اخلاق در نهج البلاغه از کتاب شكوفههاىخرد
شكوفههاىخرد صفحهى 129
چون اخلاق خوب شود گفتار نيز لطيف گردد.
شكوفههاىخرد صفحهى 138
قوىترين دستاويز، اخلاق پسنديده است.
شكوفههاىخرد صفحهى 138
بد كار مباش و از بدى كن پرهيزوز آنچه بود نشان پستى بگريزاخلاق پسنديده و رفتار نكواز بهر ترقى است بهين دستاويز
شكوفههاىخرد صفحهى 243
آن كس كه به بخشش و كرم طاق بودبر او همه كس مايل و مشتاق بودو آن كز پى احتكار ارزاق بودرذل است و برى ز حسن اخلاق بود
شكوفههاىخرد صفحهى 247
بردبارى زيور اخلاق است.
شكوفههاىخرد صفحهى 249
گفتار تو گر ز صدق برخوردار استدر منطق اخلاق بهين گفتار استكردار تو گر كه از سر پاكدلى استدر ديده عقل بهترين كردار است
شكوفههاىخرد صفحهى 274
548انّ افضل اخلاق الرّجال الحلم.
شكوفههاىخرد صفحهى 294
از تندى و درشتى پرهيز كن كه نشانه زشتى اخلاق است.
شكوفههاىخرد صفحهى 424
هر چند تراست بهره از خوشروئى،اخلاق تو آيتى است از خوشخوئى،هنگام سخن حذر ز پرگوئى كنكافسرده كند حريف را پرگوئى
شكوفههاىخرد صفحهى 461
اخلاق پسنديده، بود ياور مرداين است گواه پاكى گوهر مردبايد كه بحسن ادب آراسته شدزيرا ادب است بهترين زيور مرد
شگفتىهاىنهجالبلاغه صفحهى 38
آنها پايههاى دين و بنيان يقينند، زيرا دين بر بنياد علم و عمل و ايمان و آگاهى و پاكى و اخلاق و شرف و كرامت و مردم دوستى و حقجوئى و عدل و شهادت و بخشندگى و استوارگامى و ديگر برتريهاى عالى انسان استوار است و همه اين امتيازات با درخشانترين چهرهاى در وجود امامان متجلى است و اگر امامان نمىبودند مكتب قرآن بدون داشتن نمونههاى راستين عملى نمىتوانست سعادت انسانها را تضمين كند و از همين روى پيامبر در آخرين روزهاى زندگى خويش فرمود (من در بين شما دو يادگار گرانبها و سنگين باقى مىگذارم كتاب خدا و خاندانم و تا شما به اين دو يادگار اصيل چنگ زنيد هرگز گمراه نمىشويد و اين دو هميشه باهمند تا در كوثر بر من در آيند).
شگفتىهاىنهجالبلاغه صفحهى 56
نارساى خويش تكيه نكنيد و هوسهاى خود را در برابر قاطعيت قرآن، خيانتكار بدانيد» پس قرآن، كتاب اخلاق است كه بمردم پند مىدهد ولى چون مكاتب اخلاقى پيشينيان و متاخران نيست كه بجهل يا غرض بمردم خيانت كند و ملاكى راستين براى شناخت خير و شر نشناسد و حقايق را وارونه نشان دهد و تباهى برانگيزد و كتاب هدايت است كه مردم را بسوى كمال رهبرى ميكند ولى نه چون آئيننامهها و نظامنامههاى مكاتب بشرى كه گمراهگرى آغازد و براى خلق، سرگردانى ببار آورد و سخنگويى راستين است كه در گفتارش كژى و ناراستى پديد نياورد زيرا سخنش گفتار خداست و خداوند از دروغگوئى منزه است، حكمتى بالغه و استوار است كه كتاب حكيم و گفته خداى حكيم است، پس آموزنده است و راهنماست كه بر هدايت مردم بيفزايد و به آنها بينش دهد و كوردلى براندازد و نياز مردم را در رسيدن بمقصد عالى انسانى برآورد و بيماريهاى دردناك و كشنده آدمى را شفا بخشد دردهائى جانكاه و خانمانبرانداز و جامعهسوز همچون نفاق كه شخصيت واحد آدمى را بتجزيه كشاند و چند چهره و بدخيم و زشترويشان سازد و كفر كه پرده جهل و جور بر آئينه دل اندازد و بين خلق و خداى جدائى افكند و انسان را از حركت بسوى خداى بازدارد و به آغوش سرد و بويناك و خطرمند اهريمن اندازد و ستم كه جامعه را بنابودى كشاند و نظام اجتماع از هم بگسلد و استخوان ناتوانان را لگدكوب تجاوز ستمكاران سازد و گمراهى كه منشاء جهل و مرگ و سيهبختى است و بشر را از سير الى اله باز دارد و در پرتگاه ضلالت بيندازد و بكشد و همه اين دردهاى مهلك را قرآن با آموزشهاى آسمانى خود درمان بخشد و انسانى راستين و ره يافته و يكتاپرست و دادگر بوجود آورد و تنها با اين كتاب است كه مىتوان بخدا راه يافت و بمطلق سعادت رسيد و به اوج تكامل عروج كرد و ديگر آنكه قرآن شفيع است و از پيروان خود شفاعت ميكند و گفتارش را خداوند در قيامت مىپذيرد، نه آنكه با تعبير غلطى كه ما از شفاعت مىكنيم، قرآن كريم با همه پاكى و دادگرى و ستودگيش بيايد و هر ناپاك و تبهكار و ناستودهاى را بخاطر اين كه او را خوانده يا بگردن آويخته يا در زير بالش خود قرار داده است شفاعت كند و به بهشت برد، بلكه شفيع بمعنى جفت است و هر كس كه در دنيا با قرآن جفت شود و روش خود را با فرمان آن هماهنگ كند و قرآن در دنيا او را بشفاعت و همآهنگى خود بپذيرد در آن دنيا نيز شفاعتش كند و بحيات پاكيزه ابدى رهنمونش باشد و قرآن به كشتكاران دنيا آئين كشت ياد مىدهد كه (الدنيا مزرعة الاخرة) و هر كس بذر هر عملى را كه در دنيا بكارد در عقبى فراوردهاش را بدست آورد پس همه كشتكاران دنيا زيانكارند و در آخرت جز خس و خاشاك و ميوههاى تلخ و زهرآگين چيزى بدست نياورند مگر آنانكه كشتكاران قرآنند و بدستور و هندسه قرآنى بذر عمل شايسته را مىپاشند و بهره و ثمره نيكوى آن را در ديگر جهان بدست مىآورند
شگفتىهاىنهجالبلاغه صفحهى 62
