حياةالشريف‏الرضي             صفحه‏ى 27     

بأولى النظرات في ديوانه، تجد البذخ قد أخذ بأطرافه، و أفعم أجوافه، حتى غص به. و يدلنا قول المطهر بن عبد اللّه وزير عضد الدولة، لأبى أحمد-  و هو يلقي القبض عليه ليعتقله في القلعة بفارس- : «كم تدل علينا بالعظام النخرة»، على صدق المثل السائر (الولد على سرّ أبيه). و إن للشريف من الفخر بنفسه من أخلاق و ملكات عالية يمتاز بها عن غيره ما يغنيه عن التمجد بآبائه، و كفى أن نثبت له في هذه النبذة ما ينبى‏ء عنه قوله:

خورشيدبى‏غروب             صفحه‏ى 288     

اينك ته مانده‏اى از سركشان به جاى مانده‏اند كه اگر بار ديگر خداى رخصت پيكار دهد، از گردونه بيرونشان كنم، مگر به صورت گروههاى مخفى پيرامون شهرها پراكنده شوند. (420) اين من بودم كه در كودكى قهرمانان مشهور عرب را بر زمين كوفتم و شاخ اشراف ربيعه و مضر را در هم شكستم. و شما خود در پيوند من با رسول خدا-  كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد-  هم به دليل خويشاوندى نزديك و هم به سبب منزلتى ويژه-  جايگاه مرا مى‏شناسيد. او مرا از روزهايى كه نوزادى بودم، به دامن مى‏نشاند و به سينه مى‏چسباند، در بستر خويش پناهم مى‏داد، بدنش را به بدنم مى‏ساييد، و از عطر دل آويزش بهره‏مندم مى‏ساخت. لقمه را مى‏جويد و در دهانم مى‏گذاشت و هرگز در گفتارم دروغى نشنيد و در كردارم خطايى نديد. رسول خدا، هم او است كه از اوان شيرخوارگى، خداوند، عظيم‏ترين فرشتگانش را بر او-  كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد-  گمارد تا شب و روز او را به راه فضيلتها و زيباييهاى اخلاقيش-  در معيار جهانى-  رهنمون باشند، و من همواره-  چونان بچه شترى كه در پى مادر خويش است-  به دنبال او بودم و او از اخلاق خويش هر روز برايم پرچمى بر مى‏افراشت و به پيرويم فرمان مى‏داد. همواره چنين بود كه او هر سال چندى را در غار حرا مى‏گذرانيد، پس تنها مرا رخصت ديدارش بود و كسى جز من او را نمى‏ديد.

خورشيدبى‏غروب             صفحه‏ى 357     

به خواست خداى بزرگ (524) و آنگهى رنج تلاش هر كسى را عادلانه ارج بنه و به ديگرى نسبت مده و در شناخت و بهادادن بدان كوتاهى مكن. هرگز مباد كه شرافت و شخصيت كسى وادارت كند كه كار و رنج كوچكش را بزرگ بشمارى يا گمنامى كسى برانگيزدت كه كار بزرگ و تلاش او را كوچك ببينى. مسايل پيچيده‏اى كه به ستوهت مى‏آورند، و نيز تمامى امورى را كه برايت شبهه‏ناك‏اند، به خدا و رسول خدا ارجاع ده، كه خداوند به قومى كه ارشادشان را مى‏خواسته است، فرمود: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، خداى، رسول خدا و اولى الامرى را كه از خود شمايند، فرمان بريد. پس هرگاه در موردى به كشمكش دچار آمديد، آن را به خدا و رسولش ارجاع دهيد». (قرآن كريم، سوره‏ى 4، آيه‏اى 59) و ارجاع به خدا، يعنى تمسك به كتاب محكم او و ارجاع به پيامبرش، يعنى چنگ يازيدن به سنت او كه وحدت بخش است، نه پراكنده ساز. (525) سپس براى داورى بين مردم، افرادى را برگزين كه نزد تو، برترينان‏اند. آنانى كه امور گوناگون و پراكنده در تنگناشان نگذارد، برخورد خصمانه‏ى طرفهاى درگير به خشمشان نياورد، در لغزش خود پاى نفشارند، و پس از شناخت، بازگشت به حق را دشوار نيابند، خويشتن را مى‏دانى ندهند تا با كوته نظرى به ورطه‏ى آز فرو افتند، پيش از غور و بررسى كامل، به فهم سطحى بسنده نكنند، بيش از هر كسى در شبهه درنگ كنند و در گرد آورى دلايل پاى فشارند، كسانى كه از مراجعات طرفهاى درگير كم‏تر به ناشكيبى دچار آيند و براى هر چه روشن‏تر شدن جريانها، بيش از همه بشكيبند و چون حكم روشن شد، از همه برنده‏تر باشند، كسانى كه ثنا خوانيها، به خود خواهى گرفتارشان نسازد و با چرب زبانى شاهين ترازوشان به كژى نگرايد، و چنين كسانى سخت كمياب‏اند. آنك وضع داوريشان را زياده رسيدگى كن و دست بخشش خويش را چنانشان بگشاى كه نياز خود را پاسخگو يابند و به مردم كم‏تر نيازمند شوند، و در كنار خويش چنان جايگاهشان ببخش كه هيچ يك از خواص تو در آن به چشم طمع ننگرند، تا از سخن چينى ديگران در امان باشند. در آن چه گفته شد، ژرف بينديش كه اين دين چندى اسير اشرار بود: كه از آن چارچوبى براى هوسرانى ساختند و با آن به دنيا پرستى پرداختند. (526) سپس در امور كارگزارانت ژرف بنگر، و بر مبناى ارزيابى درست به كارشان بگمار، نه به انگيزه‏ى گرايشهاى شخصى و نه بر مبناى خودكامگى، كه اين دو، شاخه‏هاى جور و خيانت را ريشه‏اند، به ويژه، براى كارها كسانى را برگزين كه از تجربه و نجابت بهره‏منداند و از خانواده‏هاى ريشه‏دار و شايسته و پيشتاز پيش از پيروزى اسلام برخاسته‏اند، كه چنين كسانى در اخلاق برتراند و در آبرومندى سالم‏تر، به آزمنديهاى مادى كم‏تر چشم دارند و به پايان كارها بيشتر مى‏انديشند. آن گاه، روزيشان را به فراوانى بر آنان فرو ببار كه اين، نيروى خود سازى آنها است و هم از دست يازيدن به آن چه در اختيار دارند، عامل بى‏نيازى، و نيز برهانى بر ضد آنها است، اگر از فرمانت سر بپيچند، يا امانتت را خدشه‏دار سازند. سپس چگونگى كاركردشان را نگران باش و از ياران راست كردار و وفادار ميانشان بگمار، كه بازرسى ناپيداى تو، به رعايت امانت و مداراى با مردم ناگزيرشان مى‏كند. بدين ترتيب همكارانت را پيوسته نگاهبانى كن و اگر تنى از ايشان دست به خيانت يازيد، و گزارش بازرسانت، از راههاى گوناگون، چنين خبرى را تاييد كرد، بى‏نياز از گواهى گواهان به تنبيهش دست بگشا و همسنگ كردار نادرستش، باز خواستش كن. و سپس در جايگاه خوارى بنشانش، داغ خيانت بگذارش و قلاده‏ى ننگ و بدنامى به گردن بياويزش. (527) جريان خراج را چنان وارسى كن كه وضع خراج دهندگان سامان يابد، كه بى‏ترديد سامان تمامى اصناف جامعه در گرو سامان خراج و خراج دهندگان باشد و ديگران جز با تكيه زدن بر اينان سامانيشان نباشد، چرا كه تمامى مردم، نان خور خراج و خراج دهندگان‏اند. و سزاوار است كه بيشتر از گردآورى خراج، به عمران زمين بينديشى، زيرا خراج جز از راه عمران به دست نمى‏آيد و هر كه بدون عمران خراج بگيرد، كشور را ويران و ملت را نابود مى‏كند و فرمانرواييش چندانى نمى‏پايد.

