سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 602     

مسلّم است كه در اين قضاوت بر ضدّ خويش حكومت كنيد، و خويشتن را بفساد اخلاق و ننگ كردار محكوم سازيد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 619     

وى را سپاس و ستايش گويم و بجان مقدّس محمد صلوات و درود فرستم، بآن جان مقدّس صلوات و درود فرستم كه بخاطر سعادت بشر و تكميل معارف و تهذيب اخلاق فرستاده شده است.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 637     

بخاطر تكامل روح و تعالى فكر خويش بسمت تقوى بگرويد و سعى كنيد اين موهبت عليا را دريابيد، و بدين وسيله از مكارم و محامد اخلاق برخوردار شويد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 658     

شما را كه نه قدمى در اسلام و نه حرمتى در تقوى و اخلاق است، سياست بلاد و رياست عباد برازنده نيست.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 677     

مسؤوليّت ما اصلاح محيط و احقاق حق و تقويت فرهنگ و معارف مردم و تهذيب اخلاق و آداب اجتماع است.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 691     

ولى تو اى برادر من، مپندار كه دست از جهاد باز دارم. و واگذارم كه بار ديگر جهل و فساد بر مردم چيره شود و اصول فضيلت و اخلاق ضعيف گردد.

سخنان‏على(ع)(فاضل)             صفحه‏ى 724     

محمد پيشواى عاليمقام ما راهنما و راهبر بشر بود و مكتب مقدّس وى، بنام بزرگترين و كاملترين مكتب‏هاى فضيلت و اخلاق ، بروى بشر گشوده گشت.

سخنان‏على(ع)(كمپانى)             صفحه‏ى 127     

و قرآن را بياموزيد كه آن نيكوترين گفتار است و در آن تفقّه كنيد كه بهار دل‏هاست (گلهاى حكمت و علوم و اخلاق و غيره را در صحن دل مى‏روياند و آنرا مسرور سازد). و از روشنى هدايت آن (براى بهبود بيماريهاى اخلاقى و نادانى و غفلت) شفاء بخواهيد كه آن شفاى (دردهاى) سينه‏ها است. و آنرا به نيكوترين وجهى تلاوت كنيد (الفاظ را صحيح و حروف را از مخارج مربوطه ادا نموده و با صوت حسن بخوانيد) كه سودمندترين داستانها را شامل است. (و كسى كه عالم به قرآن باشد بايد كردارش هم مطابق عملش باشد و الا) عالمى كه بر خلاف علمش عمل كند مانند شخص نادانى است كه از خواب جهالت بيدار نشود بلكه (در قيامت) حجت و برهان بر عذاب او افزون‏تر و حسرت و اندوهش زيادتر و توبيخش نزد خداوند بيشتر است.

سخنان‏على(ع)(كمپانى)             صفحه‏ى 412     

5-  و بخدا قسم اگر اين صفت (اعراض تو از خدا و رو آوردن خدا بتو) در دو كس بود كه از حيث توانائى با يكديگر برابر و از جهت مكنت و دارائى با هم يكسان بودند (و يكى از آن دو تو بودى كه با وجود رو آوردن و توجّه ديگرى بتو از او كناره مى‏گرفتى) يقينا اول كسى بودى كه از زشتى اخلاق و بدى اعمالت بزيان خود حكم مى‏دادى. (پس تو كه در برابر خداى تعالى مخلوقى درمانده و نيازمند بوده و از او اعراض ميكنى و خداوند قادر و غنىّ بالذّات هم بتو رو مى‏آورد چرا بر بدى خويش اقرار نمى‏كنى و در صدد توبه و انابه بر نمى‏آئى)

سخنان‏على(ع)(كمپانى)             صفحه‏ى 428     

3-  راضى و خشنود بودن (بمقدّرات و قضاء الهى در همه حال) نيكو همنشينى است، و دانش ميراثى است ارجمند، و آداب (و مكارم اخلاق ) زيورهاى تازه‏اند، و فكر و انديشه آينه صاف و صيقلى شده است (كه صورت امور و قضايا در آن منعكس ميشوند.)

سيدرضى(جعفرى)             صفحه‏ى 55     

ابو تمّام حبيب بن اوس طائى (ف. 230 ه) شاعر پر آوازه‏اى كه معتصم خليفه عباسى او را بر شاعران دربارش برتر گذاشته بود، به ظرافت و لطيفه‏گويى، و در عين حال به حسن اخلاق ، مشهور و به بزرگوارى موصوف بود. مى‏گويند: چهارده هزار ارجوزه از شاعران عرب، غير از قصايد و قطعات، از حفظ داشت. در همه انواع شعر استاد بود، ليكن در سرودن مرثيه نبوغى داشت، و همه شاعران را در اين نوع شعر پشت سر گذاشت. وى قصايد رسايى در ستايش اهل بيت دارد. سيد رضي تهذيب و ويراستارى شعر ابو تمام را بر عهده گرفت، و زياديهاى آن را حذف كرد، و كتاب ويژه‏اى براى آن زياديها تأليف كرد و كتاب را الزيادات في شعر أبى تمام ناميد.

