جلوه‏تاريخ      مقدمه        صفحه‏ى 12     

از مجموعه اين آثار چنين نتيجه گرفته مى‏شود كه ابن ابى الحديد عالمى است كه داراى علوم مختلط و وسيع بوده است و ملاحظه كرديد كه بر آثار بزرگانى همچون غزالى و ابن سينا و ثعلب شرح و نقد نوشته است و آثار فخر رازى و ابن اثير را هم نقد و بررسى و رد كرده است و اين موضوع نشان دهنده وسعت اطلاع او در ادب و معقول و منقول است و به حق بايد او را از چهره‏هاى بسيار درخشان قرن هفتم هجرى به شمار آورد و اگر هيچ اثرى غير از شرح نهج البلاغه نمى‏داشت، با مراجعه به آن مى‏توان همين نتيجه را گرفت كه او از دانشمندان كم نظير است، و احاطه عجيب او بر ادب و كلام و مبانى اخلاق نظرى و عملى و تاريخ-  صدر اسلام و شعر عرب، در مباحث مختلف كتاب عظيم «شرح نهج البلاغه» به وضوح ديده مى‏شود.

جلوه‏تاريخ      مقدمه        صفحه‏ى 17     

شرح ابن ابى الحديد بر نهج البلاغه كه از لحاظ كيفيت، دائرة المعارفى از علوم-  ادب، كلام، فقه، اخلاق ، تاريخ صدر اسلام، انساب و فرهنگ عامه عرب است، از لحاظ كميت هم از كتاب‏هاى بسيار بزرگ است. چاپ جديد اين كتاب كه به اهتمام استاد محمد ابو الفضل ابراهيم، بر طبق تقسيم بندى خود ابن ابى الحديد، در بيست جلد، چاپ شده است، شش هزار و چهار صد و شصت صفحه است. آنچه در خور ذكر است اين است كه ابن ابى الحديد، گاه موضوعى را دو بار و ضمن دو خطبه شرح داده است، مثلًا موضوع سقيفه، يك بار در چهل صفحه (از صفحه 21 تا 61 ج 2) و بار ديگر ضمن خطبه 66 (در 40 صفحه از صفحه 5 تا 45 جلد ششم) مورد بحث قرار گرفته است، ولى مطالب مورد بحث تكرارى نيست و چون موضوعاتى نظير جنگ صفين و خوارج در خطبه‏هاى متعددى مطرح مى‏شده است، ضمن خطبه‏هاى مذكور، به تناسب از اين موضوعات ياد كرده و شرح زده است.

جلوه‏تاريخ      مقدمه        صفحه‏ى 18     

موضوع ديگرى كه از لحاظ كميت در خور توجه است حدود هشت هزار بيت شعر است-  كه در موضوعات مختلف صرفى و نحوى و لغوى و تاريخى و بيان عقايد و رسوم عامه و اخلاق مورد استشهاد قرار گرفته است-  كه استخراج همين مقدار شعر حدود چهار صد صفحه خواهد بود، البته كه اشعار تكرار شده و از يك بيت در موارد مختلف استفاده شده است. معمول ابن ابى الحديد چنين است كه به چند بيت قناعت مى‏كند، در عين حال از آوردن قصائد هم غافل نبوده است و به عنوان مثال قصايدى از فضل بن عبد الرحمان (ص 165، ج 7) و سيد رضى (ص 174 و ص 264، ج 11) آورده است. ابن ابى الحديد مقدارى از اشعار خود را كه در مناجات و زهد است در صفحات 50 تا 52 ج 13 نقل كرده است.

جلوه‏تاريخ      مقدمه        صفحه‏ى 20     

در پايان اين مقدمه برخود فرض مى‏دانم كه مراتب احترام عميق قلبى خود را نخست به روان پاك پدر بزرگوارم حضرت آية اللّه حاج شيخ محمد كاظم مهدوى دامغانى طاب ثراه تقديم دارم كه نخستين شميم جان پرور «نهج البلاغه» را به همت و مراقبت ايشان استشمام كردم و چنان بود كه چون در سال 1328 شمسى خواستم اجازه فرمايد تا در دبيرستان ثبت نام كنم از جمله تكاليفى كه براى اين بنده مقرر فرمود و انجام آنرا شرط موافقت خويش با ادامه تحصيل در دبيرستان قرار داد اين بود كه بايد در هر هفته يكى از سوره‏هاى كوچك جزء سى‏ام قرآن مجيد و به اصطلاح معمول «عم جزء» را حفظ كنم و بتوانم چند سطر از وصيت حضرت امير المومنين عليه السلام و خطبه همام را صحيح بخوانم و امتحان دهم. خدايش قرين رحمت واسعه خويش قرار دهد كه هر دو هفته يك بار پس از تلاوت قرآن سحرگاهى خود مرا مى‏آزمود، گاه شهد تشويق و گاه تلخى توبيخ را به من مى‏چشانيد و در پايان آن سال يك دوره «ترجمه و شرح نهج البلاغه» مرحوم فيض الاسلام را به عنوان جايزه و تشويق به اين بنده عنايت فرمود كه هنوز هم زيور كتابخانه كوچك من است. پس از چند سال هر گاه درباره مشكلى از نهج البلاغه از او سؤال مى‏كردم، اگر حضور ذهن داشت همان دم پاسخ مى‏فرمود و گرنه دستور مى‏داد «شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد» را از قفسه كتابخانه به حضورش آورم و با محبت مى‏فرمود اين مطلب كه پرسيدى در جلد اول يا دوم است و خود به دقت مطالعه مى‏فرمود و سپس بنده را ارشاد مى‏كرد، در آن زمان بيشتر همان چاپ سنگى 1271 قمرى تهران در اختيار بود. شبهاى پنجشنبه هم براى گروهى از طلاب و ديگر مشتاقان جلسه تفسير و اخلاق داشت و اين بنده هم در صف نعال حضور مى‏يافت، مى‏شنيدم كه مدار بحث و حل مشكلات لفظى و معنوى خطبه‏هاى نهج البلاغه بر شرح ابن ابى الحديد است و اندك اندك چون طفلى نوپا بر كرانه‏هاى اين كتاب گرانقدر به دشوارى گام بر مى‏داشتم، و تا سى و دو سال پس از سال 1328 و چهل و پنج سالگى خويش كه از سايه آن نخل پر بار بهره‏مند بودم مشكلات خويش را از آن بزرگمرد مى‏پرسيدم و تا آخرين روزهاى عمر خويش توصيه مى‏فرمود كه از اين كتاب غافل مباش، و نمى‏خواهم قلم را بر آن عزير بگريانم كه:

جلوه‏تاريخ      مقدمه        صفحه‏ى 21     

و خدا را شكر كه زيور علمش به عمل آراسته بود و دلش از هر تعلقى پيراسته و به چيزى جز تدريس براى طالبان علم و تهذيب اخلاق ايشان نينديشيد. خداى رحمت كناد استاد بزرگوار و آزاده ما مرحوم سيد الشعراء اميرى فيروز كوهى را كه در مرثيه آن عزيز در تير ماه 1360 اينچنين فرموده است:

جلوه‏تاريخ      ج 1          صفحه‏ى 3     

اما ما همان اعتقادى را داريم كه مشايخ بغدادى ما داشته‏اند و او را بر ديگران تفضيل و برترى مى‏دهيم. ما در كتابهاى كلامى خود، معنى افضل را نوشته‏ايم كه آيا مقصود از آن اين است كه اجر و پاداش كسى افزون باشد يا آنكه از لحاظ مزاياى فضل و اخلاق پسنديده برترى داشته باشد و روشن كرده‏ايم كه على عليه السلام در هر دو مورد برتر است و اين كتاب براى بررسى اين موضوع و مباحث ديگر كلامى نيست كه بخواهيم دلايل و براهين خود را بيان كنيم كه براى آن كتابى خاص لازم است.

جلوه‏تاريخ      ج 1          صفحه‏ى 21     

اين خوى على (ع) همچنان تا اين زمان به صورت ميراثى به دوستداران و اولياى او منتقل شده است. همانگونه كه خشونت و ستم و تندخويى در گروه ديگر باقى است و هر كس اندك آشنايى با اخلاق و سجاياى مردم داشته باشد، اين موضوع را مى‏فهمد و باز مى‏شناسد.

جلوه‏تاريخ      ج 1          صفحه‏ى 38     

ديگر از خويها، كه بر شجاعان و اشخاص خونريز غلبه دارد، اين است كه درنده خوى و داراى طبع و غرائز وحشيانه‏اند و پارسايان و ارباب وعظ و آنان كه دنيا بر يكسو نهاده‏اند، معمولا تند خوى و ترش روى و از مردم رمنده و گريزانند، و امير المومنين عليه السلام با آنكه شجاع‏ترين همه مردم و در جاى خويش از خونريزترين مردم است، پارساترين مردم و از همگان از خوشيهاى اين جهانى كناره‏گيرتر است و از همگان بيشتر پند و اندرز داده و مردم را متوجه رستاخيز و عقوبتها فرموده و از همگان در عبادت و انجام اعمال عبادى كوشاتر بوده است و با وجود اين، اخلاق او از همه جهانيان لطيف‏تر و چهره‏اش گشاده‏تر و خنده‏روتر و شوخ‏تر بوده است. از گرفتگى و هر گونه خوى رمنده و ترش رويى و خشونت و سنگدلى، كه موجب رميدن جان و كدورت دل گردد، سخت به دور بوده است، چندان كه چون هيچ عيب و دستاويزى در او نيافتند، همين گشاده رويى و شوخ طبعى او را مايه سرزنش حضرتش قرار دادند و براى آنكه مردم را از او متنفر سازند به اين بهانه دست يازيدند، و حال آنكه اين خود مايه افتخار اوست و اين موضوع به راستى از عجايب و امور لطيف اوست.

جلوه‏تاريخ      ج 1          صفحه‏ى 80     

در اخلاق و گفتار عمر نوعى بد زبانى، و خشونتى آشكار بوده است كه شنونده از آن چيزى مى‏فهميده و تصور مطلبى مى‏كرده است كه خودش چنان قصدى نداشته است و از جمله همين موارد كلمه‏يى است كه در بيمارى رسول خدا از دهان عمر بيرون آمد و پناه بر خدا كه اگر او اراده معنى ظاهرى آن كلمه را كرده باشد، بلكه آن كلمه را به عادت خشونت و بد زبانى خود گفته است و نتوانسته است خود را از گفتن آن كلمه نگهدارد و بهتر بود كه مى‏گفت پيامبر در حال احتضارند يا مى‏گفت شدت مرض بر ايشان چيره است و بسيار دور است كه معنى و اراده چيز ديگرى كرده باشد. نظير اين كلمه براى مردم عادى و فرومايه عرب بسيار است. سليمان بن عبد الله در قحط سالى شنيد مردى عرب چنين مى‏گويد: «اى پروردگار بندگان براى ما و براى تو چه چيزى پيش آمده است تو كه همواره ما را سيراب مى‏كردى اكنون براى تو چه پيش آمده است اى بى‏پدر بر ما باران فرو فرست» سليمان بن عبد الله گفت: آرى گواهى مى‏دهم كه خداوند را نه پدرى است و نه همسرى و نه فرزندى، و اين سخن او را به بهترين وجه تأويل كرده و از عهده آن بيرون آمده است.

جلوه‏تاريخ      ج 1          صفحه‏ى 240     

معاويه گوش عمرو را گاز مى‏گيرد، مى‏بينيد روش عمرو چيست و اين روش چگونه و كجا قابل مقايسه با اخلاق على عليه السلام و سختگيرى او در راه خداوند و احكام اوست و با وجود اين آن دو تن بر على (ع)، حالت شوخ بودنش را عيب مى‏كردند و خرده مى‏گرفتند نصر [بن مزاحم‏] مى‏گويد: در اين هنگام عمرو اين ابيات را سرود: «اى معاويه، به سادگى دين خود را به تو نمى‏بخشم و در قبال آن از تو به دنيا نمى‏رسم. بنگر كه چگونه بايد رفتار كنى، اگر مصر را به من ارزانى مى‏دارى كه سودى سرشار برم، در آن صورت در قبال آن پيرى را در اختيار خود مى‏گيرى كه سود و زيان مى‏رساند...».

جلوه‏تاريخ      ج 2          صفحه‏ى 254     

گويد: عفاق پس از آن هرگاه از كنار ايشان مى‏گذشت مى‏گفت: خدايا من از ايشان بيزارم و دوست پسر عفانم. و آنان مى‏گفتند: پروردگارا ما دوستان على هستيم و از ابن عفان و از تو اى عفاق بيزاريم. گويد: عفاق از اين كار دست بردار نبود. قوم او مردى كه جملات مسجع را همچون جملات كاهنان مى‏ساخت ديدند و به او گفتند: اى واى بر تو آيا نمى‏توانى با جملات مسجع خود شر اين مرد را از ما كفايت كنى گفت: آسوده باشيد او را كفايت كردم، و چون عفاق از كنار آنان گذشت و آن سخن خود را تكرار كرد، آن مرد به او مهلت نداد و گفت: خدايا عفاق را بكش كه نفاق در سينه نهان دارد و شقاق را آشكار و فراق را هويدا ساخته است و اخلاق را دگرگون كرده است.

