شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 1          صفحه‏ى 7     

يكى از مى كشان شريف رضى است‏شيمش نيك و شيوه‏اش مرضى است‏رضى آن عنصر شريف حسب‏رضى آن سيّد ستوده نسب‏رضى آن راد مرد پاك گهررضى آن نابغه بلند اختربر بنى هاشم آنكه بوده نقيب‏و ندر آن منصبش نبوده رقيب‏چاكرش بوده طائع باللّه‏با وجودى كه بد خليفه و شاه‏طينتش تابناك و نفس زكى‏گهرش پاك و بر بگفته و فى‏نيكويش دأب و ديدن و اخلاق بجهان طاق و شهره آفاق‏كرده از وى مخالفين تعريف‏گفته از وى مؤالفين توصيف‏نكته‏ها جسته بود از هر باب‏خود محمّد بنام و احمد باب‏بو الحسن كينت است و ذو الحسبين‏لقبش هم شريف و دور از شين‏مادرش فاطمه عقيله دهركه بد از علم و دانش او را بهرنيست جز پنج پشت و پنج پدرفاصله او بموسى جعفر

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 1          صفحه‏ى 119     

شما را رأى چون رأى زنان است‏زنى را بر شما فرمان روان است‏هر آن كس چشم مردى از شما داشت‏خطا كرد و بزردى رخ بنيباشت‏ز حيوانى شما فرمان پذيريدچرا اخلاق انسانى نگيريدزناى آن زشت اشتر تا صدا كردز هر سو جمع گرد خود شما كرد

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 1          صفحه‏ى 135     

از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در وصف كسى كه در ميان امّت متصدّى مقام حكمرانى شده و حال آنكه لياقت آن امر را ندارد بيان فرموده: در نزد خداوند تعالى دشمن‏ترين مردمان دو تنند، يكى مرديكه (در اثر معصيت و نافرمانى كارش بجائى رسيده كه) خداوند او را بخودش واگذار كرده (نظر لطف و مرحمت را از او بازگرفته پس او از راه حق كناره گرفته و به سخن بدعت و گمراه كننده ديگران دل بسته پس اين مرد بلا و فتنه‏ايست براى كسى كه (گول او را خورده) و دچار فتنه او شود، و گمراه است از راه راست كسى كه آن كس پيش از او (داراى منصب حكمرانى واقعى بوده) و براه راست رفته و گمراه كننده است كسى را كه باو اقتدا نمايد چه در حال حيات و چه در حال ممات (زيرا عقيده فاسد اين در قلب آن مانده باعث هلاكتش شده) هم حمّال خطاياى غير و هم گروگان گناهان خويش است. مرد (دوّم) كسيست كه نادانيها را براى خود گرد آورده و در ظلمتهاى فتنه و فساد غافل گير شده و در اصلاح مفاسد دلش كور است، جهّال عالمش دانند و حال آنكه نادان است، هر روز كه صبح ميكند دلش در پى جمع ماليست كه كم آن بهتر از بيشتر آنست، تا اين كه از آب متعفّن و گنديده اخلاق فاسده و افكار بى‏فايده پر شده، در ميان مردم بر مسند قضاوت تكيه زده ضامن خلاص كردن خلايق از چيزى مى‏شود كه بر غير او هم پوشيده است (داناتر از او هم آن چيز را نمى‏داند) هر وقت دچار يكى از مسائل مشكله گردد براى حلّ آن سخنان سست و بى‏پايه به بسيارى كه از فكر نارساى خود مهيّا ساخته و آن قضيّه را بر خلاف واقع قطع كند، پس او را در پوشيدگى شبهه‏هاى افتاده كه مانند تار عنكبوت سست است (جاهل در حلّ مبهماتى كه حقّ او نيست بدست و پا مى‏افتد همانطورى كه مگس در تار عنكبوت گرفتار مى‏شود) نمى‏داند اين حكمى كه رانده صوابست يا خطا اگر اتّفاقا صواب واقع شده مى‏ترسد از اين كه مبادا خطا باشد، و اگر خطا است اميدوار است كه صواب باشد، نادان است و در نادانيها هم بسيار بسر درميآيد و در ظلمتهاى جهل با ديده كم نور قدم نهاده بسيار سوار است بر شترهائى كه جلو پاى خود را نمى‏بينند (نتايج خطاى فكرى او خيلى ركيك و بى‏پايه است) پاسخ مسائل را جواب مثبت و دندان شكن نمى‏دهد، همانطورى كه باد گياههاى خشك را از هم مى‏پاشد او روايات را (چون قوّه فهم آنها را ندارد) همان طور بباد داده و پراكنده ميكند، بخدا سوگند قادر بر تقرير مسايل وارده بر او نيست، و گمان نمى‏برد كه ديگران بمنكرات او عالم باشند و ماوراى آنچه بفكر ناقص او رسيده راهى براى ديگرى نمى‏بيند (گمان ميكند فقط راه حق بدست او است و بس) و اگر دچار امرى مجهول شود چون ميداند كه آنرا نمى‏داند پوشيده و كتمانش ميكند، خونهاى بناحق ريخته از دست ستم و حكم خلاف او بفريادند، مواريث از فرامين باطله او مى‏نالند، بخدا شكايت مى‏برم از گروهى كه در جهل زندگانى كرده و با جهالت و نادانى مى‏ميرند، در ميان ايشان متاعى كاسدتر از كتاب خدا (كه قرآن است) وجود ندارد، هنگامى كه بر وجه نيكو خوانده شده و تغييرى در آن داده نشود، و جنسى رايج‏تر و گرانبهاتر از همان قرآن در نزد آنان وجود ندارد در موقعى كه آنرا از موضعش تحريف كرده باشند (روى اميال فاسده و اغراض نفسانيّه آنان معنى شود)، هيچ چيزى نزد آنان زشت‏تر از نيكوئيها و نيكوتر از زشتيها نيست (دشمن معروف و دوست منكرند).

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 2          صفحه‏ى 5     

اميدوارم: انتشار اين كتاب با اين سبك دلكش و خط و اسلوب شيوا و شيرين توجّه خوانندگان رمانهاى عشقى و مجلّات مخرّب عقيده و منافى با عفّت و اخلاق را بخويش معطوف داشته ريشه رذائل را از سرزمين دلها بركنده و درخت توحيد و تقوى و فضايل و صفات عاليه انسانيّت را در آنها خرّم و سرسبز سازد.

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 2          صفحه‏ى 57     

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است كه در آن مردم را امر بكسب اخلاق حميده و تقوى مى‏فرمايد: خدا بيامرزد آن بنده كه كلمه حكمتى را شنيده و نگه دارد، و بسوى رشد و صلاحى كه خوانده مى‏شود نزديك شود، در كمرگاه رهنما چنگ افكنده و نجات يابد، (سخنان محمّد و آل محمّد صلوات اللّه عليهم أجمعين را شنيده و از دنبال آنان راه برگيرد تا رستگار شود) مراقب (فرمان) پروردگارش باشد، از گناهانش بترسد، كردار نيك و عمل شايسته را پيش بفرستد، آنچه ذخيره كردنى است كسب نمايد، و از آنچه پرهيز نمودنى است دورى گزيند، غرض (دنيوى) را افكنده عوض (اخروى) را برگيرد، دشمن هوس و تكذيب كننده آرزو باشد، براى نجات خويش صبر را شترى باركش قرار دهد (شدائد و مصائب را تحمّل نمايد) تقوى را ساز و برگ راه مرگش گيرد، طريق روشن (شريعت) را سوار، و راه درخشان (هدايت) را ملازم شود، (اين چند روزه مدّت عمر) مهلت را غنيمت شمرده بسوى اجل شتافته و از عمل (و كردار شايسته براى قيامت) توشه برگيرد.

