اخلاق در نهج البلاغه از کتاب حياةالشريفالرضي
حياةالشريفالرضي صفحهى 27
بأولى النظرات في ديوانه، تجد البذخ قد أخذ بأطرافه، و أفعم أجوافه، حتى غص به. و يدلنا قول المطهر بن عبد اللّه وزير عضد الدولة، لأبى أحمد- و هو يلقي القبض عليه ليعتقله في القلعة بفارس- : «كم تدل علينا بالعظام النخرة»، على صدق المثل السائر (الولد على سرّ أبيه). و إن للشريف من الفخر بنفسه من أخلاق و ملكات عالية يمتاز بها عن غيره ما يغنيه عن التمجد بآبائه، و كفى أن نثبت له في هذه النبذة ما ينبىء عنه قوله:
خورشيدبىغروب صفحهى 288
اينك ته ماندهاى از سركشان به جاى ماندهاند كه اگر بار ديگر خداى رخصت پيكار دهد، از گردونه بيرونشان كنم، مگر به صورت گروههاى مخفى پيرامون شهرها پراكنده شوند. (420) اين من بودم كه در كودكى قهرمانان مشهور عرب را بر زمين كوفتم و شاخ اشراف ربيعه و مضر را در هم شكستم. و شما خود در پيوند من با رسول خدا- كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد- هم به دليل خويشاوندى نزديك و هم به سبب منزلتى ويژه- جايگاه مرا مىشناسيد. او مرا از روزهايى كه نوزادى بودم، به دامن مىنشاند و به سينه مىچسباند، در بستر خويش پناهم مىداد، بدنش را به بدنم مىساييد، و از عطر دل آويزش بهرهمندم مىساخت. لقمه را مىجويد و در دهانم مىگذاشت و هرگز در گفتارم دروغى نشنيد و در كردارم خطايى نديد. رسول خدا، هم او است كه از اوان شيرخوارگى، خداوند، عظيمترين فرشتگانش را بر او- كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد- گمارد تا شب و روز او را به راه فضيلتها و زيباييهاى اخلاقيش- در معيار جهانى- رهنمون باشند، و من همواره- چونان بچه شترى كه در پى مادر خويش است- به دنبال او بودم و او از اخلاق خويش هر روز برايم پرچمى بر مىافراشت و به پيرويم فرمان مىداد. همواره چنين بود كه او هر سال چندى را در غار حرا مىگذرانيد، پس تنها مرا رخصت ديدارش بود و كسى جز من او را نمىديد.
خورشيدبىغروب صفحهى 357
به خواست خداى بزرگ (524) و آنگهى رنج تلاش هر كسى را عادلانه ارج بنه و به ديگرى نسبت مده و در شناخت و بهادادن بدان كوتاهى مكن. هرگز مباد كه شرافت و شخصيت كسى وادارت كند كه كار و رنج كوچكش را بزرگ بشمارى يا گمنامى كسى برانگيزدت كه كار بزرگ و تلاش او را كوچك ببينى. مسايل پيچيدهاى كه به ستوهت مىآورند، و نيز تمامى امورى را كه برايت شبههناكاند، به خدا و رسول خدا ارجاع ده، كه خداوند به قومى كه ارشادشان را مىخواسته است، فرمود: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، خداى، رسول خدا و اولى الامرى را كه از خود شمايند، فرمان بريد. پس هرگاه در موردى به كشمكش دچار آمديد، آن را به خدا و رسولش ارجاع دهيد». (قرآن كريم، سورهى 4، آيهاى 59) و ارجاع به خدا، يعنى تمسك به كتاب محكم او و ارجاع به پيامبرش، يعنى چنگ يازيدن به سنت او كه وحدت بخش است، نه پراكنده ساز. (525) سپس براى داورى بين مردم، افرادى را برگزين كه نزد تو، برتريناناند. آنانى كه امور گوناگون و پراكنده در تنگناشان نگذارد، برخورد خصمانهى طرفهاى درگير به خشمشان نياورد، در لغزش خود پاى نفشارند، و پس از شناخت، بازگشت به حق را دشوار نيابند، خويشتن را مىدانى ندهند تا با كوته نظرى به ورطهى آز فرو افتند، پيش از غور و بررسى كامل، به فهم سطحى بسنده نكنند، بيش از هر كسى در شبهه درنگ كنند و در گرد آورى دلايل پاى فشارند، كسانى كه از مراجعات طرفهاى درگير كمتر به ناشكيبى دچار آيند و براى هر چه روشنتر شدن جريانها، بيش از همه بشكيبند و چون حكم روشن شد، از همه برندهتر باشند، كسانى كه ثنا خوانيها، به خود خواهى گرفتارشان نسازد و با چرب زبانى شاهين ترازوشان به كژى نگرايد، و چنين كسانى سخت كمياباند. آنك وضع داوريشان را زياده رسيدگى كن و دست بخشش خويش را چنانشان بگشاى كه نياز خود را پاسخگو يابند و به مردم كمتر نيازمند شوند، و در كنار خويش چنان جايگاهشان ببخش كه هيچ يك از خواص تو در آن به چشم طمع ننگرند، تا از سخن چينى ديگران در امان باشند. در آن چه گفته شد، ژرف بينديش كه اين دين چندى اسير اشرار بود: كه از آن چارچوبى براى هوسرانى ساختند و با آن به دنيا پرستى پرداختند. (526) سپس در امور كارگزارانت ژرف بنگر، و بر مبناى ارزيابى درست به كارشان بگمار، نه به انگيزهى گرايشهاى شخصى و نه بر مبناى خودكامگى، كه اين دو، شاخههاى جور و خيانت را ريشهاند، به ويژه، براى كارها كسانى را برگزين كه از تجربه و نجابت بهرهمنداند و از خانوادههاى ريشهدار و شايسته و پيشتاز پيش از پيروزى اسلام برخاستهاند، كه چنين كسانى در اخلاق برتراند و در آبرومندى سالمتر، به آزمنديهاى مادى كمتر چشم دارند و به پايان كارها بيشتر مىانديشند. آن گاه، روزيشان را به فراوانى بر آنان فرو ببار كه اين، نيروى خود سازى آنها است و هم از دست يازيدن به آن چه در اختيار دارند، عامل بىنيازى، و نيز برهانى بر ضد آنها است، اگر از فرمانت سر بپيچند، يا امانتت را خدشهدار سازند. سپس چگونگى كاركردشان را نگران باش و از ياران راست كردار و وفادار ميانشان بگمار، كه بازرسى ناپيداى تو، به رعايت امانت و مداراى با مردم ناگزيرشان مىكند. بدين ترتيب همكارانت را پيوسته نگاهبانى كن و اگر تنى از ايشان دست به خيانت يازيد، و گزارش بازرسانت، از راههاى گوناگون، چنين خبرى را تاييد كرد، بىنياز از گواهى گواهان به تنبيهش دست بگشا و همسنگ كردار نادرستش، باز خواستش كن. و سپس در جايگاه خوارى بنشانش، داغ خيانت بگذارش و قلادهى ننگ و بدنامى به گردن بياويزش. (527) جريان خراج را چنان وارسى كن كه وضع خراج دهندگان سامان يابد، كه بىترديد سامان تمامى اصناف جامعه در گرو سامان خراج و خراج دهندگان باشد و ديگران جز با تكيه زدن بر اينان سامانيشان نباشد، چرا كه تمامى مردم، نان خور خراج و خراج دهندگاناند. و سزاوار است كه بيشتر از گردآورى خراج، به عمران زمين بينديشى، زيرا خراج جز از راه عمران به دست نمىآيد و هر كه بدون عمران خراج بگيرد، كشور را ويران و ملت را نابود مىكند و فرمانرواييش چندانى نمىپايد.