جلوه‏تاريخ      ج 3          صفحه‏ى 315     

سپس گفت: اگر چيزى را كه ياراى آنرا ندارم بر من با زور تكليف كنى در آن صورت همين اخلاق من كه خوشايند تو است ترا ناخوش خواهد نمود.

جلوه‏تاريخ      ج 3          صفحه‏ى 344     

و بدان هر كس كه داراى اخلاق مخصوصى است فضيلت را جز در همان خوى نمى‏بيند. مگر نمى‏بينى مردى كه بخيل است فضيلت را در امساك مى‏بيند شخص بخيل مردم بخشنده و با گذشت را مورد سرزنش قرار مى‏دهد و آنان را به تبذير و گولى متهم مى‏كند. همچنين مرد بخشنده بر بخيلان خرده مى‏گيرد و آنان را به تنگ نظرى و بدگمانى و مال پرستى متهم مى‏كند. شخص ترسو چنين معتقد است كه فضيلت در ترس است و شجاعت را ناپسند و آنرا نابخردى و خود فريبى مى‏داند، همان گونه كه متنبى سروده است: «ترسوها مى‏پندارند ترس دور انديشى است و حال آنكه خدعه سرشت فرومايه است» از سوى ديگر شجاع هم بر ترسو خرده مى‏گيرد و او را به ناتوانى نسبت مى‏دهد و عقيده دارد كه ترس، مايه ذلت و زبونى است، و در همه خويهاى و سرشتهاى تقسيم شده ميان آدميان اين موضوع حاكم است و چون عمر شخص تندخو و خشن و سختگير و همواره ترشروى بود چنين پنداشته است كه همين اخلاق فضيلت است و خلاف آن نقص به شمار مى‏رود و حال آنكه اگر مردى خوشرو و آرام و نرم و داراى اخلاق ملايم بود معتقد مى‏بود كه همان اخلاق ، فضيلت و خلاف آن منقصت است و اگر فرض كنيم كه اخلاق او در على عليه السلام و اخلاق على در او مى‏بود عمر در مورد على (ع) مى‏گفت «اگر اين تندخويى در او نمى‏بود».

جلوه‏تاريخ      ج 3          صفحه‏ى 345     

به نظر من عمر را در آنچه گفته است نبايد سرزنش كرد و نمى‏توان به او نسبت داد كه مى‏خواسته است بر على كينه توزى و خرده گيرى كند، بلكه او از اخلاق خودش خبر داده و چنين گمان مى‏كرده است كه خلافت شايسته نيست مگر براى مرد پرهيبتى كه به سختى از او بترسند. به اقتضاى همين خوى او در خلافت ابو بكر در در همه امور و تصميمها و سياست و احوال ديگرش دخالت مى‏كرد زيرا در اخلاق ابو بكر نرمى و ملايمت نهفته بود. باز به اقتضاى همين خوى و خلق در موارد مختلف و متعدد به پيامبر (ص) پيشنهادهايى مى‏كرد. از جمله به كشتن گروهى كه كشتن ايشان را صلاح مى‏دانست اشاره مى‏كرد و چون پيامبر (ص) باقى نگهداشتن و اصلاح آنان را در نظر داشت هيچ گونه رايزنى عمر را كه از همين خوى او سرچشمه مى‏گرفت نمى‏پذيرفت.

جلوه‏تاريخ      ج 4          صفحه‏ى 175     

گويد: چون به دروازه طاق رسيديم گروهى از كنار يكى از دروازه‏ها بانگ برداشتند كه خدا معاويه را رحمت كناد اين بانگ اندك اندك بيشتر شد تا آنجا كه صداى عموم مردم به اين شعار بلند شد. چهره معتضد دگرگون شد و به من گفت: اى ابو عيسى آيا مى‏شنوى كه اين موضوع چه اندازه شگفت‏انگيز است. چه چيزى مقتضى آن است كه در چنين هنگام سخن از معاويه به ميان آيد به خدا سوگند پدرم بر سر اين كار تا پاى مرگ و جان رسيد و من هم از معركه خلاص نشدم مگر اينكه مشرف به مرگ شدم و هر زحمت و سختى را متحمل شديم تا توانستيم اين سگها را از چنگ دشمنشان نجات دهيم و زنان و فرزندان ايشان را حمايت كنيم و در پناه بگيريم و اكنون اين گروه آمرزشخواهى و طلب رحمت براى عباس و پسرش عبد الله و نياكان خلفا را و همچنين طلب رحمت براى على بن ابى طالب و حمزه و جعفر و حسن و حسين را رها كرده‏اند. به خدا سوگند، از جاى خود حركت نمى‏كنم مگر اينكه اينان را چنان ادب و تنبيه كنم كه ديگر چنين كارى را تكرار نكنند و سپس دستور داد نفت اندازان را جمع كنند تا آن منطقه را آتش بزند. من به معتضد گفتم: اى امير، خداوند عمرت را طولانى فرمايد امروز از بهترين روزهاى اسلام است آن را با نادانى گروهى سفله كه از [فرهنگ و اخلاق ] بهره ندارند تباه مكن و همچنان با او مدارا مى‏كردم و مهربانى مى‏ورزيدم تا آنكه حركت كرد و رفت.

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 64     

نقيب مى‏گفت: اينك به اخلاق و خصائص آن دو بنگريد: او شجاع است و اين هم شجاع او فصيح و زبان‏آور است و اين هم همانگونه است او بخشنده و جواد است اين هم بخشنده و جواد است او عالم به شرايع و امور الهى است و اين عالم به فقه و شريعت و امور الهى دقيق و پيچيده او زاهد در اين امور دنيا و كم‏بهره از آن و بى‏توجه به آن است اين هم زاهد در اين جهان و رها كننده آن و بى‏بهره از خوشيهاى آن است.