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 2          صفحه‏ى 134     

و بايد دانست حديث فوق يكى از احاديث مشكله ايست كه شرّاح در تاويل و تفسير آن توضيحاتى داده‏اند كه بنده نيز باندازه توش و توان خودم مطلب را از هم باز نمودم، لكن حضرت پس از آنكه اين سخن را فرمود چون مى‏دانست اين سخن بنظر شنوندگان غريب آمده و شايد منكر آن شوند لذا فرمود اى مردم نگوئيد چيزى را كه نمى‏دانيد (شما كه بكنه اين سخن پى نبرده‏ايد بيجهت آنرا انكار نكنيد) زيرا كه در حق چيزهاى بسيارى است كه شما (ندانسته) منكر آن مى‏شويد، و معذور داريد (و نكوهش نكنيد) كسى را كه شما را بر او حجّت و دليلى نيست، و آن كس منم (من شما را براه راست دلالت كردم، و راه عذرى برايتان باقى نگذاردم، لكن شما بمن اقتدا نكرديد) آيا من مگر آن كس نيستم كه در ميان شما بر طبق بار سنگين بزرگتر (قرآن مجيد) رفتار كرده، و بار گران كوچكتر (عترت پيغمبر) را در ميانتان گذاشته، پرچم ايمان را در بين شما كوبيده، و بر حدود و حقيقت حلال و حرام آگاهتان گرداندم، از داد و دهش خويش لباس آرامش و عافيت را در شما پوشانده، با گفتار و كردار نيك و پسنديده خود و ساده نيكى و احسان را برايتان گستراندم (شما را برفتار و كردارى كه باعث خوشنودى خدا و رسول بود راهنمائى نمودم) و اخلاق خوب و پسنديده خود را بشما نشان دادم (تا شما هم آنها را از من ياد گرفته خوش خلق و مهربان شويد) پس تدبير (كوتاه) خود را بكار نيندازيد، در چيزى كه ديده بينيش هم كنه آنرا ادراك كردن نتواند، و فكر و انديشه بدان راه بردن نيارد (در باب احكام و معارف آلهيّه و مطالب غامضه كه جز راسخون فى العلم ائمّه طاهرين كس ديگرى آنها را نمى‏تواند حلّ كند وارد نشويد، كه آن حدّ خانواده وحى و الهام است و بس)

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 2          صفحه‏ى 138     

عمل كردم همى بر ثقل اكبربقرآن خدا و بر پيمبرپى ارشادتان بس رنج بردم‏ز قرآن موعظتهاتان سپردم‏نهادم ثقل اكبر در ميانتان‏كه از عترت شود روشن روانتان‏بهم توأم ز روى حكم فطرت‏بود تا محشر اين قرآن و عترت‏جدا از هم نگردد تا بكوثرشوند اين هر دو در نزد پيمبريكى پرچم بلند و نور افشان‏بكوبيدم ز ايمان در ميانتان‏كز انوارش بدين گرديد واقف‏بحدّ و حكم مقرون و مرادف‏حلال وهم حرامش را بدانيدزيته جهل خود بيرون كشانيدبپوشاندم شما را بر تن و جان‏لباس عافيت از عدل و احسان‏ز قول و فعل و نيكى گستراندم‏يكى فرش و شما بر آن نشاندم‏نماياندم شما را خلق نيكوكز اخلاق نكو گيريد نيروبنا بر اين ز استعمال آراءنگهداريد بايد خويشتن رادر آن امرى كه چشم عقل و بينش‏نه بيند قعر و كنهش ز آفرينش‏تفكّر را ز ذيلش دست كوتاه‏نبرد انديشه سوى كنه آن راه‏نداند كس بجز با وحى و الهام‏سوى آن امر تا آسان نهد كام‏ببايد شد. بحكم عقل و تمييزز فكر در چنين امرى بپرهيز

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 2          صفحه‏ى 269     

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است كه آن را در باره بطلان اصحاب جمل و حقّانيّت خويش بيان فرموده و رنجهائى كه در بدو أمر اسلام متحمّل شده متذكر گرديده‏اند: پس از ستايش خداوند تعالى، و درود بر پيغمبر اكرم (ص) بدرستى كه خداوند محمّد صلّى اللّه عليه و آله را، در ميان عرب برسالت برانگيخت، و حال آنكه هيچيك از آنها خواننده كتابى و مدّعى وحى و پيغمبرئى نبوده (پس همين كه پيغمبر (ص) دعوت خود را منتشر، و مردم را بسوى حقّ خواندن گرفت، گروهى بدو ايمان آورده و فرمانش را اطاعت كردند) آن گاه رسول خداى به پشتبانى فرمانبرداران با نافرمانان در راه خدا جنگيده، و براه رستگاريشان مى‏كشاند، و آنان را در اسلام پيش دستى مى‏داد، كه مبادا ناگاه مرگ برايشان در آيد (و بحال كفر و نادانيشان از جهان ببرد) و همين كه مى‏ديد شكسته در زير بار سنگين و كمرشكن گمراهى وامانده سر راهش ايستاده (و با زبان مهر و لطف و اخلاق پسنديده او را بسر منزل (اسلام) مى‏رساند، جز آن هلاك شده كه ابدا خيرى در او نبود (و مانند ابو جهل كه گوشش از شنيدن سخنان حق سنگين و گران بود، با اين وصف او در راه هدايت مردم متحمّل زحماتى توانفرسا گرديد) تا اين كه راه رستگارى را بآنان نشان داده، و در جايگاهى كه شايسته آنان بود فرودشان آورد، پس آن گاه كه آسياى زندگانيشان (قشنگ) چرخيدن گرفت. و نيزه خميده آنان راست گرديد (بوسيله آن حضرت امور زندگانى، مرتّب و استقلالشان كامل، و شانه از زير بار ستم دشمنان خالى كرده و آسوده شدند) بخدا قسم من آن روز سردار سپاهيان اسلام بوده، و لشكر كفر را ميراندم تا اين كه همگى (از ضرب شمشير من نابوده شده بقيّه كه مانده بودند دست از كيش ناهنجار خويش برداشته و بدان) پشت كردند، و حلقه كمند اسلام را بگردن زدند، و هيچگاه در (جهاد با آنان در عزم و اراده محكم و آهنين) من ضعف و ترس و خيانت و سستى رخنه نيفكنده (و در همه ميدانهاى جنگ از تمامى سرهنگان و افسران اسلامى پيشتر تاخته، و بيشتر مبارزه كرده‏ام، تا حدّيكه از جانب خدا، پيغمبر بگرفتن مدالهاى افتخار بى‏شمارى نائل آمده، و اوّلين قهرمان پيروزمند جنگ شناخته شدم، هم اكنون من همانم كه بوده‏ام، و با همان شمشير كه هنوز با من است) بخدا قسم باطل را چاك زده، و حقّ را از پهلوى آن بيرون خواهم كشيد، (باندازه با اهل باطل پيكار خواهم كرد، كه آنان نابود، و جز حقّ محض نماند) سيّد رضى عليه الرّحمه فرمايد: گزيده مطالب اين خطبه در پيش گذشت، لكن چون از جهت كم و زيادى با خطبه پيشين اختلاف داشت نگارش آنرا براى دوّمين مرتبه لازم شمردم.

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 3          صفحه‏ى 217     

سوى افعال زشت نابهنجاركدامين شخص باشد راه برداركه تا فردا به نيكوكار پاداش‏دهد و اندر بهشت جاودان جاش‏پى كيفر بآن بد كار نادان‏مكان بدهد ميان نار سوزان‏كجايند آن كسان كه ره سپردندسوى جهل و گمان بر خويش بردندكه دون ما بدانش جمله ياراندبأسرار نهانى پرده دارندبعلم ما همه بودند ناسخ‏ولى دانسته خود در علم ناسخ‏برخشان چون كه باب علم سدّ بودخود آن پندار از كذب و حسد بودچو مى‏ديدند ما را حقّ أعلاز دانش دستگاهى داده والاز مهر خويش ما را بر كشانده‏بتخت عزّت و رفعت نشانده‏عنايت كرده اخلاق ستوده‏ز حكمتها برخمان در گشوده‏برحمتهاش ما را كرده داخل‏بغير از علم ما را خوانده باطل‏براه ما هدايت كرده دمسازبنور ما دو چشم كور را بازبما داده است علم و حكم و بينيش‏براى ما بپا كرد آفرينش‏و ليكن دشمنانمان داشته خواربه تيه جهل و نادانى گرفتارنمى‏بودند چون لايق بتكريم‏بر آنان علم و رحمت كرده تحريم‏برونشان راند از شهر هدايت‏مكانشان داد در دشت غوايت‏چو اين الطاف حق در ما بديدندبه پيكر از حسد جامه دريدندبدلشان رد زبانه آتش كين‏بما دشمن شدند و خصم آئين‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 3          صفحه‏ى 240     