سيدرضى(جعفرى)             صفحه‏ى 66     

حنا الفاخورى در مقام مقايسه او با ديگر شاعران چنين مى‏نويسد: اين است رضى شاعرى كه از جهت تحليل معنى و عمق آن همانند ابن الرومى نيست، و از جهت به كار گرفتن صنايع نادر و آوردن ابيات يگانه و بى همال كه دلها را واله و خيال را فروزان مى‏سازد، به پايه ابو تمّام نمى‏رسد، و از جهت تفكّر و پرواز در فضاى روح و زندگى و اخلاق با متنبى همسان نيست، ولى او را از هر يك از اين ويژگيها نصيبى است. او در اسلوب ويژه خود بر همه غلبه يافته است، و مسلما از فتور و ضعفى كه به شعر ابن الرومى به خاطر افراطش در تحليل و تتبع جزئيات عارض شده، و خطاهايى كه ابو تمام بر اثر افراط در به كارگرفتن صنايع بدان دچار شده بود، در امان است. همچنين هرگز چون متنبى در ورطه مبالغات غير معقول نغلتيده است. مناهل الادب العربى در وصف اشعار سيّد رضى چنين مى‏گويد: رضى تعبيرات مجازى را بدون تكلّف در قالب مى‏ريزد، و معانى با نگاه مبهمى بدانها مى‏نگرد، و اگر از آنها پيروى كند در اطناب و پرگويى نمى‏افتد، و غالبا ريشه بدوى دارد، ليكن با صنعت «تشخيص» و «تلقيح» آنها را از اصل دور مى‏گرداند و سبك بيان شريف را از ديگران ممتاز مى‏كند. با توجه بدانكه وى به گزينش الفاظ و پايين آوردن كلمات به زيبايى و هماهنگى آنها توجّه خاصى دارد، و بدين وسيله چهره شعر خود را از عيبهايى كه دچار شعر ابى تمام و ابن رومى شده محفوظ نگاه داشته است. شعر دوران كودكى خود را اصلاح، و الفاظش را پيراسته كرده است، و لذا ايرادى كه به ابو طيّب متنبّى مى‏گيرند، از او گرفته نمى‏شود. به همين علت وى موضوعات زيبايى را در كنار هم به نظم در مى‏آورد و چنان تناسبى را رعايت مى‏كند كه هرگز ذهن در بررسى آنها دچار خستگى و ملال نمى‏شود، و مانند بحترى به موضوعات پست و ناچيز رضايت نمى‏دهد. به نظر مى‏رسد استادش ابن جنّى، دوست متنبى، به بهترين شكلى سيد رضى را در باره متنبّى، آن شاعر قوى، توجيه كرده است، لذا مى‏بينيم به شدت از وى متأثّر است، و اين امر شگفتى نيست، زيرا شريف حدود پنج سال پس از مرگ متنبى متولد شده است، و از استادانى آموزش ديده است كه همگى شاعر سيف الدوله را بزرگ مى‏داشته‏اند، هيچ انجمن شعر يا محفل ادبى تشكيل نمى‏شده است كه بحث در باره متنبى و شعرش به گوش نرسد، و همين كه اين شاعر در دنياى عرب خاموش شد، اديبان و دانشمندان نحو و لغت به اختلاف با يكديگر افتادند، و در باره نقد آثار يا دفاع از اشعار او يا نشان دادن بديها، يا تفسير نيكيهايش، كتابها نوشتند. لذا طبيعى است كه اين كارها بر وجود شاعر تازه كار اثر گذارد، و نشان خود را در معانى و الفاظ و مخالفتهايش آشكار گرداند. براى مثال قصيده او در رثاى دختر سيف الدولة: «نغالب ثمّ تغلبنا الليالى» فورى ما را به ياد قصيده ابو الطيب در رثاى مادر امير حمدانى مى‏اندازد. و هر كس در شعر رضى تتبع كند، بارها متنبى را، يا به شكل مخالفت يا استفاده ظريف از معنى و عبارت، از خلال قصايدش مشاهده مى‏كند. شريف در فخر با ابو طيب همراهى مى‏كند، ليكن تفاخر شريف بيشتر به دل مى‏نشيند، و پر مايه‏تر و والا مرتبه‏تر است، همچنين در شكوى و سرزنش و شوريدن بر روزگار و دشمنان و حسودان، با وى برابرى مى‏كند، اما در غزل و مرثيه بر متنبى بسى برتر است، جز اين كه در مدح و هجو، و حماسه سرايى در وصف ميدانهاى جنگ، و به حركت در آوردن شعر، و ضرب المثل، و فلسفه زندگى به پاى متنبى نمى‏رسد. سيد رضى بر شاعران پس از خود اثر گذاشته و آنان در اشعار يا مضامين خود از اشعار او استفاده كرده‏اند. بخصوص شاگرد او مهيار ديلمى.

