تخاله‏اذا اختلف الاقوام شعل ضرام‏لهمدان اخلاق كرام تزينهم‏و باس اذا لاقوا و حدّ خضام‏و جدّ و صدق في الحروب و نجدةو قول اذا قالوا بغير اثام‏متى تاتهم في دارهم تستضيفهم‏تبت ناعما في خدمة و طعام‏جزى اللّه همدان الجنان فانّهاسهام العدى في كلّ يوم زحام‏و لو كنت بوابا على باب جنّةلقلت لهمدان ادخلوا بسلام‏

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 6          صفحه‏ى 218     

إنّ المكارم أخلاق مطهّرةفالدّين أوّلها و العقل ثانيها

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 7          صفحه‏ى 127     

و كذلك شبّههم بقوله عليه السّلام (و عبيد كأرباب) بالأرباب مع كونهم عبيدا، و هو إمّا من باب القلب و مبنيّ على المبالغة أى أنتم أرباب من صناديد العرب و رؤسائها و لكنكم كالعبيد في رزالة النفس و دنائة الهمة، أو المراد أنّكم عبيد و رعايالي مفترض طاعتي عليكم و لكنكم تأبون عنها و تمرّدون عنها كالسادات، و هذا أنسب بالفقرة السّابقة، أو أنّ أخلاقكم أخلاق العبيد من الخلاف و النفاق و دنائة الأنفس و التواني و التخاذل و أنتم مع ذلك تدّعون الاستقلال و تتكبّرون و تتغرّون و تستبدّون بالآراء كالأرباب و الأحرار.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 7          صفحه‏ى 195     

قال بعضهم: انّى لأعرف أقواما كانوا لا يتلاقون و لو حكم أحدهم على صاحبه بجميع ماله لبذله، و أرى الآن أقواما يتلاقون و يتساءلون حتّى عن الدّجاجة في البيت، و لو انبسط أحدهم لحبّة من مال صاحبه لمنعه، هل هذا إلّا مجرّد الرّياء و النّفاق، و كلّ ذلك مذموم بعضه محرّم و بعضه مكروه، و في العزلة خلاص منه، فانّ من لقي الخلق و لم يتخلّق بأخلاقهم مقتوه و استثقلوه و اغتابوه و تشمّر و الإبذائه فيذهب دينهم فيه و يذهب دينه و دنياه في الانتقام منهم. و أما مسارقة الطبع مما يشاهده من اخلاق النّاس و أعمالهم فهو داء دفين قلّما يتنبّه له العقلا فضلا عن الغافلين، فلا يجالس الانسان فاسقا مدّة مع كونه منكرا عليه في باطنه إلّا و لو قاس نفسه إلى ما قبل مجالسته لأدرك بينهما تفرقة في النفرة عن الفساد، فاستثقاله اذ يصير الفساد بكثرة المشاهدة هينا على الطبع فيسقط وقعه و استعظامه له، و إنّما الوازع عنه شدّة وقعه في القلب، فاذا صار مستصغرا بطول المشاهدة أو شك أن تنحلّ القوّة الوازعة و يذعن الطبع للميل إليه أو لما دونه و مهما طالت مشاهدته للكبائر من غيره استصغر الصّغاير و استحقرها من نفسه.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 7          صفحه‏ى 358     

و قوله (بعد اخلاقهم) في بعض النسخ بفتح الهمزة و في بعضها بالكسر من خلق الثّوب بالضّم اذا بلى فهو خلق بفتحتين و أخلق الثوب بالالف لغة و أخلقته يكون الرّباعي لازما و متعدّيا هكذا في المصباح، و قال الطّريحى: و ثوب اخلاق اذا كانت الخلوق فيه كلّه و (ظعن) ظعنا و ظعنا من باب نفع سار و ارتحل، و يتعدّي بالهمزة و بالحرف يقال أظعنته و ظعنت به و (الاخطار) جمع الخطر محرّكة كأسباب و سبب و هو الاشراف على الهلاك و خوف التّلف.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 7          صفحه‏ى 402     

و أما أسرار الصلاة فهى كثيرة لا يمكن استقصاؤها و إنّما نشير إلى نبذ منها مما اشير إليها في الروايات و وصل إلينا من أولى الألباب و الدّرايات و أرباب المعرفة و الاشارات فنقول و باللّه التوفيق: إنّ الصّلاة الكاملة قد خصّت من بين ساير العبادات بأنّها بمنزلة انسان كامل مشتمل على روح و جسد، منقسم إلى ظهر و بطن و سرّ و علن، و لروحه و سرّه أخلاق و صفات، و لجسده و علن أعضاء و أشكال، فروح الصّلاة أهل معرفة الحقّ و العبوديّة له بالاخلاص و التوحيد. أمّا أخلاقها و صفاتها الباطنة فيجمعها امور و هي: حضور القلب، و التفهّم و التعظيم، و الهيبة، و الرجاء، و الحياء، و هذه ستّ خصال شريفة و حالات كريمة و ملكات عظيمة لا يوجد جميعها إلّا في مؤمن امتحن اللّه قلبه بنور الايمان و العرفان اما حضور القلب فهو تفريغ القلب عن غير ما هو ملابس له و متكلّم به و صرفه إلى ما يتلبّس به من الأفعال و يتكلّم به من الأقوال، و لا يحصل ذلك إلّا بعد معرفة المصلّى بانّ الغرض المطلوب منه هو الايمان و التصديق بأنّ الآخرة خير و أبقى، و أنّ الصّلاة وسيلة اليها، فاذا اضيف إلى تلك المعرفة العلم بحقارة الدّنيا و خسّتها و زوالها انصرف القلب عن مهمّات الدّنيا لا محالة و توجّه إلى صلاته الموصلة و إلى سعادات الآخرة و هو معنى حضور القلب.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 9          صفحه‏ى 86     

و كيف كان فهذا الخلق من أخلاق الكافرين و المنافقين الّذين حكى اللَّه عنهم بقوله: «وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ» فكلّ من يناظر للافحام و الغلبة لا يغتنم الحقّ إذا ظفر به فقد شاركهم في هذا الخلق و تبعهم عليه.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 9          صفحه‏ى 310     

بعض ديگر از اين كلام در بيان حال أهل قبور است مى‏فرمايد: بتحقيق كه كوچ كردند ايشان از قرارگاه قبرها، و منتقل شدند بمحل انتقال غايتها كه عبارتست از بهشت و جهنّم، و از براى هر خانه از اين دو خانه اهليست كه طلب نمى‏كنند عوض نمودن آن را بخانه ديگر، و نقل كرده نمى‏شوند از آن خانه بسوى غير آن، و بدرستى كه أمر بمعروف و نهى از منكر دو خلق پسنديده هستند از اخلاق خدا، و بدرستى كه اين دو خلق نزديك نمى‏گردانند از مرگ و كم نمى‏كنند از روزى، و لازم نمائيد بخودتان عمل كردن كتاب خدا را، پس بدرستى كه اوست ريسمان محكم، و نور آشكار و شفا دهنده با منفعت، و سيراب كننده كه رفع عطش مى‏نمايد، و نگاه دارنده از براى كسى كه تمسّك بآن نمايد، و نجاة دهنده مر كسى كه تعلّق بآن داشته باشد، كج نمى‏شود تا راست كرده شود، و عدول نمى‏كند از حق تا طلب كرده شود بازگشت آن بسوى حق، و كهنه نمى‏كند آن را كثرت ورد آن بزبانها و دخول آن بگوشها، هر كس قايل شد بآن كتاب صادق شد، و هر كس عمل نمود بآن سبقت كرد بدرجات جنان و روضه رضوان.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 11         صفحه‏ى 41     

و قال في الاخبار الأعصم أبيض البطن، و قيل: أبيض الجناحين، و قيل: أبيض الرجلين، و غراب الليل قال الجاحظ: هو غراب ترك أخلاق الغربان و تشبه باخلاق البوم فهو من طير الليل.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 11         صفحه‏ى 170     

روى في الكافى عن علىّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن البرقى، عن ابن سنان أو غيره رفعه إلى أبى عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ حديثنا صعب مستصعب لا يحتمله إلّا صدور منيرة أو قلوب سليمة أو أخلاق حسنة إنّ اللّه أخذ من شيعتنا الميثاق كما أخذ على بنى آدم أ لست بربّكم، فمن و فى لنا و في اللّه له بالجنّة، و من أبغضنا و لم يرد «يواد خ» إلينا حقّنا ففى النار خالدا مخلّدا.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 11         صفحه‏ى 386     

پس اگر لا بدّ شود از عصبيّت پس بايد كه شود عصبيّتها بجهت مكارم أخلاق و كارهاى پسنديده و امورات نيكو كه تفاخر مى‏كردند در آنها صاحبان مجدت و نجدت از خانواده‏هاى عربها و رئيسان قبيلها بخلقهاى مرغوبه، و عقلهاى بزرگ و مرتبه‏هاى بلند، و اثرهاى پسنديده.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 12         صفحه‏ى 19     

ألا و قد أمرني اللّه بقتال أهل البغي و النّكث و الفساد في الأرض فأمّا النّاكثون فقد قاتلت، و أمّا القاسطون فقد جاهدت، و أمّا المارقة فقد دوّخت، و أمّا شيطان الرّدهة فقد كفيته بصعقة سمعت لها وجبة قلبه، و رجّة صدره، و بقبت بقيّة من أهل البغي و لئن أذن اللّه في الكرّة عليهم لاديلنّ منهم إلّا ما يتشذّر في أطراف البلاد تشذّرا. أنا وضعت في الصّغر بكلاكل العرب، و كسرت نواجم قرون ربيعة و مضر. و قد علمتم موضعي من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بالقرابة القريبة، و المنزلة الخصيصة، وضعني في حجره و أنا وليد، يضمّني إلى صدره، و يكنفني في فراشه، و يمسّني جسده، و يشمّني عرفه، و كان يمضغ الشّي‏ء ثمّ يلقمنيه، و ما وجد لي كذبة في قول، و لا خطلة في فعل. و لقد قرن اللّه به صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم ليله و نهاره، و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل أثر أمّه، يرفع لي في كلّ يوم من أخلاقه علما، و يأمرني بالاقتداء به، و لقد كان يجاور في كلّ سنة بحراء فأراه و لا يراه غيري، و لم يجمع بيت واحد يومئذ في الإسلام غير رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و خديجة و أنا ثالثهما، أرى نور الوحي و الرّسالة، و أشمّ ريح النّبوّة. و لقد سمعت رنّة الشّيطان حين نزل الوحي عليه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقلت: يا رسول اللّه ما هذه الرّنة فقال: هذا الشّيطان قد أيس من عبادته، إنّك تسمع ما أسمع، و ترى ما أرى، إلّا أنّك لست بنبيّ، و لكنّك وزير، و إنّك لعلى خير.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 12         صفحه‏ى 36     

ثمّ نبّه على منقبة عظيمة لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لتكون تمهيدا و توطئة لمنقبته عليه السّلام الرابعة فقال: (و لقد قرن اللّه به صلّى اللّه عليه و آله من لدن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن أخلاق العالم ليله و نهاره).

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 12         صفحه‏ى 38     

و لمّا عرفت آنفا أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كان مؤيّدا مسدّدا بروح القدس من حين الطفولية إلى آخر عمره الشريف ملهما إلى الخيرات موفقا بتأييد الرّوح إلى سلوك طريق المكارم و محاسن أخلاق العالم.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 12         صفحه‏ى 148     

منها ما رواه في الكافي باسناده عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في خطبة: ألا أخبركم بخير خلايق «أخلاق خ» الدّنيا و الاخرة: العفو عمّن ظلمك و تصل من قطعك، و الاحسان إلى من أساء إليك، و إعطاء من حرمك.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 12         صفحه‏ى 375     

فوجب أن يكون أخلاق محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كأخلاق أبي طالب، و أن يكون أخلاق علىّ كأخلاق أبي طالب أبيه و أخلاق محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مربّيه و أن يكون الكلّ شيمة واحدة وسوسا واحدا و طينة مشتركة و نفسا غير منقسمة و لا متجزيّة، و أن لا يكون بين بعض هؤلاء و بعض فرق و لا فصل لو لا أنّ اللّه اختصّ محمّدا صلّى اللّه عليه و آله برسالته و اصطفاه لوحيه لما يعلمه من مصالح البرية في ذلك، فامتاز رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بقوله: أخصّك بالنّبوة فلا نبوّة بعدى، و تخصم النّاس بسبع و قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم له أيضا: أنت منّي بمنزلة هارون من موسى إلّا أنّه لا نبىّ بعدي، فأبان نفسه بالنّبوة و أثبت له ما عداها من جميع الفضايل و الخصائص مشتركا بينهما.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 13         صفحه‏ى 366     

بالشوق و الذّوق نالوا عزّة الشرف‏لا بالدّلوف و لا بالعجب و الصّلف‏و مذهب القوم أخلاق مطهّرةبها تخلّقت الأجساد فى النّطف‏صبر و شكر و ايثار و مخمصةو أنفس تقطع الانفاس باللّهف‏و الزّهد في كلّ فان لا بقاء له‏كما مضت سنّة الأخيار و السلف‏قوم لتصفية الأرواح قد عملواو أسلموا عرض الأشباح للتّلف‏ما ضرّهم رثّ أطمار و لا خلق‏كالدّر ما ضرّه مخلولق الصّدف‏لا بالتخلّق بالمعروف تعرفهم‏و لا التّكلّف في شي‏ء من الكلف‏يا شقوتا قد تولّت امّة سلفت‏حتّى تخلفت في خلف من الخلف‏ينمّقون تزاوير الغرور لنابالزّور و البهت و البهتان و السرف‏ليس التّصوف عكّازا و مسبحةكلّا و لا الفقر رؤيا ذلك الشرف‏و ان تروح و تغدو في مرفّعةو تحتها موبقات الكبر و السرف‏و تظهر الزّهد في الدّنيا و أنت على‏عكوفها كعكوف الكلب في الجيف‏الفقر سرّ و عنك النفس تحجبه‏فارفع حجابك تجلو ظلمة التّلف‏و فارق الجنس و اقر النفس في نفس‏و غب عن الحسّ و اجلب دمعة الأسف‏و اتل المثاني و وحّد إن عزمت على‏ذكر الحبيب وصف ما شئت و اتّصف‏و اخضع له و تذلّل إذ دعيت له‏و اعرف محلّك من اباك و اعترف‏وقف على عرفات الذّل منكسراو حول كعبة عرفان الصفا فطف‏و ادخل إلى خلوة الأفكار مبتكراوعد إلى حانة الأذكار بالصحف‏و إن سقاك مدير الرّاح من يده‏كأس التجلّي فخذ بالكأس و اغترف‏و اشرب و اسق و لا تبخل على ظماءفان رجعت بلا رىّ فوا أسفى‏

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 14         صفحه‏ى 110     

آگاه باشيد كه بتحقيق خداى تعالى قرار داده است از براى عمل خير كه طاعات و قرباتست اهل معيّنى، و از براى عقايد و أعمال حقّه ستونها و پايهائى، و از براى عبادت و اطاعت حافظان و نگاه دارندگانى يا حفظهائى از مهالك دنيا و آخرت و بتحقيق كه شما راست نزد هر طاعتى معينى و ناصرى از جانب خدا كه مى‏گويد بزبانها و برقرار مى‏گرداند دلها را و در آن معين كفايت است از براى اكتفا كننده و شفاست از براى طالب شفا. و بدانيد كه بتحقيق بندگان خدا كه از ايشان طلب حفظ علم او شده حفظ ميكنند آن علمى را كه لازم الحفظ و از قبيل اسرار است، و جارى ميكنند چشمهاى آن علمى را كه بايد بمردم اظهار نمود از قبيل تكاليف و احكام، وصلت مى‏كنند ايشان با يكديگر با نصرت و يارى، و ملاقات ميكنند با آشتى و محبّت، و سيراب مى‏كنند يكديگر را با كاسه سيراب كننده علم و معرفت، و باز مى‏گردند با سيرابى مخلوط نمى‏شود باعتقادات ايشان شك و شبهه، و نشتابد بسوى ايشان غيبت كنندگان بجهت طهارت نفوس ايشان، بر اين أوصاف بسته و عقد كرده است خداى تعالى خلقت و اخلاق ايشان را پس بالاى اين عقد خلقى و خلقتى با همديگر در مقام محابه مى‏باشند و بسبب آن در مقام وصالند، پس هستند ايشان در زيادتي مرتبه و تفاوت درجه نسبت بسايرين مثل زيادتى تخم نسبت ببقيّه آن در حالتى كه امتياز داده است او را خالص گردانيدن و پاكيزه كرده او را تميز كردن.

منهاج‏البراعة(الخوئي)      ج 15         صفحه‏ى 66     

از كلام آن حضرت عليه السّلام است كه يماني از أحمد بن قتيبة از عبد اللّه بن يزيد از مالك دحيه كه او گفت: در نزد أمير المؤمنين عليّ عليه السّلام بوديم كه در حضرت او سخن از اختلاف مردمان در خلق و خلق بميان آمد، فرمود: بدرستى كه جدائى انداخته است و فرق نهاده است ميان مردم از مبادى طينت و سرشت ايشان يعنى از جهت صفات و حالات عناصر كه از آن خلق شده‏اند بدين أحوال گوناگون در خلق و خلق متصف شده‏اند چه ايشان پاره از زمين شوره و شيرين و خاك درشت و نرم بودند پس بحسب نزديكى خاكشان بيكديگر قرب پيدا ميكنند و بقدر اختلاف آن متفاوت مى‏گردند پس يكى نيكو منظر كم عقلست و يكى كشيده قامت كوتاه همت و يكى پاكيزه كردار زشت‏روى و يكى نزديك تك دور انديش است (قريب القعر كنايه از اين كه قامت او كوتاه است، و بعيد السبر كنايه از اين كه دور انديش و زيرك است كه باسانى كسى نمى‏تواند از نهاد او و أسرار وى آگاه شود) و يكى نيكو خوى و بد بسوى خود كشنده است «يعنى اصل طبيعت و سرشت او خوب است و دوستدار اخلاق و اعمال نيكو است و لكن جهت غرضى و پيش آمدى خصال بد را بتكلف بسوى خود مى‏كشاند مثل اين كه أصلا شخص صادق است و بغرضى دروغ مى‏گويد و يا طبيعة مردي بخشنده است و از جهتى در جائى زفتى ميكند و هكذا) و يكى سرگشته دل پراكنده عقلست و يكى گشاده زبان تيز دل

اخلاق در نهج البلاغه از کتاب في‏ظلال‏نهج‏البلاغة

في‏ظلال‏نهج‏البلاغة      ج 1          صفحه‏ى 89     

(و لشد ما تشطرا ضرعيها). ضمير التثنية في تشطرا، يعود لأبي بكر و عمر، و هاء ضرعيها للخلافة، و شبهها الإمام بالناقة يقتسم منافعها الأول و الثاني، لكل منهما ضرع يحتلبه، و قال المؤرخون: كان عمر أول من بايع أبا بكر، فحفظها له، (فسيرها في حوزة خشناء يغلظ كلامها، و يخشن مسها). يشير إلى أخلاق عمر، فإنه كان معروفا بالغلظة، قال طلحة لأبي بكر: ما أنت قائل لربك غدا، و قد وليت علينا فظا غليظا (و يكثر العثار فيها، و الاعتذار منها). ضمير منها لطبيعة عمر التي عبّر الإمام عنها بالحوزة، و كان عمر يتسرع في إصدار الإحكام باسم اللّه و شرعه حتى إذا نبّه الى خطئه اعتذر، و قد أحصي عليه الكثير، من ذلك ما هو مشهور كتحديده لمهر الزوجة، و اعتراض امرأة عليه بآية « وَ إِنْ أَرَدْتُمُ اسْتِبْدالَ-  20 النساء. فقال: كل الناس أفقه من عمر حتى ربات الحجال.

في‏ظلال‏نهج‏البلاغة      ج 1          صفحه‏ى 125     

تجمّع أهل البصرة لحرب الإمام مع عائشة و طلحة و الزبير، و بعد أن تغلّب عليهم وصفهم بضعف العقل و الدين و الأخلاق، فهم بلا عقل لأنهم أتباع البهيمة، و هم بلا دين لأنهم منافقون، و هم بلا أخلاق لأنهم نكثوا العهد.. و ليس هذا بغريب عليهم فالانسان ابن الأرض، منها ولد، و عليها يعيش، و أرضهم نتنة عفنة، و ماؤهم ملح أجاج.. ثم أشار الإمام الى ما سوف يحدث للبصرة من الغرق. و قال ابن أبي الحديد: «غرقت البصرة مرتين: مرة في أيام القادر باللّه، و مرة في أيام القائم بأمر اللّه، و لم يبق منها إلا المسجد الجامع بارزا بعضه كجؤجؤ الطير كما أخبر أمير المؤمنين. و أخبار هذين الغرقين معروفة عند أهل البصرة يتناقلها خلفهم عن سلفهم». تجمع أهل البصرة لحرب الإمام، و لو أمكنتهم الفرصة منه لاختطفوه بأسلحتهم، و هو يعلم ذلك علم اليقين.. فبما ذا كافأ الإمام أهل البصرة عند ما ظفر بهم و نترك الجواب عن هذا السؤال لطه حسين. قال في كتاب «علي و بنوه» ما نصه بالحرف الواحد: «سار علي في أهل البصرة سيرة الرجل الكريم الذي يقدر فيعفو، و يملك فيسجح، و كان يقول: سرت في أهل البصرة سيرة رسول اللّه (ص) في أهل مكة.. و بعد أن دخل البصرة عمد الى بيت المال، فقسم ما وجد فيه على الغالبين و المغلوبين جميعا.. و غضب من حارب معه و قال: لم يفرق بين شيعته و بين عدوّه.. و كان مع أهل الجمل جماعة بني أمية، و لما تغلب غضّ الطرف عنهم، و كان يعلم ان عائشة ضمت اليها كثيرا من الجرحى، فلم يعرض لهم بسوء، و كان يعلم بمكانهم».

في‏ظلال‏نهج‏البلاغة      ج 1          صفحه‏ى 182     

3-  كل الناس يقدسون المعاني الانسانية النبيلة، و لكن الفرق بعيد بين أن يكون هذا التقديس دينا و عقيدة ينبع من العقل و القلب، و يختلط باللحم و الدم مع الشعور بأن هذه المعاني كما هي نبيلة في ذاتها فإن الإنسان مسئول عنها أمام قوة قادرة عادلة تراقب و تحاسب، و تثيب و تعاقب، الفرق بعيد جدا بين هذا و بين أن يكون تقديس المعاني الانسانية لمجرد انها نبيلة، و ان الانسان يفعلها لمحض انه طيب و مهذب و حسن المعاملة، دون أن يكون مسؤولا عن تركها و إهمالها أمام قوة تعلم الغيب و تحاسب من أهمل و تجاهل.. و أية جدوى من الخير في ذاته و من الشر في ذاته إذا لم يشعر الانسان انه مسئول عن كل ذرة منهما أمام من لا يغادر كبيرة و لا صغيرة إلا أحصاها، و سأل عنها، و كافأ من أحسن بالحسنى، و من أساء بما يستحق قال أديب معاصر: «ان من قال: لسنا في حاجة الى القرآن لنكون على أخلاق هو أشبه بالبقال الذي اكتشف ان حسن المعاملة بضاعة رابحة في حد ذاتها، و انها تكسب له قلب الزبون و جيبه».

في‏ظلال‏نهج‏البلاغة      ج 1          صفحه‏ى 354      

(كما حمل فاضطلع). حمل محمد (ص) رسالة الحق الى الخلق، و بلغها على أكمل وجه بأمانة و إخلاص (قائما بأمرك) على ثقله و شدته.. و أي تكليف أشد و أثقل من التكليف بإخراج الناس من الظلمات الى النور، و القضاء على عقائدهم الفاسدة، و تقاليدهم الموروثة، و حمل البشرية كلها على مكارم الأخلاق و من الذي يستطيع أن يغير من أخلاق زوجته و ولده لكن محمدا (ص) تغلب على جميع هذه الصعاب بشخصيته العظيمة، و صبره على الشدائد، قال برناردشو: لو كان محمد في القرن العشرين لقضى على ما فيه من ضلال و فساد (مستوفزا في مرضاتك) أي مسرعا في طاعة اللّه، و من أقواله حين رماه أهل الطائف بالحجارة مخاطبا ربه «لك العتبى حتى ترضى.. ان لم يكن بك غضب عليّ فلا أبالي».

في‏ظلال‏نهج‏البلاغة      ج 2          صفحه‏ى 260     

فأجاب الإمام بأن الشر ازداد و انتشر بانتشار الفقر.. انه يعرض المؤمن للفتنة في دينه، و يقوده الى كل سوء. و من حكم الإمام: «اذا بخل الغني بمعروفه باع الفقير آخرته بدنياه». و قرأت قصة تقول: إن رجلا صينيا أنهكه الجوع و المرض، و كان يعول زوجة و أطفالا، و لا يملك من حطام الدنيا شيئا، و لما تراكمت عليه الديون و ضايقه أربابها أجّر زوجته لاقطاعي بدريهمات بعد أن أيقن بهلاك الجميع.. فهل يبقى مع الفقر ضمير و أخلاق و قال كونفوشيوس: لا يدخل الشيطان بيتا فيه قمح. و تقدم الكلام عن ذلك في شرح الخطبة 124 فقرة «الإسلام و المال».

في‏ظلال‏نهج‏البلاغة      ج 2          صفحه‏ى 481     

(ليتأسّ صغيركم بكبيركم) في الروية و الورع و الحرص على الاسلام و تعاليمه، و ما عدا ذلك فلا حرج على الأبناء، لأن عصرهم عصر الانقلابات في العلوم و القيم و العادات، و عن الإمام: لا تكرهوا أولادكم على أخلاقكم، فقد خلقوا لزمان غير زمانكم، و قال الإمام الصادق: خير لباس كل زمان لباس أهله (و ليرأف كبيركم بصغيركم). ارفقوا بأبنائكم، و ربّوهم تربية تساعدهم على التوافق و التكيف مع الحاجات الضرورية لحياتهم في عصر التغيرات المفاجئة، و التطورات السريعة (و لا تكونوا كجفاة الجاهلية). كان أهل الجاهلية يتعايشون بالقوة و الفوضى، فلا علم و لا شريعة و لا أخلاق حتى جاء الإسلام فأقام العلاقات بين الناس على أساس الأخوة و العدل و السلام، و من انحرف عن هذا الأساس فقد سار على سنة الأولين الذين (لا في الدين يتفقهون، و لا عن اللّه يعقلون).

في‏ظلال‏نهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 150     

أنا وضعت في الصّغر بكلاكل العرب، و كسرت نواجم قرون ربيعة و مضر. و قد علمتم موضعي من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بالقرابة القريبة، و المنزلة الخصيصة. وضعني في حجره، و أنا ولد يضمّني إلى صدره، و يكنفني إلى فراشه، و يمسّني جسده و يشمّني عرفه. و كان يمضغ الشّي‏ء ثمّ يلقمنيه. و ما وجد لي كذبة في قول، و لا خطلة في فعل. و لقد قرن اللّه به صلّى اللّه عليه و اله من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم ليله و نهاره. و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل أثر أمّه، يرفع لي في كلّ يوم من أخلاقه علما و يأمرني بالاقتداء به. و لقد كان يجاور في كلّ سنة بحراء فأراه و لا يراه غيري. و لم يجمع بيت واحد يومئذ في الإسلام غير رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و خديجة و أنا ثالثهما. أرى نور الوحي و الرّسالة، و أشمّ ريح النّبوّة. و لقد سمعت رنّة الشّيطان حين نزل الوحي عليه صلّى اللّه عليه و آله، فقلت يا رسول اللّه ما هذه الرّنّة فقال هذا الشّيطان أيس من عبادته. إنّك تسمع ما أسمع و ترى ما أرى إلّا أنّك لست بنبيّ. و لكنّك وزير و إنّك لعلى خير.

في‏ظلال‏نهج‏البلاغة      ج 3          صفحه‏ى 543     

(أسأل اللّه أن يجعل لي فرجا عاجلا) و لو بالموت لأستريح من تخاذل أهل العراق و نفاقهم (و لو لا طمعي إلخ).. كان الإمام يتعجل الشهادة و ينتظرها بفارغ الصبر، و لا سبيل اليها إلا بجهاد الفئة الباغية و قائدها معاوية، و أقرب مكان اليه العراق، و من أجل هذا أقام فيه الإمام، و صبر على أخلاق أهله، و لو لا رغبته في الشهادة ما بقي معهم يوما واحدا، و لا اجتمع بهم أبدا.

في‏ظلال‏نهج‏البلاغة      ج 4          صفحه‏ى 140     

وجه الإمام هذه الرسالة الى عامله بحلوان، و هو الأسود بن قطيبة، و قال الشيخ محمد عبده: «حلوان إيالة من إيالات فارس». و الإيالة قطعة من البلاد يحكمها وال. و قال الشيخ الطريحي في مجمع البحرين: «حلوان بلد مشهور، و هو آخر مدن العراق من طرف المشرق و القادسية». و على أية حال فإن المهم ما في الرسالة، و قد حدد الإمام فيها مهمة الحاكم بإقامة العدل و المساواة، و الاجتهاد في العمل لحياة أكمل. و فيما يلي البيان: 1-  العدل، و إليه الإشارة بهذه الحكمة: (فإن الوالي إذا اختلف هواه منعه ذلك كثيرا من العدل) إذا تقلبت أخلاق الوالي من حال الى حال تبعا لأهوائه و أطماعه-  ضاعت الحقوق، و سادت الفوضى و البغي و الفساد، و استحالت الحياة.

في‏ظلال‏نهج‏البلاغة      ج 4          صفحه‏ى 289     

المراد بحسن الظن هنا الثقة بالشخص و الاعتماد على صدقه في أقواله و عهوده، و المراد بسوء الظن مجرد التحفظ منه و الكف عن معاملته، و لا يجوز بحال الإساءة اليه بقول أو فعل حتى مع التهمة. و الخزية: فعل ما يخزي و يفضح. و غرر بنفسه: عرّضها للخطر، و المعنى اذا جهلت أخلاق واحد من الناس، و شككت: هل يفي بالعهود أو يغدر فمعيار الثقة به أن يكون فردا من مجتمع صالح صادق فيما يقول و يفعل، و معيار التهمة و عدم الركون اليه أن يكون من مجتمع فاسد يسوده الغدر و النفاق.

في‏ظلال‏نهج‏البلاغة      ج 4          صفحه‏ى 312     

(و همج رعاع أتباع كل ناعق إلخ).. و الحديث عن رذيلة الجهل و أخلاق الجهال تماما كالحديث عن ضرر المرض و آلام المرضى، نافلة و فضول، و خير تحديد للجاهل قول الإمام في الحكمة 70: «لا ترى الجاهل إلا مفرطا أو مفرّطا» و تقدم الشرح.

في‏ظلال‏نهج‏البلاغة      ج 4          صفحه‏ى 427     

العلم تنوير الأرض بالكهرباء، و طائرات و سفن فضاء، و تحويل البحر الى عذب فرات، و الصحراء الى جنات، و عمليات جراحية، و عقول الكترونية، و أنابيب يتدفق منها نفط الشرق الى الغرب أبحرا، و كل أسباب الحضارة و أدوات الإنتاج و الراحة و ما يهدي اليها هي علم و دين و أخلاق أيضا.. هذا و كل ما يرضي اللّه سبحانه و يقربنا اليه هو علم عند الإمام أمير المؤمنين (ع) و هو الذي أراده و عناه بقوله: «العلم مقرون بالعمل إلخ».. و ما اهتدت العقول الى هذه الحقيقة إلا بعد التقدم العلمي المذهل، و على أساسها تم تصحيح الكثير من الفلسفات و النظريات القديمة.

كاوشى‏درنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 11     

درود بر تو اى على، اى انسان والاى تاريخ، و دومين شخصيت عالم وجود، اى واسطه انسان فيما بين فوق شهود و جهان مشهود، اى امام بزرگ، نه چنان است كه قداست ذات توبه كمال علمى و عدالت و زهد و شجاعت توست، بل حقيقت اين است كه علم از تو نور گرفت، و زهد از تو زيبائى، و عدالت از انتساب تو غرور، و شجاعت از مقامت ارزش، و اخلاق از كمالت قداست، و انسانيّت از عظمتت افتخار.

كاوشى‏درنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 48     

اين دانا شدن به مفاهيم اسماء غير از دارا شدن حقايق اسماء است. بايد انسان «حقايق اسماء» را دارا بشود تا به فعليّت انسانيش برسد. انسانى كه از قوه به فعليّت رسيده آن انسانى است كه به سعادت دست يافته است. و «انسان به سعادت رسيده»، به اخلاق و اوصاف ربوبى متّصف است، به اخلاق حق متخلّق است. و اين براى بنده و جنابعالى، شدنى است.

كاوشى‏درنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 76      

ابن ابى الحديد مى‏گويد: ببينيد چگونه كلمات در زنجيره سخنان اين مرد است شما سپاه شتر هستيد هنگامى كه شتر بر انگيخته شد آمديد و هنگامى كه پى شد، گريختيد اخلاق شما شكننده است، اراده‏تان كجاست شما عهدتان عهد شكنى است دينتان نفاق است و آبتان شور و بيمزه است. نه دنيا داريد و نه آخرت. آنكه در بين شما باشد به گناهش گروگان است، و آنكه از بين شما برود نجات يافته است.

كاوشى‏درنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 113     

7-  كيفر تفرقه انداز چيست 8-  عوامل اتّحاد كدامست 9-  عوامل اختلاف چيست 10-  سيره و اخلاق على (عليه السلام) در زمان حكومتش از بعد اتّحاد بين مسلمين چه بوده است و امّا در باره هر يك از اين ابعاد اگر بطور فشرده هم بخواهم بحث را مطرح كنم وقت زيادى لازم دارد و با اين وقت كم شما نه ادعاى معجزه از من داريد و نه مى‏خواهيد مطلب مثله شود بهر حال با توكّل بر خدا و عنايت به «لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها» مطالبى را مطرح مى‏نمايم و از برادران و خواهران محترم از اساتيد معظم، ميهمانان عزيزى كه از كشورهاى سوريه، لبنان، مغرب، مالزى تشريف آورده‏اند تشكّر ميكنم كه اين مقدار وقتشان را بمن مى‏دهند.

كاوشى‏درنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 123     

مطلب دهم: در مورد سيره و اخلاق على (ع) در زمان حكومت حضرت

كاوشى‏درنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 133     

امير المؤمنين (ع) در جاى ديگرى از همين خطبه، پيرامون متّقين چنين مى‏فرمايد: لا يرضون من أعمالهم القليل و لا يستكثرون الكثير. متّقين چنين‏اند كه هرگز عمل خويش را بزرگ نمى‏پندارند و بدان راضى نمى‏گردند. امروزه ما بهترين نمونه زنده اين صفت را در اخلاق امام امت مى‏يابيم، ايشان در عين آنكه رهبر عظيم‏ترين تحوّل جهان در عصر حاضر هستند، مى‏گويند «اى كاش منهم يك پاسدار بودم»، و يا مى‏گويند «رهبر ما آن طفل سيزده ساله است...» ويژگى انسان متقّى آنست كه نه تنها از مدح و ثناى ديگران نسبت بخودش، خوشحال نمى‏گردد، بلكه ناراحت هم مى‏شود زيرا او واقعا عمل خويش را در پيشگاه خداوند قليل مى‏داند (إذا ذكر أحدهم خاف من ما يقال له). معروف است كه مرحوم آية اللّه بروجردى، با آن همه زحماتى كه در راه اسلام متحمل شد و آن همه خدماتى كه به جامعه مسلمين نمود، و آن همه كتابخانه و مسجد و مستشفى و مراكز علمى كه تأسيس كرد، و آن همه طلاب ارزشمندى كه تحويل جامعه تشيّع داد، در لحظه مرگ مى‏گريست و مى‏گفت كه من اكنون در حال رفتن هستم امّا دستم تهى است... قرآن كريم كسانى را كه اعمال بى ارزش خويش را مستحق حمد و ستايش مى‏دانند نكوهش مى‏كند: «لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَفْرَحُونَ بِما أَتَوْا وَ يُحِبُّونَ أَنْ يُحْمَدُوا بِما لَمْ يَفْعَلُوا فَلا تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفازَةٍ مِنَ الْعَذابِ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ».

كاوشى‏درنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 138     

«يعفوا عمّن ظلمه» از نشانه‏هاى بسيار بارز متّقين آنست كه چون مورد ستمى واقع ميشوند، كينه‏هاى ديگران را هم چون كوهى عظيم در دل خويش نگه نمى‏دارند، بلكه در هنگامى كه قدرت انتقام گيرى دارند، با عفو و بخشش به طرف مقابل درس اخلاق مى‏دهند. پيامبر اكرم (ص) فرمود: «اگر دو مسلمان بيش از سه روز، با هم قهر باشند چنانچه در روز چهارم با يكديگر آشتى نكنند، مسلم نيستند».

كاوشى‏درنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 158      

اين سخن على (ع) است كه پس از چهارده قرن پيروان على (ع) به آن عينيّت مى‏بخشند و عملا آنرا تفسير مى‏كنند. على (ع) مى‏گويد: در نبرد صدق بايد مجاهد صادق باشد «كونوا مع الصادقين» و على (ع) خود صادق است و راست و راستين است و ارتش او نيز صدق دارد، صدقى را كه خداى ميداند. (چون خداى راستى ما را در انديشه و نيّت، در عمل و اخلاق نگريست بر دشمنان ما واژگونى و شكست را فرو فرستاد، و بر ما نصر را و فتح را، تا آنجا كه اسلام استقرار يافت).

كاوشى‏درنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 265     

و در جاى ديگر مى‏فرمايد: «كنتم جند المرأة و أتباع البهيمة رغافا جبتم و عقر فهربتم أخلاقكم دقاق و عهدكم شقاق و دينكم نفاق و ماءكم زعاق و المقيم بين أظهركم مرتهن بذنبه و الشّاخص عنكم متدارك برحمة من ربّه» شما سپاه زن بوديد و پيروان حيوان. تا زمانى كه شتر صدا مى‏كرد به پا مى‏خواستيد. و با پى شدنش فرار كردند. اخلاق شما پست، پيمانهايتان از هم گسسته، دين شما دوروئى و آب شهرستان شور است. آن كس كه بين شما اقامت گزيند در دام گناه گرفتار آيد، و اگر از شما دورى گزيند رحمت حق را دريابد.

كتابنامه‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 6     

9-  اخلاق مذهبى يا كلمات قصار علوى.

اخلاق در نهج البلاغه از کتاب شكوفه‏هاى‏خرد  

شكوفه‏هاى‏خرد             صفحه‏ى 129     

چون اخلاق خوب شود گفتار نيز لطيف گردد.

شكوفه‏هاى‏خرد             صفحه‏ى 138     

قوى‏ترين دستاويز، اخلاق پسنديده است.

شكوفه‏هاى‏خرد             صفحه‏ى 138     

بد كار مباش و از بدى كن پرهيزوز آنچه بود نشان پستى بگريزاخلاق پسنديده و رفتار نكواز بهر ترقى است بهين دستاويز

شكوفه‏هاى‏خرد             صفحه‏ى 243     

آن كس كه به بخشش و كرم طاق بودبر او همه كس مايل و مشتاق بودو آن كز پى احتكار ارزاق بودرذل است و برى ز حسن اخلاق بود

شكوفه‏هاى‏خرد             صفحه‏ى 247     

بردبارى زيور اخلاق است.

شكوفه‏هاى‏خرد             صفحه‏ى 249     

گفتار تو گر ز صدق برخوردار است‏در منطق اخلاق بهين گفتار است‏كردار تو گر كه از سر پاكدلى است‏در ديده عقل بهترين كردار است‏

شكوفه‏هاى‏خرد             صفحه‏ى 274     

548انّ افضل اخلاق الرّجال الحلم.

شكوفه‏هاى‏خرد             صفحه‏ى 294     

از تندى و درشتى پرهيز كن كه نشانه زشتى اخلاق است.

شكوفه‏هاى‏خرد             صفحه‏ى 424     

هر چند تراست بهره از خوشروئى،اخلاق تو آيتى است از خوش‏خوئى،هنگام سخن حذر ز پرگوئى كن‏كافسرده كند حريف را پرگوئى‏

شكوفه‏هاى‏خرد             صفحه‏ى 461     

اخلاق پسنديده، بود ياور مرداين است گواه پاكى گوهر مردبايد كه بحسن ادب آراسته شدزيرا ادب است بهترين زيور مرد

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 38     

آنها پايه‏هاى دين و بنيان يقينند، زيرا دين بر بنياد علم و عمل و ايمان و آگاهى و پاكى و اخلاق و شرف و كرامت و مردم دوستى و حقجوئى و عدل و شهادت و بخشندگى و استوارگامى و ديگر برتريهاى عالى انسان استوار است و همه اين امتيازات با درخشانترين چهره‏اى در وجود امامان متجلى است و اگر امامان نمى‏بودند مكتب قرآن بدون داشتن نمونه‏هاى راستين عملى نمى‏توانست سعادت انسانها را تضمين كند و از همين روى پيامبر در آخرين روزهاى زندگى خويش فرمود (من در بين شما دو يادگار گرانبها و سنگين باقى مى‏گذارم كتاب خدا و خاندانم و تا شما به اين دو يادگار اصيل چنگ زنيد هرگز گمراه نمى‏شويد و اين دو هميشه باهمند تا در كوثر بر من در آيند).

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 56     

نارساى خويش تكيه نكنيد و هوسهاى خود را در برابر قاطعيت قرآن، خيانتكار بدانيد» پس قرآن، كتاب اخلاق است كه بمردم پند مى‏دهد ولى چون مكاتب اخلاقى پيشينيان و متاخران نيست كه بجهل يا غرض بمردم خيانت كند و ملاكى راستين براى شناخت خير و شر نشناسد و حقايق را وارونه نشان دهد و تباهى برانگيزد و كتاب هدايت است كه مردم را بسوى كمال رهبرى ميكند ولى نه چون آئين‏نامه‏ها و نظامنامه‏هاى مكاتب بشرى كه گمراه‏گرى آغازد و براى خلق، سرگردانى ببار آورد و سخنگويى راستين است كه در گفتارش كژى و ناراستى پديد نياورد زيرا سخنش گفتار خداست و خداوند از دروغگوئى منزه است، حكمتى بالغه و استوار است كه كتاب حكيم و گفته خداى حكيم است، پس آموزنده است و راهنماست كه بر هدايت مردم بيفزايد و به آنها بينش دهد و كوردلى براندازد و نياز مردم را در رسيدن بمقصد عالى انسانى برآورد و بيماريهاى دردناك و كشنده آدمى را شفا بخشد دردهائى جانكاه و خانمان‏برانداز و جامعه‏سوز همچون نفاق كه شخصيت واحد آدمى را بتجزيه كشاند و چند چهره و بدخيم و زشترويشان سازد و كفر كه پرده جهل و جور بر آئينه دل اندازد و بين خلق و خداى جدائى افكند و انسان را از حركت بسوى خداى بازدارد و به آغوش سرد و بويناك و خطرمند اهريمن اندازد و ستم كه جامعه را بنابودى كشاند و نظام اجتماع از هم بگسلد و استخوان ناتوانان را لگدكوب تجاوز ستمكاران سازد و گمراهى كه منشاء جهل و مرگ و سيه‏بختى است و بشر را از سير الى اله باز دارد و در پرتگاه ضلالت بيندازد و بكشد و همه اين دردهاى مهلك را قرآن با آموزشهاى آسمانى خود درمان بخشد و انسانى راستين و ره يافته و يكتاپرست و دادگر بوجود آورد و تنها با اين كتاب است كه مى‏توان بخدا راه يافت و بمطلق سعادت رسيد و به اوج تكامل عروج كرد و ديگر آنكه قرآن شفيع است و از پيروان خود شفاعت ميكند و گفتارش را خداوند در قيامت مى‏پذيرد، نه آنكه با تعبير غلطى كه ما از شفاعت مى‏كنيم، قرآن كريم با همه پاكى و دادگرى و ستودگيش بيايد و هر ناپاك و تبهكار و ناستوده‏اى را بخاطر اين كه او را خوانده يا بگردن آويخته يا در زير بالش خود قرار داده است شفاعت كند و به بهشت برد، بلكه شفيع بمعنى جفت است و هر كس كه در دنيا با قرآن جفت شود و روش خود را با فرمان آن هماهنگ كند و قرآن در دنيا او را بشفاعت و هم‏آهنگى خود بپذيرد در آن دنيا نيز شفاعتش كند و بحيات پاكيزه ابدى رهنمونش باشد و قرآن به كشتكاران دنيا آئين كشت ياد مى‏دهد كه (الدنيا مزرعة الاخرة) و هر كس بذر هر عملى را كه در دنيا بكارد در عقبى فراورده‏اش را بدست آورد پس همه كشتكاران دنيا زيانكارند و در آخرت جز خس و خاشاك و ميوه‏هاى تلخ و زهرآگين چيزى بدست نياورند مگر آنانكه كشتكاران قرآنند و بدستور و هندسه قرآنى بذر عمل شايسته را مى‏پاشند و بهره و ثمره نيكوى آن را در ديگر جهان بدست مى‏آورند

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 62     

و قرآن چشمه جوشان دانش است كه هر روز دانشى نوين از آن برمى‏خيزد و آگاهى تازه‏اى بمردم مى‏بخشد چنانكه ژول لابوم فرانسوى كه سى سال در باره قرآن پژوهش كرد و تفصيل الايات الحكيم را نگاشت گفت غربيان دانش را از مسلمانان آموختند و مسلمانان همه علوم را از قرآن فرا گرفتند و امروز هم باز قرآن مى‏جوشد و چشمه سارش كه از آبشار الهام خداوندى مايه مى‏گيرد هر روز حقيقتى تازه و شناختى نوين بمردمش مى‏بخشد و اين چشمه هرگز نمى‏خشكد و در هر شب و روز و بهاران و خزانى همچنان جوشان و پويان و فيض‏بخش است و دلها را جز قرآن فروغى نيست كه ديگر كتابها و مكتبها همچون قبسى شعله برافروختند و در برابر نسيمى فرو مردند و خاموش شدند و خاكسترشان را باد حوادث بپراكند ولى قرآن همچون ماند ما دام كه زمين برمدار خورشيد بگردد و انسان در زير سقف اين آسمان زيست كند ولى اين حقيقت والا و راستين و مستدل را همه مسلمانان بايد بپذيرند كه قرآن مكتب است و مكتب را معلمى بايد تا محتواى كتاب را بشاگردان بياموزد و حقايقش را بشكافد و نمودار سازد و اين كتاب صامت را بيانگرى ناطق لازمست تا از سوى او سخن گويد و با زبان و عمل و علم و اخلاق و شهادت و جهاد و پارسائى و بالاخره امامت كند بهمين جهت امام كه عالم و عامل بقرآن و حكمت آموز فرمان محكم اوست چنين مى‏فرمايد: «اگر از قرآن بخواهيد تا با شما سخن گويد او بسخن نمى‏آيد و اين منم كه از زبان او سخن مى‏گويم و از حقايقش شما را آگاه مى‏سازم، بدانيد كه در قرآن دانشهاى آينده و اخبار گذشته آمده است، درمان دردهاى شما و انتظام روابط شما در اين كتاب است» پس زبان سخنگوى قرآن و بيانگر حقايق آن و آموزنده معارف و نمونه مجسم علمى و عملى اين كتاب مبين امام است و جز امام كس نتواند كه بژرفاى دقايق معنوى قرآن فرو رود و با غوص و غور و خوضى تمام گوهرهاى مفاهيمش را ببازار سعادت انسان آورد كه قرآن را جز پاكيزگان مس و لمس نكنند و پاكيزگان همان خاندان پيامبرند كه خدايشان از پليدى بدور داشته و بامتياز پاكى و تطهير ممتاز فرموده است.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 70     

اگر دنيا را براى مردم بخواهيم نيكوست و اگر براى خودمان زشت و پليد، اگر دنيا را پيش‏درآمد آخرت بدانيم عزيز است و محبوب و اگر معاد و اخلاق و خداپرستى و مردم‏دوستى و فضائل و برتريهاى انسانى را فداى او كنيم، اهريمنى است ناپاك و اژدهائى است قتال و عجوزه‏اى است كه عروس هزار داماد است و هر داماد را در حجله عفن و تاريك خود بگور شقاوت سرنگون ساخته است.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 93     

شگفت اينجاست كه بنا بمنطق قرآن دادگران بر صراط مستقيمند و اين قانون است طبيعى، زيرا اگر كسى بخواهد از روى ريسمان باريكى بگذرد بايستى تعادل دقيق خود را حفظ كند و براى گذشتن از صراط مستقيم تكامل و هدايت كه از موى هم باريكتر است، عدالت و حفظ تعادل، ضرورى است و قرآن مجيد مى‏فرمايد: (و كسى كه به عدالت فرمان دهد او بر راه راست است) اينجاست كه دادگران محبوب خدايند و خداوند آنها را دوست ندارد و كسى كه دوست حق باشد، آبشار عنايات حق بر جانش سرازير مى‏شود و صفات خدائى در وجودش تجلى ميكند و عادل نمودار صفت عدل خدائى است و چون همه صفات خدا يكى است و تعدى در صفات و ذات خدائى راه ندارد، پس انسان عادل و متعادل و برپادارنده عدالت، آئينه‏اى است كه همه صفات خدائى در جام جانش متجلى است و همين است مفهوم محبوب خدا بودن كه خداوند فرمود: (دادگر باشيد كه خداوند، دادگران را دوست مى‏دارد) عدالت و احسان همدوش و همطراز يكديگرند، زيرا عدالت كار نيكو است و كار نيكو بر بنيان دادگرى و قوام مى‏گيرد و اين دو نقطه مخالف ستمگرى و زشتكاريند و عادل آن كس است كه به عدل و احسان گرايد و از ستم و گناه بركنار ماند كه قرآن فرمود: (همانا خداوند، شما را بدادگرى و نيكوكارى و كمك به نزديكان فرمان مى‏دهد و از زشتى و گناه و ستم باز مى‏دارد) و عين اين عدالت‏ها و ستمها و نيكوكاريها و زشتى‏ها و تبهكارى‏ها از اين جهان بجهان ديگر كه دنباله همين دنيا و پهنه ظهور و تجسم كردار انسانهاست منتقل مى‏گردد و خداوند دادگر ميزانهاى دادگرى دقيق خود را برپا مى‏دارد و هر كردارى را هر چند كوچك و ناچيز باشد، بسنجش عدالت مى‏سنجد و بدرستى و سرعت بحساب مى‏آورد و چه زيبا قرآن مجيد اين قانون كلى و سنت هستى و حسابرسى دادگرانه را بيان مى‏دارد و مى‏فرمايد: (و ميزان‏هاى دادگرى را براى روز رستخيز بر پاى مى‏داريم و به هيچ كس ستمى روا نمى‏داريم و هر عملى را اگر چه بسنگينى دانه خردلى باشد باز مى‏گردانيم و بحساب مى‏آوريم) على هم كه همان قرآن زنده و مجسم و ناطق است، عدالتى است ممثل و محقق و عدل از سراسر وجودش مى‏جوشد، از انديشه و سخن و عمل و اخلاق و حكومت و قضاوت و مردم‏دارى و پيوندهاى خانوادگى و اجتماعى و رفتارش با خويش و بيگانه يكسان است، عدالت ممتاز على از عمق وجود و منشأ دادگرى مطلق هستى سرچشمه مى‏گيرد و از

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 113     

على و اخلاق 

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 113     

انسان‏سازى، فردسازى، خودسازى، تلطيف و تعديل غرائز، مبارزه با تباهى، رشد و گسترش پاكى، تحكيم برتريها و بالاخره ايجاد مكتب اخلاق ، از مهمترين، فورى‏ترين و ضرورى‏ترين مواردى است كه اسلام به آن عنايتى خاص دارد و قرآن كريم هندسه اخلاق آدمى را بدقيق‏ترين رسمى، ترسيم فرموده و پيروان خود را برعايت نكات والاى آن برانگيخته و پيامبر اسلام بزرگترين نمونه اخلاقى انسانيت است بدانسان كه خداوند در باره‏اش مى‏فرمايد (تو بزرگترين اخلاق را دارائى) پيامبر نمونه والا و مجسم اخلاق قرآنى بود چنانكه همسرش در باره‏اش گفت: (خلق پيامبر، همان اخلاق قرآن بود) و همين دستورهاى علمى و نمودارهاى عملى بود كه مدينه فاضله حقيقى نه تخيلى افلاطونى را پديد آورد و امت اسلامى عظيم‏ترين و پاكترين خويها را حائز گرديد.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 114     

على هم با هندسه اخلاق ، عدالت هستى را در وجود انسانها تجلى داد و خود بزرگترين اخلاق را داشت چنانكه مى‏فرمود: (من مردم را به كارى نيكو وادار نكردم مگر آنكه خود پيشتر به آنها عمل مى‏كردم و مردم را از كارهاى زشت باز نمى‏داشتم مگر آنكه خود پيشتر از ديگران از آن زشتى‏ها بركنار بودم).

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 114     

و اين سخن را جز پيامبران و امامان راستين ما هيچكس در زير اين آسمان نمى‏تواند ادعا كند، على در گفتارش همه‏جا از اخلاق سخن ميراند تا فرد فرد مردم را بپاكى و درستى بسازد و از اجتماع آنها جامعه‏اى پاك و عادل و راستين بوجود آورد، على در وصيتى كه بفرزندش امام حسن (ع) مى‏فرمايد و منظورش اندرز همه فرزندان مسلكى اوست دقيق‏ترين مسائل اخلاقى را بصورت نصيحت بيان مى‏دارد و از جمله چنين مى‏فرمايد: دلت را به اندرز زنده بدار و بپارسائى بميران و به يقين نيرومند ساز و با آگاهى روشن كن و بياد مرگ خوارش بدار و بقبول نيستى وادارش، زشتى‏هاى دنيا را به او بنمايان و از يورشهاى روزگار بر كنارش دار و زشتى‏هاى ايام گذران را بر او نمودار كن و داستانهاى پيشينيان را برايش بازگوى و بگو كه بر آنها بر اثر تبهكاريهاشان چه گذشته است، در شهرهاى بازمانده و يادگارهاى ويران و كهنشان سير كن و ببين كه چه كردند و بكجا رفتند و در كجا آرام گرفتند، آن گاهست كه مى‏بينى دوستانشان را گذاشتند و بخانه تنهائى گور فرو رفتند، تو هم بزودى سرنوشتى بمانند آنها خواهى داشت پس جايگاه خويش را نيكو گردان و آخرتت را بدنيايت مفروش، آنچه را نمى‏دانى و بدشواريت مى‏اندازد مگوى و براهى كه از گمراهيش بيم دارى پا مگذار زيرا خوددارى بهنگام سرگردانى بهتر از فرو رفتن در ناگواريهاست مردم را به نيكى وادار كن تا از نيكوكاران باشى و زشتى را با دست و زبانت دور كن و با تلاشى فراوان از تبهكاران كناره گير، و در راه خدا از سرزنش، توبيخ‏گران مهراس و براى حق خود را بگرداب مهالك انداز و در دينت ژرف‏انديش باش و خويشتن را بسختى عادت ده.....) و بجاى ديگر هر دو فرزندش حسنين را چنين سفارش ميكند: «شما را و خاندانم را و هر كس كه سفارش من به او مى‏رسد، به پرهيزگارى و نظم در كارها وصيت ميكنم، بين خود را اصلاح كنيد كه از پيامبر شنيدم اصلاح بين مردمان از همه نمازها و روزه‏ها بهتر است، خدا را، خدا را، به يتيمان روى آوريد و دهانشان را بى‏غذا نگذاريد و كوچكشان نشماريد، خدا را، خدا را، بهمسايگان نيكى كنيد كه

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 125     

برخى روضه‏خوانهاى بى‏سواد هم روى منبر رفتند و بعوض خواندن آيات قرآن و حديث پيامبر و خطب نهج البلاغه شعر خواندند و قصه گفتند و على را بعوض رهبرى در محيط زندگى فقط دادرس شب اول قبر و سر پل صراط معرفى كردند و هر گونه گناهى را با وجود داشتن ولايت على ناچيز شمردند و شفاعت را وارونه معرفى كردند و مردم بيسواد را بگناهكارى گستاخ كردند و على را بعنوان آنكه بالا ببرند از مقامش پائين آوردند و با داستانسرائيهاى دروغ و بيهوده شيعه را گروهى خرافى و اوهام پرست معرفى كردند و بهانه بدست دشمنان دادند كه بگويند شيعه‏ها مشركند و مهدور الدم و احمد امين‏ها و موسى جاراله‏ها و فريد وجدى‏ها و شهرستانيها و.... تهمت‏ها بشيعه زدند و جنجالها براه انداختند كه اگر مصلحانى همچون سيد شرف الدين‏ها و علامه امينى‏ها و كاشف الغطاها نبودند معلوم نبود كه چه سرنوشت‏هاى شومى بسراغ مكتب تشيع مى‏آمد و ما مى‏گوئيم چه بهتر است كه على را از زبان و عمل و سيره و اخلاق و عبادت خودش بشناسيم و بشناسانيم و مكتب والاى تشيع را كه خونبهاى على و فرزندان والا و شيعيان فداكار و راستين اوست احيا كنيم و بشريت را در پرتو اين مكتب مقدس بسرچشمه ايمان و عدل و صلح و آزادى و تقوى و پاكبازى و انسان‏دوستى و همه مكارم اخلاقى رهبرى كنيم اكنون بايد على را از زبان على و كتاب بزرگ و جاويد نهج البلاغه‏اش بشناسم و غبار جهل از چهره روشن آسمانيش بزدائيم، اينجا سؤالى پيش مى‏آيد و انتقادى كه چرا على خود را ستايش كرده و بخودستائى پرداخته است مگر خودستائى در منطق اخلاق انسانى، كارى غلط و تكبرآميز نيست به اين پرسش و انتقاد، پاسخى بكر و زيبا مى‏دهيم مى‏گوئيم، ما دو على داريم، على فرزند ابي طالب و على امير المؤمنين و امام المسلمين و حجة اله و ولى اله و اين على فرزند ابي طالب است كه على امير المؤمنين را مى‏ستايد و اين دو شخصيت در هم ادغام شده و على واحدى را پديد آورده كه مرز آن غدير است.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 135     

على خدمات ارزنده‏اى را كه براى ساختن انسانهاى برتر انجام داده بدرستى برمى‏شمارد و مى‏فرمايد: (آيا من نبودم كه بين شما بفرمان قرآن كريم كه يادگار سنگين و گرانبهاى پيامبر است رفتار كردم و عترت پيامبر را كه يادگار عملى هدايت نبوت است در ميان شما گذاردم و پرچم ايمان را برافراشتم و شما را بمرزهاى پاكى و ناپاكى آگهى دادم و جامه سلامت و عدل را بر پيكرتان پوشيدم و سخنان حق را بر انديشه‏هاتان گسترانيدم و خويهاى ستوده خويش را بشما نماياندم) پس على، هر دو يادگار پيامبر را نگهبانست هم قرآن را كه به علم آن آگهى دارد و بفرمان آن بهتر از هر كس عمل مى‏كند و هم خاندان پيامبر از نژاد اوست و هر دو يادگار در او فراهم است و اوست كه بچنين نيرو و امتيازى پرچم ايمان را برمى‏افرازد و مردم را از مزاياى عدل و سلامت و اخلاق و شناخت درستى‏ها و نادرستى‏ها و آگاهى‏ها بهره‏مند مى‏سازد على براى گسترش حق و نابودى باطل جنگاورى نيرومند است كه بازوى پرتوان او براى درهم كوفتن قدرت كفر و ستم بحركت مى‏آيد و نيروى تبهكاران را درهم مى‏شكافد و در پهنه نبرد هرگز بسستى و ناتوانى نمى‏افتد و مردانه چنين مى‏گويد: (بخدا سوگند من در پيشاپيش ارتش ايمان، به پيش ميراندم تا سپاه كفر را درهم مى‏شكستم و نيروى دشمن را تسليم و رام مى‏كردم هرگز نترسيدم و خيانت نكردم و سستى نورزيدم بخدا سوگند كه پهلوى باطل را در هم مى‏شكافم تا حقيقت را از درون آن بيرون كشم) دلاورى على همچون نيرومندى قهرمانان افسانه‏اى تاريخ نيست بلكه توانمندى پيكر او از توانائى جان و ايمانش برمى‏خيزد و بهمين روى اعتمادى كامل بنفس خويش دارد و نيروى روح و پيكر را بهم مى‏آميزد و از اين روى بر سر معاويه كه بر خلاف او از جهت قدرت روح و پيكر، هر دو ناتوانست فرياد مى‏كشد و مى‏گويد: (مرا به پيكار ميخوانى اگر راست ميگوئى لشكرت را كنار بگذار و منهم سپاهيانم را رها مى‏كنم، و هر دو با هم درمى‏آويزيم و پيكار مى‏كنيم تا بدانى كدامين ما، گناه بر جانمان چيره گشته و پرده بيخبرى در برابر ديدگانش آويخته شده است اين منم ابو الحسن، كه در پيكار بدر، جد تو و دائى و برادرت را بخاك و خون كشيدم و اكنون آن شمشير همچنان با من است و با همان ايمان و نيرو دشمنم را ديدار مى‏كنم من هرگز دين ديگرى بر نگزيده و پيامبر ديگرى را اختيار نكرده‏ام و همچنان بر سر همان ايمان و پيمانم من بر همان ايمانم كه شما اكنون آنرا از دست داده و در روز نخستين هم به اجبار آنرا پذيرفتيد) و بالاخره على از معجزه وجود خود سخن مى‏گويد و صريح و روشن و قاطع از بينش غيبى و ما ورائى خويش خبر مى‏دهد، زيرا او از زبان پاك پيامبر كه مفتاح غيب است رازهاى نهانى و حادثات آتيه را شنيده و دانسته و بحق بينشى ما ورائى يافته و اسرار پشت پرده ماده را دريافته است آنجا كه مى‏گويد: (بخدا سوگند، اگر بخواهم مى‏توانم بگويم كه از كجا آمده‏ايد و بكجا مى‏رويد و چه در سر و در دل داريد ولى مى‏ترسم كه در باره من به پيامبر خدا كافر شويد (مرا از او برتر بدانيد) ولى من اخبار آينده را بخاصان با ايمان خويش خواهم گفت سوگند به آن كس كه پيامبر را بحق برانگيخت و او را از ميان آفريدگان خويش برگزيد من جز براستى سخن نمى‏گويم، اين اخبار آينده را پيامبر بمن آگهى داد و سرنوشت كسانى را كه هلاك ميشوند و يا نجات مى‏يابند بر من روشن ساخت و سرانجام كار خلافت را بمن خبر داد و هر سرنوشتى كه بسر من مى‏آيد در گوشهايم فرا خواند و مرا آگاه ساخت) اينها سخنان على بود در باره خودش و چه بهتر كه ما عنصر بى‏كرانه و جاودانه امام را از كلام خدا و سخن پيامبر و زبان خود على بشناسم و دچار اوهام و افراط و تفريط نشويم و شناخت على هم آن گاه ما را بكار خواهد آمد كه شيعه بحق و پيرو راستين او باشيم و سعادت و فلاح هر دو جهان را دريابيم.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 139     

در مقدمه اين كتاب مباحث و بررسيهائى از طرف خود مؤلف نگاشته شده كه عينا و در كمال امانت بپارسى برگردانيدم و بعد بر گزيده‏هايى از گفتار نهج البلاغه را آورده كه آنها هم ترجمه شد ولى چون بعضى خطبه‏ها و نامه‏ها را بطور كامل نياورده و باختصار گذشته بود بيشتر آنها را بتمام و كمال از روى نهج البلاغه بپارسى برگردانيدم اميد كه اين اثر، تأثيرى در روح و دماغ و عمل و اخلاق ما داشته باشد و ما را بمكتب علمى و عملى على آشنا كند.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 213     

و چون صفات و اخلاق و خواستها و احساسات انسان از عناصر حيات كه بهم پيوسته و وجود او را شكل داده برميخيزد اين قانون راستين كه پس از بررسيهاى دقيق و اندازه‏گيرى‏هاى حساب شده بدست آمده و دانش جديد هم پايه‏هاى آنرا بر همين بنيان استوار ساخته است ثابت مى‏شود كه انسان هم جهانى است پيوسته بجهان طبيعت و برخاسته از آن بهمين جهت در مذهب فرزند ابي طالب، انسان نمونه والائى از هستى كائنات است چنانكه امام در شعرى كه به او منسوب است مى‏فرمايد: «آيا گمان مى‏برى كه تو موجودى كوچكى در صورتى كه جهانى بزرگ در نهاد تو پيچيده است» در اين حال است كه امام مى‏كوشد كه همه نيروهائى را كه بانسان تعلق دارد و در نهادش جاى گرفته تا آنجا كه امكانات زمانش ايجاب مى‏كند برانگيزد و با نهايت پافشارى مى‏خواهد كه از همه رازهاى اين پيكره كوچك كه جهانى بزرگ را در بردارد پرده بردارد، پيكره‏اى كه نمونه‏اى بزرگ از مظاهر آفرينش و ارزندگيهاى حيات است و حقايق عدالت عظيم آفرينش را در خود نمايش مى‏دهد.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 226     

در اين مورد، على بن ابي طالب با نگرش دقيق خود، حقيقتى را دريافت كه ديگران به آن دست نيافتند و ناآگاهان را باين حقيقت آگاه ساخت و به آنها توان دريافت حقايق را بخشيد، آنجا كه فرمود: «بر شما باد كه گوهر اخلاق را در هم نشكنيد و آنرا دگرگون نسازيد» و اين اعلام خطرى است كه از سوى امام متوجه راستگويان مى‏گردد و به آنها خاطر نشان مى‏كند كه حتى براى يك بار هم دروغ نگويند، زيرا يك بار دروغگوئى هم گوهر ارزنده راستى را مى‏شكند چنانكه هر چيز اگر يك بار هم به زمين افتاد خواهد شكست، نفاق و چند رنگى هم نوعى دروغ است و بدينجهت فرمود: «و شما بايد گروهى راستگوى و راست‏رو باشيد، كارتان بى‏ريا باشد، راستگوى حقيقت جوى را گرامى داريد و دروغگوى باطل‏پيشه را خوار شماريد، سخن براستى گوئيد و امانت دار باشيد و به پيمانتان رفتار كنيد، هر كس بخواهد از راه باطل به پيروزى رسد، خداوند او را بحق خوار گرداند، اگر راستگو باشى ترا يارى دهيم و اگر دروغ بگوئى كيفريابى، اگر كسى در گفتارش راستى نباشد، اخلاق كريمانه‏اش دچار فاجعه گردد، راستى از هر شمشير تيزى كه در دست مردى دلاور قرار گيرد قاطع‏تر است» اين گفتارى كه از امام در باره راستى بيان داشتيم نمونه‏اى از هزاران گفتار فرزند ابي طالب است كه فرمانهاى بزرگ اخلاقى او را شكل مى‏دهد.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 231     

پس از آنكه امام در باره ضرورت هماهنگى مستقيم صدق و حياة و سادگى و گستردگى هميشگى راستى سخن گفت راهش را بسوى بيان مفاهيم تهذيب مى‏گشايد، همان پاكسازى درونى و روانى كه در مذهب او نمايانگر قانونى استوار و چهره‏اى روشن از همه پديده‏هاى وجود است و آفرينش بر مدار آن مى‏گردد هر چند كه مبانى اخلاقى ديگرى نيز در كنار آن باشد، در اين باره امام سفارش مى‏كند كه انسان بايد لغزشهاى ديگران را ناديده انگارد زيرا چنين گذشتى نمودار كرامت انسان است و از سوى ديگر موجب تهذيب اخلاق بدكار است و روش نيكوئى است كه بهتر از انتقامجوئى و اندرز نتيجه مى‏دهد، بدين جهت مى‏فرمايد: «بهترين كردار انسان بزرگوار آن است كه خود را از آنچه ديده و ميداند به نادانى زند» و باز مى‏فرمايد، وقار و شكيبائى هميشه باهمند و پى‏آمد آنها همت والاست» و امام، غيبت را ناخوش مى‏دارد زيرا غيبت، پديده نفاق و بدكارى و موجب شرور فراوان است و در اين باره مى‏گويد «از غيبت بپرهيزيد كه خورش سگان دوزخ است» فريبكارى هم بمانند غيبت پديده دلهاى ناپاك است و امام در مورد آن مى‏فرمايد «از فريبكارى بپرهيز كه زائيده خوى پست نهادان است» همچنان كه امام، يك دروغ را هم جايز نمى‏داند زيرا همان يك دروغ گوهر صدق را مى‏شكند، گناه را هم هر چند بچشم گناهكار، كوچك باشد، بزرگ مى‏شمارد زيرا در هر صورت گناه است بلكه صدمه‏اى سختتر بر كرامت انسان مى‏زند، چون صاحبش آنرا كوچك شمرده است در صورتى كه گناه بزرگ، انسان را به پشيمانى و توبه مى‏كشاند چنانكه امام مى‏فرمايد: «سخت‏ترين گناهان، گناهى است كه بچشم گناهكار، كوچك و سبك آيد» و على پيروان خود را از شتابزدگى در كار و گفتار باز مى‏دارد تا به پرتگاه سقوط نيفتند و هيچ انسان مهذبى نبايد خود را در معرض سقوط قرار دهد و در اين باره فرمود «خود را از شتابزدگى در كار و گفتار باز دار «و امام مى‏خواهد كه انسان گناهكار براى پاكسازى اخلاق خود، هميشه از خويشتن پوزش بخواهد ولى با انديشه‏اى استوار، بر انسان آگاهى مى‏دهد كه كار خير را پوزشى در پى نيست، پس انسان نبايد كارى انجام دهد كه ناچار به پوزش خواهى باشد و مى‏فرمايد «از كارهائى كه موجب عذر خواهى است بپرهيز و بدان كه اعمال نيكو نيازمند به پوزش نيست» و دستور مى‏دهد كه انسان نبايد چشم به عيوب ديگران بگشايد و از عيب خويش بى‏خبر باشد زيرا چنين كارى، انسان را بزشتيها مى‏كشاند و امام در اين باره مى‏گويد «بزرگترين عيب آن است كه انسان از انحرافى كه خويشتن دارد بى‏خبر ماند و به عيبجوئى ديگران پردازد» و مى‏فرمايد «كسى كه به عيوب خويش بنگرد از عيب جوئى ديگران باز مى‏ماند» و دستور مى‏دهد كه اگر از كسى كارى زشت سر زند بايستى آنرا زشت شمارد و اگر نتوانست، لااقل آنرا نيكو نشمارد زيرا در آن صورت با چنان زشت‏كارى شريك خواهد بود چنانكه مى‏فرمايد «كسى كه زشتى را نيكو شمارد در آن شريك خواهد بود»

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 233     

از سوئى، چون مهرورزى مردمان نسبت بيكديگر ضرورتى اخلاقى است، و چنين مهربانى اصيل انسانى پديده قوانين وجودى آفرينش است، منطق خرد و قلب فرمان مى‏دهد كه انسان نسبت بكسانى كه او را دانش آموخته و زبانش را بسخنورى واداشته‏اند محبتى شايان بورزد و احسانى بيشتر و گسترده‏تر مبذول دارد، چنانكه امام در اين باره مى‏فرمايد: «به آن كس كه ترا بسخن آورد به تندى سخن مگوى و بلاغت را برخ آن كس كه زبانت را استوار ساخت مكش» و سپس فرمود «پاداش آن كس كه شأن ترا بالا برد آن نيست كه از قدرش بكاهى و نبايد آن كس را كه شادمانت كرد، اندوهگين سازى» امام بسختى بر غرور و آز و حسد مى‏تازد زيرا اين خويهاى زشت، انسان را از پايگاه والاى اخلاقيش بزير مى‏آورد و در اين باره امام مى‏فرمايد «آز و تكبر و حسد، انسان را بگودال گناهان سرنگون مى‏سازد» با آنكه دانشمندان پيشين اخلاق ، صفت زشت بخل را ناپسند مى‏دانستند و آنرا بذاته خوئى پست مى‏شمردند ولى در نظر على بن ابي طالب كه ديدگاهى والاتر و انديشه‏اى ژرفتر نسبت به اخلاق دارد، زشتى صفت بخل به تنهائى آن قدر است كه بدى و پستى همه معايب اخلاقى را در بر دارد و صاحبش را بسوى همه رذايل اخلاقى مى‏كشاند، پس در منطق امام، بخيل نه تنها بخيل است بلكه منافق تجاوزكار، غيبت كننده، حسود، خوار، تزويرگر، آزمند، خودپرست و ستمكار نيز هست چنانكه امام مى‏فرمايد «بخل، همه صفات زشت را در بر دارد» اگر بخواهيم مذهب فرزند ابي طالب را در مورد اخلاق و تهذيب نفس به گستردگى و تفصيلى بيشتر بيان كنيم، سخن ما بدرازا مى‏كشد و به بحثى فراوان نياز دارد زيرا امام از بيان هيچ حركت انسانى غفلت نورزيد و به تشريح و بررسى همه اخلاق و رفتار انسانى پرداخته است و روشنتر بايد گفت كه تشريح مذهب اخلاقى امام، كارى بزرگ، گسترده و سخت و دشوار است و بايد زيبائيهائى را كه از گفتار على در اين كتاب فراهم آمده بدقت بررسى كنيم تا بخوبى دريابيم كه با نگارش و تدوين جلدها كتاب هرگز نمى‏توانيم به بررسى روش اخلاقى و تهذيبى امام و شرح و تعليق حتى برگزيده‏هاى اين كتاب دست يابيم و كافى است كه بگوئيم همين برگزيده شگفتيهاى سخنان امام از شريفترين ميراثهاى بزرگ و گسترده و عميق اخلاق انسانى است و ناچاريم به اين حقيقت بزرگ اذعان و اشاره كنيم كه گفتار امام آيتى بزرگ از آيات سعادت بخش تهذيبى است كه احساسى عميق را از قيمت حيات و كرامت نفس و كمال وجود در بر دارد و گروهى اندك از برجستگان تاريخ همچون «بودا» و «مسيح» و «بتهون» و همانند آنها كسانى هستند كه ارزش تهذيبى را در مقامى والا بين انسان و ذات و اخلاق او دريافته‏اند و رابطه راستينى را كه بين انسان و جهان خارج وجود دارد جريانى از همين ارتباط مى‏دانند.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 234     

و اين على بن ابي طالب است كه چنين حقيقتى را با دريافتى عميق‏تر و روشنتر و بدون چشم پوشى و ابهام درك كرده و به تعبيرى جامع بيان داشته است چنانكه به انسان دستور مى‏دهد احترام خويش و كردار خود را حتى بهنگامى كه كسى مراقب او نيست نگه داريد و در اين باره مى‏فرمايد «در خلوت از ارتكاب گناه بپرهيزيد» و در تشريح آن چنين مى‏گويد «از انجام كارى در پنهانى بپرهيز كه از آشكارى آن شرم داشته باشى و كارى مكن كه اگر آشكار شود آنرا انكار كنى «و به اين گفته امام كه از رابطه بين كارهاى نهان و آشكارا سخن مى‏گويد و بايد آنرا نشانه پاكسازى اخلاق ناميد بايد توجه كرد كه فرمود: «كسى كه كارهاى پنهانى خود را اصلاح كند خداوند امور آشكارش را اصلاح خواهد كرد» از گفتار بديع حكيم چينى كنفسيوس هم مى‏توان اين سخن را در تهذيب اخلاق بيان كرد كه مى‏گويد «بر سفره خودت چنان بخور كه گوئى بر سفره پادشاهان نشسته‏اى» منظور حكيم اين است كه انسان بايد خودش را هميشه در هر جاى و مناسبتى محترم شمارد يعنى در خلوت چنان براى خودش به احترام نشيند كه گوئى در برابر شخصى قدرتمند نشسته است ولى گفتار على در اين باره نوتر و ارزنده‏تر و اجتماعى‏تر است كه مى‏فرمايد «شما بايد در برابر برادر خود چنان خود را زيور و مرتب كنيد كه گويا در برابر فرد ناشناس كه مى‏خواهد شما را در بهترين شكل ببيند قرار مى‏گيريد» امام مى‏خواهد كه انسان هميشه برادرش را پند دهد و او را از جاى نيكوئى كه هست بمقامى نيكوتر بالا برد و خوى و ذوق و روش او را تكامل بخشد ولى روح تهذيب فرمان مى‏دهد كه احساسات برادرش را جريحه دار نسازد و او را در برابر ديگران پند ندهد و آزرده‏اش نكند و همچنين اندرز خود را با نرمى بگويد و جز در نهان به هدايت و نصيحت او نپردازد و از اين روى مى‏فرمايد: «هر كس برادرش را در نهان اندرز دهد او را آراسته است و اگر در آشكار پندش دهد خوار و خفيفش ساخته است» پس در هر كجا كه باشى بايستى بين خويش و اجتماع و حقيقت زندگى، راستى را بر پاى دارى، زيرا با راستى زندگى برپاست و در غير آن مرگ و هلاكت است، اين راستى است كه سلامت روان و تن و دل را نگهبانست و اگر نباشد همه نابود مى‏شود و اين راستگويانند كه مردم را دوست مى‏دارند و مردم هم دوستشان مى‏دارند و به آنها اعتماد دارند و دروغ، دشمنى و ناخوشى و همه بديها را در بردارد و دروغگو انسانها را فرومايه و كوچك مى‏شمارد و اين راستى است كه پيمانى است از تو و بر تو زيرا ناشى از اراده حيات توانا و پيروز است و فرمان مى‏دهد كه تو هر روز مسئوليت و پيمان خود را بياد آورى چنانكه على بن ابي طالب فرمود «بر هر انسان واجب است كه هر روز پيمان و مسئوليت خود را بياد آورد»

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 243     

در اين گفتار حكمت‏آموز و پند آميز از سرشت و خصائص دوست و دشمن، نيكوكار و بدكار، نابخرد و خردمند، بخيل و بزرگوار، راستگوى و منافق، ستمگر و ستمكش، نيازمند و بى‏نياز، حق‏جوى و باطل كار، مفهوم خويهاى سالم و بيمار، شئون نادان و دانا، گويا و خاموش احمق و بردبار، صفات آزمند و قانع، حالات سختى و آسانى دگرگونيهاى زمان و تاثير آنها در اخلاق و روش مردم و ديگر امورى كه در هيچ فصل و بابى به آمار نمى‏آيد، سخن بميان آمده است اما در باره گفتارى كه به ضمير انسان و عقل و ضمير هر دو توجه شده است اصل و تفصيل آنها را چنين بيان مى‏كنيم: بديهى است كسانى كه خوشبختى و سلامت فرد و سعادت اجتماع را فقط مربوط بمقررات و وضع قوانين مى‏دانند خطائى بزرگ مرتكب شده‏اند زيرا مقررات و قوانينى كه از حقوق انسان دم مى‏زند و مردم را برعايت و نگهبانى آن حقوق سفارش ميكند به نتيجه مطلوب نمى‏رسد، زيرا كشف و وضع اين قوانين، نيازى كامل به عقل سالم و جان پاك و دل روشن دارد و محيط جامعه و نظامات آن با ميزانها و معيارهائى مشخص، به اخلاق و طرز فكر قانونگذاران وابسته است و بمقدار خيرى كه بيش و كم در نهاد مقننين، تجلى مى‏كند پيوستى كلى دارد و اين پيوند تا ضمير جامعه‏اى كه عهده‏دار اجراى قوانين است پيش مى‏رود و به آن گره مى‏خورد.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 247     

در اين صورت، بايستى عقل يابنده، با ضمير و عاطفه همراه گردد تا همگام هم راه خير را به پيمايند و انسانها را در اين طريق براه آورند و افرادى كه مى‏خواهند در مسير خير نظام خير اجتماعى گام بردارند بناچار بايد خشنودى وجدانى را با رضايت عقلى مجرد درآميزند تا به پايگاه والاى تهذيب انسانى راه يابند و به بنيانگذارى اجتماعى شايسته موفق شوند و چنان خود را به فضائل اخلاقى بيارايند كه مقررات و قوانين اجتماعى در دژهاى استوار و بلند اخلاق و عاطفت جاى، گيرد و از هر تجاوزى بر كنار ماند و همگان در استواى خيرى عام قرار گيرند. از اين روى، على بن ابي طالب مى‏كوشيد تا عواطف خير را در مردم برانگيزد و حقيقتى را كه در نهادشان بر اثر تاريكى روزگاران، خوابيده بيدار سازد و به رشد و تقويت آنها بپردازد و مردم را برعايت اصول انسانى وا دارد.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 248     

امام در سفارشها و خطبه‏ها و پيمانها و گفتارش توجهى خاص به ضمير انسانى داشت زيرا بخوبى مى‏دانست كه پاكى خوى انسانها اثرى قاطع در رعايت نظام عادلانه اجتماعى دارد و حرارت عاطفى را در دلهاى مردم مى‏گستراند و همچنان كه تهذيب اخلاق ارزشهاى انسانى را بالا مى‏برد در حمايت عدالت اجتماعى و تأييد سنتها و قوانين عادلانه انسانى نقشى اساسى دارد امام را در انجام اين مهم نيروى خارق العاده و نفوذ پرتوان او در ضمير فرد و نهاد اجتماع كمك ميكرد، زيرا او خواستها و هوسهاى مردم را شناخته و سرشت و خوى‏شان را دريافته بود و از ميزان خير و شرشان آگهى داشت و بر پايه همين دريافت ژرف، و ايمان استوارى كه بضمير انسانى داشت، جامعه را مى‏ساخت و مى‏پرداخت و فرمان مى‏داد و باز مى‏داشت و هميشه بضمير و عاطفه انسانى توجهى كامل ابراز ميكرد، ايمان فرزند ابي طالب بضمير انسانى تحقق كامل اطمينان مردان بزرگى بود كه بين عقل روشن و قلب جوشان از حرارت عاطفت انسانى پيوندى استوار قائل بودند همان قلبى كه به عشق عميق انسانى ضربانى زندگى‏ساز داشت و مرزهايش ناشناخته بود بزرگانى همچون بودا، بتهوون، روسو و گاندى كه جانشان بنور عاطفت تابش يافته بود هميشه مى‏خواستند كه اين گرمى و نور همه جاگير شود ولى على بن-  ابي طالب با گفتار حكمت آموزش پايه‏هاى اطمينان ضمير انسانى را استوار ساخت و بر بنيان آن افكار انسانها را بهم پيوند داد و وجدان مردم را برانگيخت.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 249     

امام كه اعتمادى استوار بوجود خير در ضمير انسانها داشت، با آنكه از سوى مردمان نسبت بساحت او خيانتها و نامردمى‏ها و زشتكاريهائى فراوان انجام يافت، باز هم مى‏كوشيد كه بذر اين اطمينان را در دلهاى آنان بپاشد زيرا او مى‏دانست كه «حق و باطل و دروغ و راست در دست مردم است» ولى شايسته است كه انسان چشم و دلش را بسوى خير بگشايد تا خير در وجودش رشد يابد و از بدى بركنار ماند و در اين راه آموزش از طريق اخلاق و روش، سودمندتر و ارزنده‏تر است و ما مى‏بينيم كه امام ضرورت اطمينان بضمير انسانى را در گفتار و كردارش بتكرار نشان داده چنانكه مى‏گويد «اگر كسى ترا خوب مى‏پندارد بكوش تا با كردارت پندار او را تصديق كنى» و در جاى ديگر مى‏فرمايد: «اگر در گفتار كسى احتمال خير هست گمان بد در باره گفته‏اش مبر» و نيز فرمود: «از عدالت بدور است كه بر اساس گمان داورى كنى و به آن اطمينان يابى» و در جاى ديگر گفت، هنگامى كه روزگار و مردم آن را شايستگى فرا گرفت اگر كسى بدگمانى به كسى برد كه گناهى از او آشكار نيست به او ستم كرده است» و باز چنين فرمود «بدترين مردم كسى است كه بر اثر بدگمانى بكسى اعتماد نكند و مردم هم بر اثر بدكاريش به او اطمينان نداشته باشند» برخى از پژوهشگران كه به بررسى گفتار امام پرداخته‏اند دچار اشتباهى بزرگ شده و پنداشته‏اند كه امام نسبت بمردم بدبين و به فراوانى از انسانها ملول است و دليلشان گفتار امام است كه با شدت بمردم روزگار خود تاخته و از آنها ببدى ياد كرده است.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 251     

و اگر اين اطمينان و خوشبينى را نسبت بمردم نمى‏داشت هرگز نمى‏گفت: «اگر در سخن كسى احتمال خيرى هست هرگز نسبت بآن گمان بد مدار» و در سفارشهايش كه متضمن دريافتى ژرف و گرمى عاطفت و بلندى هدف و ارجمندى مقصد است به ضمير فردى و اجتماعى توجه نمى‏كرد، سفارشهائى كه دژهائى بلند از اخلاق همگانى و عواطف انسانى و تمركز كردار سودبخش را بر بنيانهاى مثبت ضمير و خرد در بردارد و بر مبناى همين اعتماد بضمير انسانى و انگيزش مردم به نيكوكارى است كه مى‏بينيم براى مردم مراقبين دقيقى در وجودشان و مامورينى پنهانى از اندامهايشان قائل است و مى‏فرمايد «بدانيد كه براى مراقبت بر كردارتان مراقبانى در نهادتان و ديده‏ورانى از اندامهايتان و نگهبانانى راستين وجود دارند كه كردار شما و شمارش نفسهايتان را آمارگيرى و ضبط مى‏كنند» و بر بنيان همين اطمينان به خير و دادگرى وجود و بزرگى حيات و زندگانست كه على بن ابي طالب مردم روزگارش را مخاطب قرار مى‏دهد و به بيدارى آنها مى‏پردازد و اين حقيقت را به آنها بيان مى‏دارد كه حيات، واقعيتى آزاد است و هيچگونه قيد و بندى را نمى‏پذيرد مگر قيدى را كه سبب پيشرفت آن و وسيله‏اى براى پايدارى و شعله‏اى از روشنائى و قانون و ناموسى از مقررات آن باشد در صورتى كه بروزگاران پيش پايدارى آزادى ميسور نبود و اكنون بر مردم است كه حقيقت حيات را بزنجيرها و بندهاى ناروا نكشند و گر نه بكهنگى مى‏گرايد و سر به نيستى مى‏گذارد.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 326     

اهريمن هم دچار همين بزرگ‏بينى شد و با آدم در افتاد و اصل آفرينش خويش را برخ آدم كشيد و گفت من از آتش پديد آمدم و تو از خاك. سرمايه‏داران و خوشگذرانهاى زياده‏رو هم نسبت بپول و قدرت خويش تعصب ورزيدند و گفتند (ما فرزندان و سرمايه‏هائى فراوانتر داريم و بهمين جهت كيفر خدا بما نمى‏رسد) و اگر خواهيد بچيزى بنازيد به خويهاى نيكو و كردار ستوده بنازيد و به كارهاى نيكوئى كه بزرگ‏مردان و نيك سيرتان بدان ممتازند همچون اخلاق عالى و انديشه بلند و خصلتهاى ستوده‏اى بمانند خدمت به همسايه، وفاى به پيمان، فرمانبرى نيكمردان، نافرمانى سركشان، خوددارى از ستمكارى، بركنارى از كشتار، دادگرى با مردم، فرو نشانيدن خشم و دورى از تبهكارى در زمين و پروا گيريد از كارهاى زشت و كردار پست و ناروائى كه پيشينيان شما مرتكب شدند و بكيفرهائى سخت دچار گرديدند، پس خوب و بد احوالشان را بياد آريد و بكوشيد تا بمانند آنها نباشيد.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 382     

بر شما باد كه اخلاق را با تبهكارى و دوروئى و دگرگونى درهم نشكنيد زبان مؤمن در پشت قلب او قرار دارد (از روى اعتقاد و تدبير سخن مى‏گويد) و قلب منافق در پشت زبان اوست (انديشه‏اش پيرو زبان اوست) زيرا مؤمن چون مى‏خواهد سخن بگويد نخست، مى‏انديشد اگر ديد نيكو است آنرا بيان مى‏دارد و اگر شرش دانست ناگفته‏اش مى‏گذارد ولى منافق آنچه بزبانش آمد مى‏گويد و نمى‏فهمد كه اين سخن بزيان يا بسود اوست.

