اخلاق در نهج البلاغه از کتاب شرحغررالحكم(خوانسارى)
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 2 صفحهى 450
3256 اشرف اخلاق الكريم تغافله عمّا يعلم. برترين خويهاى كريم يعنى گرامى بلند مرتبه تغافل زدن اوست از آنچه ميداند يعنى از بد سلوكيها كه مردم با او كنند يا عيبى يا بدئى كه از كسى بيند چنان تغافل زند كه مردم گمان كنند كه غافل شده از آن و مطّلع نشده بر آن.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 2 صفحهى 488
3386 انّ افضل اخلاق الرّجال الحلم. بدرستى كه افزونترين خويهاى مردان بردبارى است.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 2 صفحهى 551
3558 انّ الزّاهدين فى الدّنيا لتبكى قلوبهم و ان ضحكوا و يشتدّ حزنهم و ان فرحوا، و يكثر مقتهم انفسهم و ان اغتبطوا بما اوتوا. بدرستى كه بى رغبتان در دنيا هر آينه گريه ميكند دلهاى ايشان و اگر چه بخندند، و سخت ميباشد اندوه ايشان و اگر چه شادى كنند، و بسيار ميباشد دشمنى ايشان با نفسهاى خودشان و اگر چه رشك برند مردم بر ايشان به آن چه بخشيده شدهاند يعنى هر چند ميانه مردم بخندند دلهاى ايشان بسبب ترس از بدى عاقبت حال ايشان گريان باشد، و همچنين هر چند بحسب ظاهر شادمانى كنند باطن ايشان اندوهگين باشد، و هر چند بخشيده شوند از اخلاق ستوده و افعال حميده كه مردم آرزوى مثل آنها كنند باز ايشان با نفسهاى خود دشمن باشند بسبب اين كه آنها را مقصّر و گنهكار دانند.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 3 صفحهى 25
3757 ان تخلص تفز. اگر خالص گردى فيروزى يابى يعنى خالص و پاك گردى از صفات و اخلاق نكوهيده و افعال و اعمال ناشايست.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 3 صفحهى 33
3761 انا صنو رسول اللّه و السّابق الى الاسلام و كاسر الاصنام و مجاهد الكفّار و قامع الاضداد. من صنو رسول خدايم و پيشى گيرنده بسوى اسلام و شكننده بتها و جهاد كننده با كفار و خوار كننده مخالفان. «صنو» بكسر صاد و سكون نون شاخى را گويند از نخل يا از هر درختى كه با شاخ ديگر از يكجا رسته باشد و «بودن آن حضرت صلوات اللّه و سلامه عليه صنو رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله» ظاهر است چه پسر عم و برادر آن حضرت بود و اقرب مردم بسوى او در اخلاق و خصال و اعمال و افعال، و «صنو» بمعنى برادر مهربان نيز آمده و ظاهر اين است كه اين هم مأخوذ از معنى اول است و «بودن آن حضرت پيشى گيرنده بسوى اسلام» مشهور و معروف است و ميانه شيعه و اهل سنت همه مسلم و معلوم، چنانكه اهل سنت نقل كرده اند از ابن عباس كه گفته: گفت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله: رحمت فرستادند فرشتگان بر من و بر على هفت سال گفتند بچه سبب بود اين اى رسول خداى- فرمود: رحمت فرستادند فرشتگان بر من و بر على هفت سال، و اين بسبب اين بود كه بلند نشد شهادت «لا اله الا اللّه» بسوى آسمان مگر از من و از على. و در بعضى روايات ايشان مگر از او و از من. و روايت كردهاند از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كه فرموده در باره آن حضرت صلوات اللّه عليه: اين اول مردم است بحسب ايمان بمن و اول مردم است بحسب ملاقات كردن با من در روز قيامت و آخر مردم است با من بحسب عهد نزد مرگ يعنى بعد از همه كس نزد من ماند در آن وقت، و غير اينها از روايات متضافره كه از طرف ايشان نقل شده و از طرق شيعه آثار و اخبار در اين باب فزون از حد و حصر است.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 3 صفحهى 156
بر خردمند بصير پوشيده نيست كه حمل احاديث مزبوره بر امثال اين امور بغايت سخيف است بلكه بايد كه طرح يكى از احاديث طرفين كرد يا توقف در آن باب نمود و ممكن است حمل احاديث اولى بر تقيه باعتبار موافقت آنها با احاديث اهل سنت، و پوشيده نيست نيز كه حديث آخر كه نقل شد از احاديث اولى نسبت داده شده حكايت مفتون شدن هاروت و ماروت به «قول ناس» و ظاهر از آن اهل سنت است يا مردمى كه عارى از علم باشند و ظاهر در ردّ آنست نهايت صريح در آن نيست بلكه ممكن است كه غرض بيان شهرت آن باشد ميانه مردم با وجود حقيت و آنچه در اوّل آن ذكر شده كه زهره زنى بود ناهيل نام دلالت ندارد بر اين كه مراد ستاره زهره باشد بلكه ممكن است كه مراد بآن جانورى باشد زهره نام چنانكه در حديث امام ثامن ضامن صلوات اللّه و سلامه عليه كه در طرف انكار نقل شده فرموده اند كه: زهره و سهيل دو حيوان بودهاند از حيوانات دريا كه مسخ شده بودند و ناس گمان كرده اند كه آن دو ستاره معروفه مسخ شده اند، و همچنين حديثى كه قبل از آن از كتاب علل الشرائع