قسمتى از همين خطبه است اى مردم هر كه از خدا طلب پند و اندرز كند (بكارهاى خير) موفّق گردد، و هر كه گفتار (قرآن) را رهنماى خويش گرفت بسوى راست‏ترين راهها هدايت شود (و در پناه لطف خدا بيارامد) براستى كسى كه همسايه و در پناه خداست (از عذاب و گرفتارى آخرت) ايمن است و دشمن او (كه از قوانين و دستورات او سر بر تافته در آن روز) هراسان و بيمناك است، براستى كه زيبنده نيست كسى كه عظمت و بزرگى خدا را شناخت خويشتن را بزرگ شمرد، زيرا بلندى مقام كسانى كه مى‏دانند خداوند تا چه اندازه بزرگ است (كه دست هيچ آفريده بدامان عظمتش نمى‏رسد) به آنست كه در برابر او كوچك و فروتن باشند، و سلامتى كسانى كه مى‏دانند او تا چه پايه قادر و توانا است (كه حرزها از درك ذات مقدّسش ناتوانند) به آنست كه سر تسليم را در پيشگاهش فرود آورند، پس از حقّ (پيغمبر و ائمّه طاهرين) نگريزند، گريختن شخص تندرست از خوره دار، و شفا يافته از بيمار، دانسته باشيد شما هرگز هدايت را نمى‏شناسيد، تا مادامى كه ترك كننده راه هدايت را بشناسيد، و هرگز بعهد و پيمان قرآن وفا نمى‏كنيد، تا كسى كه پيمان آنرا شكسته بشناسيد، و هرگز بكتاب خدا چنگ نيفكنيد (و عامل بتعليمات آن نمى‏شويد) تا كسى كه آنرا دور انداخته بشناسيد (پس هر وقت كه شما گمراهان و پيمان شكنان و پشت كنندگان بقرآن شناختيد، و از آنها دورى گزيديد) هدايت و وفاى بعهد و تمسّك بقرآن را از اهل آن (محمّد (ص) و آل محمّد (ع)) در خواست نمائيد، زيرا كه ايشان زنده كننده علم و دانش و ميراننده جهل و نادانى هستند، اينان‏اند كسانى كه حكم ايشان (در احكام الهيّه و قوانين قرآنيّه و حلّ مشكلات قضائيّه و اتّفاقيّه) شما را از علمشان و خاموشيشان شما را از گفتار (صدق) شان، و ظاهرشان شما را از باطنشان آگاه ساخته و خبر مى‏دهد (زيرا كه علم اينان سرشار و گفتارشان پاكيزه، و ظاهر و باطنشان مساوى و همه اخلاق و اطوارشان طبق رضاى الهى است) نه با دين مخالف‏اند، و نه در آن اختلاف دارند (همه در احكام الهى و دستورات رسول خدا با هم متّفق‏اند) پس دين در باره آنان گواهى صادق، و خاموشى گويا است (كه بزبان بى زبانى گواه حقيقت آنان ميباشد)

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 3          صفحه‏ى 243     

ز نور دين درونها را منوّرنمائيد و برون پر زيب و زيوربه پيمان خدا باشيد اوفاباحكام الهى نيك داناچو اين پرچم ز آل اللّه بر پا است‏همى‏بايد از آنها كرد در خواست‏كز آنان علم زنده جهل مرده است‏وز آنان دين و دانش بهره برده است‏هم آنان‏اند اشخاصى كه اخبارنمود از علمشان احكام و آثارخموشى نطقشان را كرد تصديق‏كه باشد حرفشان از روى تحقيق‏درونشان هست چون پر نور زاهرز بيرونشان درونشان هست ظاهرز گفتار و ز آثار و ز كردارز اخلاق و ز أطوار ز رفتارهمه طبق رضاى حق تعالى است‏مقام بندگيشان نيك و والا است‏تمامى متّفق در كيش و در دين‏تمامى مجريان شرع و آئين‏ديانت با زبان بى زبانى‏بدان شيرين زبانيها كه دانى‏بپاكيشان گواهى هست صادق‏بخوبى‏شان بود گويا و ناطق‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 4          صفحه‏ى 206     

چو ديو نفس دارد ميل عصيان‏خلاف امر حق راهست خواهان‏نداد او گوش دل بر خواهش نفس‏فزود او روز و شب بر كاهش نفس‏شمائى كه خدا را بندگانيدنيوشيد اين سخن را و بدانيدبه صبح و شام و شام صبح مؤمن‏ز دست نفس خود چون نيست آمن‏بشب يا روز از وى بدگمانست‏از او جويد عيوبى كه نهان است‏بر او چون شد مسلّط گشت غالب‏زياده طاعت از آن هست طالب‏بميدان عمل چون رخش در تاخت‏جوار رحمت حق را مكان ساخت‏بسان مؤمنين بايد شما نيزشويد از جان بسوى حق سبك خيزكسان كه بوده سابق بر شماهاگذشته از سر نفس و هواهاخيام خويش از اين ويرانه كندندببزم دوست رحل از جان فكندندبريدند از جهان همچون قوافل‏كه ميبرّند روز و شب منازل‏از اين تيه مذلّت همچو عنقاءباوج قاف عزّت كرده مأوى‏شما دل بسته دنيا نباشيدچو آنان اين بساط از هم بپاشيدبآنان كرد بايد همعنانى‏وز آن پس زندگانى جاودانى‏بدانيد اين كه قرآن است ناصح‏نصايح زو درخشان است و لايح‏همه حكمش فرح افزا و دلكش‏سطورش نور و خالى از غل و غش‏بود هادىّ و كس زان نيست گمراه‏رفيق او ز علم عشق آگاه‏كند اخلاق انسان نيك تهذيب‏سخنهايش ندارد هيچ تكذيب‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 5          صفحه‏ى 7     

بزرق و برق چون بردش دل از دست‏بعشق مال خرّم خاطرش خست‏برد از جان وى آسودگيهابدو روى آورد آلودگيهابمالش هر كسى گرديد طالب‏جهان چون گرگ بر وى گشت غالب‏بچنگ تيز سويش كرد آهنگ‏كشانيدش برون آن مال از چنگ‏بحق سوگند هرگز قرن نقمت‏نشد قومى كه بد در خصب نعمت‏جز آن موقع كه چنگ اندر گناهان‏زدند آن مردم گم كرده راهان‏قدم اندر ره كج چون نهادندستم را در بروى خود گشادندو گرنه بندگان را حق گرفتارنسازد از ستم نبود ستمكارچو جام عيششان شد صرف مستى‏بدل دين شد بشرك و بت‏پرستى‏خدا بگرفت از آنان نعم رامبدّل ساخت بر نعمت نقم رانشان خشم حق مردم چو ديدندبحق گر از حقيقت بگرويدندز صدق نيّت و با قلب مشتاق‏شوندى جانب خلّاق آفاق‏لردّ اللّه عليهم كلّ شاردو قد أصلح لهم من كلّ فاسدبجوها آب رفته باز گرددبديها با خوشى دمساز گرددچو آن اخلاق بد بدهند تغييردهد تغيير نقمت دست تقديرچو شد خوى و روششان پاك و نيكوبر آنان نيكوئيها آورد رودل من بر شما زان بيمناك است‏كه بينم رويتان سوى هلاك است‏از آن ترسم كه آن پاكيزه فطرت‏شود بد همچنان ايّام فترت‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 5          صفحه‏ى 118     

