اخلاق در نهج البلاغه از کتاب شرحنهجالبلاغهمنظوم
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 1 صفحهى 7
يكى از مى كشان شريف رضى استشيمش نيك و شيوهاش مرضى استرضى آن عنصر شريف حسبرضى آن سيّد ستوده نسبرضى آن راد مرد پاك گهررضى آن نابغه بلند اختربر بنى هاشم آنكه بوده نقيبو ندر آن منصبش نبوده رقيبچاكرش بوده طائع باللّهبا وجودى كه بد خليفه و شاهطينتش تابناك و نفس زكىگهرش پاك و بر بگفته و فىنيكويش دأب و ديدن و اخلاق بجهان طاق و شهره آفاقكرده از وى مخالفين تعريفگفته از وى مؤالفين توصيفنكتهها جسته بود از هر بابخود محمّد بنام و احمد باببو الحسن كينت است و ذو الحسبينلقبش هم شريف و دور از شينمادرش فاطمه عقيله دهركه بد از علم و دانش او را بهرنيست جز پنج پشت و پنج پدرفاصله او بموسى جعفر
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 1 صفحهى 119
شما را رأى چون رأى زنان استزنى را بر شما فرمان روان استهر آن كس چشم مردى از شما داشتخطا كرد و بزردى رخ بنيباشتز حيوانى شما فرمان پذيريدچرا اخلاق انسانى نگيريدزناى آن زشت اشتر تا صدا كردز هر سو جمع گرد خود شما كرد
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 1 صفحهى 135
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در وصف كسى كه در ميان امّت متصدّى مقام حكمرانى شده و حال آنكه لياقت آن امر را ندارد بيان فرموده: در نزد خداوند تعالى دشمنترين مردمان دو تنند، يكى مرديكه (در اثر معصيت و نافرمانى كارش بجائى رسيده كه) خداوند او را بخودش واگذار كرده (نظر لطف و مرحمت را از او بازگرفته پس او از راه حق كناره گرفته و به سخن بدعت و گمراه كننده ديگران دل بسته پس اين مرد بلا و فتنهايست براى كسى كه (گول او را خورده) و دچار فتنه او شود، و گمراه است از راه راست كسى كه آن كس پيش از او (داراى منصب حكمرانى واقعى بوده) و براه راست رفته و گمراه كننده است كسى را كه باو اقتدا نمايد چه در حال حيات و چه در حال ممات (زيرا عقيده فاسد اين در قلب آن مانده باعث هلاكتش شده) هم حمّال خطاياى غير و هم گروگان گناهان خويش است. مرد (دوّم) كسيست كه نادانيها را براى خود گرد آورده و در ظلمتهاى فتنه و فساد غافل گير شده و در اصلاح مفاسد دلش كور است، جهّال عالمش دانند و حال آنكه نادان است، هر روز كه صبح ميكند دلش در پى جمع ماليست كه كم آن بهتر از بيشتر آنست، تا اين كه از آب متعفّن و گنديده اخلاق فاسده و افكار بىفايده پر شده، در ميان مردم بر مسند قضاوت تكيه زده ضامن خلاص كردن خلايق از چيزى مىشود كه بر غير او هم پوشيده است (داناتر از او هم آن چيز را نمىداند) هر وقت دچار يكى از مسائل مشكله گردد براى حلّ آن سخنان سست و بىپايه به بسيارى كه از فكر نارساى خود مهيّا ساخته و آن قضيّه را بر خلاف واقع قطع كند، پس او را در پوشيدگى شبهههاى افتاده كه مانند تار عنكبوت سست است (جاهل در حلّ مبهماتى كه حقّ او نيست بدست و پا مىافتد همانطورى كه مگس در تار عنكبوت گرفتار مىشود) نمىداند اين حكمى كه رانده صوابست يا خطا اگر اتّفاقا صواب واقع شده مىترسد از اين كه مبادا خطا باشد، و اگر خطا است اميدوار است كه صواب باشد، نادان است و در نادانيها هم بسيار بسر درميآيد و در ظلمتهاى جهل با ديده كم نور قدم نهاده بسيار سوار است بر شترهائى كه جلو پاى خود را نمىبينند (نتايج خطاى فكرى او خيلى ركيك و بىپايه است) پاسخ مسائل را جواب مثبت و دندان شكن نمىدهد، همانطورى كه باد گياههاى خشك را از هم مىپاشد او روايات را (چون قوّه فهم آنها را ندارد) همان طور بباد داده و پراكنده ميكند، بخدا سوگند قادر بر تقرير مسايل وارده بر او نيست، و گمان نمىبرد كه ديگران بمنكرات او عالم باشند و ماوراى آنچه بفكر ناقص او رسيده راهى براى ديگرى نمىبيند (گمان ميكند فقط راه حق بدست او است و بس) و اگر دچار امرى مجهول شود چون ميداند كه آنرا نمىداند پوشيده و كتمانش ميكند، خونهاى بناحق ريخته از دست ستم و حكم خلاف او بفريادند، مواريث از فرامين باطله او مىنالند، بخدا شكايت مىبرم از گروهى كه در جهل زندگانى كرده و با جهالت و نادانى مىميرند، در ميان ايشان متاعى كاسدتر از كتاب خدا (كه قرآن است) وجود ندارد، هنگامى كه بر وجه نيكو خوانده شده و تغييرى در آن داده نشود، و جنسى رايجتر و گرانبهاتر از همان قرآن در نزد آنان وجود ندارد در موقعى كه آنرا از موضعش تحريف كرده باشند (روى اميال فاسده و اغراض نفسانيّه آنان معنى شود)، هيچ چيزى نزد آنان زشتتر از نيكوئيها و نيكوتر از زشتيها نيست (دشمن معروف و دوست منكرند).
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 2 صفحهى 5
اميدوارم: انتشار اين كتاب با اين سبك دلكش و خط و اسلوب شيوا و شيرين توجّه خوانندگان رمانهاى عشقى و مجلّات مخرّب عقيده و منافى با عفّت و اخلاق را بخويش معطوف داشته ريشه رذائل را از سرزمين دلها بركنده و درخت توحيد و تقوى و فضايل و صفات عاليه انسانيّت را در آنها خرّم و سرسبز سازد.
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 2 صفحهى 57
از خطبههاى آن حضرت عليه السّلام است كه در آن مردم را امر بكسب اخلاق حميده و تقوى مىفرمايد: خدا بيامرزد آن بنده كه كلمه حكمتى را شنيده و نگه دارد، و بسوى رشد و صلاحى كه خوانده مىشود نزديك شود، در كمرگاه رهنما چنگ افكنده و نجات يابد، (سخنان محمّد و آل محمّد صلوات اللّه عليهم أجمعين را شنيده و از دنبال آنان راه برگيرد تا رستگار شود) مراقب (فرمان) پروردگارش باشد، از گناهانش بترسد، كردار نيك و عمل شايسته را پيش بفرستد، آنچه ذخيره كردنى است كسب نمايد، و از آنچه پرهيز نمودنى است دورى گزيند، غرض (دنيوى) را افكنده عوض (اخروى) را برگيرد، دشمن هوس و تكذيب كننده آرزو باشد، براى نجات خويش صبر را شترى باركش قرار دهد (شدائد و مصائب را تحمّل نمايد) تقوى را ساز و برگ راه مرگش گيرد، طريق روشن (شريعت) را سوار، و راه درخشان (هدايت) را ملازم شود، (اين چند روزه مدّت عمر) مهلت را غنيمت شمرده بسوى اجل شتافته و از عمل (و كردار شايسته براى قيامت) توشه برگيرد.