عبقريةالشريف‏الرضي      ج 1          صفحه‏ى 158     

و ما نريد أن نغض من شاعرنا، و إنما نريد أن نصوره على ما كان عليه من أخلاق ، و ليس يؤذيه أن نستبيح من التعبير ما استباح.

عبقريةالشريف‏الرضي      ج 1          صفحه‏ى 163     

كان بهاء الدولة مع غطر سته شخصية فارسية مصقولة الحواشي، و كان يتذوق الأدب الرفيع، و كانت له أخلاق .

عبقريةالشريف‏الرضي      ج 1          صفحه‏ى 163     

إي و اللّه، كانت له أخلاق و الشاهد الآتي يفصح عما نريده: كان لشرف الدولة خادم اسمه نحرير، و كان وفيا لسيده اصدق الوفاء، و كان بهاء الدولة يسمع بوفائه فيشتد شوقه إليه، فلما توفي شرف الدولة و تولّى الامر بهاء الدولة كان هم الملك الجديد أن يجتذب نحريرا اليه ليجري في خدمته على ما كان يجري عليه في خدمة أخيه.

عبقريةالشريف‏الرضي      ج 1          صفحه‏ى 169     

فمدائح الشريف صور لما كان يؤمن به من الحقائق الاخلاقية، و شاهد على أنه كان في أعماق قلبه يود التخلق بما اصطفاه لممدوحيه من أخلاق .

عبقريةالشريف‏الرضي      ج 1          صفحه‏ى 183     

و هذه الاخلاق تبدو في بشاعة الوحشية، و لكنّ للشاعر عذرا و أنتم يلومون، فهو يسجّل أخلاق الجنود المغاوير، و الجنود المغاوير لا يعرفون المصقول من آداب الناس، فالجندية هي في ذاتها وحشية، و هل اشتقّت الفروسية إلا من الافتراس ثم يقول:

عبقريةالشريف‏الرضي      ج 1          صفحه‏ى 224     

اما اتهامه بالكذب على أمير المؤمنين في سبيل النزعة المذهبية فهو اتهام مردود، و لا يقبله إلا من يجهل اخلاق الشريف.

عبقريةالشريف‏الرضي      ج 2          صفحه‏ى 225     

و يهمني أن أذكركم بأن تلك المراثي جمعت خصائص الشمائل العربية أو ما كان يتصور الشريف من الشمائل العربية، و الرجوع اليها في الديوان يفتح أمامكم بابا من فهم النفوس و القلوب و العقول، و يغريكم بالتطبع و التخلق بما كان عند أسلافنا الاقوياء من طباع و أخلاق .

العودةإلى‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 18     

المسألة الثامنة و التي تعد من الناحية الأصولية مسألة ثانوية، و لكن من الناحية العملية مسألة مهمة جدا و حساسة، هي كيفية تعامل الجهاز الإداري مع الشعب. فكيف ينبغي أن يتعامل أعضاء الحكومة مع الناس فهل هم مدينون لهم أم العكس و كيف ينبغي أن تكون أخلاق الجهاز الحاكم في تعامله مع الشعب

 

اخلاق در نهج البلاغه از کتاب شرح مجلسی و مدرس وحید

پس از بيان علم و احاطه خداوند كه عالم است بضمائر و سرائر غالب است به مقدور است-  اين فصل را مقدّمه بيان نموده-  امر مى‏فرمايد: به عمل صالح-  سپس با تذكير و موعظه كه موجب انجذاب خلق است بسوى خالق تا برسد برحمت و رافت خداوندى-  فليعمل العامل منكم فى ايّام مهله-  پس عمل بنمايد عمل كننده از شما در ايّام مهلت-  قبل ارهاق اجله-  قبل از آنكه اجلش فرا رسد بسرعت و شتاب و فى فراغه قبل اوان شغله-  و در ايّام فراغتش پيش از آنكه وقت شغل در رسد-  مرگ و اهوال-  آخرت-  شاغل از عمل است-  و فى متنفّسه قبل ان يؤخذ بكظمه-  و در زمان گشايش و آسودگى پيش از آنكه گرفته شود نفس گاهش-  و ليمهّد لنفسه و قدمه-  و مهيّا و آماده بنمايد بنفس خويش و بخانه‏اى كه در مسير رهش است-  و ليتزّود من دار ظعنه الى دار اقامته-  توشه بردارد از خانه كوچ و رحلت-  بخانه اقامت و هميشگى‏اش-  فاللّه اللَّه-  عباد اللَّه-  پس تقوى نمائيد-  لازم شمريد امر خداوند را اى بندگان خدا-  فيما استحفظكم من كتابه-  در نگه داشت آنچه خواسته است خداوند از شما و حفظ و نگه دارى آن را-  كه قرآنش است) به تامّل و تدبّر در حقايق و معارف و عمل به اوامر و قدغن از نواهى-  و استودعكم من حقوقه-  و آنچه را كه وديعه گذاشته در نزد شما-  از حقوقش كه لازم است حفظ و مراعات وديعه حقوق الهى را مرعى داريد عمل و طاعت نمائيد-  فانّ اللَّه سبحانه لم يخلقكم عبثا-  زيرا كه خداوند سبحان-  شما را عبث و بى‏غرض نيافريده-  و لم يترككم سدى-  و شما را مهمل نگذاشته-  مانند شتران مهمل مى‏چرانند و بهر جا مى‏روند-  بلكه شما را با حكمت و غرض بيافريده و شما را با عقل آراسته و گرامى داشته تعقّل در عوالم بنمائيد، و بمكارم اخلاق و محاسن آداب خود را آراسته نمائيد-  در نيكيها مبادرت و از معاصى و بدكارى بپرهيزيد-  و لم يدعكم فى جهالة و لا عمى-  وانگذاشته شما را در-  جهالت و كورى-  طريق رشد هدايت را بشما بواسطه انبياء و آيات بيان نموده و بصائر و ضمائر شما را با حجّت باطنى عقل و حجّت ظاهرى پيامبران و آيات بيّنات گشاده و حجّت و برهان بر شما اتمام و اكمال نموده پس كسى كه از طريق مستقيم بلغزد و به طغيان و سركشى كرايد گمراه گشته و هر كه طاعت حقّ را شعار و دثار

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 6          صفحه‏ى 9     

در منهاج البراعة-  فرموده: مراد از شدايد-  شدايد طاعات و تحمّل تكلّفات مجاهدات و رياضات است-  و مراد از تهوين-  و آسان شمردن-  تحمّل و صبر باشد-  8-  نظر فابصر-  نظر به آثار قدرت و ملك و ملكوت سموات و زمين و خلايق نموده به آفاق و انفس نگريسته مشاهده-  حقّ بنمايد-  و عجائب آفرينش را بديده قلب ديده و فهميده حقايق بر وى واضح و آشكار گشته-  سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ حتما ارائه مى‏دهيم بايشان آيات خود را در آفاق و نفوس ايشان تا اين كه حقّ بر ايشان آشكار شود 9-  و ذكر فاستكثر-  ياد بنمايد خداوند را و بسيار نمايد ذكر الهى را-  چنانكه ذكر-  ملكه و مذكور در خانه قلبش جايگزين باشد دلش را طمأنينة-  قلبش را صفا زايد-  الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ-  10-  و ارتوى من عذب فرات-  و سيراب باشد از آب گوارا 11-  سهّلت له موارده-  كه آسان شده جايگاه ورودش هر كسيرا كه خداوند رؤف يارى‏اش كرده-  و توفيق يارش شده به وصول-  آن و كوى سبقت را در سلوك راه حقّ ربوده، بدانكه-  موارد اين كمالات علوم و اخلاق فاضله عبارتند از نفوس كامله انبياء و اولياء و بدايع و عجائب آثار صنع خداوند است كه بنده به ديدار و تامّل نمايد-  12-  فشرب نهلا-  پس نوشيده از آن-  آب گوارا-  اوّلين شربه‏اش را-  يعنى اوّلين شربه-  كافى و وافيست و محتاج شرب ديگر نيست (توضيح-  يعنى سبقت باين كمالات و فضائل نموده-  كمالات نفسانيّه و معارف الهيّه را كه افاضه مى‏شود به عارف-  تشبيه نموده-  بآب صاف و زلال-  و استعاره نموده بآن يعنى به كمالات و معارف-  لفظ-  عذب را و ترشيح نموده با ذكر-  ارتواء-  و مراد از-  موارد سهل-  و آن كنايه است از محال و موارد افاضه اين علوم يعنى الواح سماويّه و وحى و الهام خداوند-  كه عبارت است از نكّت بقلوب القاء به صدور-  اگر مراد از اين جمله-  انبياء و ائمّه باشد-  و اگر مراد مطلق-  عارف-  باشد-  پس مراد از-  موارد-  زبان و بيان انبياء و ائمّه هدى عليهم السّلام است كه معادن علم اللّه و خزّان سرّ اللّه‏اند-  (شارح بحرانى فرموده: و از مصاديق اين موارد-  بدايع صنع اللّه كه وارد مى‏شود بآن ذهن بنده و كسب مى‏نمايد ملكات فاضله را- 

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 6          صفحه‏ى 18     

29-  دفاع معضلات-  دفاع كننده مشكلات است-  كه بر اذهان مشكل شده با براهين ساطعه اشكالات را حلّ و بيان مى‏نمايد 30-  دليل فلوات-  دليل بيابانهاست-  يعنى سالكين مسالك مشكله كه عبارت است از امور معقوله-  همچنان كه در بيابانها و صحراها-  لابدّ است از رهنما و هادى عارف كه شناسائى مراحل و منازل را بنمايد-  در بيابان آنكه خود سر باشد از طريق كنار افتد-  همچنان در بيابانهاى معقولات-  لابدّ است از استاد و معلّم-  تا تعليم دقايق و لطايف بنمايد و كسيرا كه هادى و استاد نباشد از صراط مستقيم به بيراهه افتد و در مزلّات مى‏لغزد و در ظلمات جهل و ضلالت هلاك مى‏شود-  31-  يقول فيفهم-  مى‏گويد و مى‏فهماند-  يعنى در موقع اقتضاء وقت گفتن مى‏گويد و با بيانات وافيه مطلب را به شنونده مى‏فهماند 32-  و يسكت فيسلم-  ساكت ميباشد و سالم مى‏ماند از غرابت زبان-  33-  قد اخلص للَّه-  بتحقيق عملش را خالص و صاف از هر شائبه كرده فاستخلصه-  و خداوندش او را خالص برگزيده بخويش-  قالَ اللَّهُ هذا يَوْمُ يَنْفَعُ الصَّادِقِينَ-  وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مُوسى‏ إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً وَ كانَ رَسُولًا نَبِيًّا وَ نادَيْناهُ مِنْ جانِبِ الطُّورِ الْأَيْمَنِ وَ قَرَّبْناهُ نَجِيًّا-  34-  فهو من معادن دينه-  پس اوست از معادن دين خداوند 35-  و اوتاد ارضه-  و از وتدهاى دينش-  (لفظ-  معدن-  اوتاد-  استعاره است-  معدن-  محلّ جواهر محسوسه است) (همچنان نفس عارف معدن علوم و حقايق است-  كه بدر آيد از وى جواهر علوم) (كوهها را خداوند-  وتد-  لنگر زمين قرار داده و حافظ زمين است از لرزه) (نفس عارف اوتاد نفوس است از لرز شبهات-  بوجود عارف دقايق) (دين از لرز ثابت مى‏ماند-  و اين جمله چنانكه در اوّل گفته شد خاص است) (بنفس شريف و اولادش-  36 قد الزم نفسه العدل-  لازم نموده بنفس خويش عدل را فكان اوّل عدله نفى الهوى عن نفسه-  پس اوّل عدلش نفى هواست از نفس خويش-  (توضيح- ) بدانكه عدالت ملكه نفسانيه است كه صادر مى‏شود از آن اخلاق فاضله بآسانى و خلقى نه به تخلّق و دشوارى-  و اصول عدالت سه چيز است-  حكمت-  عفّت-  شجاعت-  و فضايل ديگر فرعند باين سه اصل برياضت نفس با عبادات و ساير فضائل

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 6          صفحه‏ى 32     

آنكه مرد و از رنج و مشقّات دنيا راحت شد-  مرده نيست-  بلكه مرده مرده زندگان است، اذا عرفت هذا فاعلم-  امام عليه السّلام-  در اين فصل بيان حال علماء سوء نموده بعبارت وضحى-  روحانى نماها-  آنانكه باستحسانات و رأى و قياس عمل ميكنند-  و تعلّم قرآن ننموده و از اخبار و احاديث اهل بيت بيخبر بوده‏اند و خود را عالم ناميده‏اند-  قد تسمّى عالما و ليس به در وقتى كه در جواب مسائل فرو مانده‏اند-  و مفتون و مغرور بخود گشته و ديگران را فريب داده-  آيات را برأى و قياس تفسير و تاويل نموده و حقّ را برأى و قياس حمل نموده-  قد حمل الكتاب على ارائه-  در حلال و حرام و احكام الهيّه ابداع بدعت كرده و شرع نبوى را تغيير داده و مخالفت حقّ نموده-  به تنعّم دنيا و فريفته جاه و منزلت گشته و از راه حقّ و صراط مستقيم دور افتاده، كافى-  باسنادش از أبي عبد اللّه (ع)-  قال: هر كه حديث را براى منفعت دنيا ياد بگيرد مر او را در آخرت نصيب نيست و آنكه براى آخرت ياد بگيرد-  اعطاه اللَّه خير الدّنيا و الاخرة-  و بدانكه-  حقيقت انسانيّت-  با اخلاق فاضله و كرائم خصال است با ملكات حسنه انسانيّت محقّق-  و با ملكات رذيله-  متصوّر مى‏شود با حيوانات نه بصورت و ظاهر-  بجهالت-  در صورت الاغ-  به آزار و اذيّت بصورت مار و عقرب-  و بمكر و حيله بصورت روباه-  و بچاپلوسى بصورت ميمون متصوّر مى‏شود-  بدانكه-  خلق-  به فتح خاء خلق-  بضمّ-  خاء- 

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 6          صفحه‏ى 36     

بدانكه-  در فصل اوّل بيان فرموده حال اهل تقوى را-  در فصل دوّم حال بعض فسّاق را-  (در اين فصل) تنبيه و اشاره است به وصف طريق حقّ و وصف طريق باطل-  در اين فصل امر مى‏نمايد بملازمت طريق حقّ (ائمّه هدى (ع)) زيرا كه پيشوايان حقّند تا سعادتمند شوند-  و از ضلالت و گمراهى برگردند باقتباس از انوار حقّ كه مى‏فرمايد-  فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ-  فاين تذهبون-  پس بكجا مى‏رويد-  و انّى تؤفكون-  و كى بر مى‏گرديد-  از غىّ و ضلالت-  و الاعلام قائمة-  در حالى كه علائم قائم-  و الآيات واضحة-  و آيات واضح و آشكار است-  و المنار منصوبة-  و مناره حق نصب شده فاين يتاه بكم-  پس تا كى در حيرت گردانيده مى‏شويد بل كيف تعمهون-  بلكه چه عجب شما سرگردان شده‏ايد-  و بينكم عترة نبيّكم-  در حالى كه در ميان شماست عترت پيامبر شما و هم ازمّة الحقّ-  در حالى كه ايشانند زمامداران حقّ-  و السنة الصّدق-  و ايشانند لسان صدق-  (يعنى شگفت آور است حيرت و ضلالت شما در وادى جهالت در حالى كه عترت پيامبر (ص) در ميان شماست كه رهنمايان طريق توحيد و پيشوايان حقّند-  و لسان صدق-  (لفظ) لسان صدق-  تراجم وحى است-  همچنان كه زبان ترجمه نفس است قال-  رسول اللّه (ص): انّى تارك فيكم الثّقلين كتاب اللَّه و عترتى و انّهما لن يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض-  (لفظ)-  ازمّه-  استعاره است به (ائمّه (ع)) كه قائد خلقند به طريق حقّ، همچنان كه زمام قائد است بطريق-  بدانكه-  اين تذهبون-  انّى تؤفكون-  استفهام انكارى توبيخى است و انكار توبيخى دلالت ميكند باين كه مابعدش واقع و فاعلش ملوم است پس استفهام مى‏شود-  بكجا مى‏رويد-  و كى برميگرديد از اين غىّ و ضلالت به سبيل انكار-  و جمله‏هاى بعدى-  اعنى-  الأعلام قائمة-  الآيات واضحة-  المنار منصوبة-  كه جمله حاليّه‏اند-  اشاره است باين كه در حالى كه علائم هدايت قائم-  و آيات حقّانيت واضح-  و منار-  روشن است اين حيرت و سرگردانى شگفت آور و عجب است-  و تاكيد ميكند اين مطلب را با استفهام ديگر كه باز استفهام ميكند-  فاين يتاه بكم بل كيف تعمهون-  يعنى پس از وضوح آيات و روشنى منار حيرت و سرگردانى مورد ندارد-  و مراد از اعلام قائمه-  آيات واضحه-  ائمّه هدى است-  فانزلوهم باحسن منازل القران-  پس نازل نمائيد-  ايشان را به بهترين منازل قرآن-  ابن ابى الحديد-  مى‏گويد: در تحت اين جمله سرّ عظيم است و امر است به اجلال و اعظام و انقياد از اهل بيت-  وردوهم ورود الهيم العطاش-  وارد شويد بمحضرشان مانند وارد شدن شتران عطشان بآب-  (شارح بحرانى) گفته-  بدانكه قرآن را منازلى است-  اوّل-  منزل قرآن قلب است و قرآن را در قلب دو جايگاه است يكى منزله اكرام و تعظيم-  دوّم-  منزل تصوّر فقط بدون تعظيم-  سيّم-  منزله وجود زبانى تبلاوة-  چهارم-  منزله دفتر و كتاب-  و بهترين منازل قرآن منزل اوّلى است يعنى در قلب منزله اكرام و تعظيم-  پس مراد از اين جمله-  فانزلوهم باحسن منازل القران-  وصيّت و سفارش است باكرام و محبت و تعظيم آل اللّه-  مانند اكرام قرآن و محبّت و تعظيم قرآن-  و باز هم گفته-  وردوهم ورود الهيم العطاش-  باقتباس علوم و اخلاق از ايشان-  چه ايشانند معادن علم-  علماء-  و ائمّه-  بمثابه چشمه‏ها-  علم بمثابه آب گواراست (و امر فرموده بورود محضرشان-  تشبيه كرده ورود مردم را بورود شتر تشنه

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 6          صفحه‏ى 43     

شما با ثقل اكبر-  (در بيان اعراب گفته شد-  كه استفهام انكارى است-  داخل شده به نفى كه افاده اثبات ميكند-  پس معنى چنين آيد-  عمل كردم در ميان شما با ثقل اكبر-  يعنى عمل كردم با شما با كتاب خدا-  كه همه چيز را بيان نموده حلال و حرام و احكام و حدود را و اترك فيكم الثّقل الأصغر-  آيا باقى نگذاشتم در ميان شما ثقل اصغر را (يعنى اولاد معصومين را-  انّى تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه و عترتى و انّهما لن يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض-  تسميه قرآن-  بثقل اكبر-  شارح بحرانى گفته: زيرا كه قرآن اصل متبّع و مقتدى به است در منهاج البراعة-  گفته: عترت هم اصل متبّع و مقتدى به است و محتمل است-  وصف قرآن به ثقل اكبر براى اينست كه قرآن معجزه رسالت و منوّر رسالت و ولايت و شريعت و ولايت و اساس دين و شرع مبين است-  و اگر قرآن نبود-  رسالت و شريعت و ولايت و دين و ايمان ثابت نمى‏شد-  لا جرم وصف كرده قرآن را به ثقل اكبر-  به ص 47-  و ركزت فيكم راية الأيمان-  و ثابت ساختم در ميان شما رايت ايمان را (پرچم اسلام را) و وقفتكم على حدود الحلال و الحرام-  و واداشتم شما را بحدود حلال و حرام-  و البستكم العافية من عدلى-  و پوشانيدم بر شما لباس عافيت را از عدالتم-  و فرشتكم المعروف من قولى و فعلى-  و گسترانيدم از براى شما بساط معروف را از گفتار و كردارم-  و اريتكم كرائم الأخلاق من نفسى-  ديدار نمودم-  مر شما را محاسن اخلاق و كرائم نفس را فلا تستعملوا الرّاى فيما لا يدرك قعره-  پس بكار نبنديد رايهاى خودتان را در آنچه قعر آن را درك نتوان كرد و لا يتغلغل اليه الفكر-  و سرعت نتواند بكند بسوى آن فكرها (مقصود از اين جمله (فلا تستعملوا-  قدغن است از استعمال راى در آنچه از خصايص نفس شريف و عترة طاهره بيان كرده از عجايب و خصايص كه خداوند تعالى ايشان را مخصوص كرده به آنها كه امرشان صعب و مستصعب است عقول و انظار از درك آن عاجز و ناتوانست ان سرّنا صعب و مستصعب بدانكه-  ظاهر اين جمله-  انّه يموت من مات منّا و ليس بميّت مى‏ميرد آنكه از ما مى‏ميرد-  در حالى كه مرده نيست-  و يبلى من بلى منّا و ليس ببال و پوسيده مى‏شود آنكه پوسيده مى‏شود از ما در حالى كه پوسيده نيست-  جمله‏ها با ايجاب و سلب است و ايجاب با سلب تناقض دارد ابن ابى الحديد: گفته ممكن است به دو وجه حمل كنيم-  اوّل-  پيامبر (ص) و على (ع) و اطيب عترت پيامبر-  زنده هستند پس از مرگ با بدنهائى كه در دنيا بودند-  قد رفعهم اللّه تعالى الى ملكوت سماواته اقول-  و باين معنى اشاره شده در اخبار كافى-  باسنادش-  اسماعيل بن عمّار مى‏گويد پرسيديم از ابى عبد اللّه (ع) از كسى كه مشرف بقبر پيامبر (ص) مى‏شود از بالا-  فرمود (ما احبّ) خوش نمى‏دارم كسى بلند شود بقبر پيامبر از بالا-  و مأمون نيست از اين كه-  به بيند آنچه را كه موجب ذهاب چشمش باشد-  يا اين كه به بيند او را-  قائم و نماز گزار يا اين كه به بيند با بعض زنانش-  مناقب-  امير المؤمنين (ع) با خليفه اوّل ملاقات كرد و بر وى احتجاج كرد سپس-  گفت: آيا راضى مى‏باشى ميان من و شما حكم باشد-  پيامبر گفت: و كيف بذلك-  چه طور مى‏شود اين-  امام (ع) از دستش گرفته آورد بمسجد-  قبا-  پس پيامبر را در آنجا ديدند فقضى له على الأوّل امّا-  قضيّه ثانيه يعنى-  يبلى من يلي منا و ليس ببال-  پس از آنكه

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 6          صفحه‏ى 346     

بدانكه-  صدر خطبه متضمّن تقديس و تسبيح است از صفات نقص-  فتبارك اللَّه-  ثابت است خير و بركت خداوند تعالى-  بزرگتر است خداوند سبحان (توضيح-  چنانكه در بيان لغت گفته شد-  اصل-  تبارك-  از بروك-  است بمعنى ثبوت-  پس اشاره مى‏شود بعظمت خداوند از حيث دوام و بقاء ازلى و ابدى بوده است-  و گفته شد-  مشتقّ است از (بركت) بمعنى زياده-  پس اشاره مى‏شود به-  فضل و احسان و لطف و هدايتش-  الّذى لا يبلغه بعد الهمم-  خدائى كه نمى‏رسد بآن دورى و بلندى همتّها-  و لا يناله حدس الفطن-  و نمى‏رسد بآن خدا حدسهاى فطانت الأوّل الّذى لا غاية له فينتهى-  اوّليكه نيست مر او را غايت و نهايت تا منتهى شود-  توضيح-  اوّل اشاره است به-  بدايت-  يعنى بداية و اوّلت خداوند را-  غاية نيست تا ابتداء و بدايت آن فهم شود-  و آخر نيست در نهايت مر او را تا منقضى شود-  بلكه خداوند تعالى ازلى است در اوّل-  ابدى است در آخر-  ازلى و ابدى است در ما مضى و آينده-  و لا اخر له فينقضى-  و آخر نيست مر آن خداى را تا منقضى شود فاستودعهم فى افضل مستودع-  پس وديعه نهاد-  انبيا-  را در بهترين وديعه‏گاهها و اقرّهم فى خير مستقرّ-  و قرار داد آنها را در بهترين قرارگاهها تناسختهم كرائم الأصلاب-  نقل نمود ايشان را صلبهاى كريمه الى مطهّرات الأرحام-  به پاكيزه‏ترين رحمها-  شارح بحرانى-  در شرح اين جمله-  تناسختهم كرائم الأصلاب الى مطّهرات الأرحام-  مى‏گويد: تناسخ اصلاب عبارت است از نقل نطفه به رحم-  و كرائم الاصلاب-  ما كرم منها-  آنچه كريم باشد-  و حق و زيبنده است اصلابيكه بهمانند آنها سماحت و هديه نموده وصف شود به كرم و مطهّرات ارحام-  ما طهر منها-  آنچه پاك باشد-  و حقّ و زيبنده است رحمى كه مستعدّ شده بانتاج همانند اين امزجه و قبولها-  كه پاك باشد از آلايش فساد-  و شيعه-  اصول انبيا را از طرف پدران و مادران مطهّر مى‏دانند از شرك و همين است قول پيامبر اكرم (ص) كه مى‏فرمايد: نقلنا من الأصلاب الطّاهرة الى الارحام الزّكيّة فقيه-  جابر بن عبد اللَّه انصارى-  در حديثى مى‏گويد: گفتم-  يا رسول اللَّه (ص)-  اينست حال ما-  پس چه سانست حال و حال اوصياء تو در ولادت-  لمحه ساكت شده سپس فرمود يا جابر-  همانا پرسيدى از امر عظيم كه حامل و توانا نمى‏شود بآن مگر صاحب حظّ عظيم-  همانا انبياء و اوصياء آفريده شده‏اند از نور عظمت اللَّه جلّ ثنائه-  وديعه مى‏گذارد انوار آنها را در اصلاب طيّبه و ارحام طاهره حفظ مى‏نمايد با ملائكش و تربيت مى‏نمايد بحكمتش-  و يغذوها بعلمه-  و غذا مى‏دهد با علمش پس-  امرشان بزرگتر از وصف و احوالشان دقيقتر است از اين كه دانسته شود-  زيرا كه ايشان نجوم اللَّه فى ارضه-  ستارگانند در زمين و اعلامه فى بريّته-  و اعلام-  علامتهاى خداوندند در ميان خلايق و خلفاء خداوندند به بندگان و انوار خداوندند در بلاد و حجتّهاى خدايند بخلايق اينست از مكنون و مخزون-  پس كتمان بنما اين را مگر از اهلش شارح بحرانى-  مى‏گويد: بدانكه دين خداوند يكى است انبياء را برانگيخته براى رهنمائى خلايق-  پس-  آن دين را-  اصل و-  فرعها-  است اصلش طريق معرفت و استكمال معرفت و مكارم اخلاق و نظام امر خلق در معاش و معاد-  و اين امورات مقصود و مراد شرع-  اصل دين است يكتا و بدون خلاف-  امّا-  اختلافات واقعه در شرايع امورات جزئيّه بحسب مصالح جزئيّه كه بدخالت-  متعلّق بزمان و خلق است-  كه مشخّصات و عوارض است كلّما مضى منهم سلف-  هر آنكه در گذشت از انبياء به دار عقبى-  سلفى-  اشاره است بضرورت وجود انبياء به تعاقب-  كه بايست حجّت خداوند در روى زمين باشد-  و خداوند روى زمين را از حجّت خالى نمى‏گزارد-  قام منهم بدين اللَّه خلف-  بپاشد از ايشان بدين خداوند باقيمانده-  حتّى اذا افضت كرامة اللَّه سبحانه و تعالى-  تا اين كه منتهى شد-  در رسيد كرامت خداوند سبحان-  الى محمّد صلّى اللَّه عليه و آله-  به محمّد-  صلّى اللَّه عليه و آله توضيح-  كرامت-  استعاره است-  به نبوّت-  يعنى سلسله انبياء و رسالت به غايت و انتهاء رسيد و دنيا بنور جمال (محمّد (ص)) نورانى و شعاع كمالش درخشان در حالى كه در عالم بالا-  اصلاب كريمه و ارحام مطهّره-  زحاجه-  اين شمع حقيقى بود و از اين بود كه اين نور عظيم از جبهه آدم مى‏درخشيد- 

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 7          صفحه‏ى 88     

بدانكه-  صدر اين خطبه در بيان مناقب و محامد پيامبر اكرم است و بعدا اشاره است به بيان حال بنى اميّه لعنهم اه قاطبة-  در آخر اخبار است بحال بنى اميّه و اشاره است به خونخوارى و ستمكارى ايشان به آل اللّه و انتقام خداوند از ايشان-  وَ اللَّهُ عَزِيزٌ ذُو انْتِقامٍ-  حتّى بعث اللّه محمّدا صلّى اللّه عليه و آله-  تا اين كه برانگيخت پيامبر اكرم صلوات اللّه عليه و آله را شهيدا-  شاهد-  بر اوصياء و امّتش-  و بر انبياء و امّتهايش بشيرا-  بشارت دهنده-  و إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذِيراً وَ لا تُسْئَلُ عَنْ أَصْحابِ الْجَحِيمِ-  و نذيرا-  و ترساننده-  خير البريّة طفلا-  بهترين خلايق در طفوليّت-  (بدانكه-  فضل و كرامت همانا در طاعت حق و سلوك سبيل اللّه است و پيامبر اكرم ص از اوّل طفوليّت و صباوت ملازم طاعت و عبادت بوده و انجبها كهلا-  و برگزيده‏ترين ايشان-  در كهولة-  (بدانكه-  نجابت مستلزم خصال كريمه و فضائل حميده است و همانا در كهولت و ايّام نبوّتش منبع فضل و احسان و كرم بود اطهر المطهّرين-  شيمة-  پاكيزه‏ترين پاكيزه خصلتها در عادت و اخلاق همانا-  پيامبر اكرم اصل كرم و اجود المستمطرين ديمة-  و سخاوتمندان‏ترين جود كنندگان (بدانكه-  (ديمه)-  در لغت بمعنى بارانى است كه پياپى و دوام داشته باشد (ديمه-  كنايه است-  از-  سحاب ماطر-  همانا-  فضل و كرم پيامبر خارج از (وصف و نطاق كلام و قلم است-  فما احلولت الدّنيا فى لذّاتها-  شيرين نشد بشما دنيا در لذّاتش (ابن ابى الحديد گفته: خطاب است باهل زمان خويش از (آنهائى كه درنيافته بودند از تابعين و (توبيخ و ملامت است باصحاب و تابعين و درك ننموده بودند از تابعين عصر پيامبر ص-  مى‏فرمايد: خداوند تعالى مبعوث نمود پيامبر را كه خوبترين مردم بود در خصلت و خلق و سخى‏ترين انسانها بود و بهترين انسانها در طفلى و نجيب‏ترين انسانها در كهولت و خداوند در ايّام زندگيش از فتوحات و اقبال دنيا مكرّمش داشته و فراوانى دنيا-  پس از مماتش بر شما اقبال نمود-  كه متمكّن از لذايذش شديد-  همچنان كه جالب نافذ-  يعنى آنكه شتر را مى‏دوشد متلذّذ و متمتّع مى‏شود-  عيش دنيا را شيرين يافتيد-  بعضى گفته‏اند خطاب به بنى اميه و توبيخ است و لا تمكّنتم من رضاع اخلافها-  و متمكّن نگشتيد از دوشيدن پستانش (رضاع ثدى-  عبارت است از دوشيدن شير-  تشبيه نموده دنيا را (به شتر شيرده كه منتفع شوند از آن و مى‏دوشند پستانش را-  لفظ (رضاع-  توشيح است-  الّا من بعد ما صادفتموها-  مگر بعد از آنكه مصادف كنيد با آن جائلا خطامها-  در حالى كه در جولان بود مهارش قلقا وضينها-  و مضطرب بود-  پالانش-  يعنى دريافتيد دنيا را بى نظم و غير مضبوط بجهت ضعف و اليانش-  كه موجب دشوارى و سختى شده بوالى حق-  همانند شترى كه لجامش گسيخته و جهاز و پالانش مضطرب باشد كه ركوبش سخت و مشكل مى‏شود-  قد صار حرامها عند اقوام بمنزلة السّدر المخضود-  حرام آن در نزد طايفه همانند درخت سدر بود بى خار (توضيح-  گفته شده-  لا تمكّنتم من رضاع اخلافها-  تشبيه نموده دنيا را به شتر شيرده-  الّا من بعد ما صادفتموها-  جائلا خطامها-  جولان خطام-  كنايه است از عدم تمكّن لجام و مهار شتر-  و در حالى كه تمكّن از مهار مركب نشد-  خود سپرده و لجام گسيخته‏گى موجب دشوارى مى‏شود به راكبش- 

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 7          صفحه‏ى 139     

و شرّف عندك منزله-  مشرّف گردان در مقام قرب منزلت او را-  و اته الوسيلة-  عطا فرما باو وسيله-  و اعطه السّناء و الفضيلة-  عطاء فرما-  بلندى و فضيلت باو و احشرنا فى زمرته-  و برانگيز ما را در جريده و امّت او غير خزايا-  نه خجالت خوار گشته بمعصيت و گنه كارى-  و لا نادمين-  نه پشيمان بكردهاى خود-  بافراط و تفريط و لا ناكبين-  نه منحرف از راه حقّ-  و لا ناكثين-  نه پيمان شكن و لا ضالّين-  نه ضلالت و گمراه گشته از راه حقّ-  و لا مضلّين-  و نه گمراه كننده-  و لا مفتونين-  نه فريفته شده به اباطيل-  بهتر است مصاحبه ابن ابى الحديد با استادش در اينجا نگاشته شود-  ابن ابى الحديد-  مى‏گويد: پرسيدم از ابى جعفر نقيب كه مصنّف و دور از عصبيّت و هوا بود-  و گفتمش كلمات و خطبه‏هاى صحابه را ديدم و خواندم-  نديدم در ميان آنها كسيرا كه پيامبر خدا را تعظيم و تبجيل نمايد همچنان كه اين مرد تبجيل مى‏نمايد (يعنى امام ع) بتحقيق از نهج البلاغه و ديگر كتاب دريافتم فصول بسيارى كه مناسب اين فصل است كه دلالت مى‏نمايد باجلال عظيم و تبجيل شديد-  از آن يعنى از امام على ع به رسول اللّه ص-  گفتا ديگر صحابه را از كجاست كلام مدوّن كه از آن تعلّم-  كيفيّت ذكرشان به پيامبر ص و آيا از صحابه ديده شده مگر كلمات مبتدره لا طائل تحتها-  سپس-  گفت: بتحقيق على عليه السّلام-  قوى ايمان بود به پيامبر ص و تصديق آن-  ثابت-  يقين بود-  متحقّق-  و با اين حال پيامبر را بسيار دوست مى‏داشت به خويشاوندى با پيامبر و بسبب تربيت پيامبر ص او را-  و مختصّ بود به پيامبر ص از ديگر صحابه، و بعد-  فشرفه له-  لانّهما نفس واحدة فى جسمين-  شرافت پيامبر ص شرافت اوست زيرا كه يك نفس بودند در دو جسم-  الاب واحد و الدّار واحدة-  اخلاق متناسب پس وقتى كه تعظيمش ميكند همانا خويشتن را تعظيم كرده-  وقتى كه دعايش ميكند همانا بنفس خويش دعا كرده-  به تحقيق هر دو دوست مى‏داشتند دعوت اسلام مشرق و مغرب را بگيرد زيرا كه جمال اين لاحق است بآن و عايد است بآن پس چرا تبجيل‏اش نكند و در اعلاء كلمه‏اش نكوشد،

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 7          صفحه‏ى 163     

لفظ-  دوّار-  اشاره است بكمال-  علم و حكمت خويش-  كه-  دوّار-  تجربه كار و حذاقت بيشتر دارد، يا اين كه اشاره است-  به كمال رافت و وفور علاقه‏اش بهدايت-  كه براى معالجه امراض قلوب در گردش و سير معالجه و طبابت مى‏نمايد و احكام مراهم-  اتقان دواها اشاره است به علوم و مكارم اخلاق و مواعظ شافيه، و لفظ-  مواسم-  كه عبارت است-  از آلت كىّ-  داغ نهادن بعبارت و ضحى-  اسباب جرّاحى-  يعنى كسى كه موعظه و نصيحت شافى تعليم نباشد لابدّ است از (جرّاحى) داغ نهادن-  مانند طبيب كامل امراض جسمانى-  باقتضاء حكمت دواء بر مرض را مطابق با قوانين علميّه چنانكه مى‏فرمايد: يضع ذلك حيث الحاجة اليه-  مى‏گزارد طبيب آن دوا و مراهم و جرّاحى را بجائى كه محتاج آنست، من قلوب عمى-  اين مرضها-  از قلبهاى كور، (يعنى با ارشاد و نور هدايت قلبهاى كور را منوّر و جلوه‏گر-  (بقبول نور و علم و هدايت مى‏نمايد و اذان صمّ-  و گوشهاى ناشنوا-  (يعنى با بيانات شافيه گوشها را مهيّاى قبول و شنودن (مواعظ حسنه-  مى‏نمايد و ألسنة بكم-  و زبانهاى لال-  (و زبانهاى لال كه از ذكر تسبيح و تقديس لال بودند-  بطبابت (گويا به تجليل و تحميد-  مى‏نمايد متتبّع بدوائه مواضع الغفلة-  آن (طبيب دوّار-  جويا و تفحّص-  كننده است با دوايش جايهاى غفلت را و مواطن الحيرة-  و موردهاى حيرت را مواضع غفلت و مواطن حيرة-  استعاره است به دلهاى جاهلين كه غفلت از درك حقايق و فهم دقايق نموده‏اند-  در وادى حيرت جهل و ضلالت درمانده‏اند-  با ارشاد و هدايت ايشان را براه راست و صراط مستقيم از غفلت آگاه و از حيرت رهانيده، ايضاح-  در توضيح و بيان جمله-  يضع ذلك حيث الحاجة اليه-  بيان نمود-  قلوب عمى-  اذان صمّ-  السنة بكم-  بيانيست والا-  و كلاميست اعلى-  زيرا كه-  ضلال و مخالفت حقّ بسه چيز است-  يا بجهل قلوب-  يا عدم سماع مواعظ و براهين-  يا از عدم اقرار و گفتار به شهادت توحيد و آيات ذكر-  اينست اصول ضلال كه بيان فرمود: ولى معاصى فرع است باين اصول-  و تقسيم بابيست از ابواب علم-  بيان-  از اينست قوله تعالى: ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا-  فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ-  وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ-  قسمت كرده خلايق را بسه قسمت-  1 ظالم لنفسه-  عبارت است از كافر 2-  منهم مقتصد-  يعنى آنكه هم طاعت و عصيان ورزد-  3-  و منهم سابق بالخيرات-  مراد مؤمن است-  يا بعبارت ديگر-  خلايق-  يا عاصى محض است-  ظالم لنفسه-  يا مطيع محض-  سابق بالخيرات-  يا مقتصد-  هم-  طاعت-  و هم عصيان وَ كُنْتُمْ أَزْواجاً-  ثَلاثَةً فَأَصْحابُ، الْمَيْمَنَةِ ما أَصْحابُ، الْمَيْمَنَةِ وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ما أَصْحابُ، الْمَشْئَمَةِ وَ السَّابِقُونَ، هُوَ الَّذِي يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً-  در ديدار برق مردم دو صفتند-  يكى خائف-  از شدّت و اصابه برق يكى طامع-  انتظار رحمت إلهى- 

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 7          صفحه‏ى 284     

7-  و حجّ البيت و اعتماره-  و حجّ بيت اللّه و زيارتش-  فانّهما ينفيان الفقر-  زيرا كه حجّ و عمره-  برندگان فقر و يرحضان الذّنب-  و شويندگان گناهند در حجّ-  و عمره و حجّ البيت و اعتماره فانّهما ينفيان الفقر-  حجّ-  بكسر جيم بمعنى قصد است و در اصطلاح فقها عبارت است از قصد بيت اللّه الحرام بتقرّب بخداوند متعال با افعال مخصوصه در زمان مخصوص در اماكن مخصوصه-  كافى-  باسنادش از علىّ بن الحسين عليهما السّلام-  فرمود: حجّوا و اعتمروا تصحّ أبدانكم-  حجّ و عمره بنمائيد تا بدنهاى شما-  صحيح و تندرست باشد و روزيهاى شما وسعت يابد و كفايت كرده شود مونات عيالات شما- ، كافى-  اسحق بن عمّار مى‏گويد: گفتم بابى عبد اللّه ع من خويشتن را آماده و مهيّا كرده‏ام به لزوم حجّ هر سال يا بنفس خويش يا با كسى از اهل بيتم بمالم، فرمود: عزم كرده‏اى باين-  گفتمش-  نعم-  بلى-  فرمود: ان فعلت فايقن بكثرة المال-  پس يقين كن به بسيارى مال-  از ابى طيّار-  مى‏گويد: ابو عبد اللّه ع-  فرمود: حجّج تترى-  و عمّر تسعى-  تدفعن عيلة الفقر و ميتة السّوء-  حجّ كن پياپى و عمره بجا آور بسعى و كوشش دفع كن فقر و ميته سوء را-  ججج-  با سه جيم-  امر است از باب تفعيل-  8-  و صلة الرّحم-  صله كردن بر رحم-  خويشاوندان فانّها مثراه فى المال-  زيرا كه زياد كننده مال است-  و منساة فى الأجل-  و فراموش كننده-  تاخير اندازنده اجل است (اين هشت تا-  واجبست-  سپس اشاره مى‏نمايد به بعضى از نوافل-  در صله رحم صله الرّحم-  موجب زيادتى مال و فراموشى-  تأخيرى-  اجل در خطبه- -  بيان شد-  شارح بحرانى-  گفته: مثراة فى المال-  موجب زيادتى بدو وجه بيان مى‏شود-  1-  عنايت الهى قسمت كرده به هر زنده قسمتى و قسطى از مال كه در مدّت زندگيش مى‏رسد و قوام بدنش را دريابد پس وقتى كه كسى نفس خويش را مهيّا و آماده ساخت بقيام و تكفّل جماعتى و بايشان-  يارى و اعانه كرده در عنايت الهى واجب مى‏شود كه روزى ايشان را با دستش افاضه بنمايد-  بحسب همين امر-  يعنى عنايت الهيّه-  و فرقى نيست در اين بين أرحام و بيگانه و بر فرض اگر كسى اراده بنمايد قطع يكى از ايشان را اى بسا قطع مى‏شود از در آمد و مالش بحسب روزى آن-  و اينست مثراة مال-  وجه دوّم-  صله رحم از اخلاق حميده موجب دل باختگى مردم است پس واصل رحم را همه دل بسته-  و دلبستگى موجب امداد و يارى ايشانست بر او مانند ملوك پس صله رحم موجب زيادتى است-  باز هم-  گفته: صله رحم كه موجب نسيان اجل است آن هم بر دو وجه است-  يكى اين كه صله رحم سبب مهربانى و يارى و معاضدت اقوام است و دشمنى را برطرف ميكند پس در اين مظنّه تاخير است-  2-  واصل رحم را نفوس دعاگو و خواستار بقاء و دوام عمر وى مى‏باشند از خداوند-  وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ- 

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 8          صفحه‏ى 98     

بدانكه-  اين كلام را امام عليه السّلام-  به يارانش فرموده در ساعت جنگ و مقصود-  امر است به يارانش به اداء و قضاء حقوق اخوّة و رعايت شرايط دوستى و دفاع از برادران مسلم و حمايت به بيضه اسلام و دين-  و اىّ امرى‏ء منكم احسّ من نفسه رباطة جاش-  كدام يك از شما دريافت از نفس خود-  قوّت توانائى قلب را عند اللّقاء-  در موقع ملاقات دشمن و رأى من احد من اخوانه فشلا-  دريافت از يكى از برادرانش خوف و ترس فليذبّ عن اخيه-  پس دفاع نمايد دشمن را از برادرش بفضل نجدته-  به زيادتى شجاعتش-  الّتى فضّل بها عليه-  كه بلندى يافته بسبب شجاعتش بر آن كما يذبّ عن نفسه-  همچنان كه دفاع مى‏نمايد از نفس خود فلو شاء اللّه لجعله مثله-  اگر خدا مى‏خواست همانا قرار مى‏داد او را مثل او-  بدانكه-  اين جمله-  فليذبّ عن اخيه-  تعليم است بمحاسن اخلاق و كرائم خصال و اينست موجب اجتماع و تعاون چنانكه همگى مانند يك نفس باشند-  و از اينست ظفر و غلبه-  و اينست سپاس و ستايش به نعمت شجاعت-  انّ الموت طالب حثيث-  همانا مرگ طالبى است جويا لا يفوته المقيم-  كه فوت نمى‏دهد مقيم مرگ را-  و لا يعجزه الهارب-  و عاجز نتواند كرد مرگ را فرار كننده از چنگ مرگ بيرون نمى‏رود-  آنكه اقامت گزيند-  (يعنى كسى كه يارى و مساعدت به همرديفش نمايد-  مقيم باشد-  پس عاقل را نشايد فرار كند و عار و ننگ در دنيا و آتش عقبى گرفتار آيد-  انّ اكرم الموت القتل-  همانا گراميترين موت كشته شدنست و الّذى نفس ابن ابي طالب بيده-  قسم بخدائى كه روح پسر ابي طالب در دست قدرت اوست لألف ضربة بالسّيف-  هزاران ضربت شمشير-  اهون علّى من ميتة على الفراش-  آسانتر است بر من از مردن در بستر-  فى غير طاعة اللّه-  كه در غير طاعت خدا باشد-  بدانكه-  گراميترين موت. قتل در راه خداست-  زيرا كه مستلزم ثواب دائم و حمايت و عنايت از حوزه دين و مستلزم ذكر جميل است-  ابن ابى الحديد-  مى‏گويد در شرح اين جمله كه قتل آسانتر است بروى از مرگ اين مقتضاى بخشش و عطاياى الهيه است كه خداوند بر وى عطا كرده از شجاعت خارق العاده-  و آن بزرگوار مى‏خواهد يارانش را تحريص و ترغيب بنمايد به جهاد-  تا طبع ايشان هم مناسب طبع آن بزرگوار باشد-  و اقدام بجهاد بنمايند-  همچنان كه عادت اميران است كه تحريص مى‏نمايند لشكر را بشجاعت و سخاوت و هيهات-  نفوس همگى از يك جوهر نيستند-  و طبعها و مزاجها نوع واحد نيستند، همانا اين خاصيّت يافته مى‏شود در كسانى كه خداوندش برگزيند، در روزگار دراز-  و بما نرسيده كه كسى را عطا شده باشد شجاعت و سخاوتى كه باين مرد داده شده-  در تمام عالميان-  از ترك و فارس-  و روم و ديگران-  و معلوم است از حالش كه جنگ را به سلم و موت را بمرگ ايثار مى‏نمود-  و همانا موتى را بر مى‏گزيد-  با شمشير باشد نه مرگ چنانكه شاعر گفته:

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 8          صفحه‏ى 218      

أ ليس قد ظعنوا جميعا عن هذه الدّنيا الدّنيّة-  آيا-  كوچ نكردند همگى از اين دنياى دنّى-  و العاجلة المنغصّة-  و از اين دنياى شتابنده-  ناگوار (توضيح-  اين اخياركم-  و جمله‏هاى تالى تأسّف و تحسّر است به گذشتگان كه همگى رفتند از ايشان كسى نمانده-  تا اين كه از آنها مكارم اخلاق و محاسن افعال بياموزند، و از اعمال صالحه و افعال كريمه‏شان اقتباس بنمايند، سپس-  اشاره مى‏نمايد بطريق استفهام و تقرير مى‏نمايد، و بالفظ-  حثاله اشاره مى‏نمايد-  به و هل خلّقتم الّا فى حثالة-  آيا باقى مانديد مگر در حثاله-  لا تلتقى بذّمهم الشّفتان-  كه تاب بهم رسيدگى ندارد لبها به مذمّتشان-  (يعنى اين حثاله در حقارت و پستى مرتبه چنانند كه لبها در وقت تكلّم بهم مى‏رسد تاب ندارد بتكلّم بيايد و ذمّ ايشان را بگويد از بسكه بسيار كمتر و پستند-  و زبان-  خوددارى ميكند از ذكر ايشان-  استصغارا لقدرهم-  بجهت حقارت قدرشان و ذهابا عن ذكرهم-  و بجهت ذهاب از ذكرشان فَاِنَّا للّهِ وَ انّا الَيْهِ راجِعوُنَ-  پس ما مخصوص و خاصّه خداونديم و ما بسوز او رجوع كنندگانيم-  (بدانكه-  اين آيه كريمه است-  مولى در كلام خود اقتباس نموده از قرآن مجيد-  و اين آيه كريمه را-  كلمه استرجاع مى‏گويند-  زيرا كه گرفتار و مصيبت زده در وقت مصيبت و بلاء-  بذكر اين آيه كريمه-  خود را تسلّى مى‏دهد-  وقتى كه اين دنيا-  فانى و گذشتنى است-  اين فوت شده بمقتضاى فطرت درگذشت-  ما هم خواهيم گذشت دنيا كه جاى بقا و دوام نيست، و اقتباس اين كريمه از آنست كه حضرت خود را گرفتار و مصيبت زده مى‏بيند از فقدان صالحان و نيكان، و بقاء اشرار و بدان-  و بندگان خدا در وقت مصيبت مى‏گويند-  انّا للّه-  چنانكه خداوند تعالى فرموده-  وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ، الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ-  و با اظهار درد و الم مى‏فرمايد: ظهر الفساد فلا منكر مغيّر-  ظاهر شد فساد-  پس نيست نيست آنكه منكر باشد باين فسادها و تغيير دهد اين فسادها را-  و لا زاجر-  مزدجر-  و نه زجر كننده كه خودش منزجر باشد (يعنى فساد ظاهر گشته و مشتهر و شايع شده-  نهى از منكر كننده اگر چه هست-  ولى بايست اوّل خودش بايد منتهى و در نفس خويش متأثّر باشد، همچنين زاجر و مانع-  بايد خودش مزدجر از قبيح باشد-  سپس-  زجرش اثر داشته باشد-  چنانكه-  شاهد است به اين بيان-  قوله عليه السّلام: لعن اللّه الأمرين بالمعروف التّاركين له-  إلخ-  أ فبهذا تريدون ان تجاورو اللّه فى دار قدسه-  آيا با اين حال اراده نموده‏ايد كه مجاور باشيد بخداوند سبحانه در دار قدسش و تكونوا اعزّ اوليائه عنده-  و بباشيد عزيزترين اولياء خداوند در پيشگاهش-  (بدانكه-  مجاورة اللّه در دار قدس-  و دوستى خداوند-  با صفاء قلب و تزكيه نفس لازم است با اعمال صالحه و اخلاص در عمل و صاف از ريا و غشّ و نفاق باطن-  نهى از منكر با ارتكاب مناهى امر بمعروف با عمل نكردن منافى اينست-  و اين بمثابه-  خدعه و فريب است-  و خداوند عالم اسرار و نهان است-  و خداوند فريب خورنده نمى‏باشد چنانكه صريحا مى‏فرمايد: هيهات لا يخدع اللّه عن جنّته-  خيلى بعيد دور است-  اين خيال-  فريب داده نمى‏شود خداوند از بهشتش و لا تنال مرضاته الّا بطاعته-  و رسيده نمى‏شود به رضوان اللّه مگر بطاعتش-  لعن اللّه الامرين بالمعروف التّاركين له-  لعنت كناد خداوند بكسانى كه امر بمعروف بنمايد و خود ترك معروف بنمايد-  و النّاهين عن المنكر العاملين به-  و نهى از منكر ميكنند و خود عامل منكرند- 

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 8          صفحه‏ى 327     

و تعاديتم فى كسب الأموال-  و دشمنى ورزيديد در كسب مالها لقد استهان بكم الخبيث-  بتحقيق حيرت زده كرده شما را خبيث و تاه بكم الغرور-  و سرگردان كرده شما را غرور و اللّه المستعان على نفسى و انفسكم-  و خداوند است يارى طلبيده بمن و شما-  ابن ابى الحديد-  گفته: و قد اصطلحتم على الغلّ-  تا آخر فصل-  ايضا كلاميست مقطوع از ما قبل-  غلّ-  يغلّ-  غلّا-  نبت-  در بعضى نسخه بسكون باء بصيغه مصدر-  رويائيدن-  در بعض نسخه‏ها بصيغه ماضى با فتح نون-  و باء-  نبت-  ينبت-  نباتا-  نبت-  روئيد-  دمن-  بكسر دال و فتح ميم-  جمع-  دمنه-  حقد و كينه دمن-  جمع-  دمن-  عبارت است از بعيره مجتمعه بعبارت ساده-  مزبله اصطلح-  اصطلاحا-  بمعنى اتفاق-  تصافيتم-  از باب تفاعل كه از معانى باب تفاعل بين الاثنين است با همديگر صفا گرديدند-  استهام-  يستهيم-  استهامة-  استهام بكم-  محتمل است باء تعديه باشد و محتمل است-  استهام-  از باب استفعال-  بمعنى طلب باشد-  تاه-  يتيه-  يتها-  حيرت زدگى-  سرگردانى-  خبيث-  شيطان-  غرور-  ايضا-  شيطان-  قال اللّه سبحانه- : وَ غَرَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ اذا عرفت هذا فاعلم-  در اين جمله‏ها-  توبيخ مى‏نمايد سامعين را بارتكاب رذايل اخلاق و اتباع شيطان-  و محصول كلام شريفش-  قد اصطلحتم على الغلّ فيما بينكم-  توافق كرديد شماها به حقد و كينه ورزى در ما بين خودتان اصطلاح-  استعاره است از سكوت از نهى از منكر-  همانند غش و حقد و حسد-  و نبت المرعى على دمنكم-  و رويائيدن سبزيّات بر مزبله‏هاى شما-  توضيح-  بنت المرعى-  على دمنكم-  ضرب مثل است به متصالحين در ظاهر با كينه و حسد قلوب-  دمنه چنانكه گفته شد: عبارت است از مزبله سرگين در بعضى مزبله‏ها گاه باشد-  كه در اثر جمود و كهنه‏گى-  بعضى علفها مى‏رويد-  و در الفاظ كريمه پيامبر اكرم ص آمده-  ايّاكم و خضراء الدّمن-  سخت بر حذر باشيد از خضراء-  سبزيّات-  دمن-  گفته شد: يا رسول اللّه و ما خضراء الدّمن-  خضراء دمن-  چيست فرمود: المرأة الحسناء فى منبت السّوء-  زن زيبا و خوشگل در خانواده خراب بد اصل-  الحاصل-  در بعضى مزابل-  كه جمع آمده سرگين حيوانات و ابوال حيوانات است روى هم جمع شده و جامد و سخت ميباشد-  لاله و رياحين مى‏رويد-  نبت المرعى على دمنكم-  استعاره است به تزئين ظواهر-  آراسته‏گى ظاهر-  به رياء و نفاق بفريب و حيله‏گرى-  همچنان كه در دمنه-  مزبله‏ها لاله و شقايق مى‏رويد-  ظاهرش آراسته و پيراسته ولى مصدرش زباله و سرگين-  يعنى خودتان آراسته‏ايد بظاهر-  با حقد و كينه قلبها-  و تصافيتم على حبّ الآمال-  و با هم متّفق شده‏ايد بحبّ آروزها يعنى در ظاهر با همديگر در صفا و خلوص با محبّت همديگر بآرزوها-  يعنى هر يكى از شماها از ديگرى آرزوها و اميدواريد بحبّ و صفا و سود و دفع ضرر و تعاديتم فى كسب الأموال-  در كسب اموال با همديگر دشمنى و عدوان لقد استهام بكم الخبيث-  بتحقيق سرگردان كرده را شما را خبيث با كمال شوق و عشق شما را فريفته و از راه حقّ باز داشته و تاه بكم الغرور-  و غافل كرده شما را از راه حق-  غرور شيطان-  سپس-  كلام شريف را ختم مى‏نمايد باستعانه و يارى از خداوند و اللّه المستعان على نفسى و انفسكم-  ابن ابى الحديد-  گفته: امّا قوله-  كلّ شي‏ء مملول الّا الحياة اين معنا نيست قديما و حديثا مردم از اين معانى گفته‏اند، ابو الطيب گفته:

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 10         صفحه‏ى 46     

ابن ابى الحديد در شرح اين جمله گفته: كه امام ع ذكر فرموده مهدى آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله را، و هو الذى عنى بقوله: و انّ من ادركها منا يسرى فى ظلمات هذه الفتن بسراج منير و اوست مهدى شارح بحرانى گفته: من ادركها يعنى هر كه درك بنمايد آن فتنه‏ها را منّا يعنى از اهل بيت اطهار يسرى فيها بسراج منير سير مى‏نمايد در آن با سراج منير. لفظ سراج اشاره است بكمالات نفس خويش كه در طريق خدا نور افكن شده از علوم و اخلاق فاضله. لفظ منير ترشيح است و آن اخبار است از معرفت حق و تمييز حقّ از باطل و اشاره است به اين كه اين فتنه‏ها موجب شبهه در عقيده صادقه وى نمى‏شود بلكه در آن فتنه‏ها منقاد انوار خدا وى در صراط مستقيم ميباشد به سيره و اثر پدران صالح ميباشد و ملازم مكارم اخلاق ، تا بگشايد قيدها را و آزاد كند بندگان را چنانكه بيان مى‏نمايد: و يحذو فيها على مثال الصّالحين قدم بر مى‏دارد پيروى مى‏نمايد در آن فتنه‏ها بر مثال پدران صالح.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 10         صفحه‏ى 95     

يعنى دلائل و حجت حقّانيّت و صحّت اسلام كه خداوند تعالى بيان و واضح نموده دو قسم است يكى علم ظاهر كه آيات محكمه قرآنى و اخبار مأثوره نبوى، و ديگرى حكمت باطنيّه و دلائل عقليّه كه قرآن مجيد حاوى حكم و اسرار توحيديّه، علم اخلاق و سياسات و غيره است.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 10         صفحه‏ى 144     

پس افعال و اقوالى كه از انسان سر مى‏زند كاشف ملكات اوست و ملكات نفسانى حقيقتى است يا زيبا و جميل و يا زشت و قبيح. حسن اخلاق و معاشرت حسنه، جود و سخاء و حلم و قول نيك دليل است به حسن باطن يعنى ملكه سخاء و حلم باطنى آن. و بخل و امساك و بدگوئى و فحش دليل است به قبح ملكه آن.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 10         صفحه‏ى 174     

شارح بحرانى گفته: صالحات، اعمال صالحه است از عبادات و مكارم اخلاق كه در شريعت وارد شده و معلوم است كه اعمال و مكارم اخلاق معلول و ثمرات ايمانست كه استدلال مى‏شود با اعمال بوجود ايمان در قلب عبد، استدلال از علّت به معلول چه ايمان علّت است باعمال.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 10         صفحه‏ى 179     

خلقان من خلق اللّه دو خصلتى است از اخلاق خداوند.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 10         صفحه‏ى 179     

توضيح-  خلق-  بضمّ خاء ملكه نفسانيّه است كه صادر مى‏شود از آن افعال حسنه يا قبيحه بسهولت و خداوند متعال منزّه است از جسم و جسمانيّات و كيفيّات و هيئات. پس اطلاق خلق بخداوند استعاره است لكن چون امر بمعروف و نهى از منكر و افعال خيريّه كه نظام عالم منوط بآن است از اخلاق فاضله استعاره شده بصفات كمال و جلال مانند قدرت وجود و... و انّهما لا يقربان من اجل و همانا آن دو (امر بمعروف و نهى از منكر، اجل و مرگ را نزديك نمى‏كند.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 10         صفحه‏ى 212     

و دواء دائكم در قرآن مجيد است دواى دردهاى شما كه امراض نفسانى و جسمانى شما را شفا مى‏بخشد كه مكارم اخلاق را هدايت و از دردهاى جهل و نادانى علاج مى‏نمايد.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 10         صفحه‏ى 218     

و گفته مى‏شود دفع منكر همانا «و اعف عنهم و اصفح» و مقتضاى كرامت نفس «و اذا مرّوا باللّغو مرّوا كراما» البتّه اينها منكرات حدّ آور و تعزيرى نبوده بلكه سوء اخلاق بوده.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 10         صفحه‏ى 235     

الدّنيا مزرعة الآخرة دل آدمى بمنزله مزرعه، ايمان و عرفان بمثابه تخم، و طاعات و عبادات، آبيارى، و صفا و خلوص و اجتناب از معاصى و اخلاق ذميمه، بمثابه پاك كردن زمين از خار و خاشاك و سنگ و كلوخ و علف‏هاى هرزه است. پس با اين وصف اميد برحمت خدا بسته و رجاء و غفران و رسيدن بثواب دارد.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 11         صفحه‏ى 164     

10 ثمّ ايّاكم و تهزيع الاخلاق و تصريفها سپس بر حذر باشيد از تفريق و تصريف اخلاق بدانكه «تهزيع» در خلقت بمعنى تكسير، شكستن است و تصريف بمعنى گردانيدن از حالى بحالى، پس شخص صادق و راستگو اگر دروغ بگويد صدقش شكسته، مرد كريم اگر لئامت ورزد كرامتش مى‏شكند. و در بيان اعراب گفته شد: ايّاكم و تهزيع الأخلاق از باب تحذير است پس نهى و تحذير مى‏نمايد امام عليه السّلام با اين جمله از شكستن كرامت و صداقت و مكارم اخلاق ، و تصريف اخلاق و گردانيدن آن از حالى بحالى كه شأن منافق است.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 11         صفحه‏ى 198     

و المعتام لشرح حقائقه و برگزيده و مختار است به بيان حقايقش. يعنى برگزيده است به بيان و شرح حقايق توحيد و ايضاح علوم الهيّه و تقرير شرايع. و المختصّ بعقائل كراماته و مخصوص شده به كرامت‏هاى كريمه خداوند. كرامات نفسانيّه و اخلاق حميده مخصوص به خلق عظيمه كه بمكارم اخلاق ستوده شده و به تكميل نفوس پرداخته.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 3     

فضائل-  جمع فضيلة اخلاق كريمه.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 20     

بلكه غرض از خلقت و ايجاد و امر بطاعت و تقوى ايصال نفع است به بندگان و اكمال شان است بتكاليف شرعيّه و رفعشانست به عمل صالح و محامد افعال و مكارم اخلاق بخطاير قدس و كمال و بمنظور تكامل و تهذيب نفس بانقياد و طاعت و پرهيز از معاصى و از اينست كه تفريع آورده به قولش «خلق الخلق» و فرموده: فقسم بينهم معايشهم-  پس قسمت نموده ميانشان وسائل معاش و زندگى را.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 33     

و بر مى‏انگيزانند با تلاوت قرآن دردهاى جهل و ذنوب و مكاره اخلاق خوف و بيم عذاب آخرت در دلشان انگيخته و با تدبّر و تفهّم آيات التجاء و پناه بدرگاه خداوند و استغفار و استرحام دردهاى دل خود را دوا مى‏نمايند كه فهم معانى آيات تيرگى جهل را دوا مى‏نمايد. و اين معانى را شرح و توضيح مى‏نمايد جمله: فاذا مرّوا بآية فيها تشويق ركنوا اليها-  هر وقت مى‏رسند به آيه‏اى كه در آن تشويق ذكر ثواب است دل بر او بسته و برحمت ايزدى طمع بندند.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 43     

و ممكن است مراد از حكمت حكمت اخلاق باشد كه از صفات و ملكات عقليّه است و حكمت اخلاقى عبارتست از توسّط در قوّه فكريّه بين افراط و تفريط كه افراط عبارتست از جربزه و تفريط عبارت است از ملاهت.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 49     

توضيح-  اگر كسى ايشان را به نيك سيرتى و حسن اخلاق و عبادات و طاعات بستايد، از اين ستايش مى‏ترسند و از اين ستايش دلخوش نمى‏باشند كه رضا و دلخوشى باين مدايح موجب اعجاب نفس، بلكه مى‏گويد من خودم را بهتر مى‏شناسم و ديگران از باطن خويش.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 60     

و كافيست در جلالت مقام شكر كه از اخلاق ربوبيّت است خداوند تعالى در وصف خود مى‏فرمايد: وَ اللَّهُ شَكُورٌ حَلِيمٌ. سوره تغابن 17.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 65     

و علم و حكمت و مكارم اخلاق كه مستلزم لذّات باقيه و سعادت ابديّه است.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 71     

بدانكه اين سه صفت از مكارم اخلاق است، عفو از كسى كه بدى كرده و عطاء از ملكه سخا و صله از ملكه عفّت است.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 152     

بدانكه: مجتمع انسانى توانائيست بحفظ حيات و ادامه وجودش مگر بقوانين موضوعه معتبره كه قانون ناظر حالش شده و حكومت در اعمال افرادش نمايد كه ناشى از فطرة مجتمع و غريزه افراد مجتمع ميباشد بحسب شرايط موجوده و بهدايت قانون جمع طبقات مجتمع زندگى كرده همگى بحسب آنچه ملائم شان و مناسب موقعش است پس مجتمع بسبب اين زندگى كرده و از تالف اطراف و تفاعل متفرقاتش متولّد مى‏شود عدل اجتماعى و اين موضوع است بمصالح و منافع ماديّه كه ارتقاء اجتماع مادّى محتاج است بآن. و بكمالات معنويّه اخلاق حسنه فاضله كه مقتضاى صلاح اجتماع است همانند صدق در قول و وفاء بعهد و صفاء خلوص.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 205     

چه تصفيه و تزكيه اخلاق مى‏نمايد و رذائل اخلاق را از حسد و نفاق و غيره شفا مى‏بخشد.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 225     

يعنى قرآن شفا بخش است با بدان و ارواح بدون خوف و بيم، و پر واضح است كه تدبّر آيات قرآن و تفهّم اسرارش شفاء بخش نفوس است از امراض جهل و ضلال و رذائل اخلاق و اين شفائيست كه خوف و هراس مرض ندارد.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 312     

بدانكه اين كلام شريف خطابست به ياران و اصحابش وقتى كه شنيد بعضى از اصحابش به شاميان دشنام مى‏دهند و سبّ ميكنند در ايّام جنگ صفّين، و ارشاد است اصحابش را بمكارم اخلاق و عفّت كلام: انّى اكره لكم ان تكونوا سبّابين-  همانا من ناخوش مى‏دارم بد زبانى شما را.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 12         صفحه‏ى 313     

تفصيل-  بدانكه كراهت امام ع و ارشادش اصحابش را بعدم سباب اهل شام به تعليم به عفّت زبان و رفق و مدارا و عفو و صفح است كه حاوى مصالح دنيوى و اخروى است و مكارم اخلاق و محاسن افعال است كه با مكارم اخلاق جلب قلوب و دعوت بحقّ كرده شود همچنان كه شيوه قرآنست: لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ-  سبّ نگوئيد آنانرا كه بغير خدا مى‏گروند تا سبّ گويند بخداى از روى عداوت و نا آگاهى. و ببايد دانست كه اين استكراه و نهى از سباب چنانكه در اوّل اشاره شد عفّت زبانست و نبايد توهّم كرد چنانكه بعضى‏ها توهّم كرده و گفته: جايز نيست لعن كسى كه بنام اسلام است و حتّى بعضى‏ها گفته كه نبايست لعن كافر كردن.

اخلاق در نهج البلاغه از کتاب شرح‏نهج..(المجلسي)

شرح‏نهج..(المجلسي)      ج 1          صفحه‏ى 91     

قوله-  عليه السلام-  «أخلاقكم دقاق» قال ابن أبي الحديد: «الدّقّ من كلّ شي‏ء» حقيره و صغيره، يصفهم باللوم، و في الحديث: إنّ رجلا قال: يا رسول اللّه إنّى أحبّ أن أنكح فلانة إلّا أنّ في أخلاق أهلها دقّة، فقال له: «إيّاك و خضراء الدمن». و «الشّقاق» الخلاف و الافتراق. و «الزعاق» المالح، و سبب ملوحة مائهم قربهم من البحر و امتزاج مائه بمائهم، قيل: ذكرها في معرض ذمّهم لعلّه من سوء اختيارهم هذا الموضع أو كونها سببا لسوء المزاج و البلادة و غير ذلك كما تقوله الأطبّاء.

شرح‏نهج..(المجلسي)      ج 1          صفحه‏ى 327     

قوله-  عليه السلام-  «و عبيد كأرباب» أي أخلاقكم أخلاق العبيد من الخلاف و النفاق و دناءة الأنفس، و فيكم مع ذلك كبر السادات و تيههم و عدم إطاعتهم، أو حكمكم حكم العبيد في وجوب الإطاعة و تأبون عنها كالسادة و هذا أنسب بالفقرة السّابقة. و «أيادي سبأ» مثل يضرب للمتفرّقين، و أصله قوله-  تعالى-  عن أهل سبأ: وَ مَزَّقْناهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ. و سبأ مهموز يصرف و لا يصرف، و يمدّ و لا يمدّ، و هو بلدة بلقيس، و لقب ابن يشجب بن يعرب، يقال: «ذهبوا أيدي سبأ، و أيادي سبأ» الياء ساكنة و كذلك الألف، هكذا نقل المثل، أي متفرّقين و هما اسمان جعلا واحدا مثل معدى كرب، ضرب المثل بهم لأنّهم لمّا غرق مكانهم و ذهبت جنّاتهم تبدّدوا في البلاد، و لهم قصّة غريبة مذكورة في كتب الأمثال.

شرح‏نهج..(المجلسي)      ج 1          صفحه‏ى 487      

(1474) إخْلاقهم: من قولهم: «ثوب خلق، و ثياب أخلاق »، و المراد أن البلى يشملهم كما يشمل الثياب البالية. (1475) لا تَنُوبهم الأفْزَاع: جمع فزع، بمعنى الخوف. تنوبهم: تنتابهم.

شرح‏نهج..(المجلسي)      ج 2          صفحه‏ى 308     

أنا وضعت في الصّغر بكلاكل (2669) العرب، و كسرت نواجم (2670) قرون ربيعة و مضر. و قد علمتم موضعي من رسول اللَّه-  صلّى اللَّه عليه و آله-  بالقرابة القريبة، و المنزلة الخصيصة. و ضعني في حجره و أنا ولد يضمني إلى صدره. و يكنفني في فراشه، و يمسني جسده، و يشمّني عرفه (2671). و كان يمضغ الشّي‏ء ثمّ يلقمنيه، و ما وجد لي كذبة في قول، و لا خطلة (2672) في فعل. و لقد قرن اللَّه به-  صلّى اللَّه عليه و آله-  من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم، ليله و نهاره. و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل (2673) أثر أمّه، يرفع لي في كلّ يوم من أخلاقه علما (2674)، و يأمرني بالاقتداء به. و لقد كان يجاور في كلّ سنة بحراء (2675) فأراه، و لا يراه غيري. و لم يجمع بيت واحد يومئذ في الإسلام غير رسول اللَّه-  صلّى اللَّه عليه و آله-  و خديجة و أنا ثالثهما. أرى نور الوحي و الرّسالة، و أشمّ ريح النّبوّة. و لقد سمعت رنّة الشّيطان حين نزل الوحي عليه-  صلّى اللَّه عليه و آله-  فقلت: يا رسول اللَّه ما هذه الرّنّة فقال: «هذا الشّيطان قد أيس من عبادته. إنّك تسمع ما أسمع، و ترى ما أرى، إلا أنّك لست بنبيّ، و لكنّك لوزير و إنّك لعلى خير». و لقد كنت معه-  صلّى اللَّه عليه و آله-  لمّا أتاه الملأ من قريش، فقالوا له: يا محمّد، إنّك قد ادّعيت عظيما لم يدّعه آباؤك و لا أحد من بيتك، و نحن نسألك أمرا إن أنت أجبتنا إليه و أريتناه، علمنا أنّك نبيّ و رسول، و إن لم تفعل علمنا أنّك ساحر كذّاب. فقال صلّى اللَّه عليه و آله: «و ما تسألون» قالوا: تدعو لنا هذه الشّجرة حتّى تنقلع بعروقها و تقف بين يديك، فقال صلّى اللَّه عليه و آله: «إنّ اللَّه على كلّ شي‏ء قدير، فإن فعل اللَّه لكم ذلك، أ تؤمنون و تشهدون بالحقّ» قالوا: نعم، قال: «فإنّي سأريكم ما تطلبون، و إنّي لأعلم أنّكم لا تفيئون (2676) إلى خير، و إنّ فيكم من يطرح في القليب (2677)، و من يحزّب الأحزاب». ثمّ قال صلّى اللَّه عليه و آله: «يا أيّتها الشّجرة إن كنت تؤمنين باللَّه و اليوم الآخر، و تعلمين أنّي رسول اللَّه، فانقلعي بعروقك حتّى تقفي بين يديّ بإذن اللَّه». فو الّذي بعثه بالحقّ لانقلعت بعروقها، و جاءت و لها دوي شديد، و قصف (2678) كقصف أجنحة الطّير، حتّى وقفت بين يدي رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله مرفرفة، و ألقت بغصنها الأعلى على رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله، و ببعض أغصانها على منكبي، و كنت عن يمينه صلّى اللَّه عليه و آله، فلمّا نظر القوم إلى ذلك قالوا-  علوّا و استكبارا- : فمرها فليأتك نصفها و يبقى نصفها، فأمرها بذلك، فأقبل إليه نصفها كأعجب إقبال و أشدّه دويّا، فكادت تلتفّ برسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله، فقالوا-  كفرا و عتوا- : فمر هذا النّصف فليرجع إلى نصفه كما كان، فأمره صلّى اللَّه عليه و آله فرجع، فقلت أنا: لا إله إلّا اللَّه، إنّي أوّل مؤمن بك يا رسول اللَّه، و أوّل من أقرّ بأنّ الشّجرة فعلت ما فعلت بأمر اللَّه تعالى تصديقا بنبوّتك، و إجلالا لكلمتك. فقال القوم كلّهم: بل ساحر كذّاب، عجيب السّحر خفيف فيه، و هل يصدّقك في أمرك إلّا مثل هذا (يعنونني) و إنّي لمن قوم لا تأخذهم في اللَّه لومة لائم، سيماهم سيما الصّديقين، و كلامهم كلام الأبرار، عمّار (2679) اللّيل و منار النّهار. متمسكون بحبل القرآن، يحيون سنن اللَّه و سنن رسوله، لا يستكبرون و لا يعلون، و لا يغلّون (2680) و لا يفسدون. قلوبهم في الجنان، و أجسادهم في العمل

شرح‏نهج..(دخيل)      ح‏19-20       صفحه‏ى 64     

أنا وضعت في الصّغر بكلاكل العرب، و كسرت نواجم القرون ربيعة و مضر، و قد علمتم موضعي من رسول اللّه-  صلّى اللّه عليه و آله و سلّم-  بالقرابة القريبة، و المنزلة الخصيصة، وضعني في حجره و أنا ولد يضمّني إلى صدره، و يكنفني في فراشه، و يمسّني جسده، و يشمّني عرفه، و كان يمضغ الشّي‏ء ثمّ يلقمنيه، و ما وجد لي كذبة في قول، و لا خطلة في فعل، و لقد قرن اللّه به، صلّى اللّه عليه و آله، من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم، ليله و نهاره، و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل أثر أمّه، يرفع لي في كلّ يوم من أخلاقه علما، و يأمرني بالاقتداء به، و لقد كان يجاور في كلّ سنة بحرّاء، فأراه و لا يراه غيري، و لم يجمع بيت واحد يومئذ في الإسلام غير رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و خديجة، و أنا ثالثهما، أرى نور الوحي و الرّسالة، و أشمّ ريح النّبوّة.

