كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 20     

به خردى ز ديدار مام و پدرچو محروم شد سيّد ناموربه مانند يك هاله بر گرد ماه‏به رخسار آن كودك بى‏پناه‏غبار يتيميش بد جلوه‏گركز آن چهره خوب شد خوبترنبوغ و بزرگى بدان روى ماه‏نمودار بد زان دو چشم سياه‏بدان گونه آن چهره، تابنده بودكه هشدار ايام آينده بودكه اين طفل زيبا بدين رنگ و آب‏به گيتى نمايد يكى انقلاب‏اساس جهان را دگرگون كندپريشانى و شرك بيرون كندبسان يكى گوهرى پر بهاكه پرورده در كان گيتى خدانهال وجودش كه خود ناب بودز تقوا و از علم، سيراب بودنژادش ز پر مايه پيغمبران‏بزرگ و پر آوازه در اين جهان‏1بدامان شايسته نسوان پاك‏نمو كرد آن گوهر تابناك‏عمويش، ابو طالب پر هنربه خدمت ورا بسته بودى كمركه اين پربها گوهر آبدارو را از برادر بدى يادگارهمى اندك اندك چو نيرو گرفت‏به اطراف و اكناف خود خو گرفت‏به گردش جهانى فرومايه ديدز تقوى و اخلاق بى مايه ديدپس آغاز در سير و گردش نمودبه هر گوشه هر چيز كاوش نمودزمانى همانند پيغمبران‏به كار شبانى نمود امتحان‏چهل ساله بود آن مه پر بهاكه پيغمبرش خواند ناگه خداچهل ساله مردى بدنيا غريب‏ز اقوام و افراد بد بى‏نصيب‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 110     

خدا بنده‏اى را بود دوستداركه او مهربانست با خلق و يارپسنديده آن بنده را بى‏گمان‏كه دارد دلى روشن و مهربان‏به نزدش چنين بنده فرزانه است‏كز افراط و تفريط بيگانه است‏به روز رفاه است صاحب خردبه آينده همواره در بنگردذخيره كند خود به دنيا ثواب‏كه گردد به روز جزا كامياب‏بود بنده‏اى ناب و يزدان پرست‏كه گردد به دنيا اگر تنگدست‏بود در حوادث به جان بردبارنلغزد اگر اوفتد در فشارچنين بنده چون هست عبرت نگربود شاد و محكم به روز خطرز سرچشمه زندگانى، زلال‏بنوشد شود در طريق كمال‏نه در بند شهوت بود نى هوس‏چو بر خويش گشته است فريادرس‏نه از آرزوهاى دور و درازبه زانو در افتد بحال نيازچنين بنده در دل ندارد غمى‏بود شاد و خوش بگذراند دمى‏به تهذيب اخلاق و احياى جان‏بود از حيات جهان شادمان‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 123     

چو شد جان ز تن، تن ز جان بى‏قرارشود زندگانى از آن، ناگوارز سنگينى تن شود خسته جان‏ز پرواز جان، جسم گردد توان‏چو اخلاق خوش، زيور جان كنيدز حكمت روان را چراغان كنيدبدين شيوه، جان گر كنى بردباربه نيكى شوى شهره اندر ديارسبكبار آسان به منزل رسدبه ياران از او راحت جان رسدبه كوشش گماريد تن را بكاركه از كار، تن مى‏شود استوارمكن رأى را سست و رو كن بكارسبك سير چون روح، پروانه‏وارمخواه از خداوند در روزگاركز آشوب و غوغا شوى بركنارخدا نيست راضى كه خواهى از اوگريز اندت از نبرد عدوبود بنده خاص پروردگاركه در رزم گيتى بود استوار

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 125     

همه چيز دنيا بود بى‏تميزبجز زندگانى كه باشد عزيزكسل مى‏كند بهترين لقمه‏هاچو هر روز از آن لقمه‏سازى غذاشوى خسته از بهترين جامه‏هابه چشمت شود پرنيان بى بهاو گر تيره بختى بود خسته حال‏به سختى گرفتار رنج و ملال‏محال است كاو سير از جان شودو گر چند از رنج بى‏جان شودچنان زندگانى بود دلنشين‏كه باشد دل و جان به مهرش قرين‏چنان زندگانى بود ارجمندكه با دانش و دين شود دلپسندبود دانشى، خود به حكمت قرين‏به دقت كند زندگى بازبين‏بود زنده آن كس كه دل زنده است‏روانش چو خورشيد تابنده است‏چنان زنده خود كور بينا كندهمى گوش كرگشته را واكندبه دانش كند روح سير از زلال‏هم از بى‏نيازى رسد بر كمال‏كسى كاو شد از زندگانى كسل‏چو عفريت داند فرشته به دل‏بهشتى همان روح رنگينه‏پرچو آلوده گردد به كردار بدز بدبينى و حرص و كين و حسدچو آلوده شد با صفات بشردر اين حال اهريمن بدسگال‏بشر را كشاند به راه زوال‏ز پيروزى خود زند نيشخندبر انسان مأيوس خاطر نژندبگيريد پند از كتاب مجيدبه تهذيب اخلاق كوشش كنيدبه يكتايى حق نمايى يقين‏به تصديق پيغمبران همچنين‏پى حفظ ناموس دين مبين‏مينديش از قله آتشين‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 127     