نقل شده دلالت ندارد بر اين كه زهره كه مسخ شده ستاره معروفه است بلكه ممكن است كه مراد همان زهره باشد كه حيوانى بوده از حيوانات دريا، و همچنين حديث قبل از آن كه از كتاب خصال نقل شد بر آن محمول مىتواند شد بلكه ممكن است كه مراد بقول آن حضرت عليه السلام در آن حديث كه نام آن زن ناهيل بود و مردم مىگويند كه ناهيل اين باشد كه نام آن زن ناهيل بود و مردم غلط كردهاند و ناهيل گمان كرده اند كه نام ستاره زهره است و بآن اعتبار آن ستاره را [از] مسوخ مىدانند و در حديث طويل اوّل كه از تفسير علىّ بن ابراهيم و عياشى نقل شد اصلا حكايت مسخ زهره نيست پس مسخ ستاره زهره نيست در احاديث مذكوره مگر در حديث ابى طفيل و حديث بعد از آن و ظاهر طرح آنهاست يا حمل آنها بر تقيه و اما اصل مفتون شدن هاروت و ماروت بزنى پس در همه آن احاديث صريحا مذكور است سواى حديث آخر كه نسبت بقول ناس داده شده چنانچه مذكور شد و حديث تفسير حضرت امام حسن عسكرى صلوات اللّه و سلامه عليه صريح است در انكار اصل اين معنى كه ايشان مفتون شده باشند و حديث كتاب عيون كه نقل شد اگر چه اوّل آن دلالت ندارد مگر بر تكذيب حكايت مسخ شدن بستاره نهايت آخر آن ظاهر است در خوبى هاروت و ماروت و برائت ايشان از آنچه نسبت بايشان داده شده پس آن دو حديث معارضند با همه آن احاديث كه از آن طرف نقل شد و پوشيده نيست كه بمجرّد اين دو حديث طرح تمام آن احاديث خالى از اشكال نيست با عدم صراحت يكى از آنها در انكار آن معنى پس احتمال وقوع مفتونشدن ايشان چندان بعيد نيست و بمجرّد آن دو حديث انكار آن نمىتوان كرد، و اما آنچه در حديث اوّل آنها استدلال شده بآن بر عصمت ملائكه از آيات كريمه، پس اگر استدلال از معصوم نباشد ممكن است جواب از استدلال بحمل آيات كريمه بر عصمت ملائكه ما دام كه بر صفات ملكى باقى باشند پس منافات ندارد با خروج ايشان از آن در وقتى كه بصورت بشرى و اخلاق ايشان از براى مصلحتى در آيند، با آنكه آيه كريمه يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً معلوم نيست كه در شأن همه
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 3 صفحهى 158
4092 اذا علوت فلا تفكّر فيمن دونك من الجهّال و لكن اقتد بمن فوقك من العلماء. هرگاه بلند مرتبه گردى پس فكر مكن در آنان كه پست تر از تواند از نادانان و ليكن اقتدا كن بآنان كه بالاتر از تواند از علما. مراد به «فكر كردن در آنان كه پست تر از اويند از نادانان» تتبع كردن احوال ايشان از اخلاق و افعال و اقتدا كردن بايشان است در آنها، و «تخصيص اين معنى بوقت بلند مرتبه شدن» باعتبار زيادتى اهتمام است بپند كسى كه بلندمرتبه گردد و زيادتى قبح پيروى نادانان از او، و يا باعتبار اين كه كسى كه بلندمرتبه گردد غالب اين است كه پيروى نادانان كند در تكبر و تبختر و امثال آنها، پس غرض اينست كه هرگاه بلند مرتبه گردى چنين مكن بلكه اقتدا كن بعلما در تواضع و فروتنى و ساير صفات ايشان.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 3 صفحهى 179
4146 اذا آمنت باللّه و اتّقيت محارمه احلّك دار الامان و اذا ارضيته تغمّدك بالرّضوان. هرگاه ايمان آورى بخداى سبحانه و بپرهيزى از حرامهاى او فرو آورد ترا در خانه امان، و هرگاه خشنود گردانى او را فرو پوشاند ترا بخشنودى، مراد به «خانه امان» بهشت است كه در آن ايمنى است از هر مكروهى، و «فرو پوشاند ترا بخشنودى» يعنى خشنودى خود را از تو شامل حال تو كند مانند جامه كه فرو گيرد سراپاى ترا و در بعضى نسخه ها بجاى «ارضيته» از باب افعال «رضّيته» از باب تفعيل است و هر دو بيك معنى است، و پوشيده نيست كه خشنودى حق تعالى از اين كس نعمتى است بلند مرتبه تر از بهشت و آنچه در آنست چنانچه در قرآن مجيد فرموده: «وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ» و اما خشنود گردانيدن او را پس ممكن است كه همان بايمان و پرهيزگارى از حرامها بعمل آيد و بنا بر اين حاصل كلام اين باشد كه هرگاه ايمان آورى بخدا و بپرهيزى از حرامهاى او فرود آورد ترا ببهشت و چون آن باعث رضاى او مىشود از تو فرو گيرد نيز ترا بخشنودى خود كه مرتبه ايست بزرگتر از آن. و ممكن است كه آن بمجرّد ايمان و پرهيزگارى حاصل نشود بلكه زياده بر آن بعضى از اخلاق حميده يا افعال عظيمه خير در آن در كار باشد و بنا بر اين راضى گردانيدن خدا را اشاره باشد بمرتبه بالاتر از ايمان و پرهيزگارى و بجزاى آن و احتمال اوّل ظاهرترست چه بنا بر احتمال دوم مناسب اين بود در كلام كه اشاره بطريق حصول آن بشود و اللّه تعالى يعلم.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 3 صفحهى 180