سيدرضى(دوانى)             صفحه‏ى 13     

يعنى: اگر همه مادران مانند تو نيكوكار بودند، فرزندان از داشتن و باليدن به پدران بى‏نياز مى‏شدند براى آگاهى بيشتر از شخصيت كم نظير اين بانوى عاليقدر علوى و صفات برجسته و ملكات فاضله و تقوا و پارسائى و ديندارى او مناسب مى‏دانم كه ترجمه كامل مرثيه سيد رضى را از نوشته يكى از نويسندگان روحانى معاصر بياوريم: «از مرثيتى كه شريفى رضى نظم كرده پيداست تا چه اندازه مقام داشته است. مرثيت، چنانكه انبوه مردم تصور كرده‏اند كه نوحه‏گرى است، نيست، بلكه مرثيت ذكر مدايح فقيد است و نام بردن فضايلش و چون شريف رضى از محاسن اخلاق و محامد صفات آن زن ذكرى كرده بهتر اينست كه به تفاريق پارسى كنم. مى‏گويد: مادر تو عمرت را به عفاف و زهد به پايان بردى، و بدين وسيلت بارهاى سنگين سفر آخرت را از دوش بر زمين نهادى، و در روزهاى گرمى كه آفتاب شعله‏هاى آتشبار داشت روزه گرفتى، و در شبهاى بلند براى عبادت و بندگى به پا خواستى. زيان كار نيست آن كس كه زندگانى جاويد بهشت را به زندگى تلخ و ناگوار اين جهان خريدارى كند.

سيدرضى(دوانى)             صفحه‏ى 25     

با اين وصف بايد گفت: خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود. زيرا اين بزرگ مرد علم و دين و شعر و ادب و اخلاق كه مجموعه فضائل و كمالات و نابغه نامى عصر بود، در سن 47 سالگى كه در اوج شهرت قرار داشت، و جهان علم و ادب آن روز و خاص و عام در انتظار خدمات بيشتر و آثار فكرى و قلمى تابناك‏ترى از وى بودند، در سال 406 ه-  چشم از جهان فانى فرو بست، و روح بلند پروازش كه قفس دنيا را براى بال و پر گشودن خود تنگ مى‏ديد به ملكوت اعلا پرواز نمود.

سيدرضى(دوانى)             صفحه‏ى 37     

رضى نپذيرفت و گفت: من تاكنون چيزى از پدرم نگرفته‏ام. استاد گفت: حقى كه من بر تو دارم، از حق پدرت بزرگتر است. زيرا من كتاب خدا را به تو آموخته‏ام. رضى هم ناچار پذيرفت.» محدث نامى مرحوم حاج شيخ عباس قمى در پاورقى فوائد الرضويه، ترجمه بقيه گفتار ابن جوزى را بدين گونه آورده است: «بدان كه معلم سيد رضى كه خانه بدو بخشيد ابو اسحاق ابراهيم بن احمد بن محمد طبرى مالكى شيخ شيوخ و همان كسى است كه به كرامت اخلاق و افضال بر اهل علم موصوف بوده، و «دار قطنى» پانصد جزء احاديث بر وى قرائت كرد. چون از-  بصره-  برگشت، مردم دسته دسته به تهنيت مقدمش آمدند. از جمله ابن سمعون واعظ در جامع ابراهيم به خدمتش رسيد، او اين ابيات را در تهنيت وى انشاد كرد. حدود سنه 393 در بغداد وفات كرد» ولى ابن جوزى صريحا وفات او را در همان سال 393 ه-  دانسته است.

سيدرضى(دوانى)             صفحه‏ى 40     

او با اخلاق شخصى و صفات برجسته‏اش كه دور از نفاق و ريا و حق كشى بوده، و با طبع بلند و بزرگ منش خود توانسته است كه در حيات علميش مقاصد خود را در لغت و فقه و توحيد با عباراتى روان و رسا، تشريح كند...

سيدرضى(دوانى)             صفحه‏ى 72     

و نيز آنها را با اخلاق پسنديده بار آورد و نگذارد كه مرتكب معاصى شوند و راه انحراف پيش گيرند، و زبان مردم به روى آنها گشوده گردد.

سيدرضى(دوانى)             صفحه‏ى 91     

دو كتاب ديگر معتبر شيعه در فقه و حديث و اخلاق و غيره «كافى» تأليف شيخ كلينى متوفى به سال 329 ه- ، و «من لا يحضره الفقيه» تأليف شيخ صدوق در گذشته سنه 381 ه-  مى‏باشد.

سيدرضى(دوانى)             صفحه‏ى 115     

خدمتى كه سيّد رضى با تدوين نهج البلاغه به ادبيات و لغت عربى و اخلاق نموده است

سيدرضى(دوانى)             صفحه‏ى 115     

به نظر ما هنوز زود است كه دنيا متوجه اهميت نهج البلاغه و خدمت بى نظير سيد رضى به علوم اسلامى و دانش بشرى گردد. در اين هزار سال هر چه گفته و نوشته‏اند، و 350 كتابى كه در شرح و ترجمه آن نوشته‏اند و بعضى كتابها مانند شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد هم سر از بيست جلد مى‏زند، تنها چند قدم است كه در اين راه رو به جلو برداشته‏اند. از يك نويسنده متفكر و روشندل مصرى بشنويد: دكتر زكى مبارك در پايان جلد يكم كتاب خود كه از نهج البلاغه سخن مى‏گويد، مى‏نويسد: «اگر بگوئيد نهج البلاغه نزديك به چهل بار شرح شده است، و اگر بگوئيد فصولى در آنست كه به بعضى از السنه شرقى و غربى ترجمه شده است، و اگر بگوئيد اين كتاب، ابواب و مذاهبى را براى نقد و بررسى گشوده است، و اگر بگوئيد اين كتاب بر اكثر سخنگويان فصيح برترى دارد، و اگر بگوئيد نهج البلاغه مشهورترين مجموعه، يا بزرگترين مجموعه‏ايست كه از عصر خلفا تاكنون محفوظ مانده است، و اگر بگوئيد شرق و غرب را فرا گرفته است و كتابخانه‏اى عربى و غير عربى نيست كه از وجود آن خالى باشد، و اگر بگوئيد مخالفان اصالتش، ارزش ادبى آن را انكار نمى‏كنند... اگر همه اين خصوصيات را ذكر كنيد، آن وقت خواهيد دانست كه سيّد رضى با جمع آورى مطالب اين كتاب بى‏نظير، چه خدمتى به ادبيات و لغت عربى و اخلاق نموده است.