خورشيدبى‏غروب             صفحه‏ى 503     

(980) رياست حوزه‏هاى اخلاق ، از آن تقوا است.

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 365     

خدا را بود نامهائى نكوكه از وى خرد را بود آبروبدان نامهاى نكو كردگاربخوانيد اى مردم روزگارنه آن نامهائى كه در وى عدول‏بكردند خود مردمانى فضول‏ز بيدانشى نامهائى نهندبدان نامها نيز وصفش كنندكه آن نامها خود سزاوار نيست‏سزاوار از بهر گفتار نيست‏بلى اين فرومايگان هر چه زودبه بينند كيفر هم از تار و پودبلى اين سخن كش فزايد خردخود از جعفر ابن محمد بودهر آن كسكه از جهل و طبع فضول‏در اسماء بارى تعالى عدول‏كند پيش خود نامهائى نهدندانسته بيچاره مشرك بودنداند كه نسبت به پروردگارشده كافر آن احمق نابكارز قرآن و اخبار و اين مستفادشود اى گرانمايه نيك زادكه توفيقى اسماء بارى بودجز اينهم نشايد به نزد خردبقرآن و اخبار هر اسم ازونه وارد شده اى پسنديده خوبدان اسم خواندن خدا را حرام‏بود گر چه باشد بمعنى تمام‏بدانيد آنانكه از هر جهت‏خود از راسخينند در مرتبت‏همانا ز دانش گرانمايه‏اندز اخلاق در برترين پايه‏اندبباشند آنان امامان راه‏كه بر دين و حقند پشت و پناه‏بوند آن كسانيكه در روزگارخود اقرار دارند از هر كنار

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 430      

محمد به پيغمبرى برگزيدبه ترويج اخلاق نوبت رسيدپس آن نازنين گرانمايه راكه دارد همى برترين مايه راز نيكوترين معادن همى‏همانا بروياند با خرمى‏سپس در گرامى‏ترين اصلهارحمهاى پاكيزه‏تر از هواهمى غرس فرمود آن جان جان‏كه تا با وى آباد سازد جهان‏همو از درختى گرانمايه بارز نسل براهيم و الاتباركه پيغمبران را از آن خاندان‏همى برگزيد آن خداوند جان‏امين‏هاى بر وحى خود را درست‏از آن دودمان برگزيد از نخست‏بپوشاند بر تن لباس وجودبرويش در معرفت را گشودبود خاندانش بهين خاندان‏بود دودمانش بهين دودمان‏دگر ريشه‏اش بهترين ريشه‏ها است‏كه بالاتر از فكر و انديشه‏ها است‏محمد بهين رهبر اتقيابود افضل و برتر از انبياكه روئيده چون برگ گل در حرم‏كه آرام دل باشد و ديده هم‏كشيدست قامت به بستان مجدكه صاحبدلان را در آرد بوجدبه بطحا بروى جهان ديده بازبفرمود آن رهبر كارسازخود از آن درخت غنى اعتباربسى شاخه‏هاى دراز آشكارپديد آمد و ميوه دلپذيردهد كاو ندارد بگيتى نظيركه آنهم امامان اثنى عشربود اى گرانمايه نيك فرو ليكن از آن ميوه‏هاى شريف‏برد بهره در دهر ذوقى لطيف‏چه بر دست هر كس نخواهد رسيدكه آن گل بهر جا نخواهد دميدپس آن نازنين پيشوا از نخست‏بود بهر پرهيزگاران درست‏به چشمان اهل بصيرت همى‏دهد روشنائى دهد خرمى‏فرا ره چراغى درخشان بسودكه از نور وى ديده حيران بودهمانا بود كوكبى بيگمان‏كه ساطع بود نور وى همچنان‏چو آتش زنه شعله‏اش برق زن‏بود آشكارا همى در علن‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 581     

ولى اين حقيقت نكردند درك‏ز غفلت بدى را نكردند ترك‏براى ستم گشته وادار وزان‏دگر بر نگردند در اين ميان‏دريغا كه سخت از كتاب خداجدا و نفهمند اين نكته رادريغا برونند از راه راست‏ندانند از بخت بد كاين خطاست‏شما نيز خود مورد اعتمادنباشيد از فرط جهل و عنادكه باشد تمسك بوى جست چون‏نداريد غيرت گه آزمون‏نه مردان رزميد كش بيدرنگ‏توان از شما خواست يارى بجنگ‏شمائيد از حيث اخلاق بدبواقع فرومايه و بيخردپى آتش جنگ افروختن‏بنامردمى خود در آن سوختن‏خود آماده باشيد و بر خصم خويش‏مبنديد ره تا نراند به پيش‏بهر حال اف بر شما باد چون‏چه بد بوده است از شما آزمون‏من از كار و رفتار زشت شمابه تنگ آمدم واى ازين ماجرابرنج شما مبتلا گشته‏ام‏ز آسودگيها جدا گشته‏ام‏چو روزى شما را بيارى دين‏بخوانم شوم از غم دل حزين‏چو روزى دگر با شما راز جنگ‏بگويم نداريد پاى درنگ‏به هنگام خواندن بگاه بسيج‏نباشيد مردان آزاد هيچ‏نداريد از راستگوئى نشان‏كه باشد جوابم دهيد اين زمان‏دگر موقع گفتن راز هم‏كه بايد بماند نهان لاجرم‏نباشيد خود مورد اعتمادكه آن سر شود حفظ خود از وداد

