شكوفه‏هاى‏خرد             صفحه‏ى 129     

چون اخلاق خوب شود گفتار نيز لطيف گردد.

شكوفه‏هاى‏خرد             صفحه‏ى 138     

قوى‏ترين دستاويز، اخلاق پسنديده است.

شكوفه‏هاى‏خرد             صفحه‏ى 138     

بد كار مباش و از بدى كن پرهيزوز آنچه بود نشان پستى بگريزاخلاق پسنديده و رفتار نكواز بهر ترقى است بهين دستاويز

شكوفه‏هاى‏خرد             صفحه‏ى 243     

آن كس كه به بخشش و كرم طاق بودبر او همه كس مايل و مشتاق بودو آن كز پى احتكار ارزاق بودرذل است و برى ز حسن اخلاق بود

شكوفه‏هاى‏خرد             صفحه‏ى 247     

بردبارى زيور اخلاق است.

شكوفه‏هاى‏خرد             صفحه‏ى 249     

گفتار تو گر ز صدق برخوردار است‏در منطق اخلاق بهين گفتار است‏كردار تو گر كه از سر پاكدلى است‏در ديده عقل بهترين كردار است‏

شكوفه‏هاى‏خرد             صفحه‏ى 274     

548انّ افضل اخلاق الرّجال الحلم.

شكوفه‏هاى‏خرد             صفحه‏ى 294     

از تندى و درشتى پرهيز كن كه نشانه زشتى اخلاق است.

شكوفه‏هاى‏خرد             صفحه‏ى 424     

هر چند تراست بهره از خوشروئى،اخلاق تو آيتى است از خوش‏خوئى،هنگام سخن حذر ز پرگوئى كن‏كافسرده كند حريف را پرگوئى‏

شكوفه‏هاى‏خرد             صفحه‏ى 461     

اخلاق پسنديده، بود ياور مرداين است گواه پاكى گوهر مردبايد كه بحسن ادب آراسته شدزيرا ادب است بهترين زيور مرد

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 38     

آنها پايه‏هاى دين و بنيان يقينند، زيرا دين بر بنياد علم و عمل و ايمان و آگاهى و پاكى و اخلاق و شرف و كرامت و مردم دوستى و حقجوئى و عدل و شهادت و بخشندگى و استوارگامى و ديگر برتريهاى عالى انسان استوار است و همه اين امتيازات با درخشانترين چهره‏اى در وجود امامان متجلى است و اگر امامان نمى‏بودند مكتب قرآن بدون داشتن نمونه‏هاى راستين عملى نمى‏توانست سعادت انسانها را تضمين كند و از همين روى پيامبر در آخرين روزهاى زندگى خويش فرمود (من در بين شما دو يادگار گرانبها و سنگين باقى مى‏گذارم كتاب خدا و خاندانم و تا شما به اين دو يادگار اصيل چنگ زنيد هرگز گمراه نمى‏شويد و اين دو هميشه باهمند تا در كوثر بر من در آيند).

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 56     

نارساى خويش تكيه نكنيد و هوسهاى خود را در برابر قاطعيت قرآن، خيانتكار بدانيد» پس قرآن، كتاب اخلاق است كه بمردم پند مى‏دهد ولى چون مكاتب اخلاقى پيشينيان و متاخران نيست كه بجهل يا غرض بمردم خيانت كند و ملاكى راستين براى شناخت خير و شر نشناسد و حقايق را وارونه نشان دهد و تباهى برانگيزد و كتاب هدايت است كه مردم را بسوى كمال رهبرى ميكند ولى نه چون آئين‏نامه‏ها و نظامنامه‏هاى مكاتب بشرى كه گمراه‏گرى آغازد و براى خلق، سرگردانى ببار آورد و سخنگويى راستين است كه در گفتارش كژى و ناراستى پديد نياورد زيرا سخنش گفتار خداست و خداوند از دروغگوئى منزه است، حكمتى بالغه و استوار است كه كتاب حكيم و گفته خداى حكيم است، پس آموزنده است و راهنماست كه بر هدايت مردم بيفزايد و به آنها بينش دهد و كوردلى براندازد و نياز مردم را در رسيدن بمقصد عالى انسانى برآورد و بيماريهاى دردناك و كشنده آدمى را شفا بخشد دردهائى جانكاه و خانمان‏برانداز و جامعه‏سوز همچون نفاق كه شخصيت واحد آدمى را بتجزيه كشاند و چند چهره و بدخيم و زشترويشان سازد و كفر كه پرده جهل و جور بر آئينه دل اندازد و بين خلق و خداى جدائى افكند و انسان را از حركت بسوى خداى بازدارد و به آغوش سرد و بويناك و خطرمند اهريمن اندازد و ستم كه جامعه را بنابودى كشاند و نظام اجتماع از هم بگسلد و استخوان ناتوانان را لگدكوب تجاوز ستمكاران سازد و گمراهى كه منشاء جهل و مرگ و سيه‏بختى است و بشر را از سير الى اله باز دارد و در پرتگاه ضلالت بيندازد و بكشد و همه اين دردهاى مهلك را قرآن با آموزشهاى آسمانى خود درمان بخشد و انسانى راستين و ره يافته و يكتاپرست و دادگر بوجود آورد و تنها با اين كتاب است كه مى‏توان بخدا راه يافت و بمطلق سعادت رسيد و به اوج تكامل عروج كرد و ديگر آنكه قرآن شفيع است و از پيروان خود شفاعت ميكند و گفتارش را خداوند در قيامت مى‏پذيرد، نه آنكه با تعبير غلطى كه ما از شفاعت مى‏كنيم، قرآن كريم با همه پاكى و دادگرى و ستودگيش بيايد و هر ناپاك و تبهكار و ناستوده‏اى را بخاطر اين كه او را خوانده يا بگردن آويخته يا در زير بالش خود قرار داده است شفاعت كند و به بهشت برد، بلكه شفيع بمعنى جفت است و هر كس كه در دنيا با قرآن جفت شود و روش خود را با فرمان آن هماهنگ كند و قرآن در دنيا او را بشفاعت و هم‏آهنگى خود بپذيرد در آن دنيا نيز شفاعتش كند و بحيات پاكيزه ابدى رهنمونش باشد و قرآن به كشتكاران دنيا آئين كشت ياد مى‏دهد كه (الدنيا مزرعة الاخرة) و هر كس بذر هر عملى را كه در دنيا بكارد در عقبى فراورده‏اش را بدست آورد پس همه كشتكاران دنيا زيانكارند و در آخرت جز خس و خاشاك و ميوه‏هاى تلخ و زهرآگين چيزى بدست نياورند مگر آنانكه كشتكاران قرآنند و بدستور و هندسه قرآنى بذر عمل شايسته را مى‏پاشند و بهره و ثمره نيكوى آن را در ديگر جهان بدست مى‏آورند

