اخلاق در نهج البلاغه از کتاب كلامعلى(ع)بانغمههمايون
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 20
به خردى ز ديدار مام و پدرچو محروم شد سيّد ناموربه مانند يك هاله بر گرد ماهبه رخسار آن كودك بىپناهغبار يتيميش بد جلوهگركز آن چهره خوب شد خوبترنبوغ و بزرگى بدان روى ماهنمودار بد زان دو چشم سياهبدان گونه آن چهره، تابنده بودكه هشدار ايام آينده بودكه اين طفل زيبا بدين رنگ و آببه گيتى نمايد يكى انقلاباساس جهان را دگرگون كندپريشانى و شرك بيرون كندبسان يكى گوهرى پر بهاكه پرورده در كان گيتى خدانهال وجودش كه خود ناب بودز تقوا و از علم، سيراب بودنژادش ز پر مايه پيغمبرانبزرگ و پر آوازه در اين جهان1بدامان شايسته نسوان پاكنمو كرد آن گوهر تابناكعمويش، ابو طالب پر هنربه خدمت ورا بسته بودى كمركه اين پربها گوهر آبدارو را از برادر بدى يادگارهمى اندك اندك چو نيرو گرفتبه اطراف و اكناف خود خو گرفتبه گردش جهانى فرومايه ديدز تقوى و اخلاق بى مايه ديدپس آغاز در سير و گردش نمودبه هر گوشه هر چيز كاوش نمودزمانى همانند پيغمبرانبه كار شبانى نمود امتحانچهل ساله بود آن مه پر بهاكه پيغمبرش خواند ناگه خداچهل ساله مردى بدنيا غريبز اقوام و افراد بد بىنصيب
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 110
خدا بندهاى را بود دوستداركه او مهربانست با خلق و يارپسنديده آن بنده را بىگمانكه دارد دلى روشن و مهربانبه نزدش چنين بنده فرزانه استكز افراط و تفريط بيگانه استبه روز رفاه است صاحب خردبه آينده همواره در بنگردذخيره كند خود به دنيا ثوابكه گردد به روز جزا كامياببود بندهاى ناب و يزدان پرستكه گردد به دنيا اگر تنگدستبود در حوادث به جان بردبارنلغزد اگر اوفتد در فشارچنين بنده چون هست عبرت نگربود شاد و محكم به روز خطرز سرچشمه زندگانى، زلالبنوشد شود در طريق كمالنه در بند شهوت بود نى هوسچو بر خويش گشته است فريادرسنه از آرزوهاى دور و درازبه زانو در افتد بحال نيازچنين بنده در دل ندارد غمىبود شاد و خوش بگذراند دمىبه تهذيب اخلاق و احياى جانبود از حيات جهان شادمان
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 123
چو شد جان ز تن، تن ز جان بىقرارشود زندگانى از آن، ناگوارز سنگينى تن شود خسته جانز پرواز جان، جسم گردد توانچو اخلاق خوش، زيور جان كنيدز حكمت روان را چراغان كنيدبدين شيوه، جان گر كنى بردباربه نيكى شوى شهره اندر ديارسبكبار آسان به منزل رسدبه ياران از او راحت جان رسدبه كوشش گماريد تن را بكاركه از كار، تن مىشود استوارمكن رأى را سست و رو كن بكارسبك سير چون روح، پروانهوارمخواه از خداوند در روزگاركز آشوب و غوغا شوى بركنارخدا نيست راضى كه خواهى از اوگريز اندت از نبرد عدوبود بنده خاص پروردگاركه در رزم گيتى بود استوار
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 125
همه چيز دنيا بود بىتميزبجز زندگانى كه باشد عزيزكسل مىكند بهترين لقمههاچو هر روز از آن لقمهسازى غذاشوى خسته از بهترين جامههابه چشمت شود پرنيان بى بهاو گر تيره بختى بود خسته حالبه سختى گرفتار رنج و ملالمحال است كاو سير از جان شودو گر چند از رنج بىجان شودچنان زندگانى بود دلنشينكه باشد دل و جان به مهرش قرينچنان زندگانى بود ارجمندكه با دانش و دين شود دلپسندبود دانشى، خود به حكمت قرينبه دقت كند زندگى بازبينبود زنده آن كس كه دل زنده استروانش چو خورشيد تابنده استچنان زنده خود كور بينا كندهمى گوش كرگشته را واكندبه دانش كند روح سير از زلالهم از بىنيازى رسد بر كمالكسى كاو شد از زندگانى كسلچو عفريت داند فرشته به دلبهشتى همان روح رنگينهپرچو آلوده گردد به كردار بدز بدبينى و حرص و كين و حسدچو آلوده شد با صفات بشردر اين حال اهريمن بدسگالبشر را كشاند به راه زوالز پيروزى خود زند نيشخندبر انسان مأيوس خاطر نژندبگيريد پند از كتاب مجيدبه تهذيب اخلاق كوشش كنيدبه يكتايى حق نمايى يقينبه تصديق پيغمبران همچنينپى حفظ ناموس دين مبينمينديش از قله آتشين
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 127