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 636     

درين قسمت از خطبه اى مرد راه‏اشارت رود بر خروجى سپاه‏ز سفيانى آن شخص مطرود پست‏كه اركان دين ديد از وى شكست‏چه شارح خوئى آن گرانمايه مردكه باشد در آئين اخلاق فردبشرحش ز علامه مجلسى‏كه چون وى محقق نديده كسى‏همى نقل كرده ولى بيشترز شراح خود گفته‏اند اين خبراشارت بود خود بدينگونه جنگ‏كه عبد الملك آن گرفتار ننگ‏بپا كرد چون بر خلافت رسيدبكوفه سپاهى گران بر كشيدپى جنگ با مصعب ابن زبيركه هرگز بذاتش نمى‏بود خيرهمان كس كه مختار را كشت سخت‏كشانيد از آن مرد بر خاك رخت‏به مسكن كه پيرامن كوفه بودرسيدند بر هم چنان تار و پودبشد كشته مصعب در آن گير و دارولى پور مروان بكوفه قرارگرفت و بكردند بيعت بوى‏همان كوفيان مردم سست پى‏پس آن گاه آن بيخرد بيدرنگ‏فرستاد حجاج يوسف بجنگ‏به بطحا كه عبد اله ابن زبيركشد آن فرومايه سست خيربمكه هم آن آلت دست غيرهمى كشت عبد الله ابن زبيرسپس خانه كعبه با منجنيق‏همى‏كرد ويران بوضعى دقيق‏دگر آن كه بسيارى از مردمان‏بكشت آن فرومايه تيره جان‏بدانسانكه بر مسلمين چيره شدكه روز همه همچو شب تيره شداز نيروى سلطان دين مرتضى‏كه باشد بحق سرور اتقياز ظلم همان ابله بيخردبه بيچاره مردم خبر مى‏دهدهمانند آنست در آزمون‏به بينم من عبد الملك را كنون‏كه در شام ميباشد و همچنان‏زند بانك و دارد سپاهى گران‏

خورشيدهدايت      ج 1          صفحه‏ى 799     

بود اينهم از خطبه‏هائى كه شاه‏على نازنين رهبر دين پناه‏در آغاز كار خلافت بگفت‏بصدق و يقين در معنى بسفت‏نبى را فرستاد حق رهنماكه روشن كند راه را هر كجادر آن اعتقادات از نيك و بدبيانكرد و ميداند اين با خردبدينگونه اى مردم نيكخوهمى پيش گيريد راه نكوكه تا آنكه بر كرد كار و رسول‏هدايت شويد از فروع و اصول‏همانا ز پيرامن هر بدى‏كه خيزد ازان سخت تا بخردى‏بواقع بهر حال دورى رواست‏كه تا آنكه پوئى تو خود راه راست‏بود آنچه واجب بجا آوريدبود آنچه واجب بجا آوريدهمانند روزه نظير نمازچو خمس و زكاة از فرود و فرازدگر حج و امر بمعروف هم‏سپس نهى از منكر از بيش و كم‏دگر هم عبادات را آنچه هست‏ببايد شود حفظ اى حق پرست‏بدانيد تكرار بحث نخست‏به تائيد موضوع باشد درست‏عبادات را از پى قرب دوست‏به بنديد بر كار و اين ره نكو است‏كه آخر شما را برد در بهشت‏گرانمايه و خوش كند سرنوشت‏بدانيد هر چيز را كردگارحرامش بفرموده از هر كناربواقع قرين است با مصلحت‏كز آن مصلحت به بود عاقبت‏بدينگونه اى رهرو نكته دان‏مبين جاى عذرى بنا بخردان‏هر آن جز خاليست از نقص و عيب‏برى باشد از ذلت شك و ريب‏خداوند فرمود او را حلال‏كه تا هوش و منطق نيابد زوال‏دگر حرمت يك مسلمان رادبهر گونه حرمت فزونى نهادخود از فيض اخلاق و توحيد حق‏كه هرگز نبوده سزاوار دق‏همانا حقوق همه مسلمين‏بهم ربط دادست آن نازنين‏مسلمان بود آنكه اندر عيان‏بواقع همه مسلمين جهان‏ز دست و زبانش بهر اعتباربباشند آسوده در روزگار

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1157     

وضعني في حجره و أنا ولد يضمّني إلى صدره، و يكنفني إلى فراشه، و يمسّني جسده و يشمّني عرفه. و كان يمضغ الشّي‏ء ثمّ يلقمنيه. و ما وجد لي كذبة في قول، و لا خطلة في فعل. و لقد قرن اللّه به-  صلّى اللّه عليه و آله-  من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم ليله و نهاره. و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل أثر أمّه يرفع لي في كلّ يوم من أخلاقه علما و يأمرني بالاقتداء به. و لقد كان يجاور في كلّ سنة بحراء فأراه و لا يراه غيري. و لم يجمع بيت واحد يومئذ في الإسلام غير رسول اللّه-  صلّى اللّه عليه و آله-  و خديجة و أنا ثالثهما. أرى نور الوحي و الرّسالة، و أشمّ ريح النّبوّة.

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1442     

پس آنگه بهر كار عمال خويش‏نظر كن چو انديشه‏اى پاك كيش‏بكردى چو آن قومرا امتحان‏بكارش همى برگزين همچنان‏بميل خود و از براى كمك‏بايشان مده كار اى تيزتك‏چه با ميل و سر خود كسيرا بكارفرستادن آرد ملالت به باردگر آنكه از شاخه‏هاى ستم‏بود توده‏اى ريخته روى هم‏نباشد اگر مشورت در ميان‏دگر تجربت يافتن ز امتحان‏توجه نكردن بود بر هنركه خلقى تبه سازد از اين اثركسانى كه از عهده امتحان‏برون آمدندى بخدمت بخوان‏دگر آنكه از خاندان نجيب‏كه آزرمشان هست از اول نصيب‏بكار گرانمايه‏اى بر گماركه خيزد ز كردارشان اعتبارچه ايشان در اسلام اول قدم‏نهادند و بودند بس محترم‏دگر آنكه داراى اخلاق خوش‏بباشند خالى ز هر كشمكش‏چه ناموس از آن مردم خوش گهربتحقيق سالمتر است از اثرچو بر خويشتن ننگ هرگز روانمى‏داشتند از كمال صفاسپس جيره و خواربار زيادبايشان ببخشاى اى خوش نهاد

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1686     

به ترغيب در بردبارى امام‏بفرمود اين نكته اى نيكنام‏بگيتى اگر خود نه اى بردباربدان شيوه وادار خود كن بكاركه كم مى‏شود تا كسى خويشتن‏كند چون گروهى دگر در ز من‏و ليكن همانند ايشان بدهرنگردد تو خود گير ازين نكته بهرچو هر خصلتى كه طبيعى نه بودولى خود بآن داشتى اى وجودهمان خوى و عادت شود لاجرم‏كه ظاهر شود ز آدمى پيش و كم‏در اينجا بيان امام همام‏بر ابن نكته باشد دليلى تمام‏كه تبديل اخلاق و خوى صفات‏بود ممكن و هست راه نجات‏

خورشيدهدايت      ج 2          صفحه‏ى 1814     

چه ديگر جهاد بدست و زبان‏نه ممكن بود اندرين خاكدان‏دگر آنكه از راه دل هم جهادنكرد و نكرد آشكار از نهاددر آن وقت گمراهى و تيرگى‏بر اخلاق مردم كند چيرگى‏در آن لحظه دنيا و عقبى خراب‏ز مردم شود اى بحق نكته ياب‏بدين‏سان كسى كه يكى كار نيك‏نه بشناخت مانند رفتار نيك‏نه انگار از يك نكوهيده كردز اخلاق شايسته ماندست فرددر آن حال وارونه گشته تمام‏سرش رو بپائين گرفته مقام‏دگر آنكه پايش ببالا بودگرفتار و درمانده هر جا بودبدنيا و گرفتار و در آخرت‏مقيم است در بدترين مرتبت‏