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 62     

و قرآن چشمه جوشان دانش است كه هر روز دانشى نوين از آن برمى‏خيزد و آگاهى تازه‏اى بمردم مى‏بخشد چنانكه ژول لابوم فرانسوى كه سى سال در باره قرآن پژوهش كرد و تفصيل الايات الحكيم را نگاشت گفت غربيان دانش را از مسلمانان آموختند و مسلمانان همه علوم را از قرآن فرا گرفتند و امروز هم باز قرآن مى‏جوشد و چشمه سارش كه از آبشار الهام خداوندى مايه مى‏گيرد هر روز حقيقتى تازه و شناختى نوين بمردمش مى‏بخشد و اين چشمه هرگز نمى‏خشكد و در هر شب و روز و بهاران و خزانى همچنان جوشان و پويان و فيض‏بخش است و دلها را جز قرآن فروغى نيست كه ديگر كتابها و مكتبها همچون قبسى شعله برافروختند و در برابر نسيمى فرو مردند و خاموش شدند و خاكسترشان را باد حوادث بپراكند ولى قرآن همچون ماند ما دام كه زمين برمدار خورشيد بگردد و انسان در زير سقف اين آسمان زيست كند ولى اين حقيقت والا و راستين و مستدل را همه مسلمانان بايد بپذيرند كه قرآن مكتب است و مكتب را معلمى بايد تا محتواى كتاب را بشاگردان بياموزد و حقايقش را بشكافد و نمودار سازد و اين كتاب صامت را بيانگرى ناطق لازمست تا از سوى او سخن گويد و با زبان و عمل و علم و اخلاق و شهادت و جهاد و پارسائى و بالاخره امامت كند بهمين جهت امام كه عالم و عامل بقرآن و حكمت آموز فرمان محكم اوست چنين مى‏فرمايد: «اگر از قرآن بخواهيد تا با شما سخن گويد او بسخن نمى‏آيد و اين منم كه از زبان او سخن مى‏گويم و از حقايقش شما را آگاه مى‏سازم، بدانيد كه در قرآن دانشهاى آينده و اخبار گذشته آمده است، درمان دردهاى شما و انتظام روابط شما در اين كتاب است» پس زبان سخنگوى قرآن و بيانگر حقايق آن و آموزنده معارف و نمونه مجسم علمى و عملى اين كتاب مبين امام است و جز امام كس نتواند كه بژرفاى دقايق معنوى قرآن فرو رود و با غوص و غور و خوضى تمام گوهرهاى مفاهيمش را ببازار سعادت انسان آورد كه قرآن را جز پاكيزگان مس و لمس نكنند و پاكيزگان همان خاندان پيامبرند كه خدايشان از پليدى بدور داشته و بامتياز پاكى و تطهير ممتاز فرموده است.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 70     

اگر دنيا را براى مردم بخواهيم نيكوست و اگر براى خودمان زشت و پليد، اگر دنيا را پيش‏درآمد آخرت بدانيم عزيز است و محبوب و اگر معاد و اخلاق و خداپرستى و مردم‏دوستى و فضائل و برتريهاى انسانى را فداى او كنيم، اهريمنى است ناپاك و اژدهائى است قتال و عجوزه‏اى است كه عروس هزار داماد است و هر داماد را در حجله عفن و تاريك خود بگور شقاوت سرنگون ساخته است.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 93     

شگفت اينجاست كه بنا بمنطق قرآن دادگران بر صراط مستقيمند و اين قانون است طبيعى، زيرا اگر كسى بخواهد از روى ريسمان باريكى بگذرد بايستى تعادل دقيق خود را حفظ كند و براى گذشتن از صراط مستقيم تكامل و هدايت كه از موى هم باريكتر است، عدالت و حفظ تعادل، ضرورى است و قرآن مجيد مى‏فرمايد: (و كسى كه به عدالت فرمان دهد او بر راه راست است) اينجاست كه دادگران محبوب خدايند و خداوند آنها را دوست ندارد و كسى كه دوست حق باشد، آبشار عنايات حق بر جانش سرازير مى‏شود و صفات خدائى در وجودش تجلى ميكند و عادل نمودار صفت عدل خدائى است و چون همه صفات خدا يكى است و تعدى در صفات و ذات خدائى راه ندارد، پس انسان عادل و متعادل و برپادارنده عدالت، آئينه‏اى است كه همه صفات خدائى در جام جانش متجلى است و همين است مفهوم محبوب خدا بودن كه خداوند فرمود: (دادگر باشيد كه خداوند، دادگران را دوست مى‏دارد) عدالت و احسان همدوش و همطراز يكديگرند، زيرا عدالت كار نيكو است و كار نيكو بر بنيان دادگرى و قوام مى‏گيرد و اين دو نقطه مخالف ستمگرى و زشتكاريند و عادل آن كس است كه به عدل و احسان گرايد و از ستم و گناه بركنار ماند كه قرآن فرمود: (همانا خداوند، شما را بدادگرى و نيكوكارى و كمك به نزديكان فرمان مى‏دهد و از زشتى و گناه و ستم باز مى‏دارد) و عين اين عدالت‏ها و ستمها و نيكوكاريها و زشتى‏ها و تبهكارى‏ها از اين جهان بجهان ديگر كه دنباله همين دنيا و پهنه ظهور و تجسم كردار انسانهاست منتقل مى‏گردد و خداوند دادگر ميزانهاى دادگرى دقيق خود را برپا مى‏دارد و هر كردارى را هر چند كوچك و ناچيز باشد، بسنجش عدالت مى‏سنجد و بدرستى و سرعت بحساب مى‏آورد و چه زيبا قرآن مجيد اين قانون كلى و سنت هستى و حسابرسى دادگرانه را بيان مى‏دارد و مى‏فرمايد: (و ميزان‏هاى دادگرى را براى روز رستخيز بر پاى مى‏داريم و به هيچ كس ستمى روا نمى‏داريم و هر عملى را اگر چه بسنگينى دانه خردلى باشد باز مى‏گردانيم و بحساب مى‏آوريم) على هم كه همان قرآن زنده و مجسم و ناطق است، عدالتى است ممثل و محقق و عدل از سراسر وجودش مى‏جوشد، از انديشه و سخن و عمل و اخلاق و حكومت و قضاوت و مردم‏دارى و پيوندهاى خانوادگى و اجتماعى و رفتارش با خويش و بيگانه يكسان است، عدالت ممتاز على از عمق وجود و منشأ دادگرى مطلق هستى سرچشمه مى‏گيرد و از