خورشيدبىغروب صفحهى 503
(980) رياست حوزههاى اخلاق ، از آن تقوا است.
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 365
خدا را بود نامهائى نكوكه از وى خرد را بود آبروبدان نامهاى نكو كردگاربخوانيد اى مردم روزگارنه آن نامهائى كه در وى عدولبكردند خود مردمانى فضولز بيدانشى نامهائى نهندبدان نامها نيز وصفش كنندكه آن نامها خود سزاوار نيستسزاوار از بهر گفتار نيستبلى اين فرومايگان هر چه زودبه بينند كيفر هم از تار و پودبلى اين سخن كش فزايد خردخود از جعفر ابن محمد بودهر آن كسكه از جهل و طبع فضولدر اسماء بارى تعالى عدولكند پيش خود نامهائى نهدندانسته بيچاره مشرك بودنداند كه نسبت به پروردگارشده كافر آن احمق نابكارز قرآن و اخبار و اين مستفادشود اى گرانمايه نيك زادكه توفيقى اسماء بارى بودجز اينهم نشايد به نزد خردبقرآن و اخبار هر اسم ازونه وارد شده اى پسنديده خوبدان اسم خواندن خدا را حرامبود گر چه باشد بمعنى تمامبدانيد آنانكه از هر جهتخود از راسخينند در مرتبتهمانا ز دانش گرانمايهاندز اخلاق در برترين پايهاندبباشند آنان امامان راهكه بر دين و حقند پشت و پناهبوند آن كسانيكه در روزگارخود اقرار دارند از هر كنار
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 430
محمد به پيغمبرى برگزيدبه ترويج اخلاق نوبت رسيدپس آن نازنين گرانمايه راكه دارد همى برترين مايه راز نيكوترين معادن همىهمانا بروياند با خرمىسپس در گرامىترين اصلهارحمهاى پاكيزهتر از هواهمى غرس فرمود آن جان جانكه تا با وى آباد سازد جهانهمو از درختى گرانمايه بارز نسل براهيم و الاتباركه پيغمبران را از آن خاندانهمى برگزيد آن خداوند جانامينهاى بر وحى خود را درستاز آن دودمان برگزيد از نخستبپوشاند بر تن لباس وجودبرويش در معرفت را گشودبود خاندانش بهين خاندانبود دودمانش بهين دودماندگر ريشهاش بهترين ريشهها استكه بالاتر از فكر و انديشهها استمحمد بهين رهبر اتقيابود افضل و برتر از انبياكه روئيده چون برگ گل در حرمكه آرام دل باشد و ديده همكشيدست قامت به بستان مجدكه صاحبدلان را در آرد بوجدبه بطحا بروى جهان ديده بازبفرمود آن رهبر كارسازخود از آن درخت غنى اعتباربسى شاخههاى دراز آشكارپديد آمد و ميوه دلپذيردهد كاو ندارد بگيتى نظيركه آنهم امامان اثنى عشربود اى گرانمايه نيك فرو ليكن از آن ميوههاى شريفبرد بهره در دهر ذوقى لطيفچه بر دست هر كس نخواهد رسيدكه آن گل بهر جا نخواهد دميدپس آن نازنين پيشوا از نخستبود بهر پرهيزگاران درستبه چشمان اهل بصيرت همىدهد روشنائى دهد خرمىفرا ره چراغى درخشان بسودكه از نور وى ديده حيران بودهمانا بود كوكبى بيگمانكه ساطع بود نور وى همچنانچو آتش زنه شعلهاش برق زنبود آشكارا همى در علن
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 581
ولى اين حقيقت نكردند دركز غفلت بدى را نكردند تركبراى ستم گشته وادار وزاندگر بر نگردند در اين مياندريغا كه سخت از كتاب خداجدا و نفهمند اين نكته رادريغا برونند از راه راستندانند از بخت بد كاين خطاستشما نيز خود مورد اعتمادنباشيد از فرط جهل و عنادكه باشد تمسك بوى جست چوننداريد غيرت گه آزموننه مردان رزميد كش بيدرنگتوان از شما خواست يارى بجنگشمائيد از حيث اخلاق بدبواقع فرومايه و بيخردپى آتش جنگ افروختنبنامردمى خود در آن سوختنخود آماده باشيد و بر خصم خويشمبنديد ره تا نراند به پيشبهر حال اف بر شما باد چونچه بد بوده است از شما آزمونمن از كار و رفتار زشت شمابه تنگ آمدم واى ازين ماجرابرنج شما مبتلا گشتهامز آسودگيها جدا گشتهامچو روزى شما را بيارى دينبخوانم شوم از غم دل حزينچو روزى دگر با شما راز جنگبگويم نداريد پاى درنگبه هنگام خواندن بگاه بسيجنباشيد مردان آزاد هيچنداريد از راستگوئى نشانكه باشد جوابم دهيد اين زماندگر موقع گفتن راز همكه بايد بماند نهان لاجرمنباشيد خود مورد اعتمادكه آن سر شود حفظ خود از وداد
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 636
درين قسمت از خطبه اى مرد راهاشارت رود بر خروجى سپاهز سفيانى آن شخص مطرود پستكه اركان دين ديد از وى شكستچه شارح خوئى آن گرانمايه مردكه باشد در آئين اخلاق فردبشرحش ز علامه مجلسىكه چون وى محقق نديده كسىهمى نقل كرده ولى بيشترز شراح خود گفتهاند اين خبراشارت بود خود بدينگونه جنگكه عبد الملك آن گرفتار ننگبپا كرد چون بر خلافت رسيدبكوفه سپاهى گران بر كشيدپى جنگ با مصعب ابن زبيركه هرگز بذاتش نمىبود خيرهمان كس كه مختار را كشت سختكشانيد از آن مرد بر خاك رختبه مسكن كه پيرامن كوفه بودرسيدند بر هم چنان تار و پودبشد كشته مصعب در آن گير و دارولى پور مروان بكوفه قرارگرفت و بكردند بيعت بوىهمان كوفيان مردم سست پىپس آن گاه آن بيخرد بيدرنگفرستاد حجاج يوسف بجنگبه بطحا كه عبد اله ابن زبيركشد آن فرومايه سست خيربمكه هم آن آلت دست غيرهمى كشت عبد الله ابن زبيرسپس خانه كعبه با منجنيقهمىكرد ويران بوضعى دقيقدگر آن كه بسيارى از مردمانبكشت آن فرومايه تيره جانبدانسانكه بر مسلمين چيره شدكه روز همه همچو شب تيره شداز نيروى سلطان دين مرتضىكه باشد بحق سرور اتقياز ظلم همان ابله بيخردبه بيچاره مردم خبر مىدهدهمانند آنست در آزمونبه بينم من عبد الملك را كنونكه در شام ميباشد و همچنانزند بانك و دارد سپاهى گران
خورشيدهدايت ج 1 صفحهى 799