سيرى‏درفرهنگ‏لغات             صفحه‏ى 62     

فرسوده كرد. مص. اخلاق ر. خ ل ق-  اخلق، فعل ماضى مفرد مذكر غايب از باب افعال است.

سيرى‏درفرهنگ‏لغات             صفحه‏ى 62     

كهنه كردند، فرسودند. مص. اخلاق ر. خ ل ق-  اخلقوا، فعل ماضى جمع مذكر غايب از باب افعال است. هم لازم است و هم متعدى.

سيرى‏درفرهنگ‏لغات             صفحه‏ى 578     

بردبارى، عقل. مص. احلام، حلوم ر. ح ل م-  در اصطلاح علم اخلاق ، نوع پنجم از انواع تحت جنس شجاعت، حلم است و آن عبارتست از آنكه نفس را طمأنينتي حاصل شود كه غضب به آسانى تحريك او نتوان كرد و اگر مكروهى بدو رسيد در شغب نيايد.

شرح‏حكم‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 101     

121-  الدّهر يخلق الأبدان، و يجدّد الآمال، و يقرّب المنيّة، و يبعّد الأمنيّة، من ظفر به نصب، و من فاته تعب. إخلاق الدهر للأبدان إعداده لضعفها و فسادها بمروره، و ما يلحق أجزاءه و فصوله من الحرّ و البرد و المتاعب المنسوبة إليه، و تجديده للآمال بحسب الغرور الحاصل بالبقاء، و الصّحة فيه، و أكثر ما يعرض ذلك للمشايخ، فإنّ طول أعمارهم و تجاربهم لما يعرض فيه من الحاجة و الفقر، يغريهم بالحرص على الجمع، و مدّ الأمل فيه لتحصيل الدّنيا، و تقريبه للمنيّة بحسب إخلاقه للأبدان، و تبعيده للأمنيّة بحسب تقريبه للمنيّة.

شرح‏حكم‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 157     

185-  الفكر مرآة صافية، و الاعتبار منذر ناصح، و كفى أدبا لنفسك تجنّبك ما كرهته لغيرك. و في المثل: كفى بالاعتبار منذرا، و كفى بالشيب زاجرا، و كفى بالموت واعظا. و قال بعض الحكماء: إذا أحببت أخلاق امرى‏ء فكنه، و إن أبغضتها فلا تكنه. أخذه شاعر فقال:

شرح‏صدوده‏كلمه             صفحه‏ى 70     

مراد آن است كه ستيزه كردن در امور نشانه هلاكت است، يعنى از لجاجت شخص استدلال كن بر هلاكت او كه از قبول حق اعراض دارد، و متمادى در باطل، و متوغل در ضلالت است و امير (ع) گويد: (و اياك ان تجمع بك مطية اللّجاج) و اينهم يكى از صفات ذميمه، و اخلاق نكوهيده است. عصمنا اللّه و ايّاكم منها، و طهّرنا من دنس الاخلاق الرذيلة، و الخصال السّيّئة. كاتب حروف گويد:

شرح‏صدوده‏كلمه             صفحه‏ى 204     

بعضى ز صفات مايه حب و دادبعضى دگرش منحرف از راه شادز اخلاق نكوهيده بود خلق مزاح‏كو كينه ببار آورد و شر و فساد

شرح‏صدوده‏كلمه             صفحه‏ى 232     

و اين غضب چنانچه سابقا ذكر شد از رذائل صفات و از مهلكات اخلاق است و براى دفع آن اسبابى در كتب قديم ذكر شده.

شرح‏صدوده‏كلمه             صفحه‏ى 237     

مراد آن است كه بايد شخص عذر آنرا كه عذر آورده به پذيرد كه گفته‏اند (و العذر عند كرام الناس مقبول) و مردم لئيم عذر را قبول نمى‏كنند و معذرت را نمى‏پذيرند و شخص تا ممكن باشد نبايد كارى انجام دهد كه نيازمند باعتذار باشد كه امير (ع) گويد: الاستغناء عن العذر اعزّ من الصدق به و اگر كسى عذر بخواهد عذر او را بپذيرد كه گفته شده: (التغافل من اخلاق الكريم، و العفو و الصّفح، و قبول العذر من ديدن الاخيار)، ولى روزگار عذر نپذيرد جمال الدين اصفهانى گفته:

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      مقدمه        صفحه‏ى 54     