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 2 صفحهى 134
و بايد دانست حديث فوق يكى از احاديث مشكله ايست كه شرّاح در تاويل و تفسير آن توضيحاتى دادهاند كه بنده نيز باندازه توش و توان خودم مطلب را از هم باز نمودم، لكن حضرت پس از آنكه اين سخن را فرمود چون مىدانست اين سخن بنظر شنوندگان غريب آمده و شايد منكر آن شوند لذا فرمود اى مردم نگوئيد چيزى را كه نمىدانيد (شما كه بكنه اين سخن پى نبردهايد بيجهت آنرا انكار نكنيد) زيرا كه در حق چيزهاى بسيارى است كه شما (ندانسته) منكر آن مىشويد، و معذور داريد (و نكوهش نكنيد) كسى را كه شما را بر او حجّت و دليلى نيست، و آن كس منم (من شما را براه راست دلالت كردم، و راه عذرى برايتان باقى نگذاردم، لكن شما بمن اقتدا نكرديد) آيا من مگر آن كس نيستم كه در ميان شما بر طبق بار سنگين بزرگتر (قرآن مجيد) رفتار كرده، و بار گران كوچكتر (عترت پيغمبر) را در ميانتان گذاشته، پرچم ايمان را در بين شما كوبيده، و بر حدود و حقيقت حلال و حرام آگاهتان گرداندم، از داد و دهش خويش لباس آرامش و عافيت را در شما پوشانده، با گفتار و كردار نيك و پسنديده خود و ساده نيكى و احسان را برايتان گستراندم (شما را برفتار و كردارى كه باعث خوشنودى خدا و رسول بود راهنمائى نمودم) و اخلاق خوب و پسنديده خود را بشما نشان دادم (تا شما هم آنها را از من ياد گرفته خوش خلق و مهربان شويد) پس تدبير (كوتاه) خود را بكار نيندازيد، در چيزى كه ديده بينيش هم كنه آنرا ادراك كردن نتواند، و فكر و انديشه بدان راه بردن نيارد (در باب احكام و معارف آلهيّه و مطالب غامضه كه جز راسخون فى العلم ائمّه طاهرين كس ديگرى آنها را نمىتواند حلّ كند وارد نشويد، كه آن حدّ خانواده وحى و الهام است و بس)
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 2 صفحهى 138
عمل كردم همى بر ثقل اكبربقرآن خدا و بر پيمبرپى ارشادتان بس رنج بردمز قرآن موعظتهاتان سپردمنهادم ثقل اكبر در ميانتانكه از عترت شود روشن روانتانبهم توأم ز روى حكم فطرتبود تا محشر اين قرآن و عترتجدا از هم نگردد تا بكوثرشوند اين هر دو در نزد پيمبريكى پرچم بلند و نور افشانبكوبيدم ز ايمان در ميانتانكز انوارش بدين گرديد واقفبحدّ و حكم مقرون و مرادفحلال وهم حرامش را بدانيدزيته جهل خود بيرون كشانيدبپوشاندم شما را بر تن و جانلباس عافيت از عدل و احسانز قول و فعل و نيكى گستراندميكى فرش و شما بر آن نشاندمنماياندم شما را خلق نيكوكز اخلاق نكو گيريد نيروبنا بر اين ز استعمال آراءنگهداريد بايد خويشتن رادر آن امرى كه چشم عقل و بينشنه بيند قعر و كنهش ز آفرينشتفكّر را ز ذيلش دست كوتاهنبرد انديشه سوى كنه آن راهنداند كس بجز با وحى و الهامسوى آن امر تا آسان نهد كامببايد شد. بحكم عقل و تمييزز فكر در چنين امرى بپرهيز
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 2 صفحهى 269
از خطبههاى آن حضرت عليه السّلام است كه آن را در باره بطلان اصحاب جمل و حقّانيّت خويش بيان فرموده و رنجهائى كه در بدو أمر اسلام متحمّل شده متذكر گرديدهاند: پس از ستايش خداوند تعالى، و درود بر پيغمبر اكرم (ص) بدرستى كه خداوند محمّد صلّى اللّه عليه و آله را، در ميان عرب برسالت برانگيخت، و حال آنكه هيچيك از آنها خواننده كتابى و مدّعى وحى و پيغمبرئى نبوده (پس همين كه پيغمبر (ص) دعوت خود را منتشر، و مردم را بسوى حقّ خواندن گرفت، گروهى بدو ايمان آورده و فرمانش را اطاعت كردند) آن گاه رسول خداى به پشتبانى فرمانبرداران با نافرمانان در راه خدا جنگيده، و براه رستگاريشان مىكشاند، و آنان را در اسلام پيش دستى مىداد، كه مبادا ناگاه مرگ برايشان در آيد (و بحال كفر و نادانيشان از جهان ببرد) و همين كه مىديد شكسته در زير بار سنگين و كمرشكن گمراهى وامانده سر راهش ايستاده (و با زبان مهر و لطف و اخلاق پسنديده او را بسر منزل (اسلام) مىرساند، جز آن هلاك شده كه ابدا خيرى در او نبود (و مانند ابو جهل كه گوشش از شنيدن سخنان حق سنگين و گران بود، با اين وصف او در راه هدايت مردم متحمّل زحماتى توانفرسا گرديد) تا اين كه راه رستگارى را بآنان نشان داده، و در جايگاهى كه شايسته آنان بود فرودشان آورد، پس آن گاه كه آسياى زندگانيشان (قشنگ) چرخيدن گرفت. و نيزه خميده آنان راست گرديد (بوسيله آن حضرت امور زندگانى، مرتّب و استقلالشان كامل، و شانه از زير بار ستم دشمنان خالى كرده و آسوده شدند) بخدا قسم من آن روز سردار سپاهيان اسلام بوده، و لشكر كفر را ميراندم تا اين كه همگى (از ضرب شمشير من نابوده شده بقيّه كه مانده بودند دست از كيش ناهنجار خويش برداشته و بدان) پشت كردند، و حلقه كمند اسلام را بگردن زدند، و هيچگاه در (جهاد با آنان در عزم و اراده محكم و آهنين) من ضعف و ترس و خيانت و سستى رخنه نيفكنده (و در همه ميدانهاى جنگ از تمامى سرهنگان و افسران اسلامى پيشتر تاخته، و بيشتر مبارزه كردهام، تا حدّيكه از جانب خدا، پيغمبر بگرفتن مدالهاى افتخار بىشمارى نائل آمده، و اوّلين قهرمان پيروزمند جنگ شناخته شدم، هم اكنون من همانم كه بودهام، و با همان شمشير كه هنوز با من است) بخدا قسم باطل را چاك زده، و حقّ را از پهلوى آن بيرون خواهم كشيد، (باندازه با اهل باطل پيكار خواهم كرد، كه آنان نابود، و جز حقّ محض نماند) سيّد رضى عليه الرّحمه فرمايد: گزيده مطالب اين خطبه در پيش گذشت، لكن چون از جهت كم و زيادى با خطبه پيشين اختلاف داشت نگارش آنرا براى دوّمين مرتبه لازم شمردم.
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 3 صفحهى 217
سوى افعال زشت نابهنجاركدامين شخص باشد راه برداركه تا فردا به نيكوكار پاداشدهد و اندر بهشت جاودان جاشپى كيفر بآن بد كار نادانمكان بدهد ميان نار سوزانكجايند آن كسان كه ره سپردندسوى جهل و گمان بر خويش بردندكه دون ما بدانش جمله ياراندبأسرار نهانى پرده دارندبعلم ما همه بودند ناسخولى دانسته خود در علم ناسخبرخشان چون كه باب علم سدّ بودخود آن پندار از كذب و حسد بودچو مىديدند ما را حقّ أعلاز دانش دستگاهى داده والاز مهر خويش ما را بر كشاندهبتخت عزّت و رفعت نشاندهعنايت كرده اخلاق ستودهز حكمتها برخمان در گشودهبرحمتهاش ما را كرده داخلبغير از علم ما را خوانده باطلبراه ما هدايت كرده دمسازبنور ما دو چشم كور را بازبما داده است علم و حكم و بينيشبراى ما بپا كرد آفرينشو ليكن دشمنانمان داشته خواربه تيه جهل و نادانى گرفتارنمىبودند چون لايق بتكريمبر آنان علم و رحمت كرده تحريمبرونشان راند از شهر هدايتمكانشان داد در دشت غوايتچو اين الطاف حق در ما بديدندبه پيكر از حسد جامه دريدندبدلشان رد زبانه آتش كينبما دشمن شدند و خصم آئين
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 3 صفحهى 240
قسمتى از همين خطبه است اى مردم هر كه از خدا طلب پند و اندرز كند (بكارهاى خير) موفّق گردد، و هر كه گفتار (قرآن) را رهنماى خويش گرفت بسوى راستترين راهها هدايت شود (و در پناه لطف خدا بيارامد) براستى كسى كه همسايه و در پناه خداست (از عذاب و گرفتارى آخرت) ايمن است و دشمن او (كه از قوانين و دستورات او سر بر تافته در آن روز) هراسان و بيمناك است، براستى كه زيبنده نيست كسى كه عظمت و بزرگى خدا را شناخت خويشتن را بزرگ شمرد، زيرا بلندى مقام كسانى كه مىدانند خداوند تا چه اندازه بزرگ است (كه دست هيچ آفريده بدامان عظمتش نمىرسد) به آنست كه در برابر او كوچك و فروتن باشند، و سلامتى كسانى كه مىدانند او تا چه پايه قادر و توانا است (كه حرزها از درك ذات مقدّسش ناتوانند) به آنست كه سر تسليم را در پيشگاهش فرود آورند، پس از حقّ (پيغمبر و ائمّه طاهرين) نگريزند، گريختن شخص تندرست از خوره دار، و شفا يافته از بيمار، دانسته باشيد شما هرگز هدايت را نمىشناسيد، تا مادامى كه ترك كننده راه هدايت را بشناسيد، و هرگز بعهد و پيمان قرآن وفا نمىكنيد، تا كسى كه پيمان آنرا شكسته بشناسيد، و هرگز بكتاب خدا چنگ نيفكنيد (و عامل بتعليمات آن نمىشويد) تا كسى كه آنرا دور انداخته بشناسيد (پس هر وقت كه شما گمراهان و پيمان شكنان و پشت كنندگان بقرآن شناختيد، و از آنها دورى گزيديد) هدايت و وفاى بعهد و تمسّك بقرآن را از اهل آن (محمّد (ص) و آل محمّد (ع)) در خواست نمائيد، زيرا كه ايشان زنده كننده علم و دانش و ميراننده جهل و نادانى هستند، ايناناند كسانى كه حكم ايشان (در احكام الهيّه و قوانين قرآنيّه و حلّ مشكلات قضائيّه و اتّفاقيّه) شما را از علمشان و خاموشيشان شما را از گفتار (صدق) شان، و ظاهرشان شما را از باطنشان آگاه ساخته و خبر مىدهد (زيرا كه علم اينان سرشار و گفتارشان پاكيزه، و ظاهر و باطنشان مساوى و همه اخلاق و اطوارشان طبق رضاى الهى است) نه با دين مخالفاند، و نه در آن اختلاف دارند (همه در احكام الهى و دستورات رسول خدا با هم متّفقاند) پس دين در باره آنان گواهى صادق، و خاموشى گويا است (كه بزبان بى زبانى گواه حقيقت آنان ميباشد)
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 3 صفحهى 243
ز نور دين درونها را منوّرنمائيد و برون پر زيب و زيوربه پيمان خدا باشيد اوفاباحكام الهى نيك داناچو اين پرچم ز آل اللّه بر پا استهمىبايد از آنها كرد در خواستكز آنان علم زنده جهل مرده استوز آنان دين و دانش بهره برده استهم آناناند اشخاصى كه اخبارنمود از علمشان احكام و آثارخموشى نطقشان را كرد تصديقكه باشد حرفشان از روى تحقيقدرونشان هست چون پر نور زاهرز بيرونشان درونشان هست ظاهرز گفتار و ز آثار و ز كردارز اخلاق و ز أطوار ز رفتارهمه طبق رضاى حق تعالى استمقام بندگيشان نيك و والا استتمامى متّفق در كيش و در دينتمامى مجريان شرع و آئينديانت با زبان بى زبانىبدان شيرين زبانيها كه دانىبپاكيشان گواهى هست صادقبخوبىشان بود گويا و ناطق
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 4 صفحهى 206
چو ديو نفس دارد ميل عصيانخلاف امر حق راهست خواهاننداد او گوش دل بر خواهش نفسفزود او روز و شب بر كاهش نفسشمائى كه خدا را بندگانيدنيوشيد اين سخن را و بدانيدبه صبح و شام و شام صبح مؤمنز دست نفس خود چون نيست آمنبشب يا روز از وى بدگمانستاز او جويد عيوبى كه نهان استبر او چون شد مسلّط گشت غالبزياده طاعت از آن هست طالببميدان عمل چون رخش در تاختجوار رحمت حق را مكان ساختبسان مؤمنين بايد شما نيزشويد از جان بسوى حق سبك خيزكسان كه بوده سابق بر شماهاگذشته از سر نفس و هواهاخيام خويش از اين ويرانه كندندببزم دوست رحل از جان فكندندبريدند از جهان همچون قوافلكه ميبرّند روز و شب منازلاز اين تيه مذلّت همچو عنقاءباوج قاف عزّت كرده مأوىشما دل بسته دنيا نباشيدچو آنان اين بساط از هم بپاشيدبآنان كرد بايد همعنانىوز آن پس زندگانى جاودانىبدانيد اين كه قرآن است ناصحنصايح زو درخشان است و لايحهمه حكمش فرح افزا و دلكشسطورش نور و خالى از غل و غشبود هادىّ و كس زان نيست گمراهرفيق او ز علم عشق آگاهكند اخلاق انسان نيك تهذيبسخنهايش ندارد هيچ تكذيب
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 5 صفحهى 7
بزرق و برق چون بردش دل از دستبعشق مال خرّم خاطرش خستبرد از جان وى آسودگيهابدو روى آورد آلودگيهابمالش هر كسى گرديد طالبجهان چون گرگ بر وى گشت غالببچنگ تيز سويش كرد آهنگكشانيدش برون آن مال از چنگبحق سوگند هرگز قرن نقمتنشد قومى كه بد در خصب نعمتجز آن موقع كه چنگ اندر گناهانزدند آن مردم گم كرده راهانقدم اندر ره كج چون نهادندستم را در بروى خود گشادندو گرنه بندگان را حق گرفتارنسازد از ستم نبود ستمكارچو جام عيششان شد صرف مستىبدل دين شد بشرك و بتپرستىخدا بگرفت از آنان نعم رامبدّل ساخت بر نعمت نقم رانشان خشم حق مردم چو ديدندبحق گر از حقيقت بگرويدندز صدق نيّت و با قلب مشتاقشوندى جانب خلّاق آفاقلردّ اللّه عليهم كلّ شاردو قد أصلح لهم من كلّ فاسدبجوها آب رفته باز گرددبديها با خوشى دمساز گرددچو آن اخلاق بد بدهند تغييردهد تغيير نقمت دست تقديرچو شد خوى و روششان پاك و نيكوبر آنان نيكوئيها آورد رودل من بر شما زان بيمناك استكه بينم رويتان سوى هلاك استاز آن ترسم كه آن پاكيزه فطرتشود بد همچنان ايّام فترت
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 5 صفحهى 118
