اخلاق در نهج البلاغه از کتاب جلوهتاريخ
جلوهتاريخ مقدمه صفحهى 12
از مجموعه اين آثار چنين نتيجه گرفته مىشود كه ابن ابى الحديد عالمى است كه داراى علوم مختلط و وسيع بوده است و ملاحظه كرديد كه بر آثار بزرگانى همچون غزالى و ابن سينا و ثعلب شرح و نقد نوشته است و آثار فخر رازى و ابن اثير را هم نقد و بررسى و رد كرده است و اين موضوع نشان دهنده وسعت اطلاع او در ادب و معقول و منقول است و به حق بايد او را از چهرههاى بسيار درخشان قرن هفتم هجرى به شمار آورد و اگر هيچ اثرى غير از شرح نهج البلاغه نمىداشت، با مراجعه به آن مىتوان همين نتيجه را گرفت كه او از دانشمندان كم نظير است، و احاطه عجيب او بر ادب و كلام و مبانى اخلاق نظرى و عملى و تاريخ- صدر اسلام و شعر عرب، در مباحث مختلف كتاب عظيم «شرح نهج البلاغه» به وضوح ديده مىشود.
جلوهتاريخ مقدمه صفحهى 17
شرح ابن ابى الحديد بر نهج البلاغه كه از لحاظ كيفيت، دائرة المعارفى از علوم- ادب، كلام، فقه، اخلاق ، تاريخ صدر اسلام، انساب و فرهنگ عامه عرب است، از لحاظ كميت هم از كتابهاى بسيار بزرگ است. چاپ جديد اين كتاب كه به اهتمام استاد محمد ابو الفضل ابراهيم، بر طبق تقسيم بندى خود ابن ابى الحديد، در بيست جلد، چاپ شده است، شش هزار و چهار صد و شصت صفحه است. آنچه در خور ذكر است اين است كه ابن ابى الحديد، گاه موضوعى را دو بار و ضمن دو خطبه شرح داده است، مثلًا موضوع سقيفه، يك بار در چهل صفحه (از صفحه 21 تا 61 ج 2) و بار ديگر ضمن خطبه 66 (در 40 صفحه از صفحه 5 تا 45 جلد ششم) مورد بحث قرار گرفته است، ولى مطالب مورد بحث تكرارى نيست و چون موضوعاتى نظير جنگ صفين و خوارج در خطبههاى متعددى مطرح مىشده است، ضمن خطبههاى مذكور، به تناسب از اين موضوعات ياد كرده و شرح زده است.
جلوهتاريخ مقدمه صفحهى 18
موضوع ديگرى كه از لحاظ كميت در خور توجه است حدود هشت هزار بيت شعر است- كه در موضوعات مختلف صرفى و نحوى و لغوى و تاريخى و بيان عقايد و رسوم عامه و اخلاق مورد استشهاد قرار گرفته است- كه استخراج همين مقدار شعر حدود چهار صد صفحه خواهد بود، البته كه اشعار تكرار شده و از يك بيت در موارد مختلف استفاده شده است. معمول ابن ابى الحديد چنين است كه به چند بيت قناعت مىكند، در عين حال از آوردن قصائد هم غافل نبوده است و به عنوان مثال قصايدى از فضل بن عبد الرحمان (ص 165، ج 7) و سيد رضى (ص 174 و ص 264، ج 11) آورده است. ابن ابى الحديد مقدارى از اشعار خود را كه در مناجات و زهد است در صفحات 50 تا 52 ج 13 نقل كرده است.
جلوهتاريخ مقدمه صفحهى 20
در پايان اين مقدمه برخود فرض مىدانم كه مراتب احترام عميق قلبى خود را نخست به روان پاك پدر بزرگوارم حضرت آية اللّه حاج شيخ محمد كاظم مهدوى دامغانى طاب ثراه تقديم دارم كه نخستين شميم جان پرور «نهج البلاغه» را به همت و مراقبت ايشان استشمام كردم و چنان بود كه چون در سال 1328 شمسى خواستم اجازه فرمايد تا در دبيرستان ثبت نام كنم از جمله تكاليفى كه براى اين بنده مقرر فرمود و انجام آنرا شرط موافقت خويش با ادامه تحصيل در دبيرستان قرار داد اين بود كه بايد در هر هفته يكى از سورههاى كوچك جزء سىام قرآن مجيد و به اصطلاح معمول «عم جزء» را حفظ كنم و بتوانم چند سطر از وصيت حضرت امير المومنين عليه السلام و خطبه همام را صحيح بخوانم و امتحان دهم. خدايش قرين رحمت واسعه خويش قرار دهد كه هر دو هفته يك بار پس از تلاوت قرآن سحرگاهى خود مرا مىآزمود، گاه شهد تشويق و گاه تلخى توبيخ را به من مىچشانيد و در پايان آن سال يك دوره «ترجمه و شرح نهج البلاغه» مرحوم فيض الاسلام را به عنوان جايزه و تشويق به اين بنده عنايت فرمود كه هنوز هم زيور كتابخانه كوچك من است. پس از چند سال هر گاه درباره مشكلى از نهج البلاغه از او سؤال مىكردم، اگر حضور ذهن داشت همان دم پاسخ مىفرمود و گرنه دستور مىداد «شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد» را از قفسه كتابخانه به حضورش آورم و با محبت مىفرمود اين مطلب كه پرسيدى در جلد اول يا دوم است و خود به دقت مطالعه مىفرمود و سپس بنده را ارشاد مىكرد، در آن زمان بيشتر همان چاپ سنگى 1271 قمرى تهران در اختيار بود. شبهاى پنجشنبه هم براى گروهى از طلاب و ديگر مشتاقان جلسه تفسير و اخلاق داشت و اين بنده هم در صف نعال حضور مىيافت، مىشنيدم كه مدار بحث و حل مشكلات لفظى و معنوى خطبههاى نهج البلاغه بر شرح ابن ابى الحديد است و اندك اندك چون طفلى نوپا بر كرانههاى اين كتاب گرانقدر به دشوارى گام بر مىداشتم، و تا سى و دو سال پس از سال 1328 و چهل و پنج سالگى خويش كه از سايه آن نخل پر بار بهرهمند بودم مشكلات خويش را از آن بزرگمرد مىپرسيدم و تا آخرين روزهاى عمر خويش توصيه مىفرمود كه از اين كتاب غافل مباش، و نمىخواهم قلم را بر آن عزير بگريانم كه:
جلوهتاريخ مقدمه صفحهى 21
و خدا را شكر كه زيور علمش به عمل آراسته بود و دلش از هر تعلقى پيراسته و به چيزى جز تدريس براى طالبان علم و تهذيب اخلاق ايشان نينديشيد. خداى رحمت كناد استاد بزرگوار و آزاده ما مرحوم سيد الشعراء اميرى فيروز كوهى را كه در مرثيه آن عزيز در تير ماه 1360 اينچنين فرموده است:
جلوهتاريخ ج 1 صفحهى 3
اما ما همان اعتقادى را داريم كه مشايخ بغدادى ما داشتهاند و او را بر ديگران تفضيل و برترى مىدهيم. ما در كتابهاى كلامى خود، معنى افضل را نوشتهايم كه آيا مقصود از آن اين است كه اجر و پاداش كسى افزون باشد يا آنكه از لحاظ مزاياى فضل و اخلاق پسنديده برترى داشته باشد و روشن كردهايم كه على عليه السلام در هر دو مورد برتر است و اين كتاب براى بررسى اين موضوع و مباحث ديگر كلامى نيست كه بخواهيم دلايل و براهين خود را بيان كنيم كه براى آن كتابى خاص لازم است.