4148 اذا اتّقيت المحرّمات و تورّعت عن الشبهات و ادّيت المفروضات و تنفّلت بالنّوافل فقد اكملت فى الدّين الفضائل. هرگاه بپرهيزى از حرامها و باز ايستى از شبههها و بجاى آورى نمازهاى فريضه را و بگزارى نمازهاى نافله را پس بتحقيق كه كامل گردانيده در دين فضيلتها را، پوشيده نماند كه پرهيز نمودن از حرامها متضمن فعل همه واجبهاست زيرا كه ترك واجبى حرامست و اين معنى اگر چه شامل بجاى آوردن نمازهاى فريضه نيز هست نهايت از براى زيادتى اهتمام به آنها بجاى آوردن آنها بخصوص مذكور شده و اين قدر يعنى كردن هر واجبى و ترك هر فعل حرامى كه پرهيز نمودن از هر حرام شامل هر دو باشد اقلّ واجب است بر هر كسى، نهايت كمال ديندارى اينست كسى كه با وجود اين باز ايستد از شبههها يعنى از مالهاى شبهه ناك مثل مال جمعى كه حلال و حرام هر دو در اموال ايشان باشد پس هرگاه مالى از جمله اموال خود بكسى دهند كه معلوم نباشد كه حلال است يا حرام اگر چه بحسب ظاهر بر آن كسى كه حال آنرا نمىداند حلال است اما اجتناب از آن بهترست و باعث كمال فضيلت ديندارى است، و ممكن است كه مراد به شبههها امورى چند باشد كه حليت و حرمت آنها معلوم نباشد و بآن اعتبار اگر چه اجتناب از آنها واجب نباشد نهايت اجتناب از آنها باعتبار احتمال حرمت باعث كمال فضيلت دين گردد، و همچنين گزاردن نوافل اگر چه واجب نيست اما فضيلت ديندارى بآن كامل مىشود و پوشيده نيست كه آنچه مذكور شده اقلّ مراتب فضايل دين است و با وجود آن هر چند اخلاق فاضله كامل تر گردد و امور مستحبه و افعال خير بيشتر كرده شود فضايل دين كامل تر گردد.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 3 صفحهى 195
4177 اذا احبّ اللّه عبدا الهمه رشده و وفّقه لطاعته. هرگاه دوست دارد خدا بنده را در دل او اندازد راه راست او را و توفيق دهد او را از براى طاعت خود. «دوست داشتن خدا بنده را» چنانچه مكرّر مذكور شد باعتبار خوبيى است كه در او باشد از اخلاق و خصال يا اعمال و افعال، و مراد اين است كه هرگاه خدا بنده را دوست داشت از روى لطف و مرحمت خود در دل او اندازد آنچه را راه راست باشد از براى او جهت رسيدن او به آن چه صلاح حال او باشد در هر باب و او را از براى يافتن آن راه تعب و زحمتى نبايد كشيد، و مهيا كند از براى او اسباب فرمانبردارى و طاعت خود را تا اين كه او را از براى تحصيل آنها نيز كلفت و مشقتى نبايد كشيد و اللّه ولىّ التوفيق و التأييد.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 3 صفحهى 201
4196 بالتّوفيق تكون السّعادة. بتوفيق ميباشد نيكبختى يعنى نيكبختى بى توفيق حق تعالى و تهيه او اسباب خير را از براى اين كس حاصل نمىشود و بى آن هر چند كسى سعى كند و مبالغه نمايد در آن حاصل نگردد بلى خوبى كسى باعتبار بعضى اخلاق يا اعمال باعث اين مىشود كه حق تعالى او را توفيق دهد و بسبب آن نيكبخت گردد.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 3 صفحهى 223
428 بحسن الأخلاق تدرّ الارزاق. بسبب نيكوئى خويها روان مىشود روزيها يعنى وسعت مىيابد و فراخ مىگردد، و اين يا باعتبار اين است كه حق تعالى بازاى اخلاق نيكوى او روزى او را فراخ مىگرداند، و يا باعتبار اين كه مردم چنين كسى را رعايت كنند و نگذارند كه تنگى در وجه معاش كشد.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 3 صفحهى 260
4425 بعد المرء عن الدّنيّة فتوّة. دورى آدمى از صفات و اخلاق پست مرتبه جوانمردى است.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 3 صفحهى 279
4478 تعلّم تعلم و تكرّم تكرم. تعليم بگير تا بدانى و گرامى نگاهدار تا گرامى گردى مراد اين است كه عالم شدن به تعليم گرفتن از علما مىشود نه باين كه عوام او را عالم دانند بسبب فرزندى عالمى يا ساختن لباس و وضع علما بر خود و نه باين كه پيش خود فكر كند و هر چه فكر او بآن برسد اعتقاد كند و گرامى و بلند مرتبه شدن باين مىشود كه كسى خود را گرامى نگاهدارد و بپرهيزگارى و تهذيب اخلاق نه بمال و جاه و مانند آنها، چه آنها باعث تعظيم و تكريم مردم مىشود اما باعث اين نمىشود كه در واقع نزد حق تعالى گرامى و بلند مرتبه باشد، و ممكن است «تكرّم» بتشديد راء خوانده شود از باب تفعيل يا بتخفيف آن از باب افعال و معنى اين باشد كه خود را گرامى نگاهدار تا گرامى گردانيده شوى يعنى اگر خواهى كه در واقع نزد مردم عزيز و گرامى گردى بايد كه خود را گرامى نگاهدارى بترك معاصى و آنچه باعث خفت و ذلت گردد نزد مردم مثل بخل و حرص و طمع و مانند آنها و اگر نه در واقع در نظر ايشان گرامى نگردى هر چند باعتبار جاهى يا مالى يا امثال آنها بحسب ظاهر تعظيم و تكريم تو كنند.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 3 صفحهى 303