بود دهر در دلبرى، خوش ادافريبا و پر عشوه و دلربادلى كوهآسا و عزمى متينتواند گريزد از اين نازنينو گر نه بدين جلوه دلربابس آشفته در كويش افتد ز پاتوانگر به نيروى اخلاق و دينچو گردد به ايمان و تقوى قرينتواند زمام خرد را به چنگبگيرد و گر نه، در افتد به ننگنگردد دل آشفته از مال و جاهو گر نه شود مست و افتد به چاهبپرهيز چون دست جان آفرينفرستاده نعمت بر آن و بر اينهمان دادهها سخت دارد حساببپرسد ز كاهى چه گويى جواببه هوش آى چون نعمت اين جهانگواراست آن گاه، در كام جانكه شيرين كنى كامى از تلخ، نوشنه از بينوايان برآرى خروشچو باشند خلق خدا گرسنهتهيدست و مسكين و پا برهنهشود توده بينوا بيقراررود فتنه بر جانب مالداربدان بىخبر، چنگ و دندان نشاندهد، بينوا تاب گيرد از آنكه آشوب و فتنه چو كودك نخستضعيف است و كم كم شود تندرستتنومند چون گردد از روزگاركمينها زند از يمين و يساردر افتد در آن ناگهان خيرهسربدانسان كه نشناسد از پاى، سرپس آن گاه لرزان شود اجتماعكند توده خود با قوانين وداعچو گهواره آن گاه لرزد زمينتوانگر در آن فتنه افتد يقينايا آنكه حق بردهاى از ميانربودى تو اموال بيوه زنان
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 129
نكوهش اخلاق و خوهاى ناشايسته
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 155
به قرآن پناه آر و دستور كاربياموز فى الحال از كردگاراطاعت ز قرآن و سنّت نماىكه هستند تا حشر مشكل گشاىتو در مصر دارى نيازى گرانچه بسيار بر قاضى كاردانز دانش پژوهان اسلام كيشبه اخلاق والا بپرهيزيشفضيلت مداران پرهيزكارخود از ملّت مصر قاضى گمارترا باز گويم كه قاضى چنينسزايست و اين سان همى برگزينتوانمند در فقه و تقوا شعاربه آيات و احكام، استادكاربپرهيزكارى چنين سر كندكه خاكستر و زر برابر كندنباشد ز اعصاب خود در گلهبكار قضاوت كند حوصلهولى پر ز قوت، بيانى روانخردمند و آرام و نيكو زبانكه چون طرح دعوى به نزدش برنديكى زان دو، گاهى زبان آورندچو قاضى نداند زبانآورىبه ناچار درماند از داورىنبايد كه قاضى به هنگام كارپريشان بود يا فراموشكارمبادا كه قاضى بود آزمندسرانگشت، دزدان بدين جا نهندبه يغما و غارت بر آرند دستچو قاضى طمعكار گرديد و پستچو قاضى هوس بسته بر دل كندهمه حكم يزدان معطل كندبپرهيز از آن ديو شهوت پرستكه بر جاى قاضى بگيرد نشستيكى ز اهل دعوى چو در داورىبه حجّت قوى گشت بر ديگرىمبادا كه قاضى همى بىدرنگكند حكم و دستور پايان جنگچه بسيار افتد كه از ابتدارود حسّ و ادراك قاضى خطاكسى كو به يك لحظه از اقتداركند حكم بر خون و مال و تباربدقّت ببيند كه پايان كارچه باشد نگردد همى شرمسارچو بر پا شود جلسه داورىكند اهل دعوى جسارتگرىچه خوبست قاضى تحمّل كندغضب دور دارد، تأمّل كندبه قاضى بگوئيد از من سخنكه تعجيل در حكم دادن مكنحقيقت عيان شد به آهستگىنه مقرون تعجيل و ناپختگىچو صادر شود حكم از محكمهعدالت چو كوهيست پر واهمه
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 169
دگر آنكه برتر بود دانشىكه بر توده بخشيده آرامشىكه دانش نخوانم من او را چنانكه نفعى در او نيست بر مردمانمن اكنون كه گويم وصيت تراگذشته است عمرى مرا پر بهابه من كرده بيداد جور زمانشد از بار پيرى تنم ناتوانچنين دوست دارم كه قبل از سفرز اسرار سازم ترا با خبربگويم به گوشت همه گفتنىنويسم به نام تو بنوشتنىبترسم كه همچون تنم ناتوانشود سست انديشهام آن چنانپس از شصت و سه سال ديو هوسكند پاره بند و ببندد نفستو اكنون جوانى و قلب جوانبود كشتزارى ز مردم نهانبه گاهى كه من كشتكارم بر آنبه كارم در اين دشت بذرى گرانكه بارش بود فضل و اخلاق و دينچه دلكش شود اين چنين سرزمينگياهان هرزه نرويد در آنشود سبز و آباد چون بوستانهم آگاه سازم ترا ز آنچه هستكه بيدار بودن ترا لازمستبدان اى پسر آنكه پيشينيانز من بيش بودند اندر جهاناگر چند بودند پيرانه سرنبودند عبرت نگر چون پدرچنان غور كردم در آن رفتگانتو گويى چو آنان شدم بىگمانهم اكنون كه سالم بود شصت و اندتو گويى گذشته است چندين و چندتحول بسى ديدم از روزگاركه تاريخ بوده است آموزگاربدين شيوه با چشم عبرت نگراز آن جمله كردم ترا با خبردلت هست مانند آيينه پاكپذيرد همه نقش، اين تابناكاز اين رو ترا درس قرآن و دينبگويم ز پيغمبر نازنينچو اسلام شد مكتبى بىنظيرتو شاگرد اوباش ز آن پند گيردر اين مدرسه از نفوذ بدانسلامت بمانى چنان بخردانكه چون مىروى زين جهان زير خاكبمانى چنان گوهرى تابناكتعاليم پيغمبر پاك جانبود سخت و جويند سخت استخوانچنين دوست دارم كه بار گرانبه دوشت نهم اى دلاور جواننخواهم ترا من گذارم رهابه افكار ناسالم و ناروا