جلوهتاريخ ج 1 صفحهى 21
اين خوى على (ع) همچنان تا اين زمان به صورت ميراثى به دوستداران و اولياى او منتقل شده است. همانگونه كه خشونت و ستم و تندخويى در گروه ديگر باقى است و هر كس اندك آشنايى با اخلاق و سجاياى مردم داشته باشد، اين موضوع را مىفهمد و باز مىشناسد.
جلوهتاريخ ج 1 صفحهى 38
ديگر از خويها، كه بر شجاعان و اشخاص خونريز غلبه دارد، اين است كه درنده خوى و داراى طبع و غرائز وحشيانهاند و پارسايان و ارباب وعظ و آنان كه دنيا بر يكسو نهادهاند، معمولا تند خوى و ترش روى و از مردم رمنده و گريزانند، و امير المومنين عليه السلام با آنكه شجاعترين همه مردم و در جاى خويش از خونريزترين مردم است، پارساترين مردم و از همگان از خوشيهاى اين جهانى كنارهگيرتر است و از همگان بيشتر پند و اندرز داده و مردم را متوجه رستاخيز و عقوبتها فرموده و از همگان در عبادت و انجام اعمال عبادى كوشاتر بوده است و با وجود اين، اخلاق او از همه جهانيان لطيفتر و چهرهاش گشادهتر و خندهروتر و شوختر بوده است. از گرفتگى و هر گونه خوى رمنده و ترش رويى و خشونت و سنگدلى، كه موجب رميدن جان و كدورت دل گردد، سخت به دور بوده است، چندان كه چون هيچ عيب و دستاويزى در او نيافتند، همين گشاده رويى و شوخ طبعى او را مايه سرزنش حضرتش قرار دادند و براى آنكه مردم را از او متنفر سازند به اين بهانه دست يازيدند، و حال آنكه اين خود مايه افتخار اوست و اين موضوع به راستى از عجايب و امور لطيف اوست.
جلوهتاريخ ج 1 صفحهى 80
در اخلاق و گفتار عمر نوعى بد زبانى، و خشونتى آشكار بوده است كه شنونده از آن چيزى مىفهميده و تصور مطلبى مىكرده است كه خودش چنان قصدى نداشته است و از جمله همين موارد كلمهيى است كه در بيمارى رسول خدا از دهان عمر بيرون آمد و پناه بر خدا كه اگر او اراده معنى ظاهرى آن كلمه را كرده باشد، بلكه آن كلمه را به عادت خشونت و بد زبانى خود گفته است و نتوانسته است خود را از گفتن آن كلمه نگهدارد و بهتر بود كه مىگفت پيامبر در حال احتضارند يا مىگفت شدت مرض بر ايشان چيره است و بسيار دور است كه معنى و اراده چيز ديگرى كرده باشد. نظير اين كلمه براى مردم عادى و فرومايه عرب بسيار است. سليمان بن عبد الله در قحط سالى شنيد مردى عرب چنين مىگويد: «اى پروردگار بندگان براى ما و براى تو چه چيزى پيش آمده است تو كه همواره ما را سيراب مىكردى اكنون براى تو چه پيش آمده است اى بىپدر بر ما باران فرو فرست» سليمان بن عبد الله گفت: آرى گواهى مىدهم كه خداوند را نه پدرى است و نه همسرى و نه فرزندى، و اين سخن او را به بهترين وجه تأويل كرده و از عهده آن بيرون آمده است.
جلوهتاريخ ج 1 صفحهى 240
معاويه گوش عمرو را گاز مىگيرد، مىبينيد روش عمرو چيست و اين روش چگونه و كجا قابل مقايسه با اخلاق على عليه السلام و سختگيرى او در راه خداوند و احكام اوست و با وجود اين آن دو تن بر على (ع)، حالت شوخ بودنش را عيب مىكردند و خرده مىگرفتند نصر [بن مزاحم] مىگويد: در اين هنگام عمرو اين ابيات را سرود: «اى معاويه، به سادگى دين خود را به تو نمىبخشم و در قبال آن از تو به دنيا نمىرسم. بنگر كه چگونه بايد رفتار كنى، اگر مصر را به من ارزانى مىدارى كه سودى سرشار برم، در آن صورت در قبال آن پيرى را در اختيار خود مىگيرى كه سود و زيان مىرساند...».
جلوهتاريخ ج 2 صفحهى 254
گويد: عفاق پس از آن هرگاه از كنار ايشان مىگذشت مىگفت: خدايا من از ايشان بيزارم و دوست پسر عفانم. و آنان مىگفتند: پروردگارا ما دوستان على هستيم و از ابن عفان و از تو اى عفاق بيزاريم. گويد: عفاق از اين كار دست بردار نبود. قوم او مردى كه جملات مسجع را همچون جملات كاهنان مىساخت ديدند و به او گفتند: اى واى بر تو آيا نمىتوانى با جملات مسجع خود شر اين مرد را از ما كفايت كنى گفت: آسوده باشيد او را كفايت كردم، و چون عفاق از كنار آنان گذشت و آن سخن خود را تكرار كرد، آن مرد به او مهلت نداد و گفت: خدايا عفاق را بكش كه نفاق در سينه نهان دارد و شقاق را آشكار و فراق را هويدا ساخته است و اخلاق را دگرگون كرده است.
جلوهتاريخ ج 3 صفحهى 315
سپس گفت: اگر چيزى را كه ياراى آنرا ندارم بر من با زور تكليف كنى در آن صورت همين اخلاق من كه خوشايند تو است ترا ناخوش خواهد نمود.