4541 تعلّموا القرآن فانّه ربيع القلوب و استشفوا بنوره فانّه شفاء الصّدور. بياموزيد قرآن را پس بدرستى كه آن بهار دلهاست، و شفا بجوئيد بنور آن پس بدرستى كه آن شفاى سينه هاست، «بودن آن بهار دلها» باعتبار اين است كه چنانكه بهار باعث نشو و نماى نباتات و شكفتگى و خرمى طبايع مىشود همچنان خواندن قرآن باعث شكفتگى و خرّمى دلها مىشود، و «بودن آن شفاى سينهها» ظاهرست، چه تدبّر و تفكر در معانى آن باعث شفاى آنها مىشود از آنچه در آنها باشد از اخلاق ذميمه كه وارد شده باشد ذمّ آنها در آن، و همچنين از بسيارى از وسوسههائى كه در آنها افتد، و ممكن است كه محض تلاوت قرآن سبب شفاى سينه ها گردد از آنچه مذكور شد هر چند كسى تأمّل در معانى آن نكند يا اصلا نفهمد و اللّه تعالى يعلم.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 3 صفحهى 329
4630 ثمرة الشّره التّهجّم على العيوب. ميوه حرص زياد ناگاه داخل شدن بر عيبهاست، زيرا كه حرص زياد مىدارد آدمى را بر ارتكاب محرّمات كه عمده عيبهاست بر امورى چند كه باعث خفت و ذّلت او باشد از اخلاق و اعمال.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 3 صفحهى 384
4817 حسن النّيّة من سلامة الطّويّة. نيكوئى نيت و قصد از سلامتى نهان است يعنى ناشى از سلامتى و خوبى باطن و خويها و اخلاق مىشود.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 3 صفحهى 426
4980 خير النّفوس ازكاها. بهترين نفسها پاكيزه ترين آنهاست يعنى از گناهان و اخلاق بد.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 3 صفحهى 458
5082 خذوا من كلّ علم احسنه فانّ النّحل يأكل من كلّ زهر ازينه فيتولّد منه جوهران نفيسان أحدهما فيه شفاء للنّاس، و الآخر يستضاء به. فراگيريد از هر علمى نيكوتر آنرا، پس بدرستى كه زنبور عسل مىخورد از هر شكوفه زيباتر آنرا، پس پديد مىآيد از آن دو جوهر نفيس، يكى از آنها در آنست شفائى از براى مردم، و ديگرى روشنى جسته مىشود بآن. مراد به «جوهر نفيس اوّل» عسل است كه حق تعالى در قرآن مجيد در شأن آن فرموده كه در آنست شفائى از براى مردم، و تجربه نيز شاهدست بر آن حتى اين كه جزو عمده اكثر معاجين شده و مراد بآن ديگرى كه روشنى جسته مىشود بآن موم است، چنانكه ظاهر و روشن است، و مراد اينست كه آدمى را طاقت و استطاعت آن نيست كه همه علوم را كسب كند پس بايد كه فرا گيرد از هر علمى آنچه نيكوتر آن باشد، باعتبار اين كه نفع آن در دين بيشتر باشد. و تقريب تعليل بحكايت زنبور اينست كه چنانكه در آن مادّه با وجود خست آن غذاى نيكوتر باعث اين مىشود كه چنان دو گوهر گرانمايه از آن متولّد شود، پس همچنين علم نيز كه غذاى روحانى نفس است هر چه از آن بهتر باشد در آن مادّه شريف باعث اين مىشود كه آنچه از آن متولد شود از اخلاق و اعمال نيكوتر و زيباتر باشد.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 4 صفحهى 146
5631 ستّة تختبر بها اخلاق الرّجال، الرّضا، و الغضب، و الامن، و الرّهب، و المنع، و الرّغب. شش چيز است كه آزمايش كرده مىشود به آنها خويهاى مردان، خشنودى، و خشم، و أمنيت، و ترس، و منع، و رغبت. مراد اينست كه درين حالات آزمايش خصلتها و خويهاى مردم و خوبى و بدى آنها مىتوان كرد.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 4 صفحهى 146
يكى حال خشنودى و رضاى بأحوال و أوضاع خود، هر كه در آن حال از حدّ خود بدر نرود و طغيان نكند و از شكر آن غافل نگردد خصلت او نيكوست، و اگر خلاف آن باشد خوى او بد باشد. دويم- حال خشم كه بفرو خوردن آن و از جا بر نيامدن و بردبارى نمودن نزد آن و خلاف آنها خوبى و بدى اخلاق ظاهر مىشود.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 4 صفحهى 147
سيم- امنيت كه در آن نيز حال أخلاق معلوم مىشود چنانكه در رضا و خشنودى مذكور شد.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 4 صفحهى 147
چهارم- ترس كه در آن نيز بقلق و اضطراب نكردن و با آرام و اطمينان بودن و مانند آنها و خلاف آنها خوبى و بدى اخلاق معلوم شود.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 4 صفحهى 147
پنجم- منع يعنى منع كسى از آنچه خواهش آن داشته باشد چه هر كه را اخلاق نيكو باشد بردبارى كند و بسبب آن خشمناك نگردد و درصدد انتقام بر نيايد خصوصا هر گاه آن منع بجا بوده باشد و خلاف آنها دليل بدى اخلاق است بر آن قياس.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 4 صفحهى 147