ملخص مقدمه حلية الصالحين پس از حمد و ثنا و تحيت و تسليم آنكه «امّا بعد-  چنين گويد بنده خاطى ابن محمّد على حيدر على عفا اللّه تعالى عن جرائمها متوطّن بلده فرخنده بنياد حيدر آباد دكن از اسباط جناب قدوة السّالكين و زبدة العارفين امير العرفا حضرت سيّد حضور اللّه الملقّب سيف الحقّ اعلى اللّه مقامه كه ترقّى بمعارج قرب إلهى و صعود بمدارج نعماى اخروى موقوف است بمتخلّق شدن باخلاق ربّانى و منع نمودن نفس از اخلاق ذميمه شيطانى و آن بواسطه امتثال اوامر و اجتناب نواهى و استماع مواعظ دلپذير و اصغاى حكمتهاى بى‏نظير حاصل مى‏شود و كلماتى كه مبانى آن متأسّس باوامر و نواهى است و محتوى بر مواعظ و نصايح حكمى كلمات طيّبات جناب امير المؤمنين و امام المتّقين اسد اللّه الغالب علىّ بن ابى طالب صلوات اللّه و سلامه عليه كه در نهايت فصاحت و جزالت است از كتاب نهج البلاغه كه مؤلّف آن السيّد الشريف ذو الحسبين رضىّ الدّين محمّد اعلى اللّه مقامه و از كتاب درر الكلم و غرر الحكم كه جامع آن عبد الواحد آمدى تميمى رحمه اللّه هستند انتخاب و استخراج نموده بر طريقى كه شارحين معتبرين مثل ابن ابى الحديد و ابن ميثم و ملّا فتح اللّه رحمهم اللّه حلّ نموده‏اند بزبان فارسى در غايت سلاست در ترجمه و تشريح آن كوشيد و تصحيح لغات و معانى آنها از كتب مستنده علم لغت همچو صراح و قاموس و منتهى الارب و منتخب و مجمع البحرين نموده بترتيب حروف تهجّى درين چند اوراق نگاشت. سبب تأليف كتاب آنكه در سنه هزار و دو صد و هشتاد و نه هجرى در عهد همايون پادشاه جمجاه (تا آنكه بعد از ذكر وصف و نام شاه و وصف يكى از مقرّبان او گفته) سلاله خاندان مصطفوى و نقاوه دودمان مرتضوى ذو المجد و المواهب جناب مير صلابت على صاحب مدّ ظلّه العالى بقصد زيارت عتبات عاليات چندى در محلّه قطبى كوزه سكونت پذير شدند و از اين حقير درس كتاب درر الكلم و غرر الحكم آغاز فرمودند بعد درسى چند روزى از فقير التماس نمودند كه اگر در شرح كتاب هذا بلغت شايع و عبارت رايع جدّ و جهدى نمائيد هر آينه مثمر بركات و منتج حسنات خواهد بود و بمصداق «الّدالّ على الخير كفاعله» خود نيز مستسعد و بهره ور خواهم.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      مقدمه        صفحه‏ى 114     

كتابى چنين غمزدائى كجاست‏همت غمزدا هم مسرّت فزاست‏برآرد ترا سر ز خواب گران‏شود رهنمايت سوى سروران‏ز انجام و آغاز هر دو سرانمايد ز مجرا و از ماجراكند پاكت ز الايش نفس دون‏شوى از هداة و هم از مهتدون‏كند آگهت هم ز سير سلوك‏ز سير رعايا و سير ملوك‏ز أخلاق و أطوارت آگه كندز دل ريشه فعل بد بر كندنمايد بتو راه و رسم صواب‏ز فقرت رهاند كند كامياب‏ز جهل و ز اندوه و از سوء حال‏رهاند رساند بفيض زلال‏ز نقصان رساند باوج كمال‏ز اوج كمالت بقرب وصال‏چو مادر نهد بر لبت شهد ناب‏چو دايه دهد از بدت اجتناب‏شوى گر مصاحب مرو را رواست‏كه همصحبتى نيك چون كيمياست‏چنين ميوه مشگ‏بوئى لطيف‏نيايد مگر از نهالى شريف‏نهالى است از كوثر آن خورده آب‏كه هر برگ آن مايه صد سحاب‏نبى گفته او را بود باب علم‏ز كف بحر و كان و، ز دل كوه حلم‏على سرور جمله اصفياست‏خود از اوليا برتر از انبياست‏وجود جهان بسته جود اوست‏كه آن همچو مغز و جهان همچو پوست‏بود اين همه رشحه زان سحاب‏قليلى از آن جمع در اين كتاب»

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      مقدمه        صفحه‏ى 117     

و ايشان عبارت از سه نفرند: 1-  جوانى است درستكار و پاكيزه اخلاق بنام اسد اللّه فرزند يد اللّه جهانى متولّد قريه فامرين از بلوك بزچلّوى اراك كه يك دوره مقدّمات عربى را بنحو متوسّط تحصيل كرده و قسمتى از آنها را پيش نگارنده خوانده و داراى خطّ نسخ و نستعليق زيبا ميباشد و نعمت سرعت قلم را نيز واجد است، اين شخص بيشتر از همه در امر مزبور با نگارنده همكارى كرده است أحسن اللّه حاله و حقّق آماله.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 11     

8 السّخاء سجيّة، الشّرف مزيّة. سخاوت از اخلاق پسنديده و خويهاى خوش است، يا مراد اينست كه سخاوت آنست كه ملكه اين كس شده باشد و در او ثابت و راسخ باشد، و شرف يعنى بلندى مرتبه فضيلتى است يعنى آنست كه باعتبار فضيلتى درين كس باشد نه آنكه باعتبار مال و جاه يا بلندى نسب و مانند آنها باشد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 12     