بود اينهم از خطبههائى كه شاهعلى نازنين رهبر دين پناهدر آغاز كار خلافت بگفتبصدق و يقين در معنى بسفتنبى را فرستاد حق رهنماكه روشن كند راه را هر كجادر آن اعتقادات از نيك و بدبيانكرد و ميداند اين با خردبدينگونه اى مردم نيكخوهمى پيش گيريد راه نكوكه تا آنكه بر كرد كار و رسولهدايت شويد از فروع و اصولهمانا ز پيرامن هر بدىكه خيزد ازان سخت تا بخردىبواقع بهر حال دورى رواستكه تا آنكه پوئى تو خود راه راستبود آنچه واجب بجا آوريدبود آنچه واجب بجا آوريدهمانند روزه نظير نمازچو خمس و زكاة از فرود و فرازدگر حج و امر بمعروف همسپس نهى از منكر از بيش و كمدگر هم عبادات را آنچه هستببايد شود حفظ اى حق پرستبدانيد تكرار بحث نخستبه تائيد موضوع باشد درستعبادات را از پى قرب دوستبه بنديد بر كار و اين ره نكو استكه آخر شما را برد در بهشتگرانمايه و خوش كند سرنوشتبدانيد هر چيز را كردگارحرامش بفرموده از هر كناربواقع قرين است با مصلحتكز آن مصلحت به بود عاقبتبدينگونه اى رهرو نكته دانمبين جاى عذرى بنا بخردانهر آن جز خاليست از نقص و عيببرى باشد از ذلت شك و ريبخداوند فرمود او را حلالكه تا هوش و منطق نيابد زوالدگر حرمت يك مسلمان رادبهر گونه حرمت فزونى نهادخود از فيض اخلاق و توحيد حقكه هرگز نبوده سزاوار دقهمانا حقوق همه مسلمينبهم ربط دادست آن نازنينمسلمان بود آنكه اندر عيانبواقع همه مسلمين جهانز دست و زبانش بهر اعتباربباشند آسوده در روزگار
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1157
وضعني في حجره و أنا ولد يضمّني إلى صدره، و يكنفني إلى فراشه، و يمسّني جسده و يشمّني عرفه. و كان يمضغ الشّيء ثمّ يلقمنيه. و ما وجد لي كذبة في قول، و لا خطلة في فعل. و لقد قرن اللّه به- صلّى اللّه عليه و آله- من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم ليله و نهاره. و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل أثر أمّه يرفع لي في كلّ يوم من أخلاقه علما و يأمرني بالاقتداء به. و لقد كان يجاور في كلّ سنة بحراء فأراه و لا يراه غيري. و لم يجمع بيت واحد يومئذ في الإسلام غير رسول اللّه- صلّى اللّه عليه و آله- و خديجة و أنا ثالثهما. أرى نور الوحي و الرّسالة، و أشمّ ريح النّبوّة.
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1442
پس آنگه بهر كار عمال خويشنظر كن چو انديشهاى پاك كيشبكردى چو آن قومرا امتحانبكارش همى برگزين همچنانبميل خود و از براى كمكبايشان مده كار اى تيزتكچه با ميل و سر خود كسيرا بكارفرستادن آرد ملالت به باردگر آنكه از شاخههاى ستمبود تودهاى ريخته روى همنباشد اگر مشورت در مياندگر تجربت يافتن ز امتحانتوجه نكردن بود بر هنركه خلقى تبه سازد از اين اثركسانى كه از عهده امتحانبرون آمدندى بخدمت بخواندگر آنكه از خاندان نجيبكه آزرمشان هست از اول نصيببكار گرانمايهاى بر گماركه خيزد ز كردارشان اعتبارچه ايشان در اسلام اول قدمنهادند و بودند بس محترمدگر آنكه داراى اخلاق خوشبباشند خالى ز هر كشمكشچه ناموس از آن مردم خوش گهربتحقيق سالمتر است از اثرچو بر خويشتن ننگ هرگز روانمىداشتند از كمال صفاسپس جيره و خواربار زيادبايشان ببخشاى اى خوش نهاد
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1686
به ترغيب در بردبارى امامبفرمود اين نكته اى نيكنامبگيتى اگر خود نه اى بردباربدان شيوه وادار خود كن بكاركه كم مىشود تا كسى خويشتنكند چون گروهى دگر در ز منو ليكن همانند ايشان بدهرنگردد تو خود گير ازين نكته بهرچو هر خصلتى كه طبيعى نه بودولى خود بآن داشتى اى وجودهمان خوى و عادت شود لاجرمكه ظاهر شود ز آدمى پيش و كمدر اينجا بيان امام همامبر ابن نكته باشد دليلى تمامكه تبديل اخلاق و خوى صفاتبود ممكن و هست راه نجات
خورشيدهدايت ج 2 صفحهى 1814
چه ديگر جهاد بدست و زباننه ممكن بود اندرين خاكداندگر آنكه از راه دل هم جهادنكرد و نكرد آشكار از نهاددر آن وقت گمراهى و تيرگىبر اخلاق مردم كند چيرگىدر آن لحظه دنيا و عقبى خرابز مردم شود اى بحق نكته ياببدينسان كسى كه يكى كار نيكنه بشناخت مانند رفتار نيكنه انگار از يك نكوهيده كردز اخلاق شايسته ماندست فرددر آن حال وارونه گشته تمامسرش رو بپائين گرفته مقامدگر آنكه پايش ببالا بودگرفتار و درمانده هر جا بودبدنيا و گرفتار و در آخرتمقيم است در بدترين مرتبت
دراسةحولنهجالبلاغة صفحهى 31
لك السوابق و الأوضاح و الغررو ناظر ما انطوى عن لحظه أثرو عاطفات من البقيا إذا جعلتمحقّرات من الأضغان تبتدرإطراقة كقبوع الصّل يتبعهاعزم يسور فلا يبقي و لا يذرو اللّيث لا ترهب الأقران طلعتهحتى يصمّم منه الناب و الظفرأنت المؤدّب أخلاق السحاب إذاضنت بدرّتها العرّاصة الهمرمن بعد ما اصطفقت فيها صواعقهاو شاغب البرق في أطرفها المطرو البالغ الأمر جالت دون مبلغهسمر القنا و أمرت دونه المرر
دراسةحولنهجالبلاغة صفحهى 51
و الأقرب إلى الانصاف ما قال الدكتور زكي مبارك في مواجهة الذهبي و من سار على طريقته، و هو: «إنّ هذا الحكم القاسي لا يطوّق به عنق الشريف إلّا إن ثبت ان مجموعة «نهج البلاغة» تعرض بعد وفاته للزيادات و الاضافات التي توجبها النزعة المذهبية في عصور وصل فيها الكفاح السياسي إلى أبعد حدود القسوة و العنف، فإن ثبت بعد البحث انها سلمت من الزيادات فهي شاهد على أن الشريف كان يعوزه التدقيق في بعض الأحايين، أمّا اتهامه بالكذب على أمير المؤمنين في سبيل النزعة المذهبية، فهو اتهام مردود و لا يقبله إلّا من يجهل أخلاق الشريف».