ششم- رغبت كه هر كه با وجود رغبت در چيزى و خواهش آن هر گاه منع كند خود را از آن بسبب حرمت يا كراهت آن يا اين كه با وجود اباحت آن چندان حريص نباشد در طلب آن و بسبب آن مشغول نگردد از أمور أخروى خود اين نشان خوبى اخلاق او باشد و خلاف آنها دليل خلاف آنها.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 4 صفحهى 154
مراد به «سنت او» طريقهايست كه سلوك مىفرموده، و يا قرار داده از براى خود و همه امّت، و مراد به «قصد» ميانه رويست يعنى ميانه روى در هر باب كه نه افراط باشد در آن و نه تفريط، مثل سخاوت كه ميانه رويست ميانه اسراف و تبذير و بخل و تقتير، و شجاعت كه ميانه رويست ميانه تهوّر و بىباكى و جبن و ترسناكى، و همچنين ساير اخلاق ديگر چنانكه در كتب اخلاق بيان شده. و مراد به «رشد» كار راست درست است، و به «فصل» جدا كننده ميان حق و باطل، و «بيان است» يعنى بيان كننده مشكلات و معضلات يا احكام و شرايع است، يا اين كه واضح است و در آن اشتباهى نيست، و «خاموشى او فصيحترين زبانيست» يعنى در هر جا كه خاموش مىشدند همان خاموشى بمنزله فصيحترين زبانى بود كه گويا شود بحكمى چند كه از آن خاموشى مستفاد مىشد.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 4 صفحهى 178
5753 شرّ اخلاق النّفوس الجور. بدترين خويهاى نفسها ستمكاريست.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 4 صفحهى 180
5758 شرف الرّجل نزاهته، و جماله مروءته. شرف مرد پاكيزگى اوست، و زيبائى او مروّت اوست، يعنى پاكيزگى اخلاق و افعال او و «مروّت» چنانكه مكرّر مذكور شد بمعنى آدميت است يا مردانگى.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 4 صفحهى 219
و القى فى هويّتها مثاله، فاظهر عنها افعاله. و انداخته است در تشخص آنها شباهت خود پس ظاهر كرده از آنها أفعال خود را يعنى آنها را متخلق ساخته بشبيه اخلاق خود پس ظاهر ساخته از آنها أفعال نيكو مانند أفعال خود، و بنا بر طريقه حكما كه عقول مجرّده واسطه باشند در خلق ساير موجودات ممكن است كه مراد از اين كلام آن باشد و مراد به «انداختن شباهت خود در آنها» خلق كردن آنها باشد مجرّد از مادّه مانند ذات اقدس خود و مراد به ظاهر كردن افعال خود از آنها اين باشد كه آنها را واسطه ساخته در ايجاد افعال خود و حاصل كلام اين باشد كه چون آنها را مجرّد خلق كرد وسايط ساخت آنها را در خلق ساير موجودات.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 4 صفحهى 220
و اذا اعتدل مزاجها و فارقت الاضداد فقد شارك بها السّبع الشّداد. و هر گاه معتدل باشد مزاج آن و جدائى كند از اضداد پس بتحقيق كه شريك شود بآن هفت آسمان قوىّ محكم. «مزاج» كيفيتى را گويند كه در مركبات از امتزاج اجزاى عناصر با يكديگر و فعل هر يك در ديگرى و انفعال ديگرى از آن حاصل شود، و «مزاج معتدل» مزاجى را گويند كه در حرارت و برودت و رطوبت و يبوست در مرتبه وسط باشد و بيك طرف از طرفين ضدّين مايل نباشد و اگر نفس ناطقه انسانى مجرّد نباشد و حالّ در بدن باشد چنانكه مشهور ميانه متكلمان است مزاج و اعتدال آن بر ظاهر محمول مىتواند شد باين كه مراد اين باشد كه: هر گاه مزاج نفس كسى از آدميان كه مزاج بدن او باشد معتدل باشد و از طرفين متضادّين جدائى كند پس آدمى بآن نفس شريك شود با نفوس فلكيه، و اگر مجرّد باشد چنانكه مذهب حكما و بعضى از متكلمين است مراد باعتدال مزاج او باز يا اعتدال مزاج بدنى است كه او را بآن تعلقى باشد و چون هر چند مزاج بدن باعتدال نزديكتر باشد نفسى كه فايض بر آن شود أكمل باشد پس بآن اعتبار اعتدال مزاج بدن مناط شراكت نفس با هفت آسمان تواند شد، و يا مراد به «اعتدال مزاج او» توسط اوست در اخلاق ميانه طرفين متضادين مثل شجاعت كه توسّط است ميانه تهوّر و جبن، و سخاوت كه توسّط است ميانه اسراف و بخل، و برين قياس ساير أخلاق و برين توسط مجازا «اعتدال مزاج» اطلاق تواند شد و بر هر تقدير شراكت با هفت آسمان باعتبار مزاج يا بسبب اين است كه افلاك نيز مركب باشند و مزاج ايشان معتدل باشد هر چند اين خلاف مذهب حكما باشد زيرا كه دليل بر امتناع اين قائم نيست، و يا باعتبار اينست كه آنها بالكليه از كيفيات متضادّه عارى باشند چنانكه مذهب حكماست و چون اعتدال و توسط ميانه كيفيات متضادّه بمنزله خلوّ از آنهاست پس بآن اعتبار اعتدال باعث شراكت با افلاك شود و ظاهر اينست كه غرض از حكم بشراكت آنها با افلاك اين باشد كه چنانكه آنها مصدر خيرات باشند بشعور و اختيار چنانكه مذهب حكماست پس آن نفوس معتدله نيز كه شريك آنها باشند چنين باشند نهايت بعضى از اعاظم علماى ما دعوى جمادّيت آنها كرده و آن را از ضروريّات دين شمردهاند و قوّت و استحكام آنها باعتبار اين تواند بود كه: هميشه بر جاى خود باشند و از مرور دهور فتورى به آنها راه نيابد و بنا بر طريقه حكما قوّت و استحكام معنوى نيز مراد تواند بود و به آن چه تقرير شد ظاهر مىشود كه اين كلام مؤيّد چندين اصل از اصول حكما مىتواند شد نهايت نسبت آن بآن حضرت صلوات اللّه و سلامه عليه ثابت نيست بلكه گمان فقير اينست كه كلام يكى از حكما بوده كه بعضى از براى ترويج آن نسبت بآن حضرت داده و اللّه تعالى يعلم.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 4 صفحهى 298