و قرآن چشمه جوشان دانش است كه هر روز دانشى نوين از آن برمىخيزد و آگاهى تازهاى بمردم مىبخشد چنانكه ژول لابوم فرانسوى كه سى سال در باره قرآن پژوهش كرد و تفصيل الايات الحكيم را نگاشت گفت غربيان دانش را از مسلمانان آموختند و مسلمانان همه علوم را از قرآن فرا گرفتند و امروز هم باز قرآن مىجوشد و چشمه سارش كه از آبشار الهام خداوندى مايه مىگيرد هر روز حقيقتى تازه و شناختى نوين بمردمش مىبخشد و اين چشمه هرگز نمىخشكد و در هر شب و روز و بهاران و خزانى همچنان جوشان و پويان و فيضبخش است و دلها را جز قرآن فروغى نيست كه ديگر كتابها و مكتبها همچون قبسى شعله برافروختند و در برابر نسيمى فرو مردند و خاموش شدند و خاكسترشان را باد حوادث بپراكند ولى قرآن همچون ماند ما دام كه زمين برمدار خورشيد بگردد و انسان در زير سقف اين آسمان زيست كند ولى اين حقيقت والا و راستين و مستدل را همه مسلمانان بايد بپذيرند كه قرآن مكتب است و مكتب را معلمى بايد تا محتواى كتاب را بشاگردان بياموزد و حقايقش را بشكافد و نمودار سازد و اين كتاب صامت را بيانگرى ناطق لازمست تا از سوى او سخن گويد و با زبان و عمل و علم و اخلاق و شهادت و جهاد و پارسائى و بالاخره امامت كند بهمين جهت امام كه عالم و عامل بقرآن و حكمت آموز فرمان محكم اوست چنين مىفرمايد: «اگر از قرآن بخواهيد تا با شما سخن گويد او بسخن نمىآيد و اين منم كه از زبان او سخن مىگويم و از حقايقش شما را آگاه مىسازم، بدانيد كه در قرآن دانشهاى آينده و اخبار گذشته آمده است، درمان دردهاى شما و انتظام روابط شما در اين كتاب است» پس زبان سخنگوى قرآن و بيانگر حقايق آن و آموزنده معارف و نمونه مجسم علمى و عملى اين كتاب مبين امام است و جز امام كس نتواند كه بژرفاى دقايق معنوى قرآن فرو رود و با غوص و غور و خوضى تمام گوهرهاى مفاهيمش را ببازار سعادت انسان آورد كه قرآن را جز پاكيزگان مس و لمس نكنند و پاكيزگان همان خاندان پيامبرند كه خدايشان از پليدى بدور داشته و بامتياز پاكى و تطهير ممتاز فرموده است.
شگفتىهاىنهجالبلاغه صفحهى 70
اگر دنيا را براى مردم بخواهيم نيكوست و اگر براى خودمان زشت و پليد، اگر دنيا را پيشدرآمد آخرت بدانيم عزيز است و محبوب و اگر معاد و اخلاق و خداپرستى و مردمدوستى و فضائل و برتريهاى انسانى را فداى او كنيم، اهريمنى است ناپاك و اژدهائى است قتال و عجوزهاى است كه عروس هزار داماد است و هر داماد را در حجله عفن و تاريك خود بگور شقاوت سرنگون ساخته است.
شگفتىهاىنهجالبلاغه صفحهى 93
شگفت اينجاست كه بنا بمنطق قرآن دادگران بر صراط مستقيمند و اين قانون است طبيعى، زيرا اگر كسى بخواهد از روى ريسمان باريكى بگذرد بايستى تعادل دقيق خود را حفظ كند و براى گذشتن از صراط مستقيم تكامل و هدايت كه از موى هم باريكتر است، عدالت و حفظ تعادل، ضرورى است و قرآن مجيد مىفرمايد: (و كسى كه به عدالت فرمان دهد او بر راه راست است) اينجاست كه دادگران محبوب خدايند و خداوند آنها را دوست ندارد و كسى كه دوست حق باشد، آبشار عنايات حق بر جانش سرازير مىشود و صفات خدائى در وجودش تجلى ميكند و عادل نمودار صفت عدل خدائى است و چون همه صفات خدا يكى است و تعدى در صفات و ذات خدائى راه ندارد، پس انسان عادل و متعادل و برپادارنده عدالت، آئينهاى است كه همه صفات خدائى در جام جانش متجلى است و همين است مفهوم محبوب خدا بودن كه خداوند فرمود: (دادگر باشيد كه خداوند، دادگران را دوست مىدارد) عدالت و احسان همدوش و همطراز يكديگرند، زيرا عدالت كار نيكو است و كار نيكو بر بنيان دادگرى و قوام مىگيرد و اين دو نقطه مخالف ستمگرى و زشتكاريند و عادل آن كس است كه به عدل و احسان گرايد و از ستم و گناه بركنار ماند كه قرآن فرمود: (همانا خداوند، شما را بدادگرى و نيكوكارى و كمك به نزديكان فرمان مىدهد و از زشتى و گناه و ستم باز مىدارد) و عين اين عدالتها و ستمها و نيكوكاريها و زشتىها و تبهكارىها از اين جهان بجهان ديگر كه دنباله همين دنيا و پهنه ظهور و تجسم كردار انسانهاست منتقل مىگردد و خداوند دادگر ميزانهاى دادگرى دقيق خود را برپا مىدارد و هر كردارى را هر چند كوچك و ناچيز باشد، بسنجش عدالت مىسنجد و بدرستى و سرعت بحساب مىآورد و چه زيبا قرآن مجيد اين قانون كلى و سنت هستى و حسابرسى دادگرانه را بيان مىدارد و مىفرمايد: (و ميزانهاى دادگرى را براى روز رستخيز بر پاى مىداريم و به هيچ كس ستمى روا نمىداريم و هر عملى را اگر چه بسنگينى دانه خردلى باشد باز مىگردانيم و بحساب مىآوريم) على هم كه همان قرآن زنده و مجسم و ناطق است، عدالتى است ممثل و محقق و عدل از سراسر وجودش مىجوشد، از انديشه و سخن و عمل و اخلاق و حكومت و قضاوت و مردمدارى و پيوندهاى خانوادگى و اجتماعى و رفتارش با خويش و بيگانه يكسان است، عدالت ممتاز على از عمق وجود و منشأ دادگرى مطلق هستى سرچشمه مىگيرد و از
شگفتىهاىنهجالبلاغه صفحهى 113
على و اخلاق
شگفتىهاىنهجالبلاغه صفحهى 113
انسانسازى، فردسازى، خودسازى، تلطيف و تعديل غرائز، مبارزه با تباهى، رشد و گسترش پاكى، تحكيم برتريها و بالاخره ايجاد مكتب اخلاق ، از مهمترين، فورىترين و ضرورىترين مواردى است كه اسلام به آن عنايتى خاص دارد و قرآن كريم هندسه اخلاق آدمى را بدقيقترين رسمى، ترسيم فرموده و پيروان خود را برعايت نكات والاى آن برانگيخته و پيامبر اسلام بزرگترين نمونه اخلاقى انسانيت است بدانسان كه خداوند در بارهاش مىفرمايد (تو بزرگترين اخلاق را دارائى) پيامبر نمونه والا و مجسم اخلاق قرآنى بود چنانكه همسرش در بارهاش گفت: (خلق پيامبر، همان اخلاق قرآن بود) و همين دستورهاى علمى و نمودارهاى عملى بود كه مدينه فاضله حقيقى نه تخيلى افلاطونى را پديد آورد و امت اسلامى عظيمترين و پاكترين خويها را حائز گرديد.