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 64     

او خويشتن را در عبادت و نماز سخت به زحمت مى‏افكند و اين هم همان‏گونه است، براى آن يكى از امور دنياى زودگذر چيزى جز زنان مورد محبت نيست و اين يكى هم مانند اوست، آن يكى نوه عبد المطلب بن هاشم است و اين هم مانند اوست پدرانشان برادران پدر و مادرى هستند و حال آنكه ديگر فرزندان عبد المطلب چنان نيستند محمد (ص) در دامن پدر اين يكى، يعنى ابو طالب پرورش يافته است و همچون يكى از فرزندان ابو طالب بوده است همين كه پيامبر (ص) جوان و بزرگ شد على را كه پسر بچه‏يى بود از ميان پسران ابو طالب برگزيد و به قصد پاداش كار ابو طالب او را در دامن خود پرورش داد و موجب شد خلق و خوى آن دو و سرشت ايشان شبيه يكديگر گردد و با هم بياميزد و در صورتى كه دوست و همنشين از همنشينى تقليد و به او اقتداء مى‏كند. بنابر اين، در مورد تربيت و پرورش دادن به روزگارى دراز چه مى‏پندارى و واجب است كه اخلاق محمد (ص) همچون اخلاق ابو طالب باشد و اخلاق على عليه السلام هم چون اخلاق پدرش ابو طالب و محمد (ص) مربى او باشد و اينكه يكى كاملا مانند ديگرى باشد و داراى سرشت يكسان و طبيعت و خوى همانند باشند كه از يكديگر جدا نيست و يكى را بر ديگرى فضيلت و فرقى نخواهد بود، جز اينكه خداوند متعال محمد (ص) را به رسالت خود ويژه فرموده است و او را براى وحى خود برگزيده است و اين به سبب مصالح خلق است كه در آن مورد خداوند مقرر فرموده است، و لطف خداوند نسبت به محمد (ص) كاملتر و نفع او عام‏تر و تمام‏تر است و رسول خدا (ص) با موضوع رسالت از همگان ممتاز است، و چون از پيامبرى بگذريم ديگر امور بر مبناى اتحاد ميان آن دو خواهد بود و خود پيامبر (ص) هم در اين گفتار خود خطاب به على (ع) همين موضوع را گنجانيده و فرموده است: «من از لحاظ نبوت بر تو فزونى دارم و تو بر مردم از هفت جهت برترى» همچنين خطاب به على (ع) فرموده است «منزلت تو نسبت به من چون منزلت هارون است نسبت به موسى جز اينكه پس از من پيامبرى نيست» و بدين گونه پيامبر (ص) خويشتن را با نبوت از على ممتاز فرموده است و براى على همه فضائل و خصائص ديگر را به طور مشترك ميان خود و او بيان كرده است.

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 156     

نقيب گفت: موضوع در مورد اخلاق و سجاياى او همين گونه است كه گفتى ولى حمزه مردى متدين و متين و داراى تصديق خالص به ساحت رسول خدا (ص) بود و اگر زنده ميماند از احوال على عليه السلام با رسول خدا (ص) چيزها مى-  ديد كه نخوت او فرو ميشكست و كژروى او از ميان مى‏رفت و او را بر خويشتن مقدم ميداشت و در مورد على (ع) رضايت خداوند و پيامبر را در نظر ميگرفت هر چند مخالف ميل و خواسته‏اش ميبود.

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 157     

نقيب سپس گفت: اين خلق و خوى بشرى حمزه كجا قابل مقايسه با اخلاق لطيف و روحانى على (ع) است على (ع) علاوه بر خلق و خوى حمزه داراى آن لطافت هم بوده است، يعنى از آن جهات كه تو گفتى نفس حمزه و على يكى است، وانگهى نفس هيولايى حمزه و خالى بودن آن از علوم كجا قابل مقايسه با نفس قدوسى على عليه السلام است كه به فطرات صحيح و نه از رده تعليم آن چنان به دقايقى دست يافت كه نفوس دقيق‏ترين فلاسفه الهى از درك آن عاجز بود. اگر حمزه زنده مى‏بود و آنچه را كه ديگران از على (ع) ديدند ميديد بدون ترديد نسبت به على (ع) از سايه او هم پيروتر ميشد و از ابوذر و مقداد هم از او بيشتر پيروى ميكرد.

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 176     

وانگهى على عليه السلام از لحاظ لطائف اخلاق و پسنديدگى خويها بر قاعده‏يى بسيار پسنديده و استوار قرار داشت ولى از گروهى كه از دشمنى آنان نسبت به خود آگاه بود نفرت داشت همچنين از هر كسى كه ميخواست بدين گونه در مورد اموال مسلمانان او را بازى دهد و غير ممكن است كه ريگ سخت براى دندان نرم شود.

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 186     

نكته‏هايى از سخنان و اخلاق و روش عمر

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 186     

ما اينجا نكته‏هايى از سخنان و اخلاق و روش عمر را ميآوريم. براى عمر مالى فراوان رسيد. عبد الرحمان بن عوف به او گفت اى امير-  المومنين، اگر مصلحت ميدانى بخشى از اين اموال را براى كارها و حوادثى كه ممكن است پيش آيد در بيت المال نگهدار. عمر گفت: اين كلمه‏يى است كه شيطان آن را عرضه داشته است، خداوند مرا از فتنه آن نگهدارد و از حجت آن بى‏نياز فرمايد، آيا امسال از بيم سال آينده عصيان فرمان خداوند كنم بايد براى ايشان تقواى خداوندى را فراهم آورم كه خداوند سبحان فرموده است «هر كس از خدا بترسد خداوند براى او راه بيرون شدن از گناه قرار ميدهد و او را از جايى كه حساب نمى‏كند روزى ميبخشد». ابو موسى اشعرى مردى نصرانى را به دبيرى برگزيد. عمر براى او نوشت او را از كار بركنار كن و مسلمانى را به جاى او بگمار. ابو موسى براى عمر مطالبى در مورد خوبى و ورزيدگى و ارزش آن مرد نوشت: «عمر در پاسخ او نوشت ما را نرسد كه ايشان را امين پنداريم در حالى كه خداوندشان خيانتكار دانسته است و نمى‏توانيم ايشان را بر كشيم و بلند پايه سازيم در حالى كه خداوند آنان را فرومايه و پست قرار داده است و نبايد در مورد دين از آنان اميد خيرخواهى داشته باشيم كه خداوند و اسلام آنان را ناخوش داشته است و نبايد آنان را عزت دهيم و حال آنكه به ما فرمان داده شده است كه بايد در كمال حقارت و كوچكى جزيه بپردازند.» ابو موسى نوشت «كار اين سرزمين جز با او به صلاح نمى‏آيد».

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 202     

من گفتم: اى امير المومنين، من در حال خواستگارى زنى هستم مرا راهنمايى كن. گفت: از چه كسى خواستگارى كرده‏اى گفتم فلان دختر فلان كس. گفت: نسب آنان همان گونه است كه دوست ميدارى و چنان است كه ميدانى ولى در اخلاق خويشاوندانش نوعى پستى ديده ميشود و ممكن است آن را در فرزندانت بيايى.