(حال كه عظمت و بزرگى دين مقدّس اسلام را دانستيد، توصيف قرآن كريم را استماع نمائيد) از آن پس پروردگار پاك محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را بر انگيخت (تا بشر گمراه را هدايت نمايد) و اين در هنگامى بود كه سر رسيد زمان جهان نزديك و آخرت رسيدن خويش را آگهى مىداد، گيتى پس از خرّمى و درخشندگى تاريك و اهلش را سپر سختيها و شدايد كرده بود، بسترش ناهموار، و زمانى نابود كننده زمامش را بكف گرفته بود، هنگام بسر رسيدن و بريده شدن پيوندش، و نزديك شدن نشانها ((ى ويرانى و فساد اخلاق ) و نابودى مردم، و شكسته شدن حلقه، گسسته شدن بندها، كهنگى نشانها هويدائى زشتيها، و كوتاهى زمان دراز آن دنيا نزديك گرديده بود (دانش و فرهنگ و تمدّن و حق پرستى و ملكات فاضله جاى خود را به دو روئى دغلبازى، مادّيت، و ستمكارى، و اختلافات شديد طبقاتى داده، و بشر محكوم بزوال و نيستى گرديده بود، در همين هنگام) پروردگار پاك پيمبر خويش را تبليغ كننده، و وسيله ارجمندى امّت بهار (و خرّمى دلهاى پژمرده) اهل زمان، و سرفرازى اعوان و يارانش قرار داد (و اوامرش را در جهان پراكنده ساخت) آن گاه قرآن را بدو فرستاد، و اين قرآن نورى است كه روشنيهايش خاموش نشود، چراغى است كه فروزندگيش فرو ننشيند، دريائى است كه قعرش پديدار نگردد، راهى است كه سير در آن سرشكستگى ندارد، روشنى درخشانى است كه تا بندگيش بتاريكى نگرايد، جدا كننده حق است از باطل و دليلش تباه نشود، بنائى است كه اساسش ويران نگردد، شفا و بهبودئى است كه كس از بيماريش نهراسد، (شفاى همه رنجها و دواى تمام دردها است) ارجمندى است كه يارانش از شكستخوردگى بدور، و حقّى است كه اعوانش از انهزام بيرونند، (مردم) پس اين قرآن معدن و مركز ايمان، چشمههاى دانش و درياهاى آن، عدل و داد را حوضها و باغستان، سنگها و پايه اصلى اسلام، دشتهاى هموار حقيقت، و بيابانهاى آن ميباشد (كه گلها و رياحين دين و دانش در آن روئيده، و دماغ جان خوانندگان خويش را خوشبو و معطّر مىسازد) آب برندگان اين دريا را خالى نكنند، و آب گمشندگان آب اين چشمهها را كم ننمايند، واردين از اين آبشخو رها نكاهند، و كاروانيان راه اين منازل را گم نسازند، رهروان اين نشانهها را ناديده نگذارند، رو آورندگان ياراى گذشتن از آن پشتهها را ندارند (از بس مرغزارهايش خرّم است دلشان اجازه گذشتن به آنها ندهد) خدا اين (بوستان معارف و قلزم دانش) را قرار داد، سيرابى تشنگى دانشمندان، بهار خرّم دلهاى مجتهدين، مقصد راههاى نيكان، داروى زداينده درد نورى كه تاريكى با آن نيست، رشته كه جاى چنگ زدن بآن محكم، پناهگاهى كه دژ و با رويش استوار و بلند است، دوست دارندهاش ارجمند، وارد شوندهاش سالم، پيروى كنندهاش رستگار، نسبت داده شده بخودش را عذر خواه است، دليل هر كه بدان سخن گويد، گواه آنكه با دشمن آن بجنگد، پيروزى آنكه او را محبّت گيرد، نگهدارنده هر كه او را بكار بندد، رخش سبك تا ز آنكه با آن بتازد، نشانه آنكه جوياى نشان است، سپر آنكه خود را به پناه آن گيرد، دانش آنكه بگوشش نگه دارد، (نيكوترين) حديث آنكه راويش باشد، (و برترين) حكم آنكه با آن قضاوت نمايد، (خلاصه اين قرآن مجيد چيزى است نفيس و مرغوب كه در تمام مراحل كلّيه طبقات مردم را در دنيا و آخرت بكار مىخورد، و وسيله رستگارى بشر از تمام مهالك در همه مسالك ميباشد).
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 5 صفحهى 195
از خطبههاى آن حضرت عليه السّلام است (در وصف خداى تعالى و مدح محمّد المصطفى (ص ع) و اوصاف نيكان و اندرز بمردم): من گواهم باين كه خداوند، عادل و درستكار است كه (ما بين بندگانش) بعدل و داد رفتار مىنمايد و حاكم است و جدا سازنده (حقّ از باطل) است، و گواهى مىدهم كه محمّد بنده و بر بندگانش پيام آور و سرور است، هر زمان كه خداوند خلقى را (از اصلاب بارحام) آورد، آنها را دو دسته فرمود (دسته نيكوكار و دسته بدكردار) و محمّد (ص ع) را در بهتر آن دو قرار داد، زناكار در نسب به آن حضرت سهيم نبوده، و تبهكارى شركت نداشته است، (نور پاك آن حضرت از زمان آدم صفى همواره از اصلاب پاكيزه بارحام مطهّره منتقل مىگرديده، و اجدادش تمام پاكان و پيمبران بودهاند) آگاه باشيد خداوند براى نيكى و خير اهلى، و از براى حقّ پايههائى، و از براى فرمانبردارى و بندگى نگهبانانى مقرّر فرموده است (كه آنها عبارت از أئمه طاهرين (ع ص) و نيكان و مؤمنين مىباشند، و اگر ائمّه (ع) نبودند، مردم بطرق خير راه نمىبردند، چنانچه حضرت صادق عليه السّلام فرمايد: بوسيله ما خدا پرستيده شد، و اگر ما نبوديم مردم راه بندگى را نمىيافتند) و بدانيد شما را هنگام هر طاعتى از جانب خداوند پشتيبانى است كه زبانها را گويا و دلها را (براه حق پويا و) پاينده مىسازد (توفيق و الطاف حق در كار نيك بدرقه راه انسان است، و گرنه بشر از جادّه بندگى منحرف شده، زير بار فرامين الهى نمىرفت) آن توفيق براى كسى كه بىنيازى را جويا است بىنيازى، و براى آنكه خواهان بهبودى است بهبودى است (انسان اگر در صدد رفع نواقص روحى و جسمى خويش برآمده، و آئينه دل را پاك كردن خواست البتّه خدا نيز باو كمك و توفيق مىدهد، كه من قدّم إلىّ شبرا قدّمته ذراعا) و بدانيد بندگان خدا كه علم خدا را نگهدارندگانند (آل محمّداند كه) هر چه بايد نگهدارى شود نگهدارى ميكنند، (و باندازه ظرفيّت هر كسى آنرا ظاهر مىسازند، چرا كه اسرار و احاديث آنها مشكل و دشوار، و جز نبىّ مرسل و ملك مقرّب، و يا مؤمنى كه خدا دلش را بايمان امتحان كرده باشد، نمىتواند بردارنده آن باشد) و چشمههاى آن علم را (براى تشنگان) جارى فرموده، بكمك و يارى هم برخاسته، و يكديگر را با دوستى ديدار مىنمايند، و از جام سيراب سازنده (دانش) بهم نوشانده، و (از آن سرچشمهها) سيراب باز مىگردند، شكّ و ريب به آنها در نياميزد، بدگمانى و غيبت بسويشان نشتابد خداوند آنها را بدين خلق و خوى خوش آفريده است، با اين خوى با هم آميزش دارند، ايناناند همچون برترين دانه پاك شده كه خويش را گزيده، و بدش را افكندهاند، و آن تخم را پاك كردن و آزمايش پاكيزه ساخته است، پس مرد بايد شرف و بزرگوارى را با پذيرش اين اوصاف بپذيرد (نه اين كه با داشتن اخلاق نكوهيده خويش را بزرگ و شريف پندارد) و پيش از رسيدن سختىء كه درهم كوبنده شخص است بترسد (و بچاره كار برخيزد) مرد بايد در دوران كوتاه، و كمى درنگش در اين سراى ناپايدار بنگرد، و براى سرائى كه بدان منتقل مىگردد، آنچه لازم است از كردار نيك بجا آورد تا هنگامى كه از اين سراى به سرائى ديگر بكوچد (و ايمن از عذاب و سختى بياسايد) خنك آن پاكيزه درون مرديكه پيروى كننده رهنما، و دور شونده از كسى است كه گمراهش مىخواهد، و با بينائى آنكه او را بينا ميكند، و به پيروى از آنكه او را هدايت مىنمايد، راه امن و سلامتى را مىپيمايد، و پيش از آنكه درهاى هدايت و رستگارى توبه برويش بسته آيد، و رشته (عمر) ش بريده شود، او خواهان گشايش باب توبه بوده، و از گناه باز ايستد، براستى كه چنين مردى مقيم طريق حقيقت، و راه روشن را نشان داده شده است.