بود دهر در دلبرى، خوش ادافريبا و پر عشوه و دلربادلى كوه‏آسا و عزمى متين‏تواند گريزد از اين نازنين‏و گر نه بدين جلوه دلربابس آشفته در كويش افتد ز پاتوانگر به نيروى اخلاق و دين‏چو گردد به ايمان و تقوى قرين‏تواند زمام خرد را به چنگ‏بگيرد و گر نه، در افتد به ننگ‏نگردد دل آشفته از مال و جاه‏و گر نه شود مست و افتد به چاه‏بپرهيز چون دست جان آفرين‏فرستاده نعمت بر آن و بر اين‏همان داده‏ها سخت دارد حساب‏بپرسد ز كاهى چه گويى جواب‏به هوش آى چون نعمت اين جهان‏گواراست آن گاه، در كام جان‏كه شيرين كنى كامى از تلخ، نوش‏نه از بينوايان برآرى خروش‏چو باشند خلق خدا گرسنه‏تهيدست و مسكين و پا برهنه‏شود توده بينوا بيقراررود فتنه بر جانب مالداربدان بى‏خبر، چنگ و دندان نشان‏دهد، بينوا تاب گيرد از آن‏كه آشوب و فتنه چو كودك نخست‏ضعيف است و كم كم شود تندرست‏تنومند چون گردد از روزگاركمين‏ها زند از يمين و يساردر افتد در آن ناگهان خيره‏سربدانسان كه نشناسد از پاى، سرپس آن گاه لرزان شود اجتماع‏كند توده خود با قوانين وداع‏چو گهواره آن گاه لرزد زمين‏توانگر در آن فتنه افتد يقين‏ايا آنكه حق برده‏اى از ميان‏ربودى تو اموال بيوه زنان‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 129     

نكوهش اخلاق و خوهاى ناشايسته

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 155     

به قرآن پناه آر و دستور كاربياموز فى الحال از كردگاراطاعت ز قرآن و سنّت نماى‏كه هستند تا حشر مشكل گشاى‏تو در مصر دارى نيازى گران‏چه بسيار بر قاضى كاردان‏ز دانش پژوهان اسلام كيش‏به اخلاق والا بپرهيزيش‏فضيلت مداران پرهيزكارخود از ملّت مصر قاضى گمارترا باز گويم كه قاضى چنين‏سزايست و اين سان همى برگزين‏توانمند در فقه و تقوا شعاربه آيات و احكام، استادكاربپرهيزكارى چنين سر كندكه خاكستر و زر برابر كندنباشد ز اعصاب خود در گله‏بكار قضاوت كند حوصله‏ولى پر ز قوت، بيانى روان‏خردمند و آرام و نيكو زبان‏كه چون طرح دعوى به نزدش برنديكى زان دو، گاهى زبان آورندچو قاضى نداند زبان‏آورى‏به ناچار درماند از داورى‏نبايد كه قاضى به هنگام كارپريشان بود يا فراموش‏كارمبادا كه قاضى بود آزمندسرانگشت، دزدان بدين جا نهندبه يغما و غارت بر آرند دست‏چو قاضى طمعكار گرديد و پست‏چو قاضى هوس بسته بر دل كندهمه حكم يزدان معطل كندبپرهيز از آن ديو شهوت پرست‏كه بر جاى قاضى بگيرد نشست‏يكى ز اهل دعوى چو در داورى‏به حجّت قوى گشت بر ديگرى‏مبادا كه قاضى همى بى‏درنگ‏كند حكم و دستور پايان جنگ‏چه بسيار افتد كه از ابتدارود حسّ و ادراك قاضى خطاكسى كو به يك لحظه از اقتداركند حكم بر خون و مال و تباربدقّت ببيند كه پايان كارچه باشد نگردد همى شرمسارچو بر پا شود جلسه داورى‏كند اهل دعوى جسارتگرى‏چه خوبست قاضى تحمّل كندغضب دور دارد، تأمّل كندبه قاضى بگوئيد از من سخن‏كه تعجيل در حكم دادن مكن‏حقيقت عيان شد به آهستگى‏نه مقرون تعجيل و ناپختگى‏چو صادر شود حكم از محكمه‏عدالت چو كوهيست پر واهمه‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 169     

دگر آنكه برتر بود دانشى‏كه بر توده بخشيده آرامشى‏كه دانش نخوانم من او را چنان‏كه نفعى در او نيست بر مردمان‏من اكنون كه گويم وصيت تراگذشته است عمرى مرا پر بهابه من كرده بيداد جور زمان‏شد از بار پيرى تنم ناتوان‏چنين دوست دارم كه قبل از سفرز اسرار سازم ترا با خبربگويم به گوشت همه گفتنى‏نويسم به نام تو بنوشتنى‏بترسم كه همچون تنم ناتوان‏شود سست انديشه‏ام آن چنان‏پس از شصت و سه سال ديو هوس‏كند پاره بند و ببندد نفس‏تو اكنون جوانى و قلب جوان‏بود كشتزارى ز مردم نهان‏به گاهى كه من كشتكارم بر آن‏به كارم در اين دشت بذرى گران‏كه بارش بود فضل و اخلاق و دين‏چه دلكش شود اين چنين سرزمين‏گياهان هرزه نرويد در آن‏شود سبز و آباد چون بوستان‏هم آگاه سازم ترا ز آنچه هست‏كه بيدار بودن ترا لازمست‏بدان اى پسر آنكه پيشينيان‏ز من بيش بودند اندر جهان‏اگر چند بودند پيرانه سرنبودند عبرت نگر چون پدرچنان غور كردم در آن رفتگان‏تو گويى چو آنان شدم بى‏گمان‏هم اكنون كه سالم بود شصت و اندتو گويى گذشته است چندين و چندتحول بسى ديدم از روزگاركه تاريخ بوده است آموزگاربدين شيوه با چشم عبرت نگراز آن جمله كردم ترا با خبردلت هست مانند آيينه پاك‏پذيرد همه نقش، اين تابناك‏از اين رو ترا درس قرآن و دين‏بگويم ز پيغمبر نازنين‏چو اسلام شد مكتبى بى‏نظيرتو شاگرد اوباش ز آن پند گيردر اين مدرسه از نفوذ بدان‏سلامت بمانى چنان بخردان‏كه چون مى‏روى زين جهان زير خاك‏بمانى چنان گوهرى تابناك‏تعاليم پيغمبر پاك جان‏بود سخت و جويند سخت استخوان‏چنين دوست دارم كه بار گران‏به دوشت نهم اى دلاور جوان‏نخواهم ترا من گذارم رهابه افكار ناسالم و ناروا