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 113     

على و اخلاق 

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 113     

انسان‏سازى، فردسازى، خودسازى، تلطيف و تعديل غرائز، مبارزه با تباهى، رشد و گسترش پاكى، تحكيم برتريها و بالاخره ايجاد مكتب اخلاق ، از مهمترين، فورى‏ترين و ضرورى‏ترين مواردى است كه اسلام به آن عنايتى خاص دارد و قرآن كريم هندسه اخلاق آدمى را بدقيق‏ترين رسمى، ترسيم فرموده و پيروان خود را برعايت نكات والاى آن برانگيخته و پيامبر اسلام بزرگترين نمونه اخلاقى انسانيت است بدانسان كه خداوند در باره‏اش مى‏فرمايد (تو بزرگترين اخلاق را دارائى) پيامبر نمونه والا و مجسم اخلاق قرآنى بود چنانكه همسرش در باره‏اش گفت: (خلق پيامبر، همان اخلاق قرآن بود) و همين دستورهاى علمى و نمودارهاى عملى بود كه مدينه فاضله حقيقى نه تخيلى افلاطونى را پديد آورد و امت اسلامى عظيم‏ترين و پاكترين خويها را حائز گرديد.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 114     

على هم با هندسه اخلاق ، عدالت هستى را در وجود انسانها تجلى داد و خود بزرگترين اخلاق را داشت چنانكه مى‏فرمود: (من مردم را به كارى نيكو وادار نكردم مگر آنكه خود پيشتر به آنها عمل مى‏كردم و مردم را از كارهاى زشت باز نمى‏داشتم مگر آنكه خود پيشتر از ديگران از آن زشتى‏ها بركنار بودم).

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 114     

و اين سخن را جز پيامبران و امامان راستين ما هيچكس در زير اين آسمان نمى‏تواند ادعا كند، على در گفتارش همه‏جا از اخلاق سخن ميراند تا فرد فرد مردم را بپاكى و درستى بسازد و از اجتماع آنها جامعه‏اى پاك و عادل و راستين بوجود آورد، على در وصيتى كه بفرزندش امام حسن (ع) مى‏فرمايد و منظورش اندرز همه فرزندان مسلكى اوست دقيق‏ترين مسائل اخلاقى را بصورت نصيحت بيان مى‏دارد و از جمله چنين مى‏فرمايد: دلت را به اندرز زنده بدار و بپارسائى بميران و به يقين نيرومند ساز و با آگاهى روشن كن و بياد مرگ خوارش بدار و بقبول نيستى وادارش، زشتى‏هاى دنيا را به او بنمايان و از يورشهاى روزگار بر كنارش دار و زشتى‏هاى ايام گذران را بر او نمودار كن و داستانهاى پيشينيان را برايش بازگوى و بگو كه بر آنها بر اثر تبهكاريهاشان چه گذشته است، در شهرهاى بازمانده و يادگارهاى ويران و كهنشان سير كن و ببين كه چه كردند و بكجا رفتند و در كجا آرام گرفتند، آن گاهست كه مى‏بينى دوستانشان را گذاشتند و بخانه تنهائى گور فرو رفتند، تو هم بزودى سرنوشتى بمانند آنها خواهى داشت پس جايگاه خويش را نيكو گردان و آخرتت را بدنيايت مفروش، آنچه را نمى‏دانى و بدشواريت مى‏اندازد مگوى و براهى كه از گمراهيش بيم دارى پا مگذار زيرا خوددارى بهنگام سرگردانى بهتر از فرو رفتن در ناگواريهاست مردم را به نيكى وادار كن تا از نيكوكاران باشى و زشتى را با دست و زبانت دور كن و با تلاشى فراوان از تبهكاران كناره گير، و در راه خدا از سرزنش، توبيخ‏گران مهراس و براى حق خود را بگرداب مهالك انداز و در دينت ژرف‏انديش باش و خويشتن را بسختى عادت ده.....) و بجاى ديگر هر دو فرزندش حسنين را چنين سفارش ميكند: «شما را و خاندانم را و هر كس كه سفارش من به او مى‏رسد، به پرهيزگارى و نظم در كارها وصيت ميكنم، بين خود را اصلاح كنيد كه از پيامبر شنيدم اصلاح بين مردمان از همه نمازها و روزه‏ها بهتر است، خدا را، خدا را، به يتيمان روى آوريد و دهانشان را بى‏غذا نگذاريد و كوچكشان نشماريد، خدا را، خدا را، بهمسايگان نيكى كنيد كه

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 125     

برخى روضه‏خوانهاى بى‏سواد هم روى منبر رفتند و بعوض خواندن آيات قرآن و حديث پيامبر و خطب نهج البلاغه شعر خواندند و قصه گفتند و على را بعوض رهبرى در محيط زندگى فقط دادرس شب اول قبر و سر پل صراط معرفى كردند و هر گونه گناهى را با وجود داشتن ولايت على ناچيز شمردند و شفاعت را وارونه معرفى كردند و مردم بيسواد را بگناهكارى گستاخ كردند و على را بعنوان آنكه بالا ببرند از مقامش پائين آوردند و با داستانسرائيهاى دروغ و بيهوده شيعه را گروهى خرافى و اوهام پرست معرفى كردند و بهانه بدست دشمنان دادند كه بگويند شيعه‏ها مشركند و مهدور الدم و احمد امين‏ها و موسى جاراله‏ها و فريد وجدى‏ها و شهرستانيها و.... تهمت‏ها بشيعه زدند و جنجالها براه انداختند كه اگر مصلحانى همچون سيد شرف الدين‏ها و علامه امينى‏ها و كاشف الغطاها نبودند معلوم نبود كه چه سرنوشت‏هاى شومى بسراغ مكتب تشيع مى‏آمد و ما مى‏گوئيم چه بهتر است كه على را از زبان و عمل و سيره و اخلاق و عبادت خودش بشناسيم و بشناسانيم و مكتب والاى تشيع را كه خونبهاى على و فرزندان والا و شيعيان فداكار و راستين اوست احيا كنيم و بشريت را در پرتو اين مكتب مقدس بسرچشمه ايمان و عدل و صلح و آزادى و تقوى و پاكبازى و انسان‏دوستى و همه مكارم اخلاقى رهبرى كنيم اكنون بايد على را از زبان على و كتاب بزرگ و جاويد نهج البلاغه‏اش بشناسم و غبار جهل از چهره روشن آسمانيش بزدائيم، اينجا سؤالى پيش مى‏آيد و انتقادى كه چرا على خود را ستايش كرده و بخودستائى پرداخته است مگر خودستائى در منطق اخلاق انسانى، كارى غلط و تكبرآميز نيست به اين پرسش و انتقاد، پاسخى بكر و زيبا مى‏دهيم مى‏گوئيم، ما دو على داريم، على فرزند ابي طالب و على امير المؤمنين و امام المسلمين و حجة اله و ولى اله و اين على فرزند ابي طالب است كه على امير المؤمنين را مى‏ستايد و اين دو شخصيت در هم ادغام شده و على واحدى را پديد آورده كه مرز آن غدير است.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 135     