جلوهتاريخ ج 3 صفحهى 344
و بدان هر كس كه داراى اخلاق مخصوصى است فضيلت را جز در همان خوى نمىبيند. مگر نمىبينى مردى كه بخيل است فضيلت را در امساك مىبيند شخص بخيل مردم بخشنده و با گذشت را مورد سرزنش قرار مىدهد و آنان را به تبذير و گولى متهم مىكند. همچنين مرد بخشنده بر بخيلان خرده مىگيرد و آنان را به تنگ نظرى و بدگمانى و مال پرستى متهم مىكند. شخص ترسو چنين معتقد است كه فضيلت در ترس است و شجاعت را ناپسند و آنرا نابخردى و خود فريبى مىداند، همان گونه كه متنبى سروده است: «ترسوها مىپندارند ترس دور انديشى است و حال آنكه خدعه سرشت فرومايه است» از سوى ديگر شجاع هم بر ترسو خرده مىگيرد و او را به ناتوانى نسبت مىدهد و عقيده دارد كه ترس، مايه ذلت و زبونى است، و در همه خويهاى و سرشتهاى تقسيم شده ميان آدميان اين موضوع حاكم است و چون عمر شخص تندخو و خشن و سختگير و همواره ترشروى بود چنين پنداشته است كه همين اخلاق فضيلت است و خلاف آن نقص به شمار مىرود و حال آنكه اگر مردى خوشرو و آرام و نرم و داراى اخلاق ملايم بود معتقد مىبود كه همان اخلاق ، فضيلت و خلاف آن منقصت است و اگر فرض كنيم كه اخلاق او در على عليه السلام و اخلاق على در او مىبود عمر در مورد على (ع) مىگفت «اگر اين تندخويى در او نمىبود».
جلوهتاريخ ج 3 صفحهى 345
به نظر من عمر را در آنچه گفته است نبايد سرزنش كرد و نمىتوان به او نسبت داد كه مىخواسته است بر على كينه توزى و خرده گيرى كند، بلكه او از اخلاق خودش خبر داده و چنين گمان مىكرده است كه خلافت شايسته نيست مگر براى مرد پرهيبتى كه به سختى از او بترسند. به اقتضاى همين خوى او در خلافت ابو بكر در در همه امور و تصميمها و سياست و احوال ديگرش دخالت مىكرد زيرا در اخلاق ابو بكر نرمى و ملايمت نهفته بود. باز به اقتضاى همين خوى و خلق در موارد مختلف و متعدد به پيامبر (ص) پيشنهادهايى مىكرد. از جمله به كشتن گروهى كه كشتن ايشان را صلاح مىدانست اشاره مىكرد و چون پيامبر (ص) باقى نگهداشتن و اصلاح آنان را در نظر داشت هيچ گونه رايزنى عمر را كه از همين خوى او سرچشمه مىگرفت نمىپذيرفت.
جلوهتاريخ ج 4 صفحهى 175
گويد: چون به دروازه طاق رسيديم گروهى از كنار يكى از دروازهها بانگ برداشتند كه خدا معاويه را رحمت كناد اين بانگ اندك اندك بيشتر شد تا آنجا كه صداى عموم مردم به اين شعار بلند شد. چهره معتضد دگرگون شد و به من گفت: اى ابو عيسى آيا مىشنوى كه اين موضوع چه اندازه شگفتانگيز است. چه چيزى مقتضى آن است كه در چنين هنگام سخن از معاويه به ميان آيد به خدا سوگند پدرم بر سر اين كار تا پاى مرگ و جان رسيد و من هم از معركه خلاص نشدم مگر اينكه مشرف به مرگ شدم و هر زحمت و سختى را متحمل شديم تا توانستيم اين سگها را از چنگ دشمنشان نجات دهيم و زنان و فرزندان ايشان را حمايت كنيم و در پناه بگيريم و اكنون اين گروه آمرزشخواهى و طلب رحمت براى عباس و پسرش عبد الله و نياكان خلفا را و همچنين طلب رحمت براى على بن ابى طالب و حمزه و جعفر و حسن و حسين را رها كردهاند. به خدا سوگند، از جاى خود حركت نمىكنم مگر اينكه اينان را چنان ادب و تنبيه كنم كه ديگر چنين كارى را تكرار نكنند و سپس دستور داد نفت اندازان را جمع كنند تا آن منطقه را آتش بزند. من به معتضد گفتم: اى امير، خداوند عمرت را طولانى فرمايد امروز از بهترين روزهاى اسلام است آن را با نادانى گروهى سفله كه از [فرهنگ و اخلاق ] بهره ندارند تباه مكن و همچنان با او مدارا مىكردم و مهربانى مىورزيدم تا آنكه حركت كرد و رفت.
جلوهتاريخ ج 5 صفحهى 64
نقيب مىگفت: اينك به اخلاق و خصائص آن دو بنگريد: او شجاع است و اين هم شجاع او فصيح و زبانآور است و اين هم همانگونه است او بخشنده و جواد است اين هم بخشنده و جواد است او عالم به شرايع و امور الهى است و اين عالم به فقه و شريعت و امور الهى دقيق و پيچيده او زاهد در اين امور دنيا و كمبهره از آن و بىتوجه به آن است اين هم زاهد در اين جهان و رها كننده آن و بىبهره از خوشيهاى آن است.