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 170
كه باشند گاهى سيه گه سفيدبه پاى تو بستم حسن جان اميدكه پيروز باشى به انجام كاربماند ز ما نيكويى يادگارمكرر كنم باش پرهيزكارز عفت برون پاى همت مدارز رفتار پاكيزه پيشينيانتو در پيروى باش پاكيزه جانمبادا غرور جوانى ترااز آن قوم پاكيزه سازد جدابه تقليد آن ناز بينان پيربه راهت چراغ هدايت بگيربه تاريخ آنان به دقّت نگرز پاكيزه افكار شو بهره وراجازت ترا هست در انتقادنظر كرده بر راه آنان به دادبگيرى به جان آنچه شد دلپسندپسندت نبود ار بدان دل مبنددر اين ره بجوى از خدا رهبرىكه تأييد سازد به روشن گرىبرافروختى چون چراغ حياتبه انديشه آسان كنى معضلاتنگردى اگر پاكدل اى پسرز دانش نشد روشنت رهگذرتو چون اشتر كور باشى به راهكه نشناسد از راه خود پرتگاهنباشد چو خود ديدهاش رهنمونشود در بن درّهها سرنگونپسر جان چگونه شناسى خداهم اويست روزى ده رهنماهم اويست جانبخش و هم جان ستاناميد است از اوى و نوميد از آنجهان آفريده است و او را دوامنبخشيده از آن نگيرد قوامجهان آفريده است و راز جهانكمى آشكار است و برخى نهانندانى گر اسرار آن ناگزيربه كار جهاندار خرده مگيرمبادا فراموش دارى به جانكه كوچك بود فكرت بندگانتو نادان ز مادر بزادى به دهرپس آنگه گرفتى ز دانش تو بهرندانستههايت چو افزون بودنوشته چو ننوشتهها چون بودبه جدّ گرامت محمد (ص) نگربدان خود كه چون او نباشد دگرنديدست خود ديده روزگارچنويى نشد در جهان يادگارچو بر اوست اخلاق و دانش تمامرسانيد انسان به برتر مقامتو بيش از همه بودهاى مستحقكنى پيروى از چنين مرد حقتو اى پور زهرا (ع) ببينى جمالز يزدان به اسماء و چندين مقال
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 171
چو آثار او در جهان رنگ رنگببينى به هر جاى سازد درنگمپندار اين كثرت اندر وجودز يزدان كه ايزد همان بد كه بودكه اشباه همرنگ فكر و خيالندارند تأثير در ذو الجلالبود مهربان ايزد دادورسرآغاز هستى و آغازگركجا هست آن دل كه بر بيكرانبرد راه و گنجد چنان اندر آنكجا هست روحى كه پروازگرشود سوى بىسوئيش رهسپرخدا را بدينسان چو بشناختىاز او بر دگر كس نپرداختىكه او بىنياز است و دارى نيازبه هر كار بر ايزد چارهسازمبادا كه پيچى ز فرمان آنكه طاعت بود زيور بندگانبدان امر يزدان شود منتهىبه تهذيب اخلاق و راه بهىو گر نهى او هر چه سنگين بودچو ديوار بر راه ننگين بودبيا اى حسن (ع) تا بگويم سخنبراى تو از اين سراى كهنكه دنياست چون كاروانى سراشبى را در آن كاروان كرده جاشبى مرد دنيا در آن كرده سرسحر بار بندد به راه دگرگروهى چو آيند در اين سراببينند خوش منظر و دلگشابگيرند خود دوستانى در آنسحر رخت بستن بود بس گرانولى آخرت چون كه گردد پديدز زندان ببينند دشت اميدز هجران نگردند آسيمهسرگشايند در گلستان بال و پربه هجران ياران شود بردبارچو گيرد در آن جاى نيكو، قرارتو خود بين مشو هيچ گاه اى حسنكه خودبين بود جفت رنج و محنپسند تو شد هر چه در اين جهانهمان را تو بپسند بر ديگراناگر دوست دارى نبينى ستممخواه از ستم، ديگرى را دژمنخواهى چو مظلوم مانى بجانباشد ستم بر دگر كس رواچنان نيكويى كن بجاى كسانكه گردى از آن نيكويى شادماناگر زشت باشد به چشم تو خارتو در چشم همسايه مرئى مداربخواه آنچه زيباست بر همگنانكه زيبا پسند است بر اين و آنسخن تا ندانسته باشى مگوىمشو خويشتن خواه و مغرور خوى
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 239
دگر ره چو دلبسته بر بود شدعلى رغم انديشه نابود شدبه گهواره در ابتدا آرميددگر ره اجل سوى خويشش كشيددر آن روز چون از لحد سر كشدندارد اجازت كه دم بر كشدبرآرد سر از خاك، خاطر پريشندارد همى اختيارى ز خويشچنين است آن كس كه بر بال وهمهمى بود مغرور ادراك و فهماگر فرصتى داده شد بر بشراز آن داده شد تا گريزد ز شرّندادند تا او شود خيرهسرز حق دور گردد گرايد به شرندادند كو پنجه مستمندبپيچد به درمانده آرد گزندندادند تا خويشتن را زيادببيند برد قوم و خويشان زيادچنين مهلت او راست تا خويشتنكند زنده با دانش و علم و فنبه اخلاق جان را دهد پرورشنباشد همى فكر نان و خورشعطا كرده مهلت خدا بر شماكه جان را ببخشيد نور و صفاچه شيرين بود، وه چنين گفتهامكه درهاى معنى بسى سفتهامكجا هست صاحبدلى هوشمندبگيرد از اين گفته اندرز و پندبنوشد از اين گفتهايم زلالبجويد ره روشنى از ضلالبه