شرح‏نهج..(عبده)      ج 2          صفحه‏ى 181     

أنا وضعت فى الصّغر بكلاكل العرب، و كسرت نواجم القرون ربيعة و مضر، و قد علمتم موضعى من رسول اللّه-  صلّى اللّه عليه و آله و سلّم-  بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة، وضعنى فى حجره و أنا ولد يضمّنى إلى صدره، و يكنفني فى فراشه، و يمسّنى جسده، و يشمّنى عرفه، و كان يمضغ الشّى‏ء ثمّ يلقمنيه، و ما وجد لى كذبة فى قول، و لا خطلة فى فعل، و لقد قرن اللّه به، صلّى اللّه عليه و آله، من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم، ليله و نهاره، و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل أثر أمّه يرفع لى فى كلّ يوم من أخلاقه علما، و يأمرنى بالاقتداء به، و لقد كان يجاور فى كلّ سنة بحراء، فأراه و لا يراه غيرى، و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الإسلام غير رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و خديجة، و أنا ثالثهما، أرى نور الوحى و الرّسالة، و أشمّ ريح النّبوّة و لقد سمعت رنّة الشّيطان حين نزل الوحى عليه، صلّى اللّه عليه و آله و سلم، فقلت: يا رسول اللّه، ما هذه الرّنّة فقال: «هذا الشّيطان أيس من عبادته، إنّك تسمع ما أسمع، و ترى ما أرى، إلّا أنّك لست بنبىّ، و لكنّك وزير، و إنّك لعلى خير». و لقد كنت معه، صلّى اللّه عليه و آله، لمّا أتاه الملأ من قريش، فقالوا له: يا محمّد، إنّك قد ادّعيت عظيما لم يدّعه آباؤك و لا أحد من بيتك، و نحن نسألك أمرا إن [أنت‏] أجبتنا إليه و أريتناه علمنا أنّك نبىّ و رسول، و إن لم تفعل علمنا أنّك ساحر كذّاب.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 1          صفحه‏ى 87     

اخلاق ثياب: اخلاق بمعنى كهنه صفت است به ثياب مقدم شده صفت از موصوف وجه فساد اين تقديم اعتبار محض است واقعى نيست.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 1          صفحه‏ى 205     

خذ العفو و امر بالعرف و اعرض عن الجاهلين جامع است بمكارم اخلاق ، امام صادق عليه السّلام مى‏فرمايد خداوند به پيامبر امر كرده در اين آيه بمكارم اخلاق در قرآن آيه جامعتر بمكارم اخلاق از اين آيه نيست.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 1          صفحه‏ى 239     

ترجمه زمينى مانند اخلاق كريمان كه آن زمين را پيمودم در حالى كه سرمه كشيده شب به ستاره سماك بينا شده.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 1          صفحه‏ى 239     

خيال كرده اخلاق كرام را چيزى با وسعت و آن را اصل قرار داده زمين پر وسعت را بآن تشبيه كرده.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 1          صفحه‏ى 240     

وجه شبه عقلى: وجه شبه يا حسّى است، چنانكه گذشت و يا عقلى است يعنى وجه شبه ميان طرفين مشبّه و مشبه به، كه مشترك در كيفيت نفسانيّه باشد، مخصوص بذوات الانفس. كه مدرك با عقل است. مانند اشتراك در غرائز اخلاق ذكاء، علم، عفت، حلم، كرم، شجاعت.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 2          صفحه‏ى 241     

جاحظ را كلاميست و الا در مدح آل پيامبر ص با اين كه عثمانى است، مى‏گويد: على ع در گفتارش كه مى‏فرمايد: نحن اهل البيت لا يقاس بنا احد-  كسى با ما مقايسه و هم ميزان نتواند شد جاحظ مى‏گويد:-  چه طور ممكن است قياس بقومى كه-  از ايشان است رسول اللّه-  ص-  دو طيّبان-  على و فاطمه ع-  و سبطان-  الحسن-  و الحسين ع-  شهيدان-  اسد اللّه-  حمزه-  و ذو الجناحين-  جعفر-  سيّد وادى-  عبد المطّلب-  ساقى حاجيان-  عباس-  حامى پيامبر و معين و محبّتش و كفيل و مرّبيش و مقرّ به نبوّتش و معترف برسالتش و گوينده شعرهاى بسيار در مناقبش و شيخ قريش ابو طالب عليهم السّلام بزرگى و خير در ايشان است-  انصار كسى است كه ناصر آنها باشد، مهاجر كسى است كه بسوى ايشان رود و با ايشان باشد-  صدّيق كسى است كه ايشان را تصديق كند-  فاروق آنست-  فارق حقّ و باطل باشد در حقّشان حوارى-  حواريّون ايشان است-  ذو الشّهادتين آنست شاهد ايشان باشد، خير نيست مگر در آنها و از ايشان و با ايشان، بيان كرده پيامبر خدا اهل بيتش را بگفتارش: انّى تارك فيكم الخليفتين كتاب اللّه الى الأرض و عترتى اهل بيتى نّبانى العليم الخبير انّهما لن يفترقا حتّى يردا علّى الحوض، امّا-  على ع اگر فضايلش را بيان كنم و مقامات كريمه و درجات رفيعه‏اش را بگويم بايستى طومارهاى دفاتر گويم، عرق صحيح-  نسب صريح-  مولد-  مكان معظّم-  منشاء-  معظّم-  الشأن-  عظيم عمل-  خير-  علم كثير-  و ليس له نظير-  بيان عجيب-  لسان-  خطيب-  صدر-  رحيب-  اخلاق -  مثل اعراق-  حديثه يشهد على تقديمه،

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 2          صفحه‏ى 267     

بار سنگين كردند در روز سقيفه و زرها و گنه‏هائى كه در برابرش كوهها سبكتر آيد سپس آمدند و استقاله نمودند-  هيهات اين لغزشى است كه اقاله بردار نيست فصيّرها فى حوزة خشناء-  پس خلافت را بگردانيد و قرار نهاد در ناحيه سخت و خشن-  يا در طبيعت سخت و خشن-  يغلظ كلمها كه شديد و غليظ مى‏شود ريش و جراحت آن «عبده» گفته-  كانّه يقول خشونتها تجرح جرحا عظيما-  عمر تند خوى بود و بد جواب بود-  و جراحات زبانى سختتر است از جراحات سنانى و يخشن مسّها-  و سخت مى‏شود مسّ نمودن بآن، ابن ابى الحديد: گفته-  يعنى ضرر و اذيّت مى‏رساند بكسى كه مسّ نمايد بآن بيان مى‏نمايد جفا و اخلاق والى مذكور را و نفور طبع و شدّت مساويش را و يكثر العثار فيها-  و بسيار مى‏شود لغزش در آن ناحيه-  و طبيعت، ابن ابى الحديد: مى‏گويد-  اين راه مستقيم و هموار نيست بلكه راه سنگلاخ است كه رهروان مى‏لغزند، و الاعتذار منها-  و عذر جوئى از آن عثار و لغزش‏ها، بسيار مى‏شود باز هم مى‏گويد: كه عمر بسيار حكم مى‏نمود در امرى سپس نقضش ميكرد، و فتوى مى‏داد سپس از آن فتوى بر مى‏گشت و اعتذار مى‏نمود از فتوايش، فصاحبها كراكب الصّعبة-  پس صاحب آن حوزه-  و طبيعت مانند راكب (سوار) مركب سر سخت غير منقاد است، مراد طبيعت و اخلاق عمر است با مصاحب و همراه، آن طبيعت مانند سوار مركب سر سخت است كه بايست با مدارا رفتار كند در ميان دو خطر است ان اشنق لها خرم-  اگر بكشى لجام آن مركب سر سخت را، پاره ميكند منخرش را، يعنى بينى‏اش را و ان أسلس لها تقحّم-  اگر لجامش را ويل كنى و واگزارى بهلاكت مى‏كشد فمنى النّاس لعمر اللّه بخبط-  پس مبتلا شدند مردم قسم بخدا-  بخبط زلّت-  يعنى راه جاده ناشناس را گرفتند، كه مرد مضطرب القول و بسيار لغزش و بسيار معتذر بود، و شماس-  و بفظاظت تند خوئى آن، و تلوّن-  به رنگارنگ شدن، و در يك حال نماندن، و اعتراض-  و راه غير مستقيم رفتن-  فصبرت على طول المدّة، و شدّة المحنة-  پس صبر نمودم به طول مدّت و شدّت محبت و بلا را، يعنى اگر كسى انكار نمايد كرده‏هايش را در اين حال به دشمنى و فساد حال مى‏كشد و اگر بحال خود واگزارى، ترك امر بمعروفكنى، بهلاكت و ضلالت مى‏كشد

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 2          صفحه‏ى 370     

بدانكه اين كلام شريف را پس از فراغ از قتال اهل بصره-  فرموده، و به هفت امر توبيخ و ذمّ كرده ايشان را، كنتم جند المرأة-  شماها لشكريان زن بوديد-  يعنى عايشه-  كه عايشه را فرمان ده خود قرار داده بودند، و قول زنان و آراء زنان در ميان عرب و سائر عقلاء مذموم است، زيرا كه ضعيف الرّاى ميباشد، و اتباع البهيمة-  و پيروان بهيمه بوديد (يعنى جمل) كه مركب عايشه بود و حال اهل بصره شاهد است كه تابع بهيمه بودند، رغا فاجبتم-  آواز كرد جوابش داديد، در ميدان جنگ حاضر شديد و جمل بمثابه پرچم اهل بصره بود، چه بسيار مردان در روز جمل كشته شدند، و از اهل بصره هر كه بسيار ساعى بود در حرب لجام شتر را مى‏گرفت هفتاد نفر در جلو شتر كشته شدند، و عقر فهربتم-  پى كرده شد-  فرار كرديد، حبّه عرنى مى‏گويد: امير المؤمنين ع چون ديدند كشته در دور جمل بيشتر شد-  شمشير حمايل كرده رهسپار طرف شتر شد، و فرمود بيائيد، تا خود را بجمل رسانيدند-  از پشت جمل با نيزه زده و بيافتاد بزمين، و آواز بلند در داد لشكر فرار كردند مانند جراد منتشر، و عايشه را با هودجش بخانه عبد اللّه بن خلف بردند، اخلاقكم دقاق-  اخلاق شما رذل و پست است، زيرا كه فضايل خلقيّه حكمت و عفّت و شجاعت است، و اهل بصره جاهل به تدبير و آراء بودند كه طرف تفريط حكمت عمليّه است فجور طرف افراط از ملكه عفّت و جبن كه طرف تفريط از شجاعت است، و عهدكم شقاق-  عهد شما شقاقست يعنى پيمان شكنى، و حالشان مصدّق اين جمله است كه عهد و بيعت امام را شكسته و غدر نمودند و بى وفائى

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 2          صفحه‏ى 372     

و دينكم نفاق-  دين شما نفاق است، كه خروج كردند به امام عادل و محاربه كردند، و ماؤكم زعاق-  آب شما شور است، اين جمله اگر چه ذمّ است بذّم بصره الّا چون شورى آب موجب امراض كثيره است، سوء مزاج و بلاده است، و المقيم بين اظهركم مرتهن-  كسى كه در ميان شما قائم باشد-  در گرو است، زيرا كه مقيم در ميان‏شان لا بد در جريده‏شان بوده و مستعدّ انفعال اخلاق رذيله‏شان بوده، و الشّاخص عنكم متدارك برحمة من ربّه-  و كسى كه از ميان شما كوچ كند رحمت خداوندش او را درك خواهد كرد كه سالم از ذنوبشان بماند، كانّى بمسجدكم كجؤجؤ سفينة-  قد بعث اللّه عليها العذاب من فوقها و غرق من فى ضمنها، گويا مى‏بينم مسجد شما را در ميان آب مانند سينه كشتى-  يا سينه مرغ نمايان است خداوند گرفتار عذابش كرد از بالا، و غرق شده آنكه در توى اين بصره است بدانكه-  اين خطبه شريفه را جماعتى قبل از شريف رضى نقل كرده-  (دينورى) در-  الاخبار الطّوال-  ص 153 (مسعودى) در-  مروّج الذّهب-  ج 2 ص 377 (ابن قتيبه) در-  عيون الاخبار-  ج 2-  ص 217 (ابن عبد ربّه) در-  العقد الفريد-  ج 4-  ص 328 (علىّ بن ابراهيم) در تفسيرش-  در تفسير-  و المؤتكفة اهوى-  گفته- : المؤتكفة-  عبارت است-  از-  بصره-  دليل بر اين گفتار امير-  المؤمنين ع-  يا أهل البصرة و يا أهل المؤتكفة-  يا جند المرأة و أتباع البهيمة رغا فاجبتم و عقر فهربتم ماؤكم زعاق، و اخلاقكم و قاق، و فيكم ختم النّفاق-  و لعنتم على لسان سبعين نبيّا-  انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله اخبرنى انّ جبرئيل عليه السّلام-  اخبره انّه طوى له الأرض فراى البصرة اقرب الأرضين من الماء و ابعدها من السّماء و فيها تسعة اعشار الشّر، و الّداء العضال المقيم فيها مذنب و الخارج عنها برحمة و قد ائتكفت باهلها مرتّين و على اللّه تمام الثّالثه-  و تمام الثّالثه فى الرّجعة، در مجمع البيان-  گفته-  المؤتكفة-  دهستان قوم لوط است، آنچه قمى گفته تاويلش است،

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 3          صفحه‏ى 45     

مصالح، فتنه انگيز است، عبده-  گفته: گاهى اراده مى‏شود از-  هدنه-  امهال اللّه فى العقوبة و املاءه فى اخذه-  اگر بفهمد آنچه را كه خداوند مهيّا نموده برايش از عقاب و نكال هر آينه حقايق علم را در يابد و دقّت نظر مى‏نمايد بفهم دقايقش، و خلوص و صفا مى‏نمايد براى خدا و پيامبرش، 5-  قد سمّاه اشباه النّاس عالما و ليس به، ناميده او را (اشباه النّاس) يعنى عوام و جهّال-  كه در صورت انسان است-  ولى دور از حقيقت انسانى-  بى بصيرتان و كوته نظران-  فريب خوردگان بتمويه و ظاهر كه ظاهر بينانند فريفتگان صورت كه بصورت أراني فريفته و مفتون ميشوند در حالى كه از علم بى بهره‏اند-  6-  بكر فاستكثر من جمع-  ما قلّ منه خير ممّا كثر-  صبح كرده-  شتابان و مبادرت كننده بجمع كردن (مانند سعى-  كنندگان بجمع آورى و ذخيره كردن-  در عمل و كارش كه از اوّل صبح در عملش كوشا ميباشد، بكّر-  و استكثر-  كنايه است از سعى و كوشش و طلبش كه مبادرت مى‏نمايد در هر صباح هر روز) يا از اوّل عمرش-  بجمع و تكثير-  كه كمتر بودن آن بهتر است از بسيارى و كثرت، و مراد از اين جمع و تكثير-  يا متاع و اسباب دنياست) يعنى او طلب علم نكرده-  بلكه-  طلب اسباب دنيا نموده كه كمترش بهتر است از كثرت و بسيارى اگر بوجه حلال بوده باشد و الّا اگر بوجه حرام بوده باشد كه هيچ خيرى در آن نيست، و يا اين كه-  مراد از اين جمع و تكثير-  شبهات مضلّه و آراء فاسده و عقايد باطله است كه بپندار و تلبيس شيطانى علم انگاشته (چه) قلت-  و كمتر بودن شبهه و عقايد باطله بهتر از بسيارى است-  و بهر دو تقدير اين جمله-  تنبيه است كه اين مرد خيلى دورتر است از حقّ و حقيقت و علم-  زيرا كه ذهن و طبعش بشبه‏ها آميخته شده و اشاره مى‏نمايد به نتيجه اين جمله و مى‏فرمايد: 7-  حتّى اذا ارتوى من اجن-  چنان در مبادرت و شتاب است-  تا اين كه از خوردن آب تلخ و گنديده پر شده از اخلاق فاسده و افكار ضالّه، توضيح-  آب تلخ و گنديده را تشبيه كرده بمجهولات كه به پندارش معلوم و علم انگاشته كه صورتهاى ذهنيّة است قائم بذهن-  همى پنداشته علم-  و معلوم-  همچنان كه آب رنگ آلود در صورت آبست ولى لا ينفع بى فايده كه سيراب نمى‏كند از عطش و سود نبخشد و بلكه موجب علّت و درد و هلاك مى‏شود، امّا آب صاف سيراب و شفا بخش و سودمند است 8-  و اكتنز من غير طائل-  خزينه و جمع كرده مجهولات را كه بى بهره و بى فائده است يعنى جمع كردها و جهالت خود را علم پنداشته، 9-  جلس بين النّاس قاضيا-  در ميان مردم نشسته به قضاوت و حكمرانى ضامنا لتخليص ما التبس على غيره-  در حالى كه خود را ضامن مى‏پندارد

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 3          صفحه‏ى 61     

و انّ القران ظاهره انيق-  همانا قرآن ظاهرش زيباست شگفت‏آور با فصاحت و بيان و اصناف بديع و اسلوب و حسن نظم و باطنه عميق-  و باطنش عميق و ژرف-  دقيق داراى انواع حكم و امر به نيكوها و نهى از قبايح و دعوت بمكارم و محاسن اخلاق و ترغيب و تحريص بر زهد و تقوى و علوم و حكم، كافى-  امام صادق (ع) مى‏فرمايد: بتحقيق من مى‏دانم آنچه در آسمان و زمين است و آنچه در بهشت و آتش است و مى‏دانم آنچه را كه بوده و خواهد شد پس از لحظه سكوت ديد كه اين سخن بر شنوندگان بزرگ آمد، فرمود: دانستم همه اينها را از كتاب اللّه عزّ و جلّ كه مى‏فرمايد-  فيه تبيان كلّ شي‏ء لا تفنى عجائبه-  فنا نپذيرد عجائبش كه بى‏شمار و بيحد و بى حصر است، و لا تنقضى غرائبه، و منقضى و تمام نمى‏شود غرايب قرآن هر روز تازه‏تر و هر روز روشنتر و به مرور دهر و زمان جلوه‏گر و لا تكشف الظّلمات الّا به-  و گشاده نمى‏شود تاريكها و ظلمات شبهه‏ها مگر با قرآن از رواية محمّد بن طلحه شافعى چنين ظاهر مى‏شود كه اين كلام-  18-  تابع ما قبلش است 17-  در كتاب-  مطالب السّؤول-  يك نسق روايت كرده-  ابن طلحه اگر چه زمانش متأخر از زمان (سيّدنا الشّريف) است يك نسق روايت كردنش-  با اختلاف در بعض الفاظ-  دليل است كه مصدرش نهج البلاغه نيست امّا-  سيّد الشّريف كه در ميان اين دو (فصل) فاصله گذاشته بقولش (و من كلام له عليه السّلام) شايد-  از دو موضع نقل كرده يا از زيادتى نويسندگان است-  و شايد-  كه در فصل سابق كه ذكر كرده در صفات-  من سمّى عالما و ليس به-  اينجا هم اراده كرده تنبيه بنمايد به ذمّ اختلاف علماء در فتوى-  سپس-  نويسندگان تحريف كرده‏اند-  و ابو منصور-  احمد بن ابى طالب طبرسى در احتجاج، قاضى نعمان مصرى كه متقدّم از-  سيّدنا الشّريف الرّضى است-  در كتاب-  دعائم الأسلام گفته: اين كلام معروف است در ميان اصحاب ائمّه عليهم السّلام ابن اذينه-  كه از اصحاب ابى عبد اللّه جعفر بن محمّد الصّادق (ع) است نقل كرده كه داخل شدم روزى بمجلس-  ابن ابى ليلى در كوفه-  و گفتم: اصلحك اللّه-  سؤالى دارم: گفتا: بپرس از هر چه خواهى.

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 3          صفحه‏ى 116     

كه دور از خيانت باشد، ينتظر من اللّه احدى الحسنين-  انتظار مى‏دارد از خداوند يكى از دو حسنه را در ايّام عمرش-  امّا داعى اللّه فما عند اللّه خير له-  يا منتظر دعوت داعى اللّه ميباشد كه او را دعوت به آخرت و قبض روح نمايد پس آنچه در پيشگاه خداوند است برايش بهتر است مر او را فوز بنعيم آخرت و پاداش اعمال و طاعات، و امّا رزق اللّه-  يا در انتظار رزق خداوندى كه ابواب كرامت را بروى گشاده فاذا هو ذو اهل و مال-  پس ناگهان آن مرد داراى اهل و مال شده و معه دينه و حسبه-  در حالى كه با اوست دين و حسبش-  پس مى‏رسد به فيض و فوز عظيم و آن بهتر است در نزد عاقل از فتنه و حسد به ديگران و نفس خويش را آلوده كردن برذائل اخلاق حسد و غيره-  ايضاح» بدانكه خلاصه اين جملات اينست كسى كه خود را از دنائت و رذالت كه موجب شرمندگى و اعزاء لئام و نكوهش بدگويان باشد باز دارد همانا درك يكى از دو سعادت را خواهد كرد، يا فائز نعيم آخرت يا نعيم هر دو دنيا خواهد نمود، پس سزاوار است كه بفوت حظّ دنيا تأسف و تحسّر ننمايد، زيرا كه اگر نعمت دنيا فوت شده نصيب آخرتش فوت نخواهد شد، در حالى كه ميداند رزق و روزى و اهل و مال همگى بتقدير الهى است و نبايست كه بكسى حسد ورزد به رزقى كه خداوندش عطا كرده پس او مانند قمار باز برنده و غالب و ظافر است كه در انتظار فوز و برد-  است، وجه تشبيه-  فوز مرد مسلم به يكى از دو حسنه مستلزم عدم خسران است همچنان كه فالج انّ المال و البنين حرث الدّنيا-  همانا مال و اولاد-  ثمره و ميوه زراعت دنياست-  المال و البنون زينة الحيوة الدّنيا و العمل الصّالح حرث الأخرة-  و عمل صالح و نيكو حرث و ثمره-  آخرت است، و الباقيات الصّالحات خير عند ربّك ثوابا و خير املا «ترجمه» من كان يريد حرث الأخرة نزد له فى حرثه، و من كان يريد حرث الدّنيا نوته منها، و ماله فى الأخرة من نصيب-  «ترجمه» و قد يجمعهما اللّه لاقوام-  و گاهى ميباشد كه جمع مى‏فرمايد: خداوند اين هر دو (دنيا و عقبى) را بطايفه، يعنى-  جمع حرث دنيا و آخرت در طبع همه انسانهاست و حصولش همانا از خداوند است، بهر كه بخواهد از بندگانش-  نه از ديگران-  پس بندگان راست اعتماد و توّكل نمايند بخدا و تضرّع و خواستار باشند از خدا با وسايل-  و اعراض نمايند از آنها كه بيفائده بلكه ضرر است حسد و رذائل اخلاق

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 3          صفحه‏ى 123     

ايّها النّاس انّه لا يستغنى الرّجل و ان كان ذا مال عن عشيرته اى مردم همانا بى نياز نمى‏شود مرد از پشتيبانى و نصرت قوم و خويشا و ندانش اگر چه صاحب ثروت و توانگر باشد، بدانكه-  در فصل سابق اشاره فرموده بتاديب فقراء مبادا تعرّض باغنياء نمايند، بصفاتى كه از مكاره اخلاق و مفاسد طبع است از حسد و غيره، و اين فصل راجع است بتأديب اغنياء و ترغيب و تحريص به صله-  و دستگيرى از ارحام فقراء تا شامل مصلحت و انتظام هر دو طرف باشد و تبيين مى‏فرمايد: اين جمله را به دو امر-  يكى اين كه هيچوقت قبيله و عشيره از يكديگر بى نياز نيست اگر چه ثروتمند باشد، بلكه اغنياء محتاج ترند بنصرت عشيره كه صولت ديگران را دفع و زبان بدگويان را از بدگوئى باز دارند، و بيان امر دوّم-  تنبيه است بذكر غايت جمع مال و انفاقش و آيا كدام يك از جمع مال و انفاقش راجحتر است، امّا جمع مال و امساكش توريث ديگران است كه مال مى‏ماند و مالدار مى‏ميرد و ديگران مى‏برند و سود و نفع بديگران عايد گردد، امّا انفاق و بذل و بخشش را دو غايت در بر است، يكى حاجت و فقر خويشاوندان روا گردد و موجب رفع كينه و بغض و حسد از درماندگان گردد-  و سبب محبّت و مودّت و باعث نصرت و يارى خويشاوندان و دفاع صولت و شدّت بيگانگان با دست و زبان كرده و غايت دوّم بذل و انفاق بقاء ذكر حسن و نام نيكو در جهان، كه بقاء نام نيكو بهتر از بقاء مال است، «شعر»

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 3          صفحه‏ى 194     

امّا بعد-  فانّ الدّنيا قد ادبرت اين خطبه از فقرات خطبه طويله است كه در روز فطر خوانده و اوّلش خطبه (44) و صدرش-  الحمد للّه غير مقنوط-  اين فصل داراى يازده تنبيه است، 1-  امّا بعد فانّ الدّنيا قد ادبرت و اذنت بوداع-  همانا دنيا رو گردانيده و اعلام نموده بوداع-  دنيا هر نفس در فنا و زوال كه طبيعت دنيا دگرگونى و تحوّل و تقصّى كه انسان لابد مفارقت و ترك خواهد كرد-  صحّت و شباب و جاه و مال-  عاقل بتامّل مى‏فهمد و يقين ميكند بفناء دنيا، و پشت سر دنيا آخرة است پس بوداع دنيا آخرت در اشراف است، 2-  و انّ الأخرة قد اقبلت و اشرفت باطّلاع-  و آخرت اقبال كرده و مشرف شده بآمدن و ظهور-  همين است كه لقمان بپسرش مى‏گويد و موعظه ميكند-  پسر جان از آن لحظه‏اى كه بدنيا آمده بدنيا ادبار و به آخرت اقبال و مواجه شده پس خانه‏اى كه بسوى آن مى‏روى نزديكتر مى‏شود از خانه‏اى كه از آن رو گردانى، 3-  الا و انّ اليوم المضمار-  مردم امروز (يعنى مدّت عمر- ) مضمار است-  و غدا السّباق-  و فردا (يعنى روز قيامت) مسابقه و السّبقة الجنّة و الغاية النّار-  پس پاداش و سبقه بهشت است كه سبقت ميكند بآن ساعيان و الغاية النّار-  غايت-  تنها آتش-  شارح بحرانى-  گفته: آخرت عبارت است از خانه‏اى كه جامعه احوال است كه مردم پس از موت ميباشد از سعادت و شقا-  و درد و اندوه، از اينست حديث قدسى-  اولاد آدم اسرارت را مرگ كشف-  و اخبارت را قيامت مى‏خواند و الكتاب يهتك اسرارك-  كتاب و نامه اعمال اسرارت را هتك مفارفت دنيا مستلزم اسف است بانسانها 4-  افلا تائب من خطيئته قبل منيّته-  آيا توبه كار نيست قبل از مرگش نفس را از رذائل اخلاق تخليه و مستعّد تحليه بفضايل نمايد، به نصح و زجر نفس لوّامه-  نفس امارّة بالسّوء منزجر، و از متابعت نفس امارّه باز داشته، در پى تحصيل كمالات نفسانيّه باز گردد 5-  الا عامل لنفسه قبل يوم بؤسه-  آيا عمل كننده نيست بسود نفس خويش قبل از روز شدتّش كه عمل از شدّت و عقاب نجات بخشيده و مى‏رساند بروح و ريحان و حسن ثواب، 6-  الا و انّكم فى ايّام امل من ورائه اجل-  آگاه باشيد همانا شما امروز در روز آرزو مى‏باشيد كه از پشت سرش اجل فرا رسد، و مرگ همگان را بدار آخرت مى‏كشد-  فمن عمل فى ايّام امله قبل حضور اجله نفعه عمله و لم يضره اجله-  پس هر كه در اين روزگار آرزوى عمل بنمايد و طاعت

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 3          صفحه‏ى 262     

و يفعل اللّه بعد ذلك ما يشاء-  و مى‏كند خداوند پس از اين هر چه را بخواهد بمقتضاى حكمت و مصلحت-  (سپس اشاره مى‏نمايد به حقّ امام بر رعيّت، و حقّ رعيّت بر امام و بكرامت) (نفس حقّ رعيّت را بر خويشتن مقدّم مى‏دارد ايّها النّاس انّ لى عليكم حقّا-  اى گروه مردان همانا مر مرا بر شما حقّى است-  و لكم علىّ حقّ-  و مر شما را بر من حقّ است-  1-  فامّا حقّكم علىّ فالنّصيحة لكم-  امّا حقّ شما بر من نصيحت و خيرخواهى شما است، 2-  و توفير فيئكم عليكم-  و فزون و فراوان كردن غنايم بر شما راست با عدل بدون حيف و ميل-  3-  و تعليمكم كيلا تجهلوا-  و تعليم و آموختن شماست آداب و شرايع و مكارم-  و محاسن اخلاق است تا جاهل و نادان نمايند-  4-  و تاديبكم-  كيما تعلموا-  و ادب آموختن شماست تا بدانيد (اين چهار حقّ رعيّت است واجب بر امام-  يكى راجع است به حال) (ابدانشان توفير فئى-  و سه تا راجع است به معنويّات‏شان-  و امّا حقّى عليكم 1-  فالوفاء بالبيعة-  و امّا حقّ من بر شما وفادارى به بيعت و پيمان من است، 2-  و النّصيحة فى المشهد و المغيب-  نصيحت و صفاست در حضور و غياب 3-  و الإجابة حين ادعوكم-  و قبول دعوتم نمائيد هر وقتى كه شما را بهر چه دعوت بكنم-  4-  و الطّاعة حين امركم-  و منقاد و در طاعت باشيد هر-  وقتى كه امر بنمايم-  (چهار حقّ از حقوق امام بر رعيّت را بيان نمود 1-  وفاء به بيعت كه مهمّترين همه است كه نظام كلّى بسته بآن است، 2-  نصيحت و صفاء رعيّت به امام (ع) و با اين نظام مصلحت ميان امام و رعيّت زياد مى‏شود، 3-  اجابت دعوت امام (ع) بدون تثاقل-  تا دشمن چيره نشود-  4-  امتثال امر-  كه انتظام مصلحت بدون امتثال ميسّر نمى‏شود (و مخفى نماند-  اين چهار امر اگر چه حقّ امام بر رعيّت است-  باز هم) (سود و خير اين چهار عايد بر رعيّت است در دنيا و آخرت زيرا كه وفا موجب انتظام كلّى است، نصيحت و صفا موجب انتظام امر امام و رعيّت اجابت و امتثال دعوتش امتثال امر خداوند- 

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 3          صفحه‏ى 340     

بدانكه-  وفاء بعهد از اخلاق كريمه و محاسن افعال است، در هر دو دنيا موجب عزّت، امّا در دنيا موجب اعتماد خلايق و استحقاق مدح از اينست كه گفته‏اند:-  الوفاء مليح-  و الغدر قبيح-  و خداوند-  متعال در قرآن مجيد-  امر بوفاء كرده-  يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ-  اى بالعهود-  اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد وفادار عهدها باشيد-  مؤمنين بايمان بخدا-  عهد داده‏اند بطاعت حلالها-  و ترك حرامها-  (سوره مائده 1) (سوره نحل) وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذا-  وفادار عهدها باشيد وقتى كه پيمان بستيد وَ لا تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اللَّهِ ثَمَناً قَلِيلًا إِنَّما عِنْدَ اللَّهِ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (سوره نحل) نفروشيد عهد و پيمان خداوند را ببهاى كم همانا آنچه در پيشگاه خداوند است آن بهتر است مر شما را اگر بدانيد يعنى خداوند آنچه مهيّا نموده به وفاداران از پاداش و ثواب آن بهتر است از آنچه بعهد خداوند مخالفت كنيد و به بهاء و متاع دنيا عوض نمائيد و اذكر فى الكتاب اسماعيل انّه كان صادق الوعد و كان رسولا نبيّا-  ياد كن در كتاب-  اسماعيل را زيرا كه آن صادق الوعد و رسول و پيامبر بود، در-  مجمع البيان-  و بهر چه وعده مى‏نمود وفادار بود، مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا-  (سوره احزاب) از مؤمنين كسانيست كه بصدق و صفا پيمان بستند با خداوند بعضى از ايشان (وفادار شدند) در گذشتند، و بعضيها در انتظارند و تبديل نكردند-  كافى، باسنادش از امام صادق (ع) كه فرمودند-  مؤمن دو صفند-  مؤمن كه بصدق عهد بسته با خدا و وفادار شده-  و اينست-  قول اللّه تعالى رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ-  و اين را نمى‏رسد هولهاى دنيا و نه هولهاى آخرت و از آنهائيست شفاعت مى‏نمايد بديگران-  نه باين و مؤمنى كه مانند شاخه سبز گاهى كج و گاهى راست ميباشد و اين از كسانيست كه از هولهاى دنيا و آخرت باو مى‏رسد و اينست كه شفاعت ميكند باين-  اين بديگران شفاعت نمى‏كند، كافى-  امام صادق (ع) مى‏فرمايد كه شما را خداوند در كتابش ذكر كرده و گفته: مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ شما-  وفادار شديد به آن چه خداوند از شما عهد گرفته بولاية ما-  و شما تبديل نكرديد ما را بديگران-  وسائل-  باسنادش از ابى عبد اللّه (ع) پيامبر فرمود: هر كه ايمان بخدا و روز قيامت دارد وفادار عهد باشد علل الشّرايع-  باسنادش از ابى عبد اللّه (ع) پيامبر (ص) وعده داد بكسى در نزد سنگى و گفت: من در اينجا در انتظار توام تا بيائى-  آفتاب گرم شد-  بعضى از يارانش عرضه داشتند يا رسول اللّه (ص) تشريف فرمائى باشيد بسايه-  فرمود: وعده داده‏ام اينجا را و ان لم يجي‏ء كان منه المحشر

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 4          صفحه‏ى 190     

در يابد آنچه را كه ملكات نفسانيّه وى بوده در حالى كه متمثّل شده بصورت طبيعى و شكلهاى موافق اگر سعيد و نيكبخت بوده با ملكات حسنه و اخلاق مرضيّه برابر عقايد قلبى دريابد جنّات نعيمه-  و روضات خضراء و كاس معين-  القبر روضة من رياض الجنّة و اگر شقى و بدبخت بوده در يابد ملكات شريره خود را در صورت عقارب و مار و آتش سوزان-  او حفرة من حفر النّيران و انّ جهنّم لمحيطة بالكافرين

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 4          صفحه‏ى 269     

لهمدان اخلاق كرام تزينهم‏و بأس اذا لاقوا و حدّ خصام‏

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 4          صفحه‏ى 371     

بدانكه-  مقصود از اين كلام توبيخ و ندامت است باصحابش كه از جهاد اهمالى و سستى ميكنند-  اشاره نموده به وجوه توبيخ-  ايشان محتاجند بمدارا در حالى كه مدارا از اخلاق دليران-  بلكه جوانمردان-  اين خطبه را قبل از رضى-  البلاذرى در انساب الاشراف ص 438 طبع الاعلمى-  ترجمه امير المؤمنين عليه السّلام-  ابن واضح-  در-  تاريخ-  ج 2-  ص 184-  اين خطبه از جمله خطبه‏هائيست در غارت نعمان بن بشر به عين التّمر-  سروده-  قصّه نعمان-  در خطبه 39-  بيان شد-  كم اداريكم كما تدارى البكار العمدة-  چه قدر مدارا كنم با شما همچنان كه-  مدارا ورزند با شتران كوهان شكسته-  يا دندان شكسته-  و الثّياب المتداعيه-  و همچنان كه پوشيده لباس پوسيده و پاره شده كلّما حيصت من جانب تهّتكت من اخر-  هر وقت از يك طرف روفه و اصلاح كرده شود از جاى ديگر پاره گردد-  كلّما اطلّ عليكم منسر من مناسر اهل الشّام-  هر وقتى كه كه اشراف و نزديكتر مى‏شود و حمله ميكند بشما پيش آهنگى از پيشاهنگان معويه (اهل شام) اغلق كلّ رجل منكم بابه-  مى‏بندد هر يكى از شما مردان-  درش را از خوف و خشيت محجوب در خانه‏اش مى‏شود و انجحر انجحار الضّبة فى حجرها-  در سوراخ و لانه‏اش مخفى مى‏شود-  مانند جا گرفتن سوسمار در سوراخش و الضّبع فى وجارها-  و مانند پنهان شدن (كفتار) در حفر و گودالش الذّليل و اللّه من نصرتموه-  ذليل (قسم بخدا) كسى است كه شما يار و ناصرش باشيد (چه) كسى كه خود را خوار و ذليل بدارد و خوف و هراس بر وى غالب آيد كه تواند بديگرى يارى كند-  و بتفرّق و اختلاف كلمه خود را طعمه دشمن بدارد- 

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 5          صفحه‏ى 60     

بدانكه مقصود از اين كلمات مسئلت و طلب غفرانست از خداوند سبحان و حقيقت مغفرت پرده پوشى و ستر است بعيوب باطنه و ظاهره انسانى و توفيق و يارى خداوند است بتوجيه اسباب سعادت و مانع از پيروى شيطان و متابعت نفس امّاره-  قبل از صدور سيّئآت، اللّهمّ اغفر لى ما انت اعلم به منّى-  خداوندا ببخشاى و عفو كن مرا آنچه را كه تو داناترى بآن از من-  افعال و كردار صادره از بنده ممكن است كه عند اللّه معصيت و سيّئه باشد و انسان ندانسته كرده يا اين كه دانسته نه آن چنانكه خداوند عالم و داناست فان عدت فعد علىّ بالمغفرة-  اگر من دوباره برگشتم به گناه خداوندا باز هم مرا ببخشاى برحمت و مغفرت بمن بنگر و مستورم بدار اللّهمّ اغفر لى ما وأيت من نفسى و لم تجد له وفاء عندى-  بار الها ببخشاى آنچه را كه وعده و عهد كردم بآن كه وفادار باشم به آن-  از كردار نيك-  ترك و زجر و شكر-  سپس وفادار نشدم به آنها-  (در عدم وفا بعهد-  گويا خداوند سبحان در نيافته به آن چه عهد و پيمان داده و سپس خلف) (كرده خلف وعده و پيمان‏شكنى-  موجب خسران است-  (الّذين ينقضون عهد اللّه من بعد ميثاقه-  اوفوا بالعهد انّ العهد) (كان عنه مسئولا-  اوفوا بعهد اللّه اذا عاهدتم و لا تنقضوا الايمان) (بعد توكيدها-  اللّهمّ اغفر لى ما تقرّبت به اليك بلسانى-  بار الها بيامرزم آنچه را كه بواسطه زبانم تقرّب جستم بتو-  ثمّ خالفه قلبى-  سپس-  قلبم مخالف زبانم شد-  بار ياء و سمعه و عدم خلوص-  اللّهمّ اغفر لى رمزات الألحاظ-  آفريدگارا ببخشاى اشاره‏هاى چشمم را كه با پلاك چشمم به عيب و هجو و سخريّه اشاره شده و سقطات الألفاظ-  و ببخشاى لغو و بيهوده سرائى را-  و شهوات الجنان-  شهوات قلبى-  يا سهوهاى قلبى را، و هفوات اللّسان-  و زلّات و لغزش‏هاى زبانم را، توضيح-  ذكر-  هفوات لسان بعد از ذكر سقطات الفاظ از باب ذكر خاص است بعد از عام براى مزيد اهتمام-  باعتبار سقطات الفاظ الفاظ بيهوده و لغو بدون مضرّت اخروى-  مراد-  از-  هفوات-  موجب مؤاخذه اخروى-  غيب و تهمت و نميمه-  و سعايت-  استهزاء-  سبّ-  كذب كه همه اينها منافى كرايم اخلاق است- 

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 5          صفحه‏ى 68     

اين كلام را قبل از رضى جماعتى نقل كرده-  از جمله ابراهيم بن الحسن بن-  و يزيل المحدّث-  در كتاب (صفّين شيخ صدوق-  در عيون اخبار الرّضا-  با سه سند نقل كرد-  و ايضا-  در امالى در مجلس 64 نقل كرده و ايضا-  در-  عيون الجواهر نقل كرده-  اقول-  ظاهر اينست آنچه-  سيّدنا الرّضى-  نقل كرده ملتقط است از قصّه طويله كه مادر-  ص نقل مى‏كنيم-  بدانكه-  نفس انسانى را قوّه ايست كه توانا مى‏شود با آن باطّلاع و آگاهى به آنچه خواهد شد، و قادر مى‏شود بتصرّفات عجيبه در اين عالم-  اگر اين نفس كامل و خيّر باشد مجذوب آلهيّه باشد بدواعى سلوك-  صراط مستقيم كه آنها نفوس انبياء و اولياء و صلحاء است-  اگر ناقص و شريره باشد پيرو هوا و شرور پابند مساوى اخلاق مانند تكهّن و سحره-  و بسيار مى‏شود كه قوّه كهانت و امثالش در زمان فترة ميباشد قبل از زمان ظهور است، بدانكه-  كاهن اخبار از غيب مى‏نمايد بقوه نفسانيّه-  و منجّم از طريق نجوم-  ساحر را-  قوّه‏ايست كه تأثير دارد در امر خارج از بدن انسان-  تفريق ميان زن و شوهر-  دوست را دوست، كافر-  از خداوند دور و كنار است، شارح بحرانى-  گفته: بدانكه آنچه استفاده مى‏شود از سرّ نهى-  حكمت نبويّه از تعلّم نجوم دو امر است-  اوّل-  اشتغال متعلّم نجوم بآن و اعتماد بسيارى از خلق و شنوندگان احكام نجوم به آن چه اميدوار ميشوند و خوف دارند-  و آنچه اسناد مى‏دهد بكواكب و اوقات و اشتغال بفزع بآن-  و بملاحظه كواكب موجب اشتغال از خداوند و سبب غفلت از پناهندگى بخداوند متعال مى‏شود در مهمّات و اين مضادّ مطلوب شارع است-  زيرا كه-  غرض شارع التفات و توجّه خلق است بخداوند و پناهندگى خلايق است بدوام حاجت بخداوند-  دوّم-  احكام نجوميّه اخبارات غيبيّه است از امورات آينده و اين مشابه است باطّلاع بامور غيبيّه و بسيارى از عوام النّاس مردان و زنان و اطفال قوّه تميز ندارند تا فرق بگزارند ميان علم غيب و اخبار از احكام نجوم-  پس تعلّم احكام نجوم و حكم به آثار نجوم سبب ضلال بسيارى از خلايق مى‏شود-  و موجب اعتقادات در معجزات انبياء (چه) اخبار از كائنات از آنست و همچنين در عظمت بارى تعالى-  و در عموم صدق قوله تعالى-  قل لا يعلم من فى السّموات و الأرض الغيب الّا اللّه-  بگو يا رسول-  نمى‏داند آنكه در آسمانها و زمين است غيب را مگر خداوند

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 5          صفحه‏ى 240     

و بدانكه تعرّض بنفحات الهى تطهير قلب و تزكيه خاطر از كدورات و خبث حاصله از اخلاق مذمومه است-  و اينست معنى كمال و تمام انسانى و خاصّه انسانى كه ممتاز شده از ساير حيوانات-  و با اين بيانات محقّق شده كه بدن مركب قلب است و قلب محلّ علم و مقصود از انسان علم است و معرفت كه براى آن خلق شده-  و ما خلقت الجنّ و الأنس الّا ليعرفون-  جنينا-  و وليدا قال-  اللَّه تعالى-  ما لَكُمْ لا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقاراً-  وَ قَدْ خَلَقَكُمْ أَطْواراً بدانكه-  آفرينش انسان با مرور اطوار و ادوار-  از حالى بحالى انتقال يافته اوّل اوّلش عناصر مختلف و سپس خوراك است كه پدر و مادر خورده و از خلاصه خوراك (نطفه) منى حاصل شده كه از صلب پدر وارد رحم مادر شده-  اين منى وارده به رحم مادر متنفّح و نموّ نموده اوّل آنكه متكوّن مى‏شود-  وعاء روح است با فعل ملك مصوّر-  هو الّذى يصوّركم فى الأرحام سپس-  ريح-  بادى در آن طبعا حاصل شده سوراخهاى در پيشاپيش رگها احداث مى‏نمايد-  چنانكه اگر آفريده شود و محسوس باشد رگها حاصل مى‏شود در عشاء كه اصل همه آنها يكى است و نافذ است در عمق نطفه به باطن خون مى‏رسد در دو رگ-  و با آفرينش اين مجارى از دهانه‏هاى اين رگها نطفه امتصاص غذا مى‏نمايد كه نادر مى‏شود در صفاق خونى كه مستحيل مى‏شود بجوهر منى و در آن حادث مى‏شود خطوط مبادى و موى و نقطه اوّليّه قلب است سپس آن خطوط دمويّه در نطفه در تزايد و تكامل ميباشد تا اين كه نطفه-  بصورة علقه مى‏گردد و غالبا اين ادوار شش روز است و ابتداء خطوط سرخ و نطفه

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 5          صفحه‏ى 274     

اذا عرفت هذا فاعلم-  حشر خلايق در آخرت بنحو گوناگون است بحسب اعمال و اخلاق -  بعضيها-  بسبيل وفد-  يوم نحشر المتّقين الى الرّحمن وفدا-  روزى كه محشور مى‏نمائيم اهل تقوى را به لقاء خداوند رحمن-  و بعضى-  بسبيل تعذيب-  و يوم يحشر اعداء اللَّه الى النّار فهم يوزعون-  روزى كه محشور مى‏شود دشمنان خدا به آتش ايشانند نحشر المجرمين يومئذ زرقا-  محشور مى‏نمائيم اهل جرم را در اين روز و نحشره يوم القيمة اعمى-  بر انگيزيم او را در روز قيامت كور و نابينا الحاصل-  هر كسى بمناسبت غاية سعى و عملش و آنچه را كه محبوب داشته حتّى اگر سنگى را محبوب داشته با آن محشور خواهد شد-  انّكم و ما تعبدون من دون اللَّه حصب جهنّم-  شما و معبودان شما غير از معبود بحقّ-  هيزم جهنّم است-  و با تكرار افعال ملكه حاصل مى‏شود و بهر خلق و صفاتى كه در دنيا عادت گرفته و ملكه يافته در آخرت با آن صورت محشور خواهد شد-  و شكّى نيست كه افعال و اخلاق اشقياء بحسب همّتهاى قاصره و نازله-  و مراتب برازخ حيوانيّه و تصوّرات‏شان مقصور است به اغراض بهيميّه و سبعيه و شيطانيّه كه غالب است بر نفوس‏شان و لا جرم با اين صورت حيوانيّه مبعوث ميشوند-  در حديث نبوى-  بعض مردم در صورتى مبعوث ميشوند كه خوك و ميمون از آن زيبا ميباشد- -  محشور ميشوند بعضى در روز قيامت سه صنف-  راكب-  و پياده و واژگون و سرّ اين آنست كه هر اخلاق مذمومه و هيأت ناستوده كه متمكّن در نفس ميباشد صورتيست از انواع حيوانات كه در باطن انسانى متمكّن مى‏شود-  تكبّر-  و تهوّر درندگان-  حيله و مكر و فريب-  روباه و ميمون-  حرص و شهوت-  خوك-  و بعض اشخاص-  داراى اخلاق متعدّد مذمومه و خسيسه ميباشد-  بمراتب تفاوت-  و غلبه آن صورت متصوّر مى‏شود-  فيلسوف بزرگ اسلامى-  در شرح اسماء الحسنى مى‏گويد: انسان بحسب باطنش مانند جنس است كه شامل انواع اربعه-  ملك شيطان-  سبع-  بهيميّه-  در صورت غلبه علم و عمل صالح ملك مى‏شود-  و بغلبه شيطنت و فكرى-  شيطان جنّى-  يا معشر الجنّ قد استكثرتم من الأنس-  و بغلبه غضب و شهوت-  سبع و بهيميّه مى‏گردد-  (مولوى)

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 5          صفحه‏ى 283     

همه شما واردش خواهيد شد-  اين حكم خداوند حتمى است سپس نجات مى‏دهيم كسانى را كه پرهيزكار و تقوى كار بوده‏اند و ترك مى‏كنيم ظالمين را در آن در حال خميده-  جثيّا-  جثو-  جثى-  يجثو جثّو-  جثيّا-  قعود و نشستن به زانو كه قدرت قيام ندارد-  بدانكه-  چنانكه از اخبار فهميدى-  صراط-  دو صراط است-  يكى در دنيا-  بدانكه-  همه انسانها از ابتداء حدوث و خلقش تا انتهاء عمرش به انتقال جبلّى و حركات طبيعى منتقل مى‏شود از صورتى بصورتى تا اين كه برسد بعالم عقلى و ملحق شود بملاء اعلى اگر توفيق الهى يارش باشد و از كاملين باشد-  يا ملحق مى‏شود به اصحاب يمين اگر از متوسّطين باشد يا محشور مى‏شود با شياطين اگر پيرو شيطان و هوايش باشد-  و اينست معنى صراط كه رهسپارش را مى‏رساند به بهشت-  و آن محتويات شرع مبين است-  و انّك لتهدى الى صراط مستقيم صراط اللَّه الّذى له ما فى السّموات و ما فى الأرض-  و آن صراط توحيد و معرفت است و التزام اخلاق حسنه و اعمال صالحه است و بعبارت وضحى حقيقت هدايت است كه مؤمن بنفس خويش گزيده ما دامى كه در عالم طبيعت است دقيقتر-  نازكتر از مو-  و تيزتر از شمشير است و تاريكتر از شب است چنانكه در خبر-  لا يهتدى اليه الّا من جعل اللَّه له نورا يمشى به فى النّاس-  يسعى النّاس على قدر انوارهم-  و بدانكه استقامت بر صراط و ثبات و رفتار در اين راه همان است كه خداوند بندگان خويش را بآن مكلّف و واجب نموده و پيامبران فرستاده و كتابها نازل نموده و اشاره نموده باستقامت و ثبات اين صراط-  فاستقم كما امرت و من معك و استقامت و ثبات اين طريق-  راه مى‏رساند به لقاء اللَّه-  و اينست حقيقت-  اليه يصعد الكلم الطّيب و العمل الصّالح يرفعه-  و اين است قوس صعوديّه كه منقطع نمى‏شود مگر بسلوك انسان كامل و انحراف از اين موجب سقوط از قطره اصليّه و سقوط به جهنّم است كه-  قيل لها هل امتلأت و تقول هل من مزيد انّ الّذين لا يؤمنون بالأخرة عن الصّراط لناكبون-  كسانى كه ايمان بآخرت ندارند از صراط واژگون خواهند شد-  بدانكه-  فيلسوف اعظم-  صدر شيرازى فرموده: و التّحقيق انّه عند كشف الغطاء-  تحقيق مطلب وقت پرده‏ها مكشوف و حجاب بر داشته شد-  ظاهر مى‏شود كه نفس انسانيّه سعيده صورت صراط اللَّه مستقيم است و مر او را حدود و مراتب است وقتى كه سالك بتدريج-  سالك حدود و مقاماتش شد مى‏رساند بجوار خدايش داخل بهشت مى‏نمايد-  پس آن در اين دنيا مانند ساير امور اخرويّه غايب از ابصار مستور از حواسّ است-  وقتى كه حجاب منكشف شد بموت و حجاب برداشته شد از چشم قلبت مشاهده ميكنى آنرا و كشيده مى‏شود برايت روز قيامت مانند جسر محسوس بمتن جهنّم اوّلش در موقف و آخرش به بابى از ابواب جنّت مى‏شناسد آن را آنكه مشاهده مى‏نمايد-  و مى‏شناسى كه آن همان صنع و نباء تو بوده است در آن وقت مى‏دانى كه آن در دنيا جسر ممدود بوده بمتن طبيعت كه گفته شده-  انّها كظلّ ذى ثلث شعب لا ظليل و لا يغنى من اللّهب زيرا كه همانست كه قائد نفس است به لهيب شهوات كه اثر حرارتش ظاهر مى‏شود در آخرت و الآن مغمور و مكمون است در غلاف اين بدن مانند جمره آتش مستوقده زير خاكستر-  فالسّعيد من اطفى ناره بماء العلم و التّقوى- 

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 5          صفحه‏ى 295     

اين كلام را قبل از-  الرّضى رحمه اللَّه-  1-  ابن قتيبه-  در-  عيون الأخبار-  ج 3-  ص 10 2-  ابن عبد ربّه-  در-  عقد الفريد)-  ج 2-  ص 287 3-  ابو حيان-  توحيدى در-  الأمتاع و الموانسة-  ج 3-  ص 183 4-  البيهقى در-  المحاسن و المساوى-  ص 54-  5-  البلاذرى-  در-  انساب الاشراف-  در ترجمه-  امير المؤمنين ع سلام اللَّه عليه-  در دو موضع-  ص 145-  151-  و بعد از رضى ره-  شيخ الطّايفه-  در-  الامالى-  ج 1-  ص 131-  بطرقى ذكر كرده و در اسنادش-  محمّد بن عمران المرزبانى-  كه در سال-  384-  فوت كرده شانزده سال قبل از صدور-  نهج البلاغة-  و ايضا-  الحافظ-  احمد بن محمّد بن سعيد الكوفي الهمدانىّ معروف بابن عقده-  كه در سال 333-  وفات كرده و زبير بن بكار-  كه در سال-  255-  فوت كرده و ابن الاثير در-  النّهايه-  غريب الفاظش را تفسير كرده بدانكه-  حسن خلق و طلاقت وجه از محاسن صفات و مكارم اخلاقست، و مؤمن راست كه متخلّق باخلاق حسنه و بشاشت وجه باشد و با بندگان خدا معاشرت و مباشرت با لطافت و خوشروئى رفتار نمايد چنانكه از پيامبر اكرم روايت شده-  انّكم لن تسعوا النّاس بأموالكم فسعوهم باخلاقكم-  همانا شما با مالهايتان نمى توانيد گشادگى بنمائيد پس گشادگى بنمائيد با اخلاق خودتان-  و خداوند متعال-  پيامبر اكرم ص را در قرآن مجيد با اين كريمه ستوده-  انّك لعلى خلق عظيم-  و در مقام امتنان به پيامبر اكرم ص مى‏فرمايد-  فبما رحمة من اللَّه لنت لهم و لو كنت فظّا غليظ القلب لأنفضّوا من حولك-  از رحمت پروردگارت لطيف و ليّن العريكه شدى، اگر تندخوى و غليظ القلب بودى همانا از اطرافت متفرّق مى‏شدند-  و پيامبر اكرم ص فرموده: خصلتان لا يجتمعان فى مؤمن-  البخل و سوء الخلق-  دو خصلت است كه در مؤمن نمى‏باشد-  بخالت و بد خلقى-  و از بزرگان نقل شده-  كه حسن خلق ديگران را خويشاوند گرداند-  و بدخلقى خويشاوندان را دور و كنار احنف-  گفته: بهترين محامد بى مذمّت خلق نيك و كفّ از قبيح است

شرح‏نهج..(مدرس‏وحيد)      ج 5          صفحه‏ى 351     

پس از بيان علم و احاطه خداوند كه عالم است بضمائر و سرائر غالب است به مقدور است-  اين فصل را مقدّمه بيان نموده-  امر مى‏فرمايد: به عمل صالح-  سپس با تذكير و موعظه كه موجب انجذاب خلق است بسوى خالق تا برسد برحمت و رافت خداوندى-  فليعمل العامل منكم فى ايّام مهله-  پس عمل بنمايد عمل كننده از شما در ايّام مهلت-  قبل ارهاق اجله-  قبل از آنكه اجلش فرا رسد بسرعت و شتاب و فى فراغه قبل اوان شغله-  و در ايّام فراغتش پيش از آنكه وقت شغل در رسد-  مرگ و اهوال-  آخرت-  شاغل از عمل است-  و فى متنفّسه قبل ان يؤخذ بكظمه-  و در زمان گشايش و آسودگى پيش از آنكه گرفته شود نفس گاهش-  و ليمهّد لنفسه و قدمه-  و مهيّا و آماده بنمايد بنفس خويش و بخانه‏اى كه در مسير رهش است-  و ليتزّود من دار ظعنه الى دار اقامته-  توشه بردارد از خانه كوچ و رحلت-  بخانه اقامت و هميشگى‏اش-  فاللّه اللَّه-  عباد اللَّه-  پس تقوى نمائيد-  لازم شمريد امر خداوند را اى بندگان خدا-  فيما استحفظكم من كتابه-  در نگه داشت آنچه خواسته است خداوند از شما و حفظ و نگه دارى آن را-  كه قرآنش است) به تامّل و تدبّر در حقايق و معارف و عمل به اوامر و قدغن از نواهى-  و استودعكم من حقوقه-  و آنچه را كه وديعه گذاشته در نزد شما-  از حقوقش كه لازم است حفظ و مراعات وديعه حقوق الهى را مرعى داريد عمل و طاعت نمائيد-  فانّ اللَّه سبحانه لم يخلقكم عبثا-  زيرا كه خداوند سبحان-  شما را عبث و بى‏غرض نيافريده-  و لم يترككم سدى-  و شما را مهمل نگذاشته-  مانند شتران مهمل مى‏چرانند و بهر جا مى‏روند-  بلكه شما را با حكمت و غرض بيافريده و شما را با عقل آراسته و گرامى داشته تعقّل در عوالم بنمائيد، و بمكارم اخلاق و محاسن آداب خود را آراسته نمائيد-  در نيكيها مبادرت و از معاصى و بدكارى بپرهيزيد-  و لم يدعكم فى جهالة و لا عمى-  وانگذاشته شما را در-  جهالت و كورى-  طريق رشد هدايت را بشما بواسطه انبياء و آيات بيان نموده و بصائر و ضمائر شما را با حجّت باطنى عقل و حجّت ظاهرى پيامبران و آيات بيّنات گشاده و حجّت و برهان بر شما اتمام و اكمال نموده پس كسى كه از طريق مستقيم بلغزد و به طغيان و سركشى كرايد گمراه گشته و هر كه طاعت حقّ را شعار و دثار

اخلاق در نهج البلاغه از کتاب شرح‏غررالحكم(خوانسارى)    

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 4          صفحه‏ى 603     

7150 كن متّصفا بالفضائل، متبرّئا من الرّذائل. باش آراسته بفضايل، پرداخته از رذايل، «فضايل اخلاق » و صفاتى را گويند كه باعث افزونى مرتبه شود، و «رذايل» مقابل آنها را.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 4          صفحه‏ى 608     

7170 كن أوثق ما تكون بنفسك احذر ما تكون من خداعها. باش اعتماد دارنده‏تر آنچه باشى بنفس خود حذر كننده‏تر آنچه باشى از فريب آن، يعنى باش چنين كه در وقتى كه اعتماد تو بر نفس خود بيشتر باشد از ساير اوقات باعتبار آنچه ببينى از آن از أخلاق حميده و أعمال و أفعال پسنديده حذر كننده‏تر باشى از فريب آن از ساير اوقات، زيرا كه همين راضى بودن از آن و اعتماد بآن عجب و خود بينى است كه بغايت مذموم است پس همان فريب عظيمى است كه داده ترا. و در بعضى نسخه‏ها «أخوف» بجاى «أحذر» است و بنا بر اين در ترجمه «ترسناكتر» بجاى «حذر كننده‏تر» بايد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 4          صفحه‏ى 636     

7263 كمال الفضائل شرف الخلائق. تمامى فضيلتها شرف خصلتهاست، يعنى تمامى فضيلتها و افزونيها اينست كه خويها و خصلتهاى صاحب آنها شريف و بلند مرتبه باشد، و هر چند كسى فضايل و كمالات داشته باشد هر گاه شرافت اخلاق نداشته باشد فضايل او ناقص و ناتمام است.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 4          صفحه‏ى 641     

مخفى نماند كه اين حكايت برادر و نقل أوصاف او در كتاب مستطاب نهج البلاغه نيز نقل شده و ابن ابى الحديد شارح آن كه از أكابر فضلاى أهل سنت است گفته كه: جمعى گفته‏اند كه: مراد به «آن برادر» رسول خداست صلّى اللّه عليه و آله، و بعيد شمرده‏اند اين را جمعى بسبب قول آن حضرت «و بود ضعيف ضعيف شمرده شده» باعتبار آنچه نقل شده از وصف او بشجاعت، زيرا كه آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله گفته نمى‏شود در صفات او مثل اين كلمه هر چند ممكن است تأويل آن بنرمى كلام او و ملايمت أخلاق او، نهايت عبارت لايق نيست بآن حضرت صلّى اللّه عليه و آله.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 5          صفحه‏ى 22     

7313 لكلّ ظاهر باطن على مثاله، فمن طاب ظاهره طاب باطنه، و ما خبث ظاهره خبث باطنه. از براى هر ظاهرى باطنى باشد بر مانند آن، پس كسى كه نيكو باشد ظاهر او نيكو باشد باطن او، و آنچه زشت باشد ظاهر آن زشت باشد باطن آن، اين نزديكست بمضمون آيه كريمه «البلد الطيّب يخرج نباته بإذن ربّه، و الّذى خبث لا يخرج الّا نكدا بلد نيكو بيرون مى‏آيد سبزه آن باذن پروردگار آن، و آنچه پليد باشد بيرون نمى‏آيد مگر دشوار سخت» و پوشيده نيست كه ممكن است مراد به «ظاهر» صورت و خلقت باشد و نيكويى آن نشان نيكويى باطن باشد و زشتى آن نشان زشتى باطن باشد، و ممكن است كه مراد به «ظاهر» أفعال و أعمال ظاهرى باشد و به «باطن» أخلاق و ملكات باطنى، و خوبى آنها علامت خوبى اينها، و بدى آنها علامت بدى اينها، و آيه كريمه نيز تمثيلى از براى هر يك از اينها مى‏تواند بود، نهايت بر هر تقدير ظاهر اينست كه حكم أكثرى باشد و كلى نباشد خصوصا بنا بر احتمال اوّل.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 5          صفحه‏ى 23     

و امّا بنا بر معنى اوّل پس اگر چه منافى آن نيست امّا شاهدى نيز بر آن نيست مگر اين كه مؤيّدى باشد از براى آن باعتبار اين كه ظاهر مى‏شود از اين كه خوبى ديگر در بنده ميباشد بغير از خوبى أعمال ظاهرى كه آن خوبى باطن و ملكات و أخلاق او باشد كه بسبب آن حق تعالى دوست مى‏دارد او را و دشمن مى‏دارد أعمال او را، پس آنچه فرموده‏اند كه «خوبى صورت و خلقت نشان خوبى باطن است» اين خوبيست، و همچنين ظاهر مى‏شود كه بديى در باطن ميباشد غير بدى اعمال ظاهرى كه از آن راه حق تعالى دوست مى‏دارد عمل را يعنى عمل ظاهرى او را بسبب خوبى آن، و دشمن مى‏دارد بدن او را يعنى اصل ذات او را باعتبار بدى باطن و ملكات و أخلاق او، پس آنچه فرموده‏اند كه زشتى صورت و خلقت دليل زشتى باطن است آن زشتى است، و پوشيده نيست كه بنا بر اين بر طريقه حكما كه بنفس مجرّدى در آدمى قائل شده‏اند و ملكات و أخلاق را صفت آن مى‏دانند مناسب بجاى «بدن»: «نفس» بود پس تعبير به «بدن» يا باعتبار بطلان طريقه ايشانست و اين كه نفس مجرّدى نباشد چنانكه مذهب متكلمين است، و با باعتبار اجراى كلام است بر وفق أفهام عوام، و يا باعتبار اينست كه مراد دشمن داشتن اصل «بدن» است باعتبار زشتى آن و دلالت اين بر زشتى باطن، و بنا بر اين مراد در اوّل نيز بقرينه مقابله دوست داشتن اصل بدن است باعتبار نيكوئى آن و دلالت اين بر نيكويى باطن، و بنا بر اين اين حديث شريف شاهدى باشد بر صريح حكم سابق، پس ظاهر اينست كه كلام معجز نظام اشاره باشد بتفسير آيه كريمه و اين كه نسبت دوستى و دشمنى ببدن باعتبار دلالت نيكويى و زشتى آنست بر نيكويى و زشتى باطن، و الله تعالى يعلم.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 5          صفحه‏ى 55     

7402 لقد علّق بنياط هذا الانسان بضعة هى اعجب ما فيه و ذلك القلب و له موادّ من الحكمة و اضداد من خلافها. هر آينه بتحقيق كه آويخته شده بنياط اين آدمى پاره كه آن عجيب‏ترين آنهاست كه در اوست و آن دل است و مر آنراست مادّه‏ها از حكمت و أضدادى از خلاف حكمت. «نياط» بكسر نون رگيست كه دل بآن آويخته و اگر بريده شود زنده نمى‏ماند صاحب آن. و مراد به «حكمت» چنانكه مكرّر مذكور شد علم راست و كردار درست است، و «مادّه» چيزى زيادتى را گويند كه متصل بآن باشد مثل مادّه حوض كه حوض ديگر باشد كه متصل بآن شود و «مادّه‏ها از حكمت»، يعنى مادّه‏ها از براى دل و زيادتيهاى پيوسته بآن كه منشأ حكمت مى‏شود، يا مادّه‏ها از براى حكمت و أمورى چند كه منشأ فزايش آن مى‏شود و بمنزله مواد آنست، و بر هر تقدير مراد به آنها فضايل خلقيّه است كه منشأ حكمت و فزايش آن مى‏شود و أضداد آنها كه از خلاف حكمت است، يعنى منشأ خلاف آن مى‏شود يا بمنزله موادّ خلاف آنست مقابلات آن فضايلست كه أخلاق ذميمه باشد كه منشأ جهل و أعمال ناشايست و فزايش آنها مى‏شود و بعد از آن بيان آن أضداد و مفاسدى كه بر آنها مترتّب مى‏شود فرموده‏اند و از آن مستفاد مى‏شود كه موادّ حكمت مقابلات آنهاست پس فرموده‏اند: فان سنح له الرّجاء أذلّه الطّمع، و ان هاج به الطّمع أهلكه الحرص. اگر عارض شود آنرا اميد خوار گرداند آنرا طمع، و اگر برانگيخته شود در آن طمع يا برانگيزد آنرا طمع هلاك كند آنرا حرص، يعنى يكى از آن أضداد اميد بغير خداست كه هرگاه عارض دل شود منشأ طمع گردد و آن خوار گرداند آنرا و با وجود آن سبب حرص شود كه آن هلاك مى‏گرداند آنرا در دنيا و آخرت، و ظاهر اينست كه مراد به «طمع» خواستن چيزى و طلب و سؤال آن باشد و مراد اين باشد كه اميد منشأ آن مى‏شود چنانكه مذكور شد و آن خوار مى‏گرداند آنرا.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 5          صفحه‏ى 59     

فكلّ تقصير به مضرّ و كلّ افراط له مفسد. پس هر تقصيرى بآن ضرر رساننده است و هر افراطى مر آن را فاسد كننده است چنانكه از أمثله مذكوره معلوم شد، و همچنين در ساير أحوال چنانكه حكما در كتب أخلاق تفصيل داده و توسّط ميانه روى را در هر باب «عدالت» مى‏گويند.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 5          صفحه‏ى 60     

و ابن ابى الحديد گفته كه: «مراد اينست كه عارض مى‏شود دل را حالات مختلفه متضادّه كه بعضى از آنها از حكمت است و بعضى از آنها متضادّ و منافى حكمت است و آنها را ذكر نفرموده و آن امورى كه شمرده تفصيل آنها نيست چنانچه جمعى گمان كرده‏اند زيرا كه نيست در آنها چيزى از حكمت و خلاف آن بلكه ذكر آنها كلاميست مستأنف از براى بيان اين كه آنچه متعلق بدل است لازم آن ميباشد لازمى ديگر مثل اميد كه لازم آن ميباشد طمع، و بعد از آن فرموده كه: تابع اميد ميباشد كشتن حرص و تابع نوميدى ميباشد كشتن اسف، آن را بعد از آن شمرده اخلاق و غير آنها را از امورى كه ذكر فرموده و ختم كرده كلام را باين كه هر تقصيرى بآن مضرّ است و هر افراطى از براى آن مفسد، و گفته كه مثال حكمت و خلاف آن كه اوّل فرموده شجاعتست و ضدّ آن جبن، و جود و ضدّ آن بخل، و عفت و ضدّ آن فجور، و مانند اينها».