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 266     

مى‏گويم: هر كس در اين اخبار تأمل كند مى‏داند كه على عليه السلام اصل و اساس انجام كارهاى رسول خدا پس از مرگ آن حضرت و تجهيز ايشان بوده است. مگر نمى‏بينى كه اوس بن خولى كسى ديگر از آن گروه را مورد خطاب قرار نمى‏دهد و از كس ديگرى براى حضور در غسل و وارد شدن در گور كسب اجازه نمى‏كند آنگاه به بزرگوارى و بخشندگى و نيك سرشتى و گذشت على عليه السلام بنگر كه چگونه براى شركت كسى چون اوس بن خولى، كه مردى بيگانه از انصار است، در اين مراسم بخل نمى‏ورزد و حق او را رعايت مى‏كند و نيازش را بر مى‏آورد و چه تفاوت فاحشى ميان اخلاقى به اين شرافت و اخلاق و گفتار آن كسى، كه مى‏گويد چون به كارى روى آورم ديگر پشت نمى‏كنم و پيامبر را كسى جز زنانش غسل نداده است، وجود دارد و اگر كس ديگرى غير از على عليه السلام و از افراد تندخو و خشن مى‏بود و اوس چنين تقاضايى مطرح مى‏كرد، او را با درشتى از خود دور مى-  كرد و او نوميد باز مى‏گشت.

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 295     

و مرا با خود بردند و نشانه آن شكاف در بدنم از زير قفسه سينه تا زير نافم همچون بند كفش باقى بود. و روايت شده است كه يكى از ياران ابو جعفر محمد بن على باقر عليه السلام از او در مورد معنى و تفسير اين آيه كه خداوند عز و جل مى‏فرمايد: «مگر آن كس از رسولان برگزيده كه از پيش رو و پشت سرش نگهبانان الهى-  فرشتگان-  در حركتند»، پرسيد. امام باقر عليه السلام فرمود: خداوند متعال به پيامبران خود فرشتگانى را مى‏گمارد كه كردارشان را مواظبت مى‏كنند و تبليغ رسالت او را به عرض خداوند مى‏رسانند، و خداوند به هنگامى كه پيامبر (ص) از شتر باز گرفته شد، فرشته‏يى گرانقدر را بر او موكل ساخت كه او را به انجام مكارم اخلاق و افعال پسنديده هدايت كند و از انجام خويهاى نا پسنديده و كارهاى بد باز دارد و او همان فرشته‏يى است كه پيامبر (ص) را ندا مى‏داد و مى‏گفت: «اى محمد اى رسول خدا سلام بر تو باد» و آن حضرت نوجوان بود و هنوز به درجه پيامبرى نرسيده بود و مى‏پنداشت كه آن بانگ سلام از سنگها و زمين است و دقت مى‏فرمود و چيزى نمى‏ديد.

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 343     

شيخ ما ابو جعفر، كه خدايش رحمت كناد، مى‏گويد: آنچه درباره فراوانى مال و دوستان و نام‏آورى و شهره بودند و بزرگسالى ابو بكر گفته شده است، همگى بر زيان ابو بكر است و نه بر سود او. اين بدان سبب است كه هر كس سيره و روش عرب را بداند، متوجه اين نكته است كه از اخلاق عرب حفظ دوستى و وفادارى به پيمان و احترام نسبت به ثروتمندان و سالخوردگان است، كه در همه اين امور، به هنگام گرفتاريها مى‏توان اعتماد كرد و آنها را پشتوانه شمرد و به همين سبب است كه عرب هرگاه بر دوست خود قدرت مى‏يافت، او را زنده نگه مى‏داشت و آزارم مى-  كرد و در واقع سبب نجات و عفو او مى‏شد. از سوى ديگر بايد در نظر داشت كه اگر سن و سال على عليه السلام او را مشهور و نام‏آور نكرده بود و ولى نسب او و موقعيتى كه ميان بنى‏هاشم داشت او را مشهور ساخته بود و اگر نام على به سبب رويارويى با مردان و سفرهاى فراوان زبانزد نبود، ولى در پناه نام ابو طالب بسيار زبانزد شده بود و شما مى‏دانيد كه خاندان تيم در بلند آوازگى همچون خاندان بنى‏هاشم نبودند و ابو قحافه قابل مقايسه با ابو طالب نبود و با اين حساب شهرت جوان بر پير و نام‏آورى نوجوان بر شخص سالخورده برترى مى‏يابد. اين هم معلوم است كه بار على بر گردن مشركان به مراتب سنگين‏تر از ديگران است كه هاشمى بوده است و پدرش هم از پيامبر حمايت مى‏كرده است و مانع ستم بر او بوده است. و اين على است كه درهاى مخالفت و ستيز با عرب را گشود و با آشكار ساختن اسلام و نماز خود آنان را خوار شمرد و با افراد خاندان و عشيره خود مخالفت و از پسر عموى خويش در آيينى كه از پيش شناخته شده نبود و نظيرى نداشت پيروى كرد. و خداوند متعال در مورد احوال آن قوم مى‏فرمايد: تا بيم دهى گروهى را كه پدران ايشان بيم داده نشده‏اند و آنان بى‏خبرانند». و على عليه السلام افزون بر اين كار همواره مصاحب رسول خدا (ص) بوده است و پيامبر همه اندوه خود را بر او شكايت مى‏فرموده است و على همنشين و انيس خلوت و دوست همه روزگاران پيامبر بود و همه اين امور موجب مى‏شد كه اعراب بر ضد او تحريض شوند و دشمنى كنند.

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 358     

وانگهى خداوند متعال در بيان داستان جنگ حنين چنين فرموده است: «زمين را همه گشادگى بر شما تنگ شد و روى به گريز نهاديد. سپس خداوند سكينه خود را بر رسول خويش و مومنان فرو فرستاد». اما موضوع مصاحبت بر چيزى جز رفاقت و همراه بودن دلالت ندارد و همين كلمه گاه براى موردى كه ايمان ندارد نيز استعمال شده است، آنچنان كه خداوند متعال فرموده است «مصاحب و دوست او در حالى كه با او گفتگو مى‏كرد، گفت: آيا به آن كسى كه تو را از خاك آفريده است كافر شدى.» و ما هر چند معتقد به اخلاق ابوبكر و ايمان صحيح او و فضيلتش هستيم، ولى به آنچه جاحظ از دلايل سست احتجاج كرده است احتجاج نمى‏كنيم و به آنچه كه موجب شود مطاعن و زيركيهاى شيعه دامنگير ما شود استدلال نمى‏كنيم.

جلوه‏تاريخ      ج 5          صفحه‏ى 359     

شيخ ما ابو جعفر اسكافى، كه خدايش رحمت كناد، مى‏گويد: در مورد فراوانى افرادى كه دعوت كسى را پذيرفته‏اند فضيلت آن به كسانى كه دعوت را پذيرفته‏اند بر مى‏گردد، نه به آن كس كه آنان را دعوت كرده است و براى مثال مى‏دانيم افرادى كه دعوت حضرت موسى عليه السلام را پذيرفتند بيشتر از افرادى هستند كه دعوت حضرت نوح عليه السلام را پذيرا شدند و حال آنكه ثواب نوح (ع) به مناسبت صبر او در قبال دشمنان و تحمل اخلاق نكوهيده و سركشى آنان بيشتر است.