جلوهتاريخ ج 5 صفحهى 64
او خويشتن را در عبادت و نماز سخت به زحمت مىافكند و اين هم همانگونه است، براى آن يكى از امور دنياى زودگذر چيزى جز زنان مورد محبت نيست و اين يكى هم مانند اوست، آن يكى نوه عبد المطلب بن هاشم است و اين هم مانند اوست پدرانشان برادران پدر و مادرى هستند و حال آنكه ديگر فرزندان عبد المطلب چنان نيستند محمد (ص) در دامن پدر اين يكى، يعنى ابو طالب پرورش يافته است و همچون يكى از فرزندان ابو طالب بوده است همين كه پيامبر (ص) جوان و بزرگ شد على را كه پسر بچهيى بود از ميان پسران ابو طالب برگزيد و به قصد پاداش كار ابو طالب او را در دامن خود پرورش داد و موجب شد خلق و خوى آن دو و سرشت ايشان شبيه يكديگر گردد و با هم بياميزد و در صورتى كه دوست و همنشين از همنشينى تقليد و به او اقتداء مىكند. بنابر اين، در مورد تربيت و پرورش دادن به روزگارى دراز چه مىپندارى و واجب است كه اخلاق محمد (ص) همچون اخلاق ابو طالب باشد و اخلاق على عليه السلام هم چون اخلاق پدرش ابو طالب و محمد (ص) مربى او باشد و اينكه يكى كاملا مانند ديگرى باشد و داراى سرشت يكسان و طبيعت و خوى همانند باشند كه از يكديگر جدا نيست و يكى را بر ديگرى فضيلت و فرقى نخواهد بود، جز اينكه خداوند متعال محمد (ص) را به رسالت خود ويژه فرموده است و او را براى وحى خود برگزيده است و اين به سبب مصالح خلق است كه در آن مورد خداوند مقرر فرموده است، و لطف خداوند نسبت به محمد (ص) كاملتر و نفع او عامتر و تمامتر است و رسول خدا (ص) با موضوع رسالت از همگان ممتاز است، و چون از پيامبرى بگذريم ديگر امور بر مبناى اتحاد ميان آن دو خواهد بود و خود پيامبر (ص) هم در اين گفتار خود خطاب به على (ع) همين موضوع را گنجانيده و فرموده است: «من از لحاظ نبوت بر تو فزونى دارم و تو بر مردم از هفت جهت برترى» همچنين خطاب به على (ع) فرموده است «منزلت تو نسبت به من چون منزلت هارون است نسبت به موسى جز اينكه پس از من پيامبرى نيست» و بدين گونه پيامبر (ص) خويشتن را با نبوت از على ممتاز فرموده است و براى على همه فضائل و خصائص ديگر را به طور مشترك ميان خود و او بيان كرده است.
جلوهتاريخ ج 5 صفحهى 156
نقيب گفت: موضوع در مورد اخلاق و سجاياى او همين گونه است كه گفتى ولى حمزه مردى متدين و متين و داراى تصديق خالص به ساحت رسول خدا (ص) بود و اگر زنده ميماند از احوال على عليه السلام با رسول خدا (ص) چيزها مى- ديد كه نخوت او فرو ميشكست و كژروى او از ميان مىرفت و او را بر خويشتن مقدم ميداشت و در مورد على (ع) رضايت خداوند و پيامبر را در نظر ميگرفت هر چند مخالف ميل و خواستهاش ميبود.
جلوهتاريخ ج 5 صفحهى 157
نقيب سپس گفت: اين خلق و خوى بشرى حمزه كجا قابل مقايسه با اخلاق لطيف و روحانى على (ع) است على (ع) علاوه بر خلق و خوى حمزه داراى آن لطافت هم بوده است، يعنى از آن جهات كه تو گفتى نفس حمزه و على يكى است، وانگهى نفس هيولايى حمزه و خالى بودن آن از علوم كجا قابل مقايسه با نفس قدوسى على عليه السلام است كه به فطرات صحيح و نه از رده تعليم آن چنان به دقايقى دست يافت كه نفوس دقيقترين فلاسفه الهى از درك آن عاجز بود. اگر حمزه زنده مىبود و آنچه را كه ديگران از على (ع) ديدند ميديد بدون ترديد نسبت به على (ع) از سايه او هم پيروتر ميشد و از ابوذر و مقداد هم از او بيشتر پيروى ميكرد.
جلوهتاريخ ج 5 صفحهى 176
وانگهى على عليه السلام از لحاظ لطائف اخلاق و پسنديدگى خويها بر قاعدهيى بسيار پسنديده و استوار قرار داشت ولى از گروهى كه از دشمنى آنان نسبت به خود آگاه بود نفرت داشت همچنين از هر كسى كه ميخواست بدين گونه در مورد اموال مسلمانان او را بازى دهد و غير ممكن است كه ريگ سخت براى دندان نرم شود.
جلوهتاريخ ج 5 صفحهى 186
نكتههايى از سخنان و اخلاق و روش عمر
جلوهتاريخ ج 5 صفحهى 186
ما اينجا نكتههايى از سخنان و اخلاق و روش عمر را ميآوريم. براى عمر مالى فراوان رسيد. عبد الرحمان بن عوف به او گفت اى امير- المومنين، اگر مصلحت ميدانى بخشى از اين اموال را براى كارها و حوادثى كه ممكن است پيش آيد در بيت المال نگهدار. عمر گفت: اين كلمهيى است كه شيطان آن را عرضه داشته است، خداوند مرا از فتنه آن نگهدارد و از حجت آن بىنياز فرمايد، آيا امسال از بيم سال آينده عصيان فرمان خداوند كنم بايد براى ايشان تقواى خداوندى را فراهم آورم كه خداوند سبحان فرموده است «هر كس از خدا بترسد خداوند براى او راه بيرون شدن از گناه قرار ميدهد و او را از جايى كه حساب نمىكند روزى ميبخشد». ابو موسى اشعرى مردى نصرانى را به دبيرى برگزيد. عمر براى او نوشت او را از كار بركنار كن و مسلمانى را به جاى او بگمار. ابو موسى براى عمر مطالبى در مورد خوبى و ورزيدگى و ارزش آن مرد نوشت: «عمر در پاسخ او نوشت ما را نرسد كه ايشان را امين پنداريم در حالى كه خداوندشان خيانتكار دانسته است و نمىتوانيم ايشان را بر كشيم و بلند پايه سازيم در حالى كه خداوند آنان را فرومايه و پست قرار داده است و نبايد در مورد دين از آنان اميد خيرخواهى داشته باشيم كه خداوند و اسلام آنان را ناخوش داشته است و نبايد آنان را عزت دهيم و حال آنكه به ما فرمان داده شده است كه بايد در كمال حقارت و كوچكى جزيه بپردازند.» ابو موسى نوشت «كار اين سرزمين جز با او به صلاح نمىآيد».
جلوهتاريخ ج 5 صفحهى 202
من گفتم: اى امير المومنين، من در حال خواستگارى زنى هستم مرا راهنمايى كن. گفت: از چه كسى خواستگارى كردهاى گفتم فلان دختر فلان كس. گفت: نسب آنان همان گونه است كه دوست ميدارى و چنان است كه ميدانى ولى در اخلاق خويشاوندانش نوعى پستى ديده ميشود و ممكن است آن را در فرزندانت بيايى.