درپيراموننهجالبلاغه صفحهى 46
مىبينيد ضمن اين كه از وعظ و پند و اندرز و زهد و زجر سخن مىگويد، به امور جنگى و بسيج عمومى براى جهاد مىپردازد، سپس رشته سخن را به آموزش عملى آنها و درسهاى عالى از چگونگى آسمانها و بحثهاى نجومى و اسرارى از موجودات زمينى، و آنچه در آسمان نهفته است، مىكشاند، و از آنجا به فلسفه آفرينش و اثبات وجود آفريدگار جهان و تفنن در معارف الهى و بحث خداشناسى و كيفيت مبدأ و معاد پرداخته و توجه خود را به امور مملكت دارى و سياست كشورى و زندگى ملتها معطوف مىدارد، و به دنبال آن از آشنا ساختن مردم به فضائل اخلاقى و قوانين اجتماعى و آداب معاشرت و مكارم اخلاق و ظواهر زندگى دنيا و غير از اينها از مقاصد گوناگونى كه با متجلىترين مظاهر خود در «نهج البلاغه» مىدرخشد، سخن مىگويد.
درپيراموننهجالبلاغه صفحهى 102
هيچكس ترديدى ندارد كه ايراد كلمات حكمت آميز، و ضرب المثلهاى نغز در ميان عرب يك امر فطرى به شمار مىرود و از زمانى كه در جاهليت به سر مىبردند معروف بوده است و اين همه از صفاى ذهن، و آزاد فكرى و انديشه سريع آنها سرچشمه گرفته است. چنانكه بسيارى از مردم عرب به اين صفات، قبل از اسلام مشهور بودهاند آيا با اين وصف از اين كه حكمت عالى را به على نسبت دهى برايت دشوار است با اين كه على از خاندان قريش است كه در فصاحت زبان و بلاغت و روانى بيان، و الفاظ عالى، و قريحه روشن، و ذوق لطيف و صفاى ذهن، بر همه قبائل عرب مقدم بودند بعلاوه، قبلا گفتيم كه او (عليه السّلام) از اوائل سن در خانه پيغمبر (صلّى اللّه عليه و آله) پرورش يافت، و از بچگى در خانه نبوت و مهد حكمت و سرچشمه فضيلت بزرگ شده، و تا لحظهاى كه پيغمبر (صلّى اللّه عليه و آله) چشم از جهان فرو بست ملازم آن حضرت بود، چنانكه خود آن حضرت در يكى از خطبههاى خود مىفرمايد: «كنت اتّبعه اتّباع الفصيل اثر امّه يرفع لى فى كلّ يوم من اخلاقه علما، و يأمرنى بالاقتداء به...» يعنى: من پيوسته مانند شتر بچه كه به دنبال مادرش مىرود، ملازم پيغمبر (صلّى اللّه عليه و آله) بودم، و هر روز علمى از مكارم اخلاق خود برايم مىافراشت و به من امر مىكرد كه از آن پيروى كنم على (عليه السّلام) از بزرگان نويسندگان و كاتبان وحى پيغمبر بود، و تمام قرآن مجيد را به خوبى حفظ كرد، و احاديث پيغمبر را چنانكه
درپيراموننهجالبلاغه صفحهى 113
39- شرحى به نام «منهاج الولاية» كه خطبهها را به سه بخش كرده: بخش نخست در توحيد و اصول دين، بخش دوم در مواعظ و عبادات، بخش سوم در اخلاق .
الدرةالنجفية صفحهى 65
عمر و تركها و منها كلّ افقه من عمر حتّى المخدرات فى الحجال و نظائر هذه الحكايات مشهورة منه قوله عليه السّلام فصاحبها كراكب الصّعبة ان اشنق لها خرم و ان اسلس لها تقحّم قيل الضمير فى صاحبها يعود الى الحوزة المكنّى بها عن طبيعة عمر و اخلاقه و المراد على هذا الوجه انّ المصاحب لتلك الاخلاق فى حاجته الى المدرات و في صعوبة حاله كراكب الصّعبة و وجه المشابهة انّ راكب الصعبة كما يحتاج الى الكلفة الشّاقّة فى مدارات احوالها فهو معها بين خطرين ان شدّد عليها فى جذب الزمام خرم انفها و ان ارخى لها شيئا مع صعوبتها تقحّمت به كذلك مصاحب اخلاق الرّجل و المبتلى بها ان اكثر عليه انكار ما يتسرّع اليه ادّى ذلك الى مشاقته و فساد الحال بينهما و ان سكت عنه و تركه و ما يصنع ادّى ذلك الى الاخلال بالواجب و ذلك من موارد الهلكة و قيل الضمير فى صاحبها للخلافة و صاحبها هو كلّ من تولّى امرها اذا كان عادلا مراعيا لحقّ اللّه و وجه شبهه براكب الصّعبة انّ المتولّى لامر الخلافة ان فرّط فى المحافظة على شرائطها و اهمل امرها القاه التفريط فى موارد الهلكة كما نسبه الصحابة الى عثمان حتّى فعل به ما فعل فكان ذلك كراكب صعبة اسلس قيادها و ان افرط فى حمل الخلق على اشدّ مراتب الحقّ و بالغ فى الاستقصاء عليهم فى طلبه اوجب ذلك تضجّرهم منه و نقار طباعهم و تفرّقهم عنه و فساد الامر عليه لميل اكثرهم الى احبّ الباطل و غفلتهم عن فضيلة الحقّ و ان صعب فيكون فى ذلك كمن اشنق
الدرةالنجفية صفحهى 290
و موافقته لأوامر اللّه فى سبيله و شرح حاله مع رسول اللّه صلّى اللَّه عليه و آله و التّنبيه على موضعه منه و كيفيّة تربيته له من اوّل عمره و الإشارة الى قوّته فى دين اللَّه و ذلك قوله الا و قد امرنى اللَّه بقتال اهل البغى و النّكث و الفساد فى الأرض فامّا النّاكثون فقد قاتلت و امّا القاسطون فقد جاهدت و امّا المارقة فقد دوّجت و امّا شيطان الرّدعة فقد كفيته بصعقة سمعت لها وجبة قلبه و رجّة صدره و بقى بقيّة من اهل البغى و لئن اذن اللَّه فى الكرّة عليهم لأديلنّ منهم الّا ما يتشذّر فى اطراف الأرض تشذّرا انا وضعت بكلكل العرب و كسرت نواجم قرون ربيعة و مضر و قد علمتم موضعى من رسول اللّه صلّى اللَّه عليه و آله بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة وضعنى فى حجره و انا وليد يضمّنى الى صدره و يكنفني فى فراشه و يمسّنى جسده و يشمّنى عرفه و كان يمضغ الشّىء ثمّ يلقمنيه و ما وجد لى كذبة فى قول و لا خطلة فى فعل و لقد قرن اللَّه تعالى به صلّى اللَّه عليه و آله من لدن كان فطيما اعظم ملك من ملائكته يسلك به سبيل المكارم و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره و لقد كنت اتّبعه اتّباع الفصيل اثر امّه ترفع لى فى كلّ يوم علما من اخلاقه و يأمرني بالاقتداء به و لقد كان يجاوزني كلّ سنة بحراء فاراه و لا يراه غيرى و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الإسلام غير رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و خديجة عليها السّلام و انا ثالثهما ارى نور الوحى و الرّسالة و اشمّ ريح النّبوة و لقد سمعت رنّة الشّيطان حين نزل الوحى عليه صلّى اللَّه عليه و آله فقلت يا رسول اللَّه ما هذه الرّنة فقال هذا الشّيطان قد ايس من عبادته انّك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى الّا انّك لست بنبىّ و لكنّك وزير و انّك لعلى خير و لقد كنت معه صلّى اللَّه عليه و آله لمّا اتاه الملأ من قريش فقالوا له يا محمّد انّك قد ادّعيت عظيما لم يدّعه اباؤك و لا احد من بيتك و نحن نسئلك امرا ان اجبتنا اليه و اريتناه علمنا انّك نبىّ و رسول و ان لم يفعل علمنا انّك ساحر كذّاب فقال صلّى اللَّه عليه و آله لهم و ما تسئلون قالوا تدعو لنا هذه الشّجرة حتّى تنقلع بعروقها و تقف بين يديك فقال صلّى اللَّه عليه و آله انّ اللَّه على كلّ شيء قدير فان فعل اللَّه بكم ذلك ا تؤمنون و تشهدون بالحقّ قالوا نعم قال فانّى ساريكم ما تطلبون و انّى لأعلم انّكم لا تفيئون الى خير و انّ فيكم من يطرح فى القليب و من يخرّب الأحزاب ثمّ قال عليه السّلام يا ايّتها الشّجرة ان كنت تؤمنين باللّه و اليوم الأخر و تعلمين انّى رسول اللَّه فانقلعى بعروقك حتّى تقفى بين يدىّ باذن اللَّه فولّذى بعثه بالحقّ نبيّا لانقلعت بعروقها و جأت و لها روىّ شديد و قصف كقصف اجنحة الطّير حتّى وقفت بين يدي رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و مرفرفة و القت ب الأعلى على رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و ببعض اغصانها على منكبى و كنت عن يمين رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله فلمّا نظر القوم الى ذلك قالوا علوّا و استكبارا فمرها فليأتك نصفها و يبقى نصفها فامرها بذلك فاقبل اليه نصفها كاعجب اقبال و اشدّه دويّا و كادت تلتفّ برسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله فقالوا كفرا و عتوّا فمر هذا النّصف فليرجع الى نصفه كما كان فامره صلّى اللَّه عليه و آله فرجع فقلت انا لا اله الَّا اللَّه انّى اوّل مؤمن بك يا رسول اللَّه و اوّل من امن بانّ الشّجرة فعلت ما فعلت بامر اللَّه تعالى تصديقا لنبوّتك و اجلالا لكلمتك فقال القوم كلّهم بل ساحر كذّاب عجيب السّحر خفيف فيه و هل يصدّقك فى امرك الّا مثل هذا يعنونني و انّى لمن قوم لا تأخذهم فى اللَّه لومة لائم سيماهم سيما الصدّيقين و كلامهم كلام الأبرار عمّار اللّيل و منار النّهار متمسّكون بحبل القران يحيون سنن اللَّه و سنن رسوله عليه السّلام لا يستكبرون و لا يعلون و لا يغلّون و لا يفسدون قلوبهم فى الجنان و اجسادهم فى العمل
الدرةالنجفية صفحهى 337
الى تغيير نعمته اذا استعدّ لذلك و قوله فانّ سخط الى قوله مع رضا العامّة تنبيه على لزوم العدل العامّ للرّعيّة و حفظ قلوب العامّة و طلب رضاهم و قوله و ليس احد الى قوله من اهل الخاصّة وصف الخاصّة باوصاف مذمومة تستلزم قلّة الاهتمام بهم بالنّسبة الى العامّة و وصف العامّة بصفات محمودة يوجب العناية بها و قوله و ليكن ابعد الى قوله لمعايب النّاس امره ان يكون ابعد رعيّته منه و ابغضهم اليه اطلبهم لمعايب النّاس و نبّهه على وجوب ذلك بقوله فانّ فى النّاس الى قوله سترها و اذا كان الوالى احقّ من سترها لزمه ان لا يكشف عمّا غاب عنه منها و ذلك يقمع اهل النّميمة و ابعادهم و ان يلزم ما يجب عليه و هو تطهير الخلق ممّا ظهر له من ذنوبهم دون ما غاب عنه و اكّد ذلك بالأمر بستر العورة من الغير بقدر الاستطاعة فان كلّ عيب عورة و قوله اطلق عن النّاس الى قوله وتر امره بنزع الحقد و حلّ ما عقده فى قلبه منه لكونه من الرّذائل الموبقة و ان يقطع اسبابه من قبول قول السّعاة و اهل النّميمة و قوله و تغاب الى قوله بالنّاصحين امره ان يتغافل من كلّ امر لا يتّضح له و لا يقوم به برهان و نهاه ان يعجل الى تصديق من سعى به و وجه غشّه كونه يثير الأحقاد و الضّغآئن بين النّاس و يذيغ الفاحشة و الفساد فى الأرض و تقدير كبراه و كلّ من كان عاشا يجب ان لا تلتفت اليه و قوله و لا تدخلنّ الى قوله بالجور نهاه ان يدخلن فى مشورته ثلاثة البخيل و الجبان و الحريص و نبّه على وجه المفسدة فى استشارة كلّ واحد من الثّلثة و قوله فانّ البخل الى قوله الظّنّ باللّه اشارة الى انهاء غرائز اى اخلاق متفرّقة يحصل للنفس عن اصل واحد ينتهى اليه و هو سوء الظّنّ باللّه و بيان ذلك انّ مبدء سوء الظّنّ باللّه عدم