دراسةحول‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 31     

لك السوابق و الأوضاح و الغررو ناظر ما انطوى عن لحظه أثرو عاطفات من البقيا إذا جعلت‏محقّرات من الأضغان تبتدرإطراقة كقبوع الصّل يتبعهاعزم يسور فلا يبقي و لا يذرو اللّيث لا ترهب الأقران طلعته‏حتى يصمّم منه الناب و الظفرأنت المؤدّب أخلاق السحاب إذاضنت بدرّتها العرّاصة الهمرمن بعد ما اصطفقت فيها صواعقهاو شاغب البرق في أطرفها المطرو البالغ الأمر جالت دون مبلغه‏سمر القنا و أمرت دونه المرر

دراسةحول‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 51     

و الأقرب إلى الانصاف ما قال الدكتور زكي مبارك في مواجهة الذهبي و من سار على طريقته، و هو: «إنّ هذا الحكم القاسي لا يطوّق به عنق الشريف إلّا إن ثبت ان مجموعة «نهج البلاغة» تعرض بعد وفاته للزيادات و الاضافات التي توجبها النزعة المذهبية في عصور وصل فيها الكفاح السياسي إلى أبعد حدود القسوة و العنف، فإن ثبت بعد البحث انها سلمت من الزيادات فهي شاهد على أن الشريف كان يعوزه التدقيق في بعض الأحايين، أمّا اتهامه بالكذب على أمير المؤمنين في سبيل النزعة المذهبية، فهو اتهام مردود و لا يقبله إلّا من يجهل أخلاق الشريف».

درپيرامون‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 46     

مى‏بينيد ضمن اين كه از وعظ و پند و اندرز و زهد و زجر سخن مى‏گويد، به امور جنگى و بسيج عمومى براى جهاد مى‏پردازد، سپس رشته سخن را به آموزش عملى آنها و درسهاى عالى از چگونگى آسمانها و بحثهاى نجومى و اسرارى از موجودات زمينى، و آنچه در آسمان نهفته است، مى‏كشاند، و از آنجا به فلسفه آفرينش و اثبات وجود آفريدگار جهان و تفنن در معارف الهى و بحث خداشناسى و كيفيت مبدأ و معاد پرداخته و توجه خود را به امور مملكت دارى و سياست كشورى و زندگى ملتها معطوف مى‏دارد، و به دنبال آن از آشنا ساختن مردم به فضائل اخلاقى و قوانين اجتماعى و آداب معاشرت و مكارم اخلاق و ظواهر زندگى دنيا و غير از اينها از مقاصد گوناگونى كه با متجلى‏ترين مظاهر خود در «نهج البلاغه» مى‏درخشد، سخن مى‏گويد.

درپيرامون‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 102     

هيچكس ترديدى ندارد كه ايراد كلمات حكمت آميز، و ضرب المثلهاى نغز در ميان عرب يك امر فطرى به شمار مى‏رود و از زمانى كه در جاهليت به سر مى‏بردند معروف بوده است و اين همه از صفاى ذهن، و آزاد فكرى و انديشه سريع آنها سرچشمه گرفته است. چنانكه بسيارى از مردم عرب به اين صفات، قبل از اسلام مشهور بوده‏اند آيا با اين وصف از اين كه حكمت عالى را به على نسبت دهى برايت دشوار است با اين كه على از خاندان قريش است كه در فصاحت زبان و بلاغت و روانى بيان، و الفاظ عالى، و قريحه روشن، و ذوق لطيف و صفاى ذهن، بر همه قبائل عرب مقدم بودند بعلاوه، قبلا گفتيم كه او (عليه السّلام) از اوائل سن در خانه پيغمبر (صلّى اللّه عليه و آله) پرورش يافت، و از بچگى در خانه نبوت و مهد حكمت و سرچشمه فضيلت بزرگ شده، و تا لحظه‏اى كه پيغمبر (صلّى اللّه عليه و آله) چشم از جهان فرو بست ملازم آن حضرت بود، چنانكه خود آن حضرت در يكى از خطبه‏هاى خود مى‏فرمايد: «كنت اتّبعه اتّباع الفصيل اثر امّه يرفع لى فى كلّ يوم من اخلاقه علما، و يأمرنى بالاقتداء به...» يعنى: من پيوسته مانند شتر بچه كه به دنبال مادرش مى‏رود، ملازم پيغمبر (صلّى اللّه عليه و آله) بودم، و هر روز علمى از مكارم اخلاق خود برايم مى‏افراشت و به من امر مى‏كرد كه از آن پيروى كنم على (عليه السّلام) از بزرگان نويسندگان و كاتبان وحى پيغمبر بود، و تمام قرآن مجيد را به خوبى حفظ كرد، و احاديث پيغمبر را چنانكه

درپيرامون‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 113     

39-  شرحى به نام «منهاج الولاية» كه خطبه‏ها را به سه بخش كرده: بخش نخست در توحيد و اصول دين، بخش دوم در مواعظ و عبادات، بخش سوم در اخلاق .

الدرةالنجفية             صفحه‏ى 65     

عمر و تركها و منها كلّ افقه من عمر حتّى المخدرات فى الحجال و نظائر هذه الحكايات مشهورة منه قوله عليه السّلام فصاحبها كراكب الصّعبة ان اشنق لها خرم و ان اسلس لها تقحّم قيل الضمير فى صاحبها يعود الى الحوزة المكنّى بها عن طبيعة عمر و اخلاقه و المراد على هذا الوجه انّ المصاحب لتلك الاخلاق فى حاجته الى المدرات و في صعوبة حاله كراكب الصّعبة و وجه المشابهة انّ راكب الصعبة كما يحتاج الى الكلفة الشّاقّة فى مدارات احوالها فهو معها بين خطرين ان شدّد عليها فى جذب الزمام خرم انفها و ان ارخى لها شيئا مع صعوبتها تقحّمت به كذلك مصاحب اخلاق الرّجل و المبتلى بها ان اكثر عليه انكار ما يتسرّع اليه ادّى ذلك الى مشاقته و فساد الحال بينهما و ان سكت عنه و تركه و ما يصنع ادّى ذلك الى الاخلال بالواجب و ذلك من موارد الهلكة و قيل الضمير فى صاحبها للخلافة و صاحبها هو كلّ من تولّى امرها اذا كان عادلا مراعيا لحقّ اللّه و وجه شبهه براكب الصّعبة انّ المتولّى لامر الخلافة ان فرّط فى المحافظة على شرائطها و اهمل امرها القاه التفريط فى موارد الهلكة كما نسبه الصحابة الى عثمان حتّى فعل به ما فعل فكان ذلك كراكب صعبة اسلس قيادها و ان افرط فى حمل الخلق على اشدّ مراتب الحقّ و بالغ فى الاستقصاء عليهم فى طلبه اوجب ذلك تضجّرهم منه و نقار طباعهم و تفرّقهم عنه و فساد الامر عليه لميل اكثرهم الى احبّ الباطل و غفلتهم عن فضيلة الحقّ و ان صعب فيكون فى ذلك كمن اشنق