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 5 صفحهى 199
خدا را علم همچون درّ مكنونبود در معدن و در گنج مخزونظروف علم ائمّه طاهريناندهمه گنجور سرّ و راز ديناندنگه در گنج بايد هر گهر داشتز هر درّيكه بايد پرده برداشتصدف از اين در معنى شكستهبحفظ آن گوهر اندر سلك بستهبنوشانند بر اشخاص خمّاربقدر حوصله زين جام سرشاراز آنان چشمههاى علم جاريستبه قلب خلق همچون سيل سارى استز خوشخوئى بهم يار و كمك كارز هم با عشق بنمايند ديداربخم خانه محبّت جمله ساقىبهم نوشانده مى از جام باقىبدلشان شكّ و ريب و بدگمانىنيابد راه از پاكيزه جانىنمىگردد زبانشان گرد غيبتنه بنشيند برخشان گرد خيبتخدا تنشان ز عيب و آك پيرا استچو گلها جانشان پاكيزه او خواستچو آن تخمى كه خوب آنرا به بينندز بد نيكوى آن را بر گزينندخدا از خلق آنان را گزيدهز مردم جملگيشان بركشيدههمه رخشنده و مرغوب و پاكندچو مه بين كواكب تابناكاندهر آن كس كو بزرگى و شرافتطمع دارد ز طبع پر لطافتچنين اخلاق بايد در پذيردز آل مصطفى سر مشق گيردبه پيش از آنكه مرگش در ربايدبراه جستن چاره بر آيداز اين خانه كه كوتاه است و تنگستكم و كوته در آن گاه درنگ است
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 6 صفحهى 169
(اى اهل كوفه حالات مردم را) من نگه كردم، و از جهانيان هيچكس را نيافتم كه بر سر چيزى از چيزها (ى جهان) بگردنكشى گرايد، جز از جهة و سببى كه در بر دارنده اشتباهات نادانان بود، يا حجّتى كه بانديشه بيخردان چسبنده، وقتى كه من اغلب وقايع ناهنجار را بررسى كردم، ديدم علّت صحيحى نداشته، و بيشتر از روى تعصّب بىمأخذى بوده، كه نادانان آن را درست مىپنداشتهاند) جز شما، اين شمائيد كه براى امرى بگردنكشى و تعصّب برخاستهايد، كه سبب و جهتش معلوم نيست (بدون جهة بر يكديگر كبر و نخوت مىفروشيد، نادان آن را در نمىيابد، و دانا از آن بيزار است) امّا شيطان كه بر آدم بكبر و گردنكشى برخاست براى سرشت (آتشين) وى بود كه آدم را در آفرينش نكوهيده، و گفت: من از آتشم و تو از گل، امّا توانگران از اهل عيش و كيف، و لذّات امتها از جهة فراوانى نعمتها (و اموال و فرزندان بسيار) بكبر و گردنكشى برخاستند و (بطورى كه قرآن سوره 34 آيه 34 حاكى است) گفتند: نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوالًا وَ أَوْلاداً، وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ ما را دارائى و فرزندان فراوانتر است، و معذّب نخواهيم بود (و حال آنكه ادّعاى شيطان و اغنياء هر دو پوچ است، و هيچكدام موجب كفر و گردنكشى نيست) و اگر شما از كبر و گردنكشى ناگزيريد، بايد آن كبر براى خصال پاكيزه، و كارهاى پسنديده، و امور نيكى باشد كه بزرگان، و دلاوران از خانوادههاى عرب، و رؤساى قبائل با آنها بر ديگران برترى مىجويند، بواسطه اخلاق مرغوب، و خردهاى بزرگ، و مراتب اوصاف عاليه، و نشانهاى نيك و دلپسند، بنا بر اين شما نيز تعصّب نمائيد، بخصال نيك از قبيل نگهدارى حق همسايه، وفاى بعهد و پيمان، فرمانبرى نيكان، نافرمانى گردنكشان، فرا گرفتن احسان، دست از ستمكارى كشيدن، خونريزى را بزرگ شمردن، با مردم بانصاف رفتن، خشم را فرو خوردن، و از تبهكارى در زمين دورى گزيدن، (زيرا اينها است چيزهائى كه شخص را از سايرين بر كشيده، و لا اقلّ با آنها مىتوان بر ديگرى تفاخر جست).
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 6 صفحهى 171
بديدم نيست آن را علّتى خاصّدر اين بحريد خود بيهوده غوّاصچرا در راه گمراهى بكوشيدبهم دون جهت نخوت فروشيدتكبّر كرد اگر شيطان بر آدمبر او دانست اصل خود مقدّمبگوهر كردش از نخوت نكوهشبگفتش تو ز خاكى من ز آتشچو آتش بس بود از خاك بهترلذا در رتبهام من از تو برترو گر كه اغنيا در افتخارانداز آن شد كه فراوان مال دارندنظر كردند در اموال و فرزندشدند از كبر و عجب و فخر دربندبه بيجا جام خودخواهى كشيدندنكوتر از فقيران خويش ديدندو حال آنكه هر دعوى كه آنجا استز شيطان و توانگر هر دو بيجا استشما از كبر اگر كه ناگزيريدچرا اخلاق نيكويان نگيريدعرب را بد دليران و بزرگانكز آنان غرق احسان زير دستانپسنديده از آنان بد چو خصلتنبودى فخرشان پر دون علّتشما با اكتساب خوى عالىمگر گرديد اسافل را اعالىاگر اوصاف نيكويان پذيريدسيادت را مگر كه راه گيريدز همسايه حقوق از حفظ سازيدوفاى عهدها را چنگ يازيدكنيد اجرا فرامين نكويانبه پشت سر نهيد احكام زشتانبهر حالت ره نيكى نوشتنستمكارى و جور از دست هشتننگشتن گرد خونريزىّ و كشتاربمردم بستن انصاف در كار
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 6 صفحهى 172
فرو بنشاندن از دل آتش خشمز فتنه دوختن اندر زمين چشمخلاصه آنكه از اين گونه اخلاق شود شخص از بزرگان اندر آفاقاز اين كردارها مرد است برترز مردم نى هر آن جلف سبكسر
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 6 صفحهى 175
ز سختيها كه در دور گذشتهبر امّتهاى پيشين شد نوشتهكنون بايد كز آن رنج و بلاهابه بيم اندر شويد از جان شماهادو چشمان خرد را برگشائيددر آن دوران بسى دقّت نمائيدبه بينيد آنكه آمدشان چه باعثكه زد بر سينهشان تير حوادثچه كردارى از آنان زشت بودهكه بر رنج و بليّتشان فزودهو يا آنكه ز اخلاق نكويانچه خلقى بوده راسخ بين آناندر ايشان ارجمندى از چه راه استعدوشان از چه رو خوار و تباه استچرا غرق خوشى بودند و نعمتچرا دور از محن بودند و نقمتبدرشان چون بزرگى رحل افكندشرف با بندشان چون بست پيوندتفكّر چون كه بين اين دو حالتشما كرديد بىرنج و ملالتببايد دورى از هر زشت كرداربكار نيكشان اقدام و رفتارهلا هر عزّ و جاه ارجمندى استو يا هر عيش و نوش و سر بلندى استاز اين رو بهر آنان شد فراهمكه يكسر متّحد بودند با همز دورى بر حذر بودند و پرهيزز مهر و عشقشان آتش شرر خيز
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 6 صفحهى 188
ألا و قد قطعتم قيد الأسلام، و عطّلتم حدوده، و أمتّم أحكامه، ألا و قد أمرنى اللَّه بقتال أهل البغى و النّكث و الفساد فى الأرض: فأمّا النّاكثون فقد قاتلت، و أمّا القاسطون فقد جاهدت، و أمّا المارقة فقد دوّخت، و أمّا الشّيطان الرّدهة فقد كفيته بصعقة سمعت لها وجبة قلبه و رجّة صدره، و بقيت بقيّة مّن أهل البغى، و لئن أذن اللَّه فى الكرّة عليهم لأديلنّ منهم إلّا ما يتشذرّ فى أطراف البلاد تشذّرا. أنا وضعت فى الصّغر بكلاكل العرب، و كسرت نواجم قرون ربيعة و مضر، و قد علمتم موضعى من رّسول اللَّه- صلّى اللَّه عليه و آله- بالقرابة القريبة، و المنزلة الخصيصة، وضعنى فى حجره و أنا وليد، يضمّنى إلى صدره، و يكنفني فى فراشه، و يمسّنى جسده، و يشمّنى عرفه، و كان يمضغ الشّيء ثمّ يلقّنيه، و ما وجد لى كذبة فى قول، وّ لا خطلة فى فعل، و لقد قرن اللَّه به- صلّى اللَّه عليه و آله- من لّدن أن كان فطيما أعظم ملك مّن مّلآئكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم، ليله و نهاره، و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل أثر أمّه، يرفع لى فى كلّ يوم مّن أخلاقه علما، وّ يأمرنى بالاقتداء به، و لقد كان يجاور فى كلّ سنة بحراء، فأراه و لا يراه غيرى، و لم يجمع بيت وّاحد يّومئذ فى الأسلام غير رسول اللَّه- صلّى اللَّه عليه و آله- و خديجة و أنا ثالثهما، أرى نور الوحى و الرّسالة، و أشمّ ريح النّبوّة، و لقد سمعت رنّة الشّيطان حين نزل الوحى عليه- صلّى اللَّه عليه و آله- فقلت يا رسول اللَّه ما هذه الرّنة فقال هذا الشّيطان قد أيس من عبادته، إنّك تسمع ما أسمع، و ترى ما أرى، إلّا أنّك لست بنبىّ، وّ لكنّك لوزير، وّ إنّك لعلى خير.