على خدمات ارزنده‏اى را كه براى ساختن انسانهاى برتر انجام داده بدرستى برمى‏شمارد و مى‏فرمايد: (آيا من نبودم كه بين شما بفرمان قرآن كريم كه يادگار سنگين و گرانبهاى پيامبر است رفتار كردم و عترت پيامبر را كه يادگار عملى هدايت نبوت است در ميان شما گذاردم و پرچم ايمان را برافراشتم و شما را بمرزهاى پاكى و ناپاكى آگهى دادم و جامه سلامت و عدل را بر پيكرتان پوشيدم و سخنان حق را بر انديشه‏هاتان گسترانيدم و خويهاى ستوده خويش را بشما نماياندم) پس على، هر دو يادگار پيامبر را نگهبانست هم قرآن را كه به علم آن آگهى دارد و بفرمان آن بهتر از هر كس عمل مى‏كند و هم خاندان پيامبر از نژاد اوست و هر دو يادگار در او فراهم است و اوست كه بچنين نيرو و امتيازى پرچم ايمان را برمى‏افرازد و مردم را از مزاياى عدل و سلامت و اخلاق و شناخت درستى‏ها و نادرستى‏ها و آگاهى‏ها بهره‏مند مى‏سازد على براى گسترش حق و نابودى باطل جنگاورى نيرومند است كه بازوى پرتوان او براى درهم كوفتن قدرت كفر و ستم بحركت مى‏آيد و نيروى تبهكاران را درهم مى‏شكافد و در پهنه نبرد هرگز بسستى و ناتوانى نمى‏افتد و مردانه چنين مى‏گويد: (بخدا سوگند من در پيشاپيش ارتش ايمان، به پيش ميراندم تا سپاه كفر را درهم مى‏شكستم و نيروى دشمن را تسليم و رام مى‏كردم هرگز نترسيدم و خيانت نكردم و سستى نورزيدم بخدا سوگند كه پهلوى باطل را در هم مى‏شكافم تا حقيقت را از درون آن بيرون كشم) دلاورى على همچون نيرومندى قهرمانان افسانه‏اى تاريخ نيست بلكه توانمندى پيكر او از توانائى جان و ايمانش برمى‏خيزد و بهمين روى اعتمادى كامل بنفس خويش دارد و نيروى روح و پيكر را بهم مى‏آميزد و از اين روى بر سر معاويه كه بر خلاف او از جهت قدرت روح و پيكر، هر دو ناتوانست فرياد مى‏كشد و مى‏گويد: (مرا به پيكار ميخوانى اگر راست ميگوئى لشكرت را كنار بگذار و منهم سپاهيانم را رها مى‏كنم، و هر دو با هم درمى‏آويزيم و پيكار مى‏كنيم تا بدانى كدامين ما، گناه بر جانمان چيره گشته و پرده بيخبرى در برابر ديدگانش آويخته شده است اين منم ابو الحسن، كه در پيكار بدر، جد تو و دائى و برادرت را بخاك و خون كشيدم و اكنون آن شمشير همچنان با من است و با همان ايمان و نيرو دشمنم را ديدار مى‏كنم من هرگز دين ديگرى بر نگزيده و پيامبر ديگرى را اختيار نكرده‏ام و همچنان بر سر همان ايمان و پيمانم من بر همان ايمانم كه شما اكنون آنرا از دست داده و در روز نخستين هم به اجبار آنرا پذيرفتيد) و بالاخره على از معجزه وجود خود سخن مى‏گويد و صريح و روشن و قاطع از بينش غيبى و ما ورائى خويش خبر مى‏دهد، زيرا او از زبان پاك پيامبر كه مفتاح غيب است رازهاى نهانى و حادثات آتيه را شنيده و دانسته و بحق بينشى ما ورائى يافته و اسرار پشت پرده ماده را دريافته است آنجا كه مى‏گويد: (بخدا سوگند، اگر بخواهم مى‏توانم بگويم كه از كجا آمده‏ايد و بكجا مى‏رويد و چه در سر و در دل داريد ولى مى‏ترسم كه در باره من به پيامبر خدا كافر شويد (مرا از او برتر بدانيد) ولى من اخبار آينده را بخاصان با ايمان خويش خواهم گفت سوگند به آن كس كه پيامبر را بحق برانگيخت و او را از ميان آفريدگان خويش برگزيد من جز براستى سخن نمى‏گويم، اين اخبار آينده را پيامبر بمن آگهى داد و سرنوشت كسانى را كه هلاك ميشوند و يا نجات مى‏يابند بر من روشن ساخت و سرانجام كار خلافت را بمن خبر داد و هر سرنوشتى كه بسر من مى‏آيد در گوشهايم فرا خواند و مرا آگاه ساخت) اينها سخنان على بود در باره خودش و چه بهتر كه ما عنصر بى‏كرانه و جاودانه امام را از كلام خدا و سخن پيامبر و زبان خود على بشناسم و دچار اوهام و افراط و تفريط نشويم و شناخت على هم آن گاه ما را بكار خواهد آمد كه شيعه بحق و پيرو راستين او باشيم و سعادت و فلاح هر دو جهان را دريابيم.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 139     

در مقدمه اين كتاب مباحث و بررسيهائى از طرف خود مؤلف نگاشته شده كه عينا و در كمال امانت بپارسى برگردانيدم و بعد بر گزيده‏هايى از گفتار نهج البلاغه را آورده كه آنها هم ترجمه شد ولى چون بعضى خطبه‏ها و نامه‏ها را بطور كامل نياورده و باختصار گذشته بود بيشتر آنها را بتمام و كمال از روى نهج البلاغه بپارسى برگردانيدم اميد كه اين اثر، تأثيرى در روح و دماغ و عمل و اخلاق ما داشته باشد و ما را بمكتب علمى و عملى على آشنا كند.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 213     

و چون صفات و اخلاق و خواستها و احساسات انسان از عناصر حيات كه بهم پيوسته و وجود او را شكل داده برميخيزد اين قانون راستين كه پس از بررسيهاى دقيق و اندازه‏گيرى‏هاى حساب شده بدست آمده و دانش جديد هم پايه‏هاى آنرا بر همين بنيان استوار ساخته است ثابت مى‏شود كه انسان هم جهانى است پيوسته بجهان طبيعت و برخاسته از آن بهمين جهت در مذهب فرزند ابي طالب، انسان نمونه والائى از هستى كائنات است چنانكه امام در شعرى كه به او منسوب است مى‏فرمايد: «آيا گمان مى‏برى كه تو موجودى كوچكى در صورتى كه جهانى بزرگ در نهاد تو پيچيده است» در اين حال است كه امام مى‏كوشد كه همه نيروهائى را كه بانسان تعلق دارد و در نهادش جاى گرفته تا آنجا كه امكانات زمانش ايجاب مى‏كند برانگيزد و با نهايت پافشارى مى‏خواهد كه از همه رازهاى اين پيكره كوچك كه جهانى بزرگ را در بردارد پرده بردارد، پيكره‏اى كه نمونه‏اى بزرگ از مظاهر آفرينش و ارزندگيهاى حيات است و حقايق عدالت عظيم آفرينش را در خود نمايش مى‏دهد.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 226     