13 الكرم فضل، الوفاء نبل. كرم فضل است يعنى گرامى بودن باعتبار فضلى ميباشد كه در اين كس باشد از حسن اخلاق و نيكوئى صفات و ستودگى اعمال و افعال، نه بجهات ديگر مانند جاه و مال، و وفا نجابت است، يعنى آنست كه كسى وفا بحقوق خالق و خلايق نمايد و از عهده آنها در آيد، نه بمال و جاه و علوّ نسب و مانند آنها، و يمكن كه مراد اين باشد كه كرم يعنى جود و سخاوت فضل و افزونى مرتبه است و وفا نبل است يعنى علامت و نشان نجابت يا زيركى و فطنت يا سبب افزونى مرتبه است زيرا كه «نبل» بضم نون و سكون باء يك نقطه زير بهمه اين معانى آمده است.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 21     

43 المكارم بالمكاره. مكارم بمكاره است، «مكارم» صفات و اخلاق پسنديده است كه آدمى به آنها بزرگ و گرامى گردد، و «مكاره» امورى چند كه مكروه طبع باشد و تحمّل آنها دشوار باشد، و مراد اينست كه تحصيل مكارم بصبر بر مكاره و تحمّل آنها مى‏شود، پس كسى كه متحمّل آنها نتواند شد اكثر اخلاق حميده را نخواهد داشت، و ممكن است كه مراد بمكارم بزرگيها باشد و غرض اين باشد كه بزرگيها آميخته است با مكاره و هر بزرگى را مكروهات در خور بزرگى او رو مى‏دهد پس اگر كسى را تاب مكروهات نباشد طلب بزرگى نكند كه بزرگى بى‏دردسر نباشد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 84     

320 التجمّل مروءة ظاهرة. تجمّل مروّتى است ظاهر، «تجمّل» بمعنى زينت كردن است و «مروءت» بمعنى مردى و آدميّت و انسانيّت و مراد يا مدح زينت كردن است و اين كه از جمله آدميّت ظاهريست و يا اين كه زينت كردن و آراستن خود اين است كه اين كس را مروّتى باشد آشكار كه آثار آنرا مردم مشاهده كنند يعنى آن بآراستن و زينت دادن خود بلباسهاى فاخره و تزيين باسباب مجلس و خانه و مانند آنها نمى‏شود بلكه بكسب امورى چند باشد كه نشان مردى و آدميّت اين كس باشد از فضايل و كمالات و حسن اخلاق و افعال.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 91     

332 الحسد شرّ الامراض. حسد بدترين امراض است زيرا كه امراض صورى كه بيماريهاى بدنى باشد اگر بحسب دنيا الم و تعبى دارند منشأ ثواب اخروى گردند و ساير امراض معنوى از اخلاق ذميمه و افعال قبيحه اگر باعث زيان و خسران آخرتند پاره از آنها بحسب دنيا لذّتى دارند و پاره ديگر اگر لذّتى نداشته باشند چندان تعب و المى هم ندارند بخلاف حسد كه با وجود زيان و خسران آن در آخرت لذّتى ندارد و هميشه اين كس را در غم و اندوه دارد نعوذ باللّه منه.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 121     

و قبل از اين مذكور شد كه «كريم» صاحب سخاوت را گويند و هر كه را نيز كه بصفات حميده و ملكات پسنديده موصوف باشد هر چند سخاوت نباشد، و پوشيده نيست كه در اين فقره «كريم» بمعنى دويم نيز مراد مى‏تواند بود زيرا كه غير صاحب سخاوت نيز از صاحبان اخلاق مذكوره از تقصيرات مردم و بديهاى ايشان تغافل و اغماض كنند و كسى كه با ايشان حيله يا مكرى كند با وجود اطّلاع بر آن بر روى او نياورند و چنان سلوك كنند كه [ديگران‏] گمان كنند كه نفهميده و فريب خورده و مخفى نيست كه بنا بر آنچه تقرير كرديم خود را چنين مى‏نمايد كه فريب خورده نه اين كه در واقع فريب مى‏خورد و دفع مى‏شود منافات ميانه اين فقره و آنچه قبل از اين مذكور شد كه «العقل لا ينخدع» يعنى عقل فريب نمى‏خورد و لازم نمى‏آيد كه كريم را عقل نباشد زيرا كه مراد آنجا آنست كه در واقع فريب نمى‏خورد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 187     

713 الكريم يجمل الملكة. گرامى و نيكوكار نيكو ميكند بندگى را يعنى بندگى خود را بعنوانى كه بايد و خوب باشد ميكند، يا مراد اين است كه نيكو ميكند آنچه را مالك آنست از صفات و اخلاق و سعى ميكند در تهذيب آنها.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 202     