6147 عليك بالصّدقة تنج من دناءة الشّحّ. لازم باش صدقه دادن را تا رستگار گردى از پستى بخيلى يعنى يكى از فوايد عمده لازم بودن تصدّق دادن اينست كه بسبب آن از دنائت بخيلى كه از اخلاق و ملكات ذميمه است بيرون مىآئى.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 4 صفحهى 327
6227 عند فساد العلانية تفسد السّريرة. نزد فاسد شدن آشكار فاسد مىشود نهان، يعنى هر گاه كسى اعمال ظاهرى را فاسد كند و عصيان كند در آنها اخلاق و ملكات او نيز فاسد گردد و بأخلاق ذميمه و ملكات رذيله موصوف گردد، يا اين كه اعتقادات او نيز فاسد گردد و خلل به آنها راه يابد.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 4 صفحهى 344
6278 عجبت لرجل يأتيه اخوه المسلم فى حاجة فيمتنع عن قضائها و لا يرى نفسه للخير اهلا فهب انّه لا ثواب يرجى و لا عقاب يتّقى أ فتزهدون فى مكارم الاخلاق. عجب دارم از مردى كه مىآيد نزد او برادر مسلمان او در حاجتى، پس باز مىايستد او از برآوردن آن و نمىبيند خود را از براى كار خير اهل و سزاوار، پس گمان كن كه نيست ثوابى كه اميد داشته شود و نه عقابى كه پرهيز كرده شود آيا پس بىرغبتيد در خصلتهاى نيكو، يعنى تعجب است از مردى كه برادر مسلمان او مىآيد نزد او از براى حاجتى كه داشته باشد پس او باز مىايستد از برآوردن آن با آن همه ثواب كه بر قضاى حاجت برادر مسلمان وارد شده و عقاب كه وارد شده از براى كسى كه امتناع كند از آن با وجود قدرت بر آن، و بر تقديرى كه كسى گمان كند كه ثواب و عقابى نيست و منكر آنها باشد، در خوبى بعضى خصلتها و بدى بعضى از آنها شكى نيست، و شكى نيست نيز در اين كه ملكه برآوردن حاجت برادران از اخلاق حميده نيكوست، پس كسى كه امتناع كند از آن با وجود قدرت بر آن بر تقديرى كه گمان كند كه ثواب و عقابى نيست باز امتناع او عجيب است زيرا كه آن بىرغبتى است در خصلتهاى نيكو و آن از عاقل عجيب است.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 4 صفحهى 345
و پوشيده نيست كه بودن بعضى أخلاق نيكو و بعضى بد بر تقديرى كه كسى نعوذ باللّه گمان آن كند كه ثواب و عقابى نيست بمعنى بودن بعضى از آنهاست از صفات كمال و بعضى از آنها از صفات نقص، و هيچ كس را در اين معنى شكى نيست و كسى انكار آن نكرده حتى اين كه فرقه مخذوله ضالّه اشاعره كه منكر حسن و قبح عقلى شدهاند بحسن و قبح صفات باين معنى قائلند، و ممكن است كه بمعنى استحقاق مدح و ثنا و ذمّ و نكوهش باشد و بناى آن بر حسن و قبح عقلى باشد چنانكه مذهب حقّ است و انكار آن مخالف بديهه عقل است و بنا بر اين مراد اين باشد كه در خوبى بعضى اشياء و بدى بعضى بمعنى اين كه مستحقّ مدح و ثناست يا ذمّ و نكوهش، شكى نيست هر چند ثواب و عقاب اخروى نباشد، و اينست كه جمعى كه منكر شرايع و اديان باشند بحسن و قبح باين معنى قائل شدهاند و صدق و عدل و احسان را مثلا خوب مىدانند، و كذب و ظلم و عدوان را بد مىشمارند، و شكى نيست نيز در اين كه بعضى أخلاق و خويها و خصلتها خوب باشد باين معنى و بعضى بد، و اين كه ملكه بر آوردن حاجتهاى برادران از جمله خويها و خصلتهاى خوب است.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 4 صفحهى 361
6325 عقوبة الغضوب و الحقود و الحسود تبدأ بأنفسهم. عقوبت خشمناك و كينهور و حسود ابتدا كرده مىشود بنفسهاى ايشان. مراد مذمّت اين اخلاق است باين كه ضرر و آزار آنها اوّل بصاحب آنها مىرسد باعتبار كدورت و غصه كه لازم آنها باشد پس ارتكاب آن باميد اين كه شايد بعد از آن ضررى بآن طرف رسانند كمال سفاهت است، و ممكن است كه مراد اين باشد كه اوّل صاحب آنها ابتدا ميكند بعقوبت خود بر آنها، باعتبار غم و غصه كه بخود راه مىدهد و رنج و ألمى كه از آن راه مىكشد تا بعد از آن ديگر حق تعالى او را عقوبت كند بر آنها.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 4 صفحهى 408
6513 فى سعة الاخلاق كنوز الارزاق. در وسعت خلقهاست گنجهاى روزيها، يعنى وسعت اخلاق يعنى خويها و خصلتها باعث فراخى روزى گردد و اين بالخاصيه است و باعتبار لطف حق تعالى بصاحبان آنها، و يا باعتبار اين كه سبب دوستى مردم گردد بصاحب آن و اين كه رعايت اعانت او كنند و رغبت در معامله با او كنند اگر از اهل معامله باشد.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 4 صفحهى 563