شگفتىهاىنهجالبلاغه صفحهى 114
على هم با هندسه اخلاق ، عدالت هستى را در وجود انسانها تجلى داد و خود بزرگترين اخلاق را داشت چنانكه مىفرمود: (من مردم را به كارى نيكو وادار نكردم مگر آنكه خود پيشتر به آنها عمل مىكردم و مردم را از كارهاى زشت باز نمىداشتم مگر آنكه خود پيشتر از ديگران از آن زشتىها بركنار بودم).
شگفتىهاىنهجالبلاغه صفحهى 114
و اين سخن را جز پيامبران و امامان راستين ما هيچكس در زير اين آسمان نمىتواند ادعا كند، على در گفتارش همهجا از اخلاق سخن ميراند تا فرد فرد مردم را بپاكى و درستى بسازد و از اجتماع آنها جامعهاى پاك و عادل و راستين بوجود آورد، على در وصيتى كه بفرزندش امام حسن (ع) مىفرمايد و منظورش اندرز همه فرزندان مسلكى اوست دقيقترين مسائل اخلاقى را بصورت نصيحت بيان مىدارد و از جمله چنين مىفرمايد: دلت را به اندرز زنده بدار و بپارسائى بميران و به يقين نيرومند ساز و با آگاهى روشن كن و بياد مرگ خوارش بدار و بقبول نيستى وادارش، زشتىهاى دنيا را به او بنمايان و از يورشهاى روزگار بر كنارش دار و زشتىهاى ايام گذران را بر او نمودار كن و داستانهاى پيشينيان را برايش بازگوى و بگو كه بر آنها بر اثر تبهكاريهاشان چه گذشته است، در شهرهاى بازمانده و يادگارهاى ويران و كهنشان سير كن و ببين كه چه كردند و بكجا رفتند و در كجا آرام گرفتند، آن گاهست كه مىبينى دوستانشان را گذاشتند و بخانه تنهائى گور فرو رفتند، تو هم بزودى سرنوشتى بمانند آنها خواهى داشت پس جايگاه خويش را نيكو گردان و آخرتت را بدنيايت مفروش، آنچه را نمىدانى و بدشواريت مىاندازد مگوى و براهى كه از گمراهيش بيم دارى پا مگذار زيرا خوددارى بهنگام سرگردانى بهتر از فرو رفتن در ناگواريهاست مردم را به نيكى وادار كن تا از نيكوكاران باشى و زشتى را با دست و زبانت دور كن و با تلاشى فراوان از تبهكاران كناره گير، و در راه خدا از سرزنش، توبيخگران مهراس و براى حق خود را بگرداب مهالك انداز و در دينت ژرفانديش باش و خويشتن را بسختى عادت ده.....) و بجاى ديگر هر دو فرزندش حسنين را چنين سفارش ميكند: «شما را و خاندانم را و هر كس كه سفارش من به او مىرسد، به پرهيزگارى و نظم در كارها وصيت ميكنم، بين خود را اصلاح كنيد كه از پيامبر شنيدم اصلاح بين مردمان از همه نمازها و روزهها بهتر است، خدا را، خدا را، به يتيمان روى آوريد و دهانشان را بىغذا نگذاريد و كوچكشان نشماريد، خدا را، خدا را، بهمسايگان نيكى كنيد كه
شگفتىهاىنهجالبلاغه صفحهى 125
برخى روضهخوانهاى بىسواد هم روى منبر رفتند و بعوض خواندن آيات قرآن و حديث پيامبر و خطب نهج البلاغه شعر خواندند و قصه گفتند و على را بعوض رهبرى در محيط زندگى فقط دادرس شب اول قبر و سر پل صراط معرفى كردند و هر گونه گناهى را با وجود داشتن ولايت على ناچيز شمردند و شفاعت را وارونه معرفى كردند و مردم بيسواد را بگناهكارى گستاخ كردند و على را بعنوان آنكه بالا ببرند از مقامش پائين آوردند و با داستانسرائيهاى دروغ و بيهوده شيعه را گروهى خرافى و اوهام پرست معرفى كردند و بهانه بدست دشمنان دادند كه بگويند شيعهها مشركند و مهدور الدم و احمد امينها و موسى جارالهها و فريد وجدىها و شهرستانيها و.... تهمتها بشيعه زدند و جنجالها براه انداختند كه اگر مصلحانى همچون سيد شرف الدينها و علامه امينىها و كاشف الغطاها نبودند معلوم نبود كه چه سرنوشتهاى شومى بسراغ مكتب تشيع مىآمد و ما مىگوئيم چه بهتر است كه على را از زبان و عمل و سيره و اخلاق و عبادت خودش بشناسيم و بشناسانيم و مكتب والاى تشيع را كه خونبهاى على و فرزندان والا و شيعيان فداكار و راستين اوست احيا كنيم و بشريت را در پرتو اين مكتب مقدس بسرچشمه ايمان و عدل و صلح و آزادى و تقوى و پاكبازى و انساندوستى و همه مكارم اخلاقى رهبرى كنيم اكنون بايد على را از زبان على و كتاب بزرگ و جاويد نهج البلاغهاش بشناسم و غبار جهل از چهره روشن آسمانيش بزدائيم، اينجا سؤالى پيش مىآيد و انتقادى كه چرا على خود را ستايش كرده و بخودستائى پرداخته است مگر خودستائى در منطق اخلاق انسانى، كارى غلط و تكبرآميز نيست به اين پرسش و انتقاد، پاسخى بكر و زيبا مىدهيم مىگوئيم، ما دو على داريم، على فرزند ابي طالب و على امير المؤمنين و امام المسلمين و حجة اله و ولى اله و اين على فرزند ابي طالب است كه على امير المؤمنين را مىستايد و اين دو شخصيت در هم ادغام شده و على واحدى را پديد آورده كه مرز آن غدير است.