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 5          صفحه‏ى 63     

7412 لن ينجع الادب حتّى يقارنه العقل. نفع نمى‏دهد ادب تا اين كه همراه شود آنرا عقل، ظاهر اينست كه مراد به «أدب» اخلاق حسنه باشد يا آدابى كه از براى چيزها در شرع يا عقل مقرّر شده و مراد اينست كه آنها بى‏عقل و زيركى چندان سودى ندارد عمده مزيّت آدمى عقل و زيركى است و مزاياى ديگر هرگاه بى‏آن باشد چندان نفعى ندارد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 5          صفحه‏ى 66     

7423 لن تدرك الكمال حتّى ترقى عن النقص. در نمى‏يابى كمال را تا اين كه بلند شوى از نقص، يعنى از آنچه باعث نقص است از صفات و أخلاق ذميمه، و مراد اينست كه ترقّى بمراتب كمال موقوف است بر سلب آنها از خود و بى‏آن بر وجهى كه بايد نمى‏شود.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 5          صفحه‏ى 75     

7462 ليس كلّ عورة تظهر. نيست هر عورتى چنين كه ظاهر شود، «عورت» چيزى را گويند كه بايد پوشاند كه كسى بر آن مطلع نشود مانند عيبها و گناهان، و ممكن است كه مراد اين باشد كه عيبهاى آدمى از اخلاق نكوهيده و أعمال ناشايست چنين نيست كه همه آنها بى‏تأمل و تفكر بر او ظاهر شود تا اين كه سلب آنها از خود تواند كرد بلكه بسيارى از آنها بى‏تأمّل و تفكر بر او ظاهر نشود پس بايد كه كمال سعى كند در تفحّص و تجسس عيوب خود تا همه آنها بر او ظاهر شود و از خود دفع نمايد، و ممكن است كه غرض اين باشد كه بمجرّد اين كه از كسى عيبى ظاهر نشود اعتماد تمام بر او نبايد كرد، بسيار عيبى باشد در كسى كه بر ديگرى بمعاشرت و مصاحبت ظاهر نگردد، و ممكن است كه مراد انكار بر جمعى باشد كه بديهاى خود را پنهان نكنند و آشكار سازند بگمان اين كه نمى‏شود كه آخر فاش نشود پس چرا پنهان بايد داشت پس انكار قول ايشان شده باشد باين كه چنين نيست كه هر عورتى آشكار گردد و پنهان نتوان داشت پس اگر در كسى بديى باشد باز پنهان داشتن آن بهترست از آشكارنمودن آن كه در حقيقت اظهار بى‏باكى و بى‏پروائى از حق تعالى است.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 5          صفحه‏ى 112     

7580 لو عرف المنقوص نقصه لساءه ما يرى من عيبه. اگر مى‏دانست ناقص كرده شده نقصان خود را هر آينه بد مى‏آمد او را آنچه مى‏بيند از عيب خود، ظاهر اينست كه مراد به «ناقص كرده شده» كسيست كه حق تعالى مرتبه او را يا أجر و ثواب او را كم كرده بسبب عيبى كه در أخلاق يا أعمال او باشد، و مراد اين باشد كه اگر چنين كسى مى‏دانست قدر نقص را كه باو رسيده و اين كه آن چه نقصان عظيميست هر آينه بد مى‏آمد او را آنچه مى‏بيند از عيب خود و زايل ميكرد آنرا از خود.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 5          صفحه‏ى 177     

7855 من عرف نفسه جاهدها. هر كه بشناسد نفس خود را جهاد كند با آن، زيرا كه هر كه نفس خود را بشناسد صفات و اخلاق ذميمه آن را و ميل آن را بخواهشها و هوسهاى باطل ميداند پس جهاد ميكند از براى ازاله آنها و واداشتن آن بر اطاعت و فرمانبردارى حقّ تعالى، بخلاف كسى كه نشناسد آن را كه آن آگاه نمى‏شود بر آنها پس وا مى‏گذارد نفس خود را و آن باقى مى‏ماند در آن اخلاق نكوهيده و در فرمان هوسها و خواهشهاى خود باشد

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 5          صفحه‏ى 212     

8029 من أحسن الملكة أمن الهلكة. هر كه نيكو كند خوى را ايمن شود از هلاك شدن، مراد ايمنى از هلاك شدنيست كه بسبب خويها و أخلاق بد مى‏شود، يا مطلق هلاك شدن بنا بر اين كه كسى كه أخلاق و صفات خود را نيكو كند أفعال خود را نيز نيكو كند بلكه تا أفعال نيكو نشود أخلاق نيكو نمى‏شود، و ممكن است كه «هلكه» در اينجا بمعنى سلوك با بندگان باشد و معنى اين باشد كه «هر كه نيكو كند سلوك را با بندگان خود ايمن شود از هلاك شدن» يعنى هلاك شدنى كه بسبب بد سلوكى با ايشان حاصل شده چنانكه در حديث وارد شده كه: داخل نمى‏شود بهشت را سيّى‏ء الملكه يعنى كسى كه بد سلوك باشد با بندگان خود، يا مراد مطلق هلاك‏شدن باشد و سلوك خوب با بندگان باعث توفيق باز ايستادن از هر گناهى باشد كه باعث هلاك شود.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 5          صفحه‏ى 289     

8407 من كثر جميله أجمع النّاس على تفضيله. هر كه بسيار باشد جميل او اتّفاق كنند مردم بر تفضيل او، «جميل» هر امر نيكوى زيبائى را گويند از اخلاق و افعال، و «تفضيل» بمعنى حكم بافزونى مرتبه است و ظاهرست كه هر كه اخلاق و اعمال نيكوى او بسيار باشد مردم اتّفاق كنند بر حكم بافزونى مرتبه او، و غرض از تنبيه بر آن ترغيب مردم است بر بسيار نمودن جميل خود.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 5          صفحه‏ى 296     

8447 من أخلص النّيّة تنزّه عن الدّنيّة. هر كه خالص گرداند نيّت را پاكيزگى جويد از دنيّه، مراد به «دنيّه» أخلاق مذمومه و أعمال و أفعال ناشايست و بد است و مراد اينست كه أعمالى كه نيّت در آنها خالص نباشد از براى خدا و آميخته بغرض ديگر باشد ناشايست و بد است، پس هر كه خالص كند نيّت را پاكيزگى جويد از اين كه آن اعمال او بد و ناشايست باشد، و ممكن است كه خالص كردن نيّت در طاعات و عبادات از براى خداى عزّ و جلّ سبب توفيق پاكيزگى از مطلق أخلاق و أعمال دنيّه شود چنانكه در باره نماز حقّ تعالى فرموده كه: «نهى ميكند از فحشا و منكر» چنانكه قبل از اين مذكور شد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 5          صفحه‏ى 300     

8469 من ألهم العصمة أمن الزّلل. هر كه الهام كرده شود نگاهدارى، ايمن گردد از لغزش، «الهام» بمعنى انداختن چيزيست در دل كسى، و مراد اينست كه هر كه حقّ تعالى بلطف خود در دل او اندازد اين را كه خود را از گناهان نگاهدارد ايمن گردد از لغزش و افتادن در گناه، پس آدمى بايد كه سعى كند در حسن اخلاق و اعمال خود تا استحقاق و اهليّت آن لطف بهمرساند.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 5          صفحه‏ى 307     

8500 من يطلب العزّ بغير حقّ يذلّ. هر كه طلب عزّت ميكند بغير حقّى خوار مى‏شود، غرض اينست كه كسى كه طلب عزّت كند از مردم بايد كه خود را چنان كند كه مستحقّ عزّت باشد و عزّت حقّ او باشد بكسب فضيلتى مثل پرهيزگارى و اخلاق حميده و ساير فضايل كه اگر كسى چنان نباشد و طلب عزّت كند از مردم خوار كنند او را بسبب ظهور حماقت و بى‏عقلى او، و ممكن است كه مراد اين باشد كه هر كه طلب عزّت كند بغير حقّى يعنى از راه باطلى مثل اعانت حاكم ظالم يا موافقت با حاكم فاسق در فسقى از براى مصاحبت با او و مانند اينها، او عزيز نشود بلكه اگر چند روزى بحسب ظاهر عزّتى يابد عاقبت خوار و خفيف گردد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 5          صفحه‏ى 411     

8972 من لم يهذّب نفسه لم ينتفع بالعقل. هر كه پاكيزه نگرداند نفس خود را سودمند نگردد بعقل، يعنى ثمره عقل و نفع آن پاكيزه كردن نفس خودست از گناهان و اخلاق و صفات ذميمه، پس عاقلى كه چنان نكند سودى از عقل و خرد خود نبرد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 5          صفحه‏ى 432     

9050 من عفّت أطرافه حسنت أوصافه. هر كه عفيف باشد اطراف او نيكو باشد اوصاف او، يعنى هر كه باز ايستد از حرام اعضا و جوارح ظاهرى او، و خود را نگاهدارد از افعال بد، نيكو باشد اخلاق و صفات او نيز.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 5          صفحه‏ى 464     

9195 من ورد مناهل الوفاء روى من مشارب الصّفاء. هر كه وارد شود مناهل وفا را سيراب گردد از مشارب صفا، «مناهل» جايگاههاى آب را گويند كه مردم به آنجا وارد شوند از براى برداشتن آب، و اثبات «مناهل» از براى «وفا» باعتبار تشبيه آنست بآب در بودن سبب حيات، چه آب سبب حيات صورى مى‏گردد، و وفا سبب حيات معنوى، و «مشارب» جمع «مشربه» است بكسر ميم يعنى ظرفى كه از آن آب آشامند و مراد به «صفا» يا صافى اعمال و اخلاق است و يا صافى اجر و ثواب، و بر هر تقدير اثبات مشارب از براى آنها باعتبار تشبيه آنهاست نيز بآب، باعتبار همان وجه مذكور، و حاصل كلام اينست كه: هر كه وارد شود بمناهل وفادارى سيراب گردد از مشربهاى صافى اخلاق و افعال، يا صافى اجر و ثواب، و ممكن است كه معنى اين باشد كه: سيراب گردد از مشربهاى آبهاى صاف بهشت از كوثر و غير آن.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 6          صفحه‏ى 10     

9253 من اللّئام تكون القسوة. از لئيمان ميباشد سخت دلى، يعنى سخت دلى و بى‏رحمى از اخلاق لئيمانست يعنى مردم دنى پست مرتبه يا بخيلان.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 6          صفحه‏ى 11     

9255 من الكرام تكون الرّحمة. از كريمان ميباشد رحم يعنى رحم و رقّت قلب از اخلاق كريمانست يعنى مردم گرامى بلند مرتبه، يا اهل جود و سخاوت، چنانكه در فقره سابق سابق مذكور شد كه قساوت و سخت دلى از اخلاق لئيمانست كه مقابل «كريمان» باشند بيكى از آن دو معنى.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 6          صفحه‏ى 17     

9288 من شرف الأعراق كرم الأخلاق. از شرف أعراقست نيكوئى اخلاق ، «أعراق» بمعنى ريشه‏هاست و مراد در اينجا اصل و نژادست و اين كه نيكوئى اخلاق و خويها از شرف و بلندى مرتبه اصل و نژاد ناشى مى‏شود.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 6          صفحه‏ى 23     

9324 من سوء الخلق البخل و سوء التّقاضى. از بدى خويست بخيلى و بدى طلب كردن حقّ خود، يعنى از اخلاق بدست بخيلى، و همچنين بدى طلب كردن حقّ خود از كسى باين كه بعنوان شدّت و سختى باشد و رفق و مدارائى نكند.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 6          صفحه‏ى 29     

9357 من كمال الشّرف الأخذ بجامع الفضل. از كمال بلندى مرتبه است فرا گرفتن بجمع كننده فضل، يعنى فرا گرفتن تفضّل و احسان عامّ كه جمع كند مردم را و شامل ايشان باشد، يا فرا گرفتن هر چه جمع كند فضل را يعنى تمامى و زوال نقص را يعنى سبب آن شود از اخلاق و اعمال.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 6          صفحه‏ى 32     

9368 من أفضل الدّين المروّة، و لا خير فى دين ليس له مروّة. از افزونترين دين مروّتست و نيست خيرى در ديندارى كه نباشد از براى او مروّتى، «مروّت» بمعنى آدميّتست، و مراد بآن هر فعل و تركيست كه عقل آدمى آن را خوب داند و خلاف آن را قبيح شمارد مثل اخلاق حميده و ترك ظلم و ستم و مانند آنها، و ظاهرست كه آن از افزونترين چيزهائيست كه در هر دينى ترغيب بآن شده و اين كه كسى كه آنرا نداشته باشد خيرى در او نيست هر چند صاحب دين باشد و در ساير شرايع دين تقصيرى نكند.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 6          صفحه‏ى 74     

9575 ما اجتلب سخط اللَّه بمثل البخل. كشيده نشده خشم خدا بچيزى مثل بخيلى يعنى جلب خشم خدا بآن زياده از هر خويى مى‏شود زيرا كه آن مانع از اداى حقوق مردم و بسيارى از حقوق الهى مى‏شود و در اخلاق ديگر چنين خلقى نيست.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 6          صفحه‏ى 108     

9692 ما بات لرجل عندى موعد قطّ فبات يتململ على فراشه ليغدو بالظّفر بحاجته أشدّ من تململى على فراشى حرصا على الخروج اليه من دين عدته و خوفا من عائق يوجب الخلف، فانّ خلف الوعد ليس من أخلاق الكرام. شب بروز نياورده از براى مردى نزد من وعده هرگز پس شب بروز آورده باشد آن مرد اضطراب و بيقرارى كننده بر رختخواب خود از براى اين كه صبح كند با فيروزى يافتن بحاجت خود سختتر از اضطراب و بيقرارى من بر رختخواب خود از براى حرص بر بيرون آمدن بسوى او از وعده او، و از راه ترس از مانعى كه سبب شود خلف آنرا پس بدرستى كه خلف وعده نيست از خويهاى كريمان، مراد اينست كه هرگز وعده نكرده‏ام بكسى كه وفا نكرده باشم بآن تا روز ديگر پس آن وعده شب بروز آورده باشد نزد من و آن مرد شب بروز آورده باشد و بيقرار باشد بر رختخواب خود كه كى باشد كه صبح كند با فيروزى بحاجت خود، يا اين كه بيقرار باشد از انديشه اين كه آيا صبح كند با فيروزى بحاجت خود يا نه، زياده از اضطراب و بيقرارى من از براى حرص بر اين كه بيرون روم بسوى او از قرض وعده او و وفا كنم بآن، و از جهت ترس از اين كه مبادا مانعى روى دهد كه باعث خلف آن وعده شود، و حاصل كلام اينست كه: چون وعده كردن بكسى و وفا نكردن بآن تا روز ديگر باعث اضطراب و بيقرارى او مى‏شد در آن شب زياده از اضطراب و بى قراريى كه من را نيز بود از براى اين كه كى باشد كه از قرض وعده او برآيم و مبادا كه مانعى روى دهد كه باعث خلف آن شود پس بسبب احتراز از اين دو اضطراب و بيقرارى من وعده كسى را پيش خود نگذاشته‏ام تا روز ديگر خصوصا اضطراب و بيقرارى آن كس كه آن زياده باشد از اضطراب و بيقرارى من، «پس بدرستى كه خلف وعد» بيان وجه ترس از آن مانعيست كه موجب خلف شود، و اين كه ترس از آن باعتبار اينست كه خلف وعده زشت است و از خويهاى كريمان نيست.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 6          صفحه‏ى 112     

9698 ما صان الأعراض كالاعراض عن الدّنايا و سوء الأغراض. نگاه نداشته عرضها را چيزى مثل رو گردانيدن از دنايا و بدى غرضها، مراد به «دنايا» أخلاق و أعمال دنى پست است.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 6          صفحه‏ى 113     

9702 ما أقبح شيم اللّئام و أحسن سجايا الكرام. چه زشت است خويهاى لئيمان، و نيكوست اخلاق كريمان، مراد به «كريمان» مردم گرامى بلند مرتبه است، و به «لئيمان» مقابل ايشان، يا اسخيا و بخيلان، و اوّل ظاهرترست.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 6          صفحه‏ى 123     

9749 ميزة الرّجل عقله، و جماله مروّته. امتياز دهنده مرد عقل اوست و زيبائى او مروّت اوست، يعنى امتياز هر كس بحسب مرتبه از ديگرى بعقل و زيركى اوست، هر كه عقل و زيركى او كاملتر باشد مرتبه او بلندتر باشد، و هر كه عقل و زيركى او ناقصتر باشد مرتبه او پست‏تر باشد، و «مروّت» چنانكه مكرّر مذكور شد بمعنى آدميّت است و مراد بآن داشتن چيزى چندست كه مقتضاى آدميّت باشد از اخلاق حميده و افعال پسنديده.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 6          صفحه‏ى 149     

9871 معاجلة الذّنوب بالغفران من أخلاق الكرام. شتاب كردن گناهان را ببخشش را خويهاى كريمانست يعنى مردم شريف بلند مرتبه.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 6          صفحه‏ى 181     

9989 نزّه عن كلّ دنيّة نفسك، و ابذل فى المكارم جهدك تخلص من المآثم و تحرز المكارم. پاكيزه گردان از هر صفت پستى نفس خود را، و بذل كن در كسب مكارم طاقت خود را، تا اين كه خالص گردى از مآثم، و جمع كنى مكارم را، «مآثم» بمعنى گناهانست، و «مكارم» أخلاق و افعال نيكوست كه آدمى به آنها عزيز و گرامى گردد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 6          صفحه‏ى 272     

10214 لا تغن بالرّذائل فتسقط قيمتك. بى‏نياز مشو بر ذايل پس پست شود بهاى تو. «رذايل» اخلاق و صفات پست مرتبه را گويند مقابل «فضايل» كه اخلاق و صفات بلند مرتبه است، و مراد به «بى‏نياز شدن برذائل» اينست كه به آنها راضى شود و سلب آنها از خود و طلب فضايل نكند، «پس پست شود بهاى تو» يعنى اگر چنان كنى پست شود قيمت و بهاى تو، و ممكن است كه ترجمه اين باشد كه: فرود ميا در رذايل و اقامت مكن در آنها كه اگر چنين كنى پست شود قيمت تو، و حاصل هر دو يكيست.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 6          صفحه‏ى 295     

10307 لا تخل نفسك من فكرة تزيدك حكمة، و عبرة تفيدك عصمة. خالى مگذار نفس خود را از فكرى كه زياد كند ترا حكمتى، و از عبرتى كه عطا كند ترا عصمتى. «فكرت» اسميست بمعنى تفكّر و تأمّل، و «حكمت» چنانكه مكرّر مذكور شد علم راست درست را گويند، يا هر گاه با عملى درست نيز باشد، و «عبرت» بمعنى پى بردن از چيزيست بچيز ديگر و استنباط آن از آن، و «عصمت» بمعنى نگهداريست يعنى عبرتى كه باعث نگهدارى تو شود از بلائى يا بديى در اخلاق يا اعمال.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 6          صفحه‏ى 425     

10874 لا يصدر عن القلب السّليم الّا المعنى المستقيم. صادر نمى‏شود از دل سليم مگر معنى مستقيم، يعنى دلى كه سالم باشد از رشك و كينه و ساير اخلاق نكوهيده صادر نمى‏شود از او و قصد نمى‏كند مگر كار راست درست را، پس كسى كه خواهد كه خلاف آن نكند بايد كه دل خود را از آنها پاك گرداند.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 6          صفحه‏ى 535     

اطلاق نوى بطينت كافران باعتبار دورى اوست از هر خيرى نه اين كه لفظ «نوى» مشتقّ از لفظ «نأى» است و بر هر تقدير ظاهر اينست كه اين معنى بطن آيه كريمه است و ظاهر آن معنى مشهور است و «بعيدست از آن» تأكيد سابق است، و «بيرون مى‏آورد زنده را از مرده» چنانكه زنده و مرده بر زنده و مرده ظاهرى اطلاق كنند و «زنده» آنرا گويند كه روح حيوانى داشته باشد و «مرده» آنرا گويند كه او را نداشته باشد، همچنين بر مرده و زنده معنوى اطلاق كنند و «زنده» كسى را گويند كه نيكبخت باشد و متّصف نباشد بايمان و اخلاق حميده و افعال پسنديده، و «مرده» كسى را گويند كه بر خلاف اين باشد و آيه كريمه بهر دو وجه تفسير تواند شد و بنا بر اوّل «بيرون آوردن زنده از مرده» مثل بيرون آوردن حيوان از نطفه است بلكه از عناصرى كه از آن مخلوق شده، و «بيرون آوردن مرده از زنده» مثل بيرون آوردن نطفه است از حيوان، و بنا بر دويم بيرون آوردن زنده از مرده، مثل بيرون-  آوردن مؤمن است از كافر و عالم از جاهل، و مرده از زنده، مثل بيرون آوردن كافرست از مؤمن و جاهل از عالم، و در اين حديث شريف بر وجه دويم تفسير شده و ظاهرست كه آن أولى و أبلغ است زيرا كه حيات معنوى باقى و جاويدست، و حيات ظاهرى حيات زايل و فانى. «او من كان ميتا فأحييناه» تتمّه آيه كريمه اينست «و جعلنا له نورا يمشى به فى النّاس كمن مثله فى الظّلمات ليس بخارج منها» آيا و كسى كه بوده مرده پس زنده گردانيديم او را و گردانيديم براى او روشنيى كه راه رود بآن در ميان مردم مثل كسيست كه صفت او اينست كه در تاريكيهاست نيست بيرون آينده از آنها، پس «مردن او» اشاره است بتفسير آيه كريمه باين كه مراد بمردن او اينست كه طينت او با طينت كافر مخلوط بود يعنى در وقتى كه پيش از خلق حضرت آدم هر دو طينتها مخلوط شدند بهم، و مراد بزندگى او هنگامى كه جدائى داد خداى عزّ و جلّ ميان آنها، «بكلمه خود» يعنى بأمر خود يا بفعل جبرئيل كه كلمه خداست چنانكه قبل از اين مذكور شد يا مراد اختلاط طينت اوست با طينت

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 7          صفحه‏ى 45     

4171-  اذا قل اهل الفضل هلك اهل التجمل 3، 192 1175-  التجمل من اخلاق المؤمنين 1، 307 319-  التجمل مروءة ظاهرة 1، 84

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 7          صفحه‏ى 48     

6-  الجور عسوف 1، 11 200-  الجور تبعات 1، 55 267-  الجور مضاد العدل 1، 69 247-  الجور ممحاة 1، 65 1657-  الجور احد المدمرين 2، 22 2446-  احذر الحيف و الجور فان الحيف تدعو الى السيف و الجور... 2، 225 2670-  اياك و الجور فان الجائر لا يريح رائحة الجنة 2، 297 3010-  اقبح شي‏ء جور الولاة 2، 400 1910-  الجائر ممقوت مذموم و ان لم يصل من جوره الى ذامه شي‏ء و العادل ضد ذلك 2، 78 3246-  اجور الناس من عد جوره عدلا منه 2، 474 4404-  بئس السياسة الجور 3، 254 5238-  رأس الجهل الجور 4، 50 5111-  دولة الجائر من الممكنات 4، 10 4965-  زمان الجاير شر الازمنة 4، 115 5753-  شر اخلاق النفوس الجور 4، 178 6027-  طاعة الجور توجب الهلك و تأتى على الملك 4، 258 6481-  فى الجور الطغيان 4، 401 6492-  فى الجور هلاك الرعية 4، 402 7835-  من جار اهلكه جوره 5، 174 8030-  من جار ملكه عظم هلكه 5، 213 7750-  من جار قصم عمره 5، 154 8723-  من عمل بالجور عجل اللّه هلكه 5، 355 8741-  من جار ملكه تمنى الناس هلكه 5، 359 10090-  ويل لمن سائت سيرته و جارت ملكته و تجبر و اعتدى 6، 227 10224-  لا تطمع العظماء فى حيفك 6، 274 10712-  لا خير فى حكم جائر 6، 391 10675-  لا جور افظع من جور حاكم 6، 385 10887-  لا يؤمن اللّه عذابه من لا يأمن الناس جوره 6، 428

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 7          صفحه‏ى 80     

142-  الحلم عشيرة 1، 44 277-  الحلم زين الخلق 1، 74 497-  الحلم عنوان الفضل 1، 134 770-  الحلم رأس الرياسة 1، 197 841-  الحلم ثمرة العلم 1، 211 901-  السلم ثمرة الحلم 1، 227 3386-  ان افضل اخلاق الرجال الحلم 2، 488 3257-  اشجع الناس من غلب الجهل بالحلم 2، 450 3182-  اقوى الناس من قوى على غضبه بحلمه 2، 453 3183-  افضل الحلم كظم الغيظ و ملك النفس مع القدرة 2، 435 2229-  احلم تكرم 2، 169 994-  الحلم فدام السفيه 1، 245 1004-  الحلم زينة العلم 1، 249 1055-  الحلم تمام العقل 1، 264 1185-  الحلم نور جوهره العقل 1، 311 1304-  الحليم الذى لا يشق عليه مؤنة الحلم 1، 344 1336-  الحلم حلية العلم و علة السلم 1، 353 1420-  الحلم نظام أمر المؤمن 1، 372 1859-  اول عوض الحليم عن حلمه ان الناس كلهم انصاره على خصمه 2، 66 2063-  الحلم يطفى نار الغضب، و الحدة تؤجج احراقه 2، 123 2240-  احلم توقر 2، 171 3365-  احتجب عن الغضب بالحلم و غض عن الوهم بالفهم 2، 199 2833-  احياكم احلمكم 2، 369 3006-  ازين الشيم الحلم و العفاف 2، 399 1776-  الحلم عند شدة الغضب يؤمن غضب الجبار 2، 45 1648-  الحلم احد المنقبتين 2، 20 3477-  ان افضل الناس من حلم عن قدرة و زهد عن رغبة و أنصف عن قوة 2، 513 3715-  ان كان فى الغضب الانتصار ففى الحلم ثواب الابرار 3، 5 3726-  ان لم تكن حليما فتحلم فانه قل من تشبه بقوم الا اوشك أن يصير منهم 3، 11 3813-  انك مقوم بادبك فزينه بالحلم 3، 57 3859-  انما الحلم كظم الغيظ و ملك النفس 3، 74 3892-  انما الحليم من اذا اوذى صبر و اذا ظلم غفر 3، 85 4104-  اذا حلمت عن الجاهل فقد أوسعته جوابا 3، 162 4088-  اذا حلمت عن السفيه غممته فزده غما بحلمك عنه 3، 144 4099-  اذا احب اللّه عبدا زينه بالسكينة و الحلم 3، 161 4160-  اذا تسلط عليك الغضب فاغلبه بالحلم و الوقار 3، 188 4178-  اذا كان الحلم مفسدة كان العفو معجزة 3، 195 4185-  بالحلم تكثر الانصار 3، 199 4718-  جمال الرجل حلمه 3، 356 4822-  حسن الحلم دليل وفور العلم 3، 385 4965-  خير الحلم التحلم 3، 424 5233-  رأس العلم الحلم 4، 49 5404-  ردوا البادرة بالحلم 4، 89 5463-  زين العلم الحلم 4، 108 5534-  سبب الوقار الحلم 4، 124 5895-  ضادوا الغضب بالحلم تحمدوا عواقبكم فى كل أمر 6، 226 6084-  عليك بالحلم فانه ثمرة العلم 4، 285 6105-  عليك بالحلم فانه خلق مرضى 4، 289 6610-  قديز هق الحليم 4، 460 6654-  قد يتزيى بالحلم غير الحليم 4، 470 7168-  كن حليما فى الغضب صبورا فى الرهب مجملا فى الطلب 4، 607 723-  كمال العلم الحلم و كمال الحلم كثرة الاحتمال و الكظم 4، 628 7026-  كفى بالحلم وقارا 4، 573 8012-  من تحلم بالحلم سكن طيشه 5، 209 7655-  من تحلم حلم 5، 137 7676-  من حلم اكرم 5، 142 1883-  من لم يتحلم لم يحلم 5، 244 7411-  لن يثمر العلم حتى يقارنه الحلم 5، 63 7448-  لن يزان العقل حتى يوازره الحلم 5، 71 7529-  ليس الحليم من عجز فهجم و اذا قدر انتقم، انما الحليم... 5، 91 7620-  من غاظك بقبح السفه عليك فغظه بحسن الحلم عنه 5، 333 8703-  من ارتوى من مشرب العلم تجلبب جلباب الحلم 5، 351 9132-  من استعان بالحلم عليك غلبك و تفضل عليك 5، 451 9426-  من أشرف العلم التحلى بالحلم 1، 43 9320-  من أحسن افعال القادر أن يغضب فتحلم 6، 23 9339-  من أحسن العقل التحلى بالحلم 6، 26 9929-  نعم وزير العلم الحلم 6، 164 10073-  وقار الحلم زينة العلم 6، 224 10139-  وجدت الحلم و الاحتمال أنصر لى من شجعان الرجال 6، 244 10485-  لا ظهير كالحلم 6، 354 10459-  لا فضيلة كالحلم 6، 350 10709-  لا خير فى خلق لا يزينه حلم 6، 391 10657-  لا شرف أعلى من الحلم 6، 383 10736-  لا يعرف السفيه حق الحليم 6، 395 10742-  لا خير فى عقل لا يقارنه حلم 6، 396 10632-  لا عز ارفع من الحلم 6، 380 10784-  لا علم لمن لا حلم له 6، 403 10971-  يستدل على حلم الرجل بكثرة احتماله و على نبله بكثرة انعامه 6، 452 10873-  لا يكون المؤمن الا حليما رحيما 6، 425

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 7          صفحه‏ى 96     

3072-  أرضى الناس من كانت أخلاقه رضية 2، 413 3032-  أطهر الناس اعرقا أحسنهم أخلاقا 2، 405 3740-  ان كنتم لا محالة متنافسين فتنافسوا فى الخصال الرغيبة و خلال المجد 3، 20 4142-  اذا كان فى الرجل خلة رائقة فانتظر منه اخواتها 3، 177 4556-  تنافسوا فى الاخلاق الرغيبة و الاحلام العظيمة و الاخطار.. 3، 311 4565-  تجنب من كل خلق أسوأه و جاهد نفسك على تجنبه فان الشر لجاجة 3، 314 4564-  تخير لنفسك من كل خلق أحسنه فان الخير عادة 3، 314 4558-  تعصبوا لخلال الحمد من الحفظ للجار و الوفاء بالذمام و الطاعة للبر... 3، 311 7264-  فعليكم بهذه الخلائق فالزموها و تنافسوا فيها 4، 640 5631-  ستة تختبر بها أخلاق الرجال: الرضا و الغضب و الامن و الرهب و المنع و الرغب 4، 146 9187-  من لم تحسن خلائقه لم تحمد طرائقه 5، 462 9266-  من الكرم حسن الشيم 6، 13

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 7          صفحه‏ى 251     

7-  العفو فضيلة 1، 11 258-  العفو احسن الاحسان 1، 67 357-  العفو زكاة الظفر 1، 97 498-  العفو عنوان النبل 1، 134 519-  العفو تاج المكارم 1، 140 584-  العفو افضل الاحسان 1، 154 649-  الصفح احسن الشيم 1، 172 772-  العفو زين القدرة 1، 198 774-  العفو يوجب المجد 1، 198 924-  العفو زكاة القدرة 1، 230 1099-  العفو احسن الانتصار 1، 277 1547-  العفو مع القدرة جنة من عذاب اللّه سبحانه 1، 398 1566-  المبادرة الى العفو من اخلاق الكرام 2، 4 1640-  العفو اعظم الفضيلتين 2، 19 1875-  الصفح ان يعفو الرجل عما يجنى عليه و يحلم عما يغيظه 2، 69 2247-  اقل تقل 2، 172 3364-  اقل العثرة و ادرأ الحد و تجاوز عما لم يصرح لك به 2، 197 2367-  اعط الناس من عفوك و صفحك مثل ما تحب ان يعطيك اللّه سبحانه و على عفو فلا تندم 2، 290 2972-  احسن الجود عفو بعد مقدرة 2، 393 3000-  احسن افعال المقتدر العفو 2، 399 3060-  اولى الناس بالعفو اقدرهم على العقوبة 2، 410 3066-  احق الناس بالاسعاف طالب العفو 2، 411 3120-  احسن من استيفاء حقك العفو عنه 2، 423 3165-  احسن المكارم عفو المقتدر وجود المفتقر 2، 432 3184-  احسن العفو ما كان عن قدرة 2، 435 4317-  بالعفو تستنزل الرحمة 3، 233 4566-  تجاوز عن الزلل و اقل العثرات ترفع لك الدرجات 3، 314 5087-  خذ العفو من الناس و لا تبلغ من احد مكروهه 3، 461 57035-  شر الناس من لا يعفو عن الزلة و لا يستر العورة 4، 175 5769-  شيئان لا يوزن ثوابهما: العفو و العدل 4، 184 6215-  عند كمال القدرة تظهر فضيلة العفو 4، 324 6766-  قلة العفو اقبح العيوب و التسرع الى الانتقام اعظم الذنوب 4، 505 7052-  كفى بالظفر شافعا للمذنب 4، 579 7162-  كن جميل العفو اذا قدرت عاملا بالعدل اذا ملكت 4، 606 7179-  كن عفوا فى قدرتك جوادا فى عسرتك مؤثرا مع فاقتك يكمل لك الفضل 4، 612 6944-  كم من طامع بالصفح عنه 4، 550 8499-  من عفى عن الجرائم فقد اخذ بجوامع الفضل 5، 307 8959-  من لم يحسن العفو اساء بالانتقام 5، 407 9400-  من الدين التجاوز عن الجرم 6، 37 9408-  من الكرم ان تتجاوز عن الاسائة اليك 6، 39 9440-  ما احسن العفو مع الاقتدار 6، 68 9567-  ما عفا عن الذنب من قرع به 6، 72 10319-  لا تند من على عفو و لا تبهجن بعقوبة 6، 299 10474-  لا حلم كالصفح 6، 352 10713-  لا شي‏ء أحسن من عفو قادر 6، 392 10880-  لا يقابل مسى‏ء قط بافضل من العفو عنه 6، 427

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 7          صفحه‏ى 291     

420-  الغش سجية المردة 1، 115 614-  الغش يكسب المسبة 1، 162 739-  الغش شر المكر 1، 192 1299-  الغش من اخلاق اللئام 1، 343 1394-  الجاهل من استغش النصيح 1، 365 1575-  الغشوش لسانه حلو و قلبه مر 2، 6 2940-  افظع الغش غش الائمة 2، 388 3516-  ان اغش الناس اغشهم لنفسه و اعصاهم لربه 2، 531 5366-  ربما غش المستنصح 4، 79 5677-  شر الناس من يغش الناس 4، 164 5941-  طوبى لمن خلا من الغل صدره و سلم من الغش قلبه 4، 239 6417-  غش الصديق و الغدر بالمواثيق من خيانة العهد 4، 384 8891-  من غش الناس فى دينهم فهو معاند للّه و رسوله 5، 390 9044-  من غش نفسه كان اغش لغيره 5، 429 9152-  من غشك فى عداوته فلا تلمه و لا تعذله 5، 456 9297-  من علامات الشقاء غش الصديق 6، 19

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 7          صفحه‏ى 294     

341-  الاستغفار يمحو الاوزار 1، 94 913-  الاستغفار دواء الذنوب 1، 228 1496-  الاستغفار اعظم جزاء و اسرع مثوبة 1، 388 1697-  العاقل من تغمد الذنوب بالغفران 2، 29 2228-  استغفر ترزق 2، 169 2292-  اغتفر زلة صديقك يزكك عدوك 2، 180 2887-  افضل التوسل الاستغفار 2، 378 3647-  ان العبد بين نعمة و ذنب لا يصلحهما الا الاستغفار و الشكر 2، 611 3894-  انما الكيس من اذا اساء استغفرو اذا اذنب ندم 3، 85 3993-  اذا جنى عليك فاغتفر 3، 117 4567-  تغمد الذنوب بالغفران سيما فى ذوى المروة و الهيئات 3، 315 4863-  حسن الاستغفار يمحص الذنوب 3، 394 5562-  سلاح المذنب الاستغفار 4، 130 6258-  عجبت لمن بقنط و معه النجاة و هو الاستغفار 4، 337 7583-  لو أن الناس حين عصوا انابوا و استغفروا لم يعذبوا و لم يهلكوا 5، 113 7669-  من عقل استقال 5، 140 8144-  من اعطى الاستغفار لم يحرم المغفرة 5، 237 8377-  من استغفر اللّه اصاب المغفرة 5، 283 9747-  مع الانابة تكون المغفرة 6، 122 9871-  معاجلة الذنوب بالغفران من اخلاق الكرام 6، 149 9936-  نعم الوسيلة الاستغفار 6، 165 10658-  لا شفيع انجح من الاستغفار 6، 383

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 7          صفحه‏ى 297     

445-  الكريم يتغافل و ينخدع 1، 121 3256-  اشرف اخلاق الكريم تغافله عما يعلم 2، 450 4570-  تغافل يحمد امرك 3، 315 9149-  من لم يتغافل و لا يغض عن كثير من الامور تنغصت عيشته 5، 455 9321-  من اشرف افعال الكريم تغافله عما يعلم 6، 22 10503-  لا عقل كالتجاهل 6، 356 10502-  لا حلم كالتغافل 6، 356

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 7          صفحه‏ى 352     

1176-  التكلف من اخلاق المنافقين 1، 308 1209-  اطراح الكلف اشرف قنية 1، 317 1392-  الحازم من اطرح المؤن و الكلف 1، 365 2964-  اهنى‏ء العيش اطراح الكلف 2، 392 5706-  شر اصدقائك من تتكلف له 4، 170 5782-  شر الالفة اطراح الكلفة 4، 189

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 7          صفحه‏ى 381     

613-  النصح يثمر المحبة 1، 161 843-  النصيحة تثمر الود 1، 212 1298-  النصيحة من اخلاق الكرام 1، 342 2441-  امحض اخاك النصيحة حسنة كانت او قبيحة 2، 224 2494-  اسمعوا النصيحة ممن اهداها اليكم و اعقلوها على انفسكم 2، 242 2466-  ابذل لصديقك نصحك و لمعارفك معونتك و لكافة الناس بشرك 2، 235 3373-  اشفق الناس عليك اعونهم لك على صلاح نفسك و أنصحهم لك فى دينك 2، 485 3515-  ان انصح الناس انصحهم لنفسه و اطوعهم لربه 2، 531 5355-  رب ناصح من الدنيا عندك متهم 4، 76 5944-  طوبى لمن اطاع ناصحا يهديه و تجنب غاويا يرديه 4، 239 6623-  قد يغش المستنصح 4، 463 6622-  قد يستفيد الظنة الناصح 4، 463 6624-  قد ينصح غير الناصح 4، 463 6683-  قد نصحتم فانتصحو او بصرتم فابصروا و ارشدتم فاسترشدوا 4، 479 5365-  ربما نصح غير الناصح 4، 479 7008-  كيف ينتفع بالنصيحة من يلتذ بالفضيحة 4، 567 7386-  ليكن احب الناس اليك المشفق الناصح 5، 51 7743-  من خالف النصح هلك 5، 153 7765-  من بصرك عيبك فقد نصحك 5، 157 7767-  من نصحك فقد انجدك 5، 158 7827-  من استنصحك فلا تغشه 5، 171 7923-  من نصحك اشفق عليك 5، 190 8104-  من استغش النصيح استحسن القبيح 5، 228 8444-  من قبل النصيحة امن من الفضيحة 5، 277 8555-  من عصى نصيحه نصر ضده 5، 279 8566-  من امرك باصلاح نفسك فهو احق من تطيعه 5، 322 8583-  من اقبل على النصيح اعرض عن القبيح 5، 346 8584-  من استغش النصيح غشيه القبيح 5، 347 8697-  من اعرض عن نصيحة الناصح احرق بمكيدة الكاشح 5، 350 8699-  من تاجرك بالنصح فقد اجزل لك الربح 5، 350 9043-  من نصح نفسه كان جديرا بنصح غيره 5، 429 9053-  من تاجرك فى النصح كان شريكك فى الربح 5، 432 9151-  من لم ينصحك فى صداقته فلا تعذره 5، 455 9304-  من احسن النصيحة الابانة عن القبيحة 6، 20 9305-  من اكبر التوفيق الاخذ بالنصيحة 6، 20 9378-  من احسن الدين النصح 6، 33 9406-  من علامات الادبار سوء الظن بالنصيح 6، 38 9580-  ما اخلص المودة من لم ينصح 6، 75 9799-  مرارة النصح انفع من حلاوة الغش 6، 131 9839-  مناصحك مشفق عليك محسن اليك ناظر فى عواقبك... 6، 139 9966-  نصحك بين الملاء تقريع 6، 172 10279-  لا تردن على النصيح و لا تستغشن المشير 6، 287 10504-  لا اخلاص كالنصح 6، 357 10522-  لا عداوة مع نصح 6، 360 10546-  لا شفيق كالودود الناصح 6، 364 10622-  لا واعظ أبلغ من النصح 6، 378 10884-  لا خير فى قوم ليسوا بناصحين و لا يحبون الناصحين 6، 427

اخلاق در نهج البلاغه از کتاب شرح‏غررالحكم(خوانسارى)

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 2          صفحه‏ى 450     

3256 اشرف اخلاق الكريم تغافله عمّا يعلم. برترين خويهاى كريم يعنى گرامى بلند مرتبه تغافل زدن اوست از آنچه ميداند يعنى از بد سلوكيها كه مردم با او كنند يا عيبى يا بدئى كه از كسى بيند چنان تغافل زند كه مردم گمان كنند كه غافل شده از آن و مطّلع نشده بر آن.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 2          صفحه‏ى 488     

3386 انّ افضل اخلاق الرّجال الحلم. بدرستى كه افزونترين خويهاى مردان بردبارى است.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 2          صفحه‏ى 551     

3558 انّ الزّاهدين فى الدّنيا لتبكى قلوبهم و ان ضحكوا و يشتدّ حزنهم و ان فرحوا، و يكثر مقتهم انفسهم و ان اغتبطوا بما اوتوا. بدرستى كه بى رغبتان در دنيا هر آينه گريه ميكند دلهاى ايشان و اگر چه بخندند، و سخت ميباشد اندوه ايشان و اگر چه شادى كنند، و بسيار ميباشد دشمنى ايشان با نفسهاى خودشان و اگر چه رشك برند مردم بر ايشان به آن چه بخشيده شده‏اند يعنى هر چند ميانه مردم بخندند دلهاى ايشان بسبب ترس از بدى عاقبت حال ايشان گريان باشد، و همچنين هر چند بحسب ظاهر شادمانى كنند باطن ايشان اندوهگين باشد، و هر چند بخشيده شوند از اخلاق ستوده و افعال حميده كه مردم آرزوى مثل آنها كنند باز ايشان با نفسهاى خود دشمن باشند بسبب اين كه آنها را مقصّر و گنهكار دانند.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 3          صفحه‏ى 25     

3757 ان تخلص تفز. اگر خالص گردى فيروزى يابى يعنى خالص و پاك گردى از صفات و اخلاق نكوهيده و افعال و اعمال ناشايست.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 3          صفحه‏ى 33     

3761 انا صنو رسول اللّه و السّابق الى الاسلام و كاسر الاصنام و مجاهد الكفّار و قامع الاضداد. من صنو رسول خدايم و پيشى گيرنده بسوى اسلام و شكننده بتها و جهاد كننده با كفار و خوار كننده مخالفان. «صنو» بكسر صاد و سكون نون شاخى را گويند از نخل يا از هر درختى كه با شاخ ديگر از يكجا رسته باشد و «بودن آن حضرت صلوات اللّه و سلامه عليه صنو رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله» ظاهر است چه پسر عم و برادر آن حضرت بود و اقرب مردم بسوى او در اخلاق و خصال و اعمال و افعال، و «صنو» بمعنى برادر مهربان نيز آمده و ظاهر اين است كه اين هم مأخوذ از معنى اول است و «بودن آن حضرت پيشى گيرنده بسوى اسلام» مشهور و معروف است و ميانه شيعه و اهل سنت همه مسلم و معلوم، چنانكه اهل سنت نقل كرده اند از ابن عباس كه گفته: گفت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله: رحمت فرستادند فرشتگان بر من و بر على هفت سال گفتند بچه سبب بود اين اى رسول خداى-  فرمود: رحمت فرستادند فرشتگان بر من و بر على هفت سال، و اين بسبب اين بود كه بلند نشد شهادت «لا اله الا اللّه» بسوى آسمان مگر از من و از على. و در بعضى روايات ايشان مگر از او و از من. و روايت كرده‏اند از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كه فرموده در باره آن حضرت صلوات اللّه عليه: اين اول مردم است بحسب ايمان بمن و اول مردم است بحسب ملاقات كردن با من در روز قيامت و آخر مردم است با من بحسب عهد نزد مرگ يعنى بعد از همه كس نزد من ماند در آن وقت، و غير اينها از روايات متضافره كه از طرف ايشان نقل شده و از طرق شيعه آثار و اخبار در اين باب فزون از حد و حصر است.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 3          صفحه‏ى 156     

بر خردمند بصير پوشيده نيست كه حمل احاديث مزبوره بر امثال اين امور بغايت سخيف است بلكه بايد كه طرح يكى از احاديث طرفين كرد يا توقف در آن باب نمود و ممكن است حمل احاديث اولى بر تقيه باعتبار موافقت آنها با احاديث اهل سنت، و پوشيده نيست نيز كه حديث آخر كه نقل شد از احاديث اولى نسبت داده شده حكايت مفتون شدن هاروت و ماروت به «قول ناس» و ظاهر از آن اهل سنت است يا مردمى كه عارى از علم باشند و ظاهر در ردّ آنست نهايت صريح در آن نيست بلكه ممكن است كه غرض بيان شهرت آن باشد ميانه مردم با وجود حقيت و آنچه در اوّل آن ذكر شده كه زهره زنى بود ناهيل نام دلالت ندارد بر اين كه مراد ستاره زهره باشد بلكه ممكن است كه مراد بآن جانورى باشد زهره نام چنانكه در حديث امام ثامن ضامن صلوات اللّه و سلامه عليه كه در طرف انكار نقل شده فرموده اند كه: زهره و سهيل دو حيوان بوده‏اند از حيوانات دريا كه مسخ شده بودند و ناس گمان كرده اند كه آن دو ستاره معروفه مسخ شده اند، و همچنين حديثى كه قبل از آن از كتاب علل الشرائع نقل شده دلالت ندارد بر اين كه زهره كه مسخ شده ستاره معروفه است بلكه ممكن است كه مراد همان زهره باشد كه حيوانى بوده از حيوانات دريا، و همچنين حديث قبل از آن كه از كتاب خصال نقل شد بر آن محمول مى‏تواند شد بلكه ممكن است كه مراد بقول آن حضرت عليه السلام در آن حديث كه نام آن زن ناهيل بود و مردم مى‏گويند كه ناهيل اين باشد كه نام آن زن ناهيل بود و مردم غلط كرده‏اند و ناهيل گمان كرده اند كه نام ستاره زهره است و بآن اعتبار آن ستاره را [از] مسوخ مى‏دانند و در حديث طويل اوّل كه از تفسير علىّ بن ابراهيم و عياشى نقل شد اصلا حكايت مسخ زهره نيست پس مسخ ستاره زهره نيست در احاديث مذكوره مگر در حديث ابى طفيل و حديث بعد از آن و ظاهر طرح آنهاست يا حمل آنها بر تقيه و اما اصل مفتون شدن هاروت و ماروت بزنى پس در همه آن احاديث صريحا مذكور است سواى حديث آخر كه نسبت بقول ناس داده شده چنانچه مذكور شد و حديث تفسير حضرت امام حسن عسكرى صلوات اللّه و سلامه عليه صريح است در انكار اصل اين معنى كه ايشان مفتون شده باشند و حديث كتاب عيون كه نقل شد اگر چه اوّل آن دلالت ندارد مگر بر تكذيب حكايت مسخ شدن بستاره نهايت آخر آن ظاهر است در خوبى هاروت و ماروت و برائت ايشان از آنچه نسبت بايشان داده شده پس آن دو حديث معارضند با همه آن احاديث كه از آن طرف نقل شد و پوشيده نيست كه بمجرّد اين دو حديث طرح تمام آن احاديث خالى از اشكال نيست با عدم صراحت يكى از آنها در انكار آن معنى پس احتمال وقوع مفتون‏شدن ايشان چندان بعيد نيست و بمجرّد آن دو حديث انكار آن نمى‏توان كرد، و اما آنچه در حديث اوّل آنها استدلال شده بآن بر عصمت ملائكه از آيات كريمه، پس اگر استدلال از معصوم نباشد ممكن است جواب از استدلال بحمل آيات كريمه بر عصمت ملائكه ما دام كه بر صفات ملكى باقى باشند پس منافات ندارد با خروج ايشان از آن در وقتى كه بصورت بشرى و اخلاق ايشان از براى مصلحتى در آيند، با آنكه آيه كريمه يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً معلوم نيست كه در شأن همه

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 3          صفحه‏ى 158     

4092 اذا علوت فلا تفكّر فيمن دونك من الجهّال و لكن اقتد بمن فوقك من العلماء. هرگاه بلند مرتبه گردى پس فكر مكن در آنان كه پست تر از تواند از نادانان و ليكن اقتدا كن بآنان كه بالاتر از تواند از علما. مراد به «فكر كردن در آنان كه پست تر از اويند از نادانان» تتبع كردن احوال ايشان از اخلاق و افعال و اقتدا كردن بايشان است در آنها، و «تخصيص اين معنى بوقت بلند مرتبه شدن» باعتبار زيادتى اهتمام است بپند كسى كه بلندمرتبه گردد و زيادتى قبح پيروى نادانان از او، و يا باعتبار اين كه كسى كه بلندمرتبه گردد غالب اين است كه پيروى نادانان كند در تكبر و تبختر و امثال آنها، پس غرض اينست كه هرگاه بلند مرتبه گردى چنين مكن بلكه اقتدا كن بعلما در تواضع و فروتنى و ساير صفات ايشان.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 3          صفحه‏ى 179     

4146 اذا آمنت باللّه و اتّقيت محارمه احلّك دار الامان و اذا ارضيته تغمّدك بالرّضوان. هرگاه ايمان آورى بخداى سبحانه و بپرهيزى از حرامهاى او فرو آورد ترا در خانه امان، و هرگاه خشنود گردانى او را فرو پوشاند ترا بخشنودى، مراد به «خانه امان» بهشت است كه در آن ايمنى است از هر مكروهى، و «فرو پوشاند ترا بخشنودى» يعنى خشنودى خود را از تو شامل حال تو كند مانند جامه كه فرو گيرد سراپاى ترا و در بعضى نسخه ها بجاى «ارضيته» از باب افعال «رضّيته» از باب تفعيل است و هر دو بيك معنى است، و پوشيده نيست كه خشنودى حق تعالى از اين كس نعمتى است بلند مرتبه تر از بهشت و آنچه در آنست چنانچه در قرآن مجيد فرموده: «وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ» و اما خشنود گردانيدن او را پس ممكن است كه همان بايمان و پرهيزگارى از حرامها بعمل آيد و بنا بر اين حاصل كلام اين باشد كه هرگاه ايمان آورى بخدا و بپرهيزى از حرامهاى او فرود آورد ترا ببهشت و چون آن باعث رضاى او مى‏شود از تو فرو گيرد نيز ترا بخشنودى خود كه مرتبه ايست بزرگتر از آن. و ممكن است كه آن بمجرّد ايمان و پرهيزگارى حاصل نشود بلكه زياده بر آن بعضى از اخلاق حميده يا افعال عظيمه خير در آن در كار باشد و بنا بر اين راضى گردانيدن خدا را اشاره باشد بمرتبه بالاتر از ايمان و پرهيزگارى و بجزاى آن و احتمال اوّل ظاهرترست چه بنا بر احتمال دوم مناسب اين بود در كلام كه اشاره بطريق حصول آن بشود و اللّه تعالى يعلم.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 3          صفحه‏ى 180     

4148 اذا اتّقيت المحرّمات و تورّعت عن الشبهات و ادّيت المفروضات و تنفّلت بالنّوافل فقد اكملت فى الدّين الفضائل. هرگاه بپرهيزى از حرامها و باز ايستى از شبهه‏ها و بجاى آورى نمازهاى فريضه را و بگزارى نمازهاى نافله را پس بتحقيق كه كامل گردانيده در دين فضيلتها را، پوشيده نماند كه پرهيز نمودن از حرامها متضمن فعل همه واجبهاست زيرا كه ترك واجبى حرامست و اين معنى اگر چه شامل بجاى آوردن نمازهاى فريضه نيز هست نهايت از براى زيادتى اهتمام به آنها بجاى آوردن آنها بخصوص مذكور شده و اين قدر يعنى كردن هر واجبى و ترك هر فعل حرامى كه پرهيز نمودن از هر حرام شامل هر دو باشد اقلّ واجب است بر هر كسى، نهايت كمال ديندارى اينست كسى كه با وجود اين باز ايستد از شبهه‏ها يعنى از مالهاى شبهه ناك مثل مال جمعى كه حلال و حرام هر دو در اموال ايشان باشد پس هرگاه مالى از جمله اموال خود بكسى دهند كه معلوم نباشد كه حلال است يا حرام اگر چه بحسب ظاهر بر آن كسى كه حال آنرا نمى‏داند حلال است اما اجتناب از آن بهترست و باعث كمال فضيلت ديندارى است، و ممكن است كه مراد به شبهه‏ها امورى چند باشد كه حليت و حرمت آنها معلوم نباشد و بآن اعتبار اگر چه اجتناب از آنها واجب نباشد نهايت اجتناب از آنها باعتبار احتمال حرمت باعث كمال فضيلت دين گردد، و همچنين گزاردن نوافل اگر چه واجب نيست اما فضيلت ديندارى بآن كامل مى‏شود و پوشيده نيست كه آنچه مذكور شده اقلّ مراتب فضايل دين است و با وجود آن هر چند اخلاق فاضله كامل تر گردد و امور مستحبه و افعال خير بيشتر كرده شود فضايل دين كامل تر گردد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 3          صفحه‏ى 195     

4177 اذا احبّ اللّه عبدا الهمه رشده و وفّقه لطاعته. هرگاه دوست دارد خدا بنده را در دل او اندازد راه راست او را و توفيق دهد او را از براى طاعت خود. «دوست داشتن خدا بنده را» چنانچه مكرّر مذكور شد باعتبار خوبيى است كه در او باشد از اخلاق و خصال يا اعمال و افعال، و مراد اين است كه هرگاه خدا بنده را دوست داشت از روى لطف و مرحمت خود در دل او اندازد آنچه را راه راست باشد از براى او جهت رسيدن او به آن چه صلاح حال او باشد در هر باب و او را از براى يافتن آن راه تعب و زحمتى نبايد كشيد، و مهيا كند از براى او اسباب فرمانبردارى و طاعت خود را تا اين كه او را از براى تحصيل آنها نيز كلفت و مشقتى نبايد كشيد و اللّه ولىّ التوفيق و التأييد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 3          صفحه‏ى 201     

4196 بالتّوفيق تكون السّعادة. بتوفيق ميباشد نيكبختى يعنى نيكبختى بى توفيق حق تعالى و تهيه او اسباب خير را از براى اين كس حاصل نمى‏شود و بى آن هر چند كسى سعى كند و مبالغه نمايد در آن حاصل نگردد بلى خوبى كسى باعتبار بعضى اخلاق يا اعمال باعث اين مى‏شود كه حق تعالى او را توفيق دهد و بسبب آن نيكبخت گردد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 3          صفحه‏ى 223     

428 بحسن الأخلاق تدرّ الارزاق. بسبب نيكوئى خويها روان مى‏شود روزيها يعنى وسعت مى‏يابد و فراخ مى‏گردد، و اين يا باعتبار اين است كه حق تعالى بازاى اخلاق نيكوى او روزى او را فراخ مى‏گرداند، و يا باعتبار اين كه مردم چنين كسى را رعايت كنند و نگذارند كه تنگى در وجه معاش كشد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 3          صفحه‏ى 260     

4425 بعد المرء عن الدّنيّة فتوّة. دورى آدمى از صفات و اخلاق پست مرتبه جوانمردى است.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 3          صفحه‏ى 279     

4478 تعلّم تعلم و تكرّم تكرم. تعليم بگير تا بدانى و گرامى نگاهدار تا گرامى گردى مراد اين است كه عالم شدن به تعليم گرفتن از علما مى‏شود نه باين كه عوام او را عالم دانند بسبب فرزندى عالمى يا ساختن لباس و وضع علما بر خود و نه باين كه پيش خود فكر كند و هر چه فكر او بآن برسد اعتقاد كند و گرامى و بلند مرتبه شدن باين مى‏شود كه كسى خود را گرامى نگاهدارد و بپرهيزگارى و تهذيب اخلاق نه بمال و جاه و مانند آنها، چه آنها باعث تعظيم و تكريم مردم مى‏شود اما باعث اين نمى‏شود كه در واقع نزد حق تعالى گرامى و بلند مرتبه باشد، و ممكن است «تكرّم» بتشديد راء خوانده شود از باب تفعيل يا بتخفيف آن از باب افعال و معنى اين باشد كه خود را گرامى نگاهدار تا گرامى گردانيده شوى يعنى اگر خواهى كه در واقع نزد مردم عزيز و گرامى گردى بايد كه خود را گرامى نگاهدارى بترك معاصى و آنچه باعث خفت و ذلت گردد نزد مردم مثل بخل و حرص و طمع و مانند آنها و اگر نه در واقع در نظر ايشان گرامى نگردى هر چند باعتبار جاهى يا مالى يا امثال آنها بحسب ظاهر تعظيم و تكريم تو كنند.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 3          صفحه‏ى 303     

4541 تعلّموا القرآن فانّه ربيع القلوب و استشفوا بنوره فانّه شفاء الصّدور. بياموزيد قرآن را پس بدرستى كه آن بهار دلهاست، و شفا بجوئيد بنور آن پس بدرستى كه آن شفاى سينه هاست، «بودن آن بهار دلها» باعتبار اين است كه چنانكه بهار باعث نشو و نماى نباتات و شكفتگى و خرمى طبايع مى‏شود همچنان خواندن قرآن باعث شكفتگى و خرّمى دلها مى‏شود، و «بودن آن شفاى سينه‏ها» ظاهرست، چه تدبّر و تفكر در معانى آن باعث شفاى آنها مى‏شود از آنچه در آنها باشد از اخلاق ذميمه كه وارد شده باشد ذمّ آنها در آن، و همچنين از بسيارى از وسوسه‏هائى كه در آنها افتد، و ممكن است كه محض تلاوت قرآن سبب شفاى سينه ها گردد از آنچه مذكور شد هر چند كسى تأمّل در معانى آن نكند يا اصلا نفهمد و اللّه تعالى يعلم.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 3          صفحه‏ى 329     

4630 ثمرة الشّره التّهجّم على العيوب. ميوه حرص زياد ناگاه داخل شدن بر عيبهاست، زيرا كه حرص زياد مى‏دارد آدمى را بر ارتكاب محرّمات كه عمده عيبهاست بر امورى چند كه باعث خفت و ذّلت او باشد از اخلاق و اعمال.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 3          صفحه‏ى 384     

4817 حسن النّيّة من سلامة الطّويّة. نيكوئى نيت و قصد از سلامتى نهان است يعنى ناشى از سلامتى و خوبى باطن و خويها و اخلاق مى‏شود.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 3          صفحه‏ى 426     

4980 خير النّفوس ازكاها. بهترين نفسها پاكيزه ترين آنهاست يعنى از گناهان و اخلاق بد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 3          صفحه‏ى 458      

5082 خذوا من كلّ علم احسنه فانّ النّحل يأكل من كلّ زهر ازينه فيتولّد منه جوهران نفيسان أحدهما فيه شفاء للنّاس، و الآخر يستضاء به. فراگيريد از هر علمى نيكوتر آنرا، پس بدرستى كه زنبور عسل مى‏خورد از هر شكوفه زيباتر آنرا، پس پديد مى‏آيد از آن دو جوهر نفيس، يكى از آنها در آنست شفائى از براى مردم، و ديگرى روشنى جسته مى‏شود بآن. مراد به «جوهر نفيس اوّل» عسل است كه حق تعالى در قرآن مجيد در شأن آن فرموده كه در آنست شفائى از براى مردم، و تجربه نيز شاهدست بر آن حتى اين كه جزو عمده اكثر معاجين شده و مراد بآن ديگرى كه روشنى جسته مى‏شود بآن موم است، چنانكه ظاهر و روشن است، و مراد اينست كه آدمى را طاقت و استطاعت آن نيست كه همه علوم را كسب كند پس بايد كه فرا گيرد از هر علمى آنچه نيكوتر آن باشد، باعتبار اين كه نفع آن در دين بيشتر باشد. و تقريب تعليل بحكايت زنبور اينست كه چنانكه در آن مادّه با وجود خست آن غذاى نيكوتر باعث اين مى‏شود كه چنان دو گوهر گرانمايه از آن متولّد شود، پس همچنين علم نيز كه غذاى روحانى نفس است هر چه از آن بهتر باشد در آن مادّه شريف باعث اين مى‏شود كه آنچه از آن متولد شود از اخلاق و اعمال نيكوتر و زيباتر باشد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 4          صفحه‏ى 146     

5631 ستّة تختبر بها اخلاق الرّجال، الرّضا، و الغضب، و الامن، و الرّهب، و المنع، و الرّغب. شش چيز است كه آزمايش كرده مى‏شود به آنها خويهاى مردان، خشنودى، و خشم، و أمنيت، و ترس، و منع، و رغبت. مراد اينست كه درين حالات آزمايش خصلتها و خويهاى مردم و خوبى و بدى آنها مى‏توان كرد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 4          صفحه‏ى 146     

يكى حال خشنودى و رضاى بأحوال و أوضاع خود، هر كه در آن حال از حدّ خود بدر نرود و طغيان نكند و از شكر آن غافل نگردد خصلت او نيكوست، و اگر خلاف آن باشد خوى او بد باشد. دويم-  حال خشم كه بفرو خوردن آن و از جا بر نيامدن و بردبارى نمودن نزد آن و خلاف آنها خوبى و بدى اخلاق ظاهر مى‏شود.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 4          صفحه‏ى 147     

سيم-  امنيت كه در آن نيز حال أخلاق معلوم مى‏شود چنانكه در رضا و خشنودى مذكور شد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 4          صفحه‏ى 147     

چهارم-  ترس كه در آن نيز بقلق و اضطراب نكردن و با آرام و اطمينان بودن و مانند آنها و خلاف آنها خوبى و بدى اخلاق معلوم شود.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 4          صفحه‏ى 147     

پنجم-  منع يعنى منع كسى از آنچه خواهش آن داشته باشد چه هر كه را اخلاق نيكو باشد بردبارى كند و بسبب آن خشمناك نگردد و درصدد انتقام بر نيايد خصوصا هر گاه آن منع بجا بوده باشد و خلاف آنها دليل بدى اخلاق است بر آن قياس.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 4          صفحه‏ى 147     

ششم-  رغبت كه هر كه با وجود رغبت در چيزى و خواهش آن هر گاه منع كند خود را از آن بسبب حرمت يا كراهت آن يا اين كه با وجود اباحت آن چندان حريص نباشد در طلب آن و بسبب آن مشغول نگردد از أمور أخروى خود اين نشان خوبى اخلاق او باشد و خلاف آنها دليل خلاف آنها.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 4          صفحه‏ى 154     

مراد به «سنت او» طريقه‏ايست كه سلوك مى‏فرموده، و يا قرار داده از براى خود و همه امّت، و مراد به «قصد» ميانه رويست يعنى ميانه روى در هر باب كه نه افراط باشد در آن و نه تفريط، مثل سخاوت كه ميانه رويست ميانه اسراف و تبذير و بخل و تقتير، و شجاعت كه ميانه رويست ميانه تهوّر و بى‏باكى و جبن و ترسناكى، و همچنين ساير اخلاق ديگر چنانكه در كتب اخلاق بيان شده. و مراد به «رشد» كار راست درست است، و به «فصل» جدا كننده ميان حق و باطل، و «بيان است» يعنى بيان كننده مشكلات و معضلات يا احكام و شرايع است، يا اين كه واضح است و در آن اشتباهى نيست، و «خاموشى او فصيح‏ترين زبانيست» يعنى در هر جا كه خاموش مى‏شدند همان خاموشى بمنزله فصيح‏ترين زبانى بود كه گويا شود بحكمى چند كه از آن خاموشى مستفاد مى‏شد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 4          صفحه‏ى 178     

5753 شرّ اخلاق النّفوس الجور. بدترين خويهاى نفسها ستمكاريست.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 4          صفحه‏ى 180     

5758 شرف الرّجل نزاهته، و جماله مروءته. شرف مرد پاكيزگى اوست، و زيبائى او مروّت اوست، يعنى پاكيزگى اخلاق و افعال او و «مروّت» چنانكه مكرّر مذكور شد بمعنى آدميت است يا مردانگى.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 4          صفحه‏ى 219     

و القى فى هويّتها مثاله، فاظهر عنها افعاله. و انداخته است در تشخص آنها شباهت خود پس ظاهر كرده از آنها أفعال خود را يعنى آنها را متخلق ساخته بشبيه اخلاق خود پس ظاهر ساخته از آنها أفعال نيكو مانند أفعال خود، و بنا بر طريقه حكما كه عقول مجرّده واسطه باشند در خلق ساير موجودات ممكن است كه مراد از اين كلام آن باشد و مراد به «انداختن شباهت خود در آنها» خلق كردن آنها باشد مجرّد از مادّه مانند ذات اقدس خود و مراد به ظاهر كردن افعال خود از آنها اين باشد كه آنها را واسطه ساخته در ايجاد افعال خود و حاصل كلام اين باشد كه چون آنها را مجرّد خلق كرد وسايط ساخت آنها را در خلق ساير موجودات.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 4          صفحه‏ى 220     

و اذا اعتدل مزاجها و فارقت الاضداد فقد شارك بها السّبع الشّداد. و هر گاه معتدل باشد مزاج آن و جدائى كند از اضداد پس بتحقيق كه شريك شود بآن هفت آسمان قوىّ محكم. «مزاج» كيفيتى را گويند كه در مركبات از امتزاج اجزاى عناصر با يكديگر و فعل هر يك در ديگرى و انفعال ديگرى از آن حاصل شود، و «مزاج معتدل» مزاجى را گويند كه در حرارت و برودت و رطوبت و يبوست در مرتبه وسط باشد و بيك طرف از طرفين ضدّين مايل نباشد و اگر نفس ناطقه انسانى مجرّد نباشد و حالّ در بدن باشد چنانكه مشهور ميانه متكلمان است مزاج و اعتدال آن بر ظاهر محمول مى‏تواند شد باين كه مراد اين باشد كه: هر گاه مزاج نفس كسى از آدميان كه مزاج بدن او باشد معتدل باشد و از طرفين متضادّين جدائى كند پس آدمى بآن نفس شريك شود با نفوس فلكيه، و اگر مجرّد باشد چنانكه مذهب حكما و بعضى از متكلمين است مراد باعتدال مزاج او باز يا اعتدال مزاج بدنى است كه او را بآن تعلقى باشد و چون هر چند مزاج بدن باعتدال نزديكتر باشد نفسى كه فايض بر آن شود أكمل باشد پس بآن اعتبار اعتدال مزاج بدن مناط شراكت نفس با هفت آسمان تواند شد، و يا مراد به «اعتدال مزاج او» توسط اوست در اخلاق ميانه طرفين متضادين مثل شجاعت كه توسّط است ميانه تهوّر و جبن، و سخاوت كه توسّط است ميانه اسراف و بخل، و برين قياس ساير أخلاق و برين توسط مجازا «اعتدال مزاج» اطلاق تواند شد و بر هر تقدير شراكت با هفت آسمان باعتبار مزاج يا بسبب اين است كه افلاك نيز مركب باشند و مزاج ايشان معتدل باشد هر چند اين خلاف مذهب حكما باشد زيرا كه دليل بر امتناع اين قائم نيست، و يا باعتبار اينست كه آنها بالكليه از كيفيات متضادّه عارى باشند چنانكه مذهب حكماست و چون اعتدال و توسط ميانه كيفيات متضادّه بمنزله خلوّ از آنهاست پس بآن اعتبار اعتدال باعث شراكت با افلاك شود و ظاهر اينست كه غرض از حكم بشراكت آنها با افلاك اين باشد كه چنانكه آنها مصدر خيرات باشند بشعور و اختيار چنانكه مذهب حكماست پس آن نفوس معتدله نيز كه شريك آنها باشند چنين باشند نهايت بعضى از اعاظم علماى ما دعوى جمادّيت آنها كرده و آن را از ضروريّات دين شمرده‏اند و قوّت و استحكام آنها باعتبار اين تواند بود كه: هميشه بر جاى خود باشند و از مرور دهور فتورى به آنها راه نيابد و بنا بر طريقه حكما قوّت و استحكام معنوى نيز مراد تواند بود و به آن چه تقرير شد ظاهر مى‏شود كه اين كلام مؤيّد چندين اصل از اصول حكما مى‏تواند شد نهايت نسبت آن بآن حضرت صلوات اللّه و سلامه عليه ثابت نيست بلكه گمان فقير اينست كه كلام يكى از حكما بوده كه بعضى از براى ترويج آن نسبت بآن حضرت داده و اللّه تعالى يعلم.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 4          صفحه‏ى 298     

6147 عليك بالصّدقة تنج من دناءة الشّحّ. لازم باش صدقه دادن را تا رستگار گردى از پستى بخيلى يعنى يكى از فوايد عمده لازم بودن تصدّق دادن اينست كه بسبب آن از دنائت بخيلى كه از اخلاق و ملكات ذميمه است بيرون مى‏آئى.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 4          صفحه‏ى 327     

6227 عند فساد العلانية تفسد السّريرة. نزد فاسد شدن آشكار فاسد مى‏شود نهان، يعنى هر گاه كسى اعمال ظاهرى را فاسد كند و عصيان كند در آنها اخلاق و ملكات او نيز فاسد گردد و بأخلاق ذميمه و ملكات رذيله موصوف گردد، يا اين كه اعتقادات او نيز فاسد گردد و خلل به آنها راه يابد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 4          صفحه‏ى 344     

6278 عجبت لرجل يأتيه اخوه المسلم فى حاجة فيمتنع عن قضائها و لا يرى نفسه للخير اهلا فهب انّه لا ثواب يرجى و لا عقاب يتّقى أ فتزهدون فى مكارم الاخلاق. عجب دارم از مردى كه مى‏آيد نزد او برادر مسلمان او در حاجتى، پس باز مى‏ايستد او از برآوردن آن و نمى‏بيند خود را از براى كار خير اهل و سزاوار، پس گمان كن كه نيست ثوابى كه اميد داشته شود و نه عقابى كه پرهيز كرده شود آيا پس بى‏رغبتيد در خصلتهاى نيكو، يعنى تعجب است از مردى كه برادر مسلمان او مى‏آيد نزد او از براى حاجتى كه داشته باشد پس او باز مى‏ايستد از برآوردن آن با آن همه ثواب كه بر قضاى حاجت برادر مسلمان وارد شده و عقاب كه وارد شده از براى كسى كه امتناع كند از آن با وجود قدرت بر آن، و بر تقديرى كه كسى گمان كند كه ثواب و عقابى نيست و منكر آنها باشد، در خوبى بعضى خصلتها و بدى بعضى از آنها شكى نيست، و شكى نيست نيز در اين كه ملكه برآوردن حاجت برادران از اخلاق حميده نيكوست، پس كسى كه امتناع كند از آن با وجود قدرت بر آن بر تقديرى كه گمان كند كه ثواب و عقابى نيست باز امتناع او عجيب است زيرا كه آن بى‏رغبتى است در خصلتهاى نيكو و آن از عاقل عجيب است.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 4          صفحه‏ى 345     

و پوشيده نيست كه بودن بعضى أخلاق نيكو و بعضى بد بر تقديرى كه كسى نعوذ باللّه گمان آن كند كه ثواب و عقابى نيست بمعنى بودن بعضى از آنهاست از صفات كمال و بعضى از آنها از صفات نقص، و هيچ كس را در اين معنى شكى نيست و كسى انكار آن نكرده حتى اين كه فرقه مخذوله ضالّه اشاعره كه منكر حسن و قبح عقلى شده‏اند بحسن و قبح صفات باين معنى قائلند، و ممكن است كه بمعنى استحقاق مدح و ثنا و ذمّ و نكوهش باشد و بناى آن بر حسن و قبح عقلى باشد چنانكه مذهب حقّ است و انكار آن مخالف بديهه عقل است و بنا بر اين مراد اين باشد كه در خوبى بعضى اشياء و بدى بعضى بمعنى اين كه مستحقّ مدح و ثناست يا ذمّ و نكوهش، شكى نيست هر چند ثواب و عقاب اخروى نباشد، و اينست كه جمعى كه منكر شرايع و اديان باشند بحسن و قبح باين معنى قائل شده‏اند و صدق و عدل و احسان را مثلا خوب مى‏دانند، و كذب و ظلم و عدوان را بد مى‏شمارند، و شكى نيست نيز در اين كه بعضى أخلاق و خويها و خصلتها خوب باشد باين معنى و بعضى بد، و اين كه ملكه بر آوردن حاجتهاى برادران از جمله خويها و خصلتهاى خوب است.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 4          صفحه‏ى 361     

6325 عقوبة الغضوب و الحقود و الحسود تبدأ بأنفسهم. عقوبت خشمناك و كينه‏ور و حسود ابتدا كرده مى‏شود بنفسهاى ايشان. مراد مذمّت اين اخلاق است باين كه ضرر و آزار آنها اوّل بصاحب آنها مى‏رسد باعتبار كدورت و غصه كه لازم آنها باشد پس ارتكاب آن باميد اين كه شايد بعد از آن ضررى بآن طرف رسانند كمال سفاهت است، و ممكن است كه مراد اين باشد كه اوّل صاحب آنها ابتدا ميكند بعقوبت خود بر آنها، باعتبار غم و غصه كه بخود راه مى‏دهد و رنج و ألمى كه از آن راه مى‏كشد تا بعد از آن ديگر حق تعالى او را عقوبت كند بر آنها.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 4          صفحه‏ى 408     

6513 فى سعة الاخلاق كنوز الارزاق. در وسعت خلقهاست گنجهاى روزيها، يعنى وسعت اخلاق يعنى خويها و خصلتها باعث فراخى روزى گردد و اين بالخاصيه است و باعتبار لطف حق تعالى بصاحبان آنها، و يا باعتبار اين كه سبب دوستى مردم گردد بصاحب آن و اين كه رعايت اعانت او كنند و رغبت در معامله با او كنند اگر از اهل معامله باشد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 4          صفحه‏ى 563     

6991 كيف يصبر على مباينة الاضداد من لم تعنه الحكمة چگونه صبر ميكند بر دورى كردن از اضداد كسى كه يارى نكرده باشد او را حكمت، ممكن است كه مراد به «أضداد» أخلاق ذميمه و أفعال ناشايست باشد كه در حقيقت ضدّ و دشمن آدمى باشند و مراد اين باشد كه تا كسى حكيم نباشد و «حكمت» يعنى علم راست درست يارى او نكرده باشد او دورى نتواند كرد از آنها بلكه بالطبع باعتبار قواى شهويّه و غضبيه مايل باشد به آنها، و ممكن است كه مراد به «أضداد» صفات ذميمه باشد كه أضداد يكديگر باشند و از هر دو طرف دورى بايد كرد و ميانه روى كرد در آنها، و ميانه روى ميانه آنها را عدالت مى‏گويند مثل بخل و إسراف و جبن و تهوّر و آنچه از اين قبيل باشد و بنا بر اين نيز مراد اينست كه تا كسى حكيم نباشد دورى از اين أضداد و ميانه روى ميانه آنها نتواند كرد بلكه بالطبع مايل بيك طرف مى‏گردد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 4          صفحه‏ى 603     

7150 كن متّصفا بالفضائل، متبرّئا من الرّذائل. باش آراسته بفضايل، پرداخته از رذايل، «فضايل اخلاق » و صفاتى را گويند كه باعث افزونى مرتبه شود، و «رذايل» مقابل آنها را.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 4          صفحه‏ى 608     

7170 كن أوثق ما تكون بنفسك احذر ما تكون من خداعها. باش اعتماد دارنده‏تر آنچه باشى بنفس خود حذر كننده‏تر آنچه باشى از فريب آن، يعنى باش چنين كه در وقتى كه اعتماد تو بر نفس خود بيشتر باشد از ساير اوقات باعتبار آنچه ببينى از آن از أخلاق حميده و أعمال و أفعال پسنديده حذر كننده‏تر باشى از فريب آن از ساير اوقات، زيرا كه همين راضى بودن از آن و اعتماد بآن عجب و خود بينى است كه بغايت مذموم است پس همان فريب عظيمى است كه داده ترا. و در بعضى نسخه‏ها «أخوف» بجاى «أحذر» است و بنا بر اين در ترجمه «ترسناكتر» بجاى «حذر كننده‏تر» بايد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 4          صفحه‏ى 636     

7263 كمال الفضائل شرف الخلائق. تمامى فضيلتها شرف خصلتهاست، يعنى تمامى فضيلتها و افزونيها اينست كه خويها و خصلتهاى صاحب آنها شريف و بلند مرتبه باشد، و هر چند كسى فضايل و كمالات داشته باشد هر گاه شرافت اخلاق نداشته باشد فضايل او ناقص و ناتمام است.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 4          صفحه‏ى 641     

مخفى نماند كه اين حكايت برادر و نقل أوصاف او در كتاب مستطاب نهج البلاغه نيز نقل شده و ابن ابى الحديد شارح آن كه از أكابر فضلاى أهل سنت است گفته كه: جمعى گفته‏اند كه: مراد به «آن برادر» رسول خداست صلّى اللّه عليه و آله، و بعيد شمرده‏اند اين را جمعى بسبب قول آن حضرت «و بود ضعيف ضعيف شمرده شده» باعتبار آنچه نقل شده از وصف او بشجاعت، زيرا كه آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله گفته نمى‏شود در صفات او مثل اين كلمه هر چند ممكن است تأويل آن بنرمى كلام او و ملايمت أخلاق او، نهايت عبارت لايق نيست بآن حضرت صلّى اللّه عليه و آله.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 5          صفحه‏ى 22     

7313 لكلّ ظاهر باطن على مثاله، فمن طاب ظاهره طاب باطنه، و ما خبث ظاهره خبث باطنه. از براى هر ظاهرى باطنى باشد بر مانند آن، پس كسى كه نيكو باشد ظاهر او نيكو باشد باطن او، و آنچه زشت باشد ظاهر آن زشت باشد باطن آن، اين نزديكست بمضمون آيه كريمه «البلد الطيّب يخرج نباته بإذن ربّه، و الّذى خبث لا يخرج الّا نكدا بلد نيكو بيرون مى‏آيد سبزه آن باذن پروردگار آن، و آنچه پليد باشد بيرون نمى‏آيد مگر دشوار سخت» و پوشيده نيست كه ممكن است مراد به «ظاهر» صورت و خلقت باشد و نيكويى آن نشان نيكويى باطن باشد و زشتى آن نشان زشتى باطن باشد، و ممكن است كه مراد به «ظاهر» أفعال و أعمال ظاهرى باشد و به «باطن» أخلاق و ملكات باطنى، و خوبى آنها علامت خوبى اينها، و بدى آنها علامت بدى اينها، و آيه كريمه نيز تمثيلى از براى هر يك از اينها مى‏تواند بود، نهايت بر هر تقدير ظاهر اينست كه حكم أكثرى باشد و كلى نباشد خصوصا بنا بر احتمال اوّل.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 5          صفحه‏ى 23     

و امّا بنا بر معنى اوّل پس اگر چه منافى آن نيست امّا شاهدى نيز بر آن نيست مگر اين كه مؤيّدى باشد از براى آن باعتبار اين كه ظاهر مى‏شود از اين كه خوبى ديگر در بنده ميباشد بغير از خوبى أعمال ظاهرى كه آن خوبى باطن و ملكات و أخلاق او باشد كه بسبب آن حق تعالى دوست مى‏دارد او را و دشمن مى‏دارد أعمال او را، پس آنچه فرموده‏اند كه «خوبى صورت و خلقت نشان خوبى باطن است» اين خوبيست، و همچنين ظاهر مى‏شود كه بديى در باطن ميباشد غير بدى اعمال ظاهرى كه از آن راه حق تعالى دوست مى‏دارد عمل را يعنى عمل ظاهرى او را بسبب خوبى آن، و دشمن مى‏دارد بدن او را يعنى اصل ذات او را باعتبار بدى باطن و ملكات و أخلاق او، پس آنچه فرموده‏اند كه زشتى صورت و خلقت دليل زشتى باطن است آن زشتى است، و پوشيده نيست كه بنا بر اين بر طريقه حكما كه بنفس مجرّدى در آدمى قائل شده‏اند و ملكات و أخلاق را صفت آن مى‏دانند مناسب بجاى «بدن»: «نفس» بود پس تعبير به «بدن» يا باعتبار بطلان طريقه ايشانست و اين كه نفس مجرّدى نباشد چنانكه مذهب متكلمين است، و با باعتبار اجراى كلام است بر وفق أفهام عوام، و يا باعتبار اينست كه مراد دشمن داشتن اصل «بدن» است باعتبار زشتى آن و دلالت اين بر زشتى باطن، و بنا بر اين مراد در اوّل نيز بقرينه مقابله دوست داشتن اصل بدن است باعتبار نيكوئى آن و دلالت اين بر نيكويى باطن، و بنا بر اين اين حديث شريف شاهدى باشد بر صريح حكم سابق، پس ظاهر اينست كه كلام معجز نظام اشاره باشد بتفسير آيه كريمه و اين كه نسبت دوستى و دشمنى ببدن باعتبار دلالت نيكويى و زشتى آنست بر نيكويى و زشتى باطن، و الله تعالى يعلم.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 5          صفحه‏ى 55     

7402 لقد علّق بنياط هذا الانسان بضعة هى اعجب ما فيه و ذلك القلب و له موادّ من الحكمة و اضداد من خلافها. هر آينه بتحقيق كه آويخته شده بنياط اين آدمى پاره كه آن عجيب‏ترين آنهاست كه در اوست و آن دل است و مر آنراست مادّه‏ها از حكمت و أضدادى از خلاف حكمت. «نياط» بكسر نون رگيست كه دل بآن آويخته و اگر بريده شود زنده نمى‏ماند صاحب آن. و مراد به «حكمت» چنانكه مكرّر مذكور شد علم راست و كردار درست است، و «مادّه» چيزى زيادتى را گويند كه متصل بآن باشد مثل مادّه حوض كه حوض ديگر باشد كه متصل بآن شود و «مادّه‏ها از حكمت»، يعنى مادّه‏ها از براى دل و زيادتيهاى پيوسته بآن كه منشأ حكمت مى‏شود، يا مادّه‏ها از براى حكمت و أمورى چند كه منشأ فزايش آن مى‏شود و بمنزله مواد آنست، و بر هر تقدير مراد به آنها فضايل خلقيّه است كه منشأ حكمت و فزايش آن مى‏شود و أضداد آنها كه از خلاف حكمت است، يعنى منشأ خلاف آن مى‏شود يا بمنزله موادّ خلاف آنست مقابلات آن فضايلست كه أخلاق ذميمه باشد كه منشأ جهل و أعمال ناشايست و فزايش آنها مى‏شود و بعد از آن بيان آن أضداد و مفاسدى كه بر آنها مترتّب مى‏شود فرموده‏اند و از آن مستفاد مى‏شود كه موادّ حكمت مقابلات آنهاست پس فرموده‏اند: فان سنح له الرّجاء أذلّه الطّمع، و ان هاج به الطّمع أهلكه الحرص. اگر عارض شود آنرا اميد خوار گرداند آنرا طمع، و اگر برانگيخته شود در آن طمع يا برانگيزد آنرا طمع هلاك كند آنرا حرص، يعنى يكى از آن أضداد اميد بغير خداست كه هرگاه عارض دل شود منشأ طمع گردد و آن خوار گرداند آنرا و با وجود آن سبب حرص شود كه آن هلاك مى‏گرداند آنرا در دنيا و آخرت، و ظاهر اينست كه مراد به «طمع» خواستن چيزى و طلب و سؤال آن باشد و مراد اين باشد كه اميد منشأ آن مى‏شود چنانكه مذكور شد و آن خوار مى‏گرداند آنرا.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 5          صفحه‏ى 59     

فكلّ تقصير به مضرّ و كلّ افراط له مفسد. پس هر تقصيرى بآن ضرر رساننده است و هر افراطى مر آن را فاسد كننده است چنانكه از أمثله مذكوره معلوم شد، و همچنين در ساير أحوال چنانكه حكما در كتب أخلاق تفصيل داده و توسّط ميانه روى را در هر باب «عدالت» مى‏گويند.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 5          صفحه‏ى 60     

و ابن ابى الحديد گفته كه: «مراد اينست كه عارض مى‏شود دل را حالات مختلفه متضادّه كه بعضى از آنها از حكمت است و بعضى از آنها متضادّ و منافى حكمت است و آنها را ذكر نفرموده و آن امورى كه شمرده تفصيل آنها نيست چنانچه جمعى گمان كرده‏اند زيرا كه نيست در آنها چيزى از حكمت و خلاف آن بلكه ذكر آنها كلاميست مستأنف از براى بيان اين كه آنچه متعلق بدل است لازم آن ميباشد لازمى ديگر مثل اميد كه لازم آن ميباشد طمع، و بعد از آن فرموده كه: تابع اميد ميباشد كشتن حرص و تابع نوميدى ميباشد كشتن اسف، آن را بعد از آن شمرده اخلاق و غير آنها را از امورى كه ذكر فرموده و ختم كرده كلام را باين كه هر تقصيرى بآن مضرّ است و هر افراطى از براى آن مفسد، و گفته كه مثال حكمت و خلاف آن كه اوّل فرموده شجاعتست و ضدّ آن جبن، و جود و ضدّ آن بخل، و عفت و ضدّ آن فجور، و مانند اينها».

اخلاق در نهج البلاغه از کتاب سخنان‏على(ع)(فاضل)

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 602     

مسلّم است كه در اين قضاوت بر ضدّ خويش حكومت كنيد، و خويشتن را بفساد اخلاق و ننگ كردار محكوم سازيد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 619     

وى را سپاس و ستايش گويم و بجان مقدّس محمد صلوات و درود فرستم، بآن جان مقدّس صلوات و درود فرستم كه بخاطر سعادت بشر و تكميل معارف و تهذيب اخلاق فرستاده شده است.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 637     

بخاطر تكامل روح و تعالى فكر خويش بسمت تقوى بگرويد و سعى كنيد اين موهبت عليا را دريابيد، و بدين وسيله از مكارم و محامد اخلاق برخوردار شويد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 658     

شما را كه نه قدمى در اسلام و نه حرمتى در تقوى و اخلاق است، سياست بلاد و رياست عباد برازنده نيست.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 677     

مسؤوليّت ما اصلاح محيط و احقاق حق و تقويت فرهنگ و معارف مردم و تهذيب اخلاق و آداب اجتماع است.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 691     

ولى تو اى برادر من، مپندار كه دست از جهاد باز دارم. و واگذارم كه بار ديگر جهل و فساد بر مردم چيره شود و اصول فضيلت و اخلاق ضعيف گردد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 724     

محمد پيشواى عاليمقام ما راهنما و راهبر بشر بود و مكتب مقدّس وى، بنام بزرگترين و كاملترين مكتب‏هاى فضيلت و اخلاق ، بروى بشر گشوده گشت.

سخنان‏على(ع)(كمپانى)             صفحه‏ى 127     

و قرآن را بياموزيد كه آن نيكوترين گفتار است و در آن تفقّه كنيد كه بهار دل‏هاست (گلهاى حكمت و علوم و اخلاق و غيره را در صحن دل مى‏روياند و آنرا مسرور سازد). و از روشنى هدايت آن (براى بهبود بيماريهاى اخلاقى و نادانى و غفلت) شفاء بخواهيد كه آن شفاى (دردهاى) سينه‏ها است. و آنرا به نيكوترين وجهى تلاوت كنيد (الفاظ را صحيح و حروف را از مخارج مربوطه ادا نموده و با صوت حسن بخوانيد) كه سودمندترين داستانها را شامل است. (و كسى كه عالم به قرآن باشد بايد كردارش هم مطابق عملش باشد و الا) عالمى كه بر خلاف علمش عمل كند مانند شخص نادانى است كه از خواب جهالت بيدار نشود بلكه (در قيامت) حجت و برهان بر عذاب او افزون‏تر و حسرت و اندوهش زيادتر و توبيخش نزد خداوند بيشتر است.

سخنان‏على(ع)(كمپانى)             صفحه‏ى 412     

5-  و بخدا قسم اگر اين صفت (اعراض تو از خدا و رو آوردن خدا بتو) در دو كس بود كه از حيث توانائى با يكديگر برابر و از جهت مكنت و دارائى با هم يكسان بودند (و يكى از آن دو تو بودى كه با وجود رو آوردن و توجّه ديگرى بتو از او كناره مى‏گرفتى) يقينا اول كسى بودى كه از زشتى اخلاق و بدى اعمالت بزيان خود حكم مى‏دادى. (پس تو كه در برابر خداى تعالى مخلوقى درمانده و نيازمند بوده و از او اعراض ميكنى و خداوند قادر و غنىّ بالذّات هم بتو رو مى‏آورد چرا بر بدى خويش اقرار نمى‏كنى و در صدد توبه و انابه بر نمى‏آئى)

سخنان‏على(ع)(كمپانى)             صفحه‏ى 428     

3-  راضى و خشنود بودن (بمقدّرات و قضاء الهى در همه حال) نيكو همنشينى است، و دانش ميراثى است ارجمند، و آداب (و مكارم اخلاق ) زيورهاى تازه‏اند، و فكر و انديشه آينه صاف و صيقلى شده است (كه صورت امور و قضايا در آن منعكس ميشوند.)

سيدرضى(جعفرى)             صفحه‏ى 55     

ابو تمّام حبيب بن اوس طائى (ف. 230 ه) شاعر پر آوازه‏اى كه معتصم خليفه عباسى او را بر شاعران دربارش برتر گذاشته بود، به ظرافت و لطيفه‏گويى، و در عين حال به حسن اخلاق ، مشهور و به بزرگوارى موصوف بود. مى‏گويند: چهارده هزار ارجوزه از شاعران عرب، غير از قصايد و قطعات، از حفظ داشت. در همه انواع شعر استاد بود، ليكن در سرودن مرثيه نبوغى داشت، و همه شاعران را در اين نوع شعر پشت سر گذاشت. وى قصايد رسايى در ستايش اهل بيت دارد. سيد رضي تهذيب و ويراستارى شعر ابو تمام را بر عهده گرفت، و زياديهاى آن را حذف كرد، و كتاب ويژه‏اى براى آن زياديها تأليف كرد و كتاب را الزيادات في شعر أبى تمام ناميد.