جلوه‏تاريخ      ج 6          صفحه‏ى 365     

ابو عثمان-  جاحظ-  مى‏گويد: ما نمى‏گوييم عبد شمس شريف نبوده است ولى شرف درجاتى دارد، و خداوند متعال به عبد المطلب در روزگار خودش كراماتى ارزانى فرموده است و به دست او كارهايى را جارى كرده و كرامتش را چنان آشكار فرموده است كه نظير آن جز براى پيامبران مرسل صورت نگرفته است. در سخن او به ابرهه سالار فيل و بيم دادن او را به پروردگار كعبه و اينكه خداوند سخن او را محقق فرمود و فيل را از حركت بازداشت و لشكريان ابرهه را با پرندگان ابابيل نابود و با سنگهاى سجيل همچون علف نيم خورده فرمود برهانى شگفت و كرامتى گران نهفته است و آماده سازى براى ظهور پيامبرى محمد (ص) و آغاز كرامتى است كه خداوند براى او اراده فرموده است و خواسته است كه اين درخشش و شكوه پيش از ظهور محمد (ص) براى او باشد تا در همه آفاق شهره شود و جلال محمدى در سينه خسروان و فراعنه و ستمگران جاى گيرد و معاند را مغلوب كند و گرد نادانى را از نادان بزدايد. بنابراين، چه كسى مى‏تواند با مردانى كه نياكان محمد (ص) بوده‏اند همسنگى و همتايى كند، و بر فرض كه موضوع نبوت را كه خداوند در پناه آن عبد المطلب را گرامى داشته است كنار نهيم و فقط به بيان اخلاق و كردار و خويهاى پسنديده او بسنده كنيم، كمتر انسانى به پاى او مى‏رسد و چيزى همتاى او نخواهد بود. و اگر بخواهيم كراماتى را كه خداوند متعال به عبد المطلب ارزانى داشته است از جوشيدن چشمه‏هاى آب از زير سينه و زانوهاى شترش در سرزمين خشك بى‏گياه و آنچه به هنگام قرعه‏كشى و تير بيرون آوردن و ديگر صفات شگفت انگيز براى او رخ داده است بر شمريم امكان پذير است، ولى دوست داريم برهان و دليلى جز چيزهايى كه در قرآن مجيد موجود است و در شعر كهن جاهلى و غير آن آمده و بر زبان خواص و عوام و راويان اخبار و بردارندگان آثار جارى است عرضه نداريم.

جلوه‏تاريخ      ج 6          صفحه‏ى 423      

و از مردان ما محمد بن صالح بن عبد الله بن موسى بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب (ع) است كه از جوانمردان و دليران بى‏باك و شاعران ظريف خاندان ابو طالب است، و اشعارى لطيف از او باقى مانده است. ديگر از مردان ما احمد بن عيسى بن زيد است كه مردى فاضل و عالم و ميان عشيره خود محترم و معروف به فضل بوده است او از محدثانى است كه از قول او هم حديث نقل كرده‏اند. و از مردان ما موسى بن جعفر بن محمد (ع) است كه معروف به «العبد الصالح» است كه جامع فقه و دين و پارسايى و بردبارى و شكيبايى است و فرزند برومندش على بن موسى (ع) است كه شايسته خلافت بوده و خطبه وليعهدى به نامش خوانده شده است، او عالم‏تر و سخاوتمندتر و گرامى‏تر مردم از لحاظ اخلاق بوده است.

جلوه‏تاريخ      ج 7          صفحه‏ى 14     

اما سخن در باره اينكه كدام يك به ديگرى شرف يافته است، حقيقت موضوع چنين است كه اسباب شرف و برترى على عليه السّلام بر مردم چند گونه است، بخشى ازآن متعلق به فاطمه عليها السّلام و بخشى متعلق به پدر فاطمه صلوات اللّه عليه است و بخشى ديگر متعلق به خود على عليه السّلام است. آنچه كه متعلق به خود على عليه السّلام است، مسائلى چون شجاعت و پاكدامنى و بردبارى و قناعت و پسنديدگى اخلاق و گذشت و بزرگوارى اوست و آنچه كه متعلق به رسول خداست علم و دين و عبادت و پارسايى و خبر دادن از امور غيبى و پيشى گرفتن به اسلام است.

جلوه‏تاريخ      ج 7          صفحه‏ى 53     

از نامه آن حضرت به قثم بن عباس كه كارگزارش بر مكه بوده است در اين نامه كه با اين عبارت شروع مى‏شود، «اما بعد فانّ عينى بالمغرب كتب الىّ...»، «اما بعد همانا جاسوس من در مغرب براى من نوشته است.» ابن ابى الحديد چنين مى‏گويد: معاويه پنهانى گروهى از داعيان خود را به مكه گسيل داشته بود تا مردم را به اطاعت از او فرا خوانند و اعراب را از يارى دادن امير المؤمنين على باز دارند و در دلهاى ايشان اين شبهه را بيفكنند كه على عليه السّلام يا قاتل عثمان است يا از يارى دادن او خوددارى كرده است و به هر حال كسى كه مرتكب قتل يا از يارى دادن خود دارى كرده باشد، شايسته خلافت نيست، و به آنان گفته بود به زعم او اخلاق پسنديده و روش خوب معاويه را ميان مردم منتشر سازند. بدين سبب امير المؤمنين عليه السّلام اين نامه را به كارگزار خويش در مكه نوشته است تا او را بر آن كار آگاه فرمايد تا به مقتضاى سياست رفتار كند و در اين نامه چيزى در مورد آنكه اگر بر آنان دست يافت چه كند، تصريح نفرموده است. مقصود از مغرب سرزمين شام است، يعنى خبرگزاران على عليه السّلام كه در شام و پيش معاويه بوده‏اند، چنين گزارش داده‏اند و چون شام از سرزمينهاى غربى است آن را مغرب ناميده است. ابن ابى الحديد پس از توضيح جمله‏هاى نامه بحث كوتاه زير را در باره قثم آورده است.