دنبال او هر طرف تاختمولى حيف اين گونه كم يافتمبه پرهيزكارى چنان سر كنيدكه خود با حقيقت برابر كنيدبدان سان كه گويى همه ديدههابه هر جا بود دوخته بر شماو يا خود نيوشندهاى تيزهوشگشود است خود بر شما چشم و گوشچنين آرزو بستهام بر شماكه پرهيز داريد خود از خطاز كردار ناخوش پشيمان شويدبه شايستگى اهل ايمان شويداطاعت نمائيد از صالحانكه پاكيزه داريد خود جسم و جانچنين آرزو بستهام بر شماكه هرگز نباشيد واپس گرابدين سان چو پروا كنيد از گناهبيفتيد زين پند در شاهراهبه سوداى دنيا ز راه هوسمده سود عقبى ز كف، يك نفسكه آينده در ابر ظلمت دراستكجا جاى آسايش خاطر استببينيد اين آفرينش ز كيستهمى خلقت آدمى بهر چيست
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 251
بدان هديه كز عاشق پاكبازبود، دست يابيد گردنفرازبه توبه گراييد خود از صفابه كانون عصمت گذاريد پاكه در پيچ و تابست سيل زمانچو باز ايستد سيل خود ناگهاندگر توبه از كس پذيرفته نيستبدين درد گر عذر ناگفته نيستگذار است بر آرزو روزگاربجنبيد از جا به هنگام كاربدين جهد كم و اين بزرگ آرزونترسى كه ناكام مانى از اوهمان به كه از آرزو كاستهبه كوشش شوى نيك آراستهكسى را كه مقصود بد در بغلچه باكيست او را دگر از اجلچو حسرت ندارد به دل زين جهانز ديده كجا اشك سازد روانبدان مرد آزاده گويم درودكه با بيم و اميد در كار بودنه از پيشتازى شود كند و سستچو در كار و كوشش بماند درستدر آن دم كه دل هست انديشناكبه تصميم او را رها كن ز باكبه اميد بر بند يك سر ميانمينديش از رنج كارگرانز رخساره چون دور شد رنگ بيمنشينيد بر جاى خود مستقيمچو خواهم دل گرم و اميدواربود بيشتر از دل سوگواربهشتى كه نبود بجز كوى يارپسندد همى سينه بىقراربهشتى كه از سبزه دارد صفانباشد بجز وصل يزدان مانبيند چنين وصل آن ديدگانكه بر هم نهد پلك كوته زماننگردد بدين وصل خود رهنمونهر آن دل كه خسبد به غرقاب خوننديديم از عاشق زار خوابكه دلداده باشد به صد التهاببدان سان كه از بيم دوزخ، نزارگروهى نخوابيده شبهاى تارالا اى به يزدان پرستندگانحقيقت دهد سود و باطل، زيانچراغى نباشد اگر رهنماشود كاروان در بيابان رهاز اخلاق ، مشعل بر افراشتمز يارى به راه شما داشتمبه دنبال من راه را با شتاببه پايان رسانيد دل كاميابدر اين ره بود بيم كز خود پرستچنين كاروان افتد اندر شكستچو ترسم كه اندر شما حبّ ذاتدر اين ره شود موجب مشكلات
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 284
بخوابست بهتر ز شب زندهداركه تيره درون باشد و دل فكار16- به گفتار بنگر نه گويندگانچو با عقل جفت است بپذير آنرها كرده گفتار را ابلهانبپرداختندى به گويندگان17- بريده ز دنيا به جايى رسيدكه در سايه لطف حق آرميددگر نيز داود با نغمههاكه بنواخت خوش آن بهشتى نواچنين لحظه گردد ز بستر جداگشايد بدين آسمان ديده رابگويد ز جان با خدا رازهانه محروم گردد ز لطف خدامبادا ز فرمانروايان ثنابگويد شود با شهان آشناز مردم چو افراد كوته نظرربايد به تأئيد شه، سيم و زربه مشتى زر و سيم، آن ناتوانشود مست و بازيچه اين و آن1- نكو بنگريد آنچه از آسمانبه فرمان رسيده است بر بندگانبدان سان كه قرآن بود رهنماببنديد بر كار آن را شمادر اخلاق و آداب شد رهنماتجاوز ز دستور نبود روامگرديد هرگز به گرد فضولنبايد ز دستوركردن عدول2- بود واى بر آنكه آيين و دينفدا كرده در راه دنيا يقينكه دنيا و دين رفت از دست آنزيانكار باشد به هر دو جهان3- چه بسيار ديديم داننده مردفدا خود ز نادانى خويش كردندانستنىهاى او بىگمانرها از خطر كرد مغرور جان4- بود دين اسلام، دينى جوانپى افكنده گرديده است آن چنانكه با سير تاريخ شد سازگاربود معتدل روشن و آشكارز افراط باشد همى بر كنارنه تفريط در آن بود آشكارچو آن بر تعادل بود استواراز او نيست افراط و تفريط كار5- جوانمرد و داناست مرد خداوظيفه كند با درستى ادانه خاضع بر هيچكس مىشودنه مشتاق راه هوس مىشود6- چو شد از جهان «سهل» پور حنيفكه يار على بود و مردى شريف
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 37
56- همنشين خوب نعمتى است، (زيرا كه آدمى از اخلاق او استفاده مىبرد، چنانكه گفته شده:
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 53
163- هر كه براى او برادرى نيست يا برادرى نباشد خيرى در او نخواهد بود (چون داراى اخلاق اسلامى نمىباشد).