جلوهتاريخ ج 5 صفحهى 266
مىگويم: هر كس در اين اخبار تأمل كند مىداند كه على عليه السلام اصل و اساس انجام كارهاى رسول خدا پس از مرگ آن حضرت و تجهيز ايشان بوده است. مگر نمىبينى كه اوس بن خولى كسى ديگر از آن گروه را مورد خطاب قرار نمىدهد و از كس ديگرى براى حضور در غسل و وارد شدن در گور كسب اجازه نمىكند آنگاه به بزرگوارى و بخشندگى و نيك سرشتى و گذشت على عليه السلام بنگر كه چگونه براى شركت كسى چون اوس بن خولى، كه مردى بيگانه از انصار است، در اين مراسم بخل نمىورزد و حق او را رعايت مىكند و نيازش را بر مىآورد و چه تفاوت فاحشى ميان اخلاقى به اين شرافت و اخلاق و گفتار آن كسى، كه مىگويد چون به كارى روى آورم ديگر پشت نمىكنم و پيامبر را كسى جز زنانش غسل نداده است، وجود دارد و اگر كس ديگرى غير از على عليه السلام و از افراد تندخو و خشن مىبود و اوس چنين تقاضايى مطرح مىكرد، او را با درشتى از خود دور مى- كرد و او نوميد باز مىگشت.
جلوهتاريخ ج 5 صفحهى 295
و مرا با خود بردند و نشانه آن شكاف در بدنم از زير قفسه سينه تا زير نافم همچون بند كفش باقى بود. و روايت شده است كه يكى از ياران ابو جعفر محمد بن على باقر عليه السلام از او در مورد معنى و تفسير اين آيه كه خداوند عز و جل مىفرمايد: «مگر آن كس از رسولان برگزيده كه از پيش رو و پشت سرش نگهبانان الهى- فرشتگان- در حركتند»، پرسيد. امام باقر عليه السلام فرمود: خداوند متعال به پيامبران خود فرشتگانى را مىگمارد كه كردارشان را مواظبت مىكنند و تبليغ رسالت او را به عرض خداوند مىرسانند، و خداوند به هنگامى كه پيامبر (ص) از شتر باز گرفته شد، فرشتهيى گرانقدر را بر او موكل ساخت كه او را به انجام مكارم اخلاق و افعال پسنديده هدايت كند و از انجام خويهاى نا پسنديده و كارهاى بد باز دارد و او همان فرشتهيى است كه پيامبر (ص) را ندا مىداد و مىگفت: «اى محمد اى رسول خدا سلام بر تو باد» و آن حضرت نوجوان بود و هنوز به درجه پيامبرى نرسيده بود و مىپنداشت كه آن بانگ سلام از سنگها و زمين است و دقت مىفرمود و چيزى نمىديد.
جلوهتاريخ ج 5 صفحهى 343
شيخ ما ابو جعفر، كه خدايش رحمت كناد، مىگويد: آنچه درباره فراوانى مال و دوستان و نامآورى و شهره بودند و بزرگسالى ابو بكر گفته شده است، همگى بر زيان ابو بكر است و نه بر سود او. اين بدان سبب است كه هر كس سيره و روش عرب را بداند، متوجه اين نكته است كه از اخلاق عرب حفظ دوستى و وفادارى به پيمان و احترام نسبت به ثروتمندان و سالخوردگان است، كه در همه اين امور، به هنگام گرفتاريها مىتوان اعتماد كرد و آنها را پشتوانه شمرد و به همين سبب است كه عرب هرگاه بر دوست خود قدرت مىيافت، او را زنده نگه مىداشت و آزارم مى- كرد و در واقع سبب نجات و عفو او مىشد. از سوى ديگر بايد در نظر داشت كه اگر سن و سال على عليه السلام او را مشهور و نامآور نكرده بود و ولى نسب او و موقعيتى كه ميان بنىهاشم داشت او را مشهور ساخته بود و اگر نام على به سبب رويارويى با مردان و سفرهاى فراوان زبانزد نبود، ولى در پناه نام ابو طالب بسيار زبانزد شده بود و شما مىدانيد كه خاندان تيم در بلند آوازگى همچون خاندان بنىهاشم نبودند و ابو قحافه قابل مقايسه با ابو طالب نبود و با اين حساب شهرت جوان بر پير و نامآورى نوجوان بر شخص سالخورده برترى مىيابد. اين هم معلوم است كه بار على بر گردن مشركان به مراتب سنگينتر از ديگران است كه هاشمى بوده است و پدرش هم از پيامبر حمايت مىكرده است و مانع ستم بر او بوده است. و اين على است كه درهاى مخالفت و ستيز با عرب را گشود و با آشكار ساختن اسلام و نماز خود آنان را خوار شمرد و با افراد خاندان و عشيره خود مخالفت و از پسر عموى خويش در آيينى كه از پيش شناخته شده نبود و نظيرى نداشت پيروى كرد. و خداوند متعال در مورد احوال آن قوم مىفرمايد: تا بيم دهى گروهى را كه پدران ايشان بيم داده نشدهاند و آنان بىخبرانند». و على عليه السلام افزون بر اين كار همواره مصاحب رسول خدا (ص) بوده است و پيامبر همه اندوه خود را بر او شكايت مىفرموده است و على همنشين و انيس خلوت و دوست همه روزگاران پيامبر بود و همه اين امور موجب مىشد كه اعراب بر ضد او تحريض شوند و دشمنى كنند.
جلوهتاريخ ج 5 صفحهى 358
وانگهى خداوند متعال در بيان داستان جنگ حنين چنين فرموده است: «زمين را همه گشادگى بر شما تنگ شد و روى به گريز نهاديد. سپس خداوند سكينه خود را بر رسول خويش و مومنان فرو فرستاد». اما موضوع مصاحبت بر چيزى جز رفاقت و همراه بودن دلالت ندارد و همين كلمه گاه براى موردى كه ايمان ندارد نيز استعمال شده است، آنچنان كه خداوند متعال فرموده است «مصاحب و دوست او در حالى كه با او گفتگو مىكرد، گفت: آيا به آن كسى كه تو را از خاك آفريده است كافر شدى.» و ما هر چند معتقد به اخلاق ابوبكر و ايمان صحيح او و فضيلتش هستيم، ولى به آنچه جاحظ از دلايل سست احتجاج كرده است احتجاج نمىكنيم و به آنچه كه موجب شود مطاعن و زيركيهاى شيعه دامنگير ما شود استدلال نمىكنيم.
جلوهتاريخ ج 5 صفحهى 359
شيخ ما ابو جعفر اسكافى، كه خدايش رحمت كناد، مىگويد: در مورد فراوانى افرادى كه دعوت كسى را پذيرفتهاند فضيلت آن به كسانى كه دعوت را پذيرفتهاند بر مىگردد، نه به آن كس كه آنان را دعوت كرده است و براى مثال مىدانيم افرادى كه دعوت حضرت موسى عليه السلام را پذيرفتند بيشتر از افرادى هستند كه دعوت حضرت نوح عليه السلام را پذيرا شدند و حال آنكه ثواب نوح (ع) به مناسبت صبر او در قبال دشمنان و تحمل اخلاق نكوهيده و سركشى آنان بيشتر است.