(حال كه عظمت و بزرگى دين مقدّس اسلام را دانستيد، توصيف قرآن كريم را استماع نمائيد) از آن پس پروردگار پاك محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را بر انگيخت (تا بشر گمراه را هدايت نمايد) و اين در هنگامى بود كه سر رسيد زمان جهان نزديك و آخرت رسيدن خويش را آگهى مى‏داد، گيتى پس از خرّمى و درخشندگى تاريك و اهلش را سپر سختيها و شدايد كرده بود، بسترش ناهموار، و زمانى نابود كننده زمامش را بكف گرفته بود، هنگام بسر رسيدن و بريده شدن پيوندش، و نزديك شدن نشانها ((ى ويرانى و فساد اخلاق ) و نابودى مردم، و شكسته شدن حلقه، گسسته شدن بندها، كهنگى نشانها هويدائى زشتيها، و كوتاهى زمان دراز آن دنيا نزديك گرديده بود (دانش و فرهنگ و تمدّن و حق پرستى و ملكات فاضله جاى خود را به دو روئى دغلبازى، مادّيت، و ستمكارى، و اختلافات شديد طبقاتى داده، و بشر محكوم بزوال و نيستى گرديده بود، در همين هنگام) پروردگار پاك پيمبر خويش را تبليغ كننده، و وسيله ارجمندى امّت بهار (و خرّمى دلهاى پژمرده) اهل زمان، و سرفرازى اعوان و يارانش قرار داد (و اوامرش را در جهان پراكنده ساخت) آن گاه قرآن را بدو فرستاد، و اين قرآن نورى است كه روشنيهايش خاموش نشود، چراغى است كه فروزندگيش فرو ننشيند، دريائى است كه قعرش پديدار نگردد، راهى است كه سير در آن سرشكستگى ندارد، روشنى درخشانى است كه تا بندگيش بتاريكى نگرايد، جدا كننده حق است از باطل و دليلش تباه نشود، بنائى است كه اساسش ويران نگردد، شفا و بهبودئى است كه كس از بيماريش نهراسد، (شفاى همه رنجها و دواى تمام دردها است) ارجمندى است كه يارانش از شكست‏خوردگى بدور، و حقّى است كه اعوانش از انهزام بيرونند، (مردم) پس اين قرآن معدن و مركز ايمان، چشمه‏هاى دانش و درياهاى آن، عدل و داد را حوضها و باغستان، سنگها و پايه اصلى اسلام، دشتهاى هموار حقيقت، و بيابانهاى آن ميباشد (كه گلها و رياحين دين و دانش در آن روئيده، و دماغ جان خوانندگان خويش را خوشبو و معطّر مى‏سازد) آب برندگان اين دريا را خالى نكنند، و آب گمشندگان آب اين چشمه‏ها را كم ننمايند، واردين از اين آبشخو رها نكاهند، و كاروانيان راه اين منازل را گم نسازند، رهروان اين نشانه‏ها را ناديده نگذارند، رو آورندگان ياراى گذشتن از آن پشته‏ها را ندارند (از بس مرغزارهايش خرّم است دلشان اجازه گذشتن به آنها ندهد) خدا اين (بوستان معارف و قلزم دانش) را قرار داد، سيرابى تشنگى دانشمندان، بهار خرّم دلهاى مجتهدين، مقصد راههاى نيكان، داروى زداينده درد نورى كه تاريكى با آن نيست، رشته كه جاى چنگ زدن بآن محكم، پناهگاهى كه دژ و با رويش استوار و بلند است، دوست دارنده‏اش ارجمند، وارد شونده‏اش سالم، پيروى كننده‏اش رستگار، نسبت داده شده بخودش را عذر خواه است، دليل هر كه بدان سخن گويد، گواه آنكه با دشمن آن بجنگد، پيروزى آنكه او را محبّت گيرد، نگهدارنده هر كه او را بكار بندد، رخش سبك تا ز آنكه با آن بتازد، نشانه آنكه جوياى نشان است، سپر آنكه خود را به پناه آن گيرد، دانش آنكه بگوشش نگه دارد، (نيكوترين) حديث آنكه راويش باشد، (و برترين) حكم آنكه با آن قضاوت نمايد، (خلاصه اين قرآن مجيد چيزى است نفيس و مرغوب كه در تمام مراحل كلّيه طبقات مردم را در دنيا و آخرت بكار مى‏خورد، و وسيله رستگارى بشر از تمام مهالك در همه مسالك ميباشد).

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 5          صفحه‏ى 195     

از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است (در وصف خداى تعالى و مدح محمّد المصطفى (ص ع) و اوصاف نيكان و اندرز بمردم): من گواهم باين كه خداوند، عادل و درستكار است كه (ما بين بندگانش) بعدل و داد رفتار مى‏نمايد و حاكم است و جدا سازنده (حقّ از باطل) است، و گواهى مى‏دهم كه محمّد بنده و بر بندگانش پيام آور و سرور است، هر زمان كه خداوند خلقى را (از اصلاب بارحام) آورد، آنها را دو دسته فرمود (دسته نيكوكار و دسته بدكردار) و محمّد (ص ع) را در بهتر آن دو قرار داد، زناكار در نسب به آن حضرت سهيم نبوده، و تبهكارى شركت نداشته است، (نور پاك آن حضرت از زمان آدم صفى همواره از اصلاب پاكيزه بارحام مطهّره منتقل مى‏گرديده، و اجدادش تمام پاكان و پيمبران بوده‏اند) آگاه باشيد خداوند براى نيكى و خير اهلى، و از براى حقّ پايه‏هائى، و از براى فرمانبردارى و بندگى نگهبانانى مقرّر فرموده است (كه آنها عبارت از أئمه طاهرين (ع ص) و نيكان و مؤمنين مى‏باشند، و اگر ائمّه (ع) نبودند، مردم بطرق خير راه نمى‏بردند، چنانچه حضرت صادق عليه السّلام فرمايد: بوسيله ما خدا پرستيده شد، و اگر ما نبوديم مردم راه بندگى را نمى‏يافتند) و بدانيد شما را هنگام هر طاعتى از جانب خداوند پشتيبانى است كه زبانها را گويا و دلها را (براه حق پويا و) پاينده مى‏سازد (توفيق و الطاف حق در كار نيك بدرقه راه انسان است، و گرنه بشر از جادّه بندگى منحرف شده، زير بار فرامين الهى نمى‏رفت) آن توفيق براى كسى كه بى‏نيازى را جويا است بى‏نيازى، و براى آنكه خواهان بهبودى است بهبودى است (انسان اگر در صدد رفع نواقص روحى و جسمى خويش برآمده، و آئينه دل را پاك كردن خواست البتّه خدا نيز باو كمك و توفيق مى‏دهد، كه من قدّم إلىّ شبرا قدّمته ذراعا) و بدانيد بندگان خدا كه علم خدا را نگهدارندگانند (آل محمّداند كه) هر چه بايد نگهدارى شود نگهدارى ميكنند، (و باندازه ظرفيّت هر كسى آنرا ظاهر مى‏سازند، چرا كه اسرار و احاديث آنها مشكل و دشوار، و جز نبىّ مرسل و ملك مقرّب، و يا مؤمنى كه خدا دلش را بايمان امتحان كرده باشد، نمى‏تواند بردارنده آن باشد) و چشمه‏هاى آن علم را (براى تشنگان) جارى فرموده، بكمك و يارى هم برخاسته، و يكديگر را با دوستى ديدار مى‏نمايند، و از جام سيراب سازنده (دانش) بهم نوشانده، و (از آن سرچشمه‏ها) سيراب باز مى‏گردند، شكّ و ريب به آنها در نياميزد، بدگمانى و غيبت بسويشان نشتابد خداوند آنها را بدين خلق و خوى خوش آفريده است، با اين خوى با هم آميزش دارند، اينان‏اند همچون برترين دانه پاك شده كه خويش را گزيده، و بدش را افكنده‏اند، و آن تخم را پاك كردن و آزمايش پاكيزه ساخته است، پس مرد بايد شرف و بزرگوارى را با پذيرش اين اوصاف بپذيرد (نه اين كه با داشتن اخلاق نكوهيده خويش را بزرگ و شريف پندارد) و پيش از رسيدن سختى‏ء كه درهم كوبنده شخص است بترسد (و بچاره كار برخيزد) مرد بايد در دوران كوتاه، و كمى درنگش در اين سراى ناپايدار بنگرد، و براى سرائى كه بدان منتقل مى‏گردد، آنچه لازم است از كردار نيك بجا آورد تا هنگامى كه از اين سراى به سرائى ديگر بكوچد (و ايمن از عذاب و سختى بياسايد) خنك آن پاكيزه درون مرديكه پيروى كننده رهنما، و دور شونده از كسى است كه گمراهش مى‏خواهد، و با بينائى آنكه او را بينا ميكند، و به پيروى از آنكه او را هدايت مى‏نمايد، راه امن و سلامتى را مى‏پيمايد، و پيش از آنكه درهاى هدايت و رستگارى توبه برويش بسته آيد، و رشته (عمر) ش بريده شود، او خواهان گشايش باب توبه بوده، و از گناه باز ايستد، براستى كه چنين مردى مقيم طريق حقيقت، و راه روشن را نشان داده شده است.