معرفته تعالى فالجاهل به لا يعرفه من جهة ما هو جواد فيّاض بالخيرات لمن استعدّ بطاعته لها فيسؤ ظنّه به و بانّه لا يخلف عليه عوض ما يبذله فيمنعه ذلك مع ملاحظة الفقر من البذل و تلزمه رذيلة البخل و كذلك الجبان و الحريص جاهل به تعالى و قوله و لا يكوننّ لك بطانه نهاه (ع) ان يتّخذ بطانة قد كانوا بطانة من قبل للظّلمة و ذلك لأنّ الظّلم و تحسينه قد صار ملكة ثابتة فى انفسهم فبعيد ان يمكنهم الخلوّ منها اذ قد صارت كالخلق العزيزى اللّازم لتكرارها و صيرورتها عادة و قوله ثم لتكن اثرهم الى قوله وقع تنبيه على من ينبغي ان يتّخذ عونا و وزيرا و ميّزه باوصاف اخصّ و قوله و الصق الى قوله لم تفعله امره بان يلازم اهل الورع و الصّدق منهم ثمّ ان يروضهم و يؤدّ بهم بالنّهى عن الإطراء له او يوجبوا له سرورا بقول باطل ينسبونه فيه الى فعل ما لم يفعله و قوله و لا يكوننّ الى قوله نفسه امره بان يلزم كلّا من اهل الإحسان و الإسائة بما الزم به نفسه من الاستعداد بالإحسان و الإسائة لهما فيلزم المحسن منزلة الإحسان و المسىء منزلة الإسائة و قوله و اعلم انّه الى قوله طويلا تنبيه على الإحسان الى الرّعيّة و تخفيف المؤنات عنهم و ترك استكراههم على ما ليس له قبلهم بما يستلزم ذلك من حسن ظنّه بهم المستلزم لقطع النّصب عنه و ذلك انّ الوالى اذا احسن الى رعيّته قويت رغبتهم فيه و اقبلوا بطباعهم على محبّته و طاعته و ذلك يستلزم حسن ظنّه بهم فلا يحتاج معهم الى كلفة فى جمع أهوائهم و الاحتراس من شرورهم و اكّد ذلك بقوله و انّ احقّ من حسن ظنّك به الى قوله عنده و قوله و لا تنقض الى قوله الرّعيّة نهى عن نقض سنّة صالحة موجبة للألفة فان نقض مثلها يستلزم فساد اثرها من الألفة و ذلك مفسدة ظاهرة فى الدّين و قوله و لا تحدثنّ نهاه ان يحدث سنّة تضرّ بشىء من ماضى السّنن و اشار الى وجه الفساد بقوله فيكون الأجر الى قوله منها و قوله و اكثر مدارسة (إلخ) امره ان يكثر مدارسة العلماء اى بالأحكام الشّرعيّة و قوانين الدّين و مناقشة الحكماء اى العارفين باللّه و اسراره فى عباده العاملين بالقوانين الحكميّة العمليّة التجربيّة و الإعتباريّة و يتصفّح انواع الأخيار فى تثبيت القواعد و القوانين الّتى يصلح عليها امر بلاده و اقامة ما استقام به النّاس قبله منها
الدرةالنجفية صفحهى 372
اى لا تعلم اخلاق الإنسان الّا بالتّجربة و اختلاف الأحوال عليه كرفعته بعد اتّضاعه و بالعكس و كنزول الشّدائد به
الدرةالنجفية صفحهى 391
اى تعرف الرّجال بها كما تعرف الخيل بالمضمار و هو الموضع او او المدّة الّتى تضمر فيها الخيل فمن الولات من يظهر منه اخلاق حميدة و منهم من يظهر منه اخلاق ذميمة و قال الشّاعر
الدليلعلىموضوعاتنهج.. صفحهى 195
وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ- صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ- مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ، وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ، لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ.
الدليلعلىموضوعاتنهج.. صفحهى 466
خطبه 192 234 أَنَا وَضَعْتُ فِي الصِّغَرِ بِكَلَاكِلِ الْعَرَبِ، وَ كَسَرْتُ نَوَاجِمَ قُرُونِ رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ. وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِي مِنْ رَسُولِ اللَّهِ- صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ- بِالْقَرَابَةِ الْقَرِيبَةِ، وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصِيصَةِ. وَضَعَنِي فِي حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلَدٌ يَضُمُّنِي إِلَى صَدْرِهِ، وَ يَكْنُفُنِي فِي فِرَاشِهِ، وَ يُمِسُّنِي جَسَدَهُ، وَ يُشِمُّنِي عَرْفَهُ. وَ كَانَ يَمْضَغُ الشَّيْءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ، وَ مَا وَجَدَ لِي كَذْبَةً فِي قَوْلٍ، وَ لَا خَطْلَةً فِي فِعْلٍ. وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ- صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ- منْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ، وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ، لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ. وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ أَثَرَ أُمِّهِ، يَرْفَعُ لِي فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ أَخْلَاقِهِ عَلَماً، وَ يَأْمُرُنِي بِالِاقْتِدَاءِ بِهِ. وَ لَقَدْ كَانَ يُجَاوِرُ فِي كُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ، وَ لَا يَرَاهُ غَيْرِي. وَ لَمْ يَجْمَعْ بَيْتٌ وَاحِدٌ يَوْمَئِذٍ فِي الْإِسْلَامِ غَيْرَ رَسُولِ اللَّهِ- صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ- وَ خَدِيجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا. أَرَى نُورَ الْوَحْيِ وَ الرِّسَالَةِ، وَ أَشُمُّ رِيحَ النُّبُوَّةِ.