سيدرضى(جعفرى)             صفحه‏ى 66     

حنا الفاخورى در مقام مقايسه او با ديگر شاعران چنين مى‏نويسد: اين است رضى شاعرى كه از جهت تحليل معنى و عمق آن همانند ابن الرومى نيست، و از جهت به كار گرفتن صنايع نادر و آوردن ابيات يگانه و بى همال كه دلها را واله و خيال را فروزان مى‏سازد، به پايه ابو تمّام نمى‏رسد، و از جهت تفكّر و پرواز در فضاى روح و زندگى و اخلاق با متنبى همسان نيست، ولى او را از هر يك از اين ويژگيها نصيبى است. او در اسلوب ويژه خود بر همه غلبه يافته است، و مسلما از فتور و ضعفى كه به شعر ابن الرومى به خاطر افراطش در تحليل و تتبع جزئيات عارض شده، و خطاهايى كه ابو تمام بر اثر افراط در به كارگرفتن صنايع بدان دچار شده بود، در امان است. همچنين هرگز چون متنبى در ورطه مبالغات غير معقول نغلتيده است. مناهل الادب العربى در وصف اشعار سيّد رضى چنين مى‏گويد: رضى تعبيرات مجازى را بدون تكلّف در قالب مى‏ريزد، و معانى با نگاه مبهمى بدانها مى‏نگرد، و اگر از آنها پيروى كند در اطناب و پرگويى نمى‏افتد، و غالبا ريشه بدوى دارد، ليكن با صنعت «تشخيص» و «تلقيح» آنها را از اصل دور مى‏گرداند و سبك بيان شريف را از ديگران ممتاز مى‏كند. با توجه بدانكه وى به گزينش الفاظ و پايين آوردن كلمات به زيبايى و هماهنگى آنها توجّه خاصى دارد، و بدين وسيله چهره شعر خود را از عيبهايى كه دچار شعر ابى تمام و ابن رومى شده محفوظ نگاه داشته است. شعر دوران كودكى خود را اصلاح، و الفاظش را پيراسته كرده است، و لذا ايرادى كه به ابو طيّب متنبّى مى‏گيرند، از او گرفته نمى‏شود. به همين علت وى موضوعات زيبايى را در كنار هم به نظم در مى‏آورد و چنان تناسبى را رعايت مى‏كند كه هرگز ذهن در بررسى آنها دچار خستگى و ملال نمى‏شود، و مانند بحترى به موضوعات پست و ناچيز رضايت نمى‏دهد. به نظر مى‏رسد استادش ابن جنّى، دوست متنبى، به بهترين شكلى سيد رضى را در باره متنبّى، آن شاعر قوى، توجيه كرده است، لذا مى‏بينيم به شدت از وى متأثّر است، و اين امر شگفتى نيست، زيرا شريف حدود پنج سال پس از مرگ متنبى متولد شده است، و از استادانى آموزش ديده است كه همگى شاعر سيف الدوله را بزرگ مى‏داشته‏اند، هيچ انجمن شعر يا محفل ادبى تشكيل نمى‏شده است كه بحث در باره متنبى و شعرش به گوش نرسد، و همين كه اين شاعر در دنياى عرب خاموش شد، اديبان و دانشمندان نحو و لغت به اختلاف با يكديگر افتادند، و در باره نقد آثار يا دفاع از اشعار او يا نشان دادن بديها، يا تفسير نيكيهايش، كتابها نوشتند. لذا طبيعى است كه اين كارها بر وجود شاعر تازه كار اثر گذارد، و نشان خود را در معانى و الفاظ و مخالفتهايش آشكار گرداند. براى مثال قصيده او در رثاى دختر سيف الدولة: «نغالب ثمّ تغلبنا الليالى» فورى ما را به ياد قصيده ابو الطيب در رثاى مادر امير حمدانى مى‏اندازد. و هر كس در شعر رضى تتبع كند، بارها متنبى را، يا به شكل مخالفت يا استفاده ظريف از معنى و عبارت، از خلال قصايدش مشاهده مى‏كند. شريف در فخر با ابو طيب همراهى مى‏كند، ليكن تفاخر شريف بيشتر به دل مى‏نشيند، و پر مايه‏تر و والا مرتبه‏تر است، همچنين در شكوى و سرزنش و شوريدن بر روزگار و دشمنان و حسودان، با وى برابرى مى‏كند، اما در غزل و مرثيه بر متنبى بسى برتر است، جز اين كه در مدح و هجو، و حماسه سرايى در وصف ميدانهاى جنگ، و به حركت در آوردن شعر، و ضرب المثل، و فلسفه زندگى به پاى متنبى نمى‏رسد. سيد رضى بر شاعران پس از خود اثر گذاشته و آنان در اشعار يا مضامين خود از اشعار او استفاده كرده‏اند. بخصوص شاگرد او مهيار ديلمى.

سيدرضى(دوانى)             صفحه‏ى 13     

يعنى: اگر همه مادران مانند تو نيكوكار بودند، فرزندان از داشتن و باليدن به پدران بى‏نياز مى‏شدند براى آگاهى بيشتر از شخصيت كم نظير اين بانوى عاليقدر علوى و صفات برجسته و ملكات فاضله و تقوا و پارسائى و ديندارى او مناسب مى‏دانم كه ترجمه كامل مرثيه سيد رضى را از نوشته يكى از نويسندگان روحانى معاصر بياوريم: «از مرثيتى كه شريفى رضى نظم كرده پيداست تا چه اندازه مقام داشته است. مرثيت، چنانكه انبوه مردم تصور كرده‏اند كه نوحه‏گرى است، نيست، بلكه مرثيت ذكر مدايح فقيد است و نام بردن فضايلش و چون شريف رضى از محاسن اخلاق و محامد صفات آن زن ذكرى كرده بهتر اينست كه به تفاريق پارسى كنم. مى‏گويد: مادر تو عمرت را به عفاف و زهد به پايان بردى، و بدين وسيلت بارهاى سنگين سفر آخرت را از دوش بر زمين نهادى، و در روزهاى گرمى كه آفتاب شعله‏هاى آتشبار داشت روزه گرفتى، و در شبهاى بلند براى عبادت و بندگى به پا خواستى. زيان كار نيست آن كس كه زندگانى جاويد بهشت را به زندگى تلخ و ناگوار اين جهان خريدارى كند.

سيدرضى(دوانى)             صفحه‏ى 25     

با اين وصف بايد گفت: خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود. زيرا اين بزرگ مرد علم و دين و شعر و ادب و اخلاق كه مجموعه فضائل و كمالات و نابغه نامى عصر بود، در سن 47 سالگى كه در اوج شهرت قرار داشت، و جهان علم و ادب آن روز و خاص و عام در انتظار خدمات بيشتر و آثار فكرى و قلمى تابناك‏ترى از وى بودند، در سال 406 ه-  چشم از جهان فانى فرو بست، و روح بلند پروازش كه قفس دنيا را براى بال و پر گشودن خود تنگ مى‏ديد به ملكوت اعلا پرواز نمود.

سيدرضى(دوانى)             صفحه‏ى 37     

رضى نپذيرفت و گفت: من تاكنون چيزى از پدرم نگرفته‏ام. استاد گفت: حقى كه من بر تو دارم، از حق پدرت بزرگتر است. زيرا من كتاب خدا را به تو آموخته‏ام. رضى هم ناچار پذيرفت.» محدث نامى مرحوم حاج شيخ عباس قمى در پاورقى فوائد الرضويه، ترجمه بقيه گفتار ابن جوزى را بدين گونه آورده است: «بدان كه معلم سيد رضى كه خانه بدو بخشيد ابو اسحاق ابراهيم بن احمد بن محمد طبرى مالكى شيخ شيوخ و همان كسى است كه به كرامت اخلاق و افضال بر اهل علم موصوف بوده، و «دار قطنى» پانصد جزء احاديث بر وى قرائت كرد. چون از-  بصره-  برگشت، مردم دسته دسته به تهنيت مقدمش آمدند. از جمله ابن سمعون واعظ در جامع ابراهيم به خدمتش رسيد، او اين ابيات را در تهنيت وى انشاد كرد. حدود سنه 393 در بغداد وفات كرد» ولى ابن جوزى صريحا وفات او را در همان سال 393 ه-  دانسته است.

سيدرضى(دوانى)             صفحه‏ى 40     

او با اخلاق شخصى و صفات برجسته‏اش كه دور از نفاق و ريا و حق كشى بوده، و با طبع بلند و بزرگ منش خود توانسته است كه در حيات علميش مقاصد خود را در لغت و فقه و توحيد با عباراتى روان و رسا، تشريح كند...

سيدرضى(دوانى)             صفحه‏ى 72     

و نيز آنها را با اخلاق پسنديده بار آورد و نگذارد كه مرتكب معاصى شوند و راه انحراف پيش گيرند، و زبان مردم به روى آنها گشوده گردد.

سيدرضى(دوانى)             صفحه‏ى 91     

دو كتاب ديگر معتبر شيعه در فقه و حديث و اخلاق و غيره «كافى» تأليف شيخ كلينى متوفى به سال 329 ه- ، و «من لا يحضره الفقيه» تأليف شيخ صدوق در گذشته سنه 381 ه-  مى‏باشد.

سيدرضى(دوانى)             صفحه‏ى 115     

خدمتى كه سيّد رضى با تدوين نهج البلاغه به ادبيات و لغت عربى و اخلاق نموده است

سيدرضى(دوانى)             صفحه‏ى 115     

به نظر ما هنوز زود است كه دنيا متوجه اهميت نهج البلاغه و خدمت بى نظير سيد رضى به علوم اسلامى و دانش بشرى گردد. در اين هزار سال هر چه گفته و نوشته‏اند، و 350 كتابى كه در شرح و ترجمه آن نوشته‏اند و بعضى كتابها مانند شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد هم سر از بيست جلد مى‏زند، تنها چند قدم است كه در اين راه رو به جلو برداشته‏اند. از يك نويسنده متفكر و روشندل مصرى بشنويد: دكتر زكى مبارك در پايان جلد يكم كتاب خود كه از نهج البلاغه سخن مى‏گويد، مى‏نويسد: «اگر بگوئيد نهج البلاغه نزديك به چهل بار شرح شده است، و اگر بگوئيد فصولى در آنست كه به بعضى از السنه شرقى و غربى ترجمه شده است، و اگر بگوئيد اين كتاب، ابواب و مذاهبى را براى نقد و بررسى گشوده است، و اگر بگوئيد اين كتاب بر اكثر سخنگويان فصيح برترى دارد، و اگر بگوئيد نهج البلاغه مشهورترين مجموعه، يا بزرگترين مجموعه‏ايست كه از عصر خلفا تاكنون محفوظ مانده است، و اگر بگوئيد شرق و غرب را فرا گرفته است و كتابخانه‏اى عربى و غير عربى نيست كه از وجود آن خالى باشد، و اگر بگوئيد مخالفان اصالتش، ارزش ادبى آن را انكار نمى‏كنند... اگر همه اين خصوصيات را ذكر كنيد، آن وقت خواهيد دانست كه سيّد رضى با جمع آورى مطالب اين كتاب بى‏نظير، چه خدمتى به ادبيات و لغت عربى و اخلاق نموده است.

سيرى‏درفرهنگ‏لغات             صفحه‏ى 62     

فرسوده كرد. مص. اخلاق ر. خ ل ق-  اخلق، فعل ماضى مفرد مذكر غايب از باب افعال است.

سيرى‏درفرهنگ‏لغات             صفحه‏ى 62     

كهنه كردند، فرسودند. مص. اخلاق ر. خ ل ق-  اخلقوا، فعل ماضى جمع مذكر غايب از باب افعال است. هم لازم است و هم متعدى.

سيرى‏درفرهنگ‏لغات             صفحه‏ى 578     

بردبارى، عقل. مص. احلام، حلوم ر. ح ل م-  در اصطلاح علم اخلاق ، نوع پنجم از انواع تحت جنس شجاعت، حلم است و آن عبارتست از آنكه نفس را طمأنينتي حاصل شود كه غضب به آسانى تحريك او نتوان كرد و اگر مكروهى بدو رسيد در شغب نيايد.

شرح‏حكم‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 101     

121-  الدّهر يخلق الأبدان، و يجدّد الآمال، و يقرّب المنيّة، و يبعّد الأمنيّة، من ظفر به نصب، و من فاته تعب. إخلاق الدهر للأبدان إعداده لضعفها و فسادها بمروره، و ما يلحق أجزاءه و فصوله من الحرّ و البرد و المتاعب المنسوبة إليه، و تجديده للآمال بحسب الغرور الحاصل بالبقاء، و الصّحة فيه، و أكثر ما يعرض ذلك للمشايخ، فإنّ طول أعمارهم و تجاربهم لما يعرض فيه من الحاجة و الفقر، يغريهم بالحرص على الجمع، و مدّ الأمل فيه لتحصيل الدّنيا، و تقريبه للمنيّة بحسب إخلاقه للأبدان، و تبعيده للأمنيّة بحسب تقريبه للمنيّة.

شرح‏حكم‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 157     

185-  الفكر مرآة صافية، و الاعتبار منذر ناصح، و كفى أدبا لنفسك تجنّبك ما كرهته لغيرك. و في المثل: كفى بالاعتبار منذرا، و كفى بالشيب زاجرا، و كفى بالموت واعظا. و قال بعض الحكماء: إذا أحببت أخلاق امرى‏ء فكنه، و إن أبغضتها فلا تكنه. أخذه شاعر فقال:

شرح‏صدوده‏كلمه             صفحه‏ى 70     

مراد آن است كه ستيزه كردن در امور نشانه هلاكت است، يعنى از لجاجت شخص استدلال كن بر هلاكت او كه از قبول حق اعراض دارد، و متمادى در باطل، و متوغل در ضلالت است و امير (ع) گويد: (و اياك ان تجمع بك مطية اللّجاج) و اينهم يكى از صفات ذميمه، و اخلاق نكوهيده است. عصمنا اللّه و ايّاكم منها، و طهّرنا من دنس الاخلاق الرذيلة، و الخصال السّيّئة. كاتب حروف گويد:

شرح‏صدوده‏كلمه             صفحه‏ى 204     

بعضى ز صفات مايه حب و دادبعضى دگرش منحرف از راه شادز اخلاق نكوهيده بود خلق مزاح‏كو كينه ببار آورد و شر و فساد

شرح‏صدوده‏كلمه             صفحه‏ى 232     

و اين غضب چنانچه سابقا ذكر شد از رذائل صفات و از مهلكات اخلاق است و براى دفع آن اسبابى در كتب قديم ذكر شده.

شرح‏صدوده‏كلمه             صفحه‏ى 237     

مراد آن است كه بايد شخص عذر آنرا كه عذر آورده به پذيرد كه گفته‏اند (و العذر عند كرام الناس مقبول) و مردم لئيم عذر را قبول نمى‏كنند و معذرت را نمى‏پذيرند و شخص تا ممكن باشد نبايد كارى انجام دهد كه نيازمند باعتذار باشد كه امير (ع) گويد: الاستغناء عن العذر اعزّ من الصدق به و اگر كسى عذر بخواهد عذر او را بپذيرد كه گفته شده: (التغافل من اخلاق الكريم، و العفو و الصّفح، و قبول العذر من ديدن الاخيار)، ولى روزگار عذر نپذيرد جمال الدين اصفهانى گفته:

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      مقدمه        صفحه‏ى 54     

ملخص مقدمه حلية الصالحين پس از حمد و ثنا و تحيت و تسليم آنكه «امّا بعد-  چنين گويد بنده خاطى ابن محمّد على حيدر على عفا اللّه تعالى عن جرائمها متوطّن بلده فرخنده بنياد حيدر آباد دكن از اسباط جناب قدوة السّالكين و زبدة العارفين امير العرفا حضرت سيّد حضور اللّه الملقّب سيف الحقّ اعلى اللّه مقامه كه ترقّى بمعارج قرب إلهى و صعود بمدارج نعماى اخروى موقوف است بمتخلّق شدن باخلاق ربّانى و منع نمودن نفس از اخلاق ذميمه شيطانى و آن بواسطه امتثال اوامر و اجتناب نواهى و استماع مواعظ دلپذير و اصغاى حكمتهاى بى‏نظير حاصل مى‏شود و كلماتى كه مبانى آن متأسّس باوامر و نواهى است و محتوى بر مواعظ و نصايح حكمى كلمات طيّبات جناب امير المؤمنين و امام المتّقين اسد اللّه الغالب علىّ بن ابى طالب صلوات اللّه و سلامه عليه كه در نهايت فصاحت و جزالت است از كتاب نهج البلاغه كه مؤلّف آن السيّد الشريف ذو الحسبين رضىّ الدّين محمّد اعلى اللّه مقامه و از كتاب درر الكلم و غرر الحكم كه جامع آن عبد الواحد آمدى تميمى رحمه اللّه هستند انتخاب و استخراج نموده بر طريقى كه شارحين معتبرين مثل ابن ابى الحديد و ابن ميثم و ملّا فتح اللّه رحمهم اللّه حلّ نموده‏اند بزبان فارسى در غايت سلاست در ترجمه و تشريح آن كوشيد و تصحيح لغات و معانى آنها از كتب مستنده علم لغت همچو صراح و قاموس و منتهى الارب و منتخب و مجمع البحرين نموده بترتيب حروف تهجّى درين چند اوراق نگاشت. سبب تأليف كتاب آنكه در سنه هزار و دو صد و هشتاد و نه هجرى در عهد همايون پادشاه جمجاه (تا آنكه بعد از ذكر وصف و نام شاه و وصف يكى از مقرّبان او گفته) سلاله خاندان مصطفوى و نقاوه دودمان مرتضوى ذو المجد و المواهب جناب مير صلابت على صاحب مدّ ظلّه العالى بقصد زيارت عتبات عاليات چندى در محلّه قطبى كوزه سكونت پذير شدند و از اين حقير درس كتاب درر الكلم و غرر الحكم آغاز فرمودند بعد درسى چند روزى از فقير التماس نمودند كه اگر در شرح كتاب هذا بلغت شايع و عبارت رايع جدّ و جهدى نمائيد هر آينه مثمر بركات و منتج حسنات خواهد بود و بمصداق «الّدالّ على الخير كفاعله» خود نيز مستسعد و بهره ور خواهم.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      مقدمه        صفحه‏ى 114     

كتابى چنين غمزدائى كجاست‏همت غمزدا هم مسرّت فزاست‏برآرد ترا سر ز خواب گران‏شود رهنمايت سوى سروران‏ز انجام و آغاز هر دو سرانمايد ز مجرا و از ماجراكند پاكت ز الايش نفس دون‏شوى از هداة و هم از مهتدون‏كند آگهت هم ز سير سلوك‏ز سير رعايا و سير ملوك‏ز أخلاق و أطوارت آگه كندز دل ريشه فعل بد بر كندنمايد بتو راه و رسم صواب‏ز فقرت رهاند كند كامياب‏ز جهل و ز اندوه و از سوء حال‏رهاند رساند بفيض زلال‏ز نقصان رساند باوج كمال‏ز اوج كمالت بقرب وصال‏چو مادر نهد بر لبت شهد ناب‏چو دايه دهد از بدت اجتناب‏شوى گر مصاحب مرو را رواست‏كه همصحبتى نيك چون كيمياست‏چنين ميوه مشگ‏بوئى لطيف‏نيايد مگر از نهالى شريف‏نهالى است از كوثر آن خورده آب‏كه هر برگ آن مايه صد سحاب‏نبى گفته او را بود باب علم‏ز كف بحر و كان و، ز دل كوه حلم‏على سرور جمله اصفياست‏خود از اوليا برتر از انبياست‏وجود جهان بسته جود اوست‏كه آن همچو مغز و جهان همچو پوست‏بود اين همه رشحه زان سحاب‏قليلى از آن جمع در اين كتاب»

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      مقدمه        صفحه‏ى 117     

و ايشان عبارت از سه نفرند: 1-  جوانى است درستكار و پاكيزه اخلاق بنام اسد اللّه فرزند يد اللّه جهانى متولّد قريه فامرين از بلوك بزچلّوى اراك كه يك دوره مقدّمات عربى را بنحو متوسّط تحصيل كرده و قسمتى از آنها را پيش نگارنده خوانده و داراى خطّ نسخ و نستعليق زيبا ميباشد و نعمت سرعت قلم را نيز واجد است، اين شخص بيشتر از همه در امر مزبور با نگارنده همكارى كرده است أحسن اللّه حاله و حقّق آماله.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 11     

8 السّخاء سجيّة، الشّرف مزيّة. سخاوت از اخلاق پسنديده و خويهاى خوش است، يا مراد اينست كه سخاوت آنست كه ملكه اين كس شده باشد و در او ثابت و راسخ باشد، و شرف يعنى بلندى مرتبه فضيلتى است يعنى آنست كه باعتبار فضيلتى درين كس باشد نه آنكه باعتبار مال و جاه يا بلندى نسب و مانند آنها باشد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 12     

13 الكرم فضل، الوفاء نبل. كرم فضل است يعنى گرامى بودن باعتبار فضلى ميباشد كه در اين كس باشد از حسن اخلاق و نيكوئى صفات و ستودگى اعمال و افعال، نه بجهات ديگر مانند جاه و مال، و وفا نجابت است، يعنى آنست كه كسى وفا بحقوق خالق و خلايق نمايد و از عهده آنها در آيد، نه بمال و جاه و علوّ نسب و مانند آنها، و يمكن كه مراد اين باشد كه كرم يعنى جود و سخاوت فضل و افزونى مرتبه است و وفا نبل است يعنى علامت و نشان نجابت يا زيركى و فطنت يا سبب افزونى مرتبه است زيرا كه «نبل» بضم نون و سكون باء يك نقطه زير بهمه اين معانى آمده است.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 21     

43 المكارم بالمكاره. مكارم بمكاره است، «مكارم» صفات و اخلاق پسنديده است كه آدمى به آنها بزرگ و گرامى گردد، و «مكاره» امورى چند كه مكروه طبع باشد و تحمّل آنها دشوار باشد، و مراد اينست كه تحصيل مكارم بصبر بر مكاره و تحمّل آنها مى‏شود، پس كسى كه متحمّل آنها نتواند شد اكثر اخلاق حميده را نخواهد داشت، و ممكن است كه مراد بمكارم بزرگيها باشد و غرض اين باشد كه بزرگيها آميخته است با مكاره و هر بزرگى را مكروهات در خور بزرگى او رو مى‏دهد پس اگر كسى را تاب مكروهات نباشد طلب بزرگى نكند كه بزرگى بى‏دردسر نباشد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 84     

320 التجمّل مروءة ظاهرة. تجمّل مروّتى است ظاهر، «تجمّل» بمعنى زينت كردن است و «مروءت» بمعنى مردى و آدميّت و انسانيّت و مراد يا مدح زينت كردن است و اين كه از جمله آدميّت ظاهريست و يا اين كه زينت كردن و آراستن خود اين است كه اين كس را مروّتى باشد آشكار كه آثار آنرا مردم مشاهده كنند يعنى آن بآراستن و زينت دادن خود بلباسهاى فاخره و تزيين باسباب مجلس و خانه و مانند آنها نمى‏شود بلكه بكسب امورى چند باشد كه نشان مردى و آدميّت اين كس باشد از فضايل و كمالات و حسن اخلاق و افعال.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 91     

332 الحسد شرّ الامراض. حسد بدترين امراض است زيرا كه امراض صورى كه بيماريهاى بدنى باشد اگر بحسب دنيا الم و تعبى دارند منشأ ثواب اخروى گردند و ساير امراض معنوى از اخلاق ذميمه و افعال قبيحه اگر باعث زيان و خسران آخرتند پاره از آنها بحسب دنيا لذّتى دارند و پاره ديگر اگر لذّتى نداشته باشند چندان تعب و المى هم ندارند بخلاف حسد كه با وجود زيان و خسران آن در آخرت لذّتى ندارد و هميشه اين كس را در غم و اندوه دارد نعوذ باللّه منه.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 121     

و قبل از اين مذكور شد كه «كريم» صاحب سخاوت را گويند و هر كه را نيز كه بصفات حميده و ملكات پسنديده موصوف باشد هر چند سخاوت نباشد، و پوشيده نيست كه در اين فقره «كريم» بمعنى دويم نيز مراد مى‏تواند بود زيرا كه غير صاحب سخاوت نيز از صاحبان اخلاق مذكوره از تقصيرات مردم و بديهاى ايشان تغافل و اغماض كنند و كسى كه با ايشان حيله يا مكرى كند با وجود اطّلاع بر آن بر روى او نياورند و چنان سلوك كنند كه [ديگران‏] گمان كنند كه نفهميده و فريب خورده و مخفى نيست كه بنا بر آنچه تقرير كرديم خود را چنين مى‏نمايد كه فريب خورده نه اين كه در واقع فريب مى‏خورد و دفع مى‏شود منافات ميانه اين فقره و آنچه قبل از اين مذكور شد كه «العقل لا ينخدع» يعنى عقل فريب نمى‏خورد و لازم نمى‏آيد كه كريم را عقل نباشد زيرا كه مراد آنجا آنست كه در واقع فريب نمى‏خورد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 187     

713 الكريم يجمل الملكة. گرامى و نيكوكار نيكو ميكند بندگى را يعنى بندگى خود را بعنوانى كه بايد و خوب باشد ميكند، يا مراد اين است كه نيكو ميكند آنچه را مالك آنست از صفات و اخلاق و سعى ميكند در تهذيب آنها.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 202     

802 العسر يفسد الاخلاق. سخت گيرى فاسد ميكند خصلت‏ها را يعنى سخت گيرى بر اهل و عيال و يا كسى كه طلبى از او باشد يا معامله با او كند فاسد ميكند بسيارى از اخلاق را، پس احتراز از آن بايد كرد و قدرى تساهل و تسامح در آنها بايد نمود، و ممكن است كه مراد اين باشد كه سختى و تنگى حال يعنى پريشانى فاسد ميكند خويها را پس اگر از پريشانى بدخوئى ديده شود بايد معذور داشت و اگر كسى از براى احتراز از اين معنى سعى كند كه از پريشانى بر آيد مثاب و مأجور باشد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 239     

970 الكذب شين الأخلاق. دروغگوئى ننگ و عيب خصلتهاست، يعنى از همه خصلتهاى ذميمه بدترست يا اين كه هر چند آدمى اخلاق حميده داشته باشد دروغگوئى همه آنها را عيبناك سازد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 301     

1152 المنقوص مستور عنه عيبه. كم كرده شده از او پوشيده شده است از او عيب او يعنى كسى را كه نقص و عيبى در صفات و اخلاق باشد غالب اين است كه آن پوشيده باشد از او و ظاهر نباشد بر او، پس آدمى بايد كه هميشه در احوال خود تأمّل و تفكّر نيكو نمايد تا اين كه نقص و عيبى كه داشته باشد بر او ظاهر شود و در تدارك آن كوشد، و همچنين دوستان هر كس بايد كه او را بر آن مطّلع سازند تا در رفع و ازاله آن سعى نمايد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 307     

1175 التّجمّل من اخلاق المؤمنين. زينت كردن از خصلتهاى مؤمنان است.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 308     

1176 التّكلف من اخلاق المنافقين. تكلّف يعنى كلفت و زحمت بر خود قرار دادن از خصلتهاى منافقان است يعنى آنها كه ظاهر و باطن ايشان با هم موافق نيست، ظاهر اين است كه مراد زحمت دادن خود است بپوشيدن جامه‏هاى درشت و خوردن غذاهاى غليظ چنانكه شيوه جمعى است كه در ظاهر خود را زاهد و پارسا نمايند و در باطن بر خلاف آن باشند و بنا بر اين بايد كه تخصيص داده شود بغير امام در زمان تسلّط زيرا كه از براى او سنّت است كه در خورش و پوشش بنحوى سلوك كند كه ادناى رعيّت او را ميسّر باشد چنانكه از حضرت امير المؤمنين صلوات اللّه و سلامه عليه مشهور است، و ممكن است كه مراد زحمت بخود دادن باشد از براى تنعّمات و تكلّفات در پوشش و وضع، و مراد از هر دو فقره اين باشد كه مؤمن زينت كند امّا به آن چه ميسّر باشد او را و كلفت و زحمتى نباشد بر او، و منافق خود را بكلفت و زحمت اندازد از براى آن و امثال آن و «تكلّف» بمعنى متعرّض شدن چيزى چند كه بكار اين كس نيايد نيز آمده، و ممكن است كه مراد در اين فقره اين معنى باشد و اين خصلتى نباشد مقابل خصلتى كه در فقره سابق از براى مؤمنين مذكور شد بلكه غرض مجرّد مدح آن خصلت باشد و اين كه آن خصلت مؤمنان است و ذمّ اين و اين كه اين خصلت منافقان است هر چند خصلتها مقابل يكديگر نباشند و «بودن اين معنى خصلت منافقين» ظاهر است.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 342     

1296 المروءة تحث على المكارم. مروّت يعنى مردى يا آدميّت بر مى‏انگيزاند بر نيكوئيها يعنى مى‏دارد صاحب خود را بر كردن كارهاى نيكو و اكتساب اخلاق و خصال نيك.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 342     

1298 النّصيحة من اخلاق الكرام. نصيحت يعنى خالص بودن با مردم و غشّ نكردن با ايشان از خصلتهاى نيكو-  كاران است.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 343     

1299 الغشّ من اخلاق اللّئام. غشّ يعنى صاف نبودن با مردم و ظاهر كردن از براى ايشان خلاف آنچه را در باطن باشد از خويهاى مردم لئيم بدكردارست.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 389     

1507 الكذب و الخيانة ليسا من اخلاق الكرام. دروغ و خيانت نيستند از خويهاى نيكوكاران.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 2          صفحه‏ى 4     

1565 الكريم من تجنّب المحارم و تنزّه عن العيوب. كريم يعنى گرامى و بلند مرتبه كسى است كه دورى گزيند از حرامها و پاك باشد از عيب‏ها يعنى از صفات ذميمه و اخلاق نكوهيده كه عيبهاى آدمى‏اند.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 2          صفحه‏ى 4     

1566 المبادرة الى العفو من اخلاق الكرام. شتافتن بعفو و در گذشتن از گناه از خصلتهاى كريمان است يعنى مردم گرامى بلند مرتبه.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 2          صفحه‏ى 19     

1640 العفو أعظم الفضيلتين. درگذشتن از گناه و عفو از آن عظيمترين دو فضيلت و افزونى است كه يكى عفو باشد و ديگرى ساير اخلاق و اعمال كه باعث فضيلت و فزونى مرتبه اين كس گردد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 2          صفحه‏ى 46     

1781 التّوفيق و الخذلان يتجاذبان النّفس فايّهما غلب كانت في حيّزه. توفيق و خذلان مى‏كشند نفس را پس هر كدام غالب شوند خواهد بود نفس در جايگاه آن يعنى توفيق حق تعالى و تهيّه اسباب خير از براى هر نفسى و خذلان يعنى ترك يارى او و واگذاشتن او هر كسى را بحال خود مى‏كشند هر يك نفس را بجانب خود پس اگر در كسى توفيق غالب شود باعتبار غلبه خوبى او در صفات و افعال و زيادتى توفيق او بسبب آن خواهد بود نفس او در مكانى كه مقتضاى توفيق است يعنى مكان رستگاران كه بهشت باشد و اگر در كسى ترك نصرت حق تعالى و واگذاشتن او را بحال خود غالب شود بسبب عدم اهليّت او از براى توفيق زياد باعتبار بدى اخلاق و افعال او خواهد بود نفس او در مكانى كه مقتضاى خدلان است كه مكان عاصيان باشد يعنى جهنّم و ممكن است كه مراد بخذلان ترك يارى نباشد بلكه بمعنى خوارى باشد و مراد اين باشد كه هر نفسى را توفيق حق تعالى و خوارى كه از براى او بسبب افعال و اعمال او حاصل شود مى‏كشند بجانب خود پس هر كدام كه غالب شوند خواهد بود آن نفس در جايگاه آن.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 2          صفحه‏ى 56     

1816 الرّفيق فى دنياه كالرّفيق فى دينه. رفيق و همراه كسى در دنياى او مثل رفيق اوست در دين او، چنانكه رعايت و اعانت رفيق در دين در كار است اعانت و رعايت رفيق در دنيا نيز در كار است، و چنانكه رفيق در دين را بايد كه از مردم خوب گرفت رفيق در دنيا را نيز بايد كه از خوبان گرفت تا خوبى او نيز در اين كس اثر كند و بدى او باين كس سرايت نكند زيرا كه كم است كه اخلاق و افعال رفيق در رفيق ديگر سرايت نكند.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 2          صفحه‏ى 72     

1889 الحسد داء عياء لا يزول إلّا بهلك الحاسد أو موت المحسود. رشك مرضى است كه به نشود و زايل نشود مگر بهلاك شدن رشك برنده يا مردن كسى كه رشك بر اوست، مراد اين است كه اكثر اين است كه به نشود و زايل نشود مگر باين نحو و اگر نه زايل كردن حسد از خود بتأمّل و تفكّر در مفاسد آن و عدم ترتّب نفعى بر آن ممكن است چنانكه در كتب اخلاق بيان كرده‏اند هر چند بغايت دشوار است، و اگر ممكن نبودى مذمّت آن و عقاب بر آن معقول نبودى و ايضا بزوال نعمت از محسود نيز زايل شود پس بايد كه كلام بر غالبى و اكثرى حمل شود.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 2          صفحه‏ى 90     

1956 المؤمن من طهّر قلبه من الّدنيّة. مؤمن كسى است كه پاك گردانيده باشد دل خود را از اخلاق و صفاتى كه باعث پستى مرتبه باشد و در بعضى نسخه‏ها «من الرّيبة» بدل «من الدّنيّة» واقع شده و بنا بر اين معنى اين است كه پاك گردانيده باشد دل خود را از بد گمانى و تهمت يعنى نسبت بمردم، يا از شك و شبهه يعنى در آنچه اعتقاد بآن بايد داشت از احوال مبدأ و معاد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 2          صفحه‏ى 115     

2028 الحازم من حنّكته التّجارب و هذّبته النّوائب. دور انديش كسى است كه ماليده باشد كام او را آزمايشها، و پاكيزه كرده باشد او را مصيبتها، «ماليده باشد كام او را آزمايشها» يعنى مزه و چاشنى تجربه و آزمايش را يافته باشد، چه ظاهر است كه هر كه مزه آنها را يافت ديگر ترك نكند و باعث حزم و دور انديشى او گردد، و ممكن است كه معنى كلام اين باشد كه محكم كرده باشد او را آزمايشها و پاكيزه كرده باشد او را مصيبتها يعنى مصيبتها بر او وارد شده باشد كه بر آنها صبر كرده باشد و بآن سبب اخلاق او پاكيزه باشد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 2          صفحه‏ى 140     

2108 العلماء أطهر النّاس أخلاقا و أقلّهم فى المطامع أعراقا علما پاكترين مردم‏اند بحسب أخلاق و خويها، و كمترين ايشانند در ريشه‏ها دوانيدن در طمعها.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 2          صفحه‏ى 419     

3103 افضل النّاس من تنزّهت نفسه و زهد عن غنية. افزونترين مردم كسيست كه پاكيزه باشد نفس او و بى‏رغبت باشد از توانگرى يعنى پاكيزه باشد از صفات و اخلاق ذميمه و افعال و اعمال ناشايست، و «بى‏رغبت باشد از توانگرى» يعنى بسازد بفقر، و خواهش توانگرى نداشته باشد، و ممكن است كه معنى اين باشد كه بى‏رغبت باشد در دنيا از روى توانگرى يعنى باين كه قناعت كند و خود را بآن توانگر گرداند و بسبب آن بى‏رغبت شود در دنيا، يا باين كه خود را بى‏نياز داند از آن با وجود قدرت بر سعى در آن نه اين كه بى‏رغبت باشد در آن از راه عجز از سعى در آن.

اخلاق در نهج البلاغه از کتاب حياةالشريف‏الرضي

حياةالشريف‏الرضي             صفحه‏ى 27     

بأولى النظرات في ديوانه، تجد البذخ قد أخذ بأطرافه، و أفعم أجوافه، حتى غص به. و يدلنا قول المطهر بن عبد اللّه وزير عضد الدولة، لأبى أحمد-  و هو يلقي القبض عليه ليعتقله في القلعة بفارس- : «كم تدل علينا بالعظام النخرة»، على صدق المثل السائر (الولد على سرّ أبيه). و إن للشريف من الفخر بنفسه من أخلاق و ملكات عالية يمتاز بها عن غيره ما يغنيه عن التمجد بآبائه، و كفى أن نثبت له في هذه النبذة ما ينبى‏ء عنه قوله:

خورشيدبى‏غروب             صفحه‏ى 288     

اينك ته مانده‏اى از سركشان به جاى مانده‏اند كه اگر بار ديگر خداى رخصت پيكار دهد، از گردونه بيرونشان كنم، مگر به صورت گروههاى مخفى پيرامون شهرها پراكنده شوند. (420) اين من بودم كه در كودكى قهرمانان مشهور عرب را بر زمين كوفتم و شاخ اشراف ربيعه و مضر را در هم شكستم. و شما خود در پيوند من با رسول خدا-  كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد-  هم به دليل خويشاوندى نزديك و هم به سبب منزلتى ويژه-  جايگاه مرا مى‏شناسيد. او مرا از روزهايى كه نوزادى بودم، به دامن مى‏نشاند و به سينه مى‏چسباند، در بستر خويش پناهم مى‏داد، بدنش را به بدنم مى‏ساييد، و از عطر دل آويزش بهره‏مندم مى‏ساخت. لقمه را مى‏جويد و در دهانم مى‏گذاشت و هرگز در گفتارم دروغى نشنيد و در كردارم خطايى نديد. رسول خدا، هم او است كه از اوان شيرخوارگى، خداوند، عظيم‏ترين فرشتگانش را بر او-  كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد-  گمارد تا شب و روز او را به راه فضيلتها و زيباييهاى اخلاقيش-  در معيار جهانى-  رهنمون باشند، و من همواره-  چونان بچه شترى كه در پى مادر خويش است-  به دنبال او بودم و او از اخلاق خويش هر روز برايم پرچمى بر مى‏افراشت و به پيرويم فرمان مى‏داد. همواره چنين بود كه او هر سال چندى را در غار حرا مى‏گذرانيد، پس تنها مرا رخصت ديدارش بود و كسى جز من او را نمى‏ديد.

خورشيدبى‏غروب             صفحه‏ى 357     

به خواست خداى بزرگ (524) و آنگهى رنج تلاش هر كسى را عادلانه ارج بنه و به ديگرى نسبت مده و در شناخت و بهادادن بدان كوتاهى مكن. هرگز مباد كه شرافت و شخصيت كسى وادارت كند كه كار و رنج كوچكش را بزرگ بشمارى يا گمنامى كسى برانگيزدت كه كار بزرگ و تلاش او را كوچك ببينى. مسايل پيچيده‏اى كه به ستوهت مى‏آورند، و نيز تمامى امورى را كه برايت شبهه‏ناك‏اند، به خدا و رسول خدا ارجاع ده، كه خداوند به قومى كه ارشادشان را مى‏خواسته است، فرمود: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، خداى، رسول خدا و اولى الامرى را كه از خود شمايند، فرمان بريد. پس هرگاه در موردى به كشمكش دچار آمديد، آن را به خدا و رسولش ارجاع دهيد». (قرآن كريم، سوره‏ى 4، آيه‏اى 59) و ارجاع به خدا، يعنى تمسك به كتاب محكم او و ارجاع به پيامبرش، يعنى چنگ يازيدن به سنت او كه وحدت بخش است، نه پراكنده ساز. (525) سپس براى داورى بين مردم، افرادى را برگزين كه نزد تو، برترينان‏اند. آنانى كه امور گوناگون و پراكنده در تنگناشان نگذارد، برخورد خصمانه‏ى طرفهاى درگير به خشمشان نياورد، در لغزش خود پاى نفشارند، و پس از شناخت، بازگشت به حق را دشوار نيابند، خويشتن را مى‏دانى ندهند تا با كوته نظرى به ورطه‏ى آز فرو افتند، پيش از غور و بررسى كامل، به فهم سطحى بسنده نكنند، بيش از هر كسى در شبهه درنگ كنند و در گرد آورى دلايل پاى فشارند، كسانى كه از مراجعات طرفهاى درگير كم‏تر به ناشكيبى دچار آيند و براى هر چه روشن‏تر شدن جريانها، بيش از همه بشكيبند و چون حكم روشن شد، از همه برنده‏تر باشند، كسانى كه ثنا خوانيها، به خود خواهى گرفتارشان نسازد و با چرب زبانى شاهين ترازوشان به كژى نگرايد، و چنين كسانى سخت كمياب‏اند. آنك وضع داوريشان را زياده رسيدگى كن و دست بخشش خويش را چنانشان بگشاى كه نياز خود را پاسخگو يابند و به مردم كم‏تر نيازمند شوند، و در كنار خويش چنان جايگاهشان ببخش كه هيچ يك از خواص تو در آن به چشم طمع ننگرند، تا از سخن چينى ديگران در امان باشند. در آن چه گفته شد، ژرف بينديش كه اين دين چندى اسير اشرار بود: كه از آن چارچوبى براى هوسرانى ساختند و با آن به دنيا پرستى پرداختند. (526) سپس در امور كارگزارانت ژرف بنگر، و بر مبناى ارزيابى درست به كارشان بگمار، نه به انگيزه‏ى گرايشهاى شخصى و نه بر مبناى خودكامگى، كه اين دو، شاخه‏هاى جور و خيانت را ريشه‏اند، به ويژه، براى كارها كسانى را برگزين كه از تجربه و نجابت بهره‏منداند و از خانواده‏هاى ريشه‏دار و شايسته و پيشتاز پيش از پيروزى اسلام برخاسته‏اند، كه چنين كسانى در اخلاق برتراند و در آبرومندى سالم‏تر، به آزمنديهاى مادى كم‏تر چشم دارند و به پايان كارها بيشتر مى‏انديشند. آن گاه، روزيشان را به فراوانى بر آنان فرو ببار كه اين، نيروى خود سازى آنها است و هم از دست يازيدن به آن چه در اختيار دارند، عامل بى‏نيازى، و نيز برهانى بر ضد آنها است، اگر از فرمانت سر بپيچند، يا امانتت را خدشه‏دار سازند. سپس چگونگى كاركردشان را نگران باش و از ياران راست كردار و وفادار ميانشان بگمار، كه بازرسى ناپيداى تو، به رعايت امانت و مداراى با مردم ناگزيرشان مى‏كند. بدين ترتيب همكارانت را پيوسته نگاهبانى كن و اگر تنى از ايشان دست به خيانت يازيد، و گزارش بازرسانت، از راههاى گوناگون، چنين خبرى را تاييد كرد، بى‏نياز از گواهى گواهان به تنبيهش دست بگشا و همسنگ كردار نادرستش، باز خواستش كن. و سپس در جايگاه خوارى بنشانش، داغ خيانت بگذارش و قلاده‏ى ننگ و بدنامى به گردن بياويزش. (527) جريان خراج را چنان وارسى كن كه وضع خراج دهندگان سامان يابد، كه بى‏ترديد سامان تمامى اصناف جامعه در گرو سامان خراج و خراج دهندگان باشد و ديگران جز با تكيه زدن بر اينان سامانيشان نباشد، چرا كه تمامى مردم، نان خور خراج و خراج دهندگان‏اند. و سزاوار است كه بيشتر از گردآورى خراج، به عمران زمين بينديشى، زيرا خراج جز از راه عمران به دست نمى‏آيد و هر كه بدون عمران خراج بگيرد، كشور را ويران و ملت را نابود مى‏كند و فرمانرواييش چندانى نمى‏پايد.

خورشيدبى‏غروب             صفحه‏ى 503     

(980) رياست حوزه‏هاى اخلاق ، از آن تقوا است.

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 365     

خدا را بود نامهائى نكوكه از وى خرد را بود آبروبدان نامهاى نكو كردگاربخوانيد اى مردم روزگارنه آن نامهائى كه در وى عدول‏بكردند خود مردمانى فضول‏ز بيدانشى نامهائى نهندبدان نامها نيز وصفش كنندكه آن نامها خود سزاوار نيست‏سزاوار از بهر گفتار نيست‏بلى اين فرومايگان هر چه زودبه بينند كيفر هم از تار و پودبلى اين سخن كش فزايد خردخود از جعفر ابن محمد بودهر آن كسكه از جهل و طبع فضول‏در اسماء بارى تعالى عدول‏كند پيش خود نامهائى نهدندانسته بيچاره مشرك بودنداند كه نسبت به پروردگارشده كافر آن احمق نابكارز قرآن و اخبار و اين مستفادشود اى گرانمايه نيك زادكه توفيقى اسماء بارى بودجز اينهم نشايد به نزد خردبقرآن و اخبار هر اسم ازونه وارد شده اى پسنديده خوبدان اسم خواندن خدا را حرام‏بود گر چه باشد بمعنى تمام‏بدانيد آنانكه از هر جهت‏خود از راسخينند در مرتبت‏همانا ز دانش گرانمايه‏اندز اخلاق در برترين پايه‏اندبباشند آنان امامان راه‏كه بر دين و حقند پشت و پناه‏بوند آن كسانيكه در روزگارخود اقرار دارند از هر كنار

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 430      

محمد به پيغمبرى برگزيدبه ترويج اخلاق نوبت رسيدپس آن نازنين گرانمايه راكه دارد همى برترين مايه راز نيكوترين معادن همى‏همانا بروياند با خرمى‏سپس در گرامى‏ترين اصلهارحمهاى پاكيزه‏تر از هواهمى غرس فرمود آن جان جان‏كه تا با وى آباد سازد جهان‏همو از درختى گرانمايه بارز نسل براهيم و الاتباركه پيغمبران را از آن خاندان‏همى برگزيد آن خداوند جان‏امين‏هاى بر وحى خود را درست‏از آن دودمان برگزيد از نخست‏بپوشاند بر تن لباس وجودبرويش در معرفت را گشودبود خاندانش بهين خاندان‏بود دودمانش بهين دودمان‏دگر ريشه‏اش بهترين ريشه‏ها است‏كه بالاتر از فكر و انديشه‏ها است‏محمد بهين رهبر اتقيابود افضل و برتر از انبياكه روئيده چون برگ گل در حرم‏كه آرام دل باشد و ديده هم‏كشيدست قامت به بستان مجدكه صاحبدلان را در آرد بوجدبه بطحا بروى جهان ديده بازبفرمود آن رهبر كارسازخود از آن درخت غنى اعتباربسى شاخه‏هاى دراز آشكارپديد آمد و ميوه دلپذيردهد كاو ندارد بگيتى نظيركه آنهم امامان اثنى عشربود اى گرانمايه نيك فرو ليكن از آن ميوه‏هاى شريف‏برد بهره در دهر ذوقى لطيف‏چه بر دست هر كس نخواهد رسيدكه آن گل بهر جا نخواهد دميدپس آن نازنين پيشوا از نخست‏بود بهر پرهيزگاران درست‏به چشمان اهل بصيرت همى‏دهد روشنائى دهد خرمى‏فرا ره چراغى درخشان بسودكه از نور وى ديده حيران بودهمانا بود كوكبى بيگمان‏كه ساطع بود نور وى همچنان‏چو آتش زنه شعله‏اش برق زن‏بود آشكارا همى در علن‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 581     

ولى اين حقيقت نكردند درك‏ز غفلت بدى را نكردند ترك‏براى ستم گشته وادار وزان‏دگر بر نگردند در اين ميان‏دريغا كه سخت از كتاب خداجدا و نفهمند اين نكته رادريغا برونند از راه راست‏ندانند از بخت بد كاين خطاست‏شما نيز خود مورد اعتمادنباشيد از فرط جهل و عنادكه باشد تمسك بوى جست چون‏نداريد غيرت گه آزمون‏نه مردان رزميد كش بيدرنگ‏توان از شما خواست يارى بجنگ‏شمائيد از حيث اخلاق بدبواقع فرومايه و بيخردپى آتش جنگ افروختن‏بنامردمى خود در آن سوختن‏خود آماده باشيد و بر خصم خويش‏مبنديد ره تا نراند به پيش‏بهر حال اف بر شما باد چون‏چه بد بوده است از شما آزمون‏من از كار و رفتار زشت شمابه تنگ آمدم واى ازين ماجرابرنج شما مبتلا گشته‏ام‏ز آسودگيها جدا گشته‏ام‏چو روزى شما را بيارى دين‏بخوانم شوم از غم دل حزين‏چو روزى دگر با شما راز جنگ‏بگويم نداريد پاى درنگ‏به هنگام خواندن بگاه بسيج‏نباشيد مردان آزاد هيچ‏نداريد از راستگوئى نشان‏كه باشد جوابم دهيد اين زمان‏دگر موقع گفتن راز هم‏كه بايد بماند نهان لاجرم‏نباشيد خود مورد اعتمادكه آن سر شود حفظ خود از وداد

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 636     

درين قسمت از خطبه اى مرد راه‏اشارت رود بر خروجى سپاه‏ز سفيانى آن شخص مطرود پست‏كه اركان دين ديد از وى شكست‏چه شارح خوئى آن گرانمايه مردكه باشد در آئين اخلاق فردبشرحش ز علامه مجلسى‏كه چون وى محقق نديده كسى‏همى نقل كرده ولى بيشترز شراح خود گفته‏اند اين خبراشارت بود خود بدينگونه جنگ‏كه عبد الملك آن گرفتار ننگ‏بپا كرد چون بر خلافت رسيدبكوفه سپاهى گران بر كشيدپى جنگ با مصعب ابن زبيركه هرگز بذاتش نمى‏بود خيرهمان كس كه مختار را كشت سخت‏كشانيد از آن مرد بر خاك رخت‏به مسكن كه پيرامن كوفه بودرسيدند بر هم چنان تار و پودبشد كشته مصعب در آن گير و دارولى پور مروان بكوفه قرارگرفت و بكردند بيعت بوى‏همان كوفيان مردم سست پى‏پس آن گاه آن بيخرد بيدرنگ‏فرستاد حجاج يوسف بجنگ‏به بطحا كه عبد اله ابن زبيركشد آن فرومايه سست خيربمكه هم آن آلت دست غيرهمى كشت عبد الله ابن زبيرسپس خانه كعبه با منجنيق‏همى‏كرد ويران بوضعى دقيق‏دگر آن كه بسيارى از مردمان‏بكشت آن فرومايه تيره جان‏بدانسانكه بر مسلمين چيره شدكه روز همه همچو شب تيره شداز نيروى سلطان دين مرتضى‏كه باشد بحق سرور اتقياز ظلم همان ابله بيخردبه بيچاره مردم خبر مى‏دهدهمانند آنست در آزمون‏به بينم من عبد الملك را كنون‏كه در شام ميباشد و همچنان‏زند بانك و دارد سپاهى گران‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 799     

بود اينهم از خطبه‏هائى كه شاه‏على نازنين رهبر دين پناه‏در آغاز كار خلافت بگفت‏بصدق و يقين در معنى بسفت‏نبى را فرستاد حق رهنماكه روشن كند راه را هر كجادر آن اعتقادات از نيك و بدبيانكرد و ميداند اين با خردبدينگونه اى مردم نيكخوهمى پيش گيريد راه نكوكه تا آنكه بر كرد كار و رسول‏هدايت شويد از فروع و اصول‏همانا ز پيرامن هر بدى‏كه خيزد ازان سخت تا بخردى‏بواقع بهر حال دورى رواست‏كه تا آنكه پوئى تو خود راه راست‏بود آنچه واجب بجا آوريدبود آنچه واجب بجا آوريدهمانند روزه نظير نمازچو خمس و زكاة از فرود و فرازدگر حج و امر بمعروف هم‏سپس نهى از منكر از بيش و كم‏دگر هم عبادات را آنچه هست‏ببايد شود حفظ اى حق پرست‏بدانيد تكرار بحث نخست‏به تائيد موضوع باشد درست‏عبادات را از پى قرب دوست‏به بنديد بر كار و اين ره نكو است‏كه آخر شما را برد در بهشت‏گرانمايه و خوش كند سرنوشت‏بدانيد هر چيز را كردگارحرامش بفرموده از هر كناربواقع قرين است با مصلحت‏كز آن مصلحت به بود عاقبت‏بدينگونه اى رهرو نكته دان‏مبين جاى عذرى بنا بخردان‏هر آن جز خاليست از نقص و عيب‏برى باشد از ذلت شك و ريب‏خداوند فرمود او را حلال‏كه تا هوش و منطق نيابد زوال‏دگر حرمت يك مسلمان رادبهر گونه حرمت فزونى نهادخود از فيض اخلاق و توحيد حق‏كه هرگز نبوده سزاوار دق‏همانا حقوق همه مسلمين‏بهم ربط دادست آن نازنين‏مسلمان بود آنكه اندر عيان‏بواقع همه مسلمين جهان‏ز دست و زبانش بهر اعتباربباشند آسوده در روزگار

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1157     

وضعني في حجره و أنا ولد يضمّني إلى صدره، و يكنفني إلى فراشه، و يمسّني جسده و يشمّني عرفه. و كان يمضغ الشّي‏ء ثمّ يلقمنيه. و ما وجد لي كذبة في قول، و لا خطلة في فعل. و لقد قرن اللّه به-  صلّى اللّه عليه و آله-  من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم ليله و نهاره. و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل أثر أمّه يرفع لي في كلّ يوم من أخلاقه علما و يأمرني بالاقتداء به. و لقد كان يجاور في كلّ سنة بحراء فأراه و لا يراه غيري. و لم يجمع بيت واحد يومئذ في الإسلام غير رسول اللّه-  صلّى اللّه عليه و آله-  و خديجة و أنا ثالثهما. أرى نور الوحي و الرّسالة، و أشمّ ريح النّبوّة.

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1442     

پس آنگه بهر كار عمال خويش‏نظر كن چو انديشه‏اى پاك كيش‏بكردى چو آن قومرا امتحان‏بكارش همى برگزين همچنان‏بميل خود و از براى كمك‏بايشان مده كار اى تيزتك‏چه با ميل و سر خود كسيرا بكارفرستادن آرد ملالت به باردگر آنكه از شاخه‏هاى ستم‏بود توده‏اى ريخته روى هم‏نباشد اگر مشورت در ميان‏دگر تجربت يافتن ز امتحان‏توجه نكردن بود بر هنركه خلقى تبه سازد از اين اثركسانى كه از عهده امتحان‏برون آمدندى بخدمت بخوان‏دگر آنكه از خاندان نجيب‏كه آزرمشان هست از اول نصيب‏بكار گرانمايه‏اى بر گماركه خيزد ز كردارشان اعتبارچه ايشان در اسلام اول قدم‏نهادند و بودند بس محترم‏دگر آنكه داراى اخلاق خوش‏بباشند خالى ز هر كشمكش‏چه ناموس از آن مردم خوش گهربتحقيق سالمتر است از اثرچو بر خويشتن ننگ هرگز روانمى‏داشتند از كمال صفاسپس جيره و خواربار زيادبايشان ببخشاى اى خوش نهاد

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1686     

به ترغيب در بردبارى امام‏بفرمود اين نكته اى نيكنام‏بگيتى اگر خود نه اى بردباربدان شيوه وادار خود كن بكاركه كم مى‏شود تا كسى خويشتن‏كند چون گروهى دگر در ز من‏و ليكن همانند ايشان بدهرنگردد تو خود گير ازين نكته بهرچو هر خصلتى كه طبيعى نه بودولى خود بآن داشتى اى وجودهمان خوى و عادت شود لاجرم‏كه ظاهر شود ز آدمى پيش و كم‏در اينجا بيان امام همام‏بر ابن نكته باشد دليلى تمام‏كه تبديل اخلاق و خوى صفات‏بود ممكن و هست راه نجات‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1814     

چه ديگر جهاد بدست و زبان‏نه ممكن بود اندرين خاكدان‏دگر آنكه از راه دل هم جهادنكرد و نكرد آشكار از نهاددر آن وقت گمراهى و تيرگى‏بر اخلاق مردم كند چيرگى‏در آن لحظه دنيا و عقبى خراب‏ز مردم شود اى بحق نكته ياب‏بدين‏سان كسى كه يكى كار نيك‏نه بشناخت مانند رفتار نيك‏نه انگار از يك نكوهيده كردز اخلاق شايسته ماندست فرددر آن حال وارونه گشته تمام‏سرش رو بپائين گرفته مقام‏دگر آنكه پايش ببالا بودگرفتار و درمانده هر جا بودبدنيا و گرفتار و در آخرت‏مقيم است در بدترين مرتبت‏

دراسةحول‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 31     

لك السوابق و الأوضاح و الغررو ناظر ما انطوى عن لحظه أثرو عاطفات من البقيا إذا جعلت‏محقّرات من الأضغان تبتدرإطراقة كقبوع الصّل يتبعهاعزم يسور فلا يبقي و لا يذرو اللّيث لا ترهب الأقران طلعته‏حتى يصمّم منه الناب و الظفرأنت المؤدّب أخلاق السحاب إذاضنت بدرّتها العرّاصة الهمرمن بعد ما اصطفقت فيها صواعقهاو شاغب البرق في أطرفها المطرو البالغ الأمر جالت دون مبلغه‏سمر القنا و أمرت دونه المرر

دراسةحول‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 51     

و الأقرب إلى الانصاف ما قال الدكتور زكي مبارك في مواجهة الذهبي و من سار على طريقته، و هو: «إنّ هذا الحكم القاسي لا يطوّق به عنق الشريف إلّا إن ثبت ان مجموعة «نهج البلاغة» تعرض بعد وفاته للزيادات و الاضافات التي توجبها النزعة المذهبية في عصور وصل فيها الكفاح السياسي إلى أبعد حدود القسوة و العنف، فإن ثبت بعد البحث انها سلمت من الزيادات فهي شاهد على أن الشريف كان يعوزه التدقيق في بعض الأحايين، أمّا اتهامه بالكذب على أمير المؤمنين في سبيل النزعة المذهبية، فهو اتهام مردود و لا يقبله إلّا من يجهل أخلاق الشريف».

درپيرامون‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 46     

مى‏بينيد ضمن اين كه از وعظ و پند و اندرز و زهد و زجر سخن مى‏گويد، به امور جنگى و بسيج عمومى براى جهاد مى‏پردازد، سپس رشته سخن را به آموزش عملى آنها و درسهاى عالى از چگونگى آسمانها و بحثهاى نجومى و اسرارى از موجودات زمينى، و آنچه در آسمان نهفته است، مى‏كشاند، و از آنجا به فلسفه آفرينش و اثبات وجود آفريدگار جهان و تفنن در معارف الهى و بحث خداشناسى و كيفيت مبدأ و معاد پرداخته و توجه خود را به امور مملكت دارى و سياست كشورى و زندگى ملتها معطوف مى‏دارد، و به دنبال آن از آشنا ساختن مردم به فضائل اخلاقى و قوانين اجتماعى و آداب معاشرت و مكارم اخلاق و ظواهر زندگى دنيا و غير از اينها از مقاصد گوناگونى كه با متجلى‏ترين مظاهر خود در «نهج البلاغه» مى‏درخشد، سخن مى‏گويد.

درپيرامون‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 102     

هيچكس ترديدى ندارد كه ايراد كلمات حكمت آميز، و ضرب المثلهاى نغز در ميان عرب يك امر فطرى به شمار مى‏رود و از زمانى كه در جاهليت به سر مى‏بردند معروف بوده است و اين همه از صفاى ذهن، و آزاد فكرى و انديشه سريع آنها سرچشمه گرفته است. چنانكه بسيارى از مردم عرب به اين صفات، قبل از اسلام مشهور بوده‏اند آيا با اين وصف از اين كه حكمت عالى را به على نسبت دهى برايت دشوار است با اين كه على از خاندان قريش است كه در فصاحت زبان و بلاغت و روانى بيان، و الفاظ عالى، و قريحه روشن، و ذوق لطيف و صفاى ذهن، بر همه قبائل عرب مقدم بودند بعلاوه، قبلا گفتيم كه او (عليه السّلام) از اوائل سن در خانه پيغمبر (صلّى اللّه عليه و آله) پرورش يافت، و از بچگى در خانه نبوت و مهد حكمت و سرچشمه فضيلت بزرگ شده، و تا لحظه‏اى كه پيغمبر (صلّى اللّه عليه و آله) چشم از جهان فرو بست ملازم آن حضرت بود، چنانكه خود آن حضرت در يكى از خطبه‏هاى خود مى‏فرمايد: «كنت اتّبعه اتّباع الفصيل اثر امّه يرفع لى فى كلّ يوم من اخلاقه علما، و يأمرنى بالاقتداء به...» يعنى: من پيوسته مانند شتر بچه كه به دنبال مادرش مى‏رود، ملازم پيغمبر (صلّى اللّه عليه و آله) بودم، و هر روز علمى از مكارم اخلاق خود برايم مى‏افراشت و به من امر مى‏كرد كه از آن پيروى كنم على (عليه السّلام) از بزرگان نويسندگان و كاتبان وحى پيغمبر بود، و تمام قرآن مجيد را به خوبى حفظ كرد، و احاديث پيغمبر را چنانكه

درپيرامون‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 113     

39-  شرحى به نام «منهاج الولاية» كه خطبه‏ها را به سه بخش كرده: بخش نخست در توحيد و اصول دين، بخش دوم در مواعظ و عبادات، بخش سوم در اخلاق .

الدرةالنجفية             صفحه‏ى 65     

عمر و تركها و منها كلّ افقه من عمر حتّى المخدرات فى الحجال و نظائر هذه الحكايات مشهورة منه قوله عليه السّلام فصاحبها كراكب الصّعبة ان اشنق لها خرم و ان اسلس لها تقحّم قيل الضمير فى صاحبها يعود الى الحوزة المكنّى بها عن طبيعة عمر و اخلاقه و المراد على هذا الوجه انّ المصاحب لتلك الاخلاق فى حاجته الى المدرات و في صعوبة حاله كراكب الصّعبة و وجه المشابهة انّ راكب الصعبة كما يحتاج الى الكلفة الشّاقّة فى مدارات احوالها فهو معها بين خطرين ان شدّد عليها فى جذب الزمام خرم انفها و ان ارخى لها شيئا مع صعوبتها تقحّمت به كذلك مصاحب اخلاق الرّجل و المبتلى بها ان اكثر عليه انكار ما يتسرّع اليه ادّى ذلك الى مشاقته و فساد الحال بينهما و ان سكت عنه و تركه و ما يصنع ادّى ذلك الى الاخلال بالواجب و ذلك من موارد الهلكة و قيل الضمير فى صاحبها للخلافة و صاحبها هو كلّ من تولّى امرها اذا كان عادلا مراعيا لحقّ اللّه و وجه شبهه براكب الصّعبة انّ المتولّى لامر الخلافة ان فرّط فى المحافظة على شرائطها و اهمل امرها القاه التفريط فى موارد الهلكة كما نسبه الصحابة الى عثمان حتّى فعل به ما فعل فكان ذلك كراكب صعبة اسلس قيادها و ان افرط فى حمل الخلق على اشدّ مراتب الحقّ و بالغ فى الاستقصاء عليهم فى طلبه اوجب ذلك تضجّرهم منه و نقار طباعهم و تفرّقهم عنه و فساد الامر عليه لميل اكثرهم الى احبّ الباطل و غفلتهم عن فضيلة الحقّ و ان صعب فيكون فى ذلك كمن اشنق

الدرةالنجفية             صفحه‏ى 290     

و موافقته لأوامر اللّه فى سبيله و شرح حاله مع رسول اللّه صلّى اللَّه عليه و آله و التّنبيه على موضعه منه و كيفيّة تربيته له من اوّل عمره و الإشارة الى قوّته فى دين اللَّه و ذلك قوله الا و قد امرنى اللَّه بقتال اهل البغى و النّكث و الفساد فى الأرض فامّا النّاكثون فقد قاتلت و امّا القاسطون فقد جاهدت و امّا المارقة فقد دوّجت و امّا شيطان الرّدعة فقد كفيته بصعقة سمعت لها وجبة قلبه و رجّة صدره و بقى بقيّة من اهل البغى و لئن اذن اللَّه فى الكرّة عليهم لأديلنّ منهم الّا ما يتشذّر فى اطراف الأرض تشذّرا انا وضعت بكلكل العرب و كسرت نواجم قرون ربيعة و مضر و قد علمتم موضعى من رسول اللّه صلّى اللَّه عليه و آله بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة وضعنى فى حجره و انا وليد يضمّنى الى صدره و يكنفني فى فراشه و يمسّنى جسده و يشمّنى عرفه و كان يمضغ الشّى‏ء ثمّ يلقمنيه و ما وجد لى كذبة فى قول و لا خطلة فى فعل و لقد قرن اللَّه تعالى به صلّى اللَّه عليه و آله من لدن كان فطيما اعظم ملك من ملائكته يسلك به سبيل المكارم و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره و لقد كنت اتّبعه اتّباع الفصيل اثر امّه ترفع لى فى كلّ يوم علما من اخلاقه و يأمرني بالاقتداء به و لقد كان يجاوزني كلّ سنة بحراء فاراه و لا يراه غيرى و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الإسلام غير رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و خديجة عليها السّلام و انا ثالثهما ارى نور الوحى و الرّسالة و اشمّ ريح النّبوة و لقد سمعت رنّة الشّيطان حين نزل الوحى عليه صلّى اللَّه عليه و آله فقلت يا رسول اللَّه ما هذه الرّنة فقال هذا الشّيطان قد ايس من عبادته انّك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى الّا انّك لست بنبىّ و لكنّك وزير و انّك لعلى خير و لقد كنت معه صلّى اللَّه عليه و آله لمّا اتاه الملأ من قريش فقالوا له يا محمّد انّك قد ادّعيت عظيما لم يدّعه اباؤك و لا احد من بيتك و نحن نسئلك امرا ان اجبتنا اليه و اريتناه علمنا انّك نبىّ و رسول و ان لم يفعل علمنا انّك ساحر كذّاب فقال صلّى اللَّه عليه و آله لهم و ما تسئلون قالوا تدعو لنا هذه الشّجرة حتّى تنقلع بعروقها و تقف بين يديك فقال صلّى اللَّه عليه و آله انّ اللَّه على كلّ شي‏ء قدير فان فعل اللَّه بكم ذلك ا تؤمنون و تشهدون بالحقّ قالوا نعم قال فانّى ساريكم ما تطلبون و انّى لأعلم انّكم لا تفيئون الى خير و انّ فيكم من يطرح فى القليب و من يخرّب الأحزاب ثمّ قال عليه السّلام يا ايّتها الشّجرة ان كنت تؤمنين باللّه و اليوم الأخر و تعلمين انّى رسول اللَّه فانقلعى بعروقك حتّى تقفى بين يدىّ باذن اللَّه فولّذى بعثه بالحقّ نبيّا لانقلعت بعروقها و جأت و لها روىّ شديد و قصف كقصف اجنحة الطّير حتّى وقفت بين يدي رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و مرفرفة و القت ب الأعلى على رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و ببعض اغصانها على منكبى و كنت عن يمين رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله فلمّا نظر القوم الى ذلك قالوا علوّا و استكبارا فمرها فليأتك نصفها و يبقى نصفها فامرها بذلك فاقبل اليه نصفها كاعجب اقبال و اشدّه دويّا و كادت تلتفّ برسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله فقالوا كفرا و عتوّا فمر هذا النّصف فليرجع الى نصفه كما كان فامره صلّى اللَّه عليه و آله فرجع فقلت انا لا اله الَّا اللَّه انّى اوّل مؤمن بك يا رسول اللَّه و اوّل من امن بانّ الشّجرة فعلت ما فعلت بامر اللَّه تعالى تصديقا لنبوّتك و اجلالا لكلمتك فقال القوم كلّهم بل ساحر كذّاب عجيب السّحر خفيف فيه و هل يصدّقك فى امرك الّا مثل هذا يعنونني و انّى لمن قوم لا تأخذهم فى اللَّه لومة لائم سيماهم سيما الصدّيقين و كلامهم كلام الأبرار عمّار اللّيل و منار النّهار متمسّكون بحبل القران يحيون سنن اللَّه و سنن رسوله عليه السّلام لا يستكبرون و لا يعلون و لا يغلّون و لا يفسدون قلوبهم فى الجنان و اجسادهم فى العمل

الدرةالنجفية             صفحه‏ى 337     

الى تغيير نعمته اذا استعدّ لذلك و قوله فانّ سخط الى قوله مع رضا العامّة تنبيه على لزوم العدل العامّ للرّعيّة و حفظ قلوب العامّة و طلب رضاهم و قوله و ليس احد الى قوله من اهل الخاصّة وصف الخاصّة باوصاف مذمومة تستلزم قلّة الاهتمام بهم بالنّسبة الى العامّة و وصف العامّة بصفات محمودة يوجب العناية بها و قوله و ليكن ابعد الى قوله لمعايب النّاس امره ان يكون ابعد رعيّته منه و ابغضهم اليه اطلبهم لمعايب النّاس و نبّهه على وجوب ذلك بقوله فانّ فى النّاس الى قوله سترها و اذا كان الوالى احقّ من سترها لزمه ان لا يكشف عمّا غاب عنه منها و ذلك يقمع اهل النّميمة و ابعادهم و ان يلزم ما يجب عليه و هو تطهير الخلق ممّا ظهر له من ذنوبهم دون ما غاب عنه و اكّد ذلك بالأمر بستر العورة من الغير بقدر الاستطاعة فان كلّ عيب عورة و قوله اطلق عن النّاس الى قوله وتر امره بنزع الحقد و حلّ ما عقده فى قلبه منه لكونه من الرّذائل الموبقة و ان يقطع اسبابه من قبول قول السّعاة و اهل النّميمة و قوله و تغاب الى قوله بالنّاصحين امره ان يتغافل من كلّ امر لا يتّضح له و لا يقوم به برهان و نهاه ان يعجل الى تصديق من سعى به و وجه غشّه كونه يثير الأحقاد و الضّغآئن بين النّاس و يذيغ الفاحشة و الفساد فى الأرض و تقدير كبراه و كلّ من كان عاشا يجب ان لا تلتفت اليه و قوله و لا تدخلنّ الى قوله بالجور نهاه ان يدخلن فى مشورته ثلاثة البخيل و الجبان و الحريص و نبّه على وجه المفسدة فى استشارة كلّ واحد من الثّلثة و قوله فانّ البخل الى قوله الظّنّ باللّه اشارة الى انهاء غرائز اى اخلاق متفرّقة يحصل للنفس عن اصل واحد ينتهى اليه و هو سوء الظّنّ باللّه و بيان ذلك انّ مبدء سوء الظّنّ باللّه عدم معرفته تعالى فالجاهل به لا يعرفه من جهة ما هو جواد فيّاض بالخيرات لمن استعدّ بطاعته لها فيسؤ ظنّه به و بانّه لا يخلف عليه عوض ما يبذله فيمنعه ذلك مع ملاحظة الفقر من البذل و تلزمه رذيلة البخل و كذلك الجبان و الحريص جاهل به تعالى و قوله و لا يكوننّ لك بطانه نهاه (ع) ان يتّخذ بطانة قد كانوا بطانة من قبل للظّلمة و ذلك لأنّ الظّلم و تحسينه قد صار ملكة ثابتة فى انفسهم فبعيد ان يمكنهم الخلوّ منها اذ قد صارت كالخلق العزيزى اللّازم لتكرارها و صيرورتها عادة و قوله ثم لتكن اثرهم الى قوله وقع تنبيه على من ينبغي ان يتّخذ عونا و وزيرا و ميّزه باوصاف اخصّ و قوله و الصق الى قوله لم تفعله امره بان يلازم اهل الورع و الصّدق منهم ثمّ ان يروضهم و يؤدّ بهم بالنّهى عن الإطراء له او يوجبوا له سرورا بقول باطل ينسبونه فيه الى فعل ما لم يفعله و قوله و لا يكوننّ الى قوله نفسه امره بان يلزم كلّا من اهل الإحسان و الإسائة بما الزم به نفسه من الاستعداد بالإحسان و الإسائة لهما فيلزم المحسن منزلة الإحسان و المسى‏ء منزلة الإسائة و قوله و اعلم انّه الى قوله طويلا تنبيه على الإحسان الى الرّعيّة و تخفيف المؤنات عنهم و ترك استكراههم على ما ليس له قبلهم بما يستلزم ذلك من حسن ظنّه بهم المستلزم لقطع النّصب عنه و ذلك انّ الوالى اذا احسن الى رعيّته قويت رغبتهم فيه و اقبلوا بطباعهم على محبّته و طاعته و ذلك يستلزم حسن ظنّه بهم فلا يحتاج معهم الى كلفة فى جمع أهوائهم و الاحتراس من شرورهم و اكّد ذلك بقوله و انّ احقّ من حسن ظنّك به الى قوله عنده و قوله و لا تنقض الى قوله الرّعيّة نهى عن نقض سنّة صالحة موجبة للألفة فان نقض مثلها يستلزم فساد اثرها من الألفة و ذلك مفسدة ظاهرة فى الدّين و قوله و لا تحدثنّ نهاه ان يحدث سنّة تضرّ بشى‏ء من ماضى السّنن و اشار الى وجه الفساد بقوله فيكون الأجر الى قوله منها و قوله و اكثر مدارسة (إلخ) امره ان يكثر مدارسة العلماء اى بالأحكام الشّرعيّة و قوانين الدّين و مناقشة الحكماء اى العارفين باللّه و اسراره فى عباده العاملين بالقوانين الحكميّة العمليّة التجربيّة و الإعتباريّة و يتصفّح انواع الأخيار فى تثبيت القواعد و القوانين الّتى يصلح عليها امر بلاده و اقامة ما استقام به النّاس قبله منها

الدرةالنجفية             صفحه‏ى 372     

اى لا تعلم اخلاق الإنسان الّا بالتّجربة و اختلاف الأحوال عليه كرفعته بعد اتّضاعه و بالعكس و كنزول الشّدائد به

الدرةالنجفية             صفحه‏ى 391     

اى تعرف الرّجال بها كما تعرف الخيل بالمضمار و هو الموضع او او المدّة الّتى تضمر فيها الخيل فمن الولات من يظهر منه اخلاق حميدة و منهم من يظهر منه اخلاق ذميمة و قال الشّاعر

الدليل‏على‏موضوعات‏نهج..             صفحه‏ى 195     

وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ-  صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ-  مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ، وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ، لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ.

الدليل‏على‏موضوعات‏نهج..             صفحه‏ى 466     

خطبه 192 234 أَنَا وَضَعْتُ فِي الصِّغَرِ بِكَلَاكِلِ الْعَرَبِ، وَ كَسَرْتُ نَوَاجِمَ قُرُونِ رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ. وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِي مِنْ رَسُولِ اللَّهِ-  صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ-  بِالْقَرَابَةِ الْقَرِيبَةِ، وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصِيصَةِ. وَضَعَنِي فِي حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلَدٌ يَضُمُّنِي إِلَى صَدْرِهِ، وَ يَكْنُفُنِي فِي فِرَاشِهِ، وَ يُمِسُّنِي جَسَدَهُ، وَ يُشِمُّنِي عَرْفَهُ. وَ كَانَ يَمْضَغُ الشَّيْ‏ءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ، وَ مَا وَجَدَ لِي كَذْبَةً فِي قَوْلٍ، وَ لَا خَطْلَةً فِي فِعْلٍ. وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ-  صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ-  منْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ، وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ، لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ. وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ أَثَرَ أُمِّهِ، يَرْفَعُ لِي فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ أَخْلَاقِهِ عَلَماً، وَ يَأْمُرُنِي بِالِاقْتِدَاءِ بِهِ. وَ لَقَدْ كَانَ يُجَاوِرُ فِي كُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ، وَ لَا يَرَاهُ غَيْرِي. وَ لَمْ يَجْمَعْ بَيْتٌ وَاحِدٌ يَوْمَئِذٍ فِي الْإِسْلَامِ غَيْرَ رَسُولِ اللَّهِ-  صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ-  وَ خَدِيجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا. أَرَى نُورَ الْوَحْيِ وَ الرِّسَالَةِ، وَ أَشُمُّ رِيحَ النُّبُوَّةِ.