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 5          صفحه‏ى 199     

خدا را علم همچون درّ مكنون‏بود در معدن و در گنج مخزون‏ظروف علم ائمّه طاهرين‏اندهمه گنجور سرّ و راز دين‏اندنگه در گنج بايد هر گهر داشت‏ز هر درّيكه بايد پرده برداشت‏صدف از اين در معنى شكسته‏بحفظ آن گوهر اندر سلك بسته‏بنوشانند بر اشخاص خمّاربقدر حوصله زين جام سرشاراز آنان چشمه‏هاى علم جاريست‏به قلب خلق همچون سيل سارى است‏ز خوش‏خوئى بهم يار و كمك كارز هم با عشق بنمايند ديداربخم خانه محبّت جمله ساقى‏بهم نوشانده مى از جام باقى‏بدلشان شكّ و ريب و بدگمانى‏نيابد راه از پاكيزه جانى‏نمى‏گردد زبانشان گرد غيبت‏نه بنشيند برخشان گرد خيبت‏خدا تنشان ز عيب و آك پيرا است‏چو گلها جانشان پاكيزه او خواست‏چو آن تخمى كه خوب آنرا به بينندز بد نيكوى آن را بر گزينندخدا از خلق آنان را گزيده‏ز مردم جملگيشان بركشيده‏همه رخشنده و مرغوب و پاكندچو مه بين كواكب تابناك‏اندهر آن كس كو بزرگى و شرافت‏طمع دارد ز طبع پر لطافت‏چنين اخلاق بايد در پذيردز آل مصطفى سر مشق گيردبه پيش از آنكه مرگش در ربايدبراه جستن چاره بر آيداز اين خانه كه كوتاه است و تنگست‏كم و كوته در آن گاه درنگ است‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 6          صفحه‏ى 169     

(اى اهل كوفه حالات مردم را) من نگه كردم، و از جهانيان هيچكس را نيافتم كه بر سر چيزى از چيزها (ى جهان) بگردنكشى گرايد، جز از جهة و سببى كه در بر دارنده اشتباهات نادانان بود، يا حجّتى كه بانديشه بيخردان چسبنده، وقتى كه من اغلب وقايع ناهنجار را بررسى كردم، ديدم علّت صحيحى نداشته، و بيشتر از روى تعصّب بى‏مأخذى بوده، كه نادانان آن را درست مى‏پنداشته‏اند) جز شما، اين شمائيد كه براى امرى بگردنكشى و تعصّب برخاسته‏ايد، كه سبب و جهتش معلوم نيست (بدون جهة بر يكديگر كبر و نخوت مى‏فروشيد، نادان آن را در نمى‏يابد، و دانا از آن بيزار است) امّا شيطان كه بر آدم بكبر و گردنكشى برخاست براى سرشت (آتشين) وى بود كه آدم را در آفرينش نكوهيده، و گفت: من از آتشم و تو از گل، امّا توانگران از اهل عيش و كيف، و لذّات امتها از جهة فراوانى نعمتها (و اموال و فرزندان بسيار) بكبر و گردنكشى برخاستند و (بطورى كه قرآن سوره 34 آيه 34 حاكى است) گفتند: نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوالًا وَ أَوْلاداً، وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ ما را دارائى و فرزندان فراوانتر است، و معذّب نخواهيم بود (و حال آنكه ادّعاى شيطان و اغنياء هر دو پوچ است، و هيچكدام موجب كفر و گردنكشى نيست) و اگر شما از كبر و گردنكشى ناگزيريد، بايد آن كبر براى خصال پاكيزه، و كارهاى پسنديده، و امور نيكى باشد كه بزرگان، و دلاوران از خانواده‏هاى عرب، و رؤساى قبائل با آنها بر ديگران برترى مى‏جويند، بواسطه اخلاق مرغوب، و خردهاى بزرگ، و مراتب اوصاف عاليه، و نشانهاى نيك و دلپسند، بنا بر اين شما نيز تعصّب نمائيد، بخصال نيك از قبيل نگهدارى حق همسايه، وفاى بعهد و پيمان، فرمانبرى نيكان، نافرمانى گردنكشان، فرا گرفتن احسان، دست از ستمكارى كشيدن، خونريزى را بزرگ شمردن، با مردم بانصاف رفتن، خشم را فرو خوردن، و از تبهكارى در زمين دورى گزيدن، (زيرا اينها است چيزهائى كه شخص را از سايرين بر كشيده، و لا اقلّ با آنها مى‏توان بر ديگرى تفاخر جست).

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 6          صفحه‏ى 171     

بديدم نيست آن را علّتى خاصّ‏در اين بحريد خود بيهوده غوّاص‏چرا در راه گمراهى بكوشيدبهم دون جهت نخوت فروشيدتكبّر كرد اگر شيطان بر آدم‏بر او دانست اصل خود مقدّم‏بگوهر كردش از نخوت نكوهش‏بگفتش تو ز خاكى من ز آتش‏چو آتش بس بود از خاك بهترلذا در رتبه‏ام من از تو برترو گر كه اغنيا در افتخارانداز آن شد كه فراوان مال دارندنظر كردند در اموال و فرزندشدند از كبر و عجب و فخر دربندبه بيجا جام خودخواهى كشيدندنكوتر از فقيران خويش ديدندو حال آنكه هر دعوى كه آنجا است‏ز شيطان و توانگر هر دو بيجا است‏شما از كبر اگر كه ناگزيريدچرا اخلاق نيكويان نگيريدعرب را بد دليران و بزرگان‏كز آنان غرق احسان زير دستان‏پسنديده از آنان بد چو خصلت‏نبودى فخرشان پر دون علّت‏شما با اكتساب خوى عالى‏مگر گرديد اسافل را اعالى‏اگر اوصاف نيكويان پذيريدسيادت را مگر كه راه گيريدز همسايه حقوق از حفظ سازيدوفاى عهدها را چنگ يازيدكنيد اجرا فرامين نكويان‏به پشت سر نهيد احكام زشتان‏بهر حالت ره نيكى نوشتن‏ستمكارى و جور از دست هشتن‏نگشتن گرد خونريزىّ و كشتاربمردم بستن انصاف در كار

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 6          صفحه‏ى 172     

فرو بنشاندن از دل آتش خشم‏ز فتنه دوختن اندر زمين چشم‏خلاصه آنكه از اين گونه اخلاق شود شخص از بزرگان اندر آفاق‏از اين كردارها مرد است برترز مردم نى هر آن جلف سبكسر

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 6          صفحه‏ى 175     

ز سختيها كه در دور گذشته‏بر امّتهاى پيشين شد نوشته‏كنون بايد كز آن رنج و بلاهابه بيم اندر شويد از جان شماهادو چشمان خرد را برگشائيددر آن دوران بسى دقّت نمائيدبه بينيد آنكه آمدشان چه باعث‏كه زد بر سينه‏شان تير حوادث‏چه كردارى از آنان زشت بوده‏كه بر رنج و بليّتشان فزوده‏و يا آنكه ز اخلاق نكويان‏چه خلقى بوده راسخ بين آنان‏در ايشان ارجمندى از چه راه است‏عدوشان از چه رو خوار و تباه است‏چرا غرق خوشى بودند و نعمت‏چرا دور از محن بودند و نقمت‏بدرشان چون بزرگى رحل افكندشرف با بندشان چون بست پيوندتفكّر چون كه بين اين دو حالت‏شما كرديد بى‏رنج و ملالت‏ببايد دورى از هر زشت كرداربكار نيكشان اقدام و رفتارهلا هر عزّ و جاه ارجمندى است‏و يا هر عيش و نوش و سر بلندى است‏از اين رو بهر آنان شد فراهم‏كه يكسر متّحد بودند با هم‏ز دورى بر حذر بودند و پرهيزز مهر و عشقشان آتش شرر خيز