روائعنهجالبلاغة صفحهى 71
و في هذا النوع من الحكم الموجّه إلى العقل، نرى عليّا يصوّر تاركا للناس أن يحكموا بما يرون. فيأخذوا إذا شاءوا أو يتركوا. لذلك لا نرى في هذا النوع من الحكم صيغ الطلب. إنّما نرى حكما صيغت بقالب خبريّ خالص جرّد من صور الأمر و النهي جميعا. حكما تتبلور فيها طبائع الصديق و العدوّ، و المحسن و المسيء، و الأحمق و العاقل، و البخيل و الكريم، و الصادق و المنافق، و الظالم و المظلوم، و المعوز و المتخم، و صاحب الحقّ و صاحب الباطل، و مفهوم الخلق السليم و الخلق السقيم، و شئون الجاهل و العالم، و الناطق و الصامت، و الأرعن و الحليم، و صفات الطامع و القانع، و أحوال العسر و اليسر، و تقلّبات الزمان و ما لها من أثر في أخلاق الرجال، و ما إلى ذلك من أمور لا تحصى في فصل أو باب.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 12
نسبش بپيغمبران بزرگ مىپيوست، و در آغوش زنان پاكدامن و پرهيزگار جهان آن در دانه عزيز نوازش مىشد. در خانواده كهن سال و نجيب قريش تنها عمويش ابو طالب افتخار پرستاريش را دريافته بود، و آن پيرمرد مهربان يگانه يادگار برادرش را، همچون جان شيرين، گرامى و عزيز مىداشت، تا آنكه اندك اندك قدم در ميدان زندگى گذاشت و با جامعه آن روز كه فاقد هر گونه فضيلت و اخلاق بود، بيشتر تماس پيدا كرد.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 24
قومى كه در كنارش مىزيستند، بزحمت با او بسر مىبردند، و از اخلاق ناستوده و زنندهاش رنج مىكشيدند.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 33
تعجب مكنيد كه چگونه ملت حق دارد پادشاه خويش را نصيحت كند چگونه مىتواند صاحب تاج و تخت را از لغزش باز دارد آرى خوب مىتواند، هر كرا شما در فضيلت و اخلاق بحد نهائى مشاهده مىكنيد، باز هم از كمك كردن اندرز گويان بىنياز نيست، و آن را كه بسيار كوچك و ناچيز مىدانيد، ممكن است روزى انديشه و فكرش ملّتى را از خطر نجات دهد.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 111
دستورى چند امير المؤمنين (ع) بسپاهيان خود فرمود كه در ميان خطبههاى نهج البلاغه پراكنده بود. از آن جايى كه آن بيانات گرانبها را از نظر دقايق سربازى و اخلاق بسيار سودمند ديديم پريشان آنها را يكجا جمع نموده براى خوانندگان گرامى خود ترجمه مىكنيم: بشما، اى سربازان فداكار اسلام، اى جوانمردان آزاده عراق، در اين موقع كه بجانب شام بسيج كرده با تمام وسايلى كه در دست داريد بر ضدّ بيداد و ستم آماده پيكار و نبرد شدهايد، لازم مىدانم نكتهاى چند گوشزد كنم: پيش از همه چيز بايد بگويم كه حريف ما در اين مبارزه فقط دو طايفهاند: آنهايى كه بر خلاف حق و عدالت مقامهايى را اشغال كردهاند كه شايسته آن نيستند و بدين وسيله كبريا و غرور و ظلم و تعدى خود را مىخواهند بر مردم تحميل كنند.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 132
اخلاق
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 140
اكنون فراموش نشود، اگر روزى مقرّرات اجتماع پرده اوهام را از پيش چشم آنها دريده قيود خودخواهى را پاره كند، اين گرگان ميش منظر از آن جايى كه فاقد فضيلت و اخلاق هستند و نيز بناموس، وجدان و دين حرمت نمىگذارند، چنگالهاى بىرحم خود را از آستين نرم و تميز بدر آورده مثل ديگران و شايد هم فجيعتر بر بينوايان محيط خود حملهور ميشوند.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 144
دنيا مهد پرورش عشق و محبت است. دنيا آموزشگاه كمال و مكتب فضائل و اخلاق است. دنيا معبد پيغمبران و نمازگاه فرشتگانست.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 160
آن هدفها را كه ديگران در نظر گرفتهاند، تعقيب نمىكند، او از زندگى دنيا جز كمال نفس و تهذيب اخلاق مطلوبى ندارد.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 181
جان را بدانش و حكمت بياراييد و زنگ اين آيينه را با صيقل اخلاق ستوده و پندار پاك بزداييد، تا مراسم معاشرت را در اجتماع با بردبارى و صبر برگذار كنيد و در محفل همنشينان بحسن مشرب و لطف آميزش معروف گرديد، و در نتيجه بار زندگى را آسان بمنزل رسانيد.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 186
لختى از كتاب مجيد پند گيريد و قانون مقدّس اسلام را در تهذيب اخلاق خويش بكمك برداريد.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 189
توانگران بايد آن چنان بقوّت اخلاق و نيروى تقوى آراسته باشند كه نوشانوش نعمت زمام خرد را از دستشان نربوده مستى مال هوش آنها را پست و ناچيز نكند.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 246
و تربيت خانوادگى شالوده پرورشهايى است كه در دبستان اجتماع انجام مىشود، بنا بر اين بايد دقّت كنى تا افسران نجيب از خانوادههاى پاك و شريف بر سپاهيان بر گمارى و نيروى خود را كه عهدهدار سنگينترين وظائف حياتى كشور مصرند بيش از همه چيز با مهمات فضائل و اخلاق تجهيز كنى.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 250
آرى ترا بقضات كافى و پرهيزگار نيازى شديد است. ولى با چه زبان سفارش كنم كه داوران قضايا را بايد از نخبه دانشمندان اسلام كه بزينت علم و فضيلت اخلاق تا حدّ نهائى آراسته باشند، انتخاب كنى. در ملّت مصر بنگر، آنكه از همه پرهيزگارتر و داناتر است، بنام قاضى برگزين.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 289
در اين موقع من كه بكشت و كار ملّتها از همه برزگران فضيلت و اخلاق آگاهترم، وظيفه دارم تا وقت نگذشته از آن استفاده كنم و نگذارم تخم هاى هرزه در آن مزرعه دلكش خانه كند و گياهان فاسد از آن بروياند.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 291
مكتب اسلام عاليترين آموزشگاههايى است كه بناى آن بر شالوده طهارت نفس و تهذيب اخلاق گذارده شده است.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 293
اى حسن، يكسره بجدّ گرامى خويش حضرت محمد (ص) بنگر و بدان كه در ميان پيشوايان دين و اخلاق ، روزگار هم چون او بياد ندارد.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 293
تعليمات عاليه آن پيغمبر عزيز مدرسه انسانيت را تكميل كرده و درس فضيلت و اخلاق را تمام فرموده است.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 300
با نيكوكاران بنشين، تا از ايشان باشى، و از بدان دورى گزين، كه فطرت و اخلاق تو هم از آنان بدور ماند.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 302