شگفتىهاىنهجالبلاغه صفحهى 135
على خدمات ارزندهاى را كه براى ساختن انسانهاى برتر انجام داده بدرستى برمىشمارد و مىفرمايد: (آيا من نبودم كه بين شما بفرمان قرآن كريم كه يادگار سنگين و گرانبهاى پيامبر است رفتار كردم و عترت پيامبر را كه يادگار عملى هدايت نبوت است در ميان شما گذاردم و پرچم ايمان را برافراشتم و شما را بمرزهاى پاكى و ناپاكى آگهى دادم و جامه سلامت و عدل را بر پيكرتان پوشيدم و سخنان حق را بر انديشههاتان گسترانيدم و خويهاى ستوده خويش را بشما نماياندم) پس على، هر دو يادگار پيامبر را نگهبانست هم قرآن را كه به علم آن آگهى دارد و بفرمان آن بهتر از هر كس عمل مىكند و هم خاندان پيامبر از نژاد اوست و هر دو يادگار در او فراهم است و اوست كه بچنين نيرو و امتيازى پرچم ايمان را برمىافرازد و مردم را از مزاياى عدل و سلامت و اخلاق و شناخت درستىها و نادرستىها و آگاهىها بهرهمند مىسازد على براى گسترش حق و نابودى باطل جنگاورى نيرومند است كه بازوى پرتوان او براى درهم كوفتن قدرت كفر و ستم بحركت مىآيد و نيروى تبهكاران را درهم مىشكافد و در پهنه نبرد هرگز بسستى و ناتوانى نمىافتد و مردانه چنين مىگويد: (بخدا سوگند من در پيشاپيش ارتش ايمان، به پيش ميراندم تا سپاه كفر را درهم مىشكستم و نيروى دشمن را تسليم و رام مىكردم هرگز نترسيدم و خيانت نكردم و سستى نورزيدم بخدا سوگند كه پهلوى باطل را در هم مىشكافم تا حقيقت را از درون آن بيرون كشم) دلاورى على همچون نيرومندى قهرمانان افسانهاى تاريخ نيست بلكه توانمندى پيكر او از توانائى جان و ايمانش برمىخيزد و بهمين روى اعتمادى كامل بنفس خويش دارد و نيروى روح و پيكر را بهم مىآميزد و از اين روى بر سر معاويه كه بر خلاف او از جهت قدرت روح و پيكر، هر دو ناتوانست فرياد مىكشد و مىگويد: (مرا به پيكار ميخوانى اگر راست ميگوئى لشكرت را كنار بگذار و منهم سپاهيانم را رها مىكنم، و هر دو با هم درمىآويزيم و پيكار مىكنيم تا بدانى كدامين ما، گناه بر جانمان چيره گشته و پرده بيخبرى در برابر ديدگانش آويخته شده است اين منم ابو الحسن، كه در پيكار بدر، جد تو و دائى و برادرت را بخاك و خون كشيدم و اكنون آن شمشير همچنان با من است و با همان ايمان و نيرو دشمنم را ديدار مىكنم من هرگز دين ديگرى بر نگزيده و پيامبر ديگرى را اختيار نكردهام و همچنان بر سر همان ايمان و پيمانم من بر همان ايمانم كه شما اكنون آنرا از دست داده و در روز نخستين هم به اجبار آنرا پذيرفتيد) و بالاخره على از معجزه وجود خود سخن مىگويد و صريح و روشن و قاطع از بينش غيبى و ما ورائى خويش خبر مىدهد، زيرا او از زبان پاك پيامبر كه مفتاح غيب است رازهاى نهانى و حادثات آتيه را شنيده و دانسته و بحق بينشى ما ورائى يافته و اسرار پشت پرده ماده را دريافته است آنجا كه مىگويد: (بخدا سوگند، اگر بخواهم مىتوانم بگويم كه از كجا آمدهايد و بكجا مىرويد و چه در سر و در دل داريد ولى مىترسم كه در باره من به پيامبر خدا كافر شويد (مرا از او برتر بدانيد) ولى من اخبار آينده را بخاصان با ايمان خويش خواهم گفت سوگند به آن كس كه پيامبر را بحق برانگيخت و او را از ميان آفريدگان خويش برگزيد من جز براستى سخن نمىگويم، اين اخبار آينده را پيامبر بمن آگهى داد و سرنوشت كسانى را كه هلاك ميشوند و يا نجات مىيابند بر من روشن ساخت و سرانجام كار خلافت را بمن خبر داد و هر سرنوشتى كه بسر من مىآيد در گوشهايم فرا خواند و مرا آگاه ساخت) اينها سخنان على بود در باره خودش و چه بهتر كه ما عنصر بىكرانه و جاودانه امام را از كلام خدا و سخن پيامبر و زبان خود على بشناسم و دچار اوهام و افراط و تفريط نشويم و شناخت على هم آن گاه ما را بكار خواهد آمد كه شيعه بحق و پيرو راستين او باشيم و سعادت و فلاح هر دو جهان را دريابيم.
شگفتىهاىنهجالبلاغه صفحهى 139
در مقدمه اين كتاب مباحث و بررسيهائى از طرف خود مؤلف نگاشته شده كه عينا و در كمال امانت بپارسى برگردانيدم و بعد بر گزيدههايى از گفتار نهج البلاغه را آورده كه آنها هم ترجمه شد ولى چون بعضى خطبهها و نامهها را بطور كامل نياورده و باختصار گذشته بود بيشتر آنها را بتمام و كمال از روى نهج البلاغه بپارسى برگردانيدم اميد كه اين اثر، تأثيرى در روح و دماغ و عمل و اخلاق ما داشته باشد و ما را بمكتب علمى و عملى على آشنا كند.
شگفتىهاىنهجالبلاغه صفحهى 213
و چون صفات و اخلاق و خواستها و احساسات انسان از عناصر حيات كه بهم پيوسته و وجود او را شكل داده برميخيزد اين قانون راستين كه پس از بررسيهاى دقيق و اندازهگيرىهاى حساب شده بدست آمده و دانش جديد هم پايههاى آنرا بر همين بنيان استوار ساخته است ثابت مىشود كه انسان هم جهانى است پيوسته بجهان طبيعت و برخاسته از آن بهمين جهت در مذهب فرزند ابي طالب، انسان نمونه والائى از هستى كائنات است چنانكه امام در شعرى كه به او منسوب است مىفرمايد: «آيا گمان مىبرى كه تو موجودى كوچكى در صورتى كه جهانى بزرگ در نهاد تو پيچيده است» در اين حال است كه امام مىكوشد كه همه نيروهائى را كه بانسان تعلق دارد و در نهادش جاى گرفته تا آنجا كه امكانات زمانش ايجاب مىكند برانگيزد و با نهايت پافشارى مىخواهد كه از همه رازهاى اين پيكره كوچك كه جهانى بزرگ را در بردارد پرده بردارد، پيكرهاى كه نمونهاى بزرگ از مظاهر آفرينش و ارزندگيهاى حيات است و حقايق عدالت عظيم آفرينش را در خود نمايش مىدهد.