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 170     

كه باشند گاهى سيه گه سفيدبه پاى تو بستم حسن جان اميدكه پيروز باشى به انجام كاربماند ز ما نيكويى يادگارمكرر كنم باش پرهيزكارز عفت برون پاى همت مدارز رفتار پاكيزه پيشينيان‏تو در پيروى باش پاكيزه جان‏مبادا غرور جوانى ترااز آن قوم پاكيزه سازد جدابه تقليد آن ناز بينان پيربه راهت چراغ هدايت بگيربه تاريخ آنان به دقّت نگرز پاكيزه افكار شو بهره وراجازت ترا هست در انتقادنظر كرده بر راه آنان به دادبگيرى به جان آنچه شد دلپسندپسندت نبود ار بدان دل مبنددر اين ره بجوى از خدا رهبرى‏كه تأييد سازد به روشن گرى‏برافروختى چون چراغ حيات‏به انديشه آسان كنى معضلات‏نگردى اگر پاكدل اى پسرز دانش نشد روشنت رهگذرتو چون اشتر كور باشى به راه‏كه نشناسد از راه خود پرتگاه‏نباشد چو خود ديده‏اش رهنمون‏شود در بن درّه‏ها سرنگون‏پسر جان چگونه شناسى خداهم اويست روزى ده رهنماهم اويست جانبخش و هم جان ستان‏اميد است از اوى و نوميد از آن‏جهان آفريده است و او را دوام‏نبخشيده از آن نگيرد قوام‏جهان آفريده است و راز جهان‏كمى آشكار است و برخى نهان‏ندانى گر اسرار آن ناگزيربه كار جهاندار خرده مگيرمبادا فراموش دارى به جان‏كه كوچك بود فكرت بندگان‏تو نادان ز مادر بزادى به دهرپس آنگه گرفتى ز دانش تو بهرندانسته‏هايت چو افزون بودنوشته چو ننوشته‏ها چون بودبه جدّ گرامت محمد (ص) نگربدان خود كه چون او نباشد دگرنديدست خود ديده روزگارچنويى نشد در جهان يادگارچو بر اوست اخلاق و دانش تمام‏رسانيد انسان به برتر مقام‏تو بيش از همه بوده‏اى مستحق‏كنى پيروى از چنين مرد حق‏تو اى پور زهرا (ع) ببينى جمال‏ز يزدان به اسماء و چندين مقال‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 171     

چو آثار او در جهان رنگ رنگ‏ببينى به هر جاى سازد درنگ‏مپندار اين كثرت اندر وجودز يزدان كه ايزد همان بد كه بودكه اشباه همرنگ فكر و خيال‏ندارند تأثير در ذو الجلال‏بود مهربان ايزد دادورسرآغاز هستى و آغازگركجا هست آن دل كه بر بيكران‏برد راه و گنجد چنان اندر آن‏كجا هست روحى كه پروازگرشود سوى بى‏سوئيش رهسپرخدا را بدينسان چو بشناختى‏از او بر دگر كس نپرداختى‏كه او بى‏نياز است و دارى نيازبه هر كار بر ايزد چاره‏سازمبادا كه پيچى ز فرمان آن‏كه طاعت بود زيور بندگان‏بدان امر يزدان شود منتهى‏به تهذيب اخلاق و راه بهى‏و گر نهى او هر چه سنگين بودچو ديوار بر راه ننگين بودبيا اى حسن (ع) تا بگويم سخن‏براى تو از اين سراى كهن‏كه دنياست چون كاروانى سراشبى را در آن كاروان كرده جاشبى مرد دنيا در آن كرده سرسحر بار بندد به راه دگرگروهى چو آيند در اين سراببينند خوش منظر و دلگشابگيرند خود دوستانى در آن‏سحر رخت بستن بود بس گران‏ولى آخرت چون كه گردد پديدز زندان ببينند دشت اميدز هجران نگردند آسيمه‏سرگشايند در گلستان بال و پربه هجران ياران شود بردبارچو گيرد در آن جاى نيكو، قرارتو خود بين مشو هيچ گاه اى حسن‏كه خودبين بود جفت رنج و محن‏پسند تو شد هر چه در اين جهان‏همان را تو بپسند بر ديگران‏اگر دوست دارى نبينى ستم‏مخواه از ستم، ديگرى را دژم‏نخواهى چو مظلوم مانى بجانباشد ستم بر دگر كس رواچنان نيكويى كن بجاى كسان‏كه گردى از آن نيكويى شادمان‏اگر زشت باشد به چشم تو خارتو در چشم همسايه مرئى مداربخواه آنچه زيباست بر همگنان‏كه زيبا پسند است بر اين و آن‏سخن تا ندانسته باشى مگوى‏مشو خويشتن خواه و مغرور خوى‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 239     