الدرةالنجفية             صفحه‏ى 290     

و موافقته لأوامر اللّه فى سبيله و شرح حاله مع رسول اللّه صلّى اللَّه عليه و آله و التّنبيه على موضعه منه و كيفيّة تربيته له من اوّل عمره و الإشارة الى قوّته فى دين اللَّه و ذلك قوله الا و قد امرنى اللَّه بقتال اهل البغى و النّكث و الفساد فى الأرض فامّا النّاكثون فقد قاتلت و امّا القاسطون فقد جاهدت و امّا المارقة فقد دوّجت و امّا شيطان الرّدعة فقد كفيته بصعقة سمعت لها وجبة قلبه و رجّة صدره و بقى بقيّة من اهل البغى و لئن اذن اللَّه فى الكرّة عليهم لأديلنّ منهم الّا ما يتشذّر فى اطراف الأرض تشذّرا انا وضعت بكلكل العرب و كسرت نواجم قرون ربيعة و مضر و قد علمتم موضعى من رسول اللّه صلّى اللَّه عليه و آله بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة وضعنى فى حجره و انا وليد يضمّنى الى صدره و يكنفني فى فراشه و يمسّنى جسده و يشمّنى عرفه و كان يمضغ الشّى‏ء ثمّ يلقمنيه و ما وجد لى كذبة فى قول و لا خطلة فى فعل و لقد قرن اللَّه تعالى به صلّى اللَّه عليه و آله من لدن كان فطيما اعظم ملك من ملائكته يسلك به سبيل المكارم و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره و لقد كنت اتّبعه اتّباع الفصيل اثر امّه ترفع لى فى كلّ يوم علما من اخلاقه و يأمرني بالاقتداء به و لقد كان يجاوزني كلّ سنة بحراء فاراه و لا يراه غيرى و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الإسلام غير رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و خديجة عليها السّلام و انا ثالثهما ارى نور الوحى و الرّسالة و اشمّ ريح النّبوة و لقد سمعت رنّة الشّيطان حين نزل الوحى عليه صلّى اللَّه عليه و آله فقلت يا رسول اللَّه ما هذه الرّنة فقال هذا الشّيطان قد ايس من عبادته انّك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى الّا انّك لست بنبىّ و لكنّك وزير و انّك لعلى خير و لقد كنت معه صلّى اللَّه عليه و آله لمّا اتاه الملأ من قريش فقالوا له يا محمّد انّك قد ادّعيت عظيما لم يدّعه اباؤك و لا احد من بيتك و نحن نسئلك امرا ان اجبتنا اليه و اريتناه علمنا انّك نبىّ و رسول و ان لم يفعل علمنا انّك ساحر كذّاب فقال صلّى اللَّه عليه و آله لهم و ما تسئلون قالوا تدعو لنا هذه الشّجرة حتّى تنقلع بعروقها و تقف بين يديك فقال صلّى اللَّه عليه و آله انّ اللَّه على كلّ شي‏ء قدير فان فعل اللَّه بكم ذلك ا تؤمنون و تشهدون بالحقّ قالوا نعم قال فانّى ساريكم ما تطلبون و انّى لأعلم انّكم لا تفيئون الى خير و انّ فيكم من يطرح فى القليب و من يخرّب الأحزاب ثمّ قال عليه السّلام يا ايّتها الشّجرة ان كنت تؤمنين باللّه و اليوم الأخر و تعلمين انّى رسول اللَّه فانقلعى بعروقك حتّى تقفى بين يدىّ باذن اللَّه فولّذى بعثه بالحقّ نبيّا لانقلعت بعروقها و جأت و لها روىّ شديد و قصف كقصف اجنحة الطّير حتّى وقفت بين يدي رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و مرفرفة و القت ب الأعلى على رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و ببعض اغصانها على منكبى و كنت عن يمين رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله فلمّا نظر القوم الى ذلك قالوا علوّا و استكبارا فمرها فليأتك نصفها و يبقى نصفها فامرها بذلك فاقبل اليه نصفها كاعجب اقبال و اشدّه دويّا و كادت تلتفّ برسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله فقالوا كفرا و عتوّا فمر هذا النّصف فليرجع الى نصفه كما كان فامره صلّى اللَّه عليه و آله فرجع فقلت انا لا اله الَّا اللَّه انّى اوّل مؤمن بك يا رسول اللَّه و اوّل من امن بانّ الشّجرة فعلت ما فعلت بامر اللَّه تعالى تصديقا لنبوّتك و اجلالا لكلمتك فقال القوم كلّهم بل ساحر كذّاب عجيب السّحر خفيف فيه و هل يصدّقك فى امرك الّا مثل هذا يعنونني و انّى لمن قوم لا تأخذهم فى اللَّه لومة لائم سيماهم سيما الصدّيقين و كلامهم كلام الأبرار عمّار اللّيل و منار النّهار متمسّكون بحبل القران يحيون سنن اللَّه و سنن رسوله عليه السّلام لا يستكبرون و لا يعلون و لا يغلّون و لا يفسدون قلوبهم فى الجنان و اجسادهم فى العمل