شگفتىهاىنهجالبلاغه صفحهى 226
در اين مورد، على بن ابي طالب با نگرش دقيق خود، حقيقتى را دريافت كه ديگران به آن دست نيافتند و ناآگاهان را باين حقيقت آگاه ساخت و به آنها توان دريافت حقايق را بخشيد، آنجا كه فرمود: «بر شما باد كه گوهر اخلاق را در هم نشكنيد و آنرا دگرگون نسازيد» و اين اعلام خطرى است كه از سوى امام متوجه راستگويان مىگردد و به آنها خاطر نشان مىكند كه حتى براى يك بار هم دروغ نگويند، زيرا يك بار دروغگوئى هم گوهر ارزنده راستى را مىشكند چنانكه هر چيز اگر يك بار هم به زمين افتاد خواهد شكست، نفاق و چند رنگى هم نوعى دروغ است و بدينجهت فرمود: «و شما بايد گروهى راستگوى و راسترو باشيد، كارتان بىريا باشد، راستگوى حقيقت جوى را گرامى داريد و دروغگوى باطلپيشه را خوار شماريد، سخن براستى گوئيد و امانت دار باشيد و به پيمانتان رفتار كنيد، هر كس بخواهد از راه باطل به پيروزى رسد، خداوند او را بحق خوار گرداند، اگر راستگو باشى ترا يارى دهيم و اگر دروغ بگوئى كيفريابى، اگر كسى در گفتارش راستى نباشد، اخلاق كريمانهاش دچار فاجعه گردد، راستى از هر شمشير تيزى كه در دست مردى دلاور قرار گيرد قاطعتر است» اين گفتارى كه از امام در باره راستى بيان داشتيم نمونهاى از هزاران گفتار فرزند ابي طالب است كه فرمانهاى بزرگ اخلاقى او را شكل مىدهد.
شگفتىهاىنهجالبلاغه صفحهى 231
پس از آنكه امام در باره ضرورت هماهنگى مستقيم صدق و حياة و سادگى و گستردگى هميشگى راستى سخن گفت راهش را بسوى بيان مفاهيم تهذيب مىگشايد، همان پاكسازى درونى و روانى كه در مذهب او نمايانگر قانونى استوار و چهرهاى روشن از همه پديدههاى وجود است و آفرينش بر مدار آن مىگردد هر چند كه مبانى اخلاقى ديگرى نيز در كنار آن باشد، در اين باره امام سفارش مىكند كه انسان بايد لغزشهاى ديگران را ناديده انگارد زيرا چنين گذشتى نمودار كرامت انسان است و از سوى ديگر موجب تهذيب اخلاق بدكار است و روش نيكوئى است كه بهتر از انتقامجوئى و اندرز نتيجه مىدهد، بدين جهت مىفرمايد: «بهترين كردار انسان بزرگوار آن است كه خود را از آنچه ديده و ميداند به نادانى زند» و باز مىفرمايد، وقار و شكيبائى هميشه باهمند و پىآمد آنها همت والاست» و امام، غيبت را ناخوش مىدارد زيرا غيبت، پديده نفاق و بدكارى و موجب شرور فراوان است و در اين باره مىگويد «از غيبت بپرهيزيد كه خورش سگان دوزخ است» فريبكارى هم بمانند غيبت پديده دلهاى ناپاك است و امام در مورد آن مىفرمايد «از فريبكارى بپرهيز كه زائيده خوى پست نهادان است» همچنان كه امام، يك دروغ را هم جايز نمىداند زيرا همان يك دروغ گوهر صدق را مىشكند، گناه را هم هر چند بچشم گناهكار، كوچك باشد، بزرگ مىشمارد زيرا در هر صورت گناه است بلكه صدمهاى سختتر بر كرامت انسان مىزند، چون صاحبش آنرا كوچك شمرده است در صورتى كه گناه بزرگ، انسان را به پشيمانى و توبه مىكشاند چنانكه امام مىفرمايد: «سختترين گناهان، گناهى است كه بچشم گناهكار، كوچك و سبك آيد» و على پيروان خود را از شتابزدگى در كار و گفتار باز مىدارد تا به پرتگاه سقوط نيفتند و هيچ انسان مهذبى نبايد خود را در معرض سقوط قرار دهد و در اين باره فرمود «خود را از شتابزدگى در كار و گفتار باز دار «و امام مىخواهد كه انسان گناهكار براى پاكسازى اخلاق خود، هميشه از خويشتن پوزش بخواهد ولى با انديشهاى استوار، بر انسان آگاهى مىدهد كه كار خير را پوزشى در پى نيست، پس انسان نبايد كارى انجام دهد كه ناچار به پوزش خواهى باشد و مىفرمايد «از كارهائى كه موجب عذر خواهى است بپرهيز و بدان كه اعمال نيكو نيازمند به پوزش نيست» و دستور مىدهد كه انسان نبايد چشم به عيوب ديگران بگشايد و از عيب خويش بىخبر باشد زيرا چنين كارى، انسان را بزشتيها مىكشاند و امام در اين باره مىگويد «بزرگترين عيب آن است كه انسان از انحرافى كه خويشتن دارد بىخبر ماند و به عيبجوئى ديگران پردازد» و مىفرمايد «كسى كه به عيوب خويش بنگرد از عيب جوئى ديگران باز مىماند» و دستور مىدهد كه اگر از كسى كارى زشت سر زند بايستى آنرا زشت شمارد و اگر نتوانست، لااقل آنرا نيكو نشمارد زيرا در آن صورت با چنان زشتكارى شريك خواهد بود چنانكه مىفرمايد «كسى كه زشتى را نيكو شمارد در آن شريك خواهد بود»
شگفتىهاىنهجالبلاغه صفحهى 233
از سوئى، چون مهرورزى مردمان نسبت بيكديگر ضرورتى اخلاقى است، و چنين مهربانى اصيل انسانى پديده قوانين وجودى آفرينش است، منطق خرد و قلب فرمان مىدهد كه انسان نسبت بكسانى كه او را دانش آموخته و زبانش را بسخنورى واداشتهاند محبتى شايان بورزد و احسانى بيشتر و گستردهتر مبذول دارد، چنانكه امام در اين باره مىفرمايد: «به آن كس كه ترا بسخن آورد به تندى سخن مگوى و بلاغت را برخ آن كس كه زبانت را استوار ساخت مكش» و سپس فرمود «پاداش آن كس كه شأن ترا بالا برد آن نيست كه از قدرش بكاهى و نبايد آن كس را كه شادمانت كرد، اندوهگين سازى» امام بسختى بر غرور و آز و حسد مىتازد زيرا اين خويهاى زشت، انسان را از پايگاه والاى اخلاقيش بزير مىآورد و در اين باره امام مىفرمايد «آز و تكبر و حسد، انسان را بگودال گناهان سرنگون مىسازد» با آنكه دانشمندان پيشين اخلاق ، صفت زشت بخل را ناپسند مىدانستند و آنرا بذاته خوئى پست مىشمردند ولى در نظر على بن ابي طالب كه ديدگاهى والاتر و انديشهاى ژرفتر نسبت به اخلاق دارد، زشتى صفت بخل به تنهائى آن قدر است كه بدى و پستى همه معايب اخلاقى را در بر دارد و صاحبش را بسوى همه رذايل اخلاقى مىكشاند، پس در منطق امام، بخيل نه