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 7 صفحهى 164
حسن جانم، من در اين هنگام در خويش نگريسته، ديدم عمرى دراز پيموده و ضعف و سستيم دريافته است (و بزودى بايستى از جهان زودگذر، رخت بسرائى ديگر كشم لذا) تصميم گرفتم وصيّت خويش را با تو سپارم، و از آن وصيّت خصالى (لازم) را وارد كردم (و نخبه از مطالب گفتنى و نوشتنى را برايت گفته و نوشتم زيرا كه) من مىترسم، پيش از آنكه آنچه در دل دارم، و بايدش با تو در ميان نهم (پلنگ) مرگ بر من تازد (و كارم را بسازد) يا اين كه آن چنانكه پيكرم نزار و ناتوان گرديده است، در رأى و فكرتم كاهشى پديد آيد (و پس از شصت و سه و يا پنج سال كه با ديو هوس بچالش و پيكار پرداختم) برخى از فتنهها و پيشآمدهاى جهان، و هواهاى غلبه كننده (همچون گرگ ديوانه) بر من يورش آرد، و (براى اتمام وصيّت مهلتم نگذارد، و من چنانكه شايد تو را آماده كار نساخته باشم آن گاه تو) در اين هنگام همچون شترى باشى سرسخت و وحشى (كه بكس انس نگيرد و سوارى ندهد) حسن جانم، تو جوانى هستى برازنده (و ساده دل) و قلب جوان نورس زمين خالى (بدون كشت و زرعى) را ماند كه هر چه در آن افكنده شود در خويشش بپذيرد و نگه دارد (و بدان من كه پدر تو و از تمامت دهقانان و زراعت گران جهان در افشاندن تخم فضيلت و اخلاق آگاهترم بايد نگذارم علفهاى هرزه هوس در سرزمين دلت ريشه بند كند) لذا پيش از آنكه قلب تو سنگين و سخت شود و عقلت را اشغال نمايد، من با فرهنگ و دانش بسوى تو شتافتم، تا اين كه تو نيز با تلاش و كوشش بكار بشتابى، و بدان اندازه كه اهل آزمايشها، و تجربهها را آن كار كفايت كرده است، تو را نيز كفايت كند، آن گاه تو از رنج (دانش و ادب) طلب كردن كفايت كرده شده، و از علاج تجربه اندوختن معاف خواهى بود، فلذا آنچه كه ما از آن دانش و ادب كسب كرديم، تو نيز كسب كنى، بلكه چه بسا چيزهائى كه بر ما پوشيده و پنهان مانده بود، بر تو (بطرزى بهتر) جلوهگر گردد (و تو از سخنان پدر پير و كارآگاهت استفادههاى شايانترى ببرى).
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 7 صفحهى 167
از اين گلشن گل اخلاق بوئىسوى فرهنگ از اين ره راه پوئىبدان اندازه از علم و درايتنمائى كسب كه باشد كفايتاز آنها چون دل ما شد منوّرتو نورانى كنى دل پيش و برتر
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 7 صفحهى 170
ز راه مهر و لطف و صدق نيّتبود منظور من از اين وصيّتكه آموزم تو را آداب آئينشوى سرورى چمان در گلشن دينبدستت اوّل عمر و جوانىفتد برنامه در زندگانىكه آن برنامه گر اجرا نمائىدر دولت بروى دل گشائىسخن اوّل ز قرآن كريم استكه مستحكم قوانينش قويم استبسى آهنگهايش دل نواز استدر دانش از آن درگه فراز استخدا دستور اسلام و شريعتدر آن داده است با احمد (ص ع) بامّتحلال و هم حرامش را شمرده استز دلها زنگ ز آياتش سترده استدر آن مدرس محمّد (ص ع) بد مؤسّسمنش شاگرد و عالمتر مدّرسپذيرى گر تو اين دستور و اخلاق پس از من مىشوى استاد آفاقمنظّم گشته قرآن ليك مشكلكسى خواهد كه باشد آهنين دلبه ميدان عمل پولاد بازوبه سنگين استخوانان همترازوكه در آيات مشكل دل نبازدبدانش حلّ مشكلهاش سازدپى آنان كه اندر اختلافاتفتادند و بپا ز انان شد آفاتهم او زين دستهها دورى گزيندز امر مشتبه خسران نه بيندكنون كردم از آنانت خبر دارز روى راز مشكل پرده برداربدوشت بارى از فرهنگ و آئيننهادم بس گران و سخت و سنگيناميدم هست اين از درگه حقّكه در حملش تو را دارد موفّق
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 7 صفحهى 230
كشى بيرون تن از زندان ناسوتگشائى پر باوج قصر لاهوتپى اخلاق را سازى مسدّدشوى از هر چه غير حقّ مجرّدكنون ختم سخن را مىنگارمتو و دينت بايزد مىسپارمهم اندر حال و استقبال و ماضىخدا خواهم كه باشد از تو راضىز تقديرش هر آن چيزى نكوتركند آن را براى تو مقدّرخدايا از ره الطاف و تشويق(بانصارى) عنايت دار توفيقبنورت ديدهاش را ساز روشنز مهرت گلخنش را دار گلشنز چنگ نفس سركش ده نجاتشبده در راه طاعاتت ثباتشفكن در مزرعش تخم ورع رابكن از خاطرش بيخ طمع راز لطفش ده تو توفيق تمامىبكش در پختهگيهايش ز خامىبگيتى غرّه غرّش مكن سلخچو حنظل ميوه عمرش مكن تلخدرونش را ز حكمت پر گهر كندهانش از سخن كان شكر كنموفّق دار او را تا كه عاملبدين دستور از جان گردد و دلاز اين اطلس به پيكر جامه پوشدو ز اين خم جام علم و دين بنوشدز مهر غير تو دامان فشاندببزم پاك نيكان خود كشاندرهد از حبس تن مانند شهبازشود با طوطيان قدس دمسازنهد زين ادهم عزم و هم رادر اين ره گرم رو سازد قلم رانگارد نقش خود را زيب اتمامدهد اين نيك خدمت نيكو انجام
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 7 صفحهى 245
و با نديدن ارباب آداب و اخلاق از سقراط برتر، و با تربيت نشدن بين شجاعان و دليران از هر بشرى كه در پشت زمين است دليرتر، و با اين كه قريش صاحبان آز و طمع بودند، از تمامى مردمان زاهدتر، و با اين كه فصيحترين قبيله عرب قبيله جرهم است، او از تمامت عرب افصح باشد، تا اين كه گويد از خلف ابن احمر پرسيدند، آيا عنبسه و بسطام دليرتر باشند، يا علىّ ابن ابي طالب گفت عنبسه و بسطام را با بشر بايد قرن و مماثل آورد، نه با كسى كه مقامش ما فوق بشريّت است، گفتند در هر صورت چيزى بگوى، گفت سوگند با خداى اگر علىّ ابن ابي طالب پيش از حمله كردنش ويله بر روى آنها مىزد البتّه آنها مىمردند، آرى آقاى ابن ابى الحديد فراموش مكن، و دچار بهت و تعجّب مباش آن كس را كه خداى بركشيد، و با رسولش يك جان در دو قالب آفريد، و در دامان وحى و الهام تربيت شده، و رسول خدا (ص ع) هزار باب از علم را بروى وى بگشود، كه از آن هزار باب يك مليون باب علم و دانش ديگر بروى او باز شد، عجب نباشد اگر در كلّيّه أوصاف شريفه بر تمامت بشر پيشى گيرد، اين پيشواى ما شيعيان است كه چنين است، لكن عجب از تو و مانندگان تو است كه با اعتراف بتمام اين مزايا باز در اوائل كتابهايتان الحمد للّه الّذى فضّل المفضول على الفاضل مىنويسيد: و جهّال نادانى را كه حتّى زنان پردهگى از آنان دانشمندترند بر وى ترجيح مىنهيد. نعوذ باللّه من الغىّ و الشّقاق).