الدرةالنجفية             صفحه‏ى 337     

الى تغيير نعمته اذا استعدّ لذلك و قوله فانّ سخط الى قوله مع رضا العامّة تنبيه على لزوم العدل العامّ للرّعيّة و حفظ قلوب العامّة و طلب رضاهم و قوله و ليس احد الى قوله من اهل الخاصّة وصف الخاصّة باوصاف مذمومة تستلزم قلّة الاهتمام بهم بالنّسبة الى العامّة و وصف العامّة بصفات محمودة يوجب العناية بها و قوله و ليكن ابعد الى قوله لمعايب النّاس امره ان يكون ابعد رعيّته منه و ابغضهم اليه اطلبهم لمعايب النّاس و نبّهه على وجوب ذلك بقوله فانّ فى النّاس الى قوله سترها و اذا كان الوالى احقّ من سترها لزمه ان لا يكشف عمّا غاب عنه منها و ذلك يقمع اهل النّميمة و ابعادهم و ان يلزم ما يجب عليه و هو تطهير الخلق ممّا ظهر له من ذنوبهم دون ما غاب عنه و اكّد ذلك بالأمر بستر العورة من الغير بقدر الاستطاعة فان كلّ عيب عورة و قوله اطلق عن النّاس الى قوله وتر امره بنزع الحقد و حلّ ما عقده فى قلبه منه لكونه من الرّذائل الموبقة و ان يقطع اسبابه من قبول قول السّعاة و اهل النّميمة و قوله و تغاب الى قوله بالنّاصحين امره ان يتغافل من كلّ امر لا يتّضح له و لا يقوم به برهان و نهاه ان يعجل الى تصديق من سعى به و وجه غشّه كونه يثير الأحقاد و الضّغآئن بين النّاس و يذيغ الفاحشة و الفساد فى الأرض و تقدير كبراه و كلّ من كان عاشا يجب ان لا تلتفت اليه و قوله و لا تدخلنّ الى قوله بالجور نهاه ان يدخلن فى مشورته ثلاثة البخيل و الجبان و الحريص و نبّه على وجه المفسدة فى استشارة كلّ واحد من الثّلثة و قوله فانّ البخل الى قوله الظّنّ باللّه اشارة الى انهاء غرائز اى اخلاق متفرّقة يحصل للنفس عن اصل واحد ينتهى اليه و هو سوء الظّنّ باللّه و بيان ذلك انّ مبدء سوء الظّنّ باللّه عدم معرفته تعالى فالجاهل به لا يعرفه من جهة ما هو جواد فيّاض بالخيرات لمن استعدّ بطاعته لها فيسؤ ظنّه به و بانّه لا يخلف عليه عوض ما يبذله فيمنعه ذلك مع ملاحظة الفقر من البذل و تلزمه رذيلة البخل و كذلك الجبان و الحريص جاهل به تعالى و قوله و لا يكوننّ لك بطانه نهاه (ع) ان يتّخذ بطانة قد كانوا بطانة من قبل للظّلمة و ذلك لأنّ الظّلم و تحسينه قد صار ملكة ثابتة فى انفسهم فبعيد ان يمكنهم الخلوّ منها اذ قد صارت كالخلق العزيزى اللّازم لتكرارها و صيرورتها عادة و قوله ثم لتكن اثرهم الى قوله وقع تنبيه على من ينبغي ان يتّخذ عونا و وزيرا و ميّزه باوصاف اخصّ و قوله و الصق الى قوله لم تفعله امره بان يلازم اهل الورع و الصّدق منهم ثمّ ان يروضهم و يؤدّ بهم بالنّهى عن الإطراء له او يوجبوا له سرورا بقول باطل ينسبونه فيه الى فعل ما لم يفعله و قوله و لا يكوننّ الى قوله نفسه امره بان يلزم كلّا من اهل الإحسان و الإسائة بما الزم به نفسه من الاستعداد بالإحسان و الإسائة لهما فيلزم المحسن منزلة الإحسان و المسى‏ء منزلة الإسائة و قوله و اعلم انّه الى قوله طويلا تنبيه على الإحسان الى الرّعيّة و تخفيف المؤنات عنهم و ترك استكراههم على ما ليس له قبلهم بما يستلزم ذلك من حسن ظنّه بهم المستلزم لقطع النّصب عنه و ذلك انّ الوالى اذا احسن الى رعيّته قويت رغبتهم فيه و اقبلوا بطباعهم على محبّته و طاعته و ذلك يستلزم حسن ظنّه بهم فلا يحتاج معهم الى كلفة فى جمع أهوائهم و الاحتراس من شرورهم و اكّد ذلك بقوله و انّ احقّ من حسن ظنّك به الى قوله عنده و قوله و لا تنقض الى قوله الرّعيّة نهى عن نقض سنّة صالحة موجبة للألفة فان نقض مثلها يستلزم فساد اثرها من الألفة و ذلك مفسدة ظاهرة فى الدّين و قوله و لا تحدثنّ نهاه ان يحدث سنّة تضرّ بشى‏ء من ماضى السّنن و اشار الى وجه الفساد بقوله فيكون الأجر الى قوله منها و قوله و اكثر مدارسة (إلخ) امره ان يكثر مدارسة العلماء اى بالأحكام الشّرعيّة و قوانين الدّين و مناقشة الحكماء اى العارفين باللّه و اسراره فى عباده العاملين بالقوانين الحكميّة العمليّة التجربيّة و الإعتباريّة و يتصفّح انواع الأخيار فى تثبيت القواعد و القوانين الّتى يصلح عليها امر بلاده و اقامة ما استقام به النّاس قبله منها

الدرةالنجفية             صفحه‏ى 372     

اى لا تعلم اخلاق الإنسان الّا بالتّجربة و اختلاف الأحوال عليه كرفعته بعد اتّضاعه و بالعكس و كنزول الشّدائد به

الدرةالنجفية             صفحه‏ى 391     

اى تعرف الرّجال بها كما تعرف الخيل بالمضمار و هو الموضع او او المدّة الّتى تضمر فيها الخيل فمن الولات من يظهر منه اخلاق حميدة و منهم من يظهر منه اخلاق ذميمة و قال الشّاعر

الدليل‏على‏موضوعات‏نهج..             صفحه‏ى 195     

وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ-  صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ-  مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ، وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ، لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ.

الدليل‏على‏موضوعات‏نهج..             صفحه‏ى 466     

خطبه 192 234 أَنَا وَضَعْتُ فِي الصِّغَرِ بِكَلَاكِلِ الْعَرَبِ، وَ كَسَرْتُ نَوَاجِمَ قُرُونِ رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ. وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِي مِنْ رَسُولِ اللَّهِ-  صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ-  بِالْقَرَابَةِ الْقَرِيبَةِ، وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصِيصَةِ. وَضَعَنِي فِي حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلَدٌ يَضُمُّنِي إِلَى صَدْرِهِ، وَ يَكْنُفُنِي فِي فِرَاشِهِ، وَ يُمِسُّنِي جَسَدَهُ، وَ يُشِمُّنِي عَرْفَهُ. وَ كَانَ يَمْضَغُ الشَّيْ‏ءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ، وَ مَا وَجَدَ لِي كَذْبَةً فِي قَوْلٍ، وَ لَا خَطْلَةً فِي فِعْلٍ. وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ-  صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ-  منْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ، وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ، لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ. وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ أَثَرَ أُمِّهِ، يَرْفَعُ لِي فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ أَخْلَاقِهِ عَلَماً، وَ يَأْمُرُنِي بِالِاقْتِدَاءِ بِهِ. وَ لَقَدْ كَانَ يُجَاوِرُ فِي كُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ، وَ لَا يَرَاهُ غَيْرِي. وَ لَمْ يَجْمَعْ بَيْتٌ وَاحِدٌ يَوْمَئِذٍ فِي الْإِسْلَامِ غَيْرَ رَسُولِ اللَّهِ-  صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ-  وَ خَدِيجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا. أَرَى نُورَ الْوَحْيِ وَ الرِّسَالَةِ، وَ أَشُمُّ رِيحَ النُّبُوَّةِ.