دگر ره چو دلبسته بر بود شدعلى رغم انديشه نابود شدبه گهواره در ابتدا آرميددگر ره اجل سوى خويشش كشيددر آن روز چون از لحد سر كشدندارد اجازت كه دم بر كشدبرآرد سر از خاك، خاطر پريش‏ندارد همى اختيارى ز خويش‏چنين است آن كس كه بر بال وهم‏همى بود مغرور ادراك و فهم‏اگر فرصتى داده شد بر بشراز آن داده شد تا گريزد ز شرّندادند تا او شود خيره‏سرز حق دور گردد گرايد به شرندادند كو پنجه مستمندبپيچد به درمانده آرد گزندندادند تا خويشتن را زيادببيند برد قوم و خويشان زيادچنين مهلت او راست تا خويشتن‏كند زنده با دانش و علم و فن‏به اخلاق جان را دهد پرورش‏نباشد همى فكر نان و خورش‏عطا كرده مهلت خدا بر شماكه جان را ببخشيد نور و صفاچه شيرين بود، وه چنين گفته‏ام‏كه درهاى معنى بسى سفته‏ام‏كجا هست صاحبدلى هوشمندبگيرد از اين گفته اندرز و پندبنوشد از اين گفت‏هايم زلال‏بجويد ره روشنى از ضلال‏به دنبال او هر طرف تاختم‏ولى حيف اين گونه كم يافتم‏به پرهيزكارى چنان سر كنيدكه خود با حقيقت برابر كنيدبدان سان كه گويى همه ديده‏هابه هر جا بود دوخته بر شماو يا خود نيوشنده‏اى تيزهوش‏گشود است خود بر شما چشم و گوش‏چنين آرزو بسته‏ام بر شماكه پرهيز داريد خود از خطاز كردار ناخوش پشيمان شويدبه شايستگى اهل ايمان شويداطاعت نمائيد از صالحان‏كه پاكيزه داريد خود جسم و جان‏چنين آرزو بسته‏ام بر شماكه هرگز نباشيد واپس گرابدين سان چو پروا كنيد از گناه‏بيفتيد زين پند در شاهراه‏به سوداى دنيا ز راه هوس‏مده سود عقبى ز كف، يك نفس‏كه آينده در ابر ظلمت دراست‏كجا جاى آسايش خاطر است‏ببينيد اين آفرينش ز كيست‏همى خلقت آدمى بهر چيست‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 251     

بدان هديه كز عاشق پاكبازبود، دست يابيد گردنفرازبه توبه گراييد خود از صفابه كانون عصمت گذاريد پاكه در پيچ و تابست سيل زمان‏چو باز ايستد سيل خود ناگهان‏دگر توبه از كس پذيرفته نيست‏بدين درد گر عذر ناگفته نيست‏گذار است بر آرزو روزگاربجنبيد از جا به هنگام كاربدين جهد كم و اين بزرگ آرزونترسى كه ناكام مانى از اوهمان به كه از آرزو كاسته‏به كوشش شوى نيك آراسته‏كسى را كه مقصود بد در بغل‏چه باكيست او را دگر از اجل‏چو حسرت ندارد به دل زين جهان‏ز ديده كجا اشك سازد روان‏بدان مرد آزاده گويم درودكه با بيم و اميد در كار بودنه از پيشتازى شود كند و سست‏چو در كار و كوشش بماند درست‏در آن دم كه دل هست انديشناك‏به تصميم او را رها كن ز باك‏به اميد بر بند يك سر ميان‏مينديش از رنج كارگران‏ز رخساره چون دور شد رنگ بيم‏نشينيد بر جاى خود مستقيم‏چو خواهم دل گرم و اميدواربود بيشتر از دل سوگواربهشتى كه نبود بجز كوى يارپسندد همى سينه بى‏قراربهشتى كه از سبزه دارد صفانباشد بجز وصل يزدان مانبيند چنين وصل آن ديدگان‏كه بر هم نهد پلك كوته زمان‏نگردد بدين وصل خود رهنمون‏هر آن دل كه خسبد به غرقاب خون‏نديديم از عاشق زار خواب‏كه دلداده باشد به صد التهاب‏بدان سان كه از بيم دوزخ، نزارگروهى نخوابيده شبهاى تارالا اى به يزدان پرستندگان‏حقيقت دهد سود و باطل، زيان‏چراغى نباشد اگر رهنماشود كاروان در بيابان رهاز اخلاق ، مشعل بر افراشتم‏ز يارى به راه شما داشتم‏به دنبال من راه را با شتاب‏به پايان رسانيد دل كامياب‏در اين ره بود بيم كز خود پرست‏چنين كاروان افتد اندر شكست‏چو ترسم كه اندر شما حبّ ذات‏در اين ره شود موجب مشكلات‏