در اين مورد، على بن ابي طالب با نگرش دقيق خود، حقيقتى را دريافت كه ديگران به آن دست نيافتند و ناآگاهان را باين حقيقت آگاه ساخت و به آنها توان دريافت حقايق را بخشيد، آنجا كه فرمود: «بر شما باد كه گوهر اخلاق را در هم نشكنيد و آنرا دگرگون نسازيد» و اين اعلام خطرى است كه از سوى امام متوجه راستگويان مى‏گردد و به آنها خاطر نشان مى‏كند كه حتى براى يك بار هم دروغ نگويند، زيرا يك بار دروغگوئى هم گوهر ارزنده راستى را مى‏شكند چنانكه هر چيز اگر يك بار هم به زمين افتاد خواهد شكست، نفاق و چند رنگى هم نوعى دروغ است و بدينجهت فرمود: «و شما بايد گروهى راستگوى و راست‏رو باشيد، كارتان بى‏ريا باشد، راستگوى حقيقت جوى را گرامى داريد و دروغگوى باطل‏پيشه را خوار شماريد، سخن براستى گوئيد و امانت دار باشيد و به پيمانتان رفتار كنيد، هر كس بخواهد از راه باطل به پيروزى رسد، خداوند او را بحق خوار گرداند، اگر راستگو باشى ترا يارى دهيم و اگر دروغ بگوئى كيفريابى، اگر كسى در گفتارش راستى نباشد، اخلاق كريمانه‏اش دچار فاجعه گردد، راستى از هر شمشير تيزى كه در دست مردى دلاور قرار گيرد قاطع‏تر است» اين گفتارى كه از امام در باره راستى بيان داشتيم نمونه‏اى از هزاران گفتار فرزند ابي طالب است كه فرمانهاى بزرگ اخلاقى او را شكل مى‏دهد.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 231     

پس از آنكه امام در باره ضرورت هماهنگى مستقيم صدق و حياة و سادگى و گستردگى هميشگى راستى سخن گفت راهش را بسوى بيان مفاهيم تهذيب مى‏گشايد، همان پاكسازى درونى و روانى كه در مذهب او نمايانگر قانونى استوار و چهره‏اى روشن از همه پديده‏هاى وجود است و آفرينش بر مدار آن مى‏گردد هر چند كه مبانى اخلاقى ديگرى نيز در كنار آن باشد، در اين باره امام سفارش مى‏كند كه انسان بايد لغزشهاى ديگران را ناديده انگارد زيرا چنين گذشتى نمودار كرامت انسان است و از سوى ديگر موجب تهذيب اخلاق بدكار است و روش نيكوئى است كه بهتر از انتقامجوئى و اندرز نتيجه مى‏دهد، بدين جهت مى‏فرمايد: «بهترين كردار انسان بزرگوار آن است كه خود را از آنچه ديده و ميداند به نادانى زند» و باز مى‏فرمايد، وقار و شكيبائى هميشه باهمند و پى‏آمد آنها همت والاست» و امام، غيبت را ناخوش مى‏دارد زيرا غيبت، پديده نفاق و بدكارى و موجب شرور فراوان است و در اين باره مى‏گويد «از غيبت بپرهيزيد كه خورش سگان دوزخ است» فريبكارى هم بمانند غيبت پديده دلهاى ناپاك است و امام در مورد آن مى‏فرمايد «از فريبكارى بپرهيز كه زائيده خوى پست نهادان است» همچنان كه امام، يك دروغ را هم جايز نمى‏داند زيرا همان يك دروغ گوهر صدق را مى‏شكند، گناه را هم هر چند بچشم گناهكار، كوچك باشد، بزرگ مى‏شمارد زيرا در هر صورت گناه است بلكه صدمه‏اى سختتر بر كرامت انسان مى‏زند، چون صاحبش آنرا كوچك شمرده است در صورتى كه گناه بزرگ، انسان را به پشيمانى و توبه مى‏كشاند چنانكه امام مى‏فرمايد: «سخت‏ترين گناهان، گناهى است كه بچشم گناهكار، كوچك و سبك آيد» و على پيروان خود را از شتابزدگى در كار و گفتار باز مى‏دارد تا به پرتگاه سقوط نيفتند و هيچ انسان مهذبى نبايد خود را در معرض سقوط قرار دهد و در اين باره فرمود «خود را از شتابزدگى در كار و گفتار باز دار «و امام مى‏خواهد كه انسان گناهكار براى پاكسازى اخلاق خود، هميشه از خويشتن پوزش بخواهد ولى با انديشه‏اى استوار، بر انسان آگاهى مى‏دهد كه كار خير را پوزشى در پى نيست، پس انسان نبايد كارى انجام دهد كه ناچار به پوزش خواهى باشد و مى‏فرمايد «از كارهائى كه موجب عذر خواهى است بپرهيز و بدان كه اعمال نيكو نيازمند به پوزش نيست» و دستور مى‏دهد كه انسان نبايد چشم به عيوب ديگران بگشايد و از عيب خويش بى‏خبر باشد زيرا چنين كارى، انسان را بزشتيها مى‏كشاند و امام در اين باره مى‏گويد «بزرگترين عيب آن است كه انسان از انحرافى كه خويشتن دارد بى‏خبر ماند و به عيبجوئى ديگران پردازد» و مى‏فرمايد «كسى كه به عيوب خويش بنگرد از عيب جوئى ديگران باز مى‏ماند» و دستور مى‏دهد كه اگر از كسى كارى زشت سر زند بايستى آنرا زشت شمارد و اگر نتوانست، لااقل آنرا نيكو نشمارد زيرا در آن صورت با چنان زشت‏كارى شريك خواهد بود چنانكه مى‏فرمايد «كسى كه زشتى را نيكو شمارد در آن شريك خواهد بود»

