اخلاق در نهج البلاغه از کتاب ترجمهشرحصدكلمه
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 21
در حقيقت هر كه بر شرح نهج البلاغه اين دانشمند كه چند مجلّد مىباشد و براى صاحب خواجه عطا ملك جوينى تصنيف كرده، آگاهى يابد، به برترى او بر ديگران در همه فنون اسلامى و ادبى و فلسفى و اسرار عرفانى گواهى مىدهد. بنا بر آنچه صاحب كتاب (مجالس المؤمنين) (ره) از بزرگواريهاى ميراثى (نتايج) طبع ظريف و اخلاق خوش و والاى او نقل كرده، اين است كه ابن ميثم در دوران زندگى اوّليهاش گوشهگير و گمنام مىزيست و به پژوهش فروع و اصول واقعى دين مشغول بود.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 21
دانشمندان حلّه و عراق نامهاى به او نوشتند، محتواى اين نامه نكوهش ابن ميثم بر اين اخلاق بود، آنان گفتند: كار تو شگفتآور است كه با كمال مهارت در تمام علوم و معارف و دانايى شما در پژوهش حقايق و پديد آوردن نكات ظريف، در بلنداى اعتزال و گوشه نشينى، اقامت گزيدهايد، و در كنج گمنامى كه سبب خاموشى آتش كمال است، خيمه بر افراشتهايد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 23
ابن ميثم (ره) پاسخ داد كه شما اين غذاهاى خوب و لذيذ را براى آستينهاى فراخ من آورديد نه براى نفس قدسى و والاى من و گرنه من همان رفيق ديروز شمايم، و با آن كه ديروز با قيافه فقرا و اخلاق علما نزد شما آمدم مورد احترام واقع نشدم، و امروز با لباس جبّاران پيش شما آمدم و چون جاهلان سخن گفتم، شما نادانى را بر علم، و ثروت را بر فقر ترجيح داديد، من صاحب همان اشعارى هستم كه در مورد اصل بودن ثروت و فرع بودن كمال نوشتم و براى شما فرستادم و شما آن را تخطئه كرديد و پنداشتيد كه عكس آن درست است. جمع حاضر اقرار كردند كه در تخطئه ابن ميثم به خطا رفته و از كار خودشان و تقصيرى كه نسبت به او روا داشتند، پوزش خواستند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 57
امّا اقسام حكمت عملى به شرح زير مىباشد: حكمت اخلاقى، حكمت مربوط به منزل، حكمت مربوط به امور سياسى. سرّ اين تقسيم بندى اين است كه: هر خردمندى ناگزير بايد در كارش غرضى داشته باشد، اين غرض يا ذاتا ويژه خود اوست و آن علم اخلاق است يا ويژه او و افراد مخصوص به او و خاندانش مىباشد اين علم اداره منزل است يا بازگشت به انسان با توده مردم دارد و آن علم سياست مىباشد. گاهى قسم چهارمى به اين اقسام ياد شده افزوده مىشود و آن غرض انسان نسبت به شهر خود مىباشد و اين، حكمت شهرى ناميده مىشود كه آموختن اداره شهر و چگونه نگاه داشتن و رعايت مصالح شهر است و اين دانشى است كه انسان ناگزير بدان محتاج است چون آدمى از نظر سرشت شهرنشين و اجتماعى مىباشد. و تا چگونگى ساختن شهر و نظم دادن به اهل شهر را بر حسب اختلاف درجاتى كه دارند نداند، غرض او كاملا به دست نمىآيد. بنا بر اين كه همان تقسيم بندى اول باشد، اين قسم چهارم جزئى از حكمت سياسى مىباشد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 58
پيش از بيان مقصود مىگوئيم: اخلاق ملكهاى است كه به وسيله آن از نفس كارهايى به آسانى صادر مىشود بى آن كه قبلا انديشه و يا تذكارى وجود داشته باشد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 58
اخلاق ، عين قدرت نيست چون نسبت قدرت به دو طرف يكسان است، و اخلاق و خود فعل چنان نيست. يعنى نسبت به دو طرف تساوى ندارد چون فعل گاهى تكليفى است و در حقيقت هيچ امرى از امور اخلاقى، فضيلت باشد يا رذيلت ذاتا