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 8 صفحهى 164
بكن دقت در اطوار گذشتهكه در تاريخ ثبت است و نوشتهز شاهانى كه با نيكوئى و دادبآبادى جهان را كرده بنيادبرافكندند بيخ كين و زشتىپديد آورده خوهاى بهشتىبدى بنهاده وز آن پاك رستندروشها نيك اندر كار بستندو گر كس گفت حرفى از پيمبركه بر وى باد رحمتهاى داوربقرآن يا كه امرى بوده واجبكه بايستى عمل را شد مواظبتو آن اخلاق و آن دستور و آئينفرا گير و بكارش بند و بگزينبدانها گر مرا ديدى برفتاربدنبالم عمل را راه بردارخصوص اين عهد و پيمان كه سپردمتو را دهر بديت از دل ستردم
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 8 صفحهى 234
بارى حارث در سنه 65 هجرى وفات يافت، و مطالب ذيل پاره از نامه مفصّلى است كه در باره محاسن اخلاق و نيكوئى آداب حضرت بوى نگاشتهاند: اى حارث) چنگ برشته قرآن در افكنده، و پند و اندرز را از آنان خواهان باش، حلال و حرامش را حلال و حرام بدان، آنچه از حق كه گذشته است باور دار (و بكتب و رسل ايمان داشته باش) به آن چه از جهان كه گذشته است پند گير، براى آنچه كه از آن برجاى مانده است، زيرا پاره از جهان همانند پاره ديگر آن، و آخرش باوّلش خواهد پيوست، و همه آن از ميان برداشته خواهد شد (پس تا فرصت باقى است كارى بكن، و توشه براى آخرتت گرد آر) و نام خداى را بزرگ شمار، و آن را در حقّ و درستى ياد مكن (و بدروغ سوگند مخور كه سوگند دروغ مستلزم عذابى بزرگ است، مرگ و پس از مرگ را بياد آر) و بدون داشتن شرطى استوار آرزومند آن مباش (كه با نداشتن كردارهاى نيك و يقين باين كه آخرت بهتر از دنيا است آرزوى مرگ سخت بيجا است) و سخت بپرهيز از هر كارى كه بجاى آورندهاش آنرا بر خويش بپسندد، و از براى مسلمانان ديگرش نخواهد (يعنى سود شخصى را بزيان عمومى ترجيح دهد) سخت بپرهيز از هر كارى كه در نهانش انجام دهند، و در عيان از آن بشرم اندر باشند سخت بپرهيز از هر كارى كه بهنگام باز پرسى بجاى آورندهاش منكر آن باشد، و يا از آن پوزش طلبد، حارثا، نكند كه عرض و آبروى خويش را نشانه پيكانهاى گفتار قرار دهى (و با ناسخته سخنى نابهنگام خويش را رسوا سازى) نكند آنچه را كه مىشنوى با ديگرانش در ميان نهى كه دروغگوئى تو را همين بس، مبادا در مقام ردّ آنچه كه مردم تو را بدان حديث كنند برآئى كه نادانى تو را همين بس.
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 8 صفحهى 236
بكن امروز كارى بهر فرداكه باشى فارغ از اندوه بعقبابكژّيها مبر نام خداوندبنامش خور درست و راست سوگندبدون تكيهگاهى سخت و محكممجو مرگ و مزن از مردنت دمبخود ديدى اگر كردار نيكوسوى اين آرزو آنگه بكن رواگر نيكى كه برگ عيش عقبا استندارى آرزوى مرگ بيجا استبخود هر كار ناخوش مىشمارىروا بر ديگرى بايد ندارىمكن كارى كه چون گردد هويداشود آثار شرم از روت پيداسبب هر كار كه بر رو سياهىبود بايست عذر از آن بخواهىز كار ناروا بارى بپرهيزمكن آتش ز پوزش در درون تيزز ناسنجيده گفت نابهنجارشرف با آبروى خود نگه داربسا ديدم زبان صد گرد انگيختز يك گفتار بس بر خاك خون ريختهر آن گفته بمردم در شنفتنشدى آنرا نبايد باز گفتنبسا باشد كه آن مطلب دروغ استز نور صدق دور و بىفروغ استنماى اخلاق خود زين راه تهذيبمكن گفتار مردم پاك تكذيببسا باشد كه باشد آن سخن راستولى تكذيب تو از گوهرت كاستبدان صدق و بدين كذب ار روان استكسى نادانيش را اين نشان استشرار خشم اى حارث فرو كشتو خاكى دور شو از خوى آتششدى گاهى اگر در تند خوئىگراى از آن بنرمىّ و نكوئى
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 9 صفحهى 11
(به سينه گوهر راز خردمند)(چو درّ اندر صدف افتاده در بند)نخواهد هيچگه كردن عيانشگهر سان دارد اندر دل نهانشبحفظ آبروى خويش كوشدهماره راز خويش از خلق پوشدبماند تا كه اسرارش نهفتهلبش چون غنچه باشد ناشگفتهنيابد بهر راز خود چه محرمخورد خون و نيارد زان زدن دمز گردون بر سرش گر سنگ باردغمش را بردهان از دل نيارد(شكفته روئى و اخلاق نيكو)(كشد در دام دلها را چو آهو)چو چهر مرد باشد خرّم و بازبدو گردند مردم يارو دمساز
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 9 صفحهى 12
ز جان و دل تمامش دوست دارندبدلها تخم مهرش را بكارندزند چون پسته گر بر خلق لبخندبديدارش خلايق آرزومندبسوى او زهر كور و نمايندتمامى بسته شان با وى گشايند(تحمّل قبر بر هر عيب و نقص است)(در اين صندوق پنهان نقص شخص است)چو باشد مرد محكم همچو سندانشكيبا در قبال تپك دورانبدان اندازه باشد خويشتنداركه بيند هر چه از اشخاص آزارنسازد باز لب را بر شكايتاز آن آزار ننمايد حكايتگر اين كس صاحب اخلاق زشتى استهمه پنهان در اين خوى بهشتى استبديهايش در اين نيكى بود گمهوا خواهش بجان باشند مردمچو گورى كه در آن مرده است پنهانعيوب و زشت پنهان باشد اينسانز شرّاحيكه اين درّ شد برشتهبطرز ديگرى هم نقل گشته(كه اخلاق نكو بى شكّ و بىريببود چون خيمه بر هر نقص و هر عيب)درون خيمه تا انسان نشستهز ديدارش دو چشم خلق بستهچنين گر كس شود در صلح و سازشخدا پوشد ز مردم عيبهايش
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 9 صفحهى 43
آن حضرت عليه السّلام بجناب امام حسن سلام اللّه عليه فرمودند: فرزند جانم چهار چيز (از اخلاق را با چهار چيز ديگر (از افعال) را از من فراگير كه با نگهداشتن آنها هر كار كنى تو را زيان نرساند (آن چهار چيزى كه در اخلاق است آنست كه) بى نياز كنندهترين بىنيازيها عقل و خردمندى است، بالاترين فقرها نادانى و بيخردى است، ترسناكترين ترسها خودپسندى است، گرامىترين بزرگيها خوشخوئى است (دانشمند فقير جز از خدا منّت نكشد، داراى نادان همه از خلق منّت پذيرد خودپسند با كسى انس نگيرد، خوشخوى دلهاى نيكان را بدام در كشد، و آن چهار چيزى كه در افعال است آنست كه) سخت بپرهيز از دوستى كردن با نادان كه او باراده سود رساندن بزيانت در افكند سخت بپرهيز از دوستى كردن با بخيل كه او بهنگام نيازمندى خويش را از تو كنار مىكشد. سخت بپرهيز از دوستى كردن با گنهكار كه او تو را ببهاى پست و ناچيزى فروختن خواهد. سخت بپرهيز از دوستى كردن با مرد دروغگو كه او همچون سرابى است كه آب نمايد دور را بر تو نزديك و نزديك را از تو دور مىسازد