كلام‏على(ع)بانغمه‏همايون             صفحه‏ى 284     

بخوابست بهتر ز شب زنده‏داركه تيره درون باشد و دل فكار16-  به گفتار بنگر نه گويندگان‏چو با عقل جفت است بپذير آن‏رها كرده گفتار را ابلهان‏بپرداختندى به گويندگان‏17-  بريده ز دنيا به جايى رسيدكه در سايه لطف حق آرميددگر نيز داود با نغمه‏هاكه بنواخت خوش آن بهشتى نواچنين لحظه گردد ز بستر جداگشايد بدين آسمان ديده رابگويد ز جان با خدا رازهانه محروم گردد ز لطف خدامبادا ز فرمانروايان ثنابگويد شود با شهان آشناز مردم چو افراد كوته نظرربايد به تأئيد شه، سيم و زربه مشتى زر و سيم، آن ناتوان‏شود مست و بازيچه اين و آن‏1-  نكو بنگريد آنچه از آسمان‏به فرمان رسيده است بر بندگان‏بدان سان كه قرآن بود رهنماببنديد بر كار آن را شمادر اخلاق و آداب شد رهنماتجاوز ز دستور نبود روامگرديد هرگز به گرد فضول‏نبايد ز دستوركردن عدول‏2-  بود واى بر آنكه آيين و دين‏فدا كرده در راه دنيا يقين‏كه دنيا و دين رفت از دست آن‏زيانكار باشد به هر دو جهان‏3-  چه بسيار ديديم داننده مردفدا خود ز نادانى خويش كردندانستنى‏هاى او بى‏گمان‏رها از خطر كرد مغرور جان‏4-  بود دين اسلام، دينى جوان‏پى افكنده گرديده است آن چنان‏كه با سير تاريخ شد سازگاربود معتدل روشن و آشكارز افراط باشد همى بر كنارنه تفريط در آن بود آشكارچو آن بر تعادل بود استواراز او نيست افراط و تفريط كار5-  جوانمرد و داناست مرد خداوظيفه كند با درستى ادانه خاضع بر هيچكس مى‏شودنه مشتاق راه هوس مى‏شود6-  چو شد از جهان «سهل» پور حنيف‏كه يار على بود و مردى شريف‏

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 37     

56-  همنشين خوب نعمتى است، (زيرا كه آدمى از اخلاق او استفاده مى‏برد، چنانكه گفته شده:

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 53     

163-  هر كه براى او برادرى نيست يا برادرى نباشد خيرى در او نخواهد بود (چون داراى اخلاق اسلامى نمى‏باشد).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 71     

26-  سبب پاكيزگى اخلاق حسن ادب است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 115     

12-  افزون‏ترين ايمان اخلاص و احسان است، و زشت‏ترين اخلاق سنگدلى يا قطع رحم و ستم مى‏باشد.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 126     

14-  مؤمن كسى است كه دل خود را از اخلاق پست پاك سازد.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 161     

18-  سبب المحبّة البشر 5546. 12-  شكفته روئى تو اولين احسان تو، و وعده نمودنت نخستين بخشش تو خواهد بود (ممكن است مراد حضرت اين باشد كه اگر بر عطا و بخشش توانائى ندارى، يكى با شكفته روئى با طرف برخورد نما، و ديگر باو وعده ده كه اگر خداوند قدرت داد با شما همكارى خواهم كرد، نه آنكه با اخلاق بد او را رد كرده و او را جواب كنى).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 192     

2-  التّجمل من أخلاق المؤمنين 1175. 3-  جمال و زيبائى مرد، برد بارى اوست.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 263     

28-  حسد از اخلاق افراد با تقوا نيست.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 293     

202-  من لم يربّ معروفه فكأنّه لم يصنعه 9146. (همه اخلاق را كه) جوامع فضل و همه افزون‏هاى مرتبه را فراهم نموده فرا گرفته است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 328     

28-  چگونه بر دورى كردن از اضداد (اخلاق ذميمه و كردار ناشايست) صبر مى‏كند كسى كه حكمت او را يارى نكرده است 29-  هر اندازه حكمت قوى گردد خواهش ضعيف شود.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 330     

حكيمان 1-  حكماء (صاحبان علم راست و درست) شريفترين مردم هستند از جهت نفسها، و بيشترين آنانند از نظر شكيبائى، و سريع‏ترين آنانند از راه عفو، و وسيع ترين ايشانست به حسب اخلاق و خويها.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 343     

11-  إنّ أفضل أخلاق الرّجال الحلم 3386.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 343     

11-  براستى كه افزون‏ترين اخلاق مردان بردبارى است (چون وقتى از ناملائمات عصبانى نشد، و از تقصيرات گذشت، و از مشكلات از كوره بدر نرفت، و تحمل سوء ادبها را نمود، بساير صفات برجسته توفيق حاصل خواهد كرد).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 398     

2-  بر تو باد به دورى از بدخويى، و كم عقلى، زيرا كه آن عيب اخلاق است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 411     

9-  أشرف أخلاق الكريم تغافله عمّا يعلم 3256.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 411     

6-  پاكترين مردم به حسب ريشه‏ها و اصل و نژادها نيكوترين آنهاست از نظر اخلاق .

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 411     

7-  خوشنودترين مردم كسى است كه اخلاق او پسنديده است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 411     

11-  بهترين اخلاق آنست كه تو را بر افعال نيكو وادار كند. 12-  إنّ اللّه سبحانه و تعالى يحبّ السّهل النّفس، السّمح الخليقة، القريب الأمر 3476.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 412     

14-  صفات و اخلاق پسنديده به اموريست كه مكروه طبع باشد كه تحمل آنها دشوار است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 413     

22-  با حسن اخلاق زندگانى پاكيزه و شيرين مى‏شود.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 414      

25-  در اخلاق پسنديده، و بردباريهاى بزرگ، و انديشه‏هاى بلند و يا مراتب بلند در سبقت رغبت نمائيد تا پاداش شما بزرگ شود.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 415     

33-  نيكوئى اخلاق دليل گرامى بودن اصل و نسب و ريشه‏هاست.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 415     