6991 كيف يصبر على مباينة الاضداد من لم تعنه الحكمة چگونه صبر ميكند بر دورى كردن از اضداد كسى كه يارى نكرده باشد او را حكمت، ممكن است كه مراد به «أضداد» أخلاق ذميمه و أفعال ناشايست باشد كه در حقيقت ضدّ و دشمن آدمى باشند و مراد اين باشد كه تا كسى حكيم نباشد و «حكمت» يعنى علم راست درست يارى او نكرده باشد او دورى نتواند كرد از آنها بلكه بالطبع باعتبار قواى شهويّه و غضبيه مايل باشد به آنها، و ممكن است كه مراد به «أضداد» صفات ذميمه باشد كه أضداد يكديگر باشند و از هر دو طرف دورى بايد كرد و ميانه روى كرد در آنها، و ميانه روى ميانه آنها را عدالت مىگويند مثل بخل و إسراف و جبن و تهوّر و آنچه از اين قبيل باشد و بنا بر اين نيز مراد اينست كه تا كسى حكيم نباشد دورى از اين أضداد و ميانه روى ميانه آنها نتواند كرد بلكه بالطبع مايل بيك طرف مىگردد.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 4 صفحهى 603
7150 كن متّصفا بالفضائل، متبرّئا من الرّذائل. باش آراسته بفضايل، پرداخته از رذايل، «فضايل اخلاق » و صفاتى را گويند كه باعث افزونى مرتبه شود، و «رذايل» مقابل آنها را.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 4 صفحهى 608
7170 كن أوثق ما تكون بنفسك احذر ما تكون من خداعها. باش اعتماد دارندهتر آنچه باشى بنفس خود حذر كنندهتر آنچه باشى از فريب آن، يعنى باش چنين كه در وقتى كه اعتماد تو بر نفس خود بيشتر باشد از ساير اوقات باعتبار آنچه ببينى از آن از أخلاق حميده و أعمال و أفعال پسنديده حذر كنندهتر باشى از فريب آن از ساير اوقات، زيرا كه همين راضى بودن از آن و اعتماد بآن عجب و خود بينى است كه بغايت مذموم است پس همان فريب عظيمى است كه داده ترا. و در بعضى نسخهها «أخوف» بجاى «أحذر» است و بنا بر اين در ترجمه «ترسناكتر» بجاى «حذر كنندهتر» بايد.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 4 صفحهى 636
7263 كمال الفضائل شرف الخلائق. تمامى فضيلتها شرف خصلتهاست، يعنى تمامى فضيلتها و افزونيها اينست كه خويها و خصلتهاى صاحب آنها شريف و بلند مرتبه باشد، و هر چند كسى فضايل و كمالات داشته باشد هر گاه شرافت اخلاق نداشته باشد فضايل او ناقص و ناتمام است.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 4 صفحهى 641
مخفى نماند كه اين حكايت برادر و نقل أوصاف او در كتاب مستطاب نهج البلاغه نيز نقل شده و ابن ابى الحديد شارح آن كه از أكابر فضلاى أهل سنت است گفته كه: جمعى گفتهاند كه: مراد به «آن برادر» رسول خداست صلّى اللّه عليه و آله، و بعيد شمردهاند اين را جمعى بسبب قول آن حضرت «و بود ضعيف ضعيف شمرده شده» باعتبار آنچه نقل شده از وصف او بشجاعت، زيرا كه آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله گفته نمىشود در صفات او مثل اين كلمه هر چند ممكن است تأويل آن بنرمى كلام او و ملايمت أخلاق او، نهايت عبارت لايق نيست بآن حضرت صلّى اللّه عليه و آله.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 5 صفحهى 22
7313 لكلّ ظاهر باطن على مثاله، فمن طاب ظاهره طاب باطنه، و ما خبث ظاهره خبث باطنه. از براى هر ظاهرى باطنى باشد بر مانند آن، پس كسى كه نيكو باشد ظاهر او نيكو باشد باطن او، و آنچه زشت باشد ظاهر آن زشت باشد باطن آن، اين نزديكست بمضمون آيه كريمه «البلد الطيّب يخرج نباته بإذن ربّه، و الّذى خبث لا يخرج الّا نكدا بلد نيكو بيرون مىآيد سبزه آن باذن پروردگار آن، و آنچه پليد باشد بيرون نمىآيد مگر دشوار سخت» و پوشيده نيست كه ممكن است مراد به «ظاهر» صورت و خلقت باشد و نيكويى آن نشان نيكويى باطن باشد و زشتى آن نشان زشتى باطن باشد، و ممكن است كه مراد به «ظاهر» أفعال و أعمال ظاهرى باشد و به «باطن» أخلاق و ملكات باطنى، و خوبى آنها علامت خوبى اينها، و بدى آنها علامت بدى اينها، و آيه كريمه نيز تمثيلى از براى هر يك از اينها مىتواند بود، نهايت بر هر تقدير ظاهر اينست كه حكم أكثرى باشد و كلى نباشد خصوصا بنا بر احتمال اوّل.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 5 صفحهى 23