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 233     

از سوئى، چون مهرورزى مردمان نسبت بيكديگر ضرورتى اخلاقى است، و چنين مهربانى اصيل انسانى پديده قوانين وجودى آفرينش است، منطق خرد و قلب فرمان مى‏دهد كه انسان نسبت بكسانى كه او را دانش آموخته و زبانش را بسخنورى واداشته‏اند محبتى شايان بورزد و احسانى بيشتر و گسترده‏تر مبذول دارد، چنانكه امام در اين باره مى‏فرمايد: «به آن كس كه ترا بسخن آورد به تندى سخن مگوى و بلاغت را برخ آن كس كه زبانت را استوار ساخت مكش» و سپس فرمود «پاداش آن كس كه شأن ترا بالا برد آن نيست كه از قدرش بكاهى و نبايد آن كس را كه شادمانت كرد، اندوهگين سازى» امام بسختى بر غرور و آز و حسد مى‏تازد زيرا اين خويهاى زشت، انسان را از پايگاه والاى اخلاقيش بزير مى‏آورد و در اين باره امام مى‏فرمايد «آز و تكبر و حسد، انسان را بگودال گناهان سرنگون مى‏سازد» با آنكه دانشمندان پيشين اخلاق ، صفت زشت بخل را ناپسند مى‏دانستند و آنرا بذاته خوئى پست مى‏شمردند ولى در نظر على بن ابي طالب كه ديدگاهى والاتر و انديشه‏اى ژرفتر نسبت به اخلاق دارد، زشتى صفت بخل به تنهائى آن قدر است كه بدى و پستى همه معايب اخلاقى را در بر دارد و صاحبش را بسوى همه رذايل اخلاقى مى‏كشاند، پس در منطق امام، بخيل نه تنها بخيل است بلكه منافق تجاوزكار، غيبت كننده، حسود، خوار، تزويرگر، آزمند، خودپرست و ستمكار نيز هست چنانكه امام مى‏فرمايد «بخل، همه صفات زشت را در بر دارد» اگر بخواهيم مذهب فرزند ابي طالب را در مورد اخلاق و تهذيب نفس به گستردگى و تفصيلى بيشتر بيان كنيم، سخن ما بدرازا مى‏كشد و به بحثى فراوان نياز دارد زيرا امام از بيان هيچ حركت انسانى غفلت نورزيد و به تشريح و بررسى همه اخلاق و رفتار انسانى پرداخته است و روشنتر بايد گفت كه تشريح مذهب اخلاقى امام، كارى بزرگ، گسترده و سخت و دشوار است و بايد زيبائيهائى را كه از گفتار على در اين كتاب فراهم آمده بدقت بررسى كنيم تا بخوبى دريابيم كه با نگارش و تدوين جلدها كتاب هرگز نمى‏توانيم به بررسى روش اخلاقى و تهذيبى امام و شرح و تعليق حتى برگزيده‏هاى اين كتاب دست يابيم و كافى است كه بگوئيم همين برگزيده شگفتيهاى سخنان امام از شريفترين ميراثهاى بزرگ و گسترده و عميق اخلاق انسانى است و ناچاريم به اين حقيقت بزرگ اذعان و اشاره كنيم كه گفتار امام آيتى بزرگ از آيات سعادت بخش تهذيبى است كه احساسى عميق را از قيمت حيات و كرامت نفس و كمال وجود در بر دارد و گروهى اندك از برجستگان تاريخ همچون «بودا» و «مسيح» و «بتهون» و همانند آنها كسانى هستند كه ارزش تهذيبى را در مقامى والا بين انسان و ذات و اخلاق او دريافته‏اند و رابطه راستينى را كه بين انسان و جهان خارج وجود دارد جريانى از همين ارتباط مى‏دانند.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 234     

و اين على بن ابي طالب است كه چنين حقيقتى را با دريافتى عميق‏تر و روشنتر و بدون چشم پوشى و ابهام درك كرده و به تعبيرى جامع بيان داشته است چنانكه به انسان دستور مى‏دهد احترام خويش و كردار خود را حتى بهنگامى كه كسى مراقب او نيست نگه داريد و در اين باره مى‏فرمايد «در خلوت از ارتكاب گناه بپرهيزيد» و در تشريح آن چنين مى‏گويد «از انجام كارى در پنهانى بپرهيز كه از آشكارى آن شرم داشته باشى و كارى مكن كه اگر آشكار شود آنرا انكار كنى «و به اين گفته امام كه از رابطه بين كارهاى نهان و آشكارا سخن مى‏گويد و بايد آنرا نشانه پاكسازى اخلاق ناميد بايد توجه كرد كه فرمود: «كسى كه كارهاى پنهانى خود را اصلاح كند خداوند امور آشكارش را اصلاح خواهد كرد» از گفتار بديع حكيم چينى كنفسيوس هم مى‏توان اين سخن را در تهذيب اخلاق بيان كرد كه مى‏گويد «بر سفره خودت چنان بخور كه گوئى بر سفره پادشاهان نشسته‏اى» منظور حكيم اين است كه انسان بايد خودش را هميشه در هر جاى و مناسبتى محترم شمارد يعنى در خلوت چنان براى خودش به احترام نشيند كه گوئى در برابر شخصى قدرتمند نشسته است ولى گفتار على در اين باره نوتر و ارزنده‏تر و اجتماعى‏تر است كه مى‏فرمايد «شما بايد در برابر برادر خود چنان خود را زيور و مرتب كنيد كه گويا در برابر فرد ناشناس كه مى‏خواهد شما را در بهترين شكل ببيند قرار مى‏گيريد» امام مى‏خواهد كه انسان هميشه برادرش را پند دهد و او را از جاى نيكوئى كه هست بمقامى نيكوتر بالا برد و خوى و ذوق و روش او را تكامل بخشد ولى روح تهذيب فرمان مى‏دهد كه احساسات برادرش را جريحه دار نسازد و او را در برابر ديگران پند ندهد و آزرده‏اش نكند و همچنين اندرز خود را با نرمى بگويد و جز در نهان به هدايت و نصيحت او نپردازد و از اين روى مى‏فرمايد: «هر كس برادرش را در نهان اندرز دهد او را آراسته است و اگر در آشكار پندش دهد خوار و خفيفش ساخته است» پس در هر كجا كه باشى بايستى بين خويش و اجتماع و حقيقت زندگى، راستى را بر پاى دارى، زيرا با راستى زندگى برپاست و در غير آن مرگ و هلاكت است، اين راستى است كه سلامت روان و تن و دل را نگهبانست و اگر نباشد همه نابود مى‏شود و اين راستگويانند كه مردم را دوست مى‏دارند و مردم هم دوستشان مى‏دارند و به آنها اعتماد دارند و دروغ، دشمنى و ناخوشى و همه بديها را در بردارد و دروغگو انسانها را فرومايه و كوچك مى‏شمارد و اين راستى است كه پيمانى است از تو و بر تو زيرا ناشى از اراده حيات توانا و پيروز است و فرمان مى‏دهد كه تو هر روز مسئوليت و پيمان خود را بياد آورى چنانكه على بن ابي طالب فرمود «بر هر انسان واجب است كه هر روز پيمان و مسئوليت خود را بياد آورد»