جلوهتاريخ ج 6 صفحهى 365
ابو عثمان- جاحظ- مىگويد: ما نمىگوييم عبد شمس شريف نبوده است ولى شرف درجاتى دارد، و خداوند متعال به عبد المطلب در روزگار خودش كراماتى ارزانى فرموده است و به دست او كارهايى را جارى كرده و كرامتش را چنان آشكار فرموده است كه نظير آن جز براى پيامبران مرسل صورت نگرفته است. در سخن او به ابرهه سالار فيل و بيم دادن او را به پروردگار كعبه و اينكه خداوند سخن او را محقق فرمود و فيل را از حركت بازداشت و لشكريان ابرهه را با پرندگان ابابيل نابود و با سنگهاى سجيل همچون علف نيم خورده فرمود برهانى شگفت و كرامتى گران نهفته است و آماده سازى براى ظهور پيامبرى محمد (ص) و آغاز كرامتى است كه خداوند براى او اراده فرموده است و خواسته است كه اين درخشش و شكوه پيش از ظهور محمد (ص) براى او باشد تا در همه آفاق شهره شود و جلال محمدى در سينه خسروان و فراعنه و ستمگران جاى گيرد و معاند را مغلوب كند و گرد نادانى را از نادان بزدايد. بنابراين، چه كسى مىتواند با مردانى كه نياكان محمد (ص) بودهاند همسنگى و همتايى كند، و بر فرض كه موضوع نبوت را كه خداوند در پناه آن عبد المطلب را گرامى داشته است كنار نهيم و فقط به بيان اخلاق و كردار و خويهاى پسنديده او بسنده كنيم، كمتر انسانى به پاى او مىرسد و چيزى همتاى او نخواهد بود. و اگر بخواهيم كراماتى را كه خداوند متعال به عبد المطلب ارزانى داشته است از جوشيدن چشمههاى آب از زير سينه و زانوهاى شترش در سرزمين خشك بىگياه و آنچه به هنگام قرعهكشى و تير بيرون آوردن و ديگر صفات شگفت انگيز براى او رخ داده است بر شمريم امكان پذير است، ولى دوست داريم برهان و دليلى جز چيزهايى كه در قرآن مجيد موجود است و در شعر كهن جاهلى و غير آن آمده و بر زبان خواص و عوام و راويان اخبار و بردارندگان آثار جارى است عرضه نداريم.
جلوهتاريخ ج 6 صفحهى 423
و از مردان ما محمد بن صالح بن عبد الله بن موسى بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب (ع) است كه از جوانمردان و دليران بىباك و شاعران ظريف خاندان ابو طالب است، و اشعارى لطيف از او باقى مانده است. ديگر از مردان ما احمد بن عيسى بن زيد است كه مردى فاضل و عالم و ميان عشيره خود محترم و معروف به فضل بوده است او از محدثانى است كه از قول او هم حديث نقل كردهاند. و از مردان ما موسى بن جعفر بن محمد (ع) است كه معروف به «العبد الصالح» است كه جامع فقه و دين و پارسايى و بردبارى و شكيبايى است و فرزند برومندش على بن موسى (ع) است كه شايسته خلافت بوده و خطبه وليعهدى به نامش خوانده شده است، او عالمتر و سخاوتمندتر و گرامىتر مردم از لحاظ اخلاق بوده است.
جلوهتاريخ ج 7 صفحهى 14
اما سخن در باره اينكه كدام يك به ديگرى شرف يافته است، حقيقت موضوع چنين است كه اسباب شرف و برترى على عليه السّلام بر مردم چند گونه است، بخشى ازآن متعلق به فاطمه عليها السّلام و بخشى متعلق به پدر فاطمه صلوات اللّه عليه است و بخشى ديگر متعلق به خود على عليه السّلام است. آنچه كه متعلق به خود على عليه السّلام است، مسائلى چون شجاعت و پاكدامنى و بردبارى و قناعت و پسنديدگى اخلاق و گذشت و بزرگوارى اوست و آنچه كه متعلق به رسول خداست علم و دين و عبادت و پارسايى و خبر دادن از امور غيبى و پيشى گرفتن به اسلام است.
جلوهتاريخ ج 7 صفحهى 53
از نامه آن حضرت به قثم بن عباس كه كارگزارش بر مكه بوده است در اين نامه كه با اين عبارت شروع مىشود، «اما بعد فانّ عينى بالمغرب كتب الىّ...»، «اما بعد همانا جاسوس من در مغرب براى من نوشته است.» ابن ابى الحديد چنين مىگويد: معاويه پنهانى گروهى از داعيان خود را به مكه گسيل داشته بود تا مردم را به اطاعت از او فرا خوانند و اعراب را از يارى دادن امير المؤمنين على باز دارند و در دلهاى ايشان اين شبهه را بيفكنند كه على عليه السّلام يا قاتل عثمان است يا از يارى دادن او خوددارى كرده است و به هر حال كسى كه مرتكب قتل يا از يارى دادن خود دارى كرده باشد، شايسته خلافت نيست، و به آنان گفته بود به زعم او اخلاق پسنديده و روش خوب معاويه را ميان مردم منتشر سازند. بدين سبب امير المؤمنين عليه السّلام اين نامه را به كارگزار خويش در مكه نوشته است تا او را بر آن كار آگاه فرمايد تا به مقتضاى سياست رفتار كند و در اين نامه چيزى در مورد آنكه اگر بر آنان دست يافت چه كند، تصريح نفرموده است. مقصود از مغرب سرزمين شام است، يعنى خبرگزاران على عليه السّلام كه در شام و پيش معاويه بودهاند، چنين گزارش دادهاند و چون شام از سرزمينهاى غربى است آن را مغرب ناميده است. ابن ابى الحديد پس از توضيح جملههاى نامه بحث كوتاه زير را در باره قثم آورده است.