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 9 صفحهى 44
(حسن جان پند من در هشت چيز است)(كه هر يك همچو كان زر عزيز است)(اگر آن هشت پند از من پذيرى)(فراز قصر عزّت جاى گيرى)(چو شد آن هشت پندت حرز بازو)(زيانت نيست در هر جا كنى رو)(بروى هر كه در از عقل باز است)(بحال با نيازى بىنياز است)(به نيروى خرد مرد خردمند)(رهاند خويش را از هر بدو بند)(اگر گيتى بجانش تنگ گيرد)(كجا از چرخ منّت مىپذيرد)(حماقت بدترين فقر است و درد است)(رخ احمق اگر داراست زرد است)(بگنج ار باشدش دينار و درهم)(براى يك درم سازد كمر خم)(بدان كز كبر و عجب و خويش خواهى)(بسوى ترس و وحشت هست راهى)(نيندازد تو را در بيم و وحشت)(بگيتى هيچ چيزى همچو نخوت)(چو نادان جايگه برتر گزيند)(نكوتر خويش را از خلق بيند)(بدارد قوم و خويشش پاش از در)(بماند بيكس و بى يار و ياور)(ولى گر شد كسى با حسن اخلاق )(مشام خلق خوشبو كرد ز اشفاق)اگر تنها است و بى قوم و عشيرتچو شد خويش خوش و نيكش سريرت
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 9 صفحهى 80
(بمردم هر كه دارد پيشوائى)(سزاوار است پيش از رهنمائى)(دهد تعليم نفس خود زهر باب)(شود خود مبدء اخلاق و آداب)(چو خود روشن ز نور علم جانش)(شود بر مردمان سازد بيانش)(چو روشن شد كه منظورش ريا نيست)(بجز رفتارش از بهر خدا نيست)(همه رفتار و كردارش پسندند)(همه دستور وى در كار بندند)(چو زشتيها ز نفس خويش پيدا است)(سپس بر رفع كار زشت برخاست)(ز امرش ريشه زشتى برآرند)(ز زشتى رو بسوى نيكى آرند)(بنزد مردم او را احترام است)(ز هر كس برترش جا و مقام است)
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 9 صفحهى 135
هيچ مالى سودمندتر از خرد، و هيچ تنهائى وحشتناكتر از كبر، و هيچ هوشى همچون تدبّر و دور انديشى و هيچ بزرگوارئى همچون پرهيزگارى، و هيچ همنشينى همچون خوش خوئى، و هيچ ميراثى مانند دانش و ادب، و هيچ قائد و كشاننده همچون توفيق بسوى سعادت، و هيچ تجارتى همچون نيكوكارى و هيچ سودى همچون ثواب، و هيچ پرهيزكارى همچون توقّف در نزد امور شبهه ناك، و هيچ زهدى همچون زهد و بى ميلى در حرام، و هيچ دانشى همچون تفكّر، و هيچ عبادتى همچون اداى واجبات و هيچ ايمانى همچون صبر و حيا، و هيچ بزرگوارئى همچون دانش، و هيچ معاون و يارى همچون مشورت كردن با اشخاص نيست (كه نيست، و اين فصل از فرمايشات حضرت (ع) حاوى رءوس حكمت و كلّيّه شئون دينى و اجتماعى است، و علماى اخلاق كاملا در اطراف هر يك از آنها بشرح پرداختهاند).
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 9 صفحهى 231
(هر آن كس خويش خواه و خودپسند است)(بپاى هوشش از آن كند و بند است)(هلازين خوى زشت خويش خواهى)(خرد غرق است در بحر تباهى)چو انسان از ميانه خويش را ديدبخلق از ديگران خود را پسنديدنيارد رو بسوى كسب اخلاق ندارد با دگر كس مهر و اشفاقچنانكه دشمن جانش حسود استبچشم هوشش از آن عجب دود است
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 10 صفحهى 5
(نكو ملكى بود ملك قناعت)(بشر با آن عزيز است از مناعت)(نمايد مرد قانع پادشاهى)(نيفتد جانش در ذلّ تباهى)(چو مردى خوى و اخلاقش كريم است)(تهى دست ار بود غرق نعيم است)نديدم نعمتى چون حسن اخلاق كه انسان را كند مشهور آفاق
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 10 صفحهى 177
در اخلاق با مردم نزديك گشتن از كينشان ايمن زيستن است (بلكه سببى است كه انسان آنان را از خوهاى نابهنجار باز دارد و براه دينشان بكشاند).
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 10 صفحهى 184
(هر آن خوئى نكو باشد در آفاق)(بود تقوا رئيس كلّ اخلاق )(ز دين بر هر تنى ثوب و لباس است)(اگر تقوا ندارد بى اساس است)بايمان هر كسى كان پاى بند استبدين تقوا عزيز و ارجمند استمسلمان را درون باشد چو گلحنبود روشن ز تقوا همچو گلشنخوشا مرديكه راد و متّقى شدنشد گر متّقى زشت و شقى شدبود تقوا همان اكسير اعظمعمل بسيار از آن باشد اگر كمبدل جانا گزين ترس خدا رابمسهايت بزن اين كيميا را
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 10 صفحهى 250
چو لفظ پارسى باشد چو شكربساز از آن شكّر قند مكرّرمگر كه خلق ايران آن بخواندز چه خود را بسوى ره كشاندمجلّات و رمان اندازد از دستشود از باده انسانيّت مستز اوراقى كه در آن عكس زنها استستاره سيما عريان بدنها استجوانان را كند اخلاق فاسداز آن كالاى اسلامى است كاسدمگر گيرند از آنها كنارىصلاح و راه را جويند بارىشوند از اين فجور و فسق و مستىسوى آئين و فرهنگ و درستىچو از هاتف در آن شب اين شنيدمموفق خويش از هر راه ديدمز هر كارى بجز آن ديده بستمبهمّت آستين بالا شكستمزدم زين ادهم عزم و همم رادر اين راه گرم رو كردم قلم راسرى پر شور عشق و دل پر آتششدم سرگرم در كار نگارشخيال كار و كسب و فكر بازارنه بتوانست بازم دارد از كارچو ديدم هست نيكو اين تجارترها كردم زر و سود و خسارتچو عشق اندر دلى آتش فرو زدبجز عشق آنچه ميباشد بسوزدچو شوق شمع را پروانه دارددگر از جان و تن پروا نداردلغتها را نسخ گرد آوريدمشروحى چند گرد خويش چيدمز قاموس ز مجمع تا به منجدتراجم كاهل دانش كرده با جدز عزّ الدّين و عبده ابن ميثمخوئىّ ولاهجى ديگر كسان هم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۵ ساعت 11:40 توسط میرشاعرعلی
|