روائع‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 71     

و في هذا النوع من الحكم الموجّه إلى العقل، نرى عليّا يصوّر تاركا للناس أن يحكموا بما يرون. فيأخذوا إذا شاءوا أو يتركوا. لذلك لا نرى في هذا النوع من الحكم صيغ الطلب. إنّما نرى حكما صيغت بقالب خبريّ خالص جرّد من صور الأمر و النهي جميعا. حكما تتبلور فيها طبائع الصديق و العدوّ، و المحسن و المسي‏ء، و الأحمق و العاقل، و البخيل و الكريم، و الصادق و المنافق، و الظالم و المظلوم، و المعوز و المتخم، و صاحب الحقّ و صاحب الباطل، و مفهوم الخلق السليم و الخلق السقيم، و شئون الجاهل و العالم، و الناطق و الصامت، و الأرعن و الحليم، و صفات الطامع و القانع، و أحوال العسر و اليسر، و تقلّبات الزمان و ما لها من أثر في أخلاق الرجال، و ما إلى ذلك من أمور لا تحصى في فصل أو باب.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 12     

نسبش بپيغمبران بزرگ مى‏پيوست، و در آغوش زنان پاكدامن و پرهيزگار جهان آن در دانه عزيز نوازش مى‏شد. در خانواده كهن سال و نجيب قريش تنها عمويش ابو طالب افتخار پرستاريش را دريافته بود، و آن پيرمرد مهربان يگانه يادگار برادرش را، همچون جان شيرين، گرامى و عزيز مى‏داشت، تا آنكه اندك اندك قدم در ميدان زندگى گذاشت و با جامعه آن روز كه فاقد هر گونه فضيلت و اخلاق بود، بيشتر تماس پيدا كرد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 24     

قومى كه در كنارش مى‏زيستند، بزحمت با او بسر مى‏بردند، و از اخلاق ناستوده و زننده‏اش رنج مى‏كشيدند.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 33     

تعجب مكنيد كه چگونه ملت حق دارد پادشاه خويش را نصيحت كند چگونه مى‏تواند صاحب تاج و تخت را از لغزش باز دارد آرى خوب مى‏تواند، هر كرا شما در فضيلت و اخلاق بحد نهائى مشاهده مى‏كنيد، باز هم از كمك كردن اندرز گويان بى‏نياز نيست، و آن را كه بسيار كوچك و ناچيز مى‏دانيد، ممكن است روزى انديشه و فكرش ملّتى را از خطر نجات دهد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 111     

دستورى چند امير المؤمنين (ع) بسپاهيان خود فرمود كه در ميان خطبه‏هاى نهج البلاغه پراكنده بود. از آن جايى كه آن بيانات گرانبها را از نظر دقايق سربازى و اخلاق بسيار سودمند ديديم پريشان آنها را يكجا جمع نموده براى خوانندگان گرامى خود ترجمه مى‏كنيم: بشما، اى سربازان فداكار اسلام، اى جوانمردان آزاده عراق، در اين موقع كه بجانب شام بسيج كرده با تمام وسايلى كه در دست داريد بر ضدّ بيداد و ستم آماده پيكار و نبرد شده‏ايد، لازم مى‏دانم نكته‏اى چند گوشزد كنم: پيش از همه چيز بايد بگويم كه حريف ما در اين مبارزه فقط دو طايفه‏اند: آنهايى كه بر خلاف حق و عدالت مقامهايى را اشغال كرده‏اند كه شايسته آن نيستند و بدين وسيله كبريا و غرور و ظلم و تعدى خود را مى‏خواهند بر مردم تحميل كنند.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 132     

اخلاق 

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 140     

اكنون فراموش نشود، اگر روزى مقرّرات اجتماع پرده اوهام را از پيش چشم آنها دريده قيود خودخواهى را پاره كند، اين گرگان ميش منظر از آن جايى كه فاقد فضيلت و اخلاق هستند و نيز بناموس، وجدان و دين حرمت نمى‏گذارند، چنگالهاى بى‏رحم خود را از آستين نرم و تميز بدر آورده مثل ديگران و شايد هم فجيع‏تر بر بينوايان محيط خود حمله‏ور ميشوند.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 144     

دنيا مهد پرورش عشق و محبت است. دنيا آموزشگاه كمال و مكتب فضائل و اخلاق است. دنيا معبد پيغمبران و نمازگاه فرشتگانست.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 160     

آن هدفها را كه ديگران در نظر گرفته‏اند، تعقيب نمى‏كند، او از زندگى دنيا جز كمال نفس و تهذيب اخلاق مطلوبى ندارد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 181     

جان را بدانش و حكمت بياراييد و زنگ اين آيينه را با صيقل اخلاق ستوده و پندار پاك بزداييد، تا مراسم معاشرت را در اجتماع با بردبارى و صبر برگذار كنيد و در محفل همنشينان بحسن مشرب و لطف آميزش معروف گرديد، و در نتيجه بار زندگى را آسان بمنزل رسانيد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 186     

لختى از كتاب مجيد پند گيريد و قانون مقدّس اسلام را در تهذيب اخلاق خويش بكمك برداريد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 189     

توانگران بايد آن چنان بقوّت اخلاق و نيروى تقوى آراسته باشند كه نوشانوش نعمت زمام خرد را از دستشان نربوده مستى مال هوش آنها را پست و ناچيز نكند.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 246     

و تربيت خانوادگى شالوده پرورش‏هايى است كه در دبستان اجتماع انجام مى‏شود، بنا بر اين بايد دقّت كنى تا افسران نجيب از خانواده‏هاى پاك و شريف بر سپاهيان بر گمارى و نيروى خود را كه عهده‏دار سنگين‏ترين وظائف حياتى كشور مصرند بيش از همه چيز با مهمات فضائل و اخلاق تجهيز كنى.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 250     

آرى ترا بقضات كافى و پرهيزگار نيازى شديد است. ولى با چه زبان سفارش كنم كه داوران قضايا را بايد از نخبه دانشمندان اسلام كه بزينت علم و فضيلت اخلاق تا حدّ نهائى آراسته باشند، انتخاب كنى. در ملّت مصر بنگر، آنكه از همه پرهيزگارتر و داناتر است، بنام قاضى برگزين.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 289     

در اين موقع من كه بكشت و كار ملّتها از همه برزگران فضيلت و اخلاق آگاه‏ترم، وظيفه دارم تا وقت نگذشته از آن استفاده كنم و نگذارم تخم هاى هرزه در آن مزرعه دلكش خانه كند و گياهان فاسد از آن بروياند.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 291     

مكتب اسلام عاليترين آموزشگاههايى است كه بناى آن بر شالوده طهارت نفس و تهذيب اخلاق گذارده شده است.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 293     

اى حسن، يكسره بجدّ گرامى خويش حضرت محمد (ص) بنگر و بدان كه در ميان پيشوايان دين و اخلاق ، روزگار هم چون او بياد ندارد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 293     

تعليمات عاليه آن پيغمبر عزيز مدرسه انسانيت را تكميل كرده و درس فضيلت و اخلاق را تمام فرموده است.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 300     

با نيكوكاران بنشين، تا از ايشان باشى، و از بدان دورى گزين، كه فطرت و اخلاق تو هم از آنان بدور ماند.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 302     

اى حسن، بهوش باش كه با مردم تندخو، مدارا قويترين حربه پيكار است و سيلاب خروشان در آغوش اقيانوس آرام گيرد. پيروزى در برابر دشمن منحصر بآن نيست كه در حملات نبرد شهامت بيشتر كنند و بر تهوّر برافزايند، ابراز فضيلت و اخلاق كه دشمن را شرمسار كند نوعى از پيروزى است كه بى‏قعقعه سلاح و همهمه سپاه بدست آيد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 302     

تو اى پسر، حقوق دوستان را بنام صميميّت و دوستى ضايع مگردان. آن كسان را كه چشم بر فضائل اخلاق تست و بر تو حسن ظن دارند، كوشش كن كه گمان آنها در باره تو بحقيقت مقرون گردد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 320     