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 243     

در اين گفتار حكمت‏آموز و پند آميز از سرشت و خصائص دوست و دشمن، نيكوكار و بدكار، نابخرد و خردمند، بخيل و بزرگوار، راستگوى و منافق، ستمگر و ستمكش، نيازمند و بى‏نياز، حق‏جوى و باطل كار، مفهوم خويهاى سالم و بيمار، شئون نادان و دانا، گويا و خاموش احمق و بردبار، صفات آزمند و قانع، حالات سختى و آسانى دگرگونيهاى زمان و تاثير آنها در اخلاق و روش مردم و ديگر امورى كه در هيچ فصل و بابى به آمار نمى‏آيد، سخن بميان آمده است اما در باره گفتارى كه به ضمير انسان و عقل و ضمير هر دو توجه شده است اصل و تفصيل آنها را چنين بيان مى‏كنيم: بديهى است كسانى كه خوشبختى و سلامت فرد و سعادت اجتماع را فقط مربوط بمقررات و وضع قوانين مى‏دانند خطائى بزرگ مرتكب شده‏اند زيرا مقررات و قوانينى كه از حقوق انسان دم مى‏زند و مردم را برعايت و نگهبانى آن حقوق سفارش ميكند به نتيجه مطلوب نمى‏رسد، زيرا كشف و وضع اين قوانين، نيازى كامل به عقل سالم و جان پاك و دل روشن دارد و محيط جامعه و نظامات آن با ميزانها و معيارهائى مشخص، به اخلاق و طرز فكر قانونگذاران وابسته است و بمقدار خيرى كه بيش و كم در نهاد مقننين، تجلى مى‏كند پيوستى كلى دارد و اين پيوند تا ضمير جامعه‏اى كه عهده‏دار اجراى قوانين است پيش مى‏رود و به آن گره مى‏خورد.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 247     

در اين صورت، بايستى عقل يابنده، با ضمير و عاطفه همراه گردد تا همگام هم راه خير را به پيمايند و انسانها را در اين طريق براه آورند و افرادى كه مى‏خواهند در مسير خير نظام خير اجتماعى گام بردارند بناچار بايد خشنودى وجدانى را با رضايت عقلى مجرد درآميزند تا به پايگاه والاى تهذيب انسانى راه يابند و به بنيانگذارى اجتماعى شايسته موفق شوند و چنان خود را به فضائل اخلاقى بيارايند كه مقررات و قوانين اجتماعى در دژهاى استوار و بلند اخلاق و عاطفت جاى، گيرد و از هر تجاوزى بر كنار ماند و همگان در استواى خيرى عام قرار گيرند. از اين روى، على بن ابي طالب مى‏كوشيد تا عواطف خير را در مردم برانگيزد و حقيقتى را كه در نهادشان بر اثر تاريكى روزگاران، خوابيده بيدار سازد و به رشد و تقويت آنها بپردازد و مردم را برعايت اصول انسانى وا دارد.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 248     

امام در سفارشها و خطبه‏ها و پيمانها و گفتارش توجهى خاص به ضمير انسانى داشت زيرا بخوبى مى‏دانست كه پاكى خوى انسانها اثرى قاطع در رعايت نظام عادلانه اجتماعى دارد و حرارت عاطفى را در دلهاى مردم مى‏گستراند و همچنان كه تهذيب اخلاق ارزشهاى انسانى را بالا مى‏برد در حمايت عدالت اجتماعى و تأييد سنتها و قوانين عادلانه انسانى نقشى اساسى دارد امام را در انجام اين مهم نيروى خارق العاده و نفوذ پرتوان او در ضمير فرد و نهاد اجتماع كمك ميكرد، زيرا او خواستها و هوسهاى مردم را شناخته و سرشت و خوى‏شان را دريافته بود و از ميزان خير و شرشان آگهى داشت و بر پايه همين دريافت ژرف، و ايمان استوارى كه بضمير انسانى داشت، جامعه را مى‏ساخت و مى‏پرداخت و فرمان مى‏داد و باز مى‏داشت و هميشه بضمير و عاطفه انسانى توجهى كامل ابراز ميكرد، ايمان فرزند ابي طالب بضمير انسانى تحقق كامل اطمينان مردان بزرگى بود كه بين عقل روشن و قلب جوشان از حرارت عاطفت انسانى پيوندى استوار قائل بودند همان قلبى كه به عشق عميق انسانى ضربانى زندگى‏ساز داشت و مرزهايش ناشناخته بود بزرگانى همچون بودا، بتهوون، روسو و گاندى كه جانشان بنور عاطفت تابش يافته بود هميشه مى‏خواستند كه اين گرمى و نور همه جاگير شود ولى على بن-  ابي طالب با گفتار حكمت آموزش پايه‏هاى اطمينان ضمير انسانى را استوار ساخت و بر بنيان آن افكار انسانها را بهم پيوند داد و وجدان مردم را برانگيخت.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 249     

امام كه اعتمادى استوار بوجود خير در ضمير انسانها داشت، با آنكه از سوى مردمان نسبت بساحت او خيانتها و نامردمى‏ها و زشتكاريهائى فراوان انجام يافت، باز هم مى‏كوشيد كه بذر اين اطمينان را در دلهاى آنان بپاشد زيرا او مى‏دانست كه «حق و باطل و دروغ و راست در دست مردم است» ولى شايسته است كه انسان چشم و دلش را بسوى خير بگشايد تا خير در وجودش رشد يابد و از بدى بركنار ماند و در اين راه آموزش از طريق اخلاق و روش، سودمندتر و ارزنده‏تر است و ما مى‏بينيم كه امام ضرورت اطمينان بضمير انسانى را در گفتار و كردارش بتكرار نشان داده چنانكه مى‏گويد «اگر كسى ترا خوب مى‏پندارد بكوش تا با كردارت پندار او را تصديق كنى» و در جاى ديگر مى‏فرمايد: «اگر در گفتار كسى احتمال خير هست گمان بد در باره گفته‏اش مبر» و نيز فرمود: «از عدالت بدور است كه بر اساس گمان داورى كنى و به آن اطمينان يابى» و در جاى ديگر گفت، هنگامى كه روزگار و مردم آن را شايستگى فرا گرفت اگر كسى بدگمانى به كسى برد كه گناهى از او آشكار نيست به او ستم كرده است» و باز چنين فرمود «بدترين مردم كسى است كه بر اثر بدگمانى بكسى اعتماد نكند و مردم هم بر اثر بدكاريش به او اطمينان نداشته باشند» برخى از پژوهشگران كه به بررسى گفتار امام پرداخته‏اند دچار اشتباهى بزرگ شده و پنداشته‏اند كه امام نسبت بمردم بدبين و به فراوانى از انسانها ملول است و دليلشان گفتار امام است كه با شدت بمردم روزگار خود تاخته و از آنها ببدى ياد كرده است.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 251     