34-  نيكويى اخلاق روزيها را روان ساخته و رفيقان را آرامش مى‏بخشد.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 415     

37-  بهترين اخلاق دورترين آنهاست از لجاجت (و ايستادگى بر باطل و يا دشمنى).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 418     

53-  رأس علم و عمده فائده آن تميز دادن ميان اخلاق ، و اظهار پسنديده آن، و قلع و قمع نكوهيده آنست. 54-  زين الشّيم رعى الذّمم 5465.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 419     

55-  ستّة تختبر بها أخلاق الرّجال: الرّضا، و الغضب، و الأمن، و الرّهب، و المنع، و الرّغب 5631.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 422     

79-  الخلال المنتجة للشّرّ الكذب، و البخل، و الجور، و الجهل 2005. 71-  دورى مرد (آدمى) از صفات و اخلاق پست جوانمردى است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 425     

107-  من ضاق خلقه ملّه أهله 7952. 98-  چه زشت است اخلاق و صفات لئيمان، و نيكوست اخلاق كريمان.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 426     

109-  هر كه قديم خود را به تازه خود تأكيد نكند (و محاسن و مكارم اخلاق پدران خويش را به خوبيها و صفات پسنديده تجديد ننمايد) سلف (گذشتگان) خود را عيبناك ساخته و به خلف (و باقيماندگان و آيندگان) خويش خيانت نموده است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 582     

14-  از (اخلاق ) كريمان است رحمت و ترحم.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 635     

2-  و سجود نفسانى: فارغ بودن دل از امور فانيه، و رو آوردن به كنه همّت بر كارهاى جاويد، و تكبّر و حميّت را بر افكندن، و علائق دنيوى را بريدن، و به اخلاق نبوى آراسته شدن است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 663     

2-  بذل سلام و يا احسان از حسن اخلاق و خوش رفتارى است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 678     

2-  مجالس الأسواق محاضر الشّيطان 9814. 15-  بزرگى و آقائى براى بد اخلاق نيست.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 1          صفحه‏ى 688     

2-  بزرگترين (يا بيشتر) بدى در سبك شمردن به درد آورنده پند مهربان ناصح، و گول خوردن به شيرينى مدح ستايش كننده نهان‏گر دشمنى است، (چون چنين كسى پيوسته در درياى عيوب و بدبختى غوطه خورده، هيچگاه پى نجات و راه چاره اخلاق نامناسب بر نيايد، و به عيوب خويش پى نخواهد برد.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 844     

49-  شرّ أخلاق النّفوس الجور 5753.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 862     

2-  براى هر ظاهرى باطنى است مانند آن، پس كسى كه ظاهرش پاكيزه و نيكو باشد باطن او پاكيزه و نيكو خواهد بود، و آنكه ظاهرش پليد و زشت باشد باطنش زشت و پليد خواهد بود (اين تتمه كلامى است كه آن بزرگوار در فضل اهل بيت-  عليهم السلام-  بيان داشته چنانكه در خطبه 153 نهج البلاغه ذكر گرديده است و ظاهرا معناهائى كه امثال ابن أبى الحديد و ديگران كرده‏اند مناسب نباشد بلكه حضرت مى‏خواهد در ضمن صفات رهبر كه اهل بيت‏اند مطلبى را بيان كند كه ظاهر اهل بيت چه از نظر اخلاق و رويّه و چه از نظر حسن ظاهر با ديگران قابل مقايسه نبوده، و شما بايد بدانيد باطن هم در خلقت مانند ظاهر است چنانكه ما در ظاهر با ديگران فرق داريم، و نمى‏توان ديگران را در صورت با ما مقايسه كرد همچنين در سيرت و باطن نيز ما با ديگران قابل مقايسه نيستيم، آن گاه دفع توهم مى‏فرمايد به كلام پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه مبادا بگوئيد: ديگران هم عمل خوب دارند نماز و روزه و جبهه رفتن و... بجا مى‏آورند، زيرا كه او فرموده: براستى كه خداوند بنده‏اى را دوست دارد و عملش را

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 913     

9-  لا تجعل عرضك غرضا لقول كلّ قائل 10304. 2-  هيچ چيزى آبروها را مانند رو گردانيدن از اخلاق رذل و پست و بدى اغراض نگه نخواهد داشت.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 929     

34-  با مردم با اخلاق آنها آميزش نموده، و در كردارها از آنان جدا شويد (يعنى هر گاه آنها را در اعمال منحرف ديديد كارى كنيد كه به حسب ظاهر با آنها موافق بوده، اما در حقيقت عمل شما غير آنها باشد، از باب نمونه عمل على بن يقطين روشنگر گفتار آن بزرگوار است).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 939     

1-  المبادرة إلى العفو من أخلاق الكرام 1566.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 944     

40-  معاجلة الذّنوب بالغفران من أخلاق الكرام 9871.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 944     

36-  هر كه توبه (و اظهار پشيمانى تقصير كارى) را نپذيرد گناهش بزرگ باشد (يعنى از نظر اخلاق به وظيفه عمل ننموده است).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 944     

40-  شتاب كردن گناهان به بخشش از اخلاق كريمان است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 990     