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 6          صفحه‏ى 188     

ألا و قد قطعتم قيد الأسلام، و عطّلتم حدوده، و أمتّم أحكامه، ألا و قد أمرنى اللَّه بقتال أهل البغى و النّكث و الفساد فى الأرض: فأمّا النّاكثون فقد قاتلت، و أمّا القاسطون فقد جاهدت، و أمّا المارقة فقد دوّخت، و أمّا الشّيطان الرّدهة فقد كفيته بصعقة سمعت لها وجبة قلبه و رجّة صدره، و بقيت بقيّة مّن أهل البغى، و لئن أذن اللَّه فى الكرّة عليهم لأديلنّ منهم إلّا ما يتشذرّ فى أطراف البلاد تشذّرا. أنا وضعت فى الصّغر بكلاكل العرب، و كسرت نواجم قرون ربيعة و مضر، و قد علمتم موضعى من رّسول اللَّه-  صلّى اللَّه عليه و آله-  بالقرابة القريبة، و المنزلة الخصيصة، وضعنى فى حجره و أنا وليد، يضمّنى إلى صدره، و يكنفني فى فراشه، و يمسّنى جسده، و يشمّنى عرفه، و كان يمضغ الشّي‏ء ثمّ يلقّنيه، و ما وجد لى كذبة فى قول، وّ لا خطلة فى فعل، و لقد قرن اللَّه به-  صلّى اللَّه عليه و آله-  من لّدن أن كان فطيما أعظم ملك مّن مّلآئكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم، ليله و نهاره، و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل أثر أمّه، يرفع لى فى كلّ يوم مّن أخلاقه علما، وّ يأمرنى بالاقتداء به، و لقد كان يجاور فى كلّ سنة بحراء، فأراه و لا يراه غيرى، و لم يجمع بيت وّاحد يّومئذ فى الأسلام غير رسول اللَّه-  صلّى اللَّه عليه و آله-  و خديجة و أنا ثالثهما، أرى نور الوحى و الرّسالة، و أشمّ ريح النّبوّة، و لقد سمعت رنّة الشّيطان حين نزل الوحى عليه-  صلّى اللَّه عليه و آله-  فقلت يا رسول اللَّه ما هذه الرّنة فقال هذا الشّيطان قد أيس من عبادته، إنّك تسمع ما أسمع، و ترى ما أرى، إلّا أنّك لست بنبىّ، وّ لكنّك لوزير، وّ إنّك لعلى خير.

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 7          صفحه‏ى 164     

حسن جانم، من در اين هنگام در خويش نگريسته، ديدم عمرى دراز پيموده و ضعف و سستيم دريافته است (و بزودى بايستى از جهان زودگذر، رخت بسرائى ديگر كشم لذا) تصميم گرفتم وصيّت خويش را با تو سپارم، و از آن وصيّت خصالى (لازم) را وارد كردم (و نخبه از مطالب گفتنى و نوشتنى را برايت گفته و نوشتم زيرا كه) من مى‏ترسم، پيش از آنكه آنچه در دل دارم، و بايدش با تو در ميان نهم (پلنگ) مرگ بر من تازد (و كارم را بسازد) يا اين كه آن چنانكه پيكرم نزار و ناتوان گرديده است، در رأى و فكرتم كاهشى پديد آيد (و پس از شصت و سه و يا پنج سال كه با ديو هوس بچالش و پيكار پرداختم) برخى از فتنه‏ها و پيش‏آمدهاى جهان، و هواهاى غلبه كننده (همچون گرگ ديوانه) بر من يورش آرد، و (براى اتمام وصيّت مهلتم نگذارد، و من چنانكه شايد تو را آماده كار نساخته باشم آن گاه تو) در اين هنگام همچون شترى باشى سرسخت و وحشى (كه بكس انس نگيرد و سوارى ندهد) حسن جانم، تو جوانى هستى برازنده (و ساده دل) و قلب جوان نورس زمين خالى (بدون كشت و زرعى) را ماند كه هر چه در آن افكنده شود در خويشش بپذيرد و نگه دارد (و بدان من كه پدر تو و از تمامت دهقانان و زراعت گران جهان در افشاندن تخم فضيلت و اخلاق آگاه‏ترم بايد نگذارم علفهاى هرزه هوس در سرزمين دلت ريشه بند كند) لذا پيش از آنكه قلب تو سنگين و سخت شود و عقلت را اشغال نمايد، من با فرهنگ و دانش بسوى تو شتافتم، تا اين كه تو نيز با تلاش و كوشش بكار بشتابى، و بدان اندازه كه اهل آزمايشها، و تجربه‏ها را آن كار كفايت كرده است، تو را نيز كفايت كند، آن گاه تو از رنج (دانش و ادب) طلب كردن كفايت كرده شده، و از علاج تجربه اندوختن معاف خواهى بود، فلذا آنچه كه ما از آن دانش و ادب كسب كرديم، تو نيز كسب كنى، بلكه چه بسا چيزهائى كه بر ما پوشيده و پنهان مانده بود، بر تو (بطرزى بهتر) جلوه‏گر گردد (و تو از سخنان پدر پير و كارآگاهت استفاده‏هاى شايان‏ترى ببرى).

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 7          صفحه‏ى 167     

از اين گلشن گل اخلاق بوئى‏سوى فرهنگ از اين ره راه پوئى‏بدان اندازه از علم و درايت‏نمائى كسب كه باشد كفايت‏از آنها چون دل ما شد منوّرتو نورانى كنى دل پيش و برتر

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 7          صفحه‏ى 170     

ز راه مهر و لطف و صدق نيّت‏بود منظور من از اين وصيّت‏كه آموزم تو را آداب آئين‏شوى سرورى چمان در گلشن دين‏بدستت اوّل عمر و جوانى‏فتد برنامه در زندگانى‏كه آن برنامه گر اجرا نمائى‏در دولت بروى دل گشائى‏سخن اوّل ز قرآن كريم است‏كه مستحكم قوانينش قويم است‏بسى آهنگهايش دل نواز است‏در دانش از آن درگه فراز است‏خدا دستور اسلام و شريعت‏در آن داده است با احمد (ص ع) بامّت‏حلال و هم حرامش را شمرده است‏ز دلها زنگ ز آياتش سترده است‏در آن مدرس محمّد (ص ع) بد مؤسّس‏منش شاگرد و عالمتر مدّرس‏پذيرى گر تو اين دستور و اخلاق پس از من مى‏شوى استاد آفاق‏منظّم گشته قرآن ليك مشكل‏كسى خواهد كه باشد آهنين دل‏به ميدان عمل پولاد بازوبه سنگين استخوانان همترازوكه در آيات مشكل دل نبازدبدانش حلّ مشكل‏هاش سازدپى آنان كه اندر اختلافات‏فتادند و بپا ز انان شد آفات‏هم او زين دسته‏ها دورى گزيندز امر مشتبه خسران نه بيندكنون كردم از آنانت خبر دارز روى راز مشكل پرده برداربدوشت بارى از فرهنگ و آئين‏نهادم بس گران و سخت و سنگين‏اميدم هست اين از درگه حقّ‏كه در حملش تو را دارد موفّق‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 7          صفحه‏ى 230     

كشى بيرون تن از زندان ناسوت‏گشائى پر باوج قصر لاهوت‏پى اخلاق را سازى مسدّدشوى از هر چه غير حقّ مجرّدكنون ختم سخن را مى‏نگارم‏تو و دينت بايزد مى‏سپارم‏هم اندر حال و استقبال و ماضى‏خدا خواهم كه باشد از تو راضى‏ز تقديرش هر آن چيزى نكوتركند آن را براى تو مقدّرخدايا از ره الطاف و تشويق(بانصارى) عنايت دار توفيق‏بنورت ديده‏اش را ساز روشن‏ز مهرت گلخنش را دار گلشن‏ز چنگ نفس سركش ده نجاتش‏بده در راه طاعاتت ثباتش‏فكن در مزرعش تخم ورع رابكن از خاطرش بيخ طمع راز لطفش ده تو توفيق تمامى‏بكش در پخته‏گيهايش ز خامى‏بگيتى غرّه غرّش مكن سلخ‏چو حنظل ميوه عمرش مكن تلخ‏درونش را ز حكمت پر گهر كن‏دهانش از سخن كان شكر كن‏موفّق دار او را تا كه عامل‏بدين دستور از جان گردد و دل‏از اين اطلس به پيكر جامه پوشدو ز اين خم جام علم و دين بنوشدز مهر غير تو دامان فشاندببزم پاك نيكان خود كشاندرهد از حبس تن مانند شهبازشود با طوطيان قدس دمسازنهد زين ادهم عزم و هم رادر اين ره گرم رو سازد قلم رانگارد نقش خود را زيب اتمام‏دهد اين نيك خدمت نيكو انجام‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 7          صفحه‏ى 245     