جلوه‏تاريخ      ج 7          صفحه‏ى 57     

از نامه آن حضرت به عبد الله بن عباس پس از كشته شدن محمد بن ابى بكر در اين نامه كه با عبارت «اما بعد فان مصر قد افتتحت و محمد بن ابى بكر رحمه الله قد استشهد»، «اما بعد، همانا كه مصر گشوده شد-  و آن را گرفتند-  و محمد بن ابى بكر كه خدايش رحمت كناد شهيد شد.» شروع مى‏شود، ابن ابى الحديد پيش از شروع به شرح الفاظ اين نامه مسأله‏اى را در مورد فصاحت امير المؤمنين طرح كرده است كه هر چند جنبه ادبى دارد ولى اطلاع از آن براى خوانندگان گرامى سودمند خواهد بود. مى‏گويد: به فصاحت بنگر كه چگونه زمام و گردن خود را در اختيار اين بزرگ مرد نهاده است، وآنگهى به اين كلماتى كه همگى به صورت منصوب و پياپى در كمال سلامت و آسانى و بدون هيچ گونه تعقيد و تكليف به كار رفته است، دقت كن كه چگونه تا آخر نامه همه فواصل به صورت منصوب آمده است و حال آنكه تو و هر شخص فصيحى چون شروع به ايراد خطبه و نگارش نامه كنيد، كلمات و فواصل گاه مرفوع و گاه منصوب و گاه مجرور خواهد بود و اگر بخواهند همه فواصل را فقط با يك اعراب آورند آثار تكليف در نامه ظاهر مى‏شود و نشان تعقيد آشكار مى‏گردد. اين نوع از اعراب و بيان، خود يكى از انواع اعجاز قرآن است كه عبد القاهر آن را بيان داشته و گفته است به عنوان مثال در سوره نساء و سوره مائده كه يكى پس از ديگرى است اگر بنگرى در نخستين همه فواصل منصوب است و حال آنكه در دومى اصلا فاصله منصوب نيست و اگر آن دو سوره را با يكديگر بياميزند، نشان تركيب در آن دو آشكار مى‏شود و گويى هيچ يك به ديگرى نمى‏آميزد... سبحان الله از اين همه مزاياى گرانبها و خصايص شريف كه به اين مرد ارزانى شده است، چگونه ممكن است پسرى از اهالى مكه كه فقط ميان افراد خانواده خود پرورش يافته و با حكيمان هيچ آميزشى نداشته است، در حكمت و دقايق علوم الهى از افلاطون و ارسطو جلوتر باشد و با دانشمندان اخلاق و آداب نفسانى هيچ معاشرتى نداشته است كه هيچ يك از قريش به چنين علومى شهره نبوده‏اند و او در اين مورد از سقراط هم شهره‏تر است. او ميان شجاعان تربيت نشده است زيرا مردم مكه بازرگان بودند و اهل جنگ نبودند امّا از هر كس كه روى زمين گام برداشته، شجاع‏تر بوده است. به خلف احمر گفته شد: آيا عنبسه و بسطام دليرتر بوده‏اند يا على بن ابى طالب گفت: عنبسه و بسطام را بايد با مردم مقايسه كرد، نه با كسى كه از مردم فراتر است. گفتند: به هر حال بگو، گفت: به خدا سوگند كه اگر على بر سر آنان فرياد مى‏كشيد، پيش از آنكه به آنان حمله كند، مى‏مردند. على عليه السّلام فصيح‏تر از سحبان و قسّ بود و حال آنكه قريش سخن آورترين قبيله عرب نيست و قبايل ديگر از ايشان سخن آورتر بوده‏اند، گفته‏اند سخن آورترين قبايل عرب جرهم بوده است، هر چند خردمندى نداشته‏اند. و على عليه السّلام پارساتر و پاك دامن‏ترين مردم است و حال آنكه قريشيان مردمى آزمند و دنيا دوست بودند. آرى جاى شگفتى نيست آن هم در مورد كسى كه محمد صلوات اللّه عليه و آله مربى و پرورش دهنده او بوده است، وانگهى عنايت خداوندى هم او را يار و ياور بوده است، بايد از او چنين حالاتى ظاهر شود.

جلوه‏تاريخ      ج 7          صفحه‏ى 282     

مردم گفته‏اند: بنگريد كه چگونه جعفر بن محمد در عين حال كه به شقرانى با اطلاع از كار او محبت ورزيده و براى بر آوردن نياز او كوشش كرده است و با گرامى داشتن او، او را پند و اندرز داده و نهى از منكر كرده است، آن هم نه به صورت تصريح بلكه به صورت تعريض. زمخشرى گفته است: اين گونه رفتار از اخلاق پيامبران است. سعيد بن حميد براى مردى توصيه‏اى نوشت و در آن چنين آورد: اين نامه من با توجه به عنايت نسبت به كسى كه سفارش شده است و با اعتماد به لطف كسى كه به او توصيه شده است، فراهم آمده است و هرگز به خواست خدا حامل اين نامه نا اميد و تباه نمى‏شود.

جلوه‏تاريخ      ج 7          صفحه‏ى 287     

لا يرى الجاهل الّا مفرطا او مفرطا. «نادان ديده نمى‏شود مگر آنكه در كارها افراط-  زياده روى-  مى‏كند يا تفريط-  كوتاهى-  مى‏كند.» دادگرى و عدالت عبارت از اخلاق متعادل و پسنديده‏اى است كه حد ميان دو چيز نكوهيده است. چنان كه شجاعت محصور ميان بى باكى و ترس است و زيركى حد فاصل ميان كودنى و گربزى است و بخشش حد فاصل بخل و تبذير است و بردبارى حد فاصل بى تفاوتى و خشم است و به همين گونه ميان هر دو چيزى از اخلاق كه ضد يكديگرند حد متوسط و اخلاق ميانه‏اى است كه موسوم به اعتدال است و به همين سبب است كه جاهل ديده نمى‏شود مگر آنكه يا مرتكب افراط مى‏شود يا تفريط، مثلا غيرتمند اگر در غيرت افراط و زياده روى كند، از قانون صحيح پاى بيرون مى‏نهد و بدون هيچ موحبى فقط با پندار و گمان و وسواس غيرت نشان مى‏دهد يا چنان كاستى مى‏كند كه از احوال زنان خود نمى‏پرسد و اعتنا نمى‏كند كه چه مى‏كنند كه اين هر دو حال ناستوده است و آنچه ستوده خواهد بود اعتدال است.

جلوه‏تاريخ      ج 7          صفحه‏ى 289     

سپس فرموده است: كسى كه خود را تعليم مى‏دهد و ادب مى‏آموزد، براى تعظيم شايسته‏تر از كسى است كه معلم مردم و مؤدب ايشان باشد، و اين حق است، زيرا آن كس كه محاسن اخلاق را به خود مى‏آموزد، بزرگ منزلت‏تر از كسى است كه عهده‏دار آموزش مردم مى‏شود و خود به چيزى از آن عمل نمى‏كند. اما آن كس كه خود آموخته است و به مردم هم مى‏آموزد، بدون ترديد برتر و گرامى‏تر از كسى است كه فقط به آموختن قناعت مى‏كند و به ديگران آموزش نمى‏دهد.

جلوه‏تاريخ      ج 8          صفحه‏ى 9     

كسانى كه عوام و فرومايگان را ستوده‏اند، گفته‏اند، در حديث مرفوع نقل شده است كه خداوند اين دين را با گروهى يارى مى‏دهد كه ايشان را از اخلاق بهره‏اى نيست.