1-  سئل-  عليه السّلام-  عن العالم العلويّ فقال: صور عارية عن الموادّ، عالية عن القوّة و الاستعداد، تجلّى لها فأشرقت، و طالعها فتلألأت، فألقى في هويّتها مثاله، فأظهر عنها أفعاله، و خلق الإنسان ذا نفس ناطقة، إن زكّاها بالعلم و العمل فقد شابهت جواهر أوائل عللها، و إذا اعتدل مزاجها و فارقت الأضداد فقد شارك بها السّبع الشّداد 5885. عالم بالا 1-  از آن بزرگوار از جهان بالا (يعنى عالم مجردات كه به حسب مرتبه از عالم اجسام و ماديات بالاتر است) پرسيده شد فرمود: صورت‏هايند برهنه از مادّه‏ها (مانند مقدار و شكل و حجم) بلندتر از قوه و استعدادند (يعنى هر چه از كمالات دارند بالفعل است زيرا كه قوه و استعداد از لوازم ماديات مى‏باشند چنانكه در بشر متصور است) خداوند براى آنها منكشف گرديده و تابيده پس نورانى شدند و بر آنها طلوع نموده و بر آنها نور افشانى كرد پس درخشان گرديدند، و در هويّت و تشخص آنان مثال و شباهت خود را إلقاء نمود، پس از آنها افعال خويش را ظاهر فرمود (ممكن است مقصود اين باشد كه آنها را همچون خود مجرد قرار داد و خلقت را از كارهاى آنها مقرر نمود همچون وسائط ديگر مانند خلقت طير بدست حضرت عيسى-  عليه السلام-  و يا آنكه مراد اين است كه آنها متخلق به اخلاق الهى هستند) و انسان را صاحب نفس دريابنده آفريد، اگر آن را به علم و عمل پاكيزه گرداند پس در حقيقت مشابه با گوهرهاى علت‏هاى آنها (عقول مقدّسه كه به قول حكماء وسائط در ايجاد موجوداتند و علل آنها منتهى به آنها شود) خواهد گرديد، و چون مزاج آن معتدل باشد (يعنى در حرارت و برودت و رطوبت و يبوست و از اضداد جدا گرد، چنانكه بايد آدمى شجاع باشد از جبن دور گردد يا جواد و سخى باشد از بخل بپرهيزد و همچنين...) پس

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1004     

112-  از هر علمى نيكوتر آن را فرا گيريد (كه همان علم الهى اصول و فروع دين و اخلاق و مانند آن باشد) زيرا كه زنبور عسل از هر شكوفه زيباتر آن را مى‏خورد، و در نتيجه از آن دو جوهر نفيس و قيمتى بوجود آيد: يكى از آنها (عسل است كه خداوند در باره آن فرموده) در آنست شفاء براى مردم و ديگرى (موم است كه) به وسيله آن بشر روشنى بدست آورد.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1015     

7-  دانشمندان پاكترين مردمند به حسب اخلاق ، و كمترين آنهاست در ريشه دوانيدن در طمعها.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1026     

2-  بياموز تا دانا شوى، و گرامى دار تا گرامى گردى (يعنى خود را به تهذيب اخلاق و پرهيزگارى نه به مال و جاه گرامى و بلند مرتبه دار تا نزد خدا بلند مرتبه گردى، يا خود را به ترك معاصى و آنچه باعث خفت و خوارى مى‏باشد مانند بخل و حرص و حسد و امثال آن نگاهدار تا نزد مردم محترم شوى).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1060     

3-  از شرافت اصل و نژاد است نيكوئى اخلاق .

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1070     

27-  ما بات لرجل عندي موعد قطّ، فبات يتململ على فراشه، و ليغدو بالظّفر بحاجته أشدّ من تململي على فراشي، حرصا على الخروج إليه من دين عدته و خوفا من عائق يوجب الخلف، فإنّ خلف الوعد ليس من أخلاق الكرام 9692. 22-  شريف‏ترين خويها وفاء نمودن به عهد است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1070     

27-  هرگز هيچ وعده‏اى-  كه در نزد من است براى مردى شب به روز نياورده كه آن مرد بر رختخواب خود مضطرب بوده و بى قرارى كند تا آنكه صبح كند و به حاجت خود (كه من به او وعده داده‏ام) پيروز گشته از بى قرارى و اضطراب من بر رختخوابم از جهت حرص بر خروج بسوى او از وعده‏اش و ترس از مانعى كه موجب خلف وعده شود-  سخت‏تر نخواهد بود زيرا كه خلف وعده از اخلاق كريمان نيست (و خلف وعده بسيار قبيح است). 28-  ملاك الوعد إنجازه 9717.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1075     

69-  لكلّ ناكث شبهة 7284. 60-  هر كه به سر چشمه وفادارى وارد شود از ظرفها و آبخورى‏هاى صفا (صافى اعمال و اخلاق و اجر و ثواب) سيراب گردد.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1081     

36-  غير خود را به آنچه خود آن را انجام مى‏دهى (از اخلاق بد و كردار ناپسند) عيب منما، غير خود را به گناهى كه براى نفس خود در آن رخصت دهى عقاب يا سرزنش مكن. 37-  تتبّع العورات من أعظم السّموات 4580.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1111     

10-  الغشّ من أخلاق اللّئام 1299. 3-  براستى ناصاف ترين مردم ناصاف‏ترين آنهاست نسبت به نفس خود، و نافرمان‏ترين آنهاست نسبت به پروردگار خود (چون ضرر على أى حال متوجه خود خواهد شد).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1111     

10-  با مردم صاف نبودن از اخلاق بخيلان يا بد كرداران است. 11-  غشّ الصّديق و الغدر بالمواثيق من خيانة العهد 6417.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1174     