جلوهتاريخ ج 7 صفحهى 57
از نامه آن حضرت به عبد الله بن عباس پس از كشته شدن محمد بن ابى بكر در اين نامه كه با عبارت «اما بعد فان مصر قد افتتحت و محمد بن ابى بكر رحمه الله قد استشهد»، «اما بعد، همانا كه مصر گشوده شد- و آن را گرفتند- و محمد بن ابى بكر كه خدايش رحمت كناد شهيد شد.» شروع مىشود، ابن ابى الحديد پيش از شروع به شرح الفاظ اين نامه مسألهاى را در مورد فصاحت امير المؤمنين طرح كرده است كه هر چند جنبه ادبى دارد ولى اطلاع از آن براى خوانندگان گرامى سودمند خواهد بود. مىگويد: به فصاحت بنگر كه چگونه زمام و گردن خود را در اختيار اين بزرگ مرد نهاده است، وآنگهى به اين كلماتى كه همگى به صورت منصوب و پياپى در كمال سلامت و آسانى و بدون هيچ گونه تعقيد و تكليف به كار رفته است، دقت كن كه چگونه تا آخر نامه همه فواصل به صورت منصوب آمده است و حال آنكه تو و هر شخص فصيحى چون شروع به ايراد خطبه و نگارش نامه كنيد، كلمات و فواصل گاه مرفوع و گاه منصوب و گاه مجرور خواهد بود و اگر بخواهند همه فواصل را فقط با يك اعراب آورند آثار تكليف در نامه ظاهر مىشود و نشان تعقيد آشكار مىگردد. اين نوع از اعراب و بيان، خود يكى از انواع اعجاز قرآن است كه عبد القاهر آن را بيان داشته و گفته است به عنوان مثال در سوره نساء و سوره مائده كه يكى پس از ديگرى است اگر بنگرى در نخستين همه فواصل منصوب است و حال آنكه در دومى اصلا فاصله منصوب نيست و اگر آن دو سوره را با يكديگر بياميزند، نشان تركيب در آن دو آشكار مىشود و گويى هيچ يك به ديگرى نمىآميزد... سبحان الله از اين همه مزاياى گرانبها و خصايص شريف كه به اين مرد ارزانى شده است، چگونه ممكن است پسرى از اهالى مكه كه فقط ميان افراد خانواده خود پرورش يافته و با حكيمان هيچ آميزشى نداشته است، در حكمت و دقايق علوم الهى از افلاطون و ارسطو جلوتر باشد و با دانشمندان اخلاق و آداب نفسانى هيچ معاشرتى نداشته است كه هيچ يك از قريش به چنين علومى شهره نبودهاند و او در اين مورد از سقراط هم شهرهتر است. او ميان شجاعان تربيت نشده است زيرا مردم مكه بازرگان بودند و اهل جنگ نبودند امّا از هر كس كه روى زمين گام برداشته، شجاعتر بوده است. به خلف احمر گفته شد: آيا عنبسه و بسطام دليرتر بودهاند يا على بن ابى طالب گفت: عنبسه و بسطام را بايد با مردم مقايسه كرد، نه با كسى كه از مردم فراتر است. گفتند: به هر حال بگو، گفت: به خدا سوگند كه اگر على بر سر آنان فرياد مىكشيد، پيش از آنكه به آنان حمله كند، مىمردند. على عليه السّلام فصيحتر از سحبان و قسّ بود و حال آنكه قريش سخن آورترين قبيله عرب نيست و قبايل ديگر از ايشان سخن آورتر بودهاند، گفتهاند سخن آورترين قبايل عرب جرهم بوده است، هر چند خردمندى نداشتهاند. و على عليه السّلام پارساتر و پاك دامنترين مردم است و حال آنكه قريشيان مردمى آزمند و دنيا دوست بودند. آرى جاى شگفتى نيست آن هم در مورد كسى كه محمد صلوات اللّه عليه و آله مربى و پرورش دهنده او بوده است، وانگهى عنايت خداوندى هم او را يار و ياور بوده است، بايد از او چنين حالاتى ظاهر شود.
جلوهتاريخ ج 7 صفحهى 282
مردم گفتهاند: بنگريد كه چگونه جعفر بن محمد در عين حال كه به شقرانى با اطلاع از كار او محبت ورزيده و براى بر آوردن نياز او كوشش كرده است و با گرامى داشتن او، او را پند و اندرز داده و نهى از منكر كرده است، آن هم نه به صورت تصريح بلكه به صورت تعريض. زمخشرى گفته است: اين گونه رفتار از اخلاق پيامبران است. سعيد بن حميد براى مردى توصيهاى نوشت و در آن چنين آورد: اين نامه من با توجه به عنايت نسبت به كسى كه سفارش شده است و با اعتماد به لطف كسى كه به او توصيه شده است، فراهم آمده است و هرگز به خواست خدا حامل اين نامه نا اميد و تباه نمىشود.
جلوهتاريخ ج 7 صفحهى 287
لا يرى الجاهل الّا مفرطا او مفرطا. «نادان ديده نمىشود مگر آنكه در كارها افراط- زياده روى- مىكند يا تفريط- كوتاهى- مىكند.» دادگرى و عدالت عبارت از اخلاق متعادل و پسنديدهاى است كه حد ميان دو چيز نكوهيده است. چنان كه شجاعت محصور ميان بى باكى و ترس است و زيركى حد فاصل ميان كودنى و گربزى است و بخشش حد فاصل بخل و تبذير است و بردبارى حد فاصل بى تفاوتى و خشم است و به همين گونه ميان هر دو چيزى از اخلاق كه ضد يكديگرند حد متوسط و اخلاق ميانهاى است كه موسوم به اعتدال است و به همين سبب است كه جاهل ديده نمىشود مگر آنكه يا مرتكب افراط مىشود يا تفريط، مثلا غيرتمند اگر در غيرت افراط و زياده روى كند، از قانون صحيح پاى بيرون مىنهد و بدون هيچ موحبى فقط با پندار و گمان و وسواس غيرت نشان مىدهد يا چنان كاستى مىكند كه از احوال زنان خود نمىپرسد و اعتنا نمىكند كه چه مىكنند كه اين هر دو حال ناستوده است و آنچه ستوده خواهد بود اعتدال است.
جلوهتاريخ ج 7 صفحهى 289
سپس فرموده است: كسى كه خود را تعليم مىدهد و ادب مىآموزد، براى تعظيم شايستهتر از كسى است كه معلم مردم و مؤدب ايشان باشد، و اين حق است، زيرا آن كس كه محاسن اخلاق را به خود مىآموزد، بزرگ منزلتتر از كسى است كه عهدهدار آموزش مردم مىشود و خود به چيزى از آن عمل نمىكند. اما آن كس كه خود آموخته است و به مردم هم مىآموزد، بدون ترديد برتر و گرامىتر از كسى است كه فقط به آموختن قناعت مىكند و به ديگران آموزش نمىدهد.