روائع‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 71     

و في هذا النوع من الحكم الموجّه إلى العقل، نرى عليّا يصوّر تاركا للناس أن يحكموا بما يرون. فيأخذوا إذا شاءوا أو يتركوا. لذلك لا نرى في هذا النوع من الحكم صيغ الطلب. إنّما نرى حكما صيغت بقالب خبريّ خالص جرّد من صور الأمر و النهي جميعا. حكما تتبلور فيها طبائع الصديق و العدوّ، و المحسن و المسي‏ء، و الأحمق و العاقل، و البخيل و الكريم، و الصادق و المنافق، و الظالم و المظلوم، و المعوز و المتخم، و صاحب الحقّ و صاحب الباطل، و مفهوم الخلق السليم و الخلق السقيم، و شئون الجاهل و العالم، و الناطق و الصامت، و الأرعن و الحليم، و صفات الطامع و القانع، و أحوال العسر و اليسر، و تقلّبات الزمان و ما لها من أثر في أخلاق الرجال، و ما إلى ذلك من أمور لا تحصى في فصل أو باب.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 12     

نسبش بپيغمبران بزرگ مى‏پيوست، و در آغوش زنان پاكدامن و پرهيزگار جهان آن در دانه عزيز نوازش مى‏شد. در خانواده كهن سال و نجيب قريش تنها عمويش ابو طالب افتخار پرستاريش را دريافته بود، و آن پيرمرد مهربان يگانه يادگار برادرش را، همچون جان شيرين، گرامى و عزيز مى‏داشت، تا آنكه اندك اندك قدم در ميدان زندگى گذاشت و با جامعه آن روز كه فاقد هر گونه فضيلت و اخلاق بود، بيشتر تماس پيدا كرد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 24     

قومى كه در كنارش مى‏زيستند، بزحمت با او بسر مى‏بردند، و از اخلاق ناستوده و زننده‏اش رنج مى‏كشيدند.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 33     

تعجب مكنيد كه چگونه ملت حق دارد پادشاه خويش را نصيحت كند چگونه مى‏تواند صاحب تاج و تخت را از لغزش باز دارد آرى خوب مى‏تواند، هر كرا شما در فضيلت و اخلاق بحد نهائى مشاهده مى‏كنيد، باز هم از كمك كردن اندرز گويان بى‏نياز نيست، و آن را كه بسيار كوچك و ناچيز مى‏دانيد، ممكن است روزى انديشه و فكرش ملّتى را از خطر نجات دهد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 111     

دستورى چند امير المؤمنين (ع) بسپاهيان خود فرمود كه در ميان خطبه‏هاى نهج البلاغه پراكنده بود. از آن جايى كه آن بيانات گرانبها را از نظر دقايق سربازى و اخلاق بسيار سودمند ديديم پريشان آنها را يكجا جمع نموده براى خوانندگان گرامى خود ترجمه مى‏كنيم: بشما، اى سربازان فداكار اسلام، اى جوانمردان آزاده عراق، در اين موقع كه بجانب شام بسيج كرده با تمام وسايلى كه در دست داريد بر ضدّ بيداد و ستم آماده پيكار و نبرد شده‏ايد، لازم مى‏دانم نكته‏اى چند گوشزد كنم: پيش از همه چيز بايد بگويم كه حريف ما در اين مبارزه فقط دو طايفه‏اند: آنهايى كه بر خلاف حق و عدالت مقامهايى را اشغال كرده‏اند كه شايسته آن نيستند و بدين وسيله كبريا و غرور و ظلم و تعدى خود را مى‏خواهند بر مردم تحميل كنند.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 132     

اخلاق 

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 140     

اكنون فراموش نشود، اگر روزى مقرّرات اجتماع پرده اوهام را از پيش چشم آنها دريده قيود خودخواهى را پاره كند، اين گرگان ميش منظر از آن جايى كه فاقد فضيلت و اخلاق هستند و نيز بناموس، وجدان و دين حرمت نمى‏گذارند، چنگالهاى بى‏رحم خود را از آستين نرم و تميز بدر آورده مثل ديگران و شايد هم فجيع‏تر بر بينوايان محيط خود حمله‏ور ميشوند.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 144     

دنيا مهد پرورش عشق و محبت است. دنيا آموزشگاه كمال و مكتب فضائل و اخلاق است. دنيا معبد پيغمبران و نمازگاه فرشتگانست.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 160     

آن هدفها را كه ديگران در نظر گرفته‏اند، تعقيب نمى‏كند، او از زندگى دنيا جز كمال نفس و تهذيب اخلاق مطلوبى ندارد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 181     

جان را بدانش و حكمت بياراييد و زنگ اين آيينه را با صيقل اخلاق ستوده و پندار پاك بزداييد، تا مراسم معاشرت را در اجتماع با بردبارى و صبر برگذار كنيد و در محفل همنشينان بحسن مشرب و لطف آميزش معروف گرديد، و در نتيجه بار زندگى را آسان بمنزل رسانيد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 186     

لختى از كتاب مجيد پند گيريد و قانون مقدّس اسلام را در تهذيب اخلاق خويش بكمك برداريد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 189     

توانگران بايد آن چنان بقوّت اخلاق و نيروى تقوى آراسته باشند كه نوشانوش نعمت زمام خرد را از دستشان نربوده مستى مال هوش آنها را پست و ناچيز نكند.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 246     

و تربيت خانوادگى شالوده پرورش‏هايى است كه در دبستان اجتماع انجام مى‏شود، بنا بر اين بايد دقّت كنى تا افسران نجيب از خانواده‏هاى پاك و شريف بر سپاهيان بر گمارى و نيروى خود را كه عهده‏دار سنگين‏ترين وظائف حياتى كشور مصرند بيش از همه چيز با مهمات فضائل و اخلاق تجهيز كنى.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 250     

آرى ترا بقضات كافى و پرهيزگار نيازى شديد است. ولى با چه زبان سفارش كنم كه داوران قضايا را بايد از نخبه دانشمندان اسلام كه بزينت علم و فضيلت اخلاق تا حدّ نهائى آراسته باشند، انتخاب كنى. در ملّت مصر بنگر، آنكه از همه پرهيزگارتر و داناتر است، بنام قاضى برگزين.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 289     

در اين موقع من كه بكشت و كار ملّتها از همه برزگران فضيلت و اخلاق آگاه‏ترم، وظيفه دارم تا وقت نگذشته از آن استفاده كنم و نگذارم تخم هاى هرزه در آن مزرعه دلكش خانه كند و گياهان فاسد از آن بروياند.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 291     

مكتب اسلام عاليترين آموزشگاههايى است كه بناى آن بر شالوده طهارت نفس و تهذيب اخلاق گذارده شده است.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 293     

اى حسن، يكسره بجدّ گرامى خويش حضرت محمد (ص) بنگر و بدان كه در ميان پيشوايان دين و اخلاق ، روزگار هم چون او بياد ندارد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 293     

تعليمات عاليه آن پيغمبر عزيز مدرسه انسانيت را تكميل كرده و درس فضيلت و اخلاق را تمام فرموده است.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 300     

با نيكوكاران بنشين، تا از ايشان باشى، و از بدان دورى گزين، كه فطرت و اخلاق تو هم از آنان بدور ماند.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 302     

اى حسن، بهوش باش كه با مردم تندخو، مدارا قويترين حربه پيكار است و سيلاب خروشان در آغوش اقيانوس آرام گيرد. پيروزى در برابر دشمن منحصر بآن نيست كه در حملات نبرد شهامت بيشتر كنند و بر تهوّر برافزايند، ابراز فضيلت و اخلاق كه دشمن را شرمسار كند نوعى از پيروزى است كه بى‏قعقعه سلاح و همهمه سپاه بدست آيد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 302     

تو اى پسر، حقوق دوستان را بنام صميميّت و دوستى ضايع مگردان. آن كسان را كه چشم بر فضائل اخلاق تست و بر تو حسن ظن دارند، كوشش كن كه گمان آنها در باره تو بحقيقت مقرون گردد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 320     

پيامبران ترا تقديس كنيم و بروان آن كس كه خورشيدسان از افق توحيد و اخلاق سر برآورد و با كتاب بزرگ و نظام جاويد خود سلسله نبوّت را بپايان رسانيد، رحمت و درود فرستيم.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 400     

از فرستادگان عاليمقام پروردگار و نواميس مقدس آسمانها بگويم. كه بمنظور تربيت فكر و تهذيب اخلاق شما ملكوت اعلى را ترك گفته در كنار شما زانو گذاشتند، و در راه پرورش جان و آموزش انديشه شما چه زحمت‏ها كه نكشيدند و چه تلخى‏ها و ناگوارى‏ها كه جوانمردانه نوش نكردند.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 404     

«قد امهلوا فى طلب المخرج و هدوا سبيل المنهج و عمرّوا مهل المستغتب و كشفت عنهم سدف الرّيب» اين نوبت جز بمنظور تكميل نفس و تهذيب اخلاق و آموزش دانش و پرورش انديشه و روشنايى جان و صفاى خاطر اعطا نشده است. اوه... سخنان من چه دلنشين باشد و كجاست آن صاحبدلى كه با من نشيند و بمن گوش فرا دهد نيكو گويم و نيكو انديشم، پندهاى من قلب افسرده را بنشاط آورد و جان مرده را ديگر بار زندگى و نيرو بخشد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 405     

آرزو كنم كه شما بشنويد و بترسيد و پند گيريد و اعتراف كنيد و پشيمان شويد و بجبران پشيمانى خويش پردازيد و از ناشايسته‏ها اجتناب ورزيد و بشايسته‏ها مبادرت جوييد و ايمان آوريد و ايمان خويش استوار سازيد و عبرت جوييد و اطاعت كنيد و بپروردگار بزرگ باز گرديد و پيشوايان صالح اخلاق و علم را پيروى نماييد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 423     

هم‏اكنون مشعل اخلاق برافراشتم و در راه شما پيش گرفتم و همى‏خواهم كه بدنبال من بشتابيد و راه را از بيراهه باز شناسيد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 447     

«و لا تناله التّجزية و التّبعيض» چگونه در وهم انديشه گنجد او كه «تحيط به الابصار و القلوب» در كجا چهره برافروزد و از كدام سوى جلوه نمايد «فاتّعظوا عباد اللّه بالعبر النّوافع و بالآى السّواطع شما از گذشته‏هاى ديگران عبرت گيريد، حسن نصيحت بپذيريد و به آيات روشن قرآن بگرويد و از سرمايه فضيلت و اخلاق گرانبار مشويد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 481     

اما نكند كه بپشتيبانى پادشاهان و فرمانروايان از مردم دينار و درم گيرد، يا همچون دوره گردان كوتاه نظر، خويشتن را بخاطر مشتى زر و سيم هدف مسخره و ملعبه اين و آن قرار دهد. 1-  نيكو بنگريد تا بدانچه از آسمانها دستور يافته‏ايد بكار افتيد و از ميزانى كه قرآن مجيد با هندسه ملكوتى خويش در اخلاق و آداب گذاشته تجاوز نشود.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 510     

پس بآسانى مى‏توانيد نادرستى‏هاى اخلاق خويش را در پرده شكيبايى بپوشانيد و در برابر نيروى شهوت و هوس با شمشير خرد نبرد كنيد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 527     

آرى دست رباينده دستى بى‏عفّت و ناپاك است، پس اين كه گفته‏اند: بدزدى دست ميالاييد، همى‏خواستند عفّت اخلاق عمومى را تحكيم فرمايند. «و ترك الزّنا تحصينا للنّسب و ترك اللّواط تكثيرا للنّسل»: كردار ناشايست «زنا» نام ناموران را پست سازد و سند نژادها و نسل‏ها را از هم بدراند و شناسنامه خانواده‏ها را كم كند. و امّا لواط... با ادامه اين گناه ديگر سلسله بقا از خطر انقراض ايمن نخواهد ماند، و ديگر زنى آبستن نخواهد شد، تا بزنجير بقاء امتداد بخشد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 567     

ما بخاطر پيشواى محبوبمان محمد (ص) شهر مكه را ترك گفته‏ايم و بشرف مهاجرت افتخار يافتيم در صورتى كه شما با محمد (ص) سر پيكار و ستيز گرفته‏ايد و كار اين لجاج و عناد را بجايى رسانيده‏ايد كه در دست ما گرفتار شده و از دست ما آزادى يافته‏ايد. اين ما هستيم «مهاجر» و شما هستيد كه طلق ناميده مى‏شود. ما صراحت و صداقت داريم و شما به دروغ و فريب دهان مى‏آلاييد، ما راست و درستيم و شما منحرف و نادرست ما نقطه بر حقّ مى‏رويم و شما بباطل مى‏پيماييد، ما ايمان آورده‏ايم و شما همچنان بازيچه ترديد و تشويش مانده‏ايد، بنا بر اين ميان ما و شما فاصله بسيار است و فرزندان عبد مناف همه بر يكسان نيستند. شما آن خلف باشيد كه بدنبال سلف خويش كوركورانه مى‏شتابيد و نمى‏دانيد و پيروى از روش ناهنجار جاهليّت بالاخره بجهنم جهل و نادانى منتهى خواهد شد و پريشانى و پشيمانى ببار خواهد آورد ولى ما چراغ علم و فضيلت بدست گرفته‏ايم و بدنبال محمّد روى بسوى بهشت اخلاق و دانش آورده‏ايم.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 579     

«قرآن ما كه زنده كننده حقوق بشر» «و پناه دهنده ستمديدگان و رنجبران» «است، جلال و جبروت قريش را درهم» «شكست و بينى‏هاى بر باد اشراف» «مكه را در پيش پاهاى برهنه اعراب» «بيابان بر خاك خفت فرو ماليد.» «قرآن مجيد بخاطر مردم جهان» «بهشت عدل و مساوات بنيان كرد و» «درهاى اين بهشت برين را بروى نژاد- » «ها و ملت‏ها گشود.» (از صفحه 665 اين كتاب) «بخاطر تكامل روح و تعالى فكر» «خويش بسمت تقوى بگرويد و سعى» «كنيد اين موهبت عليا را دريابيد و» «بدين وسيله از مكارم و محمد اخلاق » «برخوردار شويد.» «آن كس كه در سايه تقوى و فضيلت» «بلندى يافته هرگز پست نخواهد شد،» «و شما هم وى را پست مشماريد و آن كسان» «را كه در دنيا برافراشته و بر اجتماع» «قدرت و عظمت بخشيده عظيم و عالى» «مدانيد، زيرا دنيا كوچكتر و خفيف- » «تر از آن باشد كه بتواند وضيعى را» «شريف و فرومايه‏اى را سربلند» «بدارد.» (از صفحه 637 و 638 اين كتاب) بسم اللّه الرّحمن الرّحيم «العلىّ عن شبه المخلوقين» آن حقيقت اعلى كه در ملكوت مقدّس خود بر جهان و جهانيان سلطنت ميكند، حقيقتى بالاتر از تشبيه و توصيف است.

اخلاق در نهج البلاغه از کتاب جلوه‏تاريخ

جلوه‏تاريخ      مقدمه        صفحه‏ى 12     

از مجموعه اين آثار چنين نتيجه گرفته مى‏شود كه ابن ابى الحديد عالمى است كه داراى علوم مختلط و وسيع بوده است و ملاحظه كرديد كه بر آثار بزرگانى همچون غزالى و ابن سينا و ثعلب شرح و نقد نوشته است و آثار فخر رازى و ابن اثير را هم نقد و بررسى و رد كرده است و اين موضوع نشان دهنده وسعت اطلاع او در ادب و معقول و منقول است و به حق بايد او را از چهره‏هاى بسيار درخشان قرن هفتم هجرى به شمار آورد و اگر هيچ اثرى غير از شرح نهج البلاغه نمى‏داشت، با مراجعه به آن مى‏توان همين نتيجه را گرفت كه او از دانشمندان كم نظير است، و احاطه عجيب او بر ادب و كلام و مبانى اخلاق نظرى و عملى و تاريخ-  صدر اسلام و شعر عرب، در مباحث مختلف كتاب عظيم «شرح نهج البلاغه» به وضوح ديده مى‏شود.

جلوه‏تاريخ      مقدمه        صفحه‏ى 17     

شرح ابن ابى الحديد بر نهج البلاغه كه از لحاظ كيفيت، دائرة المعارفى از علوم-  ادب، كلام، فقه، اخلاق ، تاريخ صدر اسلام، انساب و فرهنگ عامه عرب است، از لحاظ كميت هم از كتاب‏هاى بسيار بزرگ است. چاپ جديد اين كتاب كه به اهتمام استاد محمد ابو الفضل ابراهيم، بر طبق تقسيم بندى خود ابن ابى الحديد، در بيست جلد، چاپ شده است، شش هزار و چهار صد و شصت صفحه است. آنچه در خور ذكر است اين است كه ابن ابى الحديد، گاه موضوعى را دو بار و ضمن دو خطبه شرح داده است، مثلًا موضوع سقيفه، يك بار در چهل صفحه (از صفحه 21 تا 61 ج 2) و بار ديگر ضمن خطبه 66 (در 40 صفحه از صفحه 5 تا 45 جلد ششم) مورد بحث قرار گرفته است، ولى مطالب مورد بحث تكرارى نيست و چون موضوعاتى نظير جنگ صفين و خوارج در خطبه‏هاى متعددى مطرح مى‏شده است، ضمن خطبه‏هاى مذكور، به تناسب از اين موضوعات ياد كرده و شرح زده است.

جلوه‏تاريخ      مقدمه        صفحه‏ى 18     

موضوع ديگرى كه از لحاظ كميت در خور توجه است حدود هشت هزار بيت شعر است-  كه در موضوعات مختلف صرفى و نحوى و لغوى و تاريخى و بيان عقايد و رسوم عامه و اخلاق مورد استشهاد قرار گرفته است-  كه استخراج همين مقدار شعر حدود چهار صد صفحه خواهد بود، البته كه اشعار تكرار شده و از يك بيت در موارد مختلف استفاده شده است. معمول ابن ابى الحديد چنين است كه به چند بيت قناعت مى‏كند، در عين حال از آوردن قصائد هم غافل نبوده است و به عنوان مثال قصايدى از فضل بن عبد الرحمان (ص 165، ج 7) و سيد رضى (ص 174 و ص 264، ج 11) آورده است. ابن ابى الحديد مقدارى از اشعار خود را كه در مناجات و زهد است در صفحات 50 تا 52 ج 13 نقل كرده است.

جلوه‏تاريخ      مقدمه        صفحه‏ى 20     

در پايان اين مقدمه برخود فرض مى‏دانم كه مراتب احترام عميق قلبى خود را نخست به روان پاك پدر بزرگوارم حضرت آية اللّه حاج شيخ محمد كاظم مهدوى دامغانى طاب ثراه تقديم دارم كه نخستين شميم جان پرور «نهج البلاغه» را به همت و مراقبت ايشان استشمام كردم و چنان بود كه چون در سال 1328 شمسى خواستم اجازه فرمايد تا در دبيرستان ثبت نام كنم از جمله تكاليفى كه براى اين بنده مقرر فرمود و انجام آنرا شرط موافقت خويش با ادامه تحصيل در دبيرستان قرار داد اين بود كه بايد در هر هفته يكى از سوره‏هاى كوچك جزء سى‏ام قرآن مجيد و به اصطلاح معمول «عم جزء» را حفظ كنم و بتوانم چند سطر از وصيت حضرت امير المومنين عليه السلام و خطبه همام را صحيح بخوانم و امتحان دهم. خدايش قرين رحمت واسعه خويش قرار دهد كه هر دو هفته يك بار پس از تلاوت قرآن سحرگاهى خود مرا مى‏آزمود، گاه شهد تشويق و گاه تلخى توبيخ را به من مى‏چشانيد و در پايان آن سال يك دوره «ترجمه و شرح نهج البلاغه» مرحوم فيض الاسلام را به عنوان جايزه و تشويق به اين بنده عنايت فرمود كه هنوز هم زيور كتابخانه كوچك من است. پس از چند سال هر گاه درباره مشكلى از نهج البلاغه از او سؤال مى‏كردم، اگر حضور ذهن داشت همان دم پاسخ مى‏فرمود و گرنه دستور مى‏داد «شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد» را از قفسه كتابخانه به حضورش آورم و با محبت مى‏فرمود اين مطلب كه پرسيدى در جلد اول يا دوم است و خود به دقت مطالعه مى‏فرمود و سپس بنده را ارشاد مى‏كرد، در آن زمان بيشتر همان چاپ سنگى 1271 قمرى تهران در اختيار بود. شبهاى پنجشنبه هم براى گروهى از طلاب و ديگر مشتاقان جلسه تفسير و اخلاق داشت و اين بنده هم در صف نعال حضور مى‏يافت، مى‏شنيدم كه مدار بحث و حل مشكلات لفظى و معنوى خطبه‏هاى نهج البلاغه بر شرح ابن ابى الحديد است و اندك اندك چون طفلى نوپا بر كرانه‏هاى اين كتاب گرانقدر به دشوارى گام بر مى‏داشتم، و تا سى و دو سال پس از سال 1328 و چهل و پنج سالگى خويش كه از سايه آن نخل پر بار بهره‏مند بودم مشكلات خويش را از آن بزرگمرد مى‏پرسيدم و تا آخرين روزهاى عمر خويش توصيه مى‏فرمود كه از اين كتاب غافل مباش، و نمى‏خواهم قلم را بر آن عزير بگريانم كه:

جلوه‏تاريخ      مقدمه        صفحه‏ى 21     

و خدا را شكر كه زيور علمش به عمل آراسته بود و دلش از هر تعلقى پيراسته و به چيزى جز تدريس براى طالبان علم و تهذيب اخلاق ايشان نينديشيد. خداى رحمت كناد استاد بزرگوار و آزاده ما مرحوم سيد الشعراء اميرى فيروز كوهى را كه در مرثيه آن عزيز در تير ماه 1360 اينچنين فرموده است:

جلوه‏تاريخ      ج 1          صفحه‏ى 3     

اما ما همان اعتقادى را داريم كه مشايخ بغدادى ما داشته‏اند و او را بر ديگران تفضيل و برترى مى‏دهيم. ما در كتابهاى كلامى خود، معنى افضل را نوشته‏ايم كه آيا مقصود از آن اين است كه اجر و پاداش كسى افزون باشد يا آنكه از لحاظ مزاياى فضل و اخلاق پسنديده برترى داشته باشد و روشن كرده‏ايم كه على عليه السلام در هر دو مورد برتر است و اين كتاب براى بررسى اين موضوع و مباحث ديگر كلامى نيست كه بخواهيم دلايل و براهين خود را بيان كنيم كه براى آن كتابى خاص لازم است.

جلوه‏تاريخ      ج 1          صفحه‏ى 21     

اين خوى على (ع) همچنان تا اين زمان به صورت ميراثى به دوستداران و اولياى او منتقل شده است. همانگونه كه خشونت و ستم و تندخويى در گروه ديگر باقى است و هر كس اندك آشنايى با اخلاق و سجاياى مردم داشته باشد، اين موضوع را مى‏فهمد و باز مى‏شناسد.

جلوه‏تاريخ      ج 1          صفحه‏ى 38     

ديگر از خويها، كه بر شجاعان و اشخاص خونريز غلبه دارد، اين است كه درنده خوى و داراى طبع و غرائز وحشيانه‏اند و پارسايان و ارباب وعظ و آنان كه دنيا بر يكسو نهاده‏اند، معمولا تند خوى و ترش روى و از مردم رمنده و گريزانند، و امير المومنين عليه السلام با آنكه شجاع‏ترين همه مردم و در جاى خويش از خونريزترين مردم است، پارساترين مردم و از همگان از خوشيهاى اين جهانى كناره‏گيرتر است و از همگان بيشتر پند و اندرز داده و مردم را متوجه رستاخيز و عقوبتها فرموده و از همگان در عبادت و انجام اعمال عبادى كوشاتر بوده است و با وجود اين، اخلاق او از همه جهانيان لطيف‏تر و چهره‏اش گشاده‏تر و خنده‏روتر و شوخ‏تر بوده است. از گرفتگى و هر گونه خوى رمنده و ترش رويى و خشونت و سنگدلى، كه موجب رميدن جان و كدورت دل گردد، سخت به دور بوده است، چندان كه چون هيچ عيب و دستاويزى در او نيافتند، همين گشاده رويى و شوخ طبعى او را مايه سرزنش حضرتش قرار دادند و براى آنكه مردم را از او متنفر سازند به اين بهانه دست يازيدند، و حال آنكه اين خود مايه افتخار اوست و اين موضوع به راستى از عجايب و امور لطيف اوست.

جلوه‏تاريخ      ج 1          صفحه‏ى 80     

در اخلاق و گفتار عمر نوعى بد زبانى، و خشونتى آشكار بوده است كه شنونده از آن چيزى مى‏فهميده و تصور مطلبى مى‏كرده است كه خودش چنان قصدى نداشته است و از جمله همين موارد كلمه‏يى است كه در بيمارى رسول خدا از دهان عمر بيرون آمد و پناه بر خدا كه اگر او اراده معنى ظاهرى آن كلمه را كرده باشد، بلكه آن كلمه را به عادت خشونت و بد زبانى خود گفته است و نتوانسته است خود را از گفتن آن كلمه نگهدارد و بهتر بود كه مى‏گفت پيامبر در حال احتضارند يا مى‏گفت شدت مرض بر ايشان چيره است و بسيار دور است كه معنى و اراده چيز ديگرى كرده باشد. نظير اين كلمه براى مردم عادى و فرومايه عرب بسيار است. سليمان بن عبد الله در قحط سالى شنيد مردى عرب چنين مى‏گويد: «اى پروردگار بندگان براى ما و براى تو چه چيزى پيش آمده است تو كه همواره ما را سيراب مى‏كردى اكنون براى تو چه پيش آمده است اى بى‏پدر بر ما باران فرو فرست» سليمان بن عبد الله گفت: آرى گواهى مى‏دهم كه خداوند را نه پدرى است و نه همسرى و نه فرزندى، و اين سخن او را به بهترين وجه تأويل كرده و از عهده آن بيرون آمده است.

جلوه‏تاريخ      ج 1          صفحه‏ى 240     

معاويه گوش عمرو را گاز مى‏گيرد، مى‏بينيد روش عمرو چيست و اين روش چگونه و كجا قابل مقايسه با اخلاق على عليه السلام و سختگيرى او در راه خداوند و احكام اوست و با وجود اين آن دو تن بر على (ع)، حالت شوخ بودنش را عيب مى‏كردند و خرده مى‏گرفتند نصر [بن مزاحم‏] مى‏گويد: در اين هنگام عمرو اين ابيات را سرود: «اى معاويه، به سادگى دين خود را به تو نمى‏بخشم و در قبال آن از تو به دنيا نمى‏رسم. بنگر كه چگونه بايد رفتار كنى، اگر مصر را به من ارزانى مى‏دارى كه سودى سرشار برم، در آن صورت در قبال آن پيرى را در اختيار خود مى‏گيرى كه سود و زيان مى‏رساند...».

جلوه‏تاريخ      ج 2          صفحه‏ى 254     

گويد: عفاق پس از آن هرگاه از كنار ايشان مى‏گذشت مى‏گفت: خدايا من از ايشان بيزارم و دوست پسر عفانم. و آنان مى‏گفتند: پروردگارا ما دوستان على هستيم و از ابن عفان و از تو اى عفاق بيزاريم. گويد: عفاق از اين كار دست بردار نبود. قوم او مردى كه جملات مسجع را همچون جملات كاهنان مى‏ساخت ديدند و به او گفتند: اى واى بر تو آيا نمى‏توانى با جملات مسجع خود شر اين مرد را از ما كفايت كنى گفت: آسوده باشيد او را كفايت كردم، و چون عفاق از كنار آنان گذشت و آن سخن خود را تكرار كرد، آن مرد به او مهلت نداد و گفت: خدايا عفاق را بكش كه نفاق در سينه نهان دارد و شقاق را آشكار و فراق را هويدا ساخته است و اخلاق را دگرگون كرده است.

جلوه‏تاريخ      ج 3          صفحه‏ى 315     

سپس گفت: اگر چيزى را كه ياراى آنرا ندارم بر من با زور تكليف كنى در آن صورت همين اخلاق من كه خوشايند تو است ترا ناخوش خواهد نمود.

جلوه‏تاريخ      ج 3          صفحه‏ى 344     

و بدان هر كس كه داراى اخلاق مخصوصى است فضيلت را جز در همان خوى نمى‏بيند. مگر نمى‏بينى مردى كه بخيل است فضيلت را در امساك مى‏بيند شخص بخيل مردم بخشنده و با گذشت را مورد سرزنش قرار مى‏دهد و آنان را به تبذير و گولى متهم مى‏كند. همچنين مرد بخشنده بر بخيلان خرده مى‏گيرد و آنان را به تنگ نظرى و بدگمانى و مال پرستى متهم مى‏كند. شخص ترسو چنين معتقد است كه فضيلت در ترس است و شجاعت را ناپسند و آنرا نابخردى و خود فريبى مى‏داند، همان گونه كه متنبى سروده است: «ترسوها مى‏پندارند ترس دور انديشى است و حال آنكه خدعه سرشت فرومايه است» از سوى ديگر شجاع هم بر ترسو خرده مى‏گيرد و او را به ناتوانى نسبت مى‏دهد و عقيده دارد كه ترس، مايه ذلت و زبونى است، و در همه خويهاى و سرشتهاى تقسيم شده ميان آدميان اين موضوع حاكم است و چون عمر شخص تندخو و خشن و سختگير و همواره ترشروى بود چنين پنداشته است كه همين اخلاق فضيلت است و خلاف آن نقص به شمار مى‏رود و حال آنكه اگر مردى خوشرو و آرام و نرم و داراى اخلاق ملايم بود معتقد مى‏بود كه همان اخلاق ، فضيلت و خلاف آن منقصت است و اگر فرض كنيم كه اخلاق او در على عليه السلام و اخلاق على در او مى‏بود عمر در مورد على (ع) مى‏گفت «اگر اين تندخويى در او نمى‏بود».

جلوه‏تاريخ      ج 3          صفحه‏ى 345     

به نظر من عمر را در آنچه گفته است نبايد سرزنش كرد و نمى‏توان به او نسبت داد كه مى‏خواسته است بر على كينه توزى و خرده گيرى كند، بلكه او از اخلاق خودش خبر داده و چنين گمان مى‏كرده است كه خلافت شايسته نيست مگر براى مرد پرهيبتى كه به سختى از او بترسند. به اقتضاى همين خوى او در خلافت ابو بكر در در همه امور و تصميمها و سياست و احوال ديگرش دخالت مى‏كرد زيرا در اخلاق ابو بكر نرمى و ملايمت نهفته بود. باز به اقتضاى همين خوى و خلق در موارد مختلف و متعدد به پيامبر (ص) پيشنهادهايى مى‏كرد. از جمله به كشتن گروهى كه كشتن ايشان را صلاح مى‏دانست اشاره مى‏كرد و چون پيامبر (ص) باقى نگهداشتن و اصلاح آنان را در نظر داشت هيچ گونه رايزنى عمر را كه از همين خوى او سرچشمه مى‏گرفت نمى‏پذيرفت.

جلوه‏تاريخ      ج 4          صفحه‏ى 175     

گويد: چون به دروازه طاق رسيديم گروهى از كنار يكى از دروازه‏ها بانگ برداشتند كه خدا معاويه را رحمت كناد اين بانگ اندك اندك بيشتر شد تا آنجا كه صداى عموم مردم به اين شعار بلند شد. چهره معتضد دگرگون شد و به من گفت: اى ابو عيسى آيا مى‏شنوى كه اين موضوع چه اندازه شگفت‏انگيز است. چه چيزى مقتضى آن است كه در چنين هنگام سخن از معاويه به ميان آيد به خدا سوگند پدرم بر سر اين كار تا پاى مرگ و جان رسيد و من هم از معركه خلاص نشدم مگر اينكه مشرف به مرگ شدم و هر زحمت و سختى را متحمل شديم تا توانستيم اين سگها را از چنگ دشمنشان نجات دهيم و زنان و فرزندان ايشان را حمايت كنيم و در پناه بگيريم و اكنون اين گروه آمرزشخواهى و طلب رحمت براى عباس و پسرش عبد الله و نياكان خلفا را و همچنين طلب رحمت براى على بن ابى طالب و حمزه و جعفر و حسن و حسين را رها كرده‏اند. به خدا سوگند، از جاى خود حركت نمى‏كنم مگر اينكه اينان را چنان ادب و تنبيه كنم كه ديگر چنين كارى را تكرار نكنند و سپس دستور داد نفت اندازان را جمع كنند تا آن منطقه را آتش بزند. من به معتضد گفتم: اى امير، خداوند عمرت را طولانى فرمايد امروز از بهترين روزهاى اسلام است آن را با نادانى گروهى سفله كه از [فرهنگ و اخلاق ] بهره ندارند تباه مكن و همچنان با او مدارا مى‏كردم و مهربانى مى‏ورزيدم تا آنكه حركت كرد و رفت.

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 64     

نقيب مى‏گفت: اينك به اخلاق و خصائص آن دو بنگريد: او شجاع است و اين هم شجاع او فصيح و زبان‏آور است و اين هم همانگونه است او بخشنده و جواد است اين هم بخشنده و جواد است او عالم به شرايع و امور الهى است و اين عالم به فقه و شريعت و امور الهى دقيق و پيچيده او زاهد در اين امور دنيا و كم‏بهره از آن و بى‏توجه به آن است اين هم زاهد در اين جهان و رها كننده آن و بى‏بهره از خوشيهاى آن است.

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 64     

او خويشتن را در عبادت و نماز سخت به زحمت مى‏افكند و اين هم همان‏گونه است، براى آن يكى از امور دنياى زودگذر چيزى جز زنان مورد محبت نيست و اين يكى هم مانند اوست، آن يكى نوه عبد المطلب بن هاشم است و اين هم مانند اوست پدرانشان برادران پدر و مادرى هستند و حال آنكه ديگر فرزندان عبد المطلب چنان نيستند محمد (ص) در دامن پدر اين يكى، يعنى ابو طالب پرورش يافته است و همچون يكى از فرزندان ابو طالب بوده است همين كه پيامبر (ص) جوان و بزرگ شد على را كه پسر بچه‏يى بود از ميان پسران ابو طالب برگزيد و به قصد پاداش كار ابو طالب او را در دامن خود پرورش داد و موجب شد خلق و خوى آن دو و سرشت ايشان شبيه يكديگر گردد و با هم بياميزد و در صورتى كه دوست و همنشين از همنشينى تقليد و به او اقتداء مى‏كند. بنابر اين، در مورد تربيت و پرورش دادن به روزگارى دراز چه مى‏پندارى و واجب است كه اخلاق محمد (ص) همچون اخلاق ابو طالب باشد و اخلاق على عليه السلام هم چون اخلاق پدرش ابو طالب و محمد (ص) مربى او باشد و اينكه يكى كاملا مانند ديگرى باشد و داراى سرشت يكسان و طبيعت و خوى همانند باشند كه از يكديگر جدا نيست و يكى را بر ديگرى فضيلت و فرقى نخواهد بود، جز اينكه خداوند متعال محمد (ص) را به رسالت خود ويژه فرموده است و او را براى وحى خود برگزيده است و اين به سبب مصالح خلق است كه در آن مورد خداوند مقرر فرموده است، و لطف خداوند نسبت به محمد (ص) كاملتر و نفع او عام‏تر و تمام‏تر است و رسول خدا (ص) با موضوع رسالت از همگان ممتاز است، و چون از پيامبرى بگذريم ديگر امور بر مبناى اتحاد ميان آن دو خواهد بود و خود پيامبر (ص) هم در اين گفتار خود خطاب به على (ع) همين موضوع را گنجانيده و فرموده است: «من از لحاظ نبوت بر تو فزونى دارم و تو بر مردم از هفت جهت برترى» همچنين خطاب به على (ع) فرموده است «منزلت تو نسبت به من چون منزلت هارون است نسبت به موسى جز اينكه پس از من پيامبرى نيست» و بدين گونه پيامبر (ص) خويشتن را با نبوت از على ممتاز فرموده است و براى على همه فضائل و خصائص ديگر را به طور مشترك ميان خود و او بيان كرده است.

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 156     

نقيب گفت: موضوع در مورد اخلاق و سجاياى او همين گونه است كه گفتى ولى حمزه مردى متدين و متين و داراى تصديق خالص به ساحت رسول خدا (ص) بود و اگر زنده ميماند از احوال على عليه السلام با رسول خدا (ص) چيزها مى-  ديد كه نخوت او فرو ميشكست و كژروى او از ميان مى‏رفت و او را بر خويشتن مقدم ميداشت و در مورد على (ع) رضايت خداوند و پيامبر را در نظر ميگرفت هر چند مخالف ميل و خواسته‏اش ميبود.

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 157     

نقيب سپس گفت: اين خلق و خوى بشرى حمزه كجا قابل مقايسه با اخلاق لطيف و روحانى على (ع) است على (ع) علاوه بر خلق و خوى حمزه داراى آن لطافت هم بوده است، يعنى از آن جهات كه تو گفتى نفس حمزه و على يكى است، وانگهى نفس هيولايى حمزه و خالى بودن آن از علوم كجا قابل مقايسه با نفس قدوسى على عليه السلام است كه به فطرات صحيح و نه از رده تعليم آن چنان به دقايقى دست يافت كه نفوس دقيق‏ترين فلاسفه الهى از درك آن عاجز بود. اگر حمزه زنده مى‏بود و آنچه را كه ديگران از على (ع) ديدند ميديد بدون ترديد نسبت به على (ع) از سايه او هم پيروتر ميشد و از ابوذر و مقداد هم از او بيشتر پيروى ميكرد.

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 176     

وانگهى على عليه السلام از لحاظ لطائف اخلاق و پسنديدگى خويها بر قاعده‏يى بسيار پسنديده و استوار قرار داشت ولى از گروهى كه از دشمنى آنان نسبت به خود آگاه بود نفرت داشت همچنين از هر كسى كه ميخواست بدين گونه در مورد اموال مسلمانان او را بازى دهد و غير ممكن است كه ريگ سخت براى دندان نرم شود.

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 186     

نكته‏هايى از سخنان و اخلاق و روش عمر

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 186     

ما اينجا نكته‏هايى از سخنان و اخلاق و روش عمر را ميآوريم. براى عمر مالى فراوان رسيد. عبد الرحمان بن عوف به او گفت اى امير-  المومنين، اگر مصلحت ميدانى بخشى از اين اموال را براى كارها و حوادثى كه ممكن است پيش آيد در بيت المال نگهدار. عمر گفت: اين كلمه‏يى است كه شيطان آن را عرضه داشته است، خداوند مرا از فتنه آن نگهدارد و از حجت آن بى‏نياز فرمايد، آيا امسال از بيم سال آينده عصيان فرمان خداوند كنم بايد براى ايشان تقواى خداوندى را فراهم آورم كه خداوند سبحان فرموده است «هر كس از خدا بترسد خداوند براى او راه بيرون شدن از گناه قرار ميدهد و او را از جايى كه حساب نمى‏كند روزى ميبخشد». ابو موسى اشعرى مردى نصرانى را به دبيرى برگزيد. عمر براى او نوشت او را از كار بركنار كن و مسلمانى را به جاى او بگمار. ابو موسى براى عمر مطالبى در مورد خوبى و ورزيدگى و ارزش آن مرد نوشت: «عمر در پاسخ او نوشت ما را نرسد كه ايشان را امين پنداريم در حالى كه خداوندشان خيانتكار دانسته است و نمى‏توانيم ايشان را بر كشيم و بلند پايه سازيم در حالى كه خداوند آنان را فرومايه و پست قرار داده است و نبايد در مورد دين از آنان اميد خيرخواهى داشته باشيم كه خداوند و اسلام آنان را ناخوش داشته است و نبايد آنان را عزت دهيم و حال آنكه به ما فرمان داده شده است كه بايد در كمال حقارت و كوچكى جزيه بپردازند.» ابو موسى نوشت «كار اين سرزمين جز با او به صلاح نمى‏آيد».

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 202     

من گفتم: اى امير المومنين، من در حال خواستگارى زنى هستم مرا راهنمايى كن. گفت: از چه كسى خواستگارى كرده‏اى گفتم فلان دختر فلان كس. گفت: نسب آنان همان گونه است كه دوست ميدارى و چنان است كه ميدانى ولى در اخلاق خويشاوندانش نوعى پستى ديده ميشود و ممكن است آن را در فرزندانت بيايى.

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 266     

مى‏گويم: هر كس در اين اخبار تأمل كند مى‏داند كه على عليه السلام اصل و اساس انجام كارهاى رسول خدا پس از مرگ آن حضرت و تجهيز ايشان بوده است. مگر نمى‏بينى كه اوس بن خولى كسى ديگر از آن گروه را مورد خطاب قرار نمى‏دهد و از كس ديگرى براى حضور در غسل و وارد شدن در گور كسب اجازه نمى‏كند آنگاه به بزرگوارى و بخشندگى و نيك سرشتى و گذشت على عليه السلام بنگر كه چگونه براى شركت كسى چون اوس بن خولى، كه مردى بيگانه از انصار است، در اين مراسم بخل نمى‏ورزد و حق او را رعايت مى‏كند و نيازش را بر مى‏آورد و چه تفاوت فاحشى ميان اخلاقى به اين شرافت و اخلاق و گفتار آن كسى، كه مى‏گويد چون به كارى روى آورم ديگر پشت نمى‏كنم و پيامبر را كسى جز زنانش غسل نداده است، وجود دارد و اگر كس ديگرى غير از على عليه السلام و از افراد تندخو و خشن مى‏بود و اوس چنين تقاضايى مطرح مى‏كرد، او را با درشتى از خود دور مى-  كرد و او نوميد باز مى‏گشت.

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 295     

و مرا با خود بردند و نشانه آن شكاف در بدنم از زير قفسه سينه تا زير نافم همچون بند كفش باقى بود. و روايت شده است كه يكى از ياران ابو جعفر محمد بن على باقر عليه السلام از او در مورد معنى و تفسير اين آيه كه خداوند عز و جل مى‏فرمايد: «مگر آن كس از رسولان برگزيده كه از پيش رو و پشت سرش نگهبانان الهى-  فرشتگان-  در حركتند»، پرسيد. امام باقر عليه السلام فرمود: خداوند متعال به پيامبران خود فرشتگانى را مى‏گمارد كه كردارشان را مواظبت مى‏كنند و تبليغ رسالت او را به عرض خداوند مى‏رسانند، و خداوند به هنگامى كه پيامبر (ص) از شتر باز گرفته شد، فرشته‏يى گرانقدر را بر او موكل ساخت كه او را به انجام مكارم اخلاق و افعال پسنديده هدايت كند و از انجام خويهاى نا پسنديده و كارهاى بد باز دارد و او همان فرشته‏يى است كه پيامبر (ص) را ندا مى‏داد و مى‏گفت: «اى محمد اى رسول خدا سلام بر تو باد» و آن حضرت نوجوان بود و هنوز به درجه پيامبرى نرسيده بود و مى‏پنداشت كه آن بانگ سلام از سنگها و زمين است و دقت مى‏فرمود و چيزى نمى‏ديد.

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 343     

شيخ ما ابو جعفر، كه خدايش رحمت كناد، مى‏گويد: آنچه درباره فراوانى مال و دوستان و نام‏آورى و شهره بودند و بزرگسالى ابو بكر گفته شده است، همگى بر زيان ابو بكر است و نه بر سود او. اين بدان سبب است كه هر كس سيره و روش عرب را بداند، متوجه اين نكته است كه از اخلاق عرب حفظ دوستى و وفادارى به پيمان و احترام نسبت به ثروتمندان و سالخوردگان است، كه در همه اين امور، به هنگام گرفتاريها مى‏توان اعتماد كرد و آنها را پشتوانه شمرد و به همين سبب است كه عرب هرگاه بر دوست خود قدرت مى‏يافت، او را زنده نگه مى‏داشت و آزارم مى-  كرد و در واقع سبب نجات و عفو او مى‏شد. از سوى ديگر بايد در نظر داشت كه اگر سن و سال على عليه السلام او را مشهور و نام‏آور نكرده بود و ولى نسب او و موقعيتى كه ميان بنى‏هاشم داشت او را مشهور ساخته بود و اگر نام على به سبب رويارويى با مردان و سفرهاى فراوان زبانزد نبود، ولى در پناه نام ابو طالب بسيار زبانزد شده بود و شما مى‏دانيد كه خاندان تيم در بلند آوازگى همچون خاندان بنى‏هاشم نبودند و ابو قحافه قابل مقايسه با ابو طالب نبود و با اين حساب شهرت جوان بر پير و نام‏آورى نوجوان بر شخص سالخورده برترى مى‏يابد. اين هم معلوم است كه بار على بر گردن مشركان به مراتب سنگين‏تر از ديگران است كه هاشمى بوده است و پدرش هم از پيامبر حمايت مى‏كرده است و مانع ستم بر او بوده است. و اين على است كه درهاى مخالفت و ستيز با عرب را گشود و با آشكار ساختن اسلام و نماز خود آنان را خوار شمرد و با افراد خاندان و عشيره خود مخالفت و از پسر عموى خويش در آيينى كه از پيش شناخته شده نبود و نظيرى نداشت پيروى كرد. و خداوند متعال در مورد احوال آن قوم مى‏فرمايد: تا بيم دهى گروهى را كه پدران ايشان بيم داده نشده‏اند و آنان بى‏خبرانند». و على عليه السلام افزون بر اين كار همواره مصاحب رسول خدا (ص) بوده است و پيامبر همه اندوه خود را بر او شكايت مى‏فرموده است و على همنشين و انيس خلوت و دوست همه روزگاران پيامبر بود و همه اين امور موجب مى‏شد كه اعراب بر ضد او تحريض شوند و دشمنى كنند.

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 358     

وانگهى خداوند متعال در بيان داستان جنگ حنين چنين فرموده است: «زمين را همه گشادگى بر شما تنگ شد و روى به گريز نهاديد. سپس خداوند سكينه خود را بر رسول خويش و مومنان فرو فرستاد». اما موضوع مصاحبت بر چيزى جز رفاقت و همراه بودن دلالت ندارد و همين كلمه گاه براى موردى كه ايمان ندارد نيز استعمال شده است، آنچنان كه خداوند متعال فرموده است «مصاحب و دوست او در حالى كه با او گفتگو مى‏كرد، گفت: آيا به آن كسى كه تو را از خاك آفريده است كافر شدى.» و ما هر چند معتقد به اخلاق ابوبكر و ايمان صحيح او و فضيلتش هستيم، ولى به آنچه جاحظ از دلايل سست احتجاج كرده است احتجاج نمى‏كنيم و به آنچه كه موجب شود مطاعن و زيركيهاى شيعه دامنگير ما شود استدلال نمى‏كنيم.

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 359     

شيخ ما ابو جعفر اسكافى، كه خدايش رحمت كناد، مى‏گويد: در مورد فراوانى افرادى كه دعوت كسى را پذيرفته‏اند فضيلت آن به كسانى كه دعوت را پذيرفته‏اند بر مى‏گردد، نه به آن كس كه آنان را دعوت كرده است و براى مثال مى‏دانيم افرادى كه دعوت حضرت موسى عليه السلام را پذيرفتند بيشتر از افرادى هستند كه دعوت حضرت نوح عليه السلام را پذيرا شدند و حال آنكه ثواب نوح (ع) به مناسبت صبر او در قبال دشمنان و تحمل اخلاق نكوهيده و سركشى آنان بيشتر است.

جلوه‏تاريخ      ج 6          صفحه‏ى 365     

ابو عثمان-  جاحظ-  مى‏گويد: ما نمى‏گوييم عبد شمس شريف نبوده است ولى شرف درجاتى دارد، و خداوند متعال به عبد المطلب در روزگار خودش كراماتى ارزانى فرموده است و به دست او كارهايى را جارى كرده و كرامتش را چنان آشكار فرموده است كه نظير آن جز براى پيامبران مرسل صورت نگرفته است. در سخن او به ابرهه سالار فيل و بيم دادن او را به پروردگار كعبه و اينكه خداوند سخن او را محقق فرمود و فيل را از حركت بازداشت و لشكريان ابرهه را با پرندگان ابابيل نابود و با سنگهاى سجيل همچون علف نيم خورده فرمود برهانى شگفت و كرامتى گران نهفته است و آماده سازى براى ظهور پيامبرى محمد (ص) و آغاز كرامتى است كه خداوند براى او اراده فرموده است و خواسته است كه اين درخشش و شكوه پيش از ظهور محمد (ص) براى او باشد تا در همه آفاق شهره شود و جلال محمدى در سينه خسروان و فراعنه و ستمگران جاى گيرد و معاند را مغلوب كند و گرد نادانى را از نادان بزدايد. بنابراين، چه كسى مى‏تواند با مردانى كه نياكان محمد (ص) بوده‏اند همسنگى و همتايى كند، و بر فرض كه موضوع نبوت را كه خداوند در پناه آن عبد المطلب را گرامى داشته است كنار نهيم و فقط به بيان اخلاق و كردار و خويهاى پسنديده او بسنده كنيم، كمتر انسانى به پاى او مى‏رسد و چيزى همتاى او نخواهد بود. و اگر بخواهيم كراماتى را كه خداوند متعال به عبد المطلب ارزانى داشته است از جوشيدن چشمه‏هاى آب از زير سينه و زانوهاى شترش در سرزمين خشك بى‏گياه و آنچه به هنگام قرعه‏كشى و تير بيرون آوردن و ديگر صفات شگفت انگيز براى او رخ داده است بر شمريم امكان پذير است، ولى دوست داريم برهان و دليلى جز چيزهايى كه در قرآن مجيد موجود است و در شعر كهن جاهلى و غير آن آمده و بر زبان خواص و عوام و راويان اخبار و بردارندگان آثار جارى است عرضه نداريم.

جلوه‏تاريخ      ج 6          صفحه‏ى 423      

و از مردان ما محمد بن صالح بن عبد الله بن موسى بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب (ع) است كه از جوانمردان و دليران بى‏باك و شاعران ظريف خاندان ابو طالب است، و اشعارى لطيف از او باقى مانده است. ديگر از مردان ما احمد بن عيسى بن زيد است كه مردى فاضل و عالم و ميان عشيره خود محترم و معروف به فضل بوده است او از محدثانى است كه از قول او هم حديث نقل كرده‏اند. و از مردان ما موسى بن جعفر بن محمد (ع) است كه معروف به «العبد الصالح» است كه جامع فقه و دين و پارسايى و بردبارى و شكيبايى است و فرزند برومندش على بن موسى (ع) است كه شايسته خلافت بوده و خطبه وليعهدى به نامش خوانده شده است، او عالم‏تر و سخاوتمندتر و گرامى‏تر مردم از لحاظ اخلاق بوده است.

جلوه‏تاريخ      ج 7          صفحه‏ى 14     

اما سخن در باره اينكه كدام يك به ديگرى شرف يافته است، حقيقت موضوع چنين است كه اسباب شرف و برترى على عليه السّلام بر مردم چند گونه است، بخشى ازآن متعلق به فاطمه عليها السّلام و بخشى متعلق به پدر فاطمه صلوات اللّه عليه است و بخشى ديگر متعلق به خود على عليه السّلام است. آنچه كه متعلق به خود على عليه السّلام است، مسائلى چون شجاعت و پاكدامنى و بردبارى و قناعت و پسنديدگى اخلاق و گذشت و بزرگوارى اوست و آنچه كه متعلق به رسول خداست علم و دين و عبادت و پارسايى و خبر دادن از امور غيبى و پيشى گرفتن به اسلام است.

جلوه‏تاريخ      ج 7          صفحه‏ى 53     

از نامه آن حضرت به قثم بن عباس كه كارگزارش بر مكه بوده است در اين نامه كه با اين عبارت شروع مى‏شود، «اما بعد فانّ عينى بالمغرب كتب الىّ...»، «اما بعد همانا جاسوس من در مغرب براى من نوشته است.» ابن ابى الحديد چنين مى‏گويد: معاويه پنهانى گروهى از داعيان خود را به مكه گسيل داشته بود تا مردم را به اطاعت از او فرا خوانند و اعراب را از يارى دادن امير المؤمنين على باز دارند و در دلهاى ايشان اين شبهه را بيفكنند كه على عليه السّلام يا قاتل عثمان است يا از يارى دادن او خوددارى كرده است و به هر حال كسى كه مرتكب قتل يا از يارى دادن خود دارى كرده باشد، شايسته خلافت نيست، و به آنان گفته بود به زعم او اخلاق پسنديده و روش خوب معاويه را ميان مردم منتشر سازند. بدين سبب امير المؤمنين عليه السّلام اين نامه را به كارگزار خويش در مكه نوشته است تا او را بر آن كار آگاه فرمايد تا به مقتضاى سياست رفتار كند و در اين نامه چيزى در مورد آنكه اگر بر آنان دست يافت چه كند، تصريح نفرموده است. مقصود از مغرب سرزمين شام است، يعنى خبرگزاران على عليه السّلام كه در شام و پيش معاويه بوده‏اند، چنين گزارش داده‏اند و چون شام از سرزمينهاى غربى است آن را مغرب ناميده است. ابن ابى الحديد پس از توضيح جمله‏هاى نامه بحث كوتاه زير را در باره قثم آورده است.

جلوه‏تاريخ      ج 7          صفحه‏ى 57     

از نامه آن حضرت به عبد الله بن عباس پس از كشته شدن محمد بن ابى بكر در اين نامه كه با عبارت «اما بعد فان مصر قد افتتحت و محمد بن ابى بكر رحمه الله قد استشهد»، «اما بعد، همانا كه مصر گشوده شد-  و آن را گرفتند-  و محمد بن ابى بكر كه خدايش رحمت كناد شهيد شد.» شروع مى‏شود، ابن ابى الحديد پيش از شروع به شرح الفاظ اين نامه مسأله‏اى را در مورد فصاحت امير المؤمنين طرح كرده است كه هر چند جنبه ادبى دارد ولى اطلاع از آن براى خوانندگان گرامى سودمند خواهد بود. مى‏گويد: به فصاحت بنگر كه چگونه زمام و گردن خود را در اختيار اين بزرگ مرد نهاده است، وآنگهى به اين كلماتى كه همگى به صورت منصوب و پياپى در كمال سلامت و آسانى و بدون هيچ گونه تعقيد و تكليف به كار رفته است، دقت كن كه چگونه تا آخر نامه همه فواصل به صورت منصوب آمده است و حال آنكه تو و هر شخص فصيحى چون شروع به ايراد خطبه و نگارش نامه كنيد، كلمات و فواصل گاه مرفوع و گاه منصوب و گاه مجرور خواهد بود و اگر بخواهند همه فواصل را فقط با يك اعراب آورند آثار تكليف در نامه ظاهر مى‏شود و نشان تعقيد آشكار مى‏گردد. اين نوع از اعراب و بيان، خود يكى از انواع اعجاز قرآن است كه عبد القاهر آن را بيان داشته و گفته است به عنوان مثال در سوره نساء و سوره مائده كه يكى پس از ديگرى است اگر بنگرى در نخستين همه فواصل منصوب است و حال آنكه در دومى اصلا فاصله منصوب نيست و اگر آن دو سوره را با يكديگر بياميزند، نشان تركيب در آن دو آشكار مى‏شود و گويى هيچ يك به ديگرى نمى‏آميزد... سبحان الله از اين همه مزاياى گرانبها و خصايص شريف كه به اين مرد ارزانى شده است، چگونه ممكن است پسرى از اهالى مكه كه فقط ميان افراد خانواده خود پرورش يافته و با حكيمان هيچ آميزشى نداشته است، در حكمت و دقايق علوم الهى از افلاطون و ارسطو جلوتر باشد و با دانشمندان اخلاق و آداب نفسانى هيچ معاشرتى نداشته است كه هيچ يك از قريش به چنين علومى شهره نبوده‏اند و او در اين مورد از سقراط هم شهره‏تر است. او ميان شجاعان تربيت نشده است زيرا مردم مكه بازرگان بودند و اهل جنگ نبودند امّا از هر كس كه روى زمين گام برداشته، شجاع‏تر بوده است. به خلف احمر گفته شد: آيا عنبسه و بسطام دليرتر بوده‏اند يا على بن ابى طالب گفت: عنبسه و بسطام را بايد با مردم مقايسه كرد، نه با كسى كه از مردم فراتر است. گفتند: به هر حال بگو، گفت: به خدا سوگند كه اگر على بر سر آنان فرياد مى‏كشيد، پيش از آنكه به آنان حمله كند، مى‏مردند. على عليه السّلام فصيح‏تر از سحبان و قسّ بود و حال آنكه قريش سخن آورترين قبيله عرب نيست و قبايل ديگر از ايشان سخن آورتر بوده‏اند، گفته‏اند سخن آورترين قبايل عرب جرهم بوده است، هر چند خردمندى نداشته‏اند. و على عليه السّلام پارساتر و پاك دامن‏ترين مردم است و حال آنكه قريشيان مردمى آزمند و دنيا دوست بودند. آرى جاى شگفتى نيست آن هم در مورد كسى كه محمد صلوات اللّه عليه و آله مربى و پرورش دهنده او بوده است، وانگهى عنايت خداوندى هم او را يار و ياور بوده است، بايد از او چنين حالاتى ظاهر شود.

جلوه‏تاريخ      ج 7          صفحه‏ى 282     

مردم گفته‏اند: بنگريد كه چگونه جعفر بن محمد در عين حال كه به شقرانى با اطلاع از كار او محبت ورزيده و براى بر آوردن نياز او كوشش كرده است و با گرامى داشتن او، او را پند و اندرز داده و نهى از منكر كرده است، آن هم نه به صورت تصريح بلكه به صورت تعريض. زمخشرى گفته است: اين گونه رفتار از اخلاق پيامبران است. سعيد بن حميد براى مردى توصيه‏اى نوشت و در آن چنين آورد: اين نامه من با توجه به عنايت نسبت به كسى كه سفارش شده است و با اعتماد به لطف كسى كه به او توصيه شده است، فراهم آمده است و هرگز به خواست خدا حامل اين نامه نا اميد و تباه نمى‏شود.

جلوه‏تاريخ      ج 7          صفحه‏ى 287     

لا يرى الجاهل الّا مفرطا او مفرطا. «نادان ديده نمى‏شود مگر آنكه در كارها افراط-  زياده روى-  مى‏كند يا تفريط-  كوتاهى-  مى‏كند.» دادگرى و عدالت عبارت از اخلاق متعادل و پسنديده‏اى است كه حد ميان دو چيز نكوهيده است. چنان كه شجاعت محصور ميان بى باكى و ترس است و زيركى حد فاصل ميان كودنى و گربزى است و بخشش حد فاصل بخل و تبذير است و بردبارى حد فاصل بى تفاوتى و خشم است و به همين گونه ميان هر دو چيزى از اخلاق كه ضد يكديگرند حد متوسط و اخلاق ميانه‏اى است كه موسوم به اعتدال است و به همين سبب است كه جاهل ديده نمى‏شود مگر آنكه يا مرتكب افراط مى‏شود يا تفريط، مثلا غيرتمند اگر در غيرت افراط و زياده روى كند، از قانون صحيح پاى بيرون مى‏نهد و بدون هيچ موحبى فقط با پندار و گمان و وسواس غيرت نشان مى‏دهد يا چنان كاستى مى‏كند كه از احوال زنان خود نمى‏پرسد و اعتنا نمى‏كند كه چه مى‏كنند كه اين هر دو حال ناستوده است و آنچه ستوده خواهد بود اعتدال است.

جلوه‏تاريخ      ج 7          صفحه‏ى 289     

سپس فرموده است: كسى كه خود را تعليم مى‏دهد و ادب مى‏آموزد، براى تعظيم شايسته‏تر از كسى است كه معلم مردم و مؤدب ايشان باشد، و اين حق است، زيرا آن كس كه محاسن اخلاق را به خود مى‏آموزد، بزرگ منزلت‏تر از كسى است كه عهده‏دار آموزش مردم مى‏شود و خود به چيزى از آن عمل نمى‏كند. اما آن كس كه خود آموخته است و به مردم هم مى‏آموزد، بدون ترديد برتر و گرامى‏تر از كسى است كه فقط به آموختن قناعت مى‏كند و به ديگران آموزش نمى‏دهد.

جلوه‏تاريخ      ج 8          صفحه‏ى 9     

كسانى كه عوام و فرومايگان را ستوده‏اند، گفته‏اند، در حديث مرفوع نقل شده است كه خداوند اين دين را با گروهى يارى مى‏دهد كه ايشان را از اخلاق بهره‏اى نيست.

جلوه‏تاريخ      ج 8          صفحه‏ى 13     

ان لم تكن حليما فتحلّم، فانّه قلّ من تشبّه بقوم الّا اوشك ان يكون منهم. «اگر بردبار نيستى خود را به بردبارى وادار، چه كم است كسى كه خود را همانند مرد مى‏كند و از جمله ايشان نشود.» تحلّم، يعنى خود را به بردبارى وادار كردن، و آنچه على عليه السّلام فرموده است در روشهاى حكمت صحيح است كه هر كس خود را شبيه قومى كند و به اخلاق و آداب ايشان متخلق شود و مدتى دراز تمرين و ممارست كند، ورزيدگى و ملكه‏اى براى او فراهم مى‏شود و اين حالت براى او چون خوى و سرشت مى‏شود و از حال خود به اين حال منتقل مى‏شود.

جلوه‏تاريخ      ج 8          صفحه‏ى 19     

فى تقلب الاحوال علم جواهر الرجال. «در دگرگونى روزگار، شناخت گوهرهاى مردان است.» معنى اين سخن اين است كه اخلاق انسان شناخته نمى‏شود مگر به آزمودن و تجربه كردن و اختلاف احوال بر او. شاعر گفته است: هرگز تا كسى را نيازموده‏اى، ستايش مكن و او را نكوهش مكن، مگر به تجربه.

جلوه‏تاريخ      ج 8          صفحه‏ى 79     

از دردى شكوه نمى‏كرد مگر پس از آنكه بهبود مى‏يافت، بدانچه مى‏گفت عمل مى‏كرد و آنچه را عمل نمى‏كرد نمى‏گفت. و اگر در سخن گفتن بر او چيره مى‏شدند، در خاموشى كسى بر او چيره نمى‏شد، بر شنيدن آزمندتر بود تا به سخن گفتن و گاهى كه او را دو كار پيش مى‏آمد، مى‏نگريست تا ببيند كدام يك به هوس نزديكتر است و همان را رها مى‏كرد. بر شما باد بر اين خصلتها كه ملازم آنها باشيد و با يكديگر همچشمى كنيد و اگر نتوانستيد همه را به دست آوريد. بدانيد كه گرفتن اندك بهتر است تا رها كردن بسيار.» مردم در مورد اينكه اين برادر كه در اين سخن به او اشاره شده است، كيست اختلاف نظر دارند، برخى گفته‏اند: منظور از آن برادر، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است و گروهى ديگر آن را بعيد دانسته و گفته‏اند: در مورد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اصطلاح ضعيف مستضعف به كار برده نمى‏شود و درباره صفات آن حضرت نظير اين كلمه مستعمل نيست، هر چند ممكن است اين كلمه را به گفتار نرم و اخلاق پسنديده رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تأويل كرد، ولى به كار بردن اين لغت لايق وجود مقدس آن حضرت نيست.

جلوه‏تاريخ      ج 8          صفحه‏ى 84     

لا تصحب المائق فانّه يزين لك فعله، و يودّ ان تكون مثله. «با سفله نابخرد همنشينى مكن كه كار خود را براى تو مى‏آرايد و دوست مى‏دارد كه مانند او باشى.» يعنى نابخرد كار خود را در نظر تو مى‏آرايد زيرا كار خود را درست مى‏پندارد و همان‏گونه كه عاقل كار خود را مى‏آرايد، او هم چنان مى‏كند، ولى كار عاقل به حقيقت درست است و كار نادان به حقيقت درست نيست، بلكه فقط به عقيده خودش درست است. اين مسأله هم كه دوست مى‏دارد تو نظير او گردى به اين معنى نيست كه تو را هم چون خود احمق نابخرد بداند، زيرا او خود را هم احمق نمى‏شمرد كه اگر خود را احمق بداند، ديگر احمق نيست، و هر كس افعال خود را منطبق بر درستى و طهارت اخلاق مى‏داند و به عيب خويشتن آگاه نيست كه خودخواه است و عيب او از نظرش پوشيده است، همان گونه كه عيوب معشوق از ديده عاشق پوشيده مى‏ماند.

جلوه‏تاريخ      ج 8          صفحه‏ى 121     

الفكر مرآة صافية، و الاعتبار منذر ناصح، و كفى ادبا لنفسك تجنبك ما كرهته لغيرك. «انديشه آينه‏اى تابناك است و عبرت بيم‏دهنده‏اى خيرخواه است و براى ادب كردن تو نفس خود را همين بس است كه از آنچه براى غير خود خوش نمى‏دارى، دورى گزينى.» يكى از حكيمان گفته است: هرگاه اخلاق كسى را خوش مى‏دارى، خود نظير آن باش و هرگاه اخلاق كسى را زشت و ناخوش مى‏دارى، خود چنان مباش.

جلوه‏تاريخ      ج 8          صفحه‏ى 206     

التقى رئيس الاخلاق. «پرهيزگارى مهتر خلقهاست.» يعنى مهتر و سر اخلاق دينى، و اين بدان سبب است كه اخلاق پسنديده همچون جود و بردبارى و شجاعت و عفت، در صورتى كه فرض كنيم تكاليف عقلى و شرعى هم وجود نداشته باشد، پسنديده است و تقوى نمى‏تواند مهتر آنها باشد و رياست و مهترى پرهيزگارى فقط با ثبوت تكاليف به ويژه تكاليف شرعى است، تقوى در شريعت عبارت از ترس و بيم از خداوند است و اگر تقوى فراهم آمد همه طاعات فراهم مى‏آيد و همه زشتيها از ميان مى‏رود و انسان معصوم مى‏شود كه عصمت برترين طبقه رشد آدمى است و برتر از همه صفاتى است كه آدم به آن ستوده مى‏شود از قبيل شجاعت و بخشندگى و ديگر صفات پسنديده. عصمت و تقوى چنان فضيلتى است كه آدمى با آن به بهشت و سراى پاداش جاودانه منتقل مى‏شود و اين خود بزرگترين مزيتى است كه بر همه طبقات ديگر اخلاق برترى دارد.

جلوه‏تاريخ      ج 8          صفحه‏ى 225     

الولايات مضامير الرجال. «حكمرانيها ميدان مسابقه مردان است.» يعنى همان‏گونه كه اسبها در ميدان مسابقه شناخته مى‏شوند، مردان هم در حكمرانيها شناخته مى‏شوند، از برخى حكمرانان اخلاق پسنديده آشكار مى‏شود و از برخى اخلاق نكوهيده. شاعر گفته است: پنج مستى است كه چون مرد به آنها گرفتار آيد هدف دگرگونى روزگار مى‏شود، مستى مال و جوانى و عشق و باده و قدرت.

 

اخلاق در نهج البلاغه از کتاب تنبيه‏الغافلين    

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 809     

چه شروع نمودن در اين امر مستلزم علم است به اصول و فروع دين كردگار با صفت عدالت و عفّت كه اصول دين، مكارم اخلاق است تا وضع كند هر چيزى را در موضع آن.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 821      

(فانّ فيه) پس به درستى كه در قرآن (شفاء من اكبر الدّاء) شفايى است از بزرگ‏ترين دردها (و هو الكفر) و آن ناگرويدن است به توحيد الهى و نبوّت حضرت رسالت پناهى (و النّفاق) و اظهار اسلام و اخفاء كفر (و الغىّ) و منحرف شدن از جادّه شريعت (و الضّلال) و گمراه شدن و راه باطل گرفتن (فاسئلوا اللّه) پس در خواهيد از خداى تعالى شفا را به وسيله قرآن (و توجّهوا اليه) و روى آوريد به حق تعالى (بحبّه) به دوستى قرآن كه آن عمل كردن است بدان (و لا تسئلوا به خلقه) و در نخواهيد به وسيله قرآن از خلقان (انّه ما توجّه العباد) به درستى كه هيچ چيز نمى‏رساند بندگان را (الى اللّه تعالى) به درگاه او سبحانه (بمثله) كه مثل قرآن باشد، زيرا كه مشتمل است بر جميع كمالات (و اعلموا) و بدانيد اى مسلمانان (انّه شافع مشفّع) به درستى كه قرآن شفاعت كننده‏اى است كه مقبول است شفاعت او (و ما حل) و سعى كننده است و كوشش نماينده در مذمّت بنده عاصى نزد خداى تعالى (و قائل مصدّق) و گوينده‏اى است كه باور داشته شده است قول او (و انّه من شفع له القرآن) و به درستى كه هر كه شفاعت كند براى او قرآن (يوم القيامة) در روز قيامت (شفّع فيه) قبول كرده شود شفاعت او در حقّ او (و من محل به القرآن يوم القيمة) و هر كه مذمّت كند او را قرآن نزد خدا (صدّق عليه) باور داشته شود بر او (فانّه ينادى مناد) پس به درستى كه ندا كند ندا كننده (يوم القيمة) در روز قيامت (الا انّ كلّ حارث) بدانيد كه هر كشت كننده‏اى (مبتلى فى حرثه) گرفتار است در كشت خود (و عاقبة عمله) و در عاقبت كار خود با حسرت و ندامت (غير حرثة القران) غير از كشت كنندگان قرآن. يعنى بيرون آورندگان خزاين و اسرار و جواهر از قعر بحران (فكونوا من حرثته) پس باشيد از كشت كنندگان او و خازنان او (و اتباعه) و پيروان او و خوانندگان و دانندگان و عمل كنندگان به آن به شرط آنكه فرا گيريد مضمون آنرا از صاحبان قرآن (و استدلّوه) و دليل گيريد او را (على ربّكم) بر پروردگار خود (و استنصحوه) و نصيحت خواهيد از او، يعنى او را ناصح خود دانيد (على انفسكم) بر نفس‏هاى خود (و اتّهموا عليه) و متّهم دانيد بر او (ارائكم) انديشه‏هاى مخالف خود را (و استغشّوا فيه) و مغشوش دانيد در او (اهوائكم) هواهاى پراكنده خود را. چه هر رأى و انديشه‏اى كه مخالف قرآن است آن از قبيله شيطان است. (العمل العمل) مبادرت كنيد بر عمل و بشتابيد بر كردار باقى (ثمّ النّهاية النّهاية) بعد از آن مسارعت كنيد به نهايت و پايان كار كما قال اللّه تعالى: إِنَّ إِلى‏ رَبِّكَ الرُّجْعى‏. بعضى گويند كه غايت آدمى آن است كه بدل كند افعال ذميمه خود را به اخلاق حميده چون جهل به علم و بخل به جود و معصيت به طاعت و ظلم به عدالت و على هذا تا غايت اصلى كه موت است بر او آسان باشد.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 826     

(و تصريفها) و حذر كنيد از گردش اخلاق (و اجعلوا اللّسان واحدا) و بگردانيد زبان را يكى (و ليختزن الرّجل لسانه) و بايد كه در خزانه نهد مرد زبان خود را، يعنى محافظت او كند از سخن ناپسنديده (فانّ هذا اللّسان) پس به درستى كه اين زبان (جموح بصاحبه) سركش است به خداوند خود در آنچه كه نبايد بگويد (و اللّه ما ارى عبدا) به حقّ خدا كه نمى‏بينم بنده‏اى را (يتّقى) كه پرهيزكارى نمايد (تقوى تنفعه) پرهيزكارى كه فايده دهد او را (حتّى يختزن لسانه) تا آنكه در خزنيه نهد زبان خود را، يعنى نگه دارد آنرا از گفتن ناروا. (فانّ لسان المؤمن) و به درستى كه زبان بنده مؤمن (من وراء قلبه) از پس قلب او است كه اوّل انديشه مى‏نمايد و بعد از آن مذكور مى‏سازد (و انّ قلب المنافق) به درستى كه دل منافق (من وراء لسانه) از پس زبان او است كه اوّل مى‏گويد و بعد از آن انديشه مى‏كند بر خلاف مؤمن (لانّ المؤمن) زيرا كه بنده مؤمن (اذا اراد ان يتكلّم بكلام) هر گاه مى‏خواهد متكلّم شود به سخنى (تدبّره فى نفسه) انديشه كند در نفس خود و متفكّر شود در دل خود (فان كان خيرا) پس اگر باشد آن سخن، خير او در دنيا يا در آخرت (ابداه) ظاهر سازد او را (و ان كان شرّا واراه) و اگر باشد شر، بپوشاند آنرا (و انّ المنافق) و به درستى كه بنده منافق (يتكلّم بما اتى على لسانه) مى‏گويد هر چه مى‏آيد بر زبان او (و لا يدرى ما ذاله) و نمى‏داند كه چه چيز سودمند است از براى او (و ماذا عليه) و چه چيز ناپسند است بر او (و قد قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله) و به تحقيق كه فرموده است حضرت رسالت پناهى كه: (لا يستقيم إيمان عبد) راست نمى‏شود ايمان بنده‏اى (حتّى يستقيم قلبه) تا مستقيم شود دل او (و لا يستقيم قلبه) و مستقيم نمى‏شود دل او به اعتقاد آنچه بايد (حتّى يستقيم لسانه) تا راست شود زبان او به آنچه بايد از اقوال صالحه.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 53     

(ثمّ جعله) پس گردانيد دين را به حيثيّتى كه (لا انفصام لعروته) هيچ انقطاعى نيست مر گوشه محكم آنرا كه آن عقايد صحيحه است و مكارم اخلاق (و لا فكّ) و هيچ گشادنى نيست (لحلقته) مر حلقه تنگ آنرا كه اهل دينند (و لا انهدام) و هيچ ويرانى نيست (لاساسه) مر بيخ و بنياد آنرا كه كتاب و سنّت است (و لا زوال) و هيچ زوالى نيست (لدعائمه) مر ستون‏هاى با اعتماد آنرا (و لا انقلاع) و هيچ بركندنى نيست (لشجرته) مر درخت عالى مقدار و اصل برومند آنرا (و لا انقطاع) و هيچ بريدنى نيست (لمدّته) مر مدّت ظهور آن (و لا عفاء) و هيچ كهنگى نيست (لشرايعه) مر طريقه‏هاى آنرا (و لا حدّ) و هيچ نهايتى نيست (لفروعه) مر شاخه‏هاى بلند پرواز آنرا كه آن مسائل و ابحاث متفرّعه آن است (و لا ضنك) و هيچ تنگى نيست (لطرقه) مر راههاى مبرهن آنرا (و لا وعوثة) و هيچ دشوارى نيست (لسهولته) مر آسانى آنرا (و لا سواد) و هيچ سياهى نيست (لوضحه) مر نور نيّر آنرا (و لا عوج) و هيچ كجى نيست (لأنتصابه) مر راست ايستادن آنرا (و لا عصل) و هيچ پيچش نيست (فى عوده) در چوب مستحسن آن (و لا وعث) و هيچ ريگستانى نيست كه پاى فرو رود در آن (لفجّه) مر راه مستحكم آنرا (و لا انطفاء) و هيچ فرو نشاندنى نيست (لمصابيحه) مر چراغ‏هاى منوّر آنرا كه آن علما و عرفاى اسلامند (و لا مرارة) و هيچ تلخى نيست (لحلاوته) مر شيرينى آنرا، كه طعم ايمان است و ذوق عرفان (فهو) پس دين اسلام (دعائم) بناهاى بلند است كه آن عبادات است و مؤيّد اين است قول حضرت رسالت پناه صلّى اللّه عليه و آله كه «بنى الاسلام على خمس دعائم» (اساخ) در آورد حق جلّ و علا (فى الحقّ) در راه درست و راست (اسناخها) بيخ‏هاى مشيّد و محكم آنرا (و ثبّت لها) و ثابت گردانيد از براى آن بناها (اساسها) بنياد آنرا (و ينابيع) و دين اسلام چشمه‏هايى است (غزرت عيونها) كه وافر است چشمه‏هاى روان آن. كه اصول كتاب است و سنّت به اعتبار وفور و انفجار علوم و حكمت از آن (و مصابيح) و چراغ‏هايى است (شبّت نيرانها) كه بر انگيخته شده آتش‏هاى آن به جهت انتباه (و منار) و نشانه‏هايى است (اقتدى بها) كه پيروى كرده‏اند به آن (سفّارها) مسافران آن (و اعلام) و علم‏هايى است كه (قصد بها) قصد كرده شده است به آنها (فجاجها) راههاى آن (و مناهل) و آبخورهايى است (روى بها) كه سيراب شده‏اند به آن (ورّادها) وارد شدگان آن (جعل اللّه فيه) گردانيد خداى تعالى در آن دين (منتهى رضوانه) نهايت خشنودى خود را (و ذروة دعائمه) و بلندى‏هاى ستون‏هاى عرفان خود، كه آن تفوّق آن است بر ساير اديان (و سنام طاعته) و كوهان طاعت خود كه به آن بالا روند بر اوج عبادت (فهو عند اللّه) پس دين اسلام نزد خدا (وثيق الاركان) استوار است اصول آن (رفيع البنيان) بلند است اساس آن (مغير البرهان) نور دهنده است دليل واضع آن كه قرآن است (مضى‏ء النّيران) روشن است آتش درخشنده آن كه علوم است و حكمت (عزيز السّلطان) ارجمند است سلطنت آن يعنى غالب است حجّت آن (مشرف المنار) بلند است نشانه قدر آن كه ائمه معصومين‏اند كه علامت و حجّت دين مبين‏اند.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 99     

(لا تشوبهم الرّيبة) آميخته نمى‏شود به ايشان شك و گمان (و لا تسرع فيهم الغيبة) و نمى‏شتابد در ايشان بدگويى كردن از پس مردمان (على ذلك) بر آنچه مذكور شد از اوصاف (عقد خلقهم و اخلاقهم) بسته شده است آفرينش و طبيعت ايشان (فعليه يتحابّون) پس بر آن مكارم اخلاق دوستى مى‏كنند با يكديگر در ميان خلقان (و به يتواصلون) و به آن مى‏پيوندند به هم (فكانوا) پس هستند در ميان مردمان (كتفاضل البذر) همچو افزون آمدن تخم از يكديگر (ينتقى) كه برگزيده مى‏شود (فيؤخذ منه) پس فرا گرفته مى‏شود از آن (و يلقى) و انداخته مى‏شود (قد ميّزه التّخليص) به تحقيق كه تميز كرده آن تخم را پاك كردن و خالص گردانيدن (و هذّبه التّمحيص) پاكيزه كرد او را آزمودن و به محل قبول رسانيدن پس همچنانكه تخم ذرع متفاضل است نسبت به حبوب ديگر و متخلّص از شايبه اشياء رديّه، آن بندگان كه مذكور شدند به واسطه اوصاف حميده و متميّز شدن ايشان از صفات رذيله نيز افضلند از غير خود و متميّز از ما عداء خود. (فليقبل امرء) پس بايد كه قبول كند مرد (كرامة) بزرگوارى را (بقبولها) به قبول كردن آن نصيحتى كه وارد شده در ترغيب به طاعت (و ليحذر قارعة) و بايد كه حذر كند از سختى زمانه يا قيامت (قبل حلولها) پيش از فرود آمدن آن حالت (و لينظر امرء) و بايد كه نظر كند مرد (فى قصير ايّامه) در روزهاى كوتاه خود (و قليل مقامه) و ايستادن اندك خود (فى منزل) در جاى نزول، كه آن ايّام دنيا است (حتّى يستبدل به) تا بدل گيرد به آن (منزلا) مقام ديگر را كه سراى آخرت است و به عوض آن اخذ نمايد (فليصنع) پس بايد كه بكند عمل صالح را (لمتحوّله) براى موضع ارتحال خود (و معارف منتقله) و براى مكان‏هاى معروفه خود، كه معرفت دارد به انتقال آن (فطوبى لذى قلب سليم) پس خوشحالى باد و خير بسيار مر خداوند دل سالم از امراض غل و حقد و عقايد فاسده و حبّ جاه و ساير اعراض باطله دنيويّه (اطاع من يهديه) و فرمان برد كسى را كه راه مى‏نمايد او را. مراد آن حضرت است و ساير ائمه هدى (و تجنّب من يرديه) و دور شد از كسى كه هلاك و تباه مى‏سازد، و از ائمه ضلال (و اصاب سبيل السّلامة) و رسيد به راه سلامت (ببصر من بصّره) به بينايى كسى كه بينا ساخت او را (و طاعة هاد امره) به فرمان بردارى راهنمايى كه فرمود به او طريق حق را (و بادر الهدى) و شتافت به راه راست (قبل ان تغلق ابوابه) پيش از آنكه بسته شود درهاى او (و تقطع اسبابه) و پاره پاره شود سبب‏هاى او (و استفتح التّوبة) و طلب كرد گشودن در توبه را (و اماط الحوبة) و دور كرد از خود گناه را (فقد اقيم) پس ايستاده شد (على الطّريق) بر راه حق (و هدى نهج السّبيل) و راه نموده شد به ميانه راه راست

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 106     

(فاذا ادّت الرّعيّة) پس چون ادا كنند و برسانند رعيّت (الى الوالى) به سوى حاكم خود (حقّه) آنچه حق او است از اطاعت (و ادّى الوالى اليها) و ادا كند والى به سوى رعيت (حقّها) آنچه حق ايشان است از رعايت (عزّ الحقّ بينهم) عزيز و ارجمند شود حق در ميان ايشان (و قامت مناهج الدّين) و راست گردد راههاى دين و ايمان (و اعتدلت معالم العدل) و به اعتدال آيد مظانّ عدل و احسان (و جرت على اذلالها) و روان شود بر وجوه معالم، عدالت (السّنن) سيرت‏ها و روش‏هاى عالميان (فصلح بذلك الزّمان) پس به صلاح آيد زمان به سبب آن (و طمع فى بقاء الدّولة) و اميد بسته شود در باقى ماندن دولت مسلمانان (و يئست مطامع الاعداء) و مأيوس و نوميد گردد مواضع طمع دشمنان گويند كه روزى احنف بن قيس به صحبت معاويه رفت. از او پرسيد كه اى احنف چگونه است حال زمان گفت تويى زمان، اگر خود را به صلاح مى‏آورى مى‏آيد به صلاح زمان. و اگر به فساد مى‏كوشى، فاسد مى‏شود زمان. (فاذا غلبت الرّعيّة واليها) پس اگر غالب شوند رعيّت بر والى خود (او اجحف الوالى برعيّته) يا تعدّى كند والى بر رعيّت (اختلفت هناك الكلمة) مختلف گردد آنجا گفتار (و ظهرت معالم الجور) و ظاهر شود نشان جور و آزار (و كثر الأدغال فى الدّين) و بسيار گردد افساد در دين اسلام (و تركت محاجّ السّنن) و متروك شود راههاى روشن و روشهاى سيّد انام عليه الصّلوة و السّلام (فعمل بالهوى) پس عمل كرده شود به هوى و آرزوى نفس (و عطّلت الاحكام) و فرو گذاشته شود حكم‏هاى خدا (و كثرت علل النّفوس) و بسيار شود علّت‏هاى نفس‏ها از شبهات باطله و امور منكره و اخلاق رذيله (فلا يستوحش) پس غمگين كرده نشود. يعنى مردم پريشان نشوند (لعظيم حق) براى حقّى بزرگ كه (عطّل) معطّل گردد و خراب شود (و لا لعظيم باطل فعل) و نه براى باطلى بزرگ كه كرده شود (فهناك تذلّ الابرار) پس آنجا خوار شوند نيكوكاران (و تعزّ الاشرار) و عزّت يابند بدكرداران (و تعظم تبعات اللّه سبحانه) و بزرگ گردد عقوبت‏هاى خدا (عند العباد) نزد بندگان (فعليكم بالتّناصح فى ذلك) پس بر شما واجب است يكديگر را نصيحت كردن در آن امر و نهى (و حسن التّعاون عليه) و نيكو يارى كردن بر آن (فليس احد) پس نيست هيچ يك از مردمان (و ان اشتدّ على رضاء اللّه حرصه) و اگر چه سخت شود بر خشنودى خداى تعالى حرص او (و طال فى العمل اجتهاده) و دراز گردد در كردار، كوشش او (ببالغ حقيقة ما اللّه سبحانه اهله) رسيده به حقيقت آنچه بارى تعالى سزاوار آن است (من الطّاعة له) از فرمان بردارى او (و لكن من واجب حقوق اللّه سبحانه) و ليكن از حق‏هاى خداى تعالى كه لازم است (على العباد) بر بندگان (النّصيحة بمبلغ جهدهم) نصيحت كردن است به قدر طاعت ايشان (و التّعاون) و يارى دادن يكديگر را (على اقامة الحقّ بينهم) و بر پاداشتن حق ميان خودشان (و ليس امرء) و نيست هيچ مردى (و ان عظمت فى الحقّ منزلته) و اگر چه بزرگ باشد در حقّ، منزلت و مرتبه او (و تقدّمت فى الدّين فضيلته) و مقدّم باشد در دين اسلام، فضيلت و مزيّت او (بفوق ان يعان) به بالاى آنكه اعانت او كنند و مستغنى از آنكه يارى او دهند (على ما حمله اللّه) بر آنچه حمل كرده خداى تعالى آنرا بر او (من حقّة) از حقّ خود بلكه محتاج است به معاونت، زيرا كه تكليف خدا به طاعت به حسب وسع مكلّف است و طاقت، و آن وسع، گاه است كه مشروط مى‏باشد به معاونت، پس هيچ كس بى‏نياز نباشد از معاونت.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 142     