تنها بخيل است بلكه منافق تجاوزكار، غيبت كننده، حسود، خوار، تزويرگر، آزمند، خودپرست و ستمكار نيز هست چنانكه امام مىفرمايد «بخل، همه صفات زشت را در بر دارد» اگر بخواهيم مذهب فرزند ابي طالب را در مورد اخلاق و تهذيب نفس به گستردگى و تفصيلى بيشتر بيان كنيم، سخن ما بدرازا مىكشد و به بحثى فراوان نياز دارد زيرا امام از بيان هيچ حركت انسانى غفلت نورزيد و به تشريح و بررسى همه اخلاق و رفتار انسانى پرداخته است و روشنتر بايد گفت كه تشريح مذهب اخلاقى امام، كارى بزرگ، گسترده و سخت و دشوار است و بايد زيبائيهائى را كه از گفتار على در اين كتاب فراهم آمده بدقت بررسى كنيم تا بخوبى دريابيم كه با نگارش و تدوين جلدها كتاب هرگز نمىتوانيم به بررسى روش اخلاقى و تهذيبى امام و شرح و تعليق حتى برگزيدههاى اين كتاب دست يابيم و كافى است كه بگوئيم همين برگزيده شگفتيهاى سخنان امام از شريفترين ميراثهاى بزرگ و گسترده و عميق اخلاق انسانى است و ناچاريم به اين حقيقت بزرگ اذعان و اشاره كنيم كه گفتار امام آيتى بزرگ از آيات سعادت بخش تهذيبى است كه احساسى عميق را از قيمت حيات و كرامت نفس و كمال وجود در بر دارد و گروهى اندك از برجستگان تاريخ همچون «بودا» و «مسيح» و «بتهون» و همانند آنها كسانى هستند كه ارزش تهذيبى را در مقامى والا بين انسان و ذات و اخلاق او دريافتهاند و رابطه راستينى را كه بين انسان و جهان خارج وجود دارد جريانى از همين ارتباط مىدانند.
شگفتىهاىنهجالبلاغه صفحهى 234
و اين على بن ابي طالب است كه چنين حقيقتى را با دريافتى عميقتر و روشنتر و بدون چشم پوشى و ابهام درك كرده و به تعبيرى جامع بيان داشته است چنانكه به انسان دستور مىدهد احترام خويش و كردار خود را حتى بهنگامى كه كسى مراقب او نيست نگه داريد و در اين باره مىفرمايد «در خلوت از ارتكاب گناه بپرهيزيد» و در تشريح آن چنين مىگويد «از انجام كارى در پنهانى بپرهيز كه از آشكارى آن شرم داشته باشى و كارى مكن كه اگر آشكار شود آنرا انكار كنى «و به اين گفته امام كه از رابطه بين كارهاى نهان و آشكارا سخن مىگويد و بايد آنرا نشانه پاكسازى اخلاق ناميد بايد توجه كرد كه فرمود: «كسى كه كارهاى پنهانى خود را اصلاح كند خداوند امور آشكارش را اصلاح خواهد كرد» از گفتار بديع حكيم چينى كنفسيوس هم مىتوان اين سخن را در تهذيب اخلاق بيان كرد كه مىگويد «بر سفره خودت چنان بخور كه گوئى بر سفره پادشاهان نشستهاى» منظور حكيم اين است كه انسان بايد خودش را هميشه در هر جاى و مناسبتى محترم شمارد يعنى در خلوت چنان براى خودش به احترام نشيند كه گوئى در برابر شخصى قدرتمند نشسته است ولى گفتار على در اين باره نوتر و ارزندهتر و اجتماعىتر است كه مىفرمايد «شما بايد در برابر برادر خود چنان خود را زيور و مرتب كنيد كه گويا در برابر فرد ناشناس كه مىخواهد شما را در بهترين شكل ببيند قرار مىگيريد» امام مىخواهد كه انسان هميشه برادرش را پند دهد و او را از جاى نيكوئى كه هست بمقامى نيكوتر بالا برد و خوى و ذوق و روش او را تكامل بخشد ولى روح تهذيب فرمان مىدهد كه احساسات برادرش را جريحه دار نسازد و او را در برابر ديگران پند ندهد و آزردهاش نكند و همچنين اندرز خود را با نرمى بگويد و جز در نهان به هدايت و نصيحت او نپردازد و از اين روى مىفرمايد: «هر كس برادرش را در نهان اندرز دهد او را آراسته است و اگر در آشكار پندش دهد خوار و خفيفش ساخته است» پس در هر كجا كه باشى بايستى بين خويش و اجتماع و حقيقت زندگى، راستى را بر پاى دارى، زيرا با راستى زندگى برپاست و در غير آن مرگ و هلاكت است، اين راستى است كه سلامت روان و تن و دل را نگهبانست و اگر نباشد همه نابود مىشود و اين راستگويانند كه مردم را دوست مىدارند و مردم هم دوستشان مىدارند و به آنها اعتماد دارند و دروغ، دشمنى و ناخوشى و همه بديها را در بردارد و دروغگو انسانها را فرومايه و كوچك مىشمارد و اين راستى است كه پيمانى است از تو و بر تو زيرا ناشى از اراده حيات توانا و پيروز است و فرمان مىدهد كه تو هر روز مسئوليت و پيمان خود را بياد آورى چنانكه على بن ابي طالب فرمود «بر هر انسان واجب است كه هر روز پيمان و مسئوليت خود را بياد آورد»
شگفتىهاىنهجالبلاغه صفحهى 243
در اين گفتار حكمتآموز و پند آميز از سرشت و خصائص دوست و دشمن، نيكوكار و بدكار، نابخرد و خردمند، بخيل و بزرگوار، راستگوى و منافق، ستمگر و ستمكش، نيازمند و بىنياز، حقجوى و باطل كار، مفهوم خويهاى سالم و بيمار، شئون نادان و دانا، گويا و خاموش احمق و بردبار، صفات آزمند و قانع، حالات سختى و آسانى دگرگونيهاى زمان و تاثير آنها در اخلاق و روش مردم و ديگر امورى كه در هيچ فصل و بابى به آمار نمىآيد، سخن بميان آمده است اما در باره گفتارى كه به ضمير انسان و عقل و ضمير هر دو توجه شده است اصل و تفصيل آنها را چنين بيان مىكنيم: بديهى است كسانى كه خوشبختى و سلامت فرد و سعادت اجتماع را فقط مربوط بمقررات و وضع قوانين مىدانند خطائى بزرگ مرتكب شدهاند زيرا مقررات و قوانينى كه از حقوق انسان دم مىزند و مردم را برعايت و نگهبانى آن حقوق سفارش ميكند به نتيجه مطلوب نمىرسد، زيرا كشف و وضع اين قوانين، نيازى كامل به عقل سالم و جان پاك و دل روشن دارد و محيط جامعه و نظامات آن با ميزانها و معيارهائى مشخص، به اخلاق و طرز فكر قانونگذاران وابسته است و بمقدار خيرى كه بيش و كم در نهاد مقننين، تجلى مىكند پيوستى كلى دارد و اين پيوند تا ضمير جامعهاى كه عهدهدار اجراى قوانين است پيش مىرود و به آن گره مىخورد.