جلوهتاريخ ج 8 صفحهى 9
كسانى كه عوام و فرومايگان را ستودهاند، گفتهاند، در حديث مرفوع نقل شده است كه خداوند اين دين را با گروهى يارى مىدهد كه ايشان را از اخلاق بهرهاى نيست.
جلوهتاريخ ج 8 صفحهى 13
ان لم تكن حليما فتحلّم، فانّه قلّ من تشبّه بقوم الّا اوشك ان يكون منهم. «اگر بردبار نيستى خود را به بردبارى وادار، چه كم است كسى كه خود را همانند مرد مىكند و از جمله ايشان نشود.» تحلّم، يعنى خود را به بردبارى وادار كردن، و آنچه على عليه السّلام فرموده است در روشهاى حكمت صحيح است كه هر كس خود را شبيه قومى كند و به اخلاق و آداب ايشان متخلق شود و مدتى دراز تمرين و ممارست كند، ورزيدگى و ملكهاى براى او فراهم مىشود و اين حالت براى او چون خوى و سرشت مىشود و از حال خود به اين حال منتقل مىشود.
جلوهتاريخ ج 8 صفحهى 19
فى تقلب الاحوال علم جواهر الرجال. «در دگرگونى روزگار، شناخت گوهرهاى مردان است.» معنى اين سخن اين است كه اخلاق انسان شناخته نمىشود مگر به آزمودن و تجربه كردن و اختلاف احوال بر او. شاعر گفته است: هرگز تا كسى را نيازمودهاى، ستايش مكن و او را نكوهش مكن، مگر به تجربه.
جلوهتاريخ ج 8 صفحهى 79
از دردى شكوه نمىكرد مگر پس از آنكه بهبود مىيافت، بدانچه مىگفت عمل مىكرد و آنچه را عمل نمىكرد نمىگفت. و اگر در سخن گفتن بر او چيره مىشدند، در خاموشى كسى بر او چيره نمىشد، بر شنيدن آزمندتر بود تا به سخن گفتن و گاهى كه او را دو كار پيش مىآمد، مىنگريست تا ببيند كدام يك به هوس نزديكتر است و همان را رها مىكرد. بر شما باد بر اين خصلتها كه ملازم آنها باشيد و با يكديگر همچشمى كنيد و اگر نتوانستيد همه را به دست آوريد. بدانيد كه گرفتن اندك بهتر است تا رها كردن بسيار.» مردم در مورد اينكه اين برادر كه در اين سخن به او اشاره شده است، كيست اختلاف نظر دارند، برخى گفتهاند: منظور از آن برادر، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است و گروهى ديگر آن را بعيد دانسته و گفتهاند: در مورد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اصطلاح ضعيف مستضعف به كار برده نمىشود و درباره صفات آن حضرت نظير اين كلمه مستعمل نيست، هر چند ممكن است اين كلمه را به گفتار نرم و اخلاق پسنديده رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تأويل كرد، ولى به كار بردن اين لغت لايق وجود مقدس آن حضرت نيست.
جلوهتاريخ ج 8 صفحهى 84
لا تصحب المائق فانّه يزين لك فعله، و يودّ ان تكون مثله. «با سفله نابخرد همنشينى مكن كه كار خود را براى تو مىآرايد و دوست مىدارد كه مانند او باشى.» يعنى نابخرد كار خود را در نظر تو مىآرايد زيرا كار خود را درست مىپندارد و همانگونه كه عاقل كار خود را مىآرايد، او هم چنان مىكند، ولى كار عاقل به حقيقت درست است و كار نادان به حقيقت درست نيست، بلكه فقط به عقيده خودش درست است. اين مسأله هم كه دوست مىدارد تو نظير او گردى به اين معنى نيست كه تو را هم چون خود احمق نابخرد بداند، زيرا او خود را هم احمق نمىشمرد كه اگر خود را احمق بداند، ديگر احمق نيست، و هر كس افعال خود را منطبق بر درستى و طهارت اخلاق مىداند و به عيب خويشتن آگاه نيست كه خودخواه است و عيب او از نظرش پوشيده است، همان گونه كه عيوب معشوق از ديده عاشق پوشيده مىماند.
جلوهتاريخ ج 8 صفحهى 121
الفكر مرآة صافية، و الاعتبار منذر ناصح، و كفى ادبا لنفسك تجنبك ما كرهته لغيرك. «انديشه آينهاى تابناك است و عبرت بيمدهندهاى خيرخواه است و براى ادب كردن تو نفس خود را همين بس است كه از آنچه براى غير خود خوش نمىدارى، دورى گزينى.» يكى از حكيمان گفته است: هرگاه اخلاق كسى را خوش مىدارى، خود نظير آن باش و هرگاه اخلاق كسى را زشت و ناخوش مىدارى، خود چنان مباش.
جلوهتاريخ ج 8 صفحهى 206
التقى رئيس الاخلاق. «پرهيزگارى مهتر خلقهاست.» يعنى مهتر و سر اخلاق دينى، و اين بدان سبب است كه اخلاق پسنديده همچون جود و بردبارى و شجاعت و عفت، در صورتى كه فرض كنيم تكاليف عقلى و شرعى هم وجود نداشته باشد، پسنديده است و تقوى نمىتواند مهتر آنها باشد و رياست و مهترى پرهيزگارى فقط با ثبوت تكاليف به ويژه تكاليف شرعى است، تقوى در شريعت عبارت از ترس و بيم از خداوند است و اگر تقوى فراهم آمد همه طاعات فراهم مىآيد و همه زشتيها از ميان مىرود و انسان معصوم مىشود كه عصمت برترين طبقه رشد آدمى است و برتر از همه صفاتى است كه آدم به آن ستوده مىشود از قبيل شجاعت و بخشندگى و ديگر صفات پسنديده. عصمت و تقوى چنان فضيلتى است كه آدمى با آن به بهشت و سراى پاداش جاودانه منتقل مىشود و اين خود بزرگترين مزيتى است كه بر همه طبقات ديگر اخلاق برترى دارد.
جلوهتاريخ ج 8 صفحهى 225
الولايات مضامير الرجال. «حكمرانيها ميدان مسابقه مردان است.» يعنى همانگونه كه اسبها در ميدان مسابقه شناخته مىشوند، مردان هم در حكمرانيها شناخته مىشوند، از برخى حكمرانان اخلاق پسنديده آشكار مىشود و از برخى اخلاق نكوهيده. شاعر گفته است: پنج مستى است كه چون مرد به آنها گرفتار آيد هدف دگرگونى روزگار مىشود، مستى مال و جوانى و عشق و باده و قدرت.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۵ ساعت 11:14 توسط میرشاعرعلی
|