و با نديدن ارباب آداب و اخلاق از سقراط برتر، و با تربيت نشدن بين شجاعان و دليران از هر بشرى كه در پشت زمين است دليرتر، و با اين كه قريش صاحبان آز و طمع بودند، از تمامى مردمان زاهدتر، و با اين كه فصيح‏ترين قبيله عرب قبيله جرهم است، او از تمامت عرب افصح باشد، تا اين كه گويد از خلف ابن احمر پرسيدند، آيا عنبسه و بسطام دليرتر باشند، يا علىّ ابن ابي طالب گفت عنبسه و بسطام را با بشر بايد قرن و مماثل آورد، نه با كسى كه مقامش ما فوق بشريّت است، گفتند در هر صورت چيزى بگوى، گفت سوگند با خداى اگر علىّ ابن ابي طالب پيش از حمله كردنش ويله بر روى آنها مى‏زد البتّه آنها مى‏مردند، آرى آقاى ابن ابى الحديد فراموش مكن، و دچار بهت و تعجّب مباش آن كس را كه خداى بركشيد، و با رسولش يك جان در دو قالب آفريد، و در دامان وحى و الهام تربيت شده، و رسول خدا (ص ع) هزار باب از علم را بروى وى بگشود، كه از آن هزار باب يك مليون باب علم و دانش ديگر بروى او باز شد، عجب نباشد اگر در كلّيّه أوصاف شريفه بر تمامت بشر پيشى گيرد، اين پيشواى ما شيعيان است كه چنين است، لكن عجب از تو و مانندگان تو است كه با اعتراف بتمام اين مزايا باز در اوائل كتابهايتان الحمد للّه الّذى فضّل المفضول على الفاضل مى‏نويسيد: و جهّال نادانى را كه حتّى زنان پرده‏گى از آنان دانشمندترند بر وى ترجيح مى‏نهيد. نعوذ باللّه من الغىّ و الشّقاق).

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 8          صفحه‏ى 164     

بكن دقت در اطوار گذشته‏كه در تاريخ ثبت است و نوشته‏ز شاهانى كه با نيكوئى و دادبآبادى جهان را كرده بنيادبرافكندند بيخ كين و زشتى‏پديد آورده خوهاى بهشتى‏بدى بنهاده وز آن پاك رستندروشها نيك اندر كار بستندو گر كس گفت حرفى از پيمبركه بر وى باد رحمتهاى داوربقرآن يا كه امرى بوده واجب‏كه بايستى عمل را شد مواظب‏تو آن اخلاق و آن دستور و آئين‏فرا گير و بكارش بند و بگزين‏بدانها گر مرا ديدى برفتاربدنبالم عمل را راه بردارخصوص اين عهد و پيمان كه سپردم‏تو را دهر بديت از دل ستردم‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 8          صفحه‏ى 234     

بارى حارث در سنه 65 هجرى وفات يافت، و مطالب ذيل پاره از نامه مفصّلى است كه در باره محاسن اخلاق و نيكوئى آداب حضرت بوى نگاشته‏اند: اى حارث) چنگ برشته قرآن در افكنده، و پند و اندرز را از آنان خواهان باش، حلال و حرامش را حلال و حرام بدان، آنچه از حق كه گذشته است باور دار (و بكتب و رسل ايمان داشته باش) به آن چه از جهان كه گذشته است پند گير، براى آنچه كه از آن برجاى مانده است، زيرا پاره از جهان همانند پاره ديگر آن، و آخرش باوّلش خواهد پيوست، و همه آن از ميان برداشته خواهد شد (پس تا فرصت باقى است كارى بكن، و توشه براى آخرتت گرد آر) و نام خداى را بزرگ شمار، و آن را در حقّ و درستى ياد مكن (و بدروغ سوگند مخور كه سوگند دروغ مستلزم عذابى بزرگ است، مرگ و پس از مرگ را بياد آر) و بدون داشتن شرطى استوار آرزومند آن مباش (كه با نداشتن كردارهاى نيك و يقين باين كه آخرت بهتر از دنيا است آرزوى مرگ سخت بيجا است) و سخت بپرهيز از هر كارى كه بجاى آورنده‏اش آنرا بر خويش بپسندد، و از براى مسلمانان ديگرش نخواهد (يعنى سود شخصى را بزيان عمومى ترجيح دهد) سخت بپرهيز از هر كارى كه در نهانش انجام دهند، و در عيان از آن بشرم اندر باشند سخت بپرهيز از هر كارى كه بهنگام باز پرسى بجاى آورنده‏اش منكر آن باشد، و يا از آن پوزش طلبد، حارثا، نكند كه عرض و آبروى خويش را نشانه پيكانهاى گفتار قرار دهى (و با ناسخته سخنى نابهنگام خويش را رسوا سازى) نكند آنچه را كه مى‏شنوى با ديگرانش در ميان نهى كه دروغگوئى تو را همين بس، مبادا در مقام ردّ آنچه كه مردم تو را بدان حديث كنند برآئى كه نادانى تو را همين بس.

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 8          صفحه‏ى 236     

بكن امروز كارى بهر فرداكه باشى فارغ از اندوه بعقبابكژّيها مبر نام خداوندبنامش خور درست و راست سوگندبدون تكيه‏گاهى سخت و محكم‏مجو مرگ و مزن از مردنت دم‏بخود ديدى اگر كردار نيكوسوى اين آرزو آنگه بكن رواگر نيكى كه برگ عيش عقبا است‏ندارى آرزوى مرگ بيجا است‏بخود هر كار ناخوش مى‏شمارى‏روا بر ديگرى بايد ندارى‏مكن كارى كه چون گردد هويداشود آثار شرم از روت پيداسبب هر كار كه بر رو سياهى‏بود بايست عذر از آن بخواهى‏ز كار ناروا بارى بپرهيزمكن آتش ز پوزش در درون تيزز ناسنجيده گفت نابهنجارشرف با آبروى خود نگه داربسا ديدم زبان صد گرد انگيخت‏ز يك گفتار بس بر خاك خون ريخت‏هر آن گفته بمردم در شنفتن‏شدى آنرا نبايد باز گفتن‏بسا باشد كه آن مطلب دروغ است‏ز نور صدق دور و بى‏فروغ است‏نماى اخلاق خود زين راه تهذيب‏مكن گفتار مردم پاك تكذيب‏بسا باشد كه باشد آن سخن راست‏ولى تكذيب تو از گوهرت كاست‏بدان صدق و بدين كذب ار روان است‏كسى نادانيش را اين نشان است‏شرار خشم اى حارث فرو كش‏تو خاكى دور شو از خوى آتش‏شدى گاهى اگر در تند خوئى‏گراى از آن بنرمىّ و نكوئى‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 9          صفحه‏ى 11     

(به سينه گوهر راز خردمند)(چو درّ اندر صدف افتاده در بند)نخواهد هيچگه كردن عيانش‏گهر سان دارد اندر دل نهانش‏بحفظ آبروى خويش كوشدهماره راز خويش از خلق پوشدبماند تا كه اسرارش نهفته‏لبش چون غنچه باشد ناشگفته‏نيابد بهر راز خود چه محرم‏خورد خون و نيارد زان زدن دم‏ز گردون بر سرش گر سنگ باردغمش را بردهان از دل نيارد(شكفته روئى و اخلاق نيكو)(كشد در دام دلها را چو آهو)چو چهر مرد باشد خرّم و بازبدو گردند مردم يارو دمساز

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 9          صفحه‏ى 12     

ز جان و دل تمامش دوست دارندبدلها تخم مهرش را بكارندزند چون پسته گر بر خلق لبخندبديدارش خلايق آرزومندبسوى او زهر كور و نمايندتمامى بسته شان با وى گشايند(تحمّل قبر بر هر عيب و نقص است)(در اين صندوق پنهان نقص شخص است)چو باشد مرد محكم همچو سندان‏شكيبا در قبال تپك دوران‏بدان اندازه باشد خويشتن‏داركه بيند هر چه از اشخاص آزارنسازد باز لب را بر شكايت‏از آن آزار ننمايد حكايت‏گر اين كس صاحب اخلاق زشتى است‏همه پنهان در اين خوى بهشتى است‏بديهايش در اين نيكى بود گم‏هوا خواهش بجان باشند مردم‏چو گورى كه در آن مرده است پنهان‏عيوب و زشت پنهان باشد اينسان‏ز شرّاحيكه اين درّ شد برشته‏بطرز ديگرى هم نقل گشته(كه اخلاق نكو بى شكّ و بى‏ريب‏بود چون خيمه بر هر نقص و هر عيب)درون خيمه تا انسان نشسته‏ز ديدارش دو چشم خلق بسته‏چنين گر كس شود در صلح و سازش‏خدا پوشد ز مردم عيبهايش‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 9          صفحه‏ى 43     