و اگر اين اطمينان و خوشبينى را نسبت بمردم نمى‏داشت هرگز نمى‏گفت: «اگر در سخن كسى احتمال خيرى هست هرگز نسبت بآن گمان بد مدار» و در سفارشهايش كه متضمن دريافتى ژرف و گرمى عاطفت و بلندى هدف و ارجمندى مقصد است به ضمير فردى و اجتماعى توجه نمى‏كرد، سفارشهائى كه دژهائى بلند از اخلاق همگانى و عواطف انسانى و تمركز كردار سودبخش را بر بنيانهاى مثبت ضمير و خرد در بردارد و بر مبناى همين اعتماد بضمير انسانى و انگيزش مردم به نيكوكارى است كه مى‏بينيم براى مردم مراقبين دقيقى در وجودشان و مامورينى پنهانى از اندامهايشان قائل است و مى‏فرمايد «بدانيد كه براى مراقبت بر كردارتان مراقبانى در نهادتان و ديده‏ورانى از اندامهايتان و نگهبانانى راستين وجود دارند كه كردار شما و شمارش نفسهايتان را آمارگيرى و ضبط مى‏كنند» و بر بنيان همين اطمينان به خير و دادگرى وجود و بزرگى حيات و زندگانست كه على بن ابي طالب مردم روزگارش را مخاطب قرار مى‏دهد و به بيدارى آنها مى‏پردازد و اين حقيقت را به آنها بيان مى‏دارد كه حيات، واقعيتى آزاد است و هيچگونه قيد و بندى را نمى‏پذيرد مگر قيدى را كه سبب پيشرفت آن و وسيله‏اى براى پايدارى و شعله‏اى از روشنائى و قانون و ناموسى از مقررات آن باشد در صورتى كه بروزگاران پيش پايدارى آزادى ميسور نبود و اكنون بر مردم است كه حقيقت حيات را بزنجيرها و بندهاى ناروا نكشند و گر نه بكهنگى مى‏گرايد و سر به نيستى مى‏گذارد.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 326     

اهريمن هم دچار همين بزرگ‏بينى شد و با آدم در افتاد و اصل آفرينش خويش را برخ آدم كشيد و گفت من از آتش پديد آمدم و تو از خاك. سرمايه‏داران و خوشگذرانهاى زياده‏رو هم نسبت بپول و قدرت خويش تعصب ورزيدند و گفتند (ما فرزندان و سرمايه‏هائى فراوانتر داريم و بهمين جهت كيفر خدا بما نمى‏رسد) و اگر خواهيد بچيزى بنازيد به خويهاى نيكو و كردار ستوده بنازيد و به كارهاى نيكوئى كه بزرگ‏مردان و نيك سيرتان بدان ممتازند همچون اخلاق عالى و انديشه بلند و خصلتهاى ستوده‏اى بمانند خدمت به همسايه، وفاى به پيمان، فرمانبرى نيكمردان، نافرمانى سركشان، خوددارى از ستمكارى، بركنارى از كشتار، دادگرى با مردم، فرو نشانيدن خشم و دورى از تبهكارى در زمين و پروا گيريد از كارهاى زشت و كردار پست و ناروائى كه پيشينيان شما مرتكب شدند و بكيفرهائى سخت دچار گرديدند، پس خوب و بد احوالشان را بياد آريد و بكوشيد تا بمانند آنها نباشيد.

شگفتى‏هاى‏نهج‏البلاغه             صفحه‏ى 382     

بر شما باد كه اخلاق را با تبهكارى و دوروئى و دگرگونى درهم نشكنيد زبان مؤمن در پشت قلب او قرار دارد (از روى اعتقاد و تدبير سخن مى‏گويد) و قلب منافق در پشت زبان اوست (انديشه‏اش پيرو زبان اوست) زيرا مؤمن چون مى‏خواهد سخن بگويد نخست، مى‏انديشد اگر ديد نيكو است آنرا بيان مى‏دارد و اگر شرش دانست ناگفته‏اش مى‏گذارد ولى منافق آنچه بزبانش آمد مى‏گويد و نمى‏فهمد كه اين سخن بزيان يا بسود اوست.

عبقريةالشريف‏الرضي      ج 1          صفحه‏ى 158     

و ما نريد أن نغض من شاعرنا، و إنما نريد أن نصوره على ما كان عليه من أخلاق ، و ليس يؤذيه أن نستبيح من التعبير ما استباح.

عبقريةالشريف‏الرضي      ج 1          صفحه‏ى 163     

كان بهاء الدولة مع غطر سته شخصية فارسية مصقولة الحواشي، و كان يتذوق الأدب الرفيع، و كانت له أخلاق .

عبقريةالشريف‏الرضي      ج 1          صفحه‏ى 163     

إي و اللّه، كانت له أخلاق و الشاهد الآتي يفصح عما نريده: كان لشرف الدولة خادم اسمه نحرير، و كان وفيا لسيده اصدق الوفاء، و كان بهاء الدولة يسمع بوفائه فيشتد شوقه إليه، فلما توفي شرف الدولة و تولّى الامر بهاء الدولة كان هم الملك الجديد أن يجتذب نحريرا اليه ليجري في خدمته على ما كان يجري عليه في خدمة أخيه.

عبقريةالشريف‏الرضي      ج 1          صفحه‏ى 169     

فمدائح الشريف صور لما كان يؤمن به من الحقائق الاخلاقية، و شاهد على أنه كان في أعماق قلبه يود التخلق بما اصطفاه لممدوحيه من أخلاق .

عبقريةالشريف‏الرضي      ج 1          صفحه‏ى 183     

و هذه الاخلاق تبدو في بشاعة الوحشية، و لكنّ للشاعر عذرا و أنتم يلومون، فهو يسجّل أخلاق الجنود المغاوير، و الجنود المغاوير لا يعرفون المصقول من آداب الناس، فالجندية هي في ذاتها وحشية، و هل اشتقّت الفروسية إلا من الافتراس ثم يقول:

عبقريةالشريف‏الرضي      ج 1          صفحه‏ى 224     

اما اتهامه بالكذب على أمير المؤمنين في سبيل النزعة المذهبية فهو اتهام مردود، و لا يقبله إلا من يجهل اخلاق الشريف.

عبقريةالشريف‏الرضي      ج 2          صفحه‏ى 225     

و يهمني أن أذكركم بأن تلك المراثي جمعت خصائص الشمائل العربية أو ما كان يتصور الشريف من الشمائل العربية، و الرجوع اليها في الديوان يفتح أمامكم بابا من فهم النفوس و القلوب و العقول، و يغريكم بالتطبع و التخلق بما كان عند أسلافنا الاقوياء من طباع و أخلاق .

العودةإلى‏نهج‏البلاغة             صفحه‏ى 18     

المسألة الثامنة و التي تعد من الناحية الأصولية مسألة ثانوية، و لكن من الناحية العملية مسألة مهمة جدا و حساسة، هي كيفية تعامل الجهاز الإداري مع الشعب. فكيف ينبغي أن يتعامل أعضاء الحكومة مع الناس فهل هم مدينون لهم أم العكس و كيف ينبغي أن تكون أخلاق الجهاز الحاكم في تعامله مع الشعب