(بل لم تخل من لطفه) بلكه خالى نشده از فضل و احسان او (مطرف عين) به قدر چشم زدنى (فى نعمة يحدثها لك) در نعمتى كه پديد مى‏آورد آن را براى تو (او سيّئة يسترها عليك) يا گناهى كه مى‏پوشاند بر تو (او بليّة يصرفها عنك) يا بلايى كه مى‏گرداند آن را از تو در دنيا (فما ظنّك به) پس چيست گمان تو به پروردگار خودت (لو اطعته) اگر مطيع باشى و فرمان بردار او (و ايم اللّه) و قسم به خداى تعالى (لو انّ هذه الصّفة) اگر اين صفت كه اقبال كردگار است بر تو و ادبار تو از آفريدگار (كانت فى المتّفقين فى القوّة) باشد در دو كس كه متّفق باشند در قوّت برابر و در توانايى (لكنت اوّل حاكم) هر آينه باشى تو اوّل حكم كننده (على نفسك) بر نفس خودت (بذميم الاخلاق) به اخلاق ذميمه (و مساوى الاعمال) و عمل‏هاى بد ناپسنديده (و حقّا اقول) و درست و راست مى‏گويم (ما الدّنيا غرّتك) نيست دنيا كه فريب دهد تو را (و لكن بها اغتررت) و ليكن به متاع او تو فريفته و شيفته گشته‏اى (و لقد كاشفتك العظات) و هر آينه آشكارا كرد به تو پندها (و اذنتك على سواء) و دانا ساخت تو را برراستى (و لهى بما تعدك) و هر آينه دنيا به آنچه وعده مى‏دهد تو را (من نزول البلاء بجسمك) از فرود آمدن بلا به جسم نحيف تو (و النّقص فى قوّتك) و نقصان در قوّت تو و سستى اعضاى ضعيف تو (اصدق و اوفى) صادق‏تر است و وافى‏تر (من ان تكذبك) از آنكه دروغ گويد به تو (او تغرّك) يا فريب دهد تو را زيرا كه فريب دادن از لواحق عقل است و دنيا صاحب عقل نيست و او مخلوق نشده براى فريب دادن به لذّات سريع الفنا. و نسبت دادن فريب به وى از روى مجاز است نه حقيقت. (و لربّ ناصح لها) و هر آينه بسا نصيحت كننده براى دنيا (عندك متّهم) نزد تو تهمت زده است (و صادق من خبرها) و بسا راست گوينده از خبر دنيا (مكذّب) كه دروغ داشته شده است (و لئن تعرفنّها) و اگر بشناسى كار دنيا را (فى الدّيار الخاوية) در خانه افتاده خراب (و الرّبوع الخالية) و در منزل‏هاى خالى از اصحاب، كه قبور است (لتجدنّها) هر آينه يابى تو دنيا را (من تذكيرك) از نيكو پند دادن او تو را به زبان حال (و بلاغ موعظتك) و رسانيدن پند و عبرت به تو بر وجه كمال (بمحلّة الشّفيق عليك) به منزله يار مهربان تو (و الشّحيح بك) و بخل نماينده به زوال تو، و خسارت واقع شدن بر تو (و لنعم دار من لم يرض بها دارا) و هر آينه دنيا خوش سراى كسى است كه خشنود نشد به او از روى مسكن (و محلّ من لم يوطنها محلّا) و چه خوش محلّ كسى است كه وطن نساخت او را از روى محل و جاى قرار (و انّ السّعداء بالدّنيا غدا) و به درستى كه نيك بختان به سبب دنيا، فردا (هم الهاربون) ايشانند گريزان (منها اليوم) از اين روز دنيا (اذا رجفت الرّاجفة) چون بلرزد زمين لرزنده (و حقّت بجلائلها القيامة) و ثابت گردد قيامت به هول‏هاى بزرگ آن زمين جنبنده (و لحق بكلّ منسك) و برسد به هر جايگاه عبادت (اهله) اهل آن مكان (و لكلّ معبود) و به هر پرستيده شده (عبدته) بندگان او (و بكلّ مطاع) و به هر فرمان برده شده‏اى (اهل طاعته) اهل فرمان او (فلم يجز فى عدله و قسطه) پس جزا داده نشود در عقل و راستى او (يومئذ) در آن روز (خرق بصر فى الهواء) دريدن شعاع بصرى در نگريستن در هوا (و لا همس قدم فى الارض) و نه نرم رفتن قدم در زمين (الّا بحقّه) مگر به حقيقت و راستى آن.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 166     

(روى اليمانى عن احمد بن قتيبة عن عبد اللّه بن يزيد عن مالك بن دحية) روايت كرد يمانى از احمد بن قتيبه از عبد اللّه بن يزيد از مالك بن دحيه (قال كنّا عند امير المؤمنين عليه السّلام) گفت كه بوديم نزد امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السّلام (فقال) پس فرمود (و قد ذكر عنده اختلاف النّاس) در حالتى كه مذكور شد نزد او اختلاف مردمان در خلق و خلق (انّما فرّق بينهم) به درستى كه جدايى انداخت ميان مردمان (مبادى طينتهم) مبدأهاى جبلّه و سرشت ايشان (و ذلك انّهم قد كانوا) و اين مبادى جبلّه آن است كه ايشان بودند (فلقة من سبخ ارض و عذبها) پاره زمين شوره و زمين شيرين (و حزون تربة و سهلها) و خاك درشت و خاك نرم (فهم على حسب قرب ارضهم) پس ايشان بر حسب نزديكى زمين خود (يتقاربون) قرب پيدا مى‏كنند به يكديگر (و على قدر اختلافها يتفاوتون) و بر مقدار اختلاف خود متفاوت مى‏شوند تخصيص خاك به ذكر، دون ساير عناصر، به جهت آن است كه آن جزء اغلب است در ابدان بشريّت-  همچنانكه در خطبه اولى سمت تحرير يافت-  و مخفى نيست كه خاك به حسب آنچه غالب است بر او از كيفيّات مذكوره، اثر عظيم دارد در اختلاف صور و اخلاق . چه اغلب آن است جماعتى كه متولّدند در شهرهاى شوره‏زار، مزاج ايشان حارّ و يابس است و سخاوت بدن و بدى اخلاق لازم ايشان، بر عكس مردمانى كه تولّد نموده‏اند در بلاديكه خاك آن شيرين است و آب آن خوشگوار. و چون معلوم شد كه اختلاف مردمان به سبب اختلاف طينت و جبلّت است (فتامّ الرّواء ناقص العقل) پس تمام منظر نيكو ديدار، كم عقل است زيرا كه براى عقل و فهم و خوبى افكار، مى‏بايد كه سر را نتوىّ از پيش باشد تا بطن مقدّم دماغ بر وجه كمال بود و اعصاب موضع حواس آن رسته باشد بر احسن اساس و اين موجب آن است كه چشم فرو رفته بود و فراخ و نيز بايد كه نتوىّ بود از پس، تا حركت على وجه التّمام، تواند كرد. و مخفى نيست كه موصوف به اين آثار بسيار نيكو نمى‏نمايد در ديدار.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 263     

(وضعنى) نهاد مرا حضرت رسالت (فى حجره) در كنار خود (و انا وليد) در حالتى كه من طفل بودم و از جهت كمال اختصاص (يضمّنى) ضم مى‏فرمود مرا (الى صدره) به سينه بى كينه خود (و يكنفنى) و در آغوش مى‏گرفت مرا (فى فراشه) در فراش خود (و يمسّنى) و مى‏سود به من (جسده) بدن شريف خود را (و يشمّنى) و مى‏بويانيد مرا (عرفه) به بوى لطيف خود (و كان يمضغ الشّى‏ء) و بود كه مى‏خائيد چيزى را از طعام (يلقّمنيه) پس لقمه مى‏داد مرا به آن از فرط شفقت و احترام (و ما وجدلى) و نيافت از من (كذبة فى قول) دروغى را در گفتار (و لا خطلة فى فعل) و نه گناهى را در كردار (و لقد قرن اللّه سبحانه به صلّى اللّه عليه و آله) و به تحقيق كه قرين گردانيد خداى تعالى به پيغمبر خود (من لدن كان فطيما) از وقتى كه بود از شير باز گرفته (اعظم ملك) بزرگ‏ترين فرشته را (من ملائكته) از فرشتگان خود، يعنى جبرئيل امين (يسلك به) مى‏برد او را (طريق المكارم) بر رأى مكرمت‏هاى جليل القدر بنى آدم (و محاسن اخلاق العالم) و امور محسّنه خلق‏هاى عالم (ليله و نهاره) در شب و روز او (و لقد كنت اتّبعه) و هر آينه بودم كه مى‏رفتم در پى او (اتّباع الفصيل) همچه در پى رفتن بچه شتر (اثر امّه) در عقب مادر خود (يرفع لى) بلند مى‏گردانيد براى من (في كلّ يوم) در هر روزى (علما) نشانه‏اى را (من اخلاقه) از خلق‏هاى نيكوى خود (و يأمرنى) و مى‏فرمود مرا (بالاقتداء به صلّى اللّه عليه و آله) به پيروى كردن به خود (و لقد كان عليه السّلام) و هر آينه بود سيد انبياء صلّى اللّه عليه و آله (يجاور فى كلّ سنة) كه مجاور مى‏شد هر سال (بحراء) به كوه حرا (فاراه) پس مى‏ديدم من او را (و لا يراه غيرى) و نمى‏ديد او را غير از من (و لم يجتمع بيت واحد) و جمع نكرد هيچ يك خانه را (يومئذ فى الاسلام) در آن روز در اسلام. يعنى در آن روز هيچ كس مسلمان نبود.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 393     

(و خير ما جرّبت) و بهترين آنچه تجربه كردى (ما وعظك) آن است كه پند دهد تو را (بادر الفرصة) بشتاب هنگام فرصت يافتن عمل از براى آخرت (قبل ان تكون غصّة) پيش از آنكه باشد تو را از فوت آن غصّه و پشيمانى (ليس كلّ طالب يصيب) نيست هر طلب كننده مطلوب كه برسد به آنچه طلب مى‏نمايد (و لا كلّ غائب يؤب) و نيست هر غايبى كه از غربت باز آيد (و من الفساد اضاعة الزّاد) و از جمله تباهى است ضايع ساختن توشه آخرت (و مفسدة المعاد) و موضع فساد معاد در روز قيامت به سبب معصيت (و لكلّ امر عاقبة) و مر هر كارى را نهايت است كه به آن سزاوار است (سوف يأتيك) زود باشد كه بيايد به تو (ما قدّر لك) آنچه تقدير كرده شده است از براى تو (التّاجر مخاطر) تجارت كننده خود را در خطر و هلاكت انداخته است (و ربّ يسير انمى من كثير) و بسا مال اندك كه نموّ و زيادتى آن بيشتر باشد از مال بسيار (لا خير فى معين مهين) هيچ چيزى نيست از يارى دهنده ضعيف (و لا فى صديق طنين) و نه در دوست متهم (ساهل الدّهر) مساهله كن و سهل فراگير روزگار را (ما ذلّ لك قعوده) مادام كه رام باشد براى تو شتران جوان سوارى در رفتار و اين مستعار است از براى رقّت، يعنى مادام كه زمان ملاطفت نمايد و دور باشد از سركشى و آزار (و لا تخاطر بشى‏ء) و در خطر ميفكن خود را به چيزى از متاع اين جهان (رجاء اكثر منه) به جهت اميدوارى به حصول بيشتر از آن (و ايّاك ان تجمح بك) و حذر كن از آنكه سركشى كند با تو (مطيّة اللّجاج) مركب ستيزگى و جنگ‏جويى (احمل نفسك) فرمانبردارى كن نفس خود را (من اخيك) از برادر خود (عند صرمه) نزد بريدن او (على الصّلة) بر پيوستن (و عند صدوده) و نزد ممنوع شدن او (و على اللّطف و المقاربة) بر نيكويى كردن و عقد نزديكى بستن (و عند جموده) و نزد بخل ورزيدن (على البذل) بر بخشيدن (و عند تباعده) و نزد دور شدن او (على الدّنوّ) بر نزديكى نمودن و روى به او آوردن (و عند شدّته) و نزد سختى و درشتى او (على اللّين) بر نرمى كردن (و عند جرمه) و نزد گناه او (على العذر) بر عذر آوردن. يعنى برابرى كن افعال سيّئه او را به ضدّ آن، از اخلاق حسنه (كانّك له عبد) تا به مرتبه‏اى كه گوييا تو بنده و خادم اويى (و كانّه) و گوييا كه او (ذو نعمة عليك) خداوند نعمت است بر تو (و ايّاك ان تضع ذلك) و عذر كن از آنكه بنهى اين خصال را (فى غير موضعه) در غير موضع آن كه لئيمانند و اراذل (و ان تفعله بغير اهله) و از آنكه بكنى آنرا به غير اهل آن از ارباب ضلال (لا تتّخذنّ عدوّ صديقك صديقا) فرا مگير دشمن دوست را دوست، كه اگر فراگيرى او را دوست خود (فتعادى صديقك) پس دشمنى خواهى كرد با صديق خود (و امحض اخاك النّصيحة) و خالص كن براى برادر خود نصيحت و موعظه را (حسنة كانت) خواه آن نصيحت در نظر او نيك باشد (ام قبيحة) يا زشت (و تجرّع الغيظ) و فرو خور جرعه خشم را (فانّى لم ارجرعة) پس به درستى كه من نديدم جرعه‏اى و آشاميدنى (احلى منها عاقبة) كه شيرين‏تر باشد از آن در عاقبت كار (و لا الذّمغبّة) و نه لذيذتر در پايان كردار (و لن لمن غالظك) و نرم باش مر آن كسى را كه غلظت و درشتى كند با تو (فانّه) پس به درستى كه آن كس به واسطه نرمى تو (يوشك ان يلين لك) نزديك مى‏شود كه نرمى كند براى تو (وجد على عدوّك) وجود كن و بخشش نما بر دشمن خود (بالفضل) به عطا و احسان (فانّه) پس به درستى كه آن عطا (احلى الظّفرين) شيرين‏تر است از دو فيروزى. كه يكى ظفر يافتن است از او به معونت مردمان و ديگرى به احسان. (فان اردت قطيعة اخيك) پس اگر اراده كنى بريدن را از برادر مؤمن خود (فاستبق له من نفسك بقيّة) پس باقى گذار براى او از قبل خود بقيّه را از احسان (يرجع اليها) تا بازگردد به سوى آن بقيّه (ان بدا ذلك له يوما) اگر پيش آيد آن رجوع او را در روزى از روزگار

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 417     

(فانّك قد جعلت دينك) پس به درستى كه تو گردانيدى دين خود را (تبعا لدنيا امرء) تابع دنياى مردى (ظاهر غيّه) كه نمايان است گمراهى او (مهتوك ستره) دريده شد پرده وقاحت و قباحت او و چون عادت معاويه و بنى اميه آن بود كه زبان به دشنام آن خلاصه انام و بنى هاشم مى‏گشودند و ايشان را به سفاهت نسبت مى‏دادند و خود را ستايش مى‏نمودند و مدايح خود را به اسماع مردمان مى‏رساندند از اين جهت آن حضرت فرمود كه: (يشين الكريم بمجلسه) يعنى عيب مى‏كند آن مرد ناپاك مرد كريم بزرگوار را در مجلس خود با وجود آنكه از كلّ عيب مبرّا است (و يسفّه الحليم بخلطته) و بيخرد مى‏خواند حليم و بردبار را با مختلطان و مصاحبان خود با آنكه به كمال عقل و دانش آراسته و به جميع صفات حسنه و اخلاق كريمه پيراسته مى‏باشد (فاتّبعت اثره) پس رفتى اى عمرو در پى او به طمع دنيا (و طلبت فضله) و طلب كردى افزونى او را. يعنى عطا و احسان او را (اتّباع الكلب للضّرغام) همچو پيروى كردن سگ، شير را (يلوذ الى مخالبه) پناه مى‏گيرد به چنگال‏هاى صيد گيرى او (و ينتظر ما يلقى اليه) و انتظار مى‏كشد چيزى را كه انداخته شود به سوى او (من فضل فريسته) از زيادتى صيد او (فاذهبت دنياك و اخرتك) پس ببردى، يعنى درباختى دنيا و آخرت خود را به اين كار (و لو بالحقّ اخذت) و اگر به حق فرا مى‏گرفتى مطلوب خود را (ادركت ما طلبت) در مى‏يافتى آنچه طلب كردى از متاع دنياى ناپايدار (فان يمكّننى اللّه) پس اگر تمكين دهد خدا مرا (منك و من ابن ابى سفيان) از گرفتن تو و پسر ابى سفيان (اجز كما) جزا دهم شما را هر دو (بما قدّمتما) به آنچه از پيش فرستاده‏ايد آنرا به آخرت از عصيان (و ان تعجزا) و اگر عاجز گردانيد مرا (و تبقيا) و بقا يابيد بعد از من (فما امامكما) پس آنچه در پيش شما است از عذاب آخرت (شرّ لكما) بدتر است از براى شما كقوله تعالى: «وَ كَذلِكَ نَجْزِي مَنْ أَسْرَفَ وَ»

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 484     

(و توخّ منهم) و طلب كن از ايشان براى ولايت (اهل التّجربة) خداوندان امتحان و آزمايش (و الحياء) و صاحبان حياء را (من اهل البيوتات الصّالحة) از اهل خانه‏هاى شايسته (و القدم فى الاسلام المتقدّمة) و اهل رسوخ و ثبات قدم در اسلام كه متقدّمند به حسب رتبه و احترام (فانّهم) پس به درستى كه ايشان (اكرم) گرامى‏ترند (اخلاقا) از روى خلق‏هاى نيكو (و اصحّ) و صحيح‏ترند (اعراضا) از حيث اسباب استحقاق (و اقلّ فى المطامع) و كمترند در مواضع طمع (اشرافا) از نظر ديده‏ور شدن (و ابلغ فى عواقب الامور) و رسنده‏ترند در عاقبت‏هاى كار (نظرا) از جهت نظر كردن به ديده بصيرت (ثمّ اسبغ عليهم) پس از آن تمام كن براى ايشان (الارزاق) روزيهاى ايشان را (فانّ ذلك) به درستى كه اسباغ ارزاق به ايشان (قوّة لهم) توانايى است از براى ايشان (على استصلاح انفسهم) بر نيك شدن نفس‏هاى ايشان در اخلاق (و غنى لهم) و بى نيازى است مر ايشان را (عن تناول ما تحت ايديهم) از فرا گرفتن آنچه در زير دست‏هاى ايشان است از اموال رعايا (و حجّة عليهم) و حجّتى است بر ايشان (ان خالفوا امرك) اگر مخالفت كنند امر تو را و تجاوز نمايند از فرموده تو (او ثلموا امانتك) يا بشكنند امانت تو را كه آن خيانت است در آن (ثمّ تفقّد اعمالهم) پس از آن تفحّص نماى عمل‏هاى ايشان را (و ابعث العيون) و بفرست جاسوسان را (من اهل الصّدق و الوفاء) كه از اهل راستى و وفا باشند (عليهم) بر ايشان يعنى مشرف و ناظر را بر سر ايشان گمار تا حفظ احوال و افعال ايشان كنند و اخبار نمايند اعمال ايشان را به تو.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 571     

(و قال عليه السّلام) و فرموده است آن عالى حضرت بيست و يك كلمه را در بيان آداب مردم بر مكارم اخلاق .

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 575     

(و الاداب حلل مجدّدة) و آداب شريعت مصطفويه و مكارم اخلاق حميده حل‏هايى است تازه و نو كه هرگز كهنه نشود و مندرس نمى‏گردد استعاره فرموده لفظ «حلل مجدّده» را از براى آداب به اعتبار دوام دينى كه متلبّس است به آن. چه به واسطه ممارست و مداومت بر آن آداب زياده مى‏شود و متجدّد مى‏گردد

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 579     

(و قال عليه السّلام: خالطوا النّاس مخالطة) اختلاط كنيد با مردمان اختلاط كردنى بر وجه احسن، به حيثيّتى كه (ان متّم معها) كه اگر بميريد به آن مخالطه (بكوا عليكم) بگريند بر شما به جهت مكارم اخلاق و حسن ارتباط با شما (و ان عشتم) و اگر زنده باشيد (حنّوا اليكم) آرزومند شوند و ميل كنند به سوى شما به فرح و انبساط

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 580     

(و قال عليه السّلام: اعجز النّاس من عجز عن اكتساب الاخوان) عاجزترين مردمان، كسى است كه عاجز باشد از دل بدست آوردن برادران و حسن معاشرت با ايشان و مدارا نمودن و مواسات كار فرمودن با خويشان و بيگانگان، زيرا كه اكتساب اخوان، مفتقر است به كرم اخلاق و حسن سيرت با ايشان و آن از امور طبيعيه است كه آسان است بر ايشان، پس عاجز از آن اكتساب، اعجز مردمان باشد (و اعجز منه) و عاجزتر از اين كس (من ضيّع من ظفر به منهم) شخصى است كه ضايع كرد و فرو گذاشت كسى را كه فيروزى يافت به او و او را مصاحب خود گرفت از برادران زيرا كه نگه داشتن ياران، آسان‏تر است از كلفت تحصيل ايشان. پس سبب حفظ ايشان كه آن ظفر است به ايشان اسهل باشد، و مضيّع ايشان اعجز

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 587     

(و من كلام له عليه السّلام) و از كلام معجز نظام آن امام همام است (و قد سئل عن الإيمان) در وقتى كه سؤال كرده شد از ماهيّت ايمان و علامات فروع آن از احوال و افعال و اقوال (فقال) پس فرمود كه (الإيمان على اربع دعائم) ايمان كامل، قائم است بر چهار ستون كه فقد يكى از آنها موجب نقص ايمان است. و مخفى نيست كه اصل ايمان استكمال قوّيه نظريّه به تصوّر امور و تصديق به حقايق نظريّه و عمليّه به قدر طاقت بشريّه و كمالات آن منجلى شدن است به ملكات فاضله و مكارم اخلاق كه متفرّع مى‏شود بر چهار ستون: (على الصّبر) اوّل بر شكيبايى نمودن كه آن از لوازم عفّت است (و اليقين) و دوّم بر يقينى كه آن حكمت است و علم به حقايق نظرى و عملى كه كمال معرفت است. چه اين كمال، تا ملكه و يقين نشود مسمّى نگردد به حكمت (و العدل) و سوّم بر عدل كه ناشى است از فضيلت حكمت و عفّت و شجاعت (و الجهاد) و چهارم بر جهاد كه آن ملكه‏اى است از براى اقدام نمودن بر امورى كه مقاومت و مدافعه آن واجب است و لازم آن شجاعت است.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 605     

(و قال عليه السّلام: لا غناء كالعقل) نيست هيچ توانگرى همچه خرد زيرا كه دليل صواب است و دور از جدال و توانگرى بدون عروض زوال (و لا فقر كالجهل) و نيست هيچ درويشى مانند نادانى زيرا كه آن موجب ضلالت است و بلا (و لا ميراث كالادب) و نيست هيچ ميراثى همچو ادب يعنى ميراث گرفتن ادب از آباء، كه آن عبارت است از متجلّى شدن به مكارم اخلاق از جهت تفضّل آن بر مال (و لا ظهير كالمشاورة) و نيست هيچ يارى دهنده‏اى همچو مشورت كردن و صلاح انديشيدن با اهل دانش زيرا كه آن انفع است از قوّت و كثرت عدد بى قيل و قال شعر

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 609     

(و قال عليه السّلام: من نصب نفسه) كسى كه نصب نمود نفس خود را (للنّاس اماما) براى مردمان، امام و پيشوا يعنى هر كه خود را پيشواى مردم گردانيد (فعليه) پس واجب است بر او (ان يبدأ بتعليم نفسه) كه ابتدا كند به تعليم دادن و آزمودن نفس خود را به آداب و احكام اسلام (قبل تعليم غيره) پيش از تعليم دادن غير خود را تا تعليم او بر وفق قوانين شريعت باشد (و ليكن تأديبه بسيرته) و بايد كه باشد ادب ساختن و تعليم دادن او غير خود را به سيرت و فعل جميل خود (قبل تأديبه بلسانه) پيش از ادب كردن او به زبان خود زيرا كه فرمان بردن مردمان به افعال بيشتر است از فرمان بردن ايشان به اقوال (و معلّم نفسه و مؤدّبها) و آموزنده نفس خود و ادب كننده آن (احقّ بالاجلال) سزاوارتر است به تعظيم و تكريم (من معلّم النّاس) از آموزاننده مردمان (و مؤدّبهم) و ادب كننده ايشان به مكارم اخلاق و محاسن اعمال

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 621     

(و قال عليه السّلام: من اصلح ما بينه و بين اللّه) كسى كه به صلاح آورد آنچه ميان او است و ميان يزدان به تقوا و پرهيزكارى (اصلح اللّه بينه و بين النّاس) به صلاح آورد خداوند عالميان، آنچه ميان او است و ميان مردمان از معاشرت و زندگانى زيرا كه به تقوا، اصلاح قوه شهوت و غضب مى‏شود كه فساد ايشان مبدأ فساد است در ميان خلقان. (و من اصلح امر اخرته) و كسى كه به صلاح آورد آخرت و عقباى خود را (اصلح اللّه امر دنياه) به اصلاح آورد خداى تعالى كار دنياى او را زيرا كه مصلح آخرت، معامل است مر حقّ را به مكارم اخلاق و اين مستلزم صلاح دنياى او است.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 644     

يعنى از صفات و اخلاق ايشان در طيب عيش (فقال) پس فرمود (امّا بنو مخزوم فريحانة قريش) اما فرزندان مخزوم-  كه بطنى هستند از قريش-  پس نبت خوشبوى قريشند وجه تسميه اين جماعت به ريحانه آن است كه مخزوم پدر اينها بود از او بويى به شامّه مى‏رسيد مانند بوى «خزامى» كه چيزى برّى است و لون او نيز مانند بود به لون آن نبات و اين هر دو صفت در اغلب اولاد او موجود بود. از اين سبب ايشان را ريحانه قريش گفتند چون در مردان ايشان كياستى و در زنان ايشان لطافتى بود. از اين جهت فرمود به طريق خطاب عام كه: (تحبّ حديث رجالهم) دوست مى‏دارى-  اى آن كسى كه قابل خطابى-  سخن مردان ايشان را به سبب شيرين زبانى (و النّكاح فى نسائهم) و وقوع نكاح را در زنان ايشان به واسطه تزيّن و تصنّع آن زنان (و امّا بنو عبد شمس) و اما فرزندان عبد شمس بن عبد مناف (فابعدها رأيا) پس دورترين قريشند از نظر انديشه و اين كنايت است از جودت و قوّت رأى. كه «فلان بعيد الرّأى» در صورتى مى‏گويند كه بيند شخصى مصلحت امور را از جاى دور به جهت قوّت رأى خود (و امنعها لما وراء ظهورها) و منع‏كننده‏ترين ايشانند مر پس پشت‏هاى خود را و اين كنايت است از شدّت حميّت و حمايت حريم خود. يعنى مرتكب امرى نمى‏شوند كه مردمان در پس ايشان سخن‏هاى ما لا يعنى گويند (و امّا نحن) و امّا ما كه فرزندان هاشميم (فابذل) پس بذل كننده‏تر و بخشنده‏تريم (لما فى ايدينا) مر آن چيزى را كه در دست‏هاى ما است (و اسمح) و جوانمرد و دليرتريم (عند الموت) نزد رسيدن مرگ (بنفوسنا) به دادن جانهاى خود اين كنايت است به كمال شجاعت در ميدان محاربه (و هم اكثر) و بنو مخزومه و بنو عبد شمس بيشترند از روى حيله و غدر (و امكر و انكر) و مكارترند و با انكارتر (و نحن افصح) و ما فصيح‏تريم در گفتار (و انصح) و ناصح‏تر بر نفس غدّار (و اصبح) و نيكوتر از روى رخسار يعنى در ما است صفات حميده و ايشان عاريند از سمات پسنديده

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 647     

(طوبى لمن ذلّ فى نفسه) خوش مر آن كسى راست كه رام شد و شكستگى نمود در نفس خود و مى‏تواند بود كه مراد از طوبى درخت طوبى باشد و آن درختى است واقع در جنّت در خانه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله. يعنى درخت طوبى مر شخصى را كه كسر نفس خود نمود (و طاب كسبه) و پاك شد يعنى حلال گشت كسب دست او (و صلحت سريرته) و به صلاح آمد سرّ درون او يعنى معتقد به اصول خمسه شد و كسب اخلاق حسنه نمود (و حسنت خليقته) و نيكو شد كردار بيرون او يعنى مرتكب عمل صالح گشت و از قبايح اجتناب كرد (و انفق الفضل من ماله) و نفقه كرد افزونى را از مال خود يعنى آنچه زياده بود از ما يحتاج خود، تصدّق فرمود (و امسك الفضل من لسانه) و نگه داشت افزونى را از زبان خود يعنى زبان خود را نگاه داشت از چيزى كه فايده بر آن مترتّب نبود (و عزل عن النّاس شرّه) و جدا كرد از مردمان، بدى افعال خود را و اصلا مرتكب ايذا و آزار ايشان نشد (و وسعته السّنّة) و گنجايش داد او را سنّت يعنى در جميع اوان اشتغال نمود به امور شرعيّه و در همه حالات مشغول گشت به طريق و روش حضرت رسالت (و لم ينسب الى بدعة) و منسوب نشد به بدعت كه آن راه شيطنت است و طريقه ضلالت (قال السّيّد) سيّد قدّس سرّه مى‏فرمايد (و من النّاس) و بعضى از مردمان (من ينسب هذا الكلام) كسى است كه نسبت مى‏دهد اين كلام عالى مقام را (الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله) به حضرت رسالت پناه صلّى اللّه عليه و آله

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 664     

(فاخرجنى الى الجبّان) پس بيرون برد مرا به سوى صحرا (فلمّا اصحر) پس چون به صحرا رفت (تنفّس الصّعداء) نفس كشيد مانند نفس كشيده حسرت خورده اندوهناك (ثمّ قال يا كميل) بعد از آن فرمود كه اى كميل (انّ هذه القلوب اوعية) به درستى كه اين دلها، ظرف‏ها است براى ادراك اشياء (فخيرها اوعاها) پس بهترين دلها يادگيرنده‏ترين آنها است از روى حكمت و موعظه (فاحفظ عنّى) پس نگاه‏دار و يادگير از من (ما اقول لك) آنچه مى‏گويم از براى تو از هر فن و از جمله آنها اين است: (النّاس ثلاثة) مردمان سه فرقه‏اند در نظر عاقل (فعالم ربّانىّ) پس فرقه اول عالم ربّانى است كه در علم ربوبيّت ماهر است و كامل «ربّانى» در اصل لغت منسوب به «رب» است و «الف» و «نون» زياده كرده‏اند از براى مبالغه در نسبت همچو روحانى. و مراد به علم ربوبيّت، علم شريعت غرّا است و كسب اخلاق حسنه نمودن و عالم شدن به احوال مبدأ و معاد و توجّه نمودن به حضرت مولى.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 700     

(و قال عليه السّلام: فى تقلّب الاحوال علم جواهر الرّجال) در گردش حالها-  چون انتقال از بلندى به پستى و از اقبال به ادبار و از غنى به فقر يا به عكس-  معلوم مى‏شود گوهرهاى نيك و بد مردمان كه آن اخلاق كريمه محموده و خصال مذمومه است، چه بسيار هست كه غنى چون فقير مى‏شود متبدّل مى‏گردد حالت او، و محلى كه فقير، غنى گشت متغيّر مى‏شود صفات او.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 718     

(و قال عليه السّلام لكميل بن زياد النّخعى) و فرمود آن حضرت عليه السّلام مر كميل بن زياد را (يا كميل مر اهلك) اى كميل امر كن مراهل خود را (ان يروحوا فى كسب المكارم) آنكه شبانگاه كنند در كسب اخلاق كريمه و صفات حسنه و سمات سنيّه (و يدلجوا فى حاجة من هو نائم) و بروند در شب در حاجت كسى كه او در خواب است كنايه فرموده لفظ «نائم» را از غير متكلّف از براى طلب حاجت. يعنى ادخال سرور كن بر قلب ذى الحاجة به واسطه قضاى حاجت او بى آنكه او تكلّف نمايد و مشقّت كشد از طلب حاجت (فو الّذى وسع سمعه الاصوات) پس قسم به ذات كسى كه وا رسيد شنوايى او به همه آوازها و رسيد بينايى او به همه ديدنى‏ها (ما من احد اودع قلبا سرورا) كه نيست هيچ يكى كه بسپارد به دل سرورى و فرحى و برساند به او شادى و خوشحالى (الّا و خلق اللّه تعالى) مگر كه بيافريند خداى تعالى براى او (من ذلك السّرور لطفا) از آن سرور لطفى را و مراد به لطف، آن چيزى است كه انسان به واسطه آن اقرب باشد به صلاح حال امور (فاذا نزلت به نائبة) پس چون فرود آيد به او حادثه و واقعه‏اى (جرى اليها) روان شود آن لطف به سوى آن نايبه (كالماء فى انحداره) همچو آب در فروشدن آن بر زمين نشيب به شتاب (حتّى يطردها عنه) تا آنكه براند آن نازله را از آن كس (كما تطرد غريبة الابل) همچنانكه مى‏رانند شتر غريب را به اضطراب پس كسى كه اين فرح به دل مؤمن برساند به صلاح آيد آن كس حال او نزد حق تعالى و نزد مردمان و آماده مى‏شود از براى او دفع بلائى كه فرود آيد ناگهان

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 730     

(و فى حديثه) و در حديث او واقع شده كه: (كنّا اذا احمرّ البأس) بوديم ما كه چون سرخ مى‏شد آتش شدّت حرب با اعداء (اتّقينا برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله) خويشتن را نگاه مى‏داشتيم به پيغمبر خدا (فلم يكن احدمنّا) پس نبود هيچ يك از ما (اقرب الى العدوّ منه صلّى اللّه عليه و آله) نزديك‏تر به دشمن از سيّد انبياء صلى اللّه عليه و آله و الثّناء. (و معنى ذلك) و معنى اين كلام عالى مقام (انّه) آن است كه (اذا عظم الخوف من العدوّ) چون عظيم مى‏شد ترس از دشمنان (و اشتدّ عضاض الحرب) و سخت مى‏شد گزيدن حرب و محن و ضرر آن به نهايت مى‏كشيد (فزع المسلمون) مى‏گرفتند مسلمانان (الى قتال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بنفسه) به جانب كارزار كردن پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله به نفس نفيس خود با كافران دلير (فينزل اللّه تبارك و تعالى عليهم النّصر به عليه السّلام) پس فرو مى‏فرستاد خداى تعالى بر ايشان يارى دادن را به وجود آن حضرت (و يأمنون) و ايمن مى‏شدند آن مسلمانان (ممّا كانوا يخافونه) از آنچه مى‏ترسيدند از آن (بمكانه) به سبب مكان و وجود آن رحمت عالميان در ميان ايشان. (و قوله احمرّ البأس) و قول آن حضرت كه «احمرّ البأس» (كناية عن اشتداد الامر) كنايت است از سختى كارزار (و قد قيل فى ذلك اقوال) و به تحقيق كه گفته‏اند در لفظ «احمر البأس» چند نوع گفتار (احسنها) نيكوترين آن اقوال (انّه شبّه حمى الحرب) آن است كه آن حضرت تشبيه فرموده گرمى حرب را (بالنّار الّتى تجمع الحرارة و الحمرة) به آتشى كه جمع مى‏كند گرمى و سرخى را (بفعلها و لونها) به كردار خود و رنگ خود (و ممّا يقوّى ذلك) و از آنچه تقويت مى‏دهد اين قول را (قول رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله) گفتار حضرت رسول خدا است صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (و قد رأى) وقتى كه ديد (مجتلد النّاس) شمشير زدن مردمان را (يوم حنين) در روز جنگ حنين (و هى حرب هوازن) و آن جنگ هوازن بود: (الان حمى الوطيس) «الان گرم شد اين وطيس» (الوطيس مستوقد النّار) و «وطيس» جاى بر افروختن آتش است (فشبّه صلّى اللّه عليه و آله) پس تشبيه فرموده حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (ما استحرّ به) آنچه گرم شد به آن (من جلاد القوم) از جلادت و مردانگى آن قوم آتش وش (باحتدام النّار) به شدّت حرارت آتش (و شدّة التهابها) و سختى زبانه كشيدن آن براى سوختن دليران جفا كش. (انقضى هذا الفصل) منقضى شد و به نهايت رسيد اين فصل (و رجعنا) و بازگشتيم (الى سنن الغرض الاوّل) به طريقه غرض اوّل (من هذا الباب) از اين باب كه آن اساس مكارم اخلاق است.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 771     

(و قال عليه السّلام فى صفة المؤمن) و فرمود آن حضرت در صفت مؤمن (المؤمن بشره فى وجهه) مؤمن، شادى او در رخسار او نمايان است (و حزنه فى قلبه) و اندوه او در دل او پنهان است يعنى بشره او بر افروخته است و دل او سوخته (اوسع شى‏ء صدرا) واسع‏ترين چيزى است از روى سينه يعنى گشاده است سينه او به جهت معارف و صفات حميده و اخلاق پسنديده (و اذلّ شى‏ء نفسا) و خوارتر همه چيزى است از نظر نفس به سبب تواضع و فروتنى (يكره الرّفعة) كراهت دارد از سربلندى و برترى (و يشنأ السّمعة) و دشمن دارد ريا و خود فروشى را (طويل غمّهّ) دراز است اندوه او به جهت قلّت زاد سفر آخرت (بعيد همّه) نهايت دور است علوّ همّت او در طلب مطالب عاليه و سعادت باقيه (كثير صمته) بسيار است خاموشى او به جهت كثرت فكرت در امور متعاليه (مشغول وقته) مشغول است وقت او به ذكر و طاعت پروردگار (شكور) شاكر بسيار است به نعمت‏هاى آفريدگار (صبور) بسيار صابر است به نزول مصيبت و بلا (مغمور بفكرته) غرق شده است به بحر انديشه خود در ملكوت آسمان و زمين و مسائل دين (ضنين بخلّته) بخيل است به ياد كردن حاجت خود به ديگران مگر به نسيان روزى رسان و در بعضى روايت «خلت» به ضمّ خاء واقع شده به معنى صداقت. يعنى سرعت نمى‏كند به صداقت احدى به جهت قلّت اخوان (سهل الخليقة) سهل و آسان است خوى او (ليّن العريكة) نرم است طبيعت او، نه متكبّر و بانخوت (نفسه اصلب من الصّلد) نفس او سخت‏تر است از سنگ به جهت استحكام عقيده و شجاعت (و هو اذلّ من العبد) و او خوارتر است از بنده درم خريده، به واسطه كمال عبوديت.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 784     

(و قال عليه السّلام لا تظنّنّ) البتّه گمان مبر (بكلمة خرجت من احد) به سخنى كه بيرون آيد از دهان يكى از مردمان (سوءا) بدى را يعنى گمان بد مبر به قول مردمان (و انت تجدلها) و حال آنكه يابى آن كلمه را (فى الخير محتملا) در نيكويى، احتمال زيرا كه حمل كردن قول غير بر خير، احسن ظن است كه از مكارم اخلاق است

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 807     

(و قال عليه السّلام: مقاربة النّاس فى اخلاقهم) نزديك شدن به مردمان در اخلاق گوناگون ايشان و متخلّق شدن به خلق‏هاى ايشان (امن من غوايلهم) ايمن شدن است از كينه‏هاى اندرون ايشان.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 810     

(و قال عليه السّلام: التّقى رئيس الاخلاق) پرهيزكارى سردار اخلاق حسنه است به جهت افضليّت او بر ساير آنها. زيرا كه او مستلزم جميع سعادات ابديّه است، به خلاف هر فرد از افراد اخلاق .

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 818     

(و قال عليه السّلام: الحلم غطاء ساتر) بردبارى و مواسات، پرده‏اى است پوشاننده اخلاق رذيله (و العقل حسّام قاطع) و عقل، تيغى است برنده نفس امّاره (فاستر خلل خلقك بحلمك) پس بپوشان نقصان خوى خود را به بردبارى خود (و قاتل هواك بعقلك) و كارزار كن به آرزوى نفس خود به مدد عقل خود

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 828     

(و قال عليه السّلام: اذا كان فى رجل خلّة رائقة) چون باشد در مردى خصلت حسنه خوش آينده (فانتظروا اخواتها) پس انتظار كشيد و توقّع داريد از او امثال اين فضيلت را از مكارم اخلاق زيرا كه طبع او مظنّه آن است كه امثال آن از او به فعل آيد. اين كلام قريب است به اين قول كه: «اطلبوا الخير عند حسان الوجوه».

اخلاق در نهج البلاغه از کتاب تصنيف‏نهج‏البلاغة

تصنيف‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 139     

(الخطبة 181، 333) ثمّ اختبر بذلك ملائكته المقرّبين، ليميز المتواضعين منهم من المستكبرين، فقال سبحانه و هو العالم بمضمرات القلوب، و محجوبات الغيوب إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلَّا إِبْلِيسَ اعترضته الحميّة، فافتخر على آدم بخلقه، و تعصّب عليه لأصله. (الخطبة 190، 1 357) و لخفّت البلوى فيه على الملائكة. (الخطبة 190، 1، 357) و لقد قرن اللّه به-  صلّى اللّه عليه و آله-  من لدن أن كان فطيما، أعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم، ليله و نهاره. (الخطبة 190، 4، 373) و قال (ع) عمّا حصل عند احتضار النبي (ص) في حجره: و لقد قبض رسول اللّه-  صلّى اللّه عليه و آله-  و إنّ رأسه لعلى صدري. و لقد سالت نفسه في كفّي، فأمررتها على وجهي. و لقد ولّيت غسله-  صلّى اللّه عليه و آله-  و الملائكة أعواني، فضجّت الدّار و الأفنية: ملاء يهبط، و ملاء يعرج. و ما فارقت سمعي هينمة منهم، يصلّون عليه حتّى واريناه في ضريحه. (الخطبة 195، 386) إنّ المرء إذا هلك، قال النّاس: ما ترك و قالت الملائكة: ما قدّم. (الخطبة 201، 396) و قال (ع) عن أهل الذكر: قد حفّت بهم الملائكة، و تنزّلت عليهم السّكينة. (الخطبة 220، 422) فاعملوا... قبل أن يخمد العمل، و ينقطع المهل، و ينقضي الأجل، و يسدّ باب التّوبة، و تصعد الملائكة. (الخطبة 235، 437) و قال (ع) عن الدنيا: مسجد أحبّاء اللّه، و مصلّى ملائكة اللّه، و مهبط وحي اللّه، و متجر أولياء اللّه. (131 ح، 591) إنّ للّه ملكا ينادي في كلّ يوم: لدوا للموت، و اجمعوا للفناء، و ابنوا للخراب.

تصنيف‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 199      

و علم أنّ اللّه زواها عنه اختيارا، و بسطها لغيره احتقارا. فأعرض عن الدّنيا بقلبه، و أمات ذكرها عن نفسه، و أحبّ أن تغيب زينتها عن عينه، لكيلا يتّخذ منها رياشا، أو يرجو فيها مقاما. بلّغ عن ربّه معذرا، و نصح لأمّته منذرا، و دعا إلى الجنّة مبشّرا، و خوّف من النّار محذّرا. (الخطبة 107، 212) و اقتدوا بهدي نبيّكم فإنّه أفضل الهدي، و استنّوا بسنّته فإنّها أهدى السّنن. (الخطبة 108، 213) أرسله داعيا إلى الحقّ و شاهدا على الخلق. فبلّغ رسالات ربّه غير وان و لا مقصّر، و جاهد في اللّه أعداءه غير واهن و لا معذّر. إمام من اتّقى، و بصر من اهتدى. (الخطبة 114، 224) و نشهد أن لا إله غيره، و أنّ محمّدا نجيبه و بعيثه، شهادة يوافق فيها السّرّ الإعلان و القلب اللّسان. (الخطبة 130، 243) و أشهد أن لا إله إلّا اللّه، و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله، و نجيبه و صفوته. لا يوازى فضله و لا يجبر فقده. أضاءت به البلاد بعد الضّلالة المظلمة، و الجهالة الغالبة، و الجفوة (أي علامة)، و مبشّرا بالجنّة، و منذرا بالعقوبة. خرج من الدّنيا خميصا (أي خالي البطن)، و ورد الآخرة سليما. لم يضع حجرا على حجر، حتّى مضى لسبيله، و أجاب داعي ربّه. فما أعظم منّة اللّه عندنا حين أنعم علينا به، سلفا نتّبعه، و قائدا نطأ عقبه (أي نتبعه). (الخطبة 158، 283) ابتعثه بالنّور المضي‏ء و البرهان الجليّ، و المنهاج البادي و الكتاب الهادي. اسرته خير أسرة و شجرته خير شجرة. أغصانها معتدلة و ثمارها متهدّلة. مولده بمكّة و هجرته بطيبة. علا بها ذكره و امتدّ منها صوته. (الخطبة 159، 285) أمين وحيه و خاتم رسله، و بشير رحمته و نذير نقمته. (الخطبة 171، 308) و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله المجتبى من خلائقه، و المعتام (أي المختار) لشرح حقائقه، و المختصّ بعقائل كراماته. و المصطفى لكرائم رسالاته. و الموضّحة به أشراط الهدى، و المجلوّ به غربيب العمى. (الخطبة 176، 319) و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله دعا إلى طاعته، و قاهر أعداءه جهادا عن دينه، لا يثنيه عن ذلك اجتماع على تكذيبه، و التماس لإطفاء نوره. (الخطبة 188، 350) و لقد قرن اللّه به-  صلّى اللّه عليه و آله-  من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم ليله و نهاره... (الخطبة 190، 4، 373) و أشهد أنّ محمّدا نجيب اللّه، و سفير وحيه، و رسول رحمته. (الخطبة 196، 387) أرسله بالضّياء، و قدّمه في الاصطفاء. فرتق به المفاتق، و ساور به المغالب. و ذلّل به الصّعوبة، و سهّل به الحزونة. حتّى سرّح الضّلال عن يمين و شمال. (الخطبة 211، 406) و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله، و سيّد عباده. كلّما نسخ اللّه الخلق فرقتين، جعله في خيرهما. لم يسهم فيه عاهر، و لا ضرب فيه فاجر. (الخطبة 212، 406) و اعلم يا بنيّ أنّ أحدا لم ينبى‏ء عن اللّه سبحانه كما أنبأ عنه الرّسول-  صلّى اللّه عليه و آله-  فارض به رائدا، و إلى النّجاة قائدا. فإنّي لم الك نصيحة. (الخطبة 270، 2، 479) و حكى عنه الامام محمد الباقر (ع) انّه قال: كان في الأرض أمانان من عذاب اللّه.

تصنيف‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 203     

فقفّى به الرسل، و ختم به الوحي. (الخطبة 131، 245) بعث اللّه رسله بما خصّهم به من وحيه، و جعلهم حجّة له على خلقه. (الخطبة 142، 255) و قال (ع) في الخطبة القاصعة: و لقد قرن اللّه به (أي النبي)-  صلّى اللّه عليه و آله-  من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم ليله و نهاره. و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل (أي ولد الناقة) أثر أمّه.

تصنيف‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 407     

و لكن أخاف أن تكفروا فيّ برسول اللّه-  صلّى اللّه عليه و آله. (الخطبة 173، 311) و قال (ع) في الخطبة القاصعة: و قد علمتم موضعي من رسول اللّه-  صلّى اللّه عليه و آله-  بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة. وضعني في حجره و أنا ولد يضمّني إلى صدره، و يكنفني في فراشه. و يمسّني جسده، و يشمّني عرفه. و كان يمضغ الشّي‏ء ثمّ يلقمنيه. و ما وجد لي كذبة في قول، و لا خطلة في فعل. و لقد قرن اللّه به-  صلّى اللّه عليه و آله-  من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم، ليله و نهاره. و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل (ولد الناقة) أثر أمّه. يرفع لي في كلّ يوم من أخلاقه علما، و يأمرني بالاقتداء به. و لقد كان يجاور في كلّ سنة بحراء، فأراه و لا يراه غيري. و لم يجمع بيت واحد يومئذ في الإسلام غير رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و خديجة، و أنا ثالثهما. أرى نور الوحي و الرّسالة، و أشمّ ريح النّبوّة.

تصنيف‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 416     

و قد علمتم موضعي من رسول اللّه (ص) بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة، وضعني في حجره و أنا ولد، يضمّني إلى صدره، و يكنفني في فراشه، و يمسّني جسده، و يشمّني عرفه. و كان يمضغ الشّي‏ء ثمّ يلقمنيه. و ما وجد لي كذبة في قول، و لا خطلة في فعل. و لقد قرن اللّه به-  صلّى اللّه عليه و آله-  من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم، ليله و نهاره. و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل (ولد الناقة) أثر أمّه. يرفع لي في كلّ يوم من أخلاقه علما، و يأمرني بالاقتداء به. و لقد كان يجاور في كلّ سنة بحراء فأراه، و لا يراه غيري. و لم يجمع بيت واحد يومئذ في الإسلام غير رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و خديجة، و أنا ثالثهما. أرى نور الوحي و الرّسالة، و أشمّ ريح النّبوّة.

تمام‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 145     

وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ، يَسْلُكُ بِهِ طَريقَ الْمَكَارِمِ، وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ، لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ.

تمام‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 708     

وَ الطّيبُ فِي الشَّارِبِ مِنْ أَخْلَاقِ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، وَ كَرَامَةٌ لِلْكَاتِبينَ.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 5     

امّا بعد: بر ذوى بصائر ثاقبه و خواطر باهره مخفى نيست كه ترقّى به مدارج قرب الهى و وصول به منهج نامتناهى و حصول مقاصد اخروى كما هى به تحليه نفس است به معرفت حضرت سبحانى و تخليه آن از اخلاق ذميمه شيطانى و تجليه آن به رفع كدورات نفسانى و عوائق جسمانى و متخلّق شدن به اخلاق ربّانى و آن به وسيله اطّلاع بر مسائل كلامى و امتثال اوامر و نواهى و استماع مواعظ و نصائح حكمى حاصل مى‏شود، چه عقول بى‏كسب علوم يقينيّه عارف نمى‏شوند و نفوس سركش جز به تازيانه امر و نهى رام نمى‏گردند و طباع خودپسند به زواجر مواعظ حكمى به اصلاح نمى‏آيند.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 60     

و تنبيه فرموده به اختلاف اجزاى ارض بر اختلاف مبادى مردمان در اخلاق و الوان همچنانكه وارد گشته در بعضى اخبار و واقع شد در آثار و خلاصه.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 100     

(و بهم يلحق التّالى) و به ايشان ملحق مى‏شوند واپس افتادگان و تفريط و تقصير كنندگان در آنچه ايشان معيار عدلند و منهج صدق و صراط سوّى و معصوم و محفوظ از شائبه افراط و تفريط. (و لهم خصائص حقّ الولاية) و مر ايشان را است خاص‏هاى حقّ امامت كه آن علوم است در مكارم اخلاق و آيات واضحه و معجزات باهره و خلعت خلافت.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 137     

اين هر دو فقره دلالت مى‏كند بر پاكى سريرت و طهارت ذات بزرگوار آن حضرت و كمال عقل و تجارب و مكارم اخلاق و بسيارى فطنت.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 141     

اين كنايتست از اخلاق رذيله و صفات ناپسنديده ايشان. (و عهدكم شقاق) و پيمان شما مخالفت است و عهد شكنى با امير خود. (و دينكم نفاق) و كيش شما نفاق است و دوروئى. (و ماؤكم زغاق) و آب شما شور است و در غايت بى‏مزگى زيرا كه شهر شما نزديك است به دريا و آب آن متّصل به آنجا و به واسطه ابخره متعفنه عقل شما زائل شده و بلادت و حماقت عارض شده و از اين جهت تابع عايشه شده‏ايد و با امام زمان خود خروج كرده‏ايد. (المقيم بين اظهركم مرتهن بذنبه) اقامت كننده در ميان اشخاص شما در گرو است به گناه خويش. (و الشّاخص عنكم متدارك) و رحلت نماينده و در گذرنده از شما دريافته شده است (برحمة من ربّه) به رحمت و بخشش از پروردگار خويش چه بسبب بيرون آمدن او از اين ديار كه منبع مآثم است و معدن اشرار رحمت الهى شامل حال او شده و بعد از آن تشبيه مى‏نمايد نفس نفيس خود را در مشاهده كردن به نور بصيرت به مسجد ايشان كه مكرّرا قبل از آن حضرت در ميان آب غرق شده بود به مشاهد حاضر به حش بصيرت و مى‏گويد: (كانّى بمسجدكم) گويا من نظر مى‏كنم به مسجد شما كه فرا گرفته است آن را آب به مرتبه‏اى كه ديده نمى‏شود مگر كنكرهاى مسجد.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 144     

(بعيدة من السّماء) دور است از آسمان زيرا كه در نشيب واقع است نزديك به دريا، يا مراد آن است كه شما به واسطه اوصاف ذميمه دوريد از سماء جود ربّ العالمين و به سبب اخلاق رذيله نزديكيد به اسفل السّافلين.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 159     

و مراد به «اشباه ناس» جهّالند و اهل ضلالند كه در صورت به انسان مانند و در علوم و اخلاق مخلوع‏اند از لباس انسانيّت. (بكّر) بامداد كرد.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 209     

(و اشرقت باطّلاع) و مشرف شده به ظهور، پس امور فانيه را منظور نبايد داشت تا در امور اخروى باقى قصور پيدا نشود و فتور در آن راه نيابد. (الا و انّ اليوم المضمار) بدانيد و آگاه باشيد كه امروز كه زمان مدّت عمر است وقت گداختن بدن است در رياضت نفسانيّه به اعمال صالحه و تهذيب اخلاق پسنديده. (و غدا السّباق) و فردا كه روز قيامت است روز پيشى جستن است به ثواب و ترقّى نمودن در درجات عاليه.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 238     

در نهان و آشكارا به اخلاق حسنه و اطوار پسنديده و آنچه بكار آيد در امر معاش و معاد. (و توفير فيئكم عليكم) و تمام گردانيدن غنيمت شما بر شما. (و تعليمكم كيلا تجهلوا) و تعليم دادن شما از كتاب و سنّت تا نادان نمانيد. (و تأديبكم كيما تعلموا) و متأدّب ساختن شما را تا عالم شويد و عمل به آن علم توانيد كرد. (و امّا حقّى عليكم) و امّا حقّ من بر شما.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 255     

چه علم به كيفيّت معاد مستلزم امتناع او است از غدر كه از اخلاق قبيحه و اعمال رذيله است.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 313     

لفظ شجره مستعار است از براى قريش به اعتبار اينكه ايشان اصل رسول اللّه بودند. و لفظ ثمره مستعار است از براى نفس نفيس خودش و باقى ائمه انام عليهم افضل الصّلوة و السّلام و شبهه‏اى نيست كه غرض از شجره، ثمره است و همچنان كه فايده مى‏گرفتند از حضرت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به چيزى كه موجب صلاح دنيوى و مثمر نجات اخروى است از ايشان نيز بر همين نسق فايده مى‏توانست گرفت، زيرا كه اخلاق و علوم رسول اللّه نزد ايشان بود و قريش آن ثمره را ضايع كردند و مردم را از آن ثمره بسيار فايده باز داشتند. و خود آن ثمره نداشتند چه درختانى بودند بى‏بر كه از آن درختان خشك آتش دوزخ افروختند و خود و ديگران را سوختند. اين كلام بلاغت نظام احتجاج آن حضرت است بر قريش به مثل آنچه احتجاج آوردند بر انصار و تقرير احتجاج آن است كه قريش اگر احق بودند به اين امر از انصار به جهت آنكه شجره رسول بودند، پس ما اولى به امارت و خلافتيم. زيرا كه ما ثمره آن حضرتيم و ثمره، غرض شجره است لكن ملزوم حق است، پس لازم مثل آن باشد.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 317     

چه اصلاح ايشان به تهديد و قتل و عقوبت بود چنانكه عادت ملوك ستمكار است و هر چند كه جهاد در پيش امام عادل واجب است شرعا، امّا جايز نيست كه عقوبت ترك هر واجب قتل باشد و مع ذلك مى‏شايد كه معلوم آن حضرت بوده باشد كه اگر به قتل عقوبت مى‏نمود از او گريخته به خصم روى مى‏آوردند. و بر ارباب الباب مخفى نيست كه اين كلام اصل مكارم اخلاق است، زيرا كه آنانى كه نصيحت پذير نيستند و قبول تأديب نمى‏نمايند و در ايشان اعوجاج تمام هست و در اصلاح آن اختيار مى‏افتد به اشتغال قوّه غضبيّه، بر وجهى كه بيرون رود از حدّ اعتدال، اعراض به آن اولى است از اشتغال نمودن به آن اصلاح. و چون آن حضرت علم داشت به عدم اصلاح ايشان به نصيحت و تهديد، از اين جهت از موعظه اعراض نموده تير دعاى عليهم را در كمان استجابت نهاده به جانب ايشان انداخت و فرمود كه (اصرع اللّه حدودكم) خوار گرداناد خداى تعالى رخسارهاى شما را (و اتعس جدودكم) و بر روى در افكناد و هلاك و تباه گرداناد نصيب‏هاى شما را از بزرگى و توانگرى (لا تعرفون الحقّ) نمى‏شناسيد حقّ كامل را.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 338     

بدانكه بعضى از نفوس كه قوّت دارند بر مطّلع شدن از امور مستقبل و بر تصرّفات عجيبه و غريبه در اين عالم، اگر كامل و خيّرند و مجذوب از جانب الهى به دواعى سلوك به جانب او پس آن نفوس انبياء و اولياء هستند كه صاحب معجزات و كراماتند و اگر ناقص و شريرند و مجذوب نيستند از جانب خدا بلكه طالب غير اين مرتبه‏اند و مقصورند بر رذايل اخلاق و خسايس امور همچو تكهّن و غيره پس آن نفوس، كهنه و سحره و اهل تنجيم‏اند.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 509     

ديگر از اين خطبه (في ذكر النّبىّ صلّى اللّه عليه و آله و سلم) در ذكر اوصاف حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلم (اختار) برگزيد حضرت عزّت آن حضرت را (من شجرة الانبياء) از شجره طيّبه پيغمبران عليهم السّلام لفظ «شجره» مستعار است از براى صنف پيغمبران يا از براى آل ابراهيم عليهم السّلام، به اعتبار فروع ايشان. چه اكثر پيغمبران از ايشان ظاهر شدند و ثمره فروع آن، شجره علوم است و مكارم اخلاق ايشان. (و مشكواة الضّياء) و از چراغدان روشنى.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 510     

(طبيب دوّار بطبّه) طبيبى است حاذق كه گردنده است به طبّ خود در ميان خلايق اراده فرموده به اين طبيب، نفس نفيس خود را و مراد به دوران آن حضرت به طبّ، دوام اشتغال او است به علاج جهل از جهله و فجره و نصب نفس خود از براى ازالت آن علّت. چه هميشه همّت او مصروف بود به دواى مرض جهل و رزايل اخلاق و استبصال دردها و خلطهاى متعفّنه شرك و نفاق. (قد احكم مراهمه) به تحقيق كه استوار ساخت مرهم‏هاى خود را، كه علم است و حكمت (و احمى مواسمه) و گرم كرده آلتهاى داغ را چون استعاره فرموده ذات عديم المثال خود را به طبيب ترشيح فرمود آن را به ذكر: مراهم و مواسم كه كنايت است از: علوم و اخلاق و وعظ و نصيحت و جلد و حدّ در مبادى حال، مراهم نصيحت و موعظه مى‏نهد بر جراحت جهل جهله اگر مندمل شود فبها و الّا قطع مى‏كند آن را به مكاوى جلد و قطع و حدّ و مستأصل مى‏كند به مواسم سيوف تا زياده نشود، از اين جهت است كه مى‏فرمايد: (يضع ذلك) مى‏نهد آن طبيب حاذق هر يك از دوا را كه معدّ است از براى دفع مرض (حيث الحاجة اليه) به جايى كه احتياج واقع مى‏شود به آن (من قلوب عمى) از دلهاى كور، يعنى ادويه مفتّحه فهم و اشربه محدّده ذهن مى‏نهد.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 605     

و از جمله كلام آن حضرت صلوات اللّه عليه و آله اين كلام است كه ورود يافته (فيما يخبر به) در آنچه خبر مى‏دهد به آن (عن الملاحم) از وقايع عظيمه و فتن شديده كه واقع شده (بالبصرة) به شهر بصره. به اين طريق كه: (يا احنف) و اين نام مردى است از اصحاب آن حضرت و گويند كه اسم او «ضمره» بود و او پسر قيس بن معاوية بن حصين بن عباد بن مرة بن عبيد بن تميم است و او سبب اسلام بنى تميم شد. چنانكه در روايت آمده كه در وقتى كه حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله دعوت فرمود اجابت نكردند الّا او كه اجابت نموده مسلمان شد و گفت چرا اجابت نمى‏كنيد دعوت شخصى را كه شما را به مكارم اخلاق و طريق نجات مى‏خواند بنى تميم بعد از استماع اين قول اسلام آوردند. و او از اصحاب امير المؤمنين عليه السّلام بود و در حرب صفّين با آن حضرت بود امّا در جمل حاضر نبود و مردى صاحب رأى و عقل بود و بزرگ قوم. لهذا حضرت ولايت پناه صلوات اللّه عليه در ميان اصحاب او را مخاطب ساخت و فرمود: اى احنف (كانّى به) گوييا من نظر مى‏كنم به آن شخص (و قد سار) در حالتى كه سير مى‏كند (بالجيش الّذي لا يكون له غبار) به لشگرى كه نباشد مر آنرا گردى (و لا لجب) و نه آواز هايلى (و لا قعقعة لجم) و نه آواز لجام‏ها (و لا حمحمة خيل) و نه آواز اسب‏ها. زيرا كه صاحب اسب و صلاح نباشند (يثيرون الارض) بشورانند زمين را (باقدامهم) به قدم‏هاى خود (كانّها) گوييا قدم‏هاى ايشان (اقدام النّعام) قدم‏هاى شتر مرغ‏ها است در پهنايى و كوتاهى و در پراكندگى انگشتان از يكديگر (يؤمى‏ء بذلك عليه السّلام) اشاره مى‏فرمايد آن حضرت به اين كلام (الى صاحب الزّنج) به خداوند زنگيان يعنى على بن محمد علوى كه مشهور است به برقعى. و اين قصّه بر سبيل اجمال چنان است كه برقعى از شهر رى كه مولد اصلى او بود توجّه نمود به مصر و غلامان زنگى را كه كاركنان اهل بصره بودند به خود دعوت فرمود و به امر او در روز معيّن به موافقت ديگران خواجه خود را به قتل آوردند و همه بر او جمع شده با او بيعت كردند و روى به بلاد عبّاسيان و لشكريان ايشان آوردند و انواع فتنه و فساد به اهل بصره رسانيدند و لشكريان ايشان را مضطر ساختند. و چون او با «برقع» سير مى‏كرد به برقعى مشهور شد و علماى نسّابه را در نسب او سخن است و گويند به باديه رفت و مردم بسيار را به خود يار ساخته دعوى نبوّت كرد و اين در محرّم بود در سال دويست و هفتاد از هجرت سيّد عالم صلّى اللّه عليه و آله. (ثمّ قال عليه السّلام) بعد از آن فرمود كه (ويل لسككم العامرة) واى در آن زمان مر محلّت‏هاى شما را كه آبادان باشد (و الذّرو المزخرفة) و مر سراهاى زر اندود و آراسته (الّتي لها اجنحة) كه مر آنها را بال‏ها باشد (كاجنحة النّسور) مانند بال‏هاى كركسان، و اين كنايت است از كنگره‏هاى آن. (و خراطيم) و خرطوم‏ها (كخراطيم الفيلة) مانند خرطوم‏هاى فيلان، و اين اشارت است به ناودان‏هاى آن (من اولئك) از گروه‏هاى آن زمان (الّذين لا يندب قتيلهم) كسانى باشند كه گريسته نشوند بر مقتولان ايشان (و لا يفقد غايبهم) و تجسّس نموده نشود غايبان ايشان از جهت عدم مبالات ايشان به موت و قتل به سبب شدّت بأس ايشان، يا از جهت غربت ايشان نزد موت، نه اهل داشته باشند كه بر ايشان بگريند و نه خويشى كه تجسّس و تفحّص ايشان كنند. (انا كابّ الدّنيا لوجهها) من افكنده دنياام بر رويش. يعنى نيستم التفات كننده به سويش (و قادرها بقدرها) و اندازه كننده دنيا هستم به قدر و منزلت آن در چشم‏هاى ارباب اعتبار (و ناظرها بعينها) و نظر كننده اويم به ديده آن، يعنى به ديده‏اى كه مشاهده بى‏اعتبارى و ناپايدارى آن كند و از آن عبرت گيرد. و آن ديده‏هاى اهل بصيرت است.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 699     

(و جماع كرامة) و گرد آورنده انواع كرامت است و بزرگوارى در جنّت. زيرا كه مدار اسلام بر تعليم فضايل است و پاكى از رذايل، و عقيده صحيح و اخلاق حسنه و اسباب نجاتند در آخرت (اصطفى اللّه لكم) برگزيد حق سبحانه و تعالى از براى شما (منهجه) راه راست خود را كه اسلام است (و بيّن حججه) و بيان كرد دلايل و براهين واضحه آنرا (من ظاهر علم) از ظاهر علم او (و باطن حكم) و حكم باطن او كه قرآن است، چه اكثر حكم شريعت مستخرج از بواطن كلام عزيز حضرت عزّت است (لا تفنى غرايبه) فانى نمى‏شود احكام غريبه او (و لا تنقضي عجائبه) و به سر نمى‏آيد مسائل عجيبه او (فيه مرابيع النّعم) در او است باران‏هاى بهارى نعم. يعنى علوم و حكم كه محيى زمين قلوب موات بنى آدم است. (و مصابيح الظّلم) و در او است چراغ‏هاى ظلمت‏هايى كه بدان راه يابند در تاريكى جهالت (لا تفتح الخيرات) گشوده نمى‏شود ابواب خيرات دو جهان (الّا بمفاتحه) مگر به كليدهاى قرآن (و لا تكشف الظّلمات) و كشف نمى‏شود حجاب ظلمت‏هاى نفسانى.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 708     

در اين فصل اشارت مى‏فرمايد به مناقب و فضايل اهل بيت عليهم السّلام (فيهم كرائم الإيمان) در ميان آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم است كرامت‏هاى ايمان و نفايس تصديق و عرفان كه آن اعتقادات صائبه كامله و اخلاق حسنه شامله است (و هم كنوز الرّحمن) و ايشان گنج‏هاى حضرت رحمانند و خازنان علم يزدان (ان نطقوا صدقوا) اگر به گفتار لب گشايند راستگو باشند (و ان صمتوا لم يسبقوا) و اگر خاموشى اختيار فرمايند مسبوق نشوند به فضيلت نطق، زيرا كه سكوت ايشان در موضع خاموشى، محض حكمت است و عين مصلحت (فليصدق رائد اهله) پس بايد كه راست گويد طالب آب و گياه به اهل خود. اين مستعار است از براى كسى كه حاضر شد در مجلس آن حضرت و وجه تسميه آن به «رائد» در اوراق سابقه سمت تحرير يافت. يعنى كسى كه حاضر شد به مجلس ما و احوال ما را مشاهده كرد و مسائل را اخذ نمود بايد كه به آن طريق كه استماع كرده و مشاهده نمود به عشاير و اولاد خود رساند (و ليحضر عقله) و بايد كه حاضر سازد عقل خود را تا فهم كند آنچه بشنود. (و ليكن من ابناء الآخرة) و بايد كه باشد از ابناء آخرت.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 712     

(احقّ و ابين) ثابت‏تر و آشكارتر است ذات كبرياى او (ممّا تراه العيون) از آنچه مى‏بيند او را چشم‏ها زيرا كه احتمال شكّ در وجود و صفات كمال او راه ندارد به دليل عقل كه ديده سر است، به خلاف مشاهده به ديده سر كه غلط بسيار در او راه مى‏يابد مثل نزول مطر كه به صورت خط مستقيم در نظر در مى‏آيد (لم تبلغه العقول بتحديد) نمى‏رسند به كنه ذات او عقل‏ها به تعيين نمودن او (فيكون مشبّها) تا باشد تشبيه كرده شده به مخلوقى از اخلاق به صفت حسبّه. (و لم تقع عليه الاوهام) و واقع نمى‏شود بر او وهم‏ها (بتقدير) به اندازه كردن قدر او (فيكون ممثّلا) تا باشد مانند كرده شده به غير خود (خلق الخلق) بيافريد خلقان را (على غير تمثيل) بر غير صورت كشيدن و به آن نمونه ايجاد كردن (و لا مشورة مشير) و بى‏مشورت كردن با اشارت كننده در مصلحت امرى دون امرى (و لا معونة معين) و بى يارى، يارى دهنده (فتمّ خلقه بامره) پس تمام شد آفرينش او به مجرّد اراده و امر او (و اذعن لطاعته) و گردن نهادند خلقان فرمان بردارى او را (فاجاب) پس اجابت كردند و قبول نمودند امر او را (و لم يدافع) و مدافعه نكردند در اطاعت (و انقاد) و منقاد شدند به امر او (و لم ينازع) و منازعه ننمودند در آن (و من لطائف صنعته) و از جمله لطيف‏هاى صنع او است (و عجائب خلقته) و عجيب‏هاى آفرينش او (ما ارانا) آنچه نمود به ما (من غوامض الحكمة) از پوشيدگى‏هاى حكمت او (في هذه الخفافيش) در اين شب‏پره‏هاى زيست كننده در ظلمت (الّتى يقبضها) كه مى‏گيرد بصرهاى آنها را (الضّياء الباسط لكلّ شى‏ء) روشنى كه گستراننده است ساير ابصار را (و يبسطها) و مى‏گستراند آن بصرها (الظّلام القابض لكلّ حىّ) تاريكى قبض كننده ديده هر زنده (و كيف عشيت اعينها) و چگونه ضعيف و تاريك شد چشم‏هاى آن شب‏پره‏ها (عن ان تستمدّ) از آنكه مدد خواهند (من الشّمس المضيئة نورا) از آفتابى كه مى‏باشد روشنى دهنده نور را. (تهدى به في مذاهبها) كه راه يابند ديده‏ها به سبب آن نور در مواضع رفتار خود (و تصل) و بپيوندد (بعلانية برهان الشّمس) به واسطه ظهور نور روشن آفتاب (الى معارفيها) به سوى چيزهايى كه شناخته شده ايشان است از ضروريّات (و ردعها) از جمله صنايع او سبحانه است آنچه باز داشت شب‏پرده‏ها را (و ردعها) عطف است بر «ارانا» (بتلألؤ ضيائها) به سبب درخشيدن روشنايى خورشيد تابان (عن المضيّ في سبحات اشراقها) از گذشتن در صفاهاى درخشيدن آن (و اكنّها) و فرا پوشيد آنها را (فى مكامنها) در پرده‏سراهاى خودشان (عن الذّهاب) از رفتن ايشان (في بلج ايتلاقها) در نورهاى درخشيدن آفتاب در محل صباح.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 720     

(لا يستبدلون بها) بدل نمى‏كنند ايشان به آن سرا، سراى ديگر را (و لا ينقلون عنها) و نقل كرده نمى‏شوند از آنجا به جاى ديگر. بعد از آن تنبيه مى‏فرمايد بر وجوب امر به معروف و نهى منكر به دو صغراى قياس. صغراى اوّل اين است كه: (و انّ الامر بالمعروف و النّهي عن المنكر) و به درستى كه فرمودن به نيكويى و باز داشتن از بدى (لخلقان من خلق اللّه تعالى سبحانه) دو خلقند از اخلاق خداى تعالى زيرا كه امر به معروف فرع اراده او سبحانه است و نهى منكر فرع كراهت او. و اراده و كراهت دو صفتند از صفات ثبوتيّه حضرت عزّت و هر خلقى كه از اخلاق الهى باشد واجب است متخلّق شدن به آن به دليل «تخلّقوا باخلاق اللّه» پس واجب باشد متخلّق شدن به اين هر دو صفت. صغراى قياس دوّم اين است كه: (و انّهما) به درستى كه امر معروف و نهى منكر (لا يقرّبان من اجل) نزديك نمى‏گردانند مدّت عمر را (و لا ينقصان من رزق) و كم نمى‏گردانند روزى را و هر چيزى كه مقرّب اجل و ناقص رزق نباشد سزاوار نيست كه از آن محترز باشند. پس سزاوار نباشد كه احتراز نمايند از آن (و عليكم بكتاب اللّه تعالى) و بر شما است عمل كردن به كتاب خدا كه قرآن است (فانّه الحبل المتين) پس به درستى كه قرآن ريسمانى است محكم و استوار (و النّور المبين) و نورى است به غايت آشكار (و الشّفاء النّافع) و شفا دهنده‏اى است سود رساننده (و الرّي النّافع) و سيراب كننده‏اى است تشنگى نشاننده (و العصمة للمتمسّك) و نگاه دارنده است از براى چنگ در زننده به آن (و النّجاة للمتعلّق) و رستگارى است از براى آويزنده بر آن (لا يعوجّ فيقام) كج نمى‏شود تا راست كرده شود. (و لا يزيغ) و ميل نمى‏كند به باطل (فيستعتب) تا طلب كرده شود از او عتبى كه آن رجوع است از بدى (و لا تخلقه) و كهنه نمى‏گرداند او را (كثرة الرّدّ) بسيارى ترديد بر زبان‏ها (و ولوج السّمع) و در آمدن در گوشها (من قال به) كسى كه قايل شد به آن كتاب (صدق) مصادق شد دو عمور مقاليّه (و من عمل به) و كسى كه عمل كرد به مضمون آن (سبق) سابق شد به درجات عاليه (و قام اليه عليه السّلام رجل) و برخاست به سوى آن حضرت مردى در اثناى اين كلام (فقال يا امير المؤمنين) پس گفت اى امير مؤمنان (اخبرنا عن الفتنة) خبر ده ما را از فتنه و بليّه‏اى كه پيدا شود (و هل سألت عنها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم) و آيا پرسيده‏اى آن فتنه را از حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم (فقال عليه السّلام) پس فرمود عليه السّلام (لمّا انزل اللّه سبحانه قوله) چون فرستاد حق سبحانه و تعالى قول خود را كه ( الم أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ) يعنى منم خداى لطيف مجيد، آيا پنداشتند مردمان كه فرو گذاشته شوند به مجرّد آنكه گويند ايمان آورديم و حال آنكه ايشان آزموده نشوند به انواع فتن و اصناف محن. و مبتلا نگردند در تلف نفس و مال (علمت) دانستم من (انّ الفتنة لا تنزل بنا) آنكه فتنه فرود نمى‏آيد به ما (و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم) و حال آنكه باشد حضرت رسالت پناه صلّى اللّه عليه و آله و سلم (بين اظهرنا) در ميان ما به واسطه شرافت آن حضرت (فقلت يا رسول اللّه) پس گفتم اى فرستاده خدا و پيغمبر حضرت ملك اعلى (ما هذه الفتنة) چيست اين فتنه (الّتى اخبرك اللّه بها) كه خبر داد تو را حق سبحانه به آن (فقال يا علىّ) پس فرمود كه اى على (انّ امّتى سيفتنون) به درستى كه امتان من زود باشد كه در فتنه افتند (من بعدى) از پس موت من

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 731     

زيرا كه منم زبان كلام ملك علّام و ترجمان شرايع و احكام (الا انّ فيه) بدانكه در قرآن است (علم ما يأتى) دانستن آنچه مى‏آيد از فتنه‏هاى آخر الزّمان و از احوال موت و بعث و حشر و حساب و صراط و ميزان و بهشت و دوزخ و تفصيل آن (و الحديث عن الماضى) و سخنان از زمان گذشته. يعنى قصص پيشينيان (و دواء دائكم) و در او است دواى درد جهالت. و اوصاف رديّه شما و آن تحصيل علوم دينيّه است و تزكيه نفوس از رذايل و ترغيب به مكارم اخلاق و تحليه به كمالات نفسانيّه. (و نظم ما بينكم) و نظام دادن و بهم‏پيوستن آنچه ميان شما است از امور مصالح دنيويّه (منها فعند ذلك) پس نزد دولت بنى‏اميّه و بنى مروان كه مدّت صد و سى سال بود (لا يبقى بيت مدر) باقى نماند هيچ خانه‏اى كه بنا كرده شود از كلوخ و خشت (و لا وبر) و نه خانه پشمينى يعنى خانه اعراب كه ساخته شده باشد از پشم (الّا و ادخله الظّلمة) مگر كه داخل سازند در آن ستمكاران (ترحة) غم و اندوه را (و اولجوا فيه) و در آورند در آن (نقمة) ناخوشى و مكروه را (فيومئذ) پس در آن روز (لا يبقى لهم) باقى نماند از براى ايشان (فى السّماء عاذر) در آسمان عذر آورنده‏اى (و لا فى الارض ناصر) و نه در زمين نصرت دهنده‏اى (اصفيتم بالامر) برگزيديد اى جماعت جاهل و گروه غافل، به كار خلافت (غير اهله) غير اهل آنرا. كه آن معاويه و اتباع اويند (و اوردتموه) و فرود آورديد او را (غير مورده) به غير آبشخور او به زور و ستم (و سينتقم اللّه) و زود باشد كه انتقام كشد خداى قهّار (ممّن ظلم) از آن كس كه ستم كرده به اين وجه كه تبديل كند (مأكلا بمأكل) جاى فراغت اكل را به جاى اكل بسيار ضرر (و مشربا بمشرب) و جاى شرب ايشان را به جاى شرب ديگر (من مطاعم العلقم) از مواضع چشيدن درخت حنظل كه در غايت تلخى است. (و مشارب الصّبر) و از اماكن آشاميدن صبر كه داروى تلخ است (و المقر) و از جاى‏هاى شرب چيزى كه در نهايت مرارت است. (و لباس شعار الخوف) و از ملبّس شدن لباس اندرونى ترس و بيم (و دثار السّيف) و به لباس بيرونى شمشير و عذاب اليم.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 809     

چه شروع نمودن در اين امر مستلزم علم است به اصول و فروع دين كردگار با صفت عدالت و عفّت كه اصول دين، مكارم اخلاق است تا وضع كند هر چيزى را در موضع آن.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 821      

(فانّ فيه) پس به درستى كه در قرآن (شفاء من اكبر الدّاء) شفايى است از بزرگ‏ترين دردها (و هو الكفر) و آن ناگرويدن است به توحيد الهى و نبوّت حضرت رسالت پناهى (و النّفاق) و اظهار اسلام و اخفاء كفر (و الغىّ) و منحرف شدن از جادّه شريعت (و الضّلال) و گمراه شدن و راه باطل گرفتن (فاسئلوا اللّه) پس در خواهيد از خداى تعالى شفا را به وسيله قرآن (و توجّهوا اليه) و روى آوريد به حق تعالى (بحبّه) به دوستى قرآن كه آن عمل كردن است بدان (و لا تسئلوا به خلقه) و در نخواهيد به وسيله قرآن از خلقان (انّه ما توجّه العباد) به درستى كه هيچ چيز نمى‏رساند بندگان را (الى اللّه تعالى) به درگاه او سبحانه (بمثله) كه مثل قرآن باشد، زيرا كه مشتمل است بر جميع كمالات (و اعلموا) و بدانيد اى مسلمانان (انّه شافع مشفّع) به درستى كه قرآن شفاعت كننده‏اى است كه مقبول است شفاعت او (و ما حل) و سعى كننده است و كوشش نماينده در مذمّت بنده عاصى نزد خداى تعالى (و قائل مصدّق) و گوينده‏اى است كه باور داشته شده است قول او (و انّه من شفع له القرآن) و به درستى كه هر كه شفاعت كند براى او قرآن (يوم القيامة) در روز قيامت (شفّع فيه) قبول كرده شود شفاعت او در حقّ او (و من محل به القرآن يوم القيمة) و هر كه مذمّت كند او را قرآن نزد خدا (صدّق عليه) باور داشته شود بر او (فانّه ينادى مناد) پس به درستى كه ندا كند ندا كننده (يوم القيمة) در روز قيامت (الا انّ كلّ حارث) بدانيد كه هر كشت كننده‏اى (مبتلى فى حرثه) گرفتار است در كشت خود (و عاقبة عمله) و در عاقبت كار خود با حسرت و ندامت (غير حرثة القران) غير از كشت كنندگان قرآن. يعنى بيرون آورندگان خزاين و اسرار و جواهر از قعر بحران (فكونوا من حرثته) پس باشيد از كشت كنندگان او و خازنان او (و اتباعه) و پيروان او و خوانندگان و دانندگان و عمل كنندگان به آن به شرط آنكه فرا گيريد مضمون آنرا از صاحبان قرآن (و استدلّوه) و دليل گيريد او را (على ربّكم) بر پروردگار خود (و استنصحوه) و نصيحت خواهيد از او، يعنى او را ناصح خود دانيد (على انفسكم) بر نفس‏هاى خود (و اتّهموا عليه) و متّهم دانيد بر او (ارائكم) انديشه‏هاى مخالف خود را (و استغشّوا فيه) و مغشوش دانيد در او (اهوائكم) هواهاى پراكنده خود را. چه هر رأى و انديشه‏اى كه مخالف قرآن است آن از قبيله شيطان است. (العمل العمل) مبادرت كنيد بر عمل و بشتابيد بر كردار باقى (ثمّ النّهاية النّهاية) بعد از آن مسارعت كنيد به نهايت و پايان كار كما قال اللّه تعالى: إِنَّ إِلى‏ رَبِّكَ الرُّجْعى‏. بعضى گويند كه غايت آدمى آن است كه بدل كند افعال ذميمه خود را به اخلاق حميده چون جهل به علم و بخل به جود و معصيت به طاعت و ظلم به عدالت و على هذا تا غايت اصلى كه موت است بر او آسان باشد.