شگفتىهاىنهجالبلاغه صفحهى 247
در اين صورت، بايستى عقل يابنده، با ضمير و عاطفه همراه گردد تا همگام هم راه خير را به پيمايند و انسانها را در اين طريق براه آورند و افرادى كه مىخواهند در مسير خير نظام خير اجتماعى گام بردارند بناچار بايد خشنودى وجدانى را با رضايت عقلى مجرد درآميزند تا به پايگاه والاى تهذيب انسانى راه يابند و به بنيانگذارى اجتماعى شايسته موفق شوند و چنان خود را به فضائل اخلاقى بيارايند كه مقررات و قوانين اجتماعى در دژهاى استوار و بلند اخلاق و عاطفت جاى، گيرد و از هر تجاوزى بر كنار ماند و همگان در استواى خيرى عام قرار گيرند. از اين روى، على بن ابي طالب مىكوشيد تا عواطف خير را در مردم برانگيزد و حقيقتى را كه در نهادشان بر اثر تاريكى روزگاران، خوابيده بيدار سازد و به رشد و تقويت آنها بپردازد و مردم را برعايت اصول انسانى وا دارد.
شگفتىهاىنهجالبلاغه صفحهى 248
امام در سفارشها و خطبهها و پيمانها و گفتارش توجهى خاص به ضمير انسانى داشت زيرا بخوبى مىدانست كه پاكى خوى انسانها اثرى قاطع در رعايت نظام عادلانه اجتماعى دارد و حرارت عاطفى را در دلهاى مردم مىگستراند و همچنان كه تهذيب اخلاق ارزشهاى انسانى را بالا مىبرد در حمايت عدالت اجتماعى و تأييد سنتها و قوانين عادلانه انسانى نقشى اساسى دارد امام را در انجام اين مهم نيروى خارق العاده و نفوذ پرتوان او در ضمير فرد و نهاد اجتماع كمك ميكرد، زيرا او خواستها و هوسهاى مردم را شناخته و سرشت و خوىشان را دريافته بود و از ميزان خير و شرشان آگهى داشت و بر پايه همين دريافت ژرف، و ايمان استوارى كه بضمير انسانى داشت، جامعه را مىساخت و مىپرداخت و فرمان مىداد و باز مىداشت و هميشه بضمير و عاطفه انسانى توجهى كامل ابراز ميكرد، ايمان فرزند ابي طالب بضمير انسانى تحقق كامل اطمينان مردان بزرگى بود كه بين عقل روشن و قلب جوشان از حرارت عاطفت انسانى پيوندى استوار قائل بودند همان قلبى كه به عشق عميق انسانى ضربانى زندگىساز داشت و مرزهايش ناشناخته بود بزرگانى همچون بودا، بتهوون، روسو و گاندى كه جانشان بنور عاطفت تابش يافته بود هميشه مىخواستند كه اين گرمى و نور همه جاگير شود ولى على بن- ابي طالب با گفتار حكمت آموزش پايههاى اطمينان ضمير انسانى را استوار ساخت و بر بنيان آن افكار انسانها را بهم پيوند داد و وجدان مردم را برانگيخت.
شگفتىهاىنهجالبلاغه صفحهى 249
امام كه اعتمادى استوار بوجود خير در ضمير انسانها داشت، با آنكه از سوى مردمان نسبت بساحت او خيانتها و نامردمىها و زشتكاريهائى فراوان انجام يافت، باز هم مىكوشيد كه بذر اين اطمينان را در دلهاى آنان بپاشد زيرا او مىدانست كه «حق و باطل و دروغ و راست در دست مردم است» ولى شايسته است كه انسان چشم و دلش را بسوى خير بگشايد تا خير در وجودش رشد يابد و از بدى بركنار ماند و در اين راه آموزش از طريق اخلاق و روش، سودمندتر و ارزندهتر است و ما مىبينيم كه امام ضرورت اطمينان بضمير انسانى را در گفتار و كردارش بتكرار نشان داده چنانكه مىگويد «اگر كسى ترا خوب مىپندارد بكوش تا با كردارت پندار او را تصديق كنى» و در جاى ديگر مىفرمايد: «اگر در گفتار كسى احتمال خير هست گمان بد در باره گفتهاش مبر» و نيز فرمود: «از عدالت بدور است كه بر اساس گمان داورى كنى و به آن اطمينان يابى» و در جاى ديگر گفت، هنگامى كه روزگار و مردم آن را شايستگى فرا گرفت اگر كسى بدگمانى به كسى برد كه گناهى از او آشكار نيست به او ستم كرده است» و باز چنين فرمود «بدترين مردم كسى است كه بر اثر بدگمانى بكسى اعتماد نكند و مردم هم بر اثر بدكاريش به او اطمينان نداشته باشند» برخى از پژوهشگران كه به بررسى گفتار امام پرداختهاند دچار اشتباهى بزرگ شده و پنداشتهاند كه امام نسبت بمردم بدبين و به فراوانى از انسانها ملول است و دليلشان گفتار امام است كه با شدت بمردم روزگار خود تاخته و از آنها ببدى ياد كرده است.