جلوه‏تاريخ      ج 8          صفحه‏ى 13     

ان لم تكن حليما فتحلّم، فانّه قلّ من تشبّه بقوم الّا اوشك ان يكون منهم. «اگر بردبار نيستى خود را به بردبارى وادار، چه كم است كسى كه خود را همانند مرد مى‏كند و از جمله ايشان نشود.» تحلّم، يعنى خود را به بردبارى وادار كردن، و آنچه على عليه السّلام فرموده است در روشهاى حكمت صحيح است كه هر كس خود را شبيه قومى كند و به اخلاق و آداب ايشان متخلق شود و مدتى دراز تمرين و ممارست كند، ورزيدگى و ملكه‏اى براى او فراهم مى‏شود و اين حالت براى او چون خوى و سرشت مى‏شود و از حال خود به اين حال منتقل مى‏شود.

جلوه‏تاريخ      ج 8          صفحه‏ى 19     

فى تقلب الاحوال علم جواهر الرجال. «در دگرگونى روزگار، شناخت گوهرهاى مردان است.» معنى اين سخن اين است كه اخلاق انسان شناخته نمى‏شود مگر به آزمودن و تجربه كردن و اختلاف احوال بر او. شاعر گفته است: هرگز تا كسى را نيازموده‏اى، ستايش مكن و او را نكوهش مكن، مگر به تجربه.

جلوه‏تاريخ      ج 8          صفحه‏ى 79     

از دردى شكوه نمى‏كرد مگر پس از آنكه بهبود مى‏يافت، بدانچه مى‏گفت عمل مى‏كرد و آنچه را عمل نمى‏كرد نمى‏گفت. و اگر در سخن گفتن بر او چيره مى‏شدند، در خاموشى كسى بر او چيره نمى‏شد، بر شنيدن آزمندتر بود تا به سخن گفتن و گاهى كه او را دو كار پيش مى‏آمد، مى‏نگريست تا ببيند كدام يك به هوس نزديكتر است و همان را رها مى‏كرد. بر شما باد بر اين خصلتها كه ملازم آنها باشيد و با يكديگر همچشمى كنيد و اگر نتوانستيد همه را به دست آوريد. بدانيد كه گرفتن اندك بهتر است تا رها كردن بسيار.» مردم در مورد اينكه اين برادر كه در اين سخن به او اشاره شده است، كيست اختلاف نظر دارند، برخى گفته‏اند: منظور از آن برادر، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است و گروهى ديگر آن را بعيد دانسته و گفته‏اند: در مورد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اصطلاح ضعيف مستضعف به كار برده نمى‏شود و درباره صفات آن حضرت نظير اين كلمه مستعمل نيست، هر چند ممكن است اين كلمه را به گفتار نرم و اخلاق پسنديده رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تأويل كرد، ولى به كار بردن اين لغت لايق وجود مقدس آن حضرت نيست.

جلوه‏تاريخ      ج 8          صفحه‏ى 84     

لا تصحب المائق فانّه يزين لك فعله، و يودّ ان تكون مثله. «با سفله نابخرد همنشينى مكن كه كار خود را براى تو مى‏آرايد و دوست مى‏دارد كه مانند او باشى.» يعنى نابخرد كار خود را در نظر تو مى‏آرايد زيرا كار خود را درست مى‏پندارد و همان‏گونه كه عاقل كار خود را مى‏آرايد، او هم چنان مى‏كند، ولى كار عاقل به حقيقت درست است و كار نادان به حقيقت درست نيست، بلكه فقط به عقيده خودش درست است. اين مسأله هم كه دوست مى‏دارد تو نظير او گردى به اين معنى نيست كه تو را هم چون خود احمق نابخرد بداند، زيرا او خود را هم احمق نمى‏شمرد كه اگر خود را احمق بداند، ديگر احمق نيست، و هر كس افعال خود را منطبق بر درستى و طهارت اخلاق مى‏داند و به عيب خويشتن آگاه نيست كه خودخواه است و عيب او از نظرش پوشيده است، همان گونه كه عيوب معشوق از ديده عاشق پوشيده مى‏ماند.

جلوه‏تاريخ      ج 8          صفحه‏ى 121     

الفكر مرآة صافية، و الاعتبار منذر ناصح، و كفى ادبا لنفسك تجنبك ما كرهته لغيرك. «انديشه آينه‏اى تابناك است و عبرت بيم‏دهنده‏اى خيرخواه است و براى ادب كردن تو نفس خود را همين بس است كه از آنچه براى غير خود خوش نمى‏دارى، دورى گزينى.» يكى از حكيمان گفته است: هرگاه اخلاق كسى را خوش مى‏دارى، خود نظير آن باش و هرگاه اخلاق كسى را زشت و ناخوش مى‏دارى، خود چنان مباش.

جلوه‏تاريخ      ج 8          صفحه‏ى 206     

التقى رئيس الاخلاق. «پرهيزگارى مهتر خلقهاست.» يعنى مهتر و سر اخلاق دينى، و اين بدان سبب است كه اخلاق پسنديده همچون جود و بردبارى و شجاعت و عفت، در صورتى كه فرض كنيم تكاليف عقلى و شرعى هم وجود نداشته باشد، پسنديده است و تقوى نمى‏تواند مهتر آنها باشد و رياست و مهترى پرهيزگارى فقط با ثبوت تكاليف به ويژه تكاليف شرعى است، تقوى در شريعت عبارت از ترس و بيم از خداوند است و اگر تقوى فراهم آمد همه طاعات فراهم مى‏آيد و همه زشتيها از ميان مى‏رود و انسان معصوم مى‏شود كه عصمت برترين طبقه رشد آدمى است و برتر از همه صفاتى است كه آدم به آن ستوده مى‏شود از قبيل شجاعت و بخشندگى و ديگر صفات پسنديده. عصمت و تقوى چنان فضيلتى است كه آدمى با آن به بهشت و سراى پاداش جاودانه منتقل مى‏شود و اين خود بزرگترين مزيتى است كه بر همه طبقات ديگر اخلاق برترى دارد.

جلوه‏تاريخ      ج 8          صفحه‏ى 225     

الولايات مضامير الرجال. «حكمرانيها ميدان مسابقه مردان است.» يعنى همان‏گونه كه اسبها در ميدان مسابقه شناخته مى‏شوند، مردان هم در حكمرانيها شناخته مى‏شوند، از برخى حكمرانان اخلاق پسنديده آشكار مى‏شود و از برخى اخلاق نكوهيده. شاعر گفته است: پنج مستى است كه چون مرد به آنها گرفتار آيد هدف دگرگونى روزگار مى‏شود، مستى مال و جوانى و عشق و باده و قدرت.