اى حسن، بهوش باش كه با مردم تندخو، مدارا قويترين حربه پيكار است و سيلاب خروشان در آغوش اقيانوس آرام گيرد. پيروزى در برابر دشمن منحصر بآن نيست كه در حملات نبرد شهامت بيشتر كنند و بر تهوّر برافزايند، ابراز فضيلت و اخلاق كه دشمن را شرمسار كند نوعى از پيروزى است كه بىقعقعه سلاح و همهمه سپاه بدست آيد.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 302
تو اى پسر، حقوق دوستان را بنام صميميّت و دوستى ضايع مگردان. آن كسان را كه چشم بر فضائل اخلاق تست و بر تو حسن ظن دارند، كوشش كن كه گمان آنها در باره تو بحقيقت مقرون گردد.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 320
پيامبران ترا تقديس كنيم و بروان آن كس كه خورشيدسان از افق توحيد و اخلاق سر برآورد و با كتاب بزرگ و نظام جاويد خود سلسله نبوّت را بپايان رسانيد، رحمت و درود فرستيم.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 400
از فرستادگان عاليمقام پروردگار و نواميس مقدس آسمانها بگويم. كه بمنظور تربيت فكر و تهذيب اخلاق شما ملكوت اعلى را ترك گفته در كنار شما زانو گذاشتند، و در راه پرورش جان و آموزش انديشه شما چه زحمتها كه نكشيدند و چه تلخىها و ناگوارىها كه جوانمردانه نوش نكردند.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 404
«قد امهلوا فى طلب المخرج و هدوا سبيل المنهج و عمرّوا مهل المستغتب و كشفت عنهم سدف الرّيب» اين نوبت جز بمنظور تكميل نفس و تهذيب اخلاق و آموزش دانش و پرورش انديشه و روشنايى جان و صفاى خاطر اعطا نشده است. اوه... سخنان من چه دلنشين باشد و كجاست آن صاحبدلى كه با من نشيند و بمن گوش فرا دهد نيكو گويم و نيكو انديشم، پندهاى من قلب افسرده را بنشاط آورد و جان مرده را ديگر بار زندگى و نيرو بخشد.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 405
آرزو كنم كه شما بشنويد و بترسيد و پند گيريد و اعتراف كنيد و پشيمان شويد و بجبران پشيمانى خويش پردازيد و از ناشايستهها اجتناب ورزيد و بشايستهها مبادرت جوييد و ايمان آوريد و ايمان خويش استوار سازيد و عبرت جوييد و اطاعت كنيد و بپروردگار بزرگ باز گرديد و پيشوايان صالح اخلاق و علم را پيروى نماييد.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 423
هماكنون مشعل اخلاق برافراشتم و در راه شما پيش گرفتم و همىخواهم كه بدنبال من بشتابيد و راه را از بيراهه باز شناسيد.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 447
«و لا تناله التّجزية و التّبعيض» چگونه در وهم انديشه گنجد او كه «تحيط به الابصار و القلوب» در كجا چهره برافروزد و از كدام سوى جلوه نمايد «فاتّعظوا عباد اللّه بالعبر النّوافع و بالآى السّواطع شما از گذشتههاى ديگران عبرت گيريد، حسن نصيحت بپذيريد و به آيات روشن قرآن بگرويد و از سرمايه فضيلت و اخلاق گرانبار مشويد.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 481
اما نكند كه بپشتيبانى پادشاهان و فرمانروايان از مردم دينار و درم گيرد، يا همچون دوره گردان كوتاه نظر، خويشتن را بخاطر مشتى زر و سيم هدف مسخره و ملعبه اين و آن قرار دهد. 1- نيكو بنگريد تا بدانچه از آسمانها دستور يافتهايد بكار افتيد و از ميزانى كه قرآن مجيد با هندسه ملكوتى خويش در اخلاق و آداب گذاشته تجاوز نشود.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 510
پس بآسانى مىتوانيد نادرستىهاى اخلاق خويش را در پرده شكيبايى بپوشانيد و در برابر نيروى شهوت و هوس با شمشير خرد نبرد كنيد.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 527
آرى دست رباينده دستى بىعفّت و ناپاك است، پس اين كه گفتهاند: بدزدى دست ميالاييد، همىخواستند عفّت اخلاق عمومى را تحكيم فرمايند. «و ترك الزّنا تحصينا للنّسب و ترك اللّواط تكثيرا للنّسل»: كردار ناشايست «زنا» نام ناموران را پست سازد و سند نژادها و نسلها را از هم بدراند و شناسنامه خانوادهها را كم كند. و امّا لواط... با ادامه اين گناه ديگر سلسله بقا از خطر انقراض ايمن نخواهد ماند، و ديگر زنى آبستن نخواهد شد، تا بزنجير بقاء امتداد بخشد.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 567
ما بخاطر پيشواى محبوبمان محمد (ص) شهر مكه را ترك گفتهايم و بشرف مهاجرت افتخار يافتيم در صورتى كه شما با محمد (ص) سر پيكار و ستيز گرفتهايد و كار اين لجاج و عناد را بجايى رسانيدهايد كه در دست ما گرفتار شده و از دست ما آزادى يافتهايد. اين ما هستيم «مهاجر» و شما هستيد كه طلق ناميده مىشود. ما صراحت و صداقت داريم و شما به دروغ و فريب دهان مىآلاييد، ما راست و درستيم و شما منحرف و نادرست ما نقطه بر حقّ مىرويم و شما بباطل مىپيماييد، ما ايمان آوردهايم و شما همچنان بازيچه ترديد و تشويش ماندهايد، بنا بر اين ميان ما و شما فاصله بسيار است و فرزندان عبد مناف همه بر يكسان نيستند. شما آن خلف باشيد كه بدنبال سلف خويش كوركورانه مىشتابيد و نمىدانيد و پيروى از روش ناهنجار جاهليّت بالاخره بجهنم جهل و نادانى منتهى خواهد شد و پريشانى و پشيمانى ببار خواهد آورد ولى ما چراغ علم و فضيلت بدست گرفتهايم و بدنبال محمّد روى بسوى بهشت اخلاق و دانش آوردهايم.
سخنانعلى(ع)(فاضل) صفحهى 579
«قرآن ما كه زنده كننده حقوق بشر» «و پناه دهنده ستمديدگان و رنجبران» «است، جلال و جبروت قريش را درهم» «شكست و بينىهاى بر باد اشراف» «مكه را در پيش پاهاى برهنه اعراب» «بيابان بر خاك خفت فرو ماليد.» «قرآن مجيد بخاطر مردم جهان» «بهشت عدل و مساوات بنيان كرد و» «درهاى اين بهشت برين را بروى نژاد- » «ها و ملتها گشود.» (از صفحه 665 اين كتاب) «بخاطر تكامل روح و تعالى فكر» «خويش بسمت تقوى بگرويد و سعى» «كنيد اين موهبت عليا را دريابيد و» «بدين وسيله از مكارم و محمد اخلاق » «برخوردار شويد.» «آن كس كه در سايه تقوى و فضيلت» «بلندى يافته هرگز پست نخواهد شد،» «و شما هم وى را پست مشماريد و آن كسان» «را كه در دنيا برافراشته و بر اجتماع» «قدرت و عظمت بخشيده عظيم و عالى» «مدانيد، زيرا دنيا كوچكتر و خفيف- » «تر از آن باشد كه بتواند وضيعى را» «شريف و فرومايهاى را سربلند» «بدارد.» (از صفحه 637 و 638 اين كتاب) بسم اللّه الرّحمن الرّحيم «العلىّ عن شبه المخلوقين» آن حقيقت اعلى كه در ملكوت مقدّس خود بر جهان و جهانيان سلطنت ميكند، حقيقتى بالاتر از تشبيه و توصيف است.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۵ ساعت 11:16 توسط میرشاعرعلی
|