شگفتىهاىنهجالبلاغه صفحهى 251
و اگر اين اطمينان و خوشبينى را نسبت بمردم نمىداشت هرگز نمىگفت: «اگر در سخن كسى احتمال خيرى هست هرگز نسبت بآن گمان بد مدار» و در سفارشهايش كه متضمن دريافتى ژرف و گرمى عاطفت و بلندى هدف و ارجمندى مقصد است به ضمير فردى و اجتماعى توجه نمىكرد، سفارشهائى كه دژهائى بلند از اخلاق همگانى و عواطف انسانى و تمركز كردار سودبخش را بر بنيانهاى مثبت ضمير و خرد در بردارد و بر مبناى همين اعتماد بضمير انسانى و انگيزش مردم به نيكوكارى است كه مىبينيم براى مردم مراقبين دقيقى در وجودشان و مامورينى پنهانى از اندامهايشان قائل است و مىفرمايد «بدانيد كه براى مراقبت بر كردارتان مراقبانى در نهادتان و ديدهورانى از اندامهايتان و نگهبانانى راستين وجود دارند كه كردار شما و شمارش نفسهايتان را آمارگيرى و ضبط مىكنند» و بر بنيان همين اطمينان به خير و دادگرى وجود و بزرگى حيات و زندگانست كه على بن ابي طالب مردم روزگارش را مخاطب قرار مىدهد و به بيدارى آنها مىپردازد و اين حقيقت را به آنها بيان مىدارد كه حيات، واقعيتى آزاد است و هيچگونه قيد و بندى را نمىپذيرد مگر قيدى را كه سبب پيشرفت آن و وسيلهاى براى پايدارى و شعلهاى از روشنائى و قانون و ناموسى از مقررات آن باشد در صورتى كه بروزگاران پيش پايدارى آزادى ميسور نبود و اكنون بر مردم است كه حقيقت حيات را بزنجيرها و بندهاى ناروا نكشند و گر نه بكهنگى مىگرايد و سر به نيستى مىگذارد.
شگفتىهاىنهجالبلاغه صفحهى 326
اهريمن هم دچار همين بزرگبينى شد و با آدم در افتاد و اصل آفرينش خويش را برخ آدم كشيد و گفت من از آتش پديد آمدم و تو از خاك. سرمايهداران و خوشگذرانهاى زيادهرو هم نسبت بپول و قدرت خويش تعصب ورزيدند و گفتند (ما فرزندان و سرمايههائى فراوانتر داريم و بهمين جهت كيفر خدا بما نمىرسد) و اگر خواهيد بچيزى بنازيد به خويهاى نيكو و كردار ستوده بنازيد و به كارهاى نيكوئى كه بزرگمردان و نيك سيرتان بدان ممتازند همچون اخلاق عالى و انديشه بلند و خصلتهاى ستودهاى بمانند خدمت به همسايه، وفاى به پيمان، فرمانبرى نيكمردان، نافرمانى سركشان، خوددارى از ستمكارى، بركنارى از كشتار، دادگرى با مردم، فرو نشانيدن خشم و دورى از تبهكارى در زمين و پروا گيريد از كارهاى زشت و كردار پست و ناروائى كه پيشينيان شما مرتكب شدند و بكيفرهائى سخت دچار گرديدند، پس خوب و بد احوالشان را بياد آريد و بكوشيد تا بمانند آنها نباشيد.
شگفتىهاىنهجالبلاغه صفحهى 382
بر شما باد كه اخلاق را با تبهكارى و دوروئى و دگرگونى درهم نشكنيد زبان مؤمن در پشت قلب او قرار دارد (از روى اعتقاد و تدبير سخن مىگويد) و قلب منافق در پشت زبان اوست (انديشهاش پيرو زبان اوست) زيرا مؤمن چون مىخواهد سخن بگويد نخست، مىانديشد اگر ديد نيكو است آنرا بيان مىدارد و اگر شرش دانست ناگفتهاش مىگذارد ولى منافق آنچه بزبانش آمد مىگويد و نمىفهمد كه اين سخن بزيان يا بسود اوست.
عبقريةالشريفالرضي ج 1 صفحهى 158
و ما نريد أن نغض من شاعرنا، و إنما نريد أن نصوره على ما كان عليه من أخلاق ، و ليس يؤذيه أن نستبيح من التعبير ما استباح.
عبقريةالشريفالرضي ج 1 صفحهى 163
كان بهاء الدولة مع غطر سته شخصية فارسية مصقولة الحواشي، و كان يتذوق الأدب الرفيع، و كانت له أخلاق .
عبقريةالشريفالرضي ج 1 صفحهى 163
إي و اللّه، كانت له أخلاق و الشاهد الآتي يفصح عما نريده: كان لشرف الدولة خادم اسمه نحرير، و كان وفيا لسيده اصدق الوفاء، و كان بهاء الدولة يسمع بوفائه فيشتد شوقه إليه، فلما توفي شرف الدولة و تولّى الامر بهاء الدولة كان هم الملك الجديد أن يجتذب نحريرا اليه ليجري في خدمته على ما كان يجري عليه في خدمة أخيه.
عبقريةالشريفالرضي ج 1 صفحهى 169
فمدائح الشريف صور لما كان يؤمن به من الحقائق الاخلاقية، و شاهد على أنه كان في أعماق قلبه يود التخلق بما اصطفاه لممدوحيه من أخلاق .
عبقريةالشريفالرضي ج 1 صفحهى 183
و هذه الاخلاق تبدو في بشاعة الوحشية، و لكنّ للشاعر عذرا و أنتم يلومون، فهو يسجّل أخلاق الجنود المغاوير، و الجنود المغاوير لا يعرفون المصقول من آداب الناس، فالجندية هي في ذاتها وحشية، و هل اشتقّت الفروسية إلا من الافتراس ثم يقول:
عبقريةالشريفالرضي ج 1 صفحهى 224
اما اتهامه بالكذب على أمير المؤمنين في سبيل النزعة المذهبية فهو اتهام مردود، و لا يقبله إلا من يجهل اخلاق الشريف.
عبقريةالشريفالرضي ج 2 صفحهى 225
و يهمني أن أذكركم بأن تلك المراثي جمعت خصائص الشمائل العربية أو ما كان يتصور الشريف من الشمائل العربية، و الرجوع اليها في الديوان يفتح أمامكم بابا من فهم النفوس و القلوب و العقول، و يغريكم بالتطبع و التخلق بما كان عند أسلافنا الاقوياء من طباع و أخلاق .
العودةإلىنهجالبلاغة صفحهى 18
المسألة الثامنة و التي تعد من الناحية الأصولية مسألة ثانوية، و لكن من الناحية العملية مسألة مهمة جدا و حساسة، هي كيفية تعامل الجهاز الإداري مع الشعب. فكيف ينبغي أن يتعامل أعضاء الحكومة مع الناس فهل هم مدينون لهم أم العكس و كيف ينبغي أن تكون أخلاق الجهاز الحاكم في تعامله مع الشعب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۵ ساعت 11:25 توسط میرشاعرعلی
|