تنبيه‏الغافلين      ج 1          صفحه‏ى 826     

(و تصريفها) و حذر كنيد از گردش اخلاق (و اجعلوا اللّسان واحدا) و بگردانيد زبان را يكى (و ليختزن الرّجل لسانه) و بايد كه در خزانه نهد مرد زبان خود را، يعنى محافظت او كند از سخن ناپسنديده (فانّ هذا اللّسان) پس به درستى كه اين زبان (جموح بصاحبه) سركش است به خداوند خود در آنچه كه نبايد بگويد (و اللّه ما ارى عبدا) به حقّ خدا كه نمى‏بينم بنده‏اى را (يتّقى) كه پرهيزكارى نمايد (تقوى تنفعه) پرهيزكارى كه فايده دهد او را (حتّى يختزن لسانه) تا آنكه در خزنيه نهد زبان خود را، يعنى نگه دارد آنرا از گفتن ناروا. (فانّ لسان المؤمن) و به درستى كه زبان بنده مؤمن (من وراء قلبه) از پس قلب او است كه اوّل انديشه مى‏نمايد و بعد از آن مذكور مى‏سازد (و انّ قلب المنافق) به درستى كه دل منافق (من وراء لسانه) از پس زبان او است كه اوّل مى‏گويد و بعد از آن انديشه مى‏كند بر خلاف مؤمن (لانّ المؤمن) زيرا كه بنده مؤمن (اذا اراد ان يتكلّم بكلام) هر گاه مى‏خواهد متكلّم شود به سخنى (تدبّره فى نفسه) انديشه كند در نفس خود و متفكّر شود در دل خود (فان كان خيرا) پس اگر باشد آن سخن، خير او در دنيا يا در آخرت (ابداه) ظاهر سازد او را (و ان كان شرّا واراه) و اگر باشد شر، بپوشاند آنرا (و انّ المنافق) و به درستى كه بنده منافق (يتكلّم بما اتى على لسانه) مى‏گويد هر چه مى‏آيد بر زبان او (و لا يدرى ما ذاله) و نمى‏داند كه چه چيز سودمند است از براى او (و ماذا عليه) و چه چيز ناپسند است بر او (و قد قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله) و به تحقيق كه فرموده است حضرت رسالت پناهى كه: (لا يستقيم إيمان عبد) راست نمى‏شود ايمان بنده‏اى (حتّى يستقيم قلبه) تا مستقيم شود دل او (و لا يستقيم قلبه) و مستقيم نمى‏شود دل او به اعتقاد آنچه بايد (حتّى يستقيم لسانه) تا راست شود زبان او به آنچه بايد از اقوال صالحه.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 53     

(ثمّ جعله) پس گردانيد دين را به حيثيّتى كه (لا انفصام لعروته) هيچ انقطاعى نيست مر گوشه محكم آنرا كه آن عقايد صحيحه است و مكارم اخلاق (و لا فكّ) و هيچ گشادنى نيست (لحلقته) مر حلقه تنگ آنرا كه اهل دينند (و لا انهدام) و هيچ ويرانى نيست (لاساسه) مر بيخ و بنياد آنرا كه كتاب و سنّت است (و لا زوال) و هيچ زوالى نيست (لدعائمه) مر ستون‏هاى با اعتماد آنرا (و لا انقلاع) و هيچ بركندنى نيست (لشجرته) مر درخت عالى مقدار و اصل برومند آنرا (و لا انقطاع) و هيچ بريدنى نيست (لمدّته) مر مدّت ظهور آن (و لا عفاء) و هيچ كهنگى نيست (لشرايعه) مر طريقه‏هاى آنرا (و لا حدّ) و هيچ نهايتى نيست (لفروعه) مر شاخه‏هاى بلند پرواز آنرا كه آن مسائل و ابحاث متفرّعه آن است (و لا ضنك) و هيچ تنگى نيست (لطرقه) مر راههاى مبرهن آنرا (و لا وعوثة) و هيچ دشوارى نيست (لسهولته) مر آسانى آنرا (و لا سواد) و هيچ سياهى نيست (لوضحه) مر نور نيّر آنرا (و لا عوج) و هيچ كجى نيست (لأنتصابه) مر راست ايستادن آنرا (و لا عصل) و هيچ پيچش نيست (فى عوده) در چوب مستحسن آن (و لا وعث) و هيچ ريگستانى نيست كه پاى فرو رود در آن (لفجّه) مر راه مستحكم آنرا (و لا انطفاء) و هيچ فرو نشاندنى نيست (لمصابيحه) مر چراغ‏هاى منوّر آنرا كه آن علما و عرفاى اسلامند (و لا مرارة) و هيچ تلخى نيست (لحلاوته) مر شيرينى آنرا، كه طعم ايمان است و ذوق عرفان (فهو) پس دين اسلام (دعائم) بناهاى بلند است كه آن عبادات است و مؤيّد اين است قول حضرت رسالت پناه صلّى اللّه عليه و آله كه «بنى الاسلام على خمس دعائم» (اساخ) در آورد حق جلّ و علا (فى الحقّ) در راه درست و راست (اسناخها) بيخ‏هاى مشيّد و محكم آنرا (و ثبّت لها) و ثابت گردانيد از براى آن بناها (اساسها) بنياد آنرا (و ينابيع) و دين اسلام چشمه‏هايى است (غزرت عيونها) كه وافر است چشمه‏هاى روان آن. كه اصول كتاب است و سنّت به اعتبار وفور و انفجار علوم و حكمت از آن (و مصابيح) و چراغ‏هايى است (شبّت نيرانها) كه بر انگيخته شده آتش‏هاى آن به جهت انتباه (و منار) و نشانه‏هايى است (اقتدى بها) كه پيروى كرده‏اند به آن (سفّارها) مسافران آن (و اعلام) و علم‏هايى است كه (قصد بها) قصد كرده شده است به آنها (فجاجها) راههاى آن (و مناهل) و آبخورهايى است (روى بها) كه سيراب شده‏اند به آن (ورّادها) وارد شدگان آن (جعل اللّه فيه) گردانيد خداى تعالى در آن دين (منتهى رضوانه) نهايت خشنودى خود را (و ذروة دعائمه) و بلندى‏هاى ستون‏هاى عرفان خود، كه آن تفوّق آن است بر ساير اديان (و سنام طاعته) و كوهان طاعت خود كه به آن بالا روند بر اوج عبادت (فهو عند اللّه) پس دين اسلام نزد خدا (وثيق الاركان) استوار است اصول آن (رفيع البنيان) بلند است اساس آن (مغير البرهان) نور دهنده است دليل واضع آن كه قرآن است (مضى‏ء النّيران) روشن است آتش درخشنده آن كه علوم است و حكمت (عزيز السّلطان) ارجمند است سلطنت آن يعنى غالب است حجّت آن (مشرف المنار) بلند است نشانه قدر آن كه ائمه معصومين‏اند كه علامت و حجّت دين مبين‏اند.

تنبيه‏الغافلين      ج 2          صفحه‏ى 99     

(لا تشوبهم الرّيبة) آميخته نمى‏شود به ايشان شك و گمان (و لا تسرع فيهم الغيبة) و نمى‏شتابد در ايشان بدگويى كردن از پس مردمان (على ذلك) بر آنچه مذكور شد از اوصاف (عقد خلقهم و اخلاقهم) بسته شده است آفرينش و طبيعت ايشان (فعليه يتحابّون) پس بر آن مكارم اخلاق دوستى مى‏كنند با يكديگر در ميان خلقان (و به يتواصلون) و به آن مى‏پيوندند به هم (فكانوا) پس هستند در ميان مردمان (كتفاضل البذر) همچو افزون آمدن تخم از يكديگر (ينتقى) كه برگزيده مى‏شود (فيؤخذ منه) پس فرا گرفته مى‏شود از آن (و يلقى) و انداخته مى‏شود (قد ميّزه التّخليص) به تحقيق كه تميز كرده آن تخم را پاك كردن و خالص گردانيدن (و هذّبه التّمحيص) پاكيزه كرد او را آزمودن و به محل قبول رسانيدن پس همچنانكه تخم ذرع متفاضل است نسبت به حبوب ديگر و متخلّص از شايبه اشياء رديّه، آن بندگان كه مذكور شدند به واسطه اوصاف حميده و متميّز شدن ايشان از صفات رذيله نيز افضلند از غير خود و متميّز از ما عداء خود. (فليقبل امرء) پس بايد كه قبول كند مرد (كرامة) بزرگوارى را (بقبولها) به قبول كردن آن نصيحتى كه وارد شده در ترغيب به طاعت (و ليحذر قارعة) و بايد كه حذر كند از سختى زمانه يا قيامت (قبل حلولها) پيش از فرود آمدن آن حالت (و لينظر امرء) و بايد كه نظر كند مرد (فى قصير ايّامه) در روزهاى كوتاه خود (و قليل مقامه) و ايستادن اندك خود (فى منزل) در جاى نزول، كه آن ايّام دنيا است (حتّى يستبدل به) تا بدل گيرد به آن (منزلا) مقام ديگر را كه سراى آخرت است و به عوض آن اخذ نمايد (فليصنع) پس بايد كه بكند عمل صالح را (لمتحوّله) براى موضع ارتحال خود (و معارف منتقله) و براى مكان‏هاى معروفه خود، كه معرفت دارد به انتقال آن (فطوبى لذى قلب سليم) پس خوشحالى باد و خير بسيار مر خداوند دل سالم از امراض غل و حقد و عقايد فاسده و حبّ جاه و ساير اعراض باطله دنيويّه (اطاع من يهديه) و فرمان برد كسى را كه راه مى‏نمايد او را. مراد آن حضرت است و ساير ائمه هدى (و تجنّب من يرديه) و دور شد از كسى كه هلاك و تباه مى‏سازد، و از ائمه ضلال (و اصاب سبيل السّلامة) و رسيد به راه سلامت (ببصر من بصّره) به بينايى كسى كه بينا ساخت او را (و طاعة هاد امره) به فرمان بردارى راهنمايى كه فرمود به او طريق حق را (و بادر الهدى) و شتافت به راه راست (قبل ان تغلق ابوابه) پيش از آنكه بسته شود درهاى او (و تقطع اسبابه) و پاره پاره شود سبب‏هاى او (و استفتح التّوبة) و طلب كرد گشودن در توبه را (و اماط الحوبة) و دور كرد از خود گناه را (فقد اقيم) پس ايستاده شد (على الطّريق) بر راه حق (و هدى نهج السّبيل) و راه نموده شد به ميانه راه راست

سه ديدگاه در برخورد با مسائل اخلاقى

 

سه ديدگاه در برخورد با مسائل اخلاقى

از كجا شروع كنيم؟

تاكنون كلياتى را درباره علم اخلاق و نتائج و آثار و انگيزه‏ها و شاخ و برگهاى ديگر آن شناخته‏ايم; اكنون موقع آن است كه با در دست داشتن اين اطلاعات و آگاهيهاى كلى، راه تهذيب نفس را شروع كنيم; و يا به تعبير ديگر، از مسائل ذهنى به مسائل عينى بپردازيم، و از كليات وارد جزئيات شويم.

ولى در اينجا نيز لازم است توقف كنيم و آمادگيهاى لازم را براى اين سفر روحانى فراهم سازيم، تا در مسير راه، گرفتار سرگردانى و حيرانى و بى‏برنامگى و بى‏نقشه بودن نشويم، و نيز لازم است‏به امور زير توجه شود:

1- سه ديدگاه در چگونگى برخورد با مسائل اخلاقى

2- آيا در هر مرحله استاد و راهنمايى لازم است؟

3- نقش واعظ درون و واعظ برون

4- امورى كه مى‏تواند به انسان براى رسيدن به اين هدف بسيار بزرگ كمك كند; مانند: ياد خدا، عبادات و دعاها، و زيارات، اندرزهاى مداوم، و تلقين.

5- پاك بودن محيط

سه ديدگاه در برخورد با مسائل اخلاقى

ديدگاه اول، تهذيب نفس نوعى جهاد

ديدگاهى است كه مى‏گويد: تهذيب نفس نوعى جهاد و مبارزه با دشمنان درونى است، كه در كمين انسانها هستند.

اين ديدگاه از حديث معروف پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله گرفته شده است آنجا كه مى‏خوانيم: پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله گروهى از مجاهدان اسلام را به سوى ميدان جهاد فرستاد، هنگامى كه از جهاد بازگشتند فرمود: «مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاصغر وبقى عليهم الجهاد الاكبر فقيل يارسول الله ماالجهاد الاكبر، قال صلى الله عليه و آله: جهاد النفس; آفرين بر جمعيتى كه جهاد اصغر را انجام دادند و جهاد اكبر بردوش آنها مانده است; كسى عرض كرد: اى رسول‏خدا! جهاد اكبر چيست؟ فرمود: جهاد با نفس.» (1)

در بحارالانوار در ذيل همين حديث چنين آمده است: «ثم قال صلى الله عليه و آله: افضل الجهاد من جاهد نفسه التى بين جنبيه; سپس فرمود برترين جهاد، جهاد با نفسى است كه در ميان دو پهلو قرار گرفته است.» (2)

بعضى از آيات قرآنى كه در زمينه جهاد وارد شده نيز به جهاد اكبر تفسير شده است، يا از اين نظر كه ناظر به خصوص جهاد با نفس است، و يا از اين نظر كه مفهوم عامى دارد كه هر دو بخش از جهاد را شامل مى‏شود.

در تفسير قمى در ذيل آيه‏6 سوره عنكبوت: «ومن جاهد فانما يجاهد لنفسه ان الله لغنى عن العالمين; كسى كه جهاد كند براى خود جهاد مى‏كند، چرا كه خداوند از همه جهانيان بى‏نياز است.» مى‏خوانيم: ومن جاهد... قال نفسه عن الشهوات واللذات والمعاصى; يعنى، منظور مبارزه با نفس در برابر شهوات و لذات نامشروع و گناهان است.» (3)

اين تفسير از آنجا سرچشمه مى‏گيرد كه در اين آيه فايده جهاد را متوجه خود انسان مى‏كند، و اين بيشتر در جهاد با نفس است، بويژه اين كه در آيه‏قبل از آن سخن از لقاءالله است (من كان يرجوا لقاء الله...) و مى‏دانيم لقاءالله و شهود الهى و رسيدن به قرب او هدف اصلى جهاد با نفس مى‏باشد.

در آخرين آيه‏سوره عنكبوت نيز آمده است: «والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا وان الله لمع المحسنين; آنها كه در راه ما (با خلوص نيت) جهاد كنند به يقين هدايتشان خواهيم كرد و خدا با نيكوكاران است.»

اين آيه نيز به قرينه فينا (در طريق ما) و جمله لنهدينهم سبلنا (آنها را به راههاى خود هدايت مى‏كنيم) بيشتر ناظر به جهاد اكبر است; و يا مفهوم عامى دارد كه هر دو جهاد را شامل مى‏شود.

در آيه‏78 سوره حج نيز آمده است: «وجاهدوا فى‏الله حق جهاده هواجتباكم وما جعل عليكم فى‏الدين من حرج; در راه خدا جهاد كنيد و حق جهادش را ادا نمائيد، او شما را برگزيده و در دين (و آيين خود) كار سنگين و شاقى بر شما نگذارده است.»

غالب مفسران اسلامى جهاد را در اين آيه به مفهوم عام كه شامل جهاد اكبر و اصغر هر دو مى‏شود، يا به معنى خصوص جهاد اكبر تفسير كرده‏اند، چنان كه مرحوم علامه طبرسى در مجمع‏البيان از اكثر مفسران نقل مى‏كند كه منظور از حق جهاد، اخلاص‏نيت و انجام اعمال طاعات براى خداست. (4)

مرحوم علامه مجلسى نيز اين آيه را در زمره آياتى كه ناظر به جهاد اكبر است در بحارالانوار آورده است. (5)

در حديث معروف ابوذر نيز آمده است كه مى‏گويد: «قلت‏يارسول الله اى الجهاد افضل; عرض كردم كدام جهاد برتر است؟»

فرمود: «ان يجاهد الرجل نفسه وهواه; برترين جهاد آن است كه انسان با نفس و هواى خويش جهاد كند.» (6)

در حديثى كه در بحث گذشته درباره جنود عقل و جهل آورديم نيز اين ديدگاه بخوبى نمايان است كه صحنه وجود انسان را به ميدان جنگى تشبيه مى‏كند كه در يك طرف عقل و لشكريانش قرار دارد، و در طرف ديگر جهل و هواى نفس با لشكريانش، اين دو لشكر دائما در حال پيكارند و پيشرفت انسان در كمالات نفسانى از اين طريق حاصل مى‏شود كه جنود عقل بر جنود جهل پيروز شود، پيروزى موضعى آن نيز سبب پيشرفت نسبى در كمالات انسانى است.

ديدگاه دوم، ديدگاه طب روحانى

در اين ديدگاه، روح انسان همچون جسم انسان گرفتار انواع بيماريها مى‏شود و براى بهبود و سلامت آن بايد دست‏به دامن طبيبان روحانى و مسيحانفسان معنوى شود، و از داروهاى ويژه‏اى كه براى هر يك از بيماريهاى اخلاقى وجود دارد بهره بگيرد تا روحى سالم، پرنشاط و پر تلاش و فعال پيدا كند.

شايان توجه اين كه در دوازده آيه‏قرآن مجيد (7) از بيماريهاى روحى و اخلاقى، تعبير به مرض شده است; از جمله در آيه‏10 سوره بقره، صفت زشت نفاق را به عنوان بيمارى قلمداد كرده، درباره منافقان مى‏فرمايد: «فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا; در دلهاى آنها نوعى بيمارى است، و خداوند (به خاطر اصرارشان بر گناه و نفاق) بر بيمارى آنها مى‏افزايد.»

در آيه‏32 سوره احزاب، شهوت پرستان را بيمار دلانى معرفى مى‏كند كه در كمين زنان باعفتند; خطاب به همسران پيامبر صلى الله عليه و آله مى‏فرمايد: «فلا تخضعن بالقول فيطمع الذى فى قلبه مرض; به گونه‏اى هوس‏انگيز سخن نگوييد كه بيماردلان در شما طمع كنند.»

و در آيات ديگر نيز به همين معانى يا معنى وسيعتر كه تمام انحرافات اخلاقى و عقيدتى را فرا مى‏گيرد اشاره شده است.

در يك تعبير پرمعناى ديگر، دلهايى را كه كانون نور معرفت و اخلاق و تقوا است‏به عنوان قلب سليم معرفى كرده از زبان ابراهيم مى‏فرمايد:

«ولات-خزنى يوم يبعثون - يوم لاينف-ع مال ولابنون - الا من اتى الله بق-لب سليم; در آن روز كه مردم براى حساب مبعوث مى‏شوند، مرا شرمنده و رسوا نكن! - آن روز كه مال و فرزندان سودى نمى‏بخشد! - مگر كسى كه با قلب سليم به پيشگاه خدا آيد.»

(سوره شعراء، آيات‏87 تا89)

سليم از ماده سلامت در برابر فساد و انحراف و بيمارى است; و قلب سليم، بطورى كه از روايات معصومين(ع) كه در تفسير اين آيه‏وارد شده بر مى‏آيد، قلبى است كه خالى از غير خدا باشد (از هرگونه بيمارى اخلاقى و روحانى بر كنار باشد).

قرآن مجيد در جاى ديگر مى‏گويد: ابراهيم (كه در آيات بالا تلويحا از خداوند تقاضاى قلب سليم كرد) به مقصود خود رسيد، و به لطف و عنايات حق صاحب قلب سليم شد; در آيه‏83 و 84 صافات مى‏خوانيم:

«وان من شيعته لابراهيم - اذ جاء ربه بقلب سليم; از پيروان او (نوح) ابراهيم عليه السلام بود - آن هنگام كه با قلب سليم به پيشگاه پروردگارش آمد.»

آرى! ابراهيم عليه السلام آرزو داشت كه صاحب قلب سليم گردد و با تلاش و كوششهايى كه در مسير بندگى خدا و ايثار و مبارزه با شرك و هواى نفس نمود، سرانجام به اين مقام رسيد.

در احاديث اسلامى نيز اشارات زيادى به اين ديدگاه شده است، كه احاديث زير نمونه‏اى از آن است:

1- اميرمؤمنان على عليه السلام در توصيف پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در نهج‏البلاغه مى‏فرمايد: «طبيب دوار بطبه قد احكم مراهمه واحمى مواسمه يضع ذلك حيث الحاجة اليه من قلوب عمى وآذان صم والسنة بكم، متتبع بدوائه مواضع الغفلة ومواطن الحيرة; او طبيبى است‏سيار كه با طب خويش همواره به گردش مى‏پردازد، مرهمهايش را بخوبى آماده ساخته و (براى مواقع اضطرار و سوزاندن محل زخمها) ابزارش را داغ كرده تا هر جا نياز باشد از آن براى دلهاى كور و نابينا، و گوشهاى كر و ناشنوا، و زبانهاى گنگ بهره گيرد; با داروهاى خويش در جستجوى بيماران فراموش شده و سرگردان است!» (8)

2- در تفسير قلب سليم كه در دو مورد از آيات قرآن مجيد آمده (و در بالا به آن اشاره شد) روايات زيادى وارد شده است:

در يك مورد مى‏خوانيم كه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله سؤال كردند: «ماالقلب السليم; قلب سليم چيست؟» فرمود:

«دين بلاشك وهوى، وعمل بلا سمعة ورياء; منظور دينى است كه شك و هواپرستى در آن نباشد، و عملى است كه سمعه و ريا در آن راه نيابد.» (9)

در حديث ديگرى از امام باقر عليه السلام مى‏خوانيم: «لاعلم كطلب السلامة ولاسلامة كسلامة القلب; هيچ علمى مانند جستجوى سلامت نيست، و هيچ سلامتى همانند سلامت قلب نمى‏باشد!» (10)

در حديث ديگرى از على عليه السلام آمده است كه فرمود: «اذا احب الله عبدا خيرا رزقه قلبا سليما وخلقا قويما; هنگامى كه خداوند بنده‏اى را دوست‏بدارد، به او قلب سليم و اخلاق معتدل و شايسته مى‏دهد.» (11)

3- در روايات متعددى از اخلاق رذيله تعبير به بيماريهاى قلب شده است.

در حديثى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم: «اياكم والمراء والخصومة فانهما يمرضان القلوب على الاخوان، وينبت عليهما النفاق; بپرهيزيد از جر و بحثها و خصومتها كه اين دو دلهاى برادران دينى را بيمار مى‏سازد، نفاق و تفرقه بر آنها مى‏رويد.» (12)

در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام مى‏خوانيم:

«ما من شى‏ء افسد للقلب من خطيئته; چيزى بيش از گناه، قلب را فاسد نمى‏كند.» (13)

4- در حديث ديگرى از اميرمؤمنان على عليه السلام مى‏خوانيم: «الا ومن البلاء الفاقة، واشد من الفاقه مرض البدن، واشد من مرض البدن مرض القلب; آگاه باشيد فقر يكى از بلاها است، و از آن بدتر، بيمارى تن است. و از آن سخت‏تر بيمارى قلب است.» (14)

5- در حديث ديگرى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم كه در آن حسد به عنوان يك بيمارى مستمر در طول تاريخ بشريت، معرفى شده است; فرمود: «الا انه قد دب اليكم داء الامم من قبلكم وهو الحسد، ليس بحالق الشعر، لكنه حالق الدين، وينجى فيه ان يكف الانسان يده ويحزن لسانه ولايكون ذاغمز على اخيه المؤمن; مرضى كه امتهاى پيشين به آن گرفتار شده‏اند به سوى شمار روى آورده است و آن بيمارى حسد است كه موى بدن را نمى‏ريزد (اشاره به بيماريهايى است كه باعث ريزش موهاى بدن مى‏شود) ولى دين را مى‏ريزد و از بين مى‏برد، و راه نجات از آن و درمان آن اين است كه انسان (هنگام پيدايش نشانه‏هاى حسد) دست و زبانش را نگاه دارد و حتى نسبت‏به برادر مؤمن خود با اشاره چشم و ابرو اهانت نكند!» (15)

6- در بسيارى از روايات اسلامى از رذايل اخلاقى تعبير به «داء» كه به مفهوم بيمارى ست‏شده; مثلا، در خطبه‏176 نهج‏البلاغه، درباره قرآن مى‏فرمايد:

«فاستشفوه من ادوائكم ... فان فيه شفاء من اكبر الداء وهو الكفر والنفاق والغى والضلال; از قرآن براى شفاى بيماريهاى خود كمك بطلبيد، زيرا در قرآن، شفاى بزرگترين بيماريها، يعنى كفر و نفاق و گمراهى و ضلالت است.»

اين تعبير در روايات فراوان ديگرى نيز ديده مى‏شود.

خلاصه اين كه، مطابق اين ديدگاه كه فضائل و رذائل اخلاقى را به عنوان نشانه‏هاى سلامت روح انسان يا بيمارى آن معرفى مى‏كند، پيامبران الهى و پيشوايان معصوم و همچنين معلمان اخلاق، طبيبان روحانى هستند و دستورات آنها داروهاى شفابخش.

و بر اين اساس، همان‏گونه كه در طب جسمانى علاوه بر دارو، پرهيزهايى هم براى رسيدن به بهبودى كامل لازم است، در طب روحانى و اخلاقى نيز پرهيز از دوستان فاسد، محيط آلوده و تمام امورى كه به پيشرفت مفاسد اخلاقى در وجود انسان كمك مى‏كند، ضرورت دارد.

در طب جسمانى گاه نياز به جراحى مى‏افتد و طبيب جراح با چاقوى جراحى به درمان بيمار مى‏پردازد، در طب روحانى نيز چنين مواردى پيش‏بينى شده است; حدود و تعزيرات و مجازاتهاى گوناگون در برابر پاره‏اى از اعمال منافى اخلاق نيز به منزله جراحى است.

در طب جسمانى دو مرحله مشخص ترسيم شده، طب پيشگيرى و طب درمانى كه معمولا از اولى به عنوان بهداشت، و از دومى به عنوان درمان تعبير مى‏كنند، در طب روحانى و اخلاقى نيز همين دو مرحله وجود دارد، و معلمان اخلاق از يك سو براى درمان آلودگان برنامه‏ريزى مى‏كنند; و از سوى ديگر، براى پيشگيرى از آلودگى سالمان.

تعبيرهايى كه در خطبه 108 نهج‏البلاغه درباره شخص پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله وارد شده بود كه هم سخن از مرهمها به ميان آمده بود، و هم ابزار داغ كردن و سوزاندن زخمها، بيانگر تنوع درمانها در طب اخلاقى همانند طب جسمانى است.

در طب جسمانى، يك رشته دستورهاى كلى براى درمان بيماريها است و يك رشته دستورهايى كه ويژه هر يك از بيماريها مى‏باشد; در طب روحانى نيز همين گونه است; توبه، ذكر خدا، نماز و روزه و عبادات ديگر، و محاسبه و مراقبه، اصول كلى درمانند; و در هر يك از بيماريهاى اخلاقى نيز دستورهاى ويژه‏اى در روايات اسلامى و كتب اخلاقى وارد شده است.

ديدگاه سوم، ديدگاه سير و سلوك

در اين ديدگاه، انسانها به مسافرانى تشبيه شده‏اند كه از نقطه عدم به راه افتاده و به سوى لقاءالله و قرب ذات پاك حق كه از هر نظر بى‏نهايت است پيش مى‏روند.

در اين سفر روحانى مانند سفرهاى جسمانى دليل راه و مركب و زاد و توشه و نفى موانع و طريق مقابله با رهزنان راه و دزدان و دشمنان جان و مال لازم است.

اين سفر روحانى و معنوى داراى منزلگاههايى است و گردنه‏هاى صعب‏العبور، و پرتگاههاى خطرناك كه بايد با كمك راهنمايان آگاه بسلامت از آنها گذشت، و يكى را بعد از ديگرى شت‏سرگذاشت تا به سر منزل مقصود نائل شد.

گر چه بعضى اصرار دارند كه مساله سير و سلوك الى الله و آگاهى بر راه و رسم و منزلگاهها و مركب و زاد و توشه و راهنما، علم جداگانه‏اى است غير از علم اخلاق، ممكن است از يك نظر چنين باشد ولى با يك ديد وسيع كلى سير و سلوك روحانى در همان مسيرى قرار دارد كه تربيتهاى اخلاقى و پرورش صفات فضيلت در آن قرار دارد; يا حداقل، اخلاق الهى، بخشى از سير و سلوك روحانى است.

به هر حال، در آيات و روايات اسلامى نيز اشاراتى به اين ديدگاه ديده مى‏شود.

از جمله در آيه‏شريفه‏156 سوره بقره مى‏خوانيم: «الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انالله وانا اليه راجعون; صابران كسانى هستند كه هنگامى كه مصيبتى به آنها برسد مى‏گويند ما از آن خدا هستيم و به سوى او بازگشت مى‏كنيم.»

در اين آيه از يك سو انسان خود را ملك خدا مى‏داند و از سوى ديگر خود مسافرى مى‏شود كه به سوى او در حركت است.

در سوره علق مى‏خوانيم: «ان الى ربك الرجعى; به يقين بازگشت همه به سوى پروردگارتوست.» (سوره علق، آيه‏8)

در سوره انشقاق آمده است: «ياايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه; اى انسان تو با تلاش و رنج‏به سوى پروردگارت پيش مى‏روى و سرانجام او را ملاقات خواهى كرد.» (سوره انشقاق، آيه‏6)

در سوره رعد آمده است: «رفع السموات بغير عمد ترونها... يفصل الآيات لعلكم بلقاء ربكم توقنون; خداوند همان كسى است كه آسمان را بدون ستونى كه قابل رؤيت‏باشد آفريد... او آيات (خود) را (براى شما) شرح مى‏دهد تا به لقاى پروردگارتان يقين پيدا كنيد.» (16)

متجاوز از بيست آيه از آيات قرآن سخن از لقاءالله است كه در واقع سر منزل مقصود سالكان الى الله و عارفان الهى مى‏باشد، يعنى لقاء معنوى و ديدار روحانى با آن محبوب بى‏نظير و مقصود بى‏مانند.

درست است كه اين آيات و آيات رجوع الى الله از يك نظر جنبه عمومى دارد و همگان را شامل مى‏شود ولى مانعى ندارد كه سير و سلوك مؤمن و كافر از نظر فطرت و خلقت، به سوى او جهت‏گيرى شده باشد، ولى گروهى به خاطر انحراف از مسير فطرت در وسط راه بمانند يا در پرتگاه سقوط كنند ولى اولياء الله با تفاوت مراتب به سر منزل مقصود واصل شوند. درست همانند نطفه‏هايى كه همه از نظر آفرينش در عالم جنين به سوى تكامل انسانى پيش مى‏روند و بعد از تولد نيز آن را آنچنان ادامه مى‏دهند ولى بعضى از اين نطفه‏ها در همان مراحل اوليه جنين بر اثر آفاتى از حركت‏باز مى‏ايستد و ساقط مى‏شود يا بعد از تولد در نيمه راه زندگى به خاطر همين آفات از كار مى‏افتد و سقوط مى‏كند.

از اين تعبيرها روشنتر، تعبيرى است كه در قرآن مجيد از تقوا به عنوان بهترين زاد و توشه شده (و مى‏دانيم زاد و توشه، معمولا به غذا و طعام مسافر گفته مى‏شود; هر چند از بعضى از منابع لغت استفاده مى‏شود كه در اصل، مفهوم اعمى دارد و شامل هرگونه ذخيره‏سازى مى‏شود.)

بنابراين، تعبير بالا كه مى‏گويد: تقوا بهترين زاد و توشه است، اشاره به سير انسان الى الله دارد كه به هر حال در اين سفر روحانى نياز به زاد و توشه‏اى خواهد داشت، و زاد اين سفر روحانى نيز روحانى است.

در روايات اسلامى نيز اين تعبيرات به صورت گسترده‏ترى ديده مى‏شود.

در نهج‏البلاغه، در خطبه‏هاى متعددى، سخن از برگرفتن زاد و توشه از اين دنيا براى سفر الهى آخرت شده است:

در خطبه‏157 مى‏خوانيم: «فتزودوا فى ايام الفناء لايام البقاء; در اين ايام فانى براى ايام باقى زاد و توشه برگيريد!»

در خطبه 132 در تعبير روشنترى مى‏فرمايد: «ان الدنيا لم تخلق لكم دارمقام، بل خلقت لكم مجازا لتزودوا منها الاعمال الى دارالقرار; دنيا براى سكونت هميشگى شما خلق نگرديده، بلكه آن را در گذرگاه شما ساخته‏اند تا اعمال صالح را به عنوان زاد و توشه در مسير سراى ديگر، از آن فراهم سازيد.»

در خطبه‏133 در يك تعبير لطيف و دقيق چنين آمده است، مى‏فرمايد: «والبصير منها متزود والاعمى لها متزود; بينايان از آن زاد و توشه (براى سفر آخرت) مى‏گيرند، و نابينايان براى خود آن (دنيا) زاد توشه مى‏اندوزند.

تعبيراتى همچون «صراط العزيز الحميد» (سوره ابراهيم، آيه‏1) و «الصراط المستقيم‏» (سوره‏حمد) و «سبيل الله‏» در آيات زيادى از قرآن و «ليصدوا عن سبيل الله‏»(سوره‏انفال، آيه‏36) و مانند اينها، مى‏تواند اشاره‏اى به اين ديدگاه باشد.

پى‏نوشتها:

1- وسائل الشيعه، جلد 11، صفحه 122 (باب اول، جهاد النفس).

2- بحارالانوار، جلد67، صفحه 65.

3- تفسير قمى، جلد 2، صفحه 148، و بحارالانوار، جلد67، صفحه 65.

4- مجمع البيان، جلد7، صفحه‏97.

5- بحارالانوار، جلد67، صفحه‏63.

6- ميزان الحكمه، جلد 2، صفحه 141.

7- بقره - 10; مائده - 52; انفال -49; توبه - 125; حج -53; نور - 50; احزاب - 12 و 32 و 60; محمد - 20 و29; مدثر - 31.

8- نهج البلاغه، خطبه 108.

9- مستدرك الوسائل، جلد 1، صفحه‏103 (چاپ جديد).

10- بحارالانوار، جلد 75، صفحه 164.

11- غرر الحكم، جلد سوم، صفحه‏167 (چاپ دانشگاه تهران).

12- بحار، جلد 70، صفحه‏399.

13- بحار، جلد 70، صفحه 312.

14- نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمه 388.

15- ميزان الحكمه، جلد اول، صفحه 630.

16- سوره رعد، آيه‏2.

 

کارگاه تخصصی "ایمان در نهج البلاغه" برگزار شد

کارگاه تخصصی "ایمان در نهج البلاغه" برگزار شد

 

 

هشتمین و نهمین جلسه کارگاههای تخصصی اندیشه شناسی امام علی (ع) با موضوع "ایمان در نهج البلاغه و دنیا در چشم امام علی (ع)" با هدف آشنایی دانشجویان با دیدگاه و بینش انسان شناسانه امام علی (ع) در دانشگاه تربیت معلم کرج برگزار شد.

به گزارش خبرنگار گروه دین و اندیشه خبرگزاری "مهر" از کرج ، پریسا پرند دبیر کانون نهج البلاغه معاونت فرهنگی جهاد دانشگاهی واحد تربیت معلم در این کارگاه به بررسی دیدگاه های حضرت امام علی (ع)درباره ایمان پرداخت و گفت: در کتاب شریف نهج البلاغه که حاوی سخنان نغز و حکیمانه حضرت علی (ع ) است ، مسئله ایمان از جایگاه و اهمیت ویژه ای برخوردار است و به جهات گوناگون آن پرداخته شده است و امام درباره فضیلت ایمان معتقدند که بهترین چیزی که نزدیکی خواهان به خداوند سبحان،  به آن توسل می جویند، ایمان به خدا و پیامبر و ائمه است .

وی در ادامه به بیان اقسام ایمان پرداخت و افزود: امام علی(ع) معتقد است که "برخی ایمان ها در دلها برقرار است و برخی دیگر میان دلها و سینه ها عاریت و ناپایدار" .

پرند گفت: از دیدگاه امام پایه های ایمان بر چهار پایه شکیبائی و یقین و عدالت و جهاد است و در جای دیگری درباره حقیقت ایمان فرموده اند که "ایمان شناختن به دل و اقرار به زبان و فرمان بردن با اندامها است" .

پرند در ادامه این کارگاه به نشانه های ایمان از دیدگاه امام علی (ع) پرداخت و اظهار داشت: امام علی (ع) معتقد است "ایمان بنده راست نباشد،  جز آنگاه که اعتماد او بدانچه در دست خداست بیش از اعتماد وی بدانچه در دست خود اوست باشد".

وی سپس به بیان ویژگیهای مؤمن در نهج البلاغه پرداخت و گفت: شادمانی مؤمن در رخسار اوست و اندوه وی در دلش ، سینه او هر چه فراختر است و نفس وی هر چه خوارتر برتری جسم را خوش نمی دارد و شنواندن نیکی خود را به دیگران دشمن می شمارد. اندوهش دراز است، همتش فراز، خاموشی اش بسیارست،  اوقاتش گرفتار، سپاسگزار است، شکیبایی پیشه است، فرو رفته در اندیشه است ، نیاز خود به کس نگوید ، خوی آرام دارد، نفس او سخت تر از سنگ خارا- در راه دینداری - و او خوارتر از بنده در فروتنی و بی آزاری .

پرند همنشینی با اهل هوی و هوس ، دروغ گفتن و حسد ورزیدن را از آفات ایمان از دیدگاه نهج البلاغه دانست و اظهار داشت : امام علی (ع) معتقدند "همنشینی با پیروان هوی ، فراموش کردن ایمان و جای حاضرشدن شیطان است" . از دروغ دوری گزینید که از ایمان به دور است، بر هم حسد مبرید که حسد ایمان را می خورد چنانچه آتش هیزم را" .

وی در ادامه اعمال صالح ، سلامت قلب، صبر و حیا را از عوامل تقویت ایمان دانست وافزود: از دیدگاه امام علی ، " ایمان را می توان برکرده های نیک دلیل ساخت و از کردار نیک ، می توان ایمان را شناخت و ایمان بنده ای استوار نگردد تا دل او استوار نشود و دل او استوار نشود تا زبان او استوار نگردد".

وی درباره رابطه صبر و ایمان گفت: صبر و شکیبایی نسبت به ایمان مثل سر است نسبت به تن، ایمانی که صبر و شکیبائی در او نباشد،  فایده ای ندارد .

وی در پایان نتایج ایمان را شهود حق و توان فهم معارف عالی دانست و گفت: امام علی (ع) در نهج البلاغه می گویند " دیده ها او را آشکارا نتوان دید، اما دلها با ایمان درست بدو خواهد رسید" و همچنین درباره رابطه ایمان و توان فهم معارف عالی می فرمایند":دانستن امر ما (ولایت) کار سختی است و تحمل آن دشوار، کسی آن را تحمل نکند جز انسان با ایمانی که خداوند قلب او را برای ایمان آزموده باشد ".

در این کارگاه تخصصی دانشجویی شرکت کندگان با موضوعاتی همچون تعریف دنیا ، شناخت حقیقت و خصلت دنیا، دنیا شناسی امام علی (ع)، دنیا و رستگاران و زاهدان ، راز آفرینش دنیا ، راههای اصلاح دنیا و آخرت ، راههای مقابله با غمهای دنیا و اقسام دنیا پرستان از دیدگاه امام علی (ع) درنهج البلاغه آشنا شدند .

براساس این گزارش ، روش برخورد با اهل دنیا، روش برخورد با مشکلات دنیا، روش سالم ماندن در دنیا و استفاده از سرمایه های آن ، شناخت اقسام اهل دنیا ، شناخت ماهیت دنیا، ضرورت توجه به حالات گوناگون اهل دنیا، سیمای دنیا پرستان، ره آورد و آثار دنیا پرستی، اوصاف دین فروشان دنیا طلب، راههای نجات از دنیا زدگی و...از دیگر موضوعاتی بودند که در این کارگاه تخصصی از دیدگاه امام علی (ع) مورد بررسی قرار گرفتند.

امانت داری و اخلاق مداری
استفاده از اين خبر فقط با ذکر منبع " خبرگزاری مهر " مجاز می باشد

 

بعثت پيامبر (صلى ‌الله عليه و آله)

بعثت پيامبر (صلى ‌الله عليه و آله)

 

 

بعثت پيامبر(صلى‌الله عليه و آله) يا برانگيخته شدن آن حضرت به مقام رسالت، مهم‌ترين فراز از تاريخ اسلام بوده و نزول قرآن كريم نيز از اين زمان آغاز مي‌گردد. كلمه بعثت به معناي برانگيخته شدن، بوده و در اصطلاح به مفهوم فرستاده شدن انسانى از سوى خداوند متعال براى هدايت ديگران مى‌باشد.

 

همانطور كه از روايات اسلامى و مطالعات تاريخى بر مى‌آيد ، مسأله بعثت پيامبر(صلى‌الله عليه و آله) در اديان الهى با برخى از خصوصيات و نشانه‌ها ، قبل از ظهور آن حضرت، مطرح بوده و بسيارى از اهل كتاب و پاره‌اى از اعراب مشرك نيز با آن آشنايى قبلى داشته‌اند. نويد و بشارت ظهور پيامبر خاتم(صلي‌الله عليه و آله) ، به تصريح قرآن در تورات و انجيل ذكر گرديده و حضرت عيسي نيز پس از تصديق توراتي كه به حضرت موسي نازل شده بود، به برانگيخته شدن رسول اكرم (صلي‌الله عليه و آله) بشارت داده است. همچنين در اين كتب، حتي به خصوصيات رسول اكرم (صلي‌الله عليه و آله) و يارانشان نيز اشاره شده است.

 

بنابراين (و همانگونه كه قرآن نيز ذكر مي‌نمايد) دانشمندان اهل كتاب ، پيامبراكرم (صلي‌الله عليه و آله) را همچون نزديك‌ترين كسان خود مي‌شناخته‌اند. با مراجعه به تاريخ مي‌توان افراد زيادي را يافت كه در انتظار ظهور و بعثت پيامبرخاتم(صلي‌الله عليه و آله) بوده‌اند و افرادي از ميان آنها ، حتي به اميد ديدار پيامبر(صلي‌الله عليه و آله) به محل سكونت ، مكان هجرت و يا حتي گذرگاه عبور و مرور آينده پيامبر هجرت كرده بودند كه به عنوان نمونه، مي‌توان به "بحيراي راهب" اشاره نمود.

 

بنابر اين بعثت پيامبر اسلام (صلي‌الله عليه و آله) ، حادثه‌اى بس بزرگ در سرنوشت هدايت بشري بوده و عظمت اين امر سبب مي‌شد كه خداوند متعال به عنوان مقدمه اين امر بزرگ، تربيت وپرورش آن حضرت را به عهده داشته و ايشان را براي آينده دشوارى كه در پيش رو داشتند، آماده سازد. به دنبال همين تربيت الهي بود كه پيامبر (صلي‌الله عليه و آله) در سالهاي قبل از بعثت نيز حالات فوق‌العاده معنوي و مشاهدات روحاني داشته و نتيجتاً ايشان تمام اين دوران را با پاكي و طهارت و معنويت سپري كرده‌اند. حضرت علي(عليه السلام) مي‌فرمايند: "خداوند بزرگترين فرشته خود را از خردسالي پیامبر، همدم و همراه ایشان ساخت. اين فرشته در تمام لحظات شبانه‌روز با آن حضرت همراه بود و او را به راههاي بزرگواري و اخلاق پسنديده و شايسته رهبري مي‌كرد."

 

پيامبر(صلي‌الله عليه و آله) به خاطر همين حالات معنوي و طهارت روحي ، ناگزير از وضع نابسامان مردم و از جهل و فسادي كه بر جامعة آن روز و بويژه در شهر مكه حاكم بود، رنج مي‌بردند. همچنين به منظور تفكر و عبادت در مكاني خلوت ، مدتي محدود در سال را از آنها كناره‌ مي‌گرفتند و به كوه حرا (كه در شمال شرقي مكه واقع است) مي‌رفتند. اين كناره‌گيري براي حنفا و برخي يكتاپرستان قبل از پيامبر نيز وجود داشته است. گويند عبدالمطلب ، جد بزرگوار پيامبر(صلي‌الله عليه و آله) پايه‌گذار اين رسم بوده است. او به هنگام ماه رمضان براي خلوت و عبادت به كوه مي‌رفت و مستمنداني را كه از آنجا مي‌گذشتند، اطعام مي‌نمود.

 

در واقع مي‌توان گفت كه اين خلوت گزيني ، زمينه‌اي براي تقويت هرچه بيشتر حيات روحاني رسول‌اكرم (صلي‌الله عليه و آله) و مقدمه‌اي براي بعثت و نزول وحي به آن حضرت به شمار مي‌رفته است.

 

در دوران اين خلوت گزينيها نيز همچون ساير مراحل گوناگون زندگي رسول‌اكرم (صلي‌الله عليه و آله) ، حضرت علي(عليه السلام) (كه پرورش يافته در خانه پيامبر (صلي‌الله عليه و آله) و در دامان ايشان است)، پيامبر اكرم (صلي‌الله عليه و آله) را همراهي مي‌نمود و گاهي اوقات براي ايشان آذوقه و آب و غذا مي‌برد.

 

پس از سپري شدن ايام عبادت ، پيامبر(صلي‌الله عليه و آله) به مكه برگشته و پيش از اينكه به خانه خويش بازگردند، خانه خدا را طواف مي‌نمودند.

 

اين حالات همچنان ادامه يافت تا اينكه سن آن حضرت به چهل سالگي رسيد و خداوند كه دل ايشان را برترين و مطيع‌ترين و خاضع و خاشع‌ترين دلها در برابر خويش يافت، ايشان را مبعوث كرد و به پيامبري گرامي داشت ، تا به وسيله قرآني كه آنرا روشن و استوار گردانيده ، بندگانش را از پرستش بر بتان خارج ساخته و به پرستش خويش هدايت كند.

 

 

نزول اولين وحي :

به عقيده اكثر علماي شيعه ، بعثت پيامبر(صلي‌الله عليه و آله) درروز 27 ماه رجب ، پنج سال پس از تجديد بناي كعبه ، اتفاق افتاد و پيامبراكرم (صلي‌الله عليه و آله) در اين هنگام ، چهل سال داشتند.

 

پيامبراكرم (صلي‌الله عليه و آله) ، طبق رسم خويش چند روزي بود كه براي عبادت و تفكر به غار حرا آمده بودند. در روز بيست و هفتم ماه رجب بود كه جبرئيل (يكي از چهارفرشته مقرب الهي و مأمور ابلاغ وحي از جانب پروردگار به پيامبران) به سوي ايشان نازل شد. او بازوي پيامبر را گرفت و تكان داد و گفت : اي محمد بخوان. پيامبر فرمود : چه بخوانم؟ جبرئيل آيات آغازين سوره علق را از جانب خداوند نازل نمود :

 

"بسم‌الله الرحمن الرحيم . اقرأ‌ باسم ربك الذي خلق . خلق الانسان من علق. اقراء و ربك الاكرم . الذي علم بالقلم . علم الانسان مالم يعلم. به نام خداوند بخشنده مهربان. بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد. آدمي را از علق بيافريد. بخوان و پروردگار تو ارجمندترين است. خدايي كه بوسيله قلم آموزش داد و به آدمي آنچه را كه نمي‌دانست ، بياموخت".

 

همراه اولين نزول وحي و در لحظه بعثت ، حوادثي بزرگ اتفاق افتاد كه از آن جمله مي‌توان به شنيده شدن صداي ناله‌اي اشاره نمود. حضرت علي(عليه السلام) در اين باره مي‌گويد :" صداي ناله شيطان را در هنگام نزول اولين وحي به آن حضرت شنيدم . عرضه داشتم:" يا رسول‌الله اين ناله چيست؟‌" فرمود : "اين شيطان است كه از اطاعت شدن مأيوس و نااميد شده و چنين به ناله در آمده است". سپس رسول‌اكرم(صلي‌الله عليه و آله) اضافه فرمود:" تو مي‌شنوي آنچه را من مي‌شنوم و مي‌بيني آنچه را كه من مي‌بينم الا اينكه تو مقام نبوت نداري و فقط وزير و كمك‌ كار من هستي و از راه خير جدا نمي‌شوي"".

 

همانطور كه قبلاً نيز بيان شد، حضرت علي (عليه السلام) در مواقع مختلف از جمله در دوران خلوت‌گزيني‌هاي پيامبر (صلي‌الله عليه و آله) همراه حضرت بوده‌اند و اين سخن امام‌علي (عليه السلام) در نهج‌البلاغه نيز به طور خاصي بيان مي‌دارد كه ايشان در لحظة نزول اولين وحي، در كنار پيامبر حضور داشته‌اند. البته مطالعات تاريخي بيان مي‌نمايد كه تنها شخصي كه در آن لحظات, پيامبر را همراهي نموده ، امام علي (عليه السلام) بود و احدي جز ايشان ، ادعاي همراهي رسول‌اكرم (صلي‌الله عليه و آله) در آن لحظات را ننموده است. جبرئيل پس از انجام وظيفه خود و ابلاغ آيات الهي ، بارديگر به آسمان بازگشت.

 

پيامبر (صلي‌الله عليه و آله) پس از نزول اولين وحى :

همانطور كه در قسمتهاي پيشين اشاره شد قبل از بعثت ، به پيامبر(صلي‌الله عليه و آله) الهاماتي مي‌شد و ايشان حالات فوق‌العاده‌اي داشتند. اما كيفيت نزول اولين وحي بر پيامبر(صلي‌الله عليه و آله) و موضوع آن بطوركلي با الهامات قبل از بعثت ايشان متفاوت بود. و اين امر سبب شد تا حالات روحي پيامبر(صلي‌الله عليه و آله) و در نتيجه حالات جسماني ايشان تغيير نمايد. براي اين تغيير حالت دو دليل را مي‌توان برشمرد :

 

اولاً ايشان در هنگام نزول اولين آيات قرآن ،‌عظمت و جلال خداوند را هرچه بيشتر احساس كردند.

 

ثانياً در هنگام بعثت پيامبر(صلي‌الله عليه و آله) بار بزرگ رسالت به عهدة ايشان نهاده شد و پيامبر(صلي‌الله عليه و آله) در شرايطي موظف به ابلاغ رسالت الهي خويش به مردم گشتند كه جزيره‌العرب را اوضاع نابسامان اجتماعي فراگرفته بود و در چنين شرايطي واضح بود كه رسول خدا(صلي‌الله عليه و آله) پس از ابلاغ دعوت خويش نه تنها مورد تكذيب و تهمتهاي ناروا و آزار و اذيت مشركين قرار مي‌گرفتند ، بلكه آنان در مسير رسيدن پيام پيامبر(صلي‌الله عليه و آله) به ساير مردم موانع بسياري را ايجاد خواهند ‌نمود . مجموعه اين عوامل باعث دگرگوني حالت پيامبر(صلي‌الله عليه و آله) شد. اما خداوند نيز در اين شرايط پيامبرش را تقويت نمود و ايشان را براي به انجام رساندن مسئوليت عظيم رسالتش, بيش از ﭘيش آماده ساخت.

 

بازگشت از كوه حرا :

پس از اين پيامبر(صلي‌الله عليه و آله) از كوه پائين آمدند و به سمت مكه و خانه خويش عازم شدند. هنگاميكه به خانه رسيدند ماجراي بعثت خويش را براي همسر گراميشان حضرت خديجه(سلام الله عليها) بازگو نمودند. خديجه(سلام الله عليها) نيز كه در سالهاي همسري با پيامبر(صلي‌الله عليه و آله) آثار بزرگي و پيامبري در ايشان را ديده بود،گفت :

"به خدا ديرزماني است كه من در انتظار چنين روزي, بسر برده‌ام، و اميدوار بودم كه روزي تو رهبر خلق و پيغمبر اين مردم شوي"

 

نزول سوره مدثر:

در همين روزهاي آغازين بعثت رسول‌خدا(صلي‌الله عليه و آله) بود كه در هنگام استراحت ايشان ، جبرئيل براي بار ديگر بر پيامبر(صلي‌الله عليه و آله) نازل شد و آيات نخستين سوره مدثر را بر ايشان خواند كه :

 

"بسم الله الرحمن الرحيم ،يا ايها المدثر ، قم فانذر ، و ربك فكبر و ثيابك فطهر و الرجز فاهجر و لاتمنن تستكثر و لربك فاصبر

به نام خداوند بخشنده مهربان ،اي كسي كه جامه به خود پيچيده‌اي ، برخيز و قوم خود را از عذاب خدا بيم ده و خدا را به بزرگي يادكن و لباست را پاكيزه دار و از ناپاكي دوري گزين و برهركس احسان كني ابداً منت نگذار و براي خدا صبر پيش گير"

مي‌توان گفت مفاد اين سوره اين است كه از اين پس ، پيامبر(صلي‌الله عليه و آله) بايد پيوسته به فكر بيم دادن مردم از نافرماني خداوند بوده و لحظه‌اي از آن غافل نباشد و بدين گونه بود كه اولين آيه‌هاي كتاب آسماني دين اسلام به پيامبر(صلي‌الله عليه و آله) نازل شد و ايشان از جانب خداوند به مقام رسالت برگزيده شدند.

 

نخستين مسلمانان :

همانطور كه قبلاً به آن اشاره شد ، حضرت علي(ع) به دليل نزديكي با پيامبر(صلي‌الله عليه و آله) در غار حرا, همراه ايشان بوده‌اند كه لحظه نزول اولين وحي هم يكي از آن مواقع بوده است. پس بسيارطبيعي به نظر مي‌رسد كه حضرت علي(عليه السلام) كه از نزديك اين وقايع عظيم و مبعوث شدن پيامبر(صلي‌الله عليه و آله) در غارحرا ، از جانب خداوند متعال را نظاره‌گر بوده‌اند ، در آنجا به پيامبر(صلي‌الله عليه و آله) ايمان آورده و به عنوان اولين مسلمانان, چه در ميان زنان و چه در ميان مردان ياد شوند.

 

خود ايشان نيز در چندين خطبه (در نهج‌البلاغه) كه در حضور عموم مسلمانان و بيشتر اصحاب پيامبر(صلي‌الله عليه و آله) ايراد مي‌شد، مي‌فرمايند: "من بر فطرت يكتاپرستي متولد شدم و از ديگران به ايمان و هجرت سبقت گرفتم."

 

همچنين مي‌فرمايند : "هيچكس قبل از من به دعوت حق روي نياورده است."

 

در مورد اولين زن مسلمان نيز بايد گفت كه به اتفاق عموم مورخان اسلام ، حضرت خديجه(س) اولين زن مسلمان بوده‌اند ، چون پيامبر(صلي‌الله عليه و آله) پس از مبعوث شدن با اولين كسي كه برخورد داشته‌اند، حضرت خديجه (سلام الله عليها) بوده، ضمناً ، همانطور كه در قسمتهاي قبل نيز بدان اشاره شد، ايشان در گفتار خويش تلويحاً پيامبري پيامبر(صلي‌الله عليه و آله) را تصديق نموده‌اند.

 

 

بعد از اين دو بزرگوار مي‌توان به ابوذر غفاري كه جزو اولين مسلمانان بوده نيز اشاره كرد.

 

بعد از بعثت :

پس از بعثت رسول‌خدا ، جبرئيل از آسمان فرود آمد ، آبي از آسمان آورد و طريقه وضوگرفتن و ركوع و سجود را به پيامبر(صلي‌الله عليه و آله) آموخت . همچنين ساير احكام و مسائل شرعي نيز توسط جبرئيل بتدريج بر پيامبر(صلي‌الله عليه و آله) نازل مي‌شد. رسول خدا(صلي‌الله عليه و آله) نيز اين احكام را به نخستين مسلمانان آموزش داده و آنها هم اين اعمال را انجام مي‌دادند. به عنوان مثال در مورد نماز بايد گفت كه حضرت علي(عليه السلام) و حضرت خديجه(سلام الله عليها) كه اولين نمازگزاران بودند پشت سر پيامبر(صلي‌الله عليه و آله) به جماعت ايستاده و نماز را اقامه مي‌كردند. گفته مي‌شود آنها نماز ظهر را در كنار كعبه مي‌خواندند ولي در مواقع ديگر در جاهاي ديگر اين فريضه را بجاي مي‌آوردند تا قريشيان متوجه آنها نشوند.

 

در اين مدت رسول خدا(صلي‌الله عليه و آله) بتدريج كار دعوت پنهاني خويش را آغاز كردند كه مشروح آن در قسمتهاي آينده خواهد آمد.

 

 

 

 

اسلام 

ولادت حضرت محمد

 

در عام الفیل (سالى که سپاه ابرهه به قصد تخریب خانه خدا به مکه هجوم آوردند) قادر متعال از نسل اسماعیل پیامبر (علیه السلام) فرزندى به دنیا آورد که قرار بود با ابلاغ آخرین شریعت الهى، بزرگترین تحول را در تاریخ بشریت ایجاد کند، و مکتبى حیات بخش و انسان ساز را به تشنگان معرفت و عدالت عرضه نماید.

نام پدر این کودک، عبدالله و نام مادرش آمنه بود. پس از تولد نوزاد، طى مراسمى خاص، نام (محمد) را براى او برگزیدند. این نام را (عبدالمطلب) جد پیامبر انتخاب کرد و مادرش، نام (احمد) را برگزید و در قرآن به هر دو نام اشاره شده است. 

پدر او بنابر آنچه مشهور است، پیش از ولادت (محمد) از دنیا رفت. تربیت و نگهدارى کودک را عبدالمطلب، جد او و پس از وى ابو طالب، عموى ایشان متکفل شدند. 

کودک سه روز از مادر شیر خورد. پس از آن، وى را به (ثویبه)، کنیز ابو لهب ـ عموى پیامبر ـ سپردند. او چهار ماه کودک را شیر داد، سپس وى را به (حلیمه سعدیه) سپردند و او آخرین دایه حضرت بود. 

محمد (صلى الله علیه وآله) در سرزمین سخت و خشن عربستان رشد و کمال یافت. سرزمینى با مردمى خرافى، بت پرست، متعصب، جاهل و نادان مردمى که دختران را زنده به گور  می کردند و گاه به خاطر تعصبات بیجاى قبیله ‏اى، سالها با یکدیگر می‌جنگیدند.اگر شتر یک قبیله وارد سرزمین قبیله دیگرى شده و کشته می‌شد، همین براى آغاز جنگى بزرگ کافى بود! 

 

پیش از بعثت، در میان مردم مکه فقط 17 نفر و در میان مردم مدینه فقط 11 نفر باسواد بودند. کعبه که پایگاه توحید ومرکز یکتاپرستى است، به بتخانه و محل آویختن اشعارى پوچ و بی‌محتوا تبدیل شده بود. آثار خداپرستى محو و رذایل، فضایل و فضایل انسانى، رذایل به شمار می‌آمدند. 

 

محمد در دوران جوانى چنان معروف و خوشنام و درستکار بود که به (امین) ملقّب شد و حتى در میان منازعات قومى، وى را به عنوان داور انتخاب می‌کردند. از جمله، هنگام نزاع بین قبایل عرب بر سر نصب حجرالاسود در محل خودش، که میانجیگرى پیامبر، همه را مسرور ساخت و به مشاجره آنها خاتمه داد. در دوران جوانى مدافع سرسخت ضعفا و دشمن سرسخت ظالمان و ستمگران بود. (محمد امین) از امضاکنندگان پیمانى بود که به (حلف الفضول) شهرت داشت و این، پیمانى بود که جمعى براى احقاق حق ستمدیدگان، آن را امضا کردند و آن حضرت در 20 سالگى در آن شرکت داشتند و به آن نیز افتخار می‌نمودند. از ایشان نقل شده است: (در خانه عبدالله بن جدعان در پیمانى حضور یافتم که اگر در اسلام هم به مانند آن دعوت می‌شدم، اجابت می‌کردم. اسلام جز استحکام، چیزى به آن نیفزوده است).

 

 

ازدواج و بعثت حضرت محمد

 

 

محمد در آن سن مدتى به چوپانى مشغول بود و گوسفندان اهل مکه را شبانى می‌کرد. امانت و حسن شهرت (محمد) سبب شد که خدیجه، دختر خویلد، از ثروتمندان قریش و صاحب قافله‏ هاى تجارى، وى را به استخدام درآورد. سپس پیشنهاد کرد که محمد ریاست قافله تجارى او را که به شام می‌رفت به عهده گیرد و در عوض، دو برابر بقیه مزد بگیرد و محمد امین نیز پذیرفت.  

پیامبر (صلى الله علیه وآله) پیش از بعثت، هر سال مدتى را در غار (حرا) به عزلت و تنهایى می‌گذراندند. در این مورد در نهج البلاغه على (علیه السلام) آمده است: 

(ولقد کان یجاور فى کل سنة بحراء فأراه ولا یراه غیرى: ایشان هر سال مدتى را در غار حرا می‌گذراند و من او را می‌دیدم و جز من، کسى او را نمی‌دید) (خطبه 190).

 

روزى آن حضرت در غار حرا مشغول عبادت بود که فرشته وحى نازل شد  و به ایشان فرمودند (إقرأ) (به معنی بخوان) پیامبر به دلیل (امّى) یعنى درس نخوانده بودند، فرمودند: (من خواندن بلد نیستم) فرشته وحى ایشان را بسختى فشرد و دوباره گفت (إقرأ) و باز همان جواب را شنید. براى بار سوم حضرت را فشرد و گفت: (إقرأ) این بار جواب شنید: (چه بخوانم) فرشته وحى عرض کرد: (إقرأ باسم ربک الذی  خلق خلق الإنسان من علق إقرأ وربک الأکرم الذی علّم بالقلم علّم الإنسان ما لم یعلم):

 

بخوان به نام پروردگارت، کسى که آفرید، انسان را از خون بسته آفرید، بخوان، و پروردگارت کریمترین موجودات است، کسى است که با قلم آموخت، به انسان آنچه را که نمی‌دانست، آموخت (سوره علق، آیات 1 الى 5).

 

بدین سان آیات اول سوره (علق) بر حضرت نازل شد. فرشته وحى سپس عرض کرد: (اى محمد! تو رسول خدایى و من جبرئیلم). حضرت از کوه حرا فرود آمده، به منزل خدیجه بازگشت. چون به منزل وارد شد،  پیامبر فرمودند: (من در خود سرمایى احساس مىکنم، جامه‏اى به من بپوشان!) سپس جامه‏اى پوشیده، خوابید. در این هنگام از جانب حق تعالى وحى آمد:

(یا أیها المدّثر قم فأنذر وربّک فکبّر):

اى جامه به خود پیچیده، برخیز و انذار کن، و پروردگارت را به بزرگى یاد کن ـ سوره مدّثر)

حضرت برخاسته، انگشت در گوش خود گذاشت و فرمود: (الله أکبر، الله أکبر). 

 

بر پیامبر (صلى الله علیه وآله) واضح بود، اسلام که همه را به برابرى می‌خواند و تبعیض ها و ثروت اندوزی‌ها و بهره کشی‌هاى ظالمانه را ممنوع می‌سازد، در مقابل خود مخالفین بسیارى خواهد داشت، کسانى که حاضر به از دست‏ دادن منافع مادى و معنوى و امتیازات اجتماعى خویش نبودند به یکباره و بدون زمینه سازی‌هاى قبلى نمی‌توان دعوت را علنی‌کرد لذا مدت سه سال مخفیانه اسلام را تبلیغ می‌کردند. پس از خدیجه، على (علیه السلام) ایمان آورد و اینها تا مدتى تنها کسانى بودند که با پیامبر نماز می‌خواندند. سپس،

(زید بن حارثه) و به دنبال او سایر مردم ایمان آوردند و نام اسلام شیوع پیدا کرد. 

 

سه سال پس از بعثت پیامبر، طى دو مرحله، دستور علنى کردن دعوت به اسلام، از جانب حق تعالى ابلاغ شد. ابتدا دستور رسید که پیامبر (صلى الله علیه وآله) خویشاوندان نزدیک خود را دعوت کند. بدین منظور جلسه‏اى تشکیل شد. در آن جلسه، على (علیه السلام) که نوجوانى بود و ابولهب عموى پیامبر و سایر خویشاوندان حضور داشتند. حضرت رسول (صلى الله علیه وآله) پس از ستایش خداوند و اعتراف به وحدانیت او دعوت خود را علنى کرد و از آنان خواست که به یگانگى خداوند و پیامبرى ایشان اعتراف کنند تا رستگار شوند. 

در مرحله دوم این آیات نازل شد:

(فاصدع بما تؤمر واعرض عن المشرکین إنا کفیناک المستهزئین) (سوره حجر: آیه 94 ـ 95)

 

در این مرحله، پیامبر (صلى الله علیه وآله) همه مردم را بطور علنى و آشکارا دعوت کرد. از اینجا بود که قریش با تمام قوا به مقابله برخاستند. اصحاب پیامبر (صلى الله علیه وآله) را بسختى شکنجه کردند، آنان را تحت شدیدترین محاصره ‏هاى اقتصادى و اجتماعى قرار دادند و حتى با پیشنهادهاى فریبنده خود، خواستند آن حضرت را از ادامه. لذیرسالت خود باز دارند، ولى پیامبر با قاطعیت فرمود: (به خدا قسم، اگر خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چیم قراردهید تا از دعوت خود دست بردارم، هرگز چنین نخواهم کرد!).

 

در طى 13 سال که از بعثت پیامبر (صلى الله علیه وآله) می‌گذشت، آن حضرت با یاران خود به مدت سه سال در سخت ‏ترین شرایط در شعب ابی‌طالب (دره ‏اى در میان کوههاى مکه) در محاصره قرار داشتند و آزار مشرکین نیز هر لحظه شدت می‌گرفت.

 

 

هجرت و تشکیل حکومت اسلامی

 

 

پس از آن، رسول خدا (صلى الله علیه وآله) مخفیانه به مدینه مهاجرت کرده و در آنجا در محیطى امن، حکومتى اسلامى تشکیل دادند. در 10 سالى که از حیات شریف آن حضرت باقى مانده بود، اسلام با سرعتى باور نکردنى گسترش یافت و مرزها را در نور دید.  

بر طبق گفته مورخین، در طول مدت حکومت اسلامى پیامبر (صلى الله علیه وآله) جنگهاى فراوانى رخ داد که در 26 و به روایتى 27 نبرد، خود پیامبر شخصاً شرکت داشتند (که به این نبردها غزوه می‌گویند) و 35 و به روایتى 48 و حتى 66 جنگ نیز تحت فرماندهى منصوبین آن حضرت به وقوع پیوست (که به این جنگها، سریه می‌گویند). 

 

مهمترین عواملى که در پیشبرد دین اسلام مؤثر بود در درجه اول، حمایت مالى حضرت خدیجه از ایشان، حمایتهاى سیاسى، اجتماعى (ابو طالب عموى پیامبر) و برخى دیگر از خویشاوندان ایشان از جمله (حمزه سید الشهداء عموى حضرت) و در رأس همگان، امیرالمؤمنین على بن ابى طالب (علیه السلام) که با دفاع دلیرانه خود سد راه تهاجم کفر به سرزمین نوپاى اسلامى گردید، از عوامل مؤثر پیشبرد نهضت اسلام بود. اخلاق حمیده و صبر مردانه پیامبر (صلى الله علیه وآله) نیز دلها را به خود جلب میکرد. 

 

قرآن کریم در مدح پیامبر (صلى الله علیه وآله) می‌فرماید: (فبما رحمة من الله لنت لهم ولو کنت فظاً غلیظ القلب لانفضوا من حولک  :

 رحمت الهى سبب شد که با مردم نرمى کنى و ملایمت پیشه سازى و اگر خشن و سنگدل بودى، مردم از اطرافت می‌گریختند) (سوره آل عمران: آیه 159).

 

رحلت پیامبر

 

 

پیامبر خدا (صلى الله علیه وآله) در تاریخ 28 صفر سال 10 هجرى در مدینه منوره چشم از جهان فرو بستند و به لقاء الله پیوستند، و این در حالى بود که سر در سینه برادر خویش على بن ابى طالب (علیه السلام) داشتند: (ولقد قبض رسول الله...):

و رسول خدا در حالى قبض روح شد که سر بر سینه من نهاده بود و جانش در میان دستانم گرفته شد و من دستم را بر چهره ایشان کشیدم و من متولى غسل آن حضرت شدم . (نهج البلاغه، فیض الاسلام: خطبه 88).

 

دوستان اگر مطالبی دارند خوشحال میشم برام بفرستند

 

 

 

 

 

 

اخلاق عملی و الگوی آن

امام صادق (ع)

امام صادق (ع) فرمود:«شيعيان ما وقتى كه در كوچه و بازار راه مى‏روند و مردم آن‏ها رامى‏بينند به ما رحمت و درود مى‏فرستند» و معناى شيعه اين است كه‏اين‏ها با عمل ديگران را درس مى‏دهند نه اين كه در گفتار خوب‏صحبت كنند، حرف بزنند، وعظ و پند و موعظه بدهند، اما به قول‏خواجه شيرازى: «چون به خلوت مى‏روند آن كار ديگر مى‏كنند». از امام صادق يا امام باقر عليهما السلام پرسيدند: معنى اين‏آيه چيست؟ «اتقوا الله حق تقاته‏» امام فرمود:«يطاع و لا يعصى; فرمان خدا را ببرد و عصيان خدا را نكند».

موسى و خضر

در يك داستان كه در سوره كهف آمده است داستان خضر و موسى است‏كه حضرت موسى (ع)، بالاى بلندى ايستاده بود و مردم را موعظه‏مى‏كرد، بنى اسرائيل پاى صحبتش نشسته بودند، حضرت نگاهى به اين‏جمعيت انداخت، حالتى به او دست داد، فرشته وحى نازل شد، باديدن اين جمعيت‏به خود باليدى، بايد هنوز درس بياموزى حركت‏كن. موسى حركت كرد، در كنار صخره‏اى مشاهده كرد كه دور صخره‏همه‏اش سبز و خرم است و مردى نشسته است، بعد از سلام و احوال‏پرسى گفت: پيش شما آمده‏ام كه تعليمم بدهى، چيزى ياد بگيرم.اولين سؤالم اين است كه: يا خضر! چه كردى به اين مقام‏رسيدى كه من بايد شاگردى تو را بكنم؟ در جواب گفت: معصيت‏خدارا نكردم، آن چه گفت عمل كردم و از محرمات پرهيز نمودم. واقعااگر انسان نافرمانى خدا را نكند به مقامات بالايى مى‏رسد. در دل آدمى دو چيز با هم جمع نمى‏شود: هم خدا و هم هواى نفس.چطور امير المؤمنين (ع) در اين دعاى صباح مى‏فرمايد: خدا نكنداين پرده‏ها دور دل مرا گرفته باشد. آيا حجاب‏ها دور دل مرانگرفته است آيا خود علم، حجاب نيست؟ مگر علم تنها انسان راآدم مى‏كند.ضرب المثلى است كه مى‏گويند:«ملا شدن چه آسان، آدم شدن چه‏مشكل‏»، برخى از بزرگان هم اين ضرب المثل را اين گونه گفته‏اندكه:«عالم شدن چه مشكل، آدم شدن محال است‏». حضرت امام ره‏ضرب المثل را از قول استاد عرفان خود، مرحوم آية الله شاه‏آبادى،تكرار مى‏كردند. چرا عالم شدن مشكل است؟ چون همين علم‏باعث‏بدبختى انسان مى‏شود كه چرا به من آية الله نگفتيد، چرامرا جلو نينداختيد، چرا او جلو افتاد و زد و برد، چرا من عقب‏مانده‏ام؟ اين حجاب‏ها است كه انسان را بيچاره مى‏كند.

نامه يك معلم اخلاق

جوانى به معلم اخلاقى نامه‏اى نوشته بود و از او خواسته بود كه‏براى قدم برداشتن در راه كمال چه عملى انجام دهد؟ جواب نامه‏داده شد، بعد از دريافت نامه به منزل ما آمد، گفتم: آيا عطشت‏مرتفع شده؟ گفت: نه، من نامه نوشتم، ولى جواب خيلى مختصر بود.گفتم چه بود؟ گفت: جواب اين جمله بود: راه رسيدن به كمال دوچيز است: تعبد و تجنب; يعنى انسان عبادت خدا را بكند و ازگناه پرهيز بكند، همين و بس. من شرفياب محضر مبارك آن عارف و آن معلم اخلاق شدم و عرض كردم:شما جواب نامه را به اختصار نوشته‏ايد. فرمود: چه نوشته‏ام؟ من عين عبارت نامه را خواندم. فرمود: همين است،غير از اين چيز ديگرى نيست. البته اصل اين سخن از مرحوم‏مير داماد است و به ملا صدرا در همان جلسه اول گفت: راه رسيدن‏به كمال، فقط بندگى حضرت حق است.

اخلاق‏هاى عملى در كربلا

نمونه‏هاى فراوانى از اخلاق عملى را در حادثه كربلا مى‏توان ديد;يك نمونه آن وقتى است كه امام حسين (ع) خواست از كنار جسد على‏اكبر (ع) بلند شود، حضرت زينب (س) بسيار بى‏تابى مى‏كرد وضجه‏ها مى‏زد، كسانى كه نمى‏شناختند، مى‏پنداشتند كه مادر حضرت‏على‏اكبر است. اما وقتى كه به همين حضرت زينب (س) خبر شهادت‏فرزندش را دادند و او را به سوى خيمه آوردند، هيچ عكس‏العملى‏از خود نشان نداد و حتى از خيمه هم بيرون نيامد. بعدهاپرسيدند چرا از خيمه بيرون نيامدى؟ فرمود:مى‏ترسيدم اگر از خيمه بيرون بيايم دل برادرم منقلب بشود! آرى،اين صفت معلم است كه با عمل خود به ديگران درس مى‏دهد. حضرت امام زين العابدين (ع) مى‏فرمايد: ديدم عمه‏ام زينب در شب يازدهم‏نماز شب را نشسته مى‏خواند، پرسيدم: عمه چرا نشسته نمازمى‏خوانى؟فرمود: چه كنم زانوانم ديگر قدرت ندارد.اين همان اخلاق عملى است. شخصى مى‏گويد: روزى ميهمان امام مجتبى(ع) بودم، گفتم به مسجدبروم و دو ركعت نماز بخوانم، پيرمردى را ديدم گوشه‏اى ايستاده‏به من تعارف كرد، به كنارش رفتم، دست‏برد زير عبا و چيزى‏بيرون آورد، درش را باز كرد. ديدم نانى را به من تعارف كرد،نان را برداشتم، ديدم با دست نمى‏توانم آن نان را بشكنم. رو به‏پيرمرد كرده گفتم: آقا اين نان چيست كه آن را اين چنين‏بسته‏اى؟ فرمود: بسته‏ام كه نكند فرزندانم كه علاقه و محبت‏به من‏دارند، يك مقدار روغن به اين نان بمالند تا لذيذ بشود. اين‏على (ع) است و اين درس اخلاق عملى است. «اتقوا الله فى الخلوات فان الناظر هو الله‏» در خلوت هم ازمعصيت پرهيز كن. چرا؟ ناظر چه كسى است؟ در روايتى امام‏هفتم(ع) مى‏فرمايد: به گناه كوچكت‏به كوچكى نگاه نكن، ببين كه‏نافرمانى و معصيت چه كسى را انجام مى‏دهى، خدا را نافرمانى‏مى‏كنى ولو كوچك باشد. «لقد كان لكم فى رسول الله اسوه حسنه‏» اين‏ها اسوه‏هاى ماهستند، اين‏ها پيشوايان ما هستند. «اولئك آبائى فجئنى‏بمثلهم‏» نفس انسان از همه چيز براى ما عزيزتر است، نفس رامى‏خواهيم. اين نفسى كه زين العابدين(ع) در دعاى ابى حمزه عرضه‏مى‏دارد: «خدايا من به خاطر كدام لحظه‏ام اشك بريزم، كدام‏ساعتم، آيا براى خاطر آن لحظه‏اى كه در تاريكى قبر مى‏گذارند،در آن وحشتكده، آن جا، يا براى آن لحظه‏اى كه بايد از قبر خارج‏شوم. «ابكى لخروجى عريانا» يا به خاطر برهنه محشور شدن اشك‏بريزم.«انظر مرة عن يمينى و مرة عن شمالى فاذا الخلائق فى شان غيرشانى، مردم را به فكر خودشان مى‏بينم. «لكل امرء يومئذ شان‏يغنيه‏». آن ساعت را گريه كنم، اشك بريزم، كدام لحظه؟ آيا اين‏لحظات را ما در پيش نداريم. امير مؤمنان (ع) فرمود:«فان امامكم عقبة كوودا» ما گردنه‏ها داريم، اين صراط را كه‏مى‏گويند اين صراط از دنيا كشيده شده است. مرحوم علامه طباطبايى (ره) در جلد اول تفسير الميزان در ذيل‏«اهدنا الصراط المستقيم‏» مى‏نويسد: «اين صراط از دنيا كشيده‏شده، از اين صراطى كه از مو باريك‏تر است.» بعضى با مختصرى ازجلوه‏هاى دنيا دين خود را مى‏فروشند و به «صراط‏» و «روزحساب‏» توجه‏اى ندارند. قرآن مجيد مى‏فرمايد: فرداى قيامت جلوى پرده را نگاه كن، يك‏چيزى شيشه مانند، جهنمى‏ها، بهشتى‏ها را مى‏بينند، آن‏ها را نگاه‏مى‏كنند، همه در ناز و نعمت‏خوشند «يطوفون عليهم ولدان مخلدون‏باكواب و اباريق و كاس من معين‏» اين همه نعمت در اختياراين‏ها است، جهنمى‏ها مى‏بينند كه هم‏كلاسى‏اش در بهشت نعيم است‏اما اين، در اين طرف است. قرآن مى‏فرمايد:«ا لم نكن معكم‏» جهنمى‏ها داد مى‏زنند آقايان بهشتى‏ها آيا مادر دنيا با شما نبوديم؟ زن به شوهر، شوهر به زن مى‏گويند مگرما در دنيا با هم نبوديم؟ «قالوا بلى‏» بوديم، «و لكنكم‏فتنتم انفسكم و تربصتم و ارتبتم و غرتكم الامانى‏» هواى نفس،شما را مغرور كرد، مقام، تو را مغرور كرد.بچه‏ها را ديده‏ايد، وقتى كه دست‏بچه‏ها را بگيرى و جلوى مغازه‏اسباب‏بازى‏فروشى ببرى، هر كدام چيزى مى‏خواهند و به همان چيزهم دلخوشند، ما هم حالت همان بچه‏ها را داريم، مقام، مثل همان‏عروسك يا ماشين كوكى است كه بچه به او دلخوش است.

روایتی در مورد مباحث اخلاقی و عرفانی و مهدویت

روایتی در مورد مباحث اخلاقی و عرفانی و مهدویت

۱ـ امام صادق (ع):

هر کس به برادر مسلمان خود مرحبا بگوید خدا هم تا روز قیامت برای او مرحبا و آفرین می فرستد.

اصول کافی.

۲ـ امام صادق علیه السلام فرمود:

صله رحم کنید حتی اگر به اندازه خوردن جرعه آبی باشد.

اصول کافی ج ۲ صفحه ۱۵۱.

۳ـ اما صادق علیه السلام:

هیچ مسلمانی  برادر دینی اش را در راه خدا و برای خدا  زیارت نمیکند ٬ مگر آنکه خدای متعال به او ندا دهد: ای دیدار کننده! خوشا به حالت بهشت برای تو سزاوارد و گوارایت باد!

اصول کانی صفحه ۲۷۷ حدیث ۱۰ ج۲.

۴ـ خداوند متعال میفرماید:

هرکس در راه من مومنی را عیادت کند ٬ مرا عیادت کرده است.

مکارمل اخلاق صفحه ۳۶۰.

۵ـ امیرالمومنین میفرماید:

کسی که سپاسگذار نیکی های تو نیست نباید تو را در احسان کردن بی رغیب سازد.

نهج البلاغه.

البته اگر مطالب کامل نبوده بخاطر کم سن وسالی من است چون من فقط ۱۲ سالم هست و این وبلاگ را مینویسم.