آن حضرت عليه السّلام بجناب امام حسن سلام اللّه عليه فرمودند: فرزند جانم چهار چيز (از اخلاق را با چهار چيز ديگر (از افعال) را از من فراگير كه با نگهداشتن آنها هر كار كنى تو را زيان نرساند (آن چهار چيزى كه در اخلاق است آنست كه) بى نياز كننده‏ترين بى‏نيازيها عقل و خردمندى است، بالاترين فقرها نادانى و بيخردى است، ترسناكترين ترسها خودپسندى است، گرامى‏ترين بزرگيها خوش‏خوئى است (دانشمند فقير جز از خدا منّت نكشد، داراى نادان همه از خلق منّت پذيرد خودپسند با كسى انس نگيرد، خوش‏خوى دلهاى نيكان را بدام در كشد، و آن چهار چيزى كه در افعال است آنست كه) سخت بپرهيز از دوستى كردن با نادان كه او باراده سود رساندن بزيانت در افكند سخت بپرهيز از دوستى كردن با بخيل كه او بهنگام نيازمندى خويش را از تو كنار مى‏كشد. سخت بپرهيز از دوستى كردن با گنهكار كه او تو را ببهاى پست و ناچيزى فروختن خواهد. سخت بپرهيز از دوستى كردن با مرد دروغگو كه او همچون سرابى است كه آب نمايد دور را بر تو نزديك و نزديك را از تو دور مى‏سازد

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 9          صفحه‏ى 44     

(حسن جان پند من در هشت چيز است)(كه هر يك همچو كان زر عزيز است)(اگر آن هشت پند از من پذيرى)(فراز قصر عزّت جاى گيرى)(چو شد آن هشت پندت حرز بازو)(زيانت نيست در هر جا كنى رو)(بروى هر كه در از عقل باز است)(بحال با نيازى بى‏نياز است)(به نيروى خرد مرد خردمند)(رهاند خويش را از هر بدو بند)(اگر گيتى بجانش تنگ گيرد)(كجا از چرخ منّت مى‏پذيرد)(حماقت بدترين فقر است و درد است)(رخ احمق اگر داراست زرد است)(بگنج ار باشدش دينار و درهم)(براى يك درم سازد كمر خم)(بدان كز كبر و عجب و خويش خواهى)(بسوى ترس و وحشت هست راهى)(نيندازد تو را در بيم و وحشت)(بگيتى هيچ چيزى همچو نخوت)(چو نادان جايگه برتر گزيند)(نكوتر خويش را از خلق بيند)(بدارد قوم و خويشش پاش از در)(بماند بيكس و بى يار و ياور)(ولى گر شد كسى با حسن اخلاق )(مشام خلق خوشبو كرد ز اشفاق)اگر تنها است و بى قوم و عشيرت‏چو شد خويش خوش و نيكش سريرت‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 9          صفحه‏ى 80     

(بمردم هر كه دارد پيشوائى)(سزاوار است پيش از رهنمائى)(دهد تعليم نفس خود زهر باب)(شود خود مبدء اخلاق و آداب)(چو خود روشن ز نور علم جانش)(شود بر مردمان سازد بيانش)(چو روشن شد كه منظورش ريا نيست)(بجز رفتارش از بهر خدا نيست)(همه رفتار و كردارش پسندند)(همه دستور وى در كار بندند)(چو زشتيها ز نفس خويش پيدا است)(سپس بر رفع كار زشت برخاست)(ز امرش ريشه زشتى برآرند)(ز زشتى رو بسوى نيكى آرند)(بنزد مردم او را احترام است)(ز هر كس برترش جا و مقام است)

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 9          صفحه‏ى 135     

هيچ مالى سودمندتر از خرد، و هيچ تنهائى وحشتناكتر از كبر، و هيچ هوشى همچون تدبّر و دور انديشى و هيچ بزرگوارئى همچون پرهيزگارى، و هيچ همنشينى همچون خوش خوئى، و هيچ ميراثى مانند دانش و ادب، و هيچ قائد و كشاننده همچون توفيق بسوى سعادت، و هيچ تجارتى همچون نيكوكارى و هيچ سودى همچون ثواب، و هيچ پرهيزكارى همچون توقّف در نزد امور شبهه ناك، و هيچ زهدى همچون زهد و بى ميلى در حرام، و هيچ دانشى همچون تفكّر، و هيچ عبادتى همچون اداى واجبات و هيچ ايمانى همچون صبر و حيا، و هيچ بزرگوارئى همچون دانش، و هيچ معاون و يارى همچون مشورت كردن با اشخاص نيست (كه نيست، و اين فصل از فرمايشات حضرت (ع) حاوى رءوس حكمت و كلّيّه شئون دينى و اجتماعى است، و علماى اخلاق كاملا در اطراف هر يك از آنها بشرح پرداخته‏اند).

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 9          صفحه‏ى 231     

(هر آن كس خويش خواه و خودپسند است)(بپاى هوشش از آن كند و بند است)(هلازين خوى زشت خويش خواهى)(خرد غرق است در بحر تباهى)چو انسان از ميانه خويش را ديدبخلق از ديگران خود را پسنديدنيارد رو بسوى كسب اخلاق ندارد با دگر كس مهر و اشفاق‏چنانكه دشمن جانش حسود است‏بچشم هوشش از آن عجب دود است‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 10         صفحه‏ى 5     

(نكو ملكى بود ملك قناعت)(بشر با آن عزيز است از مناعت)(نمايد مرد قانع پادشاهى)(نيفتد جانش در ذلّ تباهى)(چو مردى خوى و اخلاقش كريم است)(تهى دست ار بود غرق نعيم است)نديدم نعمتى چون حسن اخلاق كه انسان را كند مشهور آفاق‏

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 10         صفحه‏ى 177     

در اخلاق با مردم نزديك گشتن از كينشان ايمن زيستن است (بلكه سببى است كه انسان آنان را از خوهاى نابهنجار باز دارد و براه دينشان بكشاند).

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 10         صفحه‏ى 184     

(هر آن خوئى نكو باشد در آفاق)(بود تقوا رئيس كلّ اخلاق )(ز دين بر هر تنى ثوب و لباس است)(اگر تقوا ندارد بى اساس است)بايمان هر كسى كان پاى بند است‏بدين تقوا عزيز و ارجمند است‏مسلمان را درون باشد چو گلحن‏بود روشن ز تقوا همچو گلشن‏خوشا مرديكه راد و متّقى شدنشد گر متّقى زشت و شقى شدبود تقوا همان اكسير اعظم‏عمل بسيار از آن باشد اگر كم‏بدل جانا گزين ترس خدا رابمسهايت بزن اين كيميا را

شرح‏نهج‏البلاغه‏منظوم      ج 10         صفحه‏ى 250     

چو لفظ پارسى باشد چو شكربساز از آن شكّر قند مكرّرمگر كه خلق ايران آن بخواندز چه خود را بسوى ره كشاندمجلّات و رمان اندازد از دست‏شود از باده انسانيّت مست‏ز اوراقى كه در آن عكس زنها است‏ستاره سيما عريان بدنها است‏جوانان را كند اخلاق فاسداز آن كالاى اسلامى است كاسدمگر گيرند از آنها كنارى‏صلاح و راه را جويند بارى‏شوند از اين فجور و فسق و مستى‏سوى آئين و فرهنگ و درستى‏چو از هاتف در آن شب اين شنيدم‏موفق خويش از هر راه ديدم‏ز هر كارى بجز آن ديده بستم‏بهمّت آستين بالا شكستم‏زدم زين ادهم عزم و همم رادر اين راه گرم رو كردم قلم راسرى پر شور عشق و دل پر آتش‏شدم سرگرم در كار نگارش‏خيال كار و كسب و فكر بازارنه بتوانست بازم دارد از كارچو ديدم هست نيكو اين تجارت‏رها كردم زر و سود و خسارت‏چو عشق اندر دلى آتش فرو زدبجز عشق آنچه ميباشد بسوزدچو شوق شمع را پروانه دارددگر از جان و تن پروا نداردلغتها را نسخ گرد آوريدم‏شروحى چند گرد خويش چيدم‏ز قاموس ز مجمع تا به منجدتراجم كاهل دانش كرده با جدز عزّ الدّين و عبده ابن ميثم‏خوئىّ ولاهجى ديگر كسان هم‏