و امّا بنا بر معنى اوّل پس اگر چه منافى آن نيست امّا شاهدى نيز بر آن نيست مگر اين كه مؤيّدى باشد از براى آن باعتبار اين كه ظاهر مىشود از اين كه خوبى ديگر در بنده ميباشد بغير از خوبى أعمال ظاهرى كه آن خوبى باطن و ملكات و أخلاق او باشد كه بسبب آن حق تعالى دوست مىدارد او را و دشمن مىدارد أعمال او را، پس آنچه فرمودهاند كه «خوبى صورت و خلقت نشان خوبى باطن است» اين خوبيست، و همچنين ظاهر مىشود كه بديى در باطن ميباشد غير بدى اعمال ظاهرى كه از آن راه حق تعالى دوست مىدارد عمل را يعنى عمل ظاهرى او را بسبب خوبى آن، و دشمن مىدارد بدن او را يعنى اصل ذات او را باعتبار بدى باطن و ملكات و أخلاق او، پس آنچه فرمودهاند كه زشتى صورت و خلقت دليل زشتى باطن است آن زشتى است، و پوشيده نيست كه بنا بر اين بر طريقه حكما كه بنفس مجرّدى در آدمى قائل شدهاند و ملكات و أخلاق را صفت آن مىدانند مناسب بجاى «بدن»: «نفس» بود پس تعبير به «بدن» يا باعتبار بطلان طريقه ايشانست و اين كه نفس مجرّدى نباشد چنانكه مذهب متكلمين است، و با باعتبار اجراى كلام است بر وفق أفهام عوام، و يا باعتبار اينست كه مراد دشمن داشتن اصل «بدن» است باعتبار زشتى آن و دلالت اين بر زشتى باطن، و بنا بر اين مراد در اوّل نيز بقرينه مقابله دوست داشتن اصل بدن است باعتبار نيكوئى آن و دلالت اين بر نيكويى باطن، و بنا بر اين اين حديث شريف شاهدى باشد بر صريح حكم سابق، پس ظاهر اينست كه كلام معجز نظام اشاره باشد بتفسير آيه كريمه و اين كه نسبت دوستى و دشمنى ببدن باعتبار دلالت نيكويى و زشتى آنست بر نيكويى و زشتى باطن، و الله تعالى يعلم.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 5 صفحهى 55
7402 لقد علّق بنياط هذا الانسان بضعة هى اعجب ما فيه و ذلك القلب و له موادّ من الحكمة و اضداد من خلافها. هر آينه بتحقيق كه آويخته شده بنياط اين آدمى پاره كه آن عجيبترين آنهاست كه در اوست و آن دل است و مر آنراست مادّهها از حكمت و أضدادى از خلاف حكمت. «نياط» بكسر نون رگيست كه دل بآن آويخته و اگر بريده شود زنده نمىماند صاحب آن. و مراد به «حكمت» چنانكه مكرّر مذكور شد علم راست و كردار درست است، و «مادّه» چيزى زيادتى را گويند كه متصل بآن باشد مثل مادّه حوض كه حوض ديگر باشد كه متصل بآن شود و «مادّهها از حكمت»، يعنى مادّهها از براى دل و زيادتيهاى پيوسته بآن كه منشأ حكمت مىشود، يا مادّهها از براى حكمت و أمورى چند كه منشأ فزايش آن مىشود و بمنزله مواد آنست، و بر هر تقدير مراد به آنها فضايل خلقيّه است كه منشأ حكمت و فزايش آن مىشود و أضداد آنها كه از خلاف حكمت است، يعنى منشأ خلاف آن مىشود يا بمنزله موادّ خلاف آنست مقابلات آن فضايلست كه أخلاق ذميمه باشد كه منشأ جهل و أعمال ناشايست و فزايش آنها مىشود و بعد از آن بيان آن أضداد و مفاسدى كه بر آنها مترتّب مىشود فرمودهاند و از آن مستفاد مىشود كه موادّ حكمت مقابلات آنهاست پس فرمودهاند: فان سنح له الرّجاء أذلّه الطّمع، و ان هاج به الطّمع أهلكه الحرص. اگر عارض شود آنرا اميد خوار گرداند آنرا طمع، و اگر برانگيخته شود در آن طمع يا برانگيزد آنرا طمع هلاك كند آنرا حرص، يعنى يكى از آن أضداد اميد بغير خداست كه هرگاه عارض دل شود منشأ طمع گردد و آن خوار گرداند آنرا و با وجود آن سبب حرص شود كه آن هلاك مىگرداند آنرا در دنيا و آخرت، و ظاهر اينست كه مراد به «طمع» خواستن چيزى و طلب و سؤال آن باشد و مراد اين باشد كه اميد منشأ آن مىشود چنانكه مذكور شد و آن خوار مىگرداند آنرا.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 5 صفحهى 59
فكلّ تقصير به مضرّ و كلّ افراط له مفسد. پس هر تقصيرى بآن ضرر رساننده است و هر افراطى مر آن را فاسد كننده است چنانكه از أمثله مذكوره معلوم شد، و همچنين در ساير أحوال چنانكه حكما در كتب أخلاق تفصيل داده و توسّط ميانه روى را در هر باب «عدالت» مىگويند.
شرحغررالحكم(خوانسارى) ج 5 صفحهى 60
و ابن ابى الحديد گفته كه: «مراد اينست كه عارض مىشود دل را حالات مختلفه متضادّه كه بعضى از آنها از حكمت است و بعضى از آنها متضادّ و منافى حكمت است و آنها را ذكر نفرموده و آن امورى كه شمرده تفصيل آنها نيست چنانچه جمعى گمان كردهاند زيرا كه نيست در آنها چيزى از حكمت و خلاف آن بلكه ذكر آنها كلاميست مستأنف از براى بيان اين كه آنچه متعلق بدل است لازم آن ميباشد لازمى ديگر مثل اميد كه لازم آن ميباشد طمع، و بعد از آن فرموده كه: تابع اميد ميباشد كشتن حرص و تابع نوميدى ميباشد كشتن اسف، آن را بعد از آن شمرده اخلاق و غير آنها را از امورى كه ذكر فرموده و ختم كرده كلام را باين كه هر تقصيرى بآن مضرّ است و هر افراطى از براى آن مفسد، و گفته كه مثال حكمت و خلاف آن كه اوّل فرموده شجاعتست و ضدّ آن جبن، و جود و ضدّ آن بخل، و عفت و ضدّ آن فجور، و مانند اينها».
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۵ ساعت 11:18 توسط میرشاعرعلی
|