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 71
26- سبب پاكيزگى اخلاق حسن ادب است.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 115
12- افزونترين ايمان اخلاص و احسان است، و زشتترين اخلاق سنگدلى يا قطع رحم و ستم مىباشد.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 126
14- مؤمن كسى است كه دل خود را از اخلاق پست پاك سازد.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 161
18- سبب المحبّة البشر 5546. 12- شكفته روئى تو اولين احسان تو، و وعده نمودنت نخستين بخشش تو خواهد بود (ممكن است مراد حضرت اين باشد كه اگر بر عطا و بخشش توانائى ندارى، يكى با شكفته روئى با طرف برخورد نما، و ديگر باو وعده ده كه اگر خداوند قدرت داد با شما همكارى خواهم كرد، نه آنكه با اخلاق بد او را رد كرده و او را جواب كنى).
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 192
2- التّجمل من أخلاق المؤمنين 1175. 3- جمال و زيبائى مرد، برد بارى اوست.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 263
28- حسد از اخلاق افراد با تقوا نيست.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 293
202- من لم يربّ معروفه فكأنّه لم يصنعه 9146. (همه اخلاق را كه) جوامع فضل و همه افزونهاى مرتبه را فراهم نموده فرا گرفته است.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 328
28- چگونه بر دورى كردن از اضداد (اخلاق ذميمه و كردار ناشايست) صبر مىكند كسى كه حكمت او را يارى نكرده است 29- هر اندازه حكمت قوى گردد خواهش ضعيف شود.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 330
حكيمان 1- حكماء (صاحبان علم راست و درست) شريفترين مردم هستند از جهت نفسها، و بيشترين آنانند از نظر شكيبائى، و سريعترين آنانند از راه عفو، و وسيع ترين ايشانست به حسب اخلاق و خويها.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 343
11- إنّ أفضل أخلاق الرّجال الحلم 3386.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 343
11- براستى كه افزونترين اخلاق مردان بردبارى است (چون وقتى از ناملائمات عصبانى نشد، و از تقصيرات گذشت، و از مشكلات از كوره بدر نرفت، و تحمل سوء ادبها را نمود، بساير صفات برجسته توفيق حاصل خواهد كرد).
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 398
2- بر تو باد به دورى از بدخويى، و كم عقلى، زيرا كه آن عيب اخلاق است.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 411
9- أشرف أخلاق الكريم تغافله عمّا يعلم 3256.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 411
6- پاكترين مردم به حسب ريشهها و اصل و نژادها نيكوترين آنهاست از نظر اخلاق .
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 411
7- خوشنودترين مردم كسى است كه اخلاق او پسنديده است.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 411
11- بهترين اخلاق آنست كه تو را بر افعال نيكو وادار كند. 12- إنّ اللّه سبحانه و تعالى يحبّ السّهل النّفس، السّمح الخليقة، القريب الأمر 3476.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 412
14- صفات و اخلاق پسنديده به اموريست كه مكروه طبع باشد كه تحمل آنها دشوار است.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 413
22- با حسن اخلاق زندگانى پاكيزه و شيرين مىشود.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 414
25- در اخلاق پسنديده، و بردباريهاى بزرگ، و انديشههاى بلند و يا مراتب بلند در سبقت رغبت نمائيد تا پاداش شما بزرگ شود.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 415
33- نيكوئى اخلاق دليل گرامى بودن اصل و نسب و ريشههاست.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 415
34- نيكويى اخلاق روزيها را روان ساخته و رفيقان را آرامش مىبخشد.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 415
37- بهترين اخلاق دورترين آنهاست از لجاجت (و ايستادگى بر باطل و يا دشمنى).