پيروى كردن 1-  هر گاه بلند مرتبه گردى پس در كسى كه از نادانها پست‏تر از تو است فكر مكن، و ليكن به كسى كه از علماء و دانشمندان كه بالاتر از تست اقتداء نما (يعنى انسان بايد در كسب صفات نيكو و اخلاق حسنه به بالاتر از خويش بنگرد و از آنها 2-  إذا أنكرت من عقلك شيئا فاقتد برأي عاقل يزيل ما أنكرته 4156.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1198     

21-  (1) همانا در حقيقت در رگ دل اين انسان پاره‏اى (گوشت) آويخته شده كه آن عجيب‏ترين چيز است در او، و آن قلب (دل) است، و از براى آن ماده‏هائى است از حكمت (كه منشاء فضائل انسانى است) و اضدادى است بر خلاف آن (كه منشاء اخلاق ناپسند خواهند بود) (2) پس اگر آنرا اميد (بغير خدا) عارض گردد طمع خوارش گرداند، و اگر طمع آنرا بجوش آرد و بر انگيزاند حرص آن را هلاك كند (3) و اگر نوميدى آن را مالك گردد (بگونه‏اى كه اميد عفو خدا را نداشته باشد) اسف و تأسف خوردن آنرا بكشد (4) و اگر بر آن غضب عارض گردد خشم آن شديد گردد (كه اراده انتقام داشته باشد) (5) و اگر خوشنودى (بدنيا و تبعات آن) آن را مساعد گردد تحفظ و نگهدارى (از خفت و ذلّت) را فراموش نمايد (6) و اگر بر آن ترس (از غير خدا) غلبه كند يا آنرا ترس فرا گيرد دورى (از كار و از اقدام به امرى) آنرا مشغول سازد (7) و اگر ايمنى براى آن وسيع گردد (پيوسته خود را در امن ببيند) غفلت آنرا بربايد (ديگر به حفظ نگهدارى خود نپردازد) (8) و اگر مصيبتى به آن برسد بى‏تابى و بى‏قرارى آن را رسوا كند (9) و اگر مالى را كسب كند توانگرى آن را به طغيان الغنى (10)، و إن عضّته الفاقة شغله البلاء (11)، و إن جهده الجوع قعد به الضّعف (12) و إن أفرط به الشّبع كظّته البطنة (13)، فكلّ تقصير به مضرّ، و كلّ إفراط له مفسد 7402.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1244     

12-  دروغگوئى عيب و ننگ اخلاق است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1245     

18-  الكذب و الخيانة ليسا من أخلاق الكرام 1507.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1245     

18-  دروغ و خيانت از اخلاق نيكو كاران و افراد گرامى نمى‏باشند.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1246     

32-  دروغگوئى از اخلاق اسلام نيست.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1255     

19-  كريم (و نيكوكار اخلاق يا) بندگى را نيكو مى‏كند. 20-  الكريم من بدأ بإحسانه 979.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1263     

12-  مكارم (و صفات و اخلاق پسنديده) به اموريست كه مكروه طبع انسان است (كه تحمل آنها نياز به صبر دارد).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1272     

2-  التّكلّف من أخلاق المنافقين 1176.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1286     

39-  از (اخلاق ) لئيمان است سخت دلى.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1329     

2-  الرّجل حيث اختار لنفسه إن صانها ارتفعت، و إن ابتذلها اتّضعت 1906. 19-  هر كه تو را به آنچه در تو نيست (از سجايا و اخلاق محموده) ستايش كند پس آن مذمّت تست اگر دريابى.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1348     

2-  چاپلوسى از اخلاق پيمبران نيست.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1358     

65-  افزونترين پادشاهان از نظر اخلاق كسى است كه همه مردم را به عدل خود فرا گرفته باشد، و همه از عدل او برخوردار باشند.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1362     

صفت راسخ در نفس 1-  هر كه طريقه و يا خوى و اخلاق را نيكو كند (مانند ملكه عدالت) از هلاك شدن ايمن گردد.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1410     

2-  النّصيحة من أخلاق الكرام 1298.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1410     

2-  خالص بودن (و يا پند دادن) از اخلاق نيكوكاران است.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1443     

66-  بهترين نفسها پاكيزه‏ترين آنهاست، (از گناهان و اخلاق بد). 67-  خذ من نفسك لنفسك، و تزوّد من يومك لغدك، و اغتنم غفو (عفو) الزّمان، و انتهز فرصة الإمكان 5046.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1467     

237-  نفس خود را از هر پستى پاكيزه گردان، و در كسب اخلاق و افعال نيكو بذل جهد و طاقت نما، تا از گناهان خالص گشته، و مكرمت‏ها را بدست آورى.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1475     

3-  نفاق و دو روئى عيب اخلاق است. 4-  النّفاق توأم الكفر 739.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1478     

11-  عادت منافقان تغيير اخلاق است (گاهى در كمال نرمى و زمانى به حالت درشتى بر حسب هدف و انگيزه خود مى‏باشند).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1480     

كم شدن 1-  كم شده (يعنى كسى كه نقص و عيب در اخلاق او مى‏باشد)، عيبش از او پوشيده شده است (به اين معنى كه به عيوب خود پى نبرد).

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1489      

21-  افزونترين مردم كسى است كه نفس او (از اخلاق ذميمه و صفات رذيله) پاكيزه باشد، و از روى توانگرى نسبت بدنيا بى‏رغبت باشد، و يا با فقر ساخته خواهش توانگرى نداشته باشد.

گفتاراميرالمؤمنين(ع)      ج 2          صفحه‏ى 1502     

26-  هركه نيّت را خالص گرداند از دنيّه (اخلاق زشت و افعال ناشايست و از مناهى و منكرات) دورى جويد.