پيامبران ترا تقديس كنيم و بروان آن كس كه خورشيدسان از افق توحيد و اخلاق سر برآورد و با كتاب بزرگ و نظام جاويد خود سلسله نبوّت را بپايان رسانيد، رحمت و درود فرستيم.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 400     

از فرستادگان عاليمقام پروردگار و نواميس مقدس آسمانها بگويم. كه بمنظور تربيت فكر و تهذيب اخلاق شما ملكوت اعلى را ترك گفته در كنار شما زانو گذاشتند، و در راه پرورش جان و آموزش انديشه شما چه زحمت‏ها كه نكشيدند و چه تلخى‏ها و ناگوارى‏ها كه جوانمردانه نوش نكردند.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 404     

«قد امهلوا فى طلب المخرج و هدوا سبيل المنهج و عمرّوا مهل المستغتب و كشفت عنهم سدف الرّيب» اين نوبت جز بمنظور تكميل نفس و تهذيب اخلاق و آموزش دانش و پرورش انديشه و روشنايى جان و صفاى خاطر اعطا نشده است. اوه... سخنان من چه دلنشين باشد و كجاست آن صاحبدلى كه با من نشيند و بمن گوش فرا دهد نيكو گويم و نيكو انديشم، پندهاى من قلب افسرده را بنشاط آورد و جان مرده را ديگر بار زندگى و نيرو بخشد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 405     

آرزو كنم كه شما بشنويد و بترسيد و پند گيريد و اعتراف كنيد و پشيمان شويد و بجبران پشيمانى خويش پردازيد و از ناشايسته‏ها اجتناب ورزيد و بشايسته‏ها مبادرت جوييد و ايمان آوريد و ايمان خويش استوار سازيد و عبرت جوييد و اطاعت كنيد و بپروردگار بزرگ باز گرديد و پيشوايان صالح اخلاق و علم را پيروى نماييد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 423     

هم‏اكنون مشعل اخلاق برافراشتم و در راه شما پيش گرفتم و همى‏خواهم كه بدنبال من بشتابيد و راه را از بيراهه باز شناسيد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 447     

«و لا تناله التّجزية و التّبعيض» چگونه در وهم انديشه گنجد او كه «تحيط به الابصار و القلوب» در كجا چهره برافروزد و از كدام سوى جلوه نمايد «فاتّعظوا عباد اللّه بالعبر النّوافع و بالآى السّواطع شما از گذشته‏هاى ديگران عبرت گيريد، حسن نصيحت بپذيريد و به آيات روشن قرآن بگرويد و از سرمايه فضيلت و اخلاق گرانبار مشويد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 481     

اما نكند كه بپشتيبانى پادشاهان و فرمانروايان از مردم دينار و درم گيرد، يا همچون دوره گردان كوتاه نظر، خويشتن را بخاطر مشتى زر و سيم هدف مسخره و ملعبه اين و آن قرار دهد. 1-  نيكو بنگريد تا بدانچه از آسمانها دستور يافته‏ايد بكار افتيد و از ميزانى كه قرآن مجيد با هندسه ملكوتى خويش در اخلاق و آداب گذاشته تجاوز نشود.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 510     

پس بآسانى مى‏توانيد نادرستى‏هاى اخلاق خويش را در پرده شكيبايى بپوشانيد و در برابر نيروى شهوت و هوس با شمشير خرد نبرد كنيد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 527     

آرى دست رباينده دستى بى‏عفّت و ناپاك است، پس اين كه گفته‏اند: بدزدى دست ميالاييد، همى‏خواستند عفّت اخلاق عمومى را تحكيم فرمايند. «و ترك الزّنا تحصينا للنّسب و ترك اللّواط تكثيرا للنّسل»: كردار ناشايست «زنا» نام ناموران را پست سازد و سند نژادها و نسل‏ها را از هم بدراند و شناسنامه خانواده‏ها را كم كند. و امّا لواط... با ادامه اين گناه ديگر سلسله بقا از خطر انقراض ايمن نخواهد ماند، و ديگر زنى آبستن نخواهد شد، تا بزنجير بقاء امتداد بخشد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 567     

ما بخاطر پيشواى محبوبمان محمد (ص) شهر مكه را ترك گفته‏ايم و بشرف مهاجرت افتخار يافتيم در صورتى كه شما با محمد (ص) سر پيكار و ستيز گرفته‏ايد و كار اين لجاج و عناد را بجايى رسانيده‏ايد كه در دست ما گرفتار شده و از دست ما آزادى يافته‏ايد. اين ما هستيم «مهاجر» و شما هستيد كه طلق ناميده مى‏شود. ما صراحت و صداقت داريم و شما به دروغ و فريب دهان مى‏آلاييد، ما راست و درستيم و شما منحرف و نادرست ما نقطه بر حقّ مى‏رويم و شما بباطل مى‏پيماييد، ما ايمان آورده‏ايم و شما همچنان بازيچه ترديد و تشويش مانده‏ايد، بنا بر اين ميان ما و شما فاصله بسيار است و فرزندان عبد مناف همه بر يكسان نيستند. شما آن خلف باشيد كه بدنبال سلف خويش كوركورانه مى‏شتابيد و نمى‏دانيد و پيروى از روش ناهنجار جاهليّت بالاخره بجهنم جهل و نادانى منتهى خواهد شد و پريشانى و پشيمانى ببار خواهد آورد ولى ما چراغ علم و فضيلت بدست گرفته‏ايم و بدنبال محمّد روى بسوى بهشت اخلاق و دانش آورده‏ايم.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 579     

«قرآن ما كه زنده كننده حقوق بشر» «و پناه دهنده ستمديدگان و رنجبران» «است، جلال و جبروت قريش را درهم» «شكست و بينى‏هاى بر باد اشراف» «مكه را در پيش پاهاى برهنه اعراب» «بيابان بر خاك خفت فرو ماليد.» «قرآن مجيد بخاطر مردم جهان» «بهشت عدل و مساوات بنيان كرد و» «درهاى اين بهشت برين را بروى نژاد- » «ها و ملت‏ها گشود.» (از صفحه 665 اين كتاب) «بخاطر تكامل روح و تعالى فكر» «خويش بسمت تقوى بگرويد و سعى» «كنيد اين موهبت عليا را دريابيد و» «بدين وسيله از مكارم و محمد اخلاق » «برخوردار شويد.» «آن كس كه در سايه تقوى و فضيلت» «بلندى يافته هرگز پست نخواهد شد،» «و شما هم وى را پست مشماريد و آن كسان» «را كه در دنيا برافراشته و بر اجتماع» «قدرت و عظمت بخشيده عظيم و عالى» «مدانيد، زيرا دنيا كوچكتر و خفيف- » «تر از آن باشد كه بتواند وضيعى را» «شريف و فرومايه‏اى را سربلند» «بدارد.» (از صفحه 637 و 638 اين كتاب) بسم اللّه الرّحمن الرّحيم «العلىّ عن شبه المخلوقين» آن حقيقت اعلى كه در ملكوت مقدّس خود بر جهان و جهانيان سلطنت ميكند، حقيقتى بالاتر از تشبيه و توصيف است.