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 418
53- رأس علم و عمده فائده آن تميز دادن ميان اخلاق ، و اظهار پسنديده آن، و قلع و قمع نكوهيده آنست. 54- زين الشّيم رعى الذّمم 5465.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 419
55- ستّة تختبر بها أخلاق الرّجال: الرّضا، و الغضب، و الأمن، و الرّهب، و المنع، و الرّغب 5631.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 422
79- الخلال المنتجة للشّرّ الكذب، و البخل، و الجور، و الجهل 2005. 71- دورى مرد (آدمى) از صفات و اخلاق پست جوانمردى است.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 425
107- من ضاق خلقه ملّه أهله 7952. 98- چه زشت است اخلاق و صفات لئيمان، و نيكوست اخلاق كريمان.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 426
109- هر كه قديم خود را به تازه خود تأكيد نكند (و محاسن و مكارم اخلاق پدران خويش را به خوبيها و صفات پسنديده تجديد ننمايد) سلف (گذشتگان) خود را عيبناك ساخته و به خلف (و باقيماندگان و آيندگان) خويش خيانت نموده است.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 582
14- از (اخلاق ) كريمان است رحمت و ترحم.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 635
2- و سجود نفسانى: فارغ بودن دل از امور فانيه، و رو آوردن به كنه همّت بر كارهاى جاويد، و تكبّر و حميّت را بر افكندن، و علائق دنيوى را بريدن، و به اخلاق نبوى آراسته شدن است.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 663
2- بذل سلام و يا احسان از حسن اخلاق و خوش رفتارى است.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 678
2- مجالس الأسواق محاضر الشّيطان 9814. 15- بزرگى و آقائى براى بد اخلاق نيست.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 688
2- بزرگترين (يا بيشتر) بدى در سبك شمردن به درد آورنده پند مهربان ناصح، و گول خوردن به شيرينى مدح ستايش كننده نهانگر دشمنى است، (چون چنين كسى پيوسته در درياى عيوب و بدبختى غوطه خورده، هيچگاه پى نجات و راه چاره اخلاق نامناسب بر نيايد، و به عيوب خويش پى نخواهد برد.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 844
49- شرّ أخلاق النّفوس الجور 5753.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 862
2- براى هر ظاهرى باطنى است مانند آن، پس كسى كه ظاهرش پاكيزه و نيكو باشد باطن او پاكيزه و نيكو خواهد بود، و آنكه ظاهرش پليد و زشت باشد باطنش زشت و پليد خواهد بود (اين تتمه كلامى است كه آن بزرگوار در فضل اهل بيت- عليهم السلام- بيان داشته چنانكه در خطبه 153 نهج البلاغه ذكر گرديده است و ظاهرا معناهائى كه امثال ابن أبى الحديد و ديگران كردهاند مناسب نباشد بلكه حضرت مىخواهد در ضمن صفات رهبر كه اهل بيتاند مطلبى را بيان كند كه ظاهر اهل بيت چه از نظر اخلاق و رويّه و چه از نظر حسن ظاهر با ديگران قابل مقايسه نبوده، و شما بايد بدانيد باطن هم در خلقت مانند ظاهر است چنانكه ما در ظاهر با ديگران فرق داريم، و نمىتوان ديگران را در صورت با ما مقايسه كرد همچنين در سيرت و باطن نيز ما با ديگران قابل مقايسه نيستيم، آن گاه دفع توهم مىفرمايد به كلام پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه مبادا بگوئيد: ديگران هم عمل خوب دارند نماز و روزه و جبهه رفتن و... بجا مىآورند، زيرا كه او فرموده: براستى كه خداوند بندهاى را دوست دارد و عملش را
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 913
9- لا تجعل عرضك غرضا لقول كلّ قائل 10304. 2- هيچ چيزى آبروها را مانند رو گردانيدن از اخلاق رذل و پست و بدى اغراض نگه نخواهد داشت.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 929
34- با مردم با اخلاق آنها آميزش نموده، و در كردارها از آنان جدا شويد (يعنى هر گاه آنها را در اعمال منحرف ديديد كارى كنيد كه به حسب ظاهر با آنها موافق بوده، اما در حقيقت عمل شما غير آنها باشد، از باب نمونه عمل على بن يقطين روشنگر گفتار آن بزرگوار است).
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 939
1- المبادرة إلى العفو من أخلاق الكرام 1566.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 944
40- معاجلة الذّنوب بالغفران من أخلاق الكرام 9871.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 944
36- هر كه توبه (و اظهار پشيمانى تقصير كارى) را نپذيرد گناهش بزرگ باشد (يعنى از نظر اخلاق به وظيفه عمل ننموده است).