802 العسر يفسد الاخلاق. سخت گيرى فاسد ميكند خصلت‏ها را يعنى سخت گيرى بر اهل و عيال و يا كسى كه طلبى از او باشد يا معامله با او كند فاسد ميكند بسيارى از اخلاق را، پس احتراز از آن بايد كرد و قدرى تساهل و تسامح در آنها بايد نمود، و ممكن است كه مراد اين باشد كه سختى و تنگى حال يعنى پريشانى فاسد ميكند خويها را پس اگر از پريشانى بدخوئى ديده شود بايد معذور داشت و اگر كسى از براى احتراز از اين معنى سعى كند كه از پريشانى بر آيد مثاب و مأجور باشد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 239     

970 الكذب شين الأخلاق. دروغگوئى ننگ و عيب خصلتهاست، يعنى از همه خصلتهاى ذميمه بدترست يا اين كه هر چند آدمى اخلاق حميده داشته باشد دروغگوئى همه آنها را عيبناك سازد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 301     

1152 المنقوص مستور عنه عيبه. كم كرده شده از او پوشيده شده است از او عيب او يعنى كسى را كه نقص و عيبى در صفات و اخلاق باشد غالب اين است كه آن پوشيده باشد از او و ظاهر نباشد بر او، پس آدمى بايد كه هميشه در احوال خود تأمّل و تفكّر نيكو نمايد تا اين كه نقص و عيبى كه داشته باشد بر او ظاهر شود و در تدارك آن كوشد، و همچنين دوستان هر كس بايد كه او را بر آن مطّلع سازند تا در رفع و ازاله آن سعى نمايد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 307     

1175 التّجمّل من اخلاق المؤمنين. زينت كردن از خصلتهاى مؤمنان است.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 308     

1176 التّكلف من اخلاق المنافقين. تكلّف يعنى كلفت و زحمت بر خود قرار دادن از خصلتهاى منافقان است يعنى آنها كه ظاهر و باطن ايشان با هم موافق نيست، ظاهر اين است كه مراد زحمت دادن خود است بپوشيدن جامه‏هاى درشت و خوردن غذاهاى غليظ چنانكه شيوه جمعى است كه در ظاهر خود را زاهد و پارسا نمايند و در باطن بر خلاف آن باشند و بنا بر اين بايد كه تخصيص داده شود بغير امام در زمان تسلّط زيرا كه از براى او سنّت است كه در خورش و پوشش بنحوى سلوك كند كه ادناى رعيّت او را ميسّر باشد چنانكه از حضرت امير المؤمنين صلوات اللّه و سلامه عليه مشهور است، و ممكن است كه مراد زحمت بخود دادن باشد از براى تنعّمات و تكلّفات در پوشش و وضع، و مراد از هر دو فقره اين باشد كه مؤمن زينت كند امّا به آن چه ميسّر باشد او را و كلفت و زحمتى نباشد بر او، و منافق خود را بكلفت و زحمت اندازد از براى آن و امثال آن و «تكلّف» بمعنى متعرّض شدن چيزى چند كه بكار اين كس نيايد نيز آمده، و ممكن است كه مراد در اين فقره اين معنى باشد و اين خصلتى نباشد مقابل خصلتى كه در فقره سابق از براى مؤمنين مذكور شد بلكه غرض مجرّد مدح آن خصلت باشد و اين كه آن خصلت مؤمنان است و ذمّ اين و اين كه اين خصلت منافقان است هر چند خصلتها مقابل يكديگر نباشند و «بودن اين معنى خصلت منافقين» ظاهر است.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 342     

1296 المروءة تحث على المكارم. مروّت يعنى مردى يا آدميّت بر مى‏انگيزاند بر نيكوئيها يعنى مى‏دارد صاحب خود را بر كردن كارهاى نيكو و اكتساب اخلاق و خصال نيك.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 342     

1298 النّصيحة من اخلاق الكرام. نصيحت يعنى خالص بودن با مردم و غشّ نكردن با ايشان از خصلتهاى نيكو-  كاران است.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 343     

1299 الغشّ من اخلاق اللّئام. غشّ يعنى صاف نبودن با مردم و ظاهر كردن از براى ايشان خلاف آنچه را در باطن باشد از خويهاى مردم لئيم بدكردارست.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 1          صفحه‏ى 389     

1507 الكذب و الخيانة ليسا من اخلاق الكرام. دروغ و خيانت نيستند از خويهاى نيكوكاران.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 2          صفحه‏ى 4     

1565 الكريم من تجنّب المحارم و تنزّه عن العيوب. كريم يعنى گرامى و بلند مرتبه كسى است كه دورى گزيند از حرامها و پاك باشد از عيب‏ها يعنى از صفات ذميمه و اخلاق نكوهيده كه عيبهاى آدمى‏اند.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 2          صفحه‏ى 4     

1566 المبادرة الى العفو من اخلاق الكرام. شتافتن بعفو و در گذشتن از گناه از خصلتهاى كريمان است يعنى مردم گرامى بلند مرتبه.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 2          صفحه‏ى 19     

1640 العفو أعظم الفضيلتين. درگذشتن از گناه و عفو از آن عظيمترين دو فضيلت و افزونى است كه يكى عفو باشد و ديگرى ساير اخلاق و اعمال كه باعث فضيلت و فزونى مرتبه اين كس گردد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 2          صفحه‏ى 46     

1781 التّوفيق و الخذلان يتجاذبان النّفس فايّهما غلب كانت في حيّزه. توفيق و خذلان مى‏كشند نفس را پس هر كدام غالب شوند خواهد بود نفس در جايگاه آن يعنى توفيق حق تعالى و تهيّه اسباب خير از براى هر نفسى و خذلان يعنى ترك يارى او و واگذاشتن او هر كسى را بحال خود مى‏كشند هر يك نفس را بجانب خود پس اگر در كسى توفيق غالب شود باعتبار غلبه خوبى او در صفات و افعال و زيادتى توفيق او بسبب آن خواهد بود نفس او در مكانى كه مقتضاى توفيق است يعنى مكان رستگاران كه بهشت باشد و اگر در كسى ترك نصرت حق تعالى و واگذاشتن او را بحال خود غالب شود بسبب عدم اهليّت او از براى توفيق زياد باعتبار بدى اخلاق و افعال او خواهد بود نفس او در مكانى كه مقتضاى خدلان است كه مكان عاصيان باشد يعنى جهنّم و ممكن است كه مراد بخذلان ترك يارى نباشد بلكه بمعنى خوارى باشد و مراد اين باشد كه هر نفسى را توفيق حق تعالى و خوارى كه از براى او بسبب افعال و اعمال او حاصل شود مى‏كشند بجانب خود پس هر كدام كه غالب شوند خواهد بود آن نفس در جايگاه آن.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 2          صفحه‏ى 56     

1816 الرّفيق فى دنياه كالرّفيق فى دينه. رفيق و همراه كسى در دنياى او مثل رفيق اوست در دين او، چنانكه رعايت و اعانت رفيق در دين در كار است اعانت و رعايت رفيق در دنيا نيز در كار است، و چنانكه رفيق در دين را بايد كه از مردم خوب گرفت رفيق در دنيا را نيز بايد كه از خوبان گرفت تا خوبى او نيز در اين كس اثر كند و بدى او باين كس سرايت نكند زيرا كه كم است كه اخلاق و افعال رفيق در رفيق ديگر سرايت نكند.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 2          صفحه‏ى 72     

1889 الحسد داء عياء لا يزول إلّا بهلك الحاسد أو موت المحسود. رشك مرضى است كه به نشود و زايل نشود مگر بهلاك شدن رشك برنده يا مردن كسى كه رشك بر اوست، مراد اين است كه اكثر اين است كه به نشود و زايل نشود مگر باين نحو و اگر نه زايل كردن حسد از خود بتأمّل و تفكّر در مفاسد آن و عدم ترتّب نفعى بر آن ممكن است چنانكه در كتب اخلاق بيان كرده‏اند هر چند بغايت دشوار است، و اگر ممكن نبودى مذمّت آن و عقاب بر آن معقول نبودى و ايضا بزوال نعمت از محسود نيز زايل شود پس بايد كه كلام بر غالبى و اكثرى حمل شود.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 2          صفحه‏ى 90     

1956 المؤمن من طهّر قلبه من الّدنيّة. مؤمن كسى است كه پاك گردانيده باشد دل خود را از اخلاق و صفاتى كه باعث پستى مرتبه باشد و در بعضى نسخه‏ها «من الرّيبة» بدل «من الدّنيّة» واقع شده و بنا بر اين معنى اين است كه پاك گردانيده باشد دل خود را از بد گمانى و تهمت يعنى نسبت بمردم، يا از شك و شبهه يعنى در آنچه اعتقاد بآن بايد داشت از احوال مبدأ و معاد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 2          صفحه‏ى 115     

2028 الحازم من حنّكته التّجارب و هذّبته النّوائب. دور انديش كسى است كه ماليده باشد كام او را آزمايشها، و پاكيزه كرده باشد او را مصيبتها، «ماليده باشد كام او را آزمايشها» يعنى مزه و چاشنى تجربه و آزمايش را يافته باشد، چه ظاهر است كه هر كه مزه آنها را يافت ديگر ترك نكند و باعث حزم و دور انديشى او گردد، و ممكن است كه معنى كلام اين باشد كه محكم كرده باشد او را آزمايشها و پاكيزه كرده باشد او را مصيبتها يعنى مصيبتها بر او وارد شده باشد كه بر آنها صبر كرده باشد و بآن سبب اخلاق او پاكيزه باشد.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 2          صفحه‏ى 140     

2108 العلماء أطهر النّاس أخلاقا و أقلّهم فى المطامع أعراقا علما پاكترين مردم‏اند بحسب أخلاق و خويها، و كمترين ايشانند در ريشه‏ها دوانيدن در طمعها.

شرح‏غررالحكم(خوانسارى)      ج 2          صفحه‏ى 419     

3103 افضل النّاس من تنزّهت نفسه و زهد عن غنية. افزونترين مردم كسيست كه پاكيزه باشد نفس او و بى‏رغبت باشد از توانگرى يعنى پاكيزه باشد از صفات و اخلاق ذميمه و افعال و اعمال ناشايست، و «بى‏رغبت باشد از توانگرى» يعنى بسازد بفقر، و خواهش توانگرى نداشته باشد، و ممكن است كه معنى اين باشد كه بى‏رغبت باشد در دنيا از روى توانگرى يعنى باين كه قناعت كند و خود را بآن توانگر گرداند و بسبب آن بى‏رغبت شود در دنيا، يا باين كه خود را بى‏نياز داند از آن با وجود قدرت بر سعى در آن نه اين كه بى‏رغبت باشد در آن از راه عجز از سعى در آن.