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 944
40- شتاب كردن گناهان به بخشش از اخلاق كريمان است.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 990
1- سئل- عليه السّلام- عن العالم العلويّ فقال: صور عارية عن الموادّ، عالية عن القوّة و الاستعداد، تجلّى لها فأشرقت، و طالعها فتلألأت، فألقى في هويّتها مثاله، فأظهر عنها أفعاله، و خلق الإنسان ذا نفس ناطقة، إن زكّاها بالعلم و العمل فقد شابهت جواهر أوائل عللها، و إذا اعتدل مزاجها و فارقت الأضداد فقد شارك بها السّبع الشّداد 5885. عالم بالا 1- از آن بزرگوار از جهان بالا (يعنى عالم مجردات كه به حسب مرتبه از عالم اجسام و ماديات بالاتر است) پرسيده شد فرمود: صورتهايند برهنه از مادّهها (مانند مقدار و شكل و حجم) بلندتر از قوه و استعدادند (يعنى هر چه از كمالات دارند بالفعل است زيرا كه قوه و استعداد از لوازم ماديات مىباشند چنانكه در بشر متصور است) خداوند براى آنها منكشف گرديده و تابيده پس نورانى شدند و بر آنها طلوع نموده و بر آنها نور افشانى كرد پس درخشان گرديدند، و در هويّت و تشخص آنان مثال و شباهت خود را إلقاء نمود، پس از آنها افعال خويش را ظاهر فرمود (ممكن است مقصود اين باشد كه آنها را همچون خود مجرد قرار داد و خلقت را از كارهاى آنها مقرر نمود همچون وسائط ديگر مانند خلقت طير بدست حضرت عيسى- عليه السلام- و يا آنكه مراد اين است كه آنها متخلق به اخلاق الهى هستند) و انسان را صاحب نفس دريابنده آفريد، اگر آن را به علم و عمل پاكيزه گرداند پس در حقيقت مشابه با گوهرهاى علتهاى آنها (عقول مقدّسه كه به قول حكماء وسائط در ايجاد موجوداتند و علل آنها منتهى به آنها شود) خواهد گرديد، و چون مزاج آن معتدل باشد (يعنى در حرارت و برودت و رطوبت و يبوست و از اضداد جدا گرد، چنانكه بايد آدمى شجاع باشد از جبن دور گردد يا جواد و سخى باشد از بخل بپرهيزد و همچنين...) پس
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1004
112- از هر علمى نيكوتر آن را فرا گيريد (كه همان علم الهى اصول و فروع دين و اخلاق و مانند آن باشد) زيرا كه زنبور عسل از هر شكوفه زيباتر آن را مىخورد، و در نتيجه از آن دو جوهر نفيس و قيمتى بوجود آيد: يكى از آنها (عسل است كه خداوند در باره آن فرموده) در آنست شفاء براى مردم و ديگرى (موم است كه) به وسيله آن بشر روشنى بدست آورد.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1015
7- دانشمندان پاكترين مردمند به حسب اخلاق ، و كمترين آنهاست در ريشه دوانيدن در طمعها.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1026
2- بياموز تا دانا شوى، و گرامى دار تا گرامى گردى (يعنى خود را به تهذيب اخلاق و پرهيزگارى نه به مال و جاه گرامى و بلند مرتبه دار تا نزد خدا بلند مرتبه گردى، يا خود را به ترك معاصى و آنچه باعث خفت و خوارى مىباشد مانند بخل و حرص و حسد و امثال آن نگاهدار تا نزد مردم محترم شوى).
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1060
3- از شرافت اصل و نژاد است نيكوئى اخلاق .
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1070
27- ما بات لرجل عندي موعد قطّ، فبات يتململ على فراشه، و ليغدو بالظّفر بحاجته أشدّ من تململي على فراشي، حرصا على الخروج إليه من دين عدته و خوفا من عائق يوجب الخلف، فإنّ خلف الوعد ليس من أخلاق الكرام 9692. 22- شريفترين خويها وفاء نمودن به عهد است.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1070
27- هرگز هيچ وعدهاى- كه در نزد من است براى مردى شب به روز نياورده كه آن مرد بر رختخواب خود مضطرب بوده و بى قرارى كند تا آنكه صبح كند و به حاجت خود (كه من به او وعده دادهام) پيروز گشته از بى قرارى و اضطراب من بر رختخوابم از جهت حرص بر خروج بسوى او از وعدهاش و ترس از مانعى كه موجب خلف وعده شود- سختتر نخواهد بود زيرا كه خلف وعده از اخلاق كريمان نيست (و خلف وعده بسيار قبيح است). 28- ملاك الوعد إنجازه 9717.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1075
69- لكلّ ناكث شبهة 7284. 60- هر كه به سر چشمه وفادارى وارد شود از ظرفها و آبخورىهاى صفا (صافى اعمال و اخلاق و اجر و ثواب) سيراب گردد.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1081
36- غير خود را به آنچه خود آن را انجام مىدهى (از اخلاق بد و كردار ناپسند) عيب منما، غير خود را به گناهى كه براى نفس خود در آن رخصت دهى عقاب يا سرزنش مكن. 37- تتبّع العورات من أعظم السّموات 4580.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1111
10- الغشّ من أخلاق اللّئام 1299. 3- براستى ناصاف ترين مردم ناصافترين آنهاست نسبت به نفس خود، و نافرمانترين آنهاست نسبت به پروردگار خود (چون ضرر على أى حال متوجه خود خواهد شد).
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1111
10- با مردم صاف نبودن از اخلاق بخيلان يا بد كرداران است. 11- غشّ الصّديق و الغدر بالمواثيق من خيانة العهد 6417.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1174
پيروى كردن 1- هر گاه بلند مرتبه گردى پس در كسى كه از نادانها پستتر از تو است فكر مكن، و ليكن به كسى كه از علماء و دانشمندان كه بالاتر از تست اقتداء نما (يعنى انسان بايد در كسب صفات نيكو و اخلاق حسنه به بالاتر از خويش بنگرد و از آنها 2- إذا أنكرت من عقلك شيئا فاقتد برأي عاقل يزيل ما أنكرته 4156.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1198
21- (1) همانا در حقيقت در رگ دل اين انسان پارهاى (گوشت) آويخته شده كه آن عجيبترين چيز است در او، و آن قلب (دل) است، و از براى آن مادههائى است از حكمت (كه منشاء فضائل انسانى است) و اضدادى است بر خلاف آن (كه منشاء اخلاق ناپسند خواهند بود) (2) پس اگر آنرا اميد (بغير خدا) عارض گردد طمع خوارش گرداند، و اگر طمع آنرا بجوش آرد و بر انگيزاند حرص آن را هلاك كند (3) و اگر نوميدى آن را مالك گردد (بگونهاى كه اميد عفو خدا را نداشته باشد) اسف و تأسف خوردن آنرا بكشد (4) و اگر بر آن غضب عارض گردد خشم آن شديد گردد (كه اراده انتقام داشته باشد) (5) و اگر خوشنودى (بدنيا و تبعات آن) آن را مساعد گردد تحفظ و نگهدارى (از خفت و ذلّت) را فراموش نمايد (6) و اگر بر آن ترس (از غير خدا) غلبه كند يا آنرا ترس فرا گيرد دورى (از كار و از اقدام به امرى) آنرا مشغول سازد (7) و اگر ايمنى براى آن وسيع گردد (پيوسته خود را در امن ببيند) غفلت آنرا بربايد (ديگر به حفظ نگهدارى خود نپردازد) (8) و اگر مصيبتى به آن برسد بىتابى و بىقرارى آن را رسوا كند (9) و اگر مالى را كسب كند توانگرى آن را به طغيان الغنى (10)، و إن عضّته الفاقة شغله البلاء (11)، و إن جهده الجوع قعد به الضّعف (12) و إن أفرط به الشّبع كظّته البطنة (13)، فكلّ تقصير به مضرّ، و كلّ إفراط له مفسد 7402.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1244
12- دروغگوئى عيب و ننگ اخلاق است.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1245
18- الكذب و الخيانة ليسا من أخلاق الكرام 1507.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1245
18- دروغ و خيانت از اخلاق نيكو كاران و افراد گرامى نمىباشند.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1246
32- دروغگوئى از اخلاق اسلام نيست.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1255
19- كريم (و نيكوكار اخلاق يا) بندگى را نيكو مىكند. 20- الكريم من بدأ بإحسانه 979.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1263
12- مكارم (و صفات و اخلاق پسنديده) به اموريست كه مكروه طبع انسان است (كه تحمل آنها نياز به صبر دارد).
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1272
2- التّكلّف من أخلاق المنافقين 1176.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1286
39- از (اخلاق ) لئيمان است سخت دلى.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1329
2- الرّجل حيث اختار لنفسه إن صانها ارتفعت، و إن ابتذلها اتّضعت 1906. 19- هر كه تو را به آنچه در تو نيست (از سجايا و اخلاق محموده) ستايش كند پس آن مذمّت تست اگر دريابى.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1348
2- چاپلوسى از اخلاق پيمبران نيست.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1358
65- افزونترين پادشاهان از نظر اخلاق كسى است كه همه مردم را به عدل خود فرا گرفته باشد، و همه از عدل او برخوردار باشند.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1362
صفت راسخ در نفس 1- هر كه طريقه و يا خوى و اخلاق را نيكو كند (مانند ملكه عدالت) از هلاك شدن ايمن گردد.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1410
2- النّصيحة من أخلاق الكرام 1298.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1410
2- خالص بودن (و يا پند دادن) از اخلاق نيكوكاران است.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1443
66- بهترين نفسها پاكيزهترين آنهاست، (از گناهان و اخلاق بد). 67- خذ من نفسك لنفسك، و تزوّد من يومك لغدك، و اغتنم غفو (عفو) الزّمان، و انتهز فرصة الإمكان 5046.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1467
237- نفس خود را از هر پستى پاكيزه گردان، و در كسب اخلاق و افعال نيكو بذل جهد و طاقت نما، تا از گناهان خالص گشته، و مكرمتها را بدست آورى.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1475
3- نفاق و دو روئى عيب اخلاق است. 4- النّفاق توأم الكفر 739.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1478
11- عادت منافقان تغيير اخلاق است (گاهى در كمال نرمى و زمانى به حالت درشتى بر حسب هدف و انگيزه خود مىباشند).
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1480
كم شدن 1- كم شده (يعنى كسى كه نقص و عيب در اخلاق او مىباشد)، عيبش از او پوشيده شده است (به اين معنى كه به عيوب خود پى نبرد).
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1489
21- افزونترين مردم كسى است كه نفس او (از اخلاق ذميمه و صفات رذيله) پاكيزه باشد، و از روى توانگرى نسبت بدنيا بىرغبت باشد، و يا با فقر ساخته خواهش توانگرى نداشته باشد.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1502
26- هركه نيّت را خالص گرداند از دنيّه (اخلاق زشت و افعال ناشايست و از مناهى و منكرات) دورى جويد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۵ ساعت 11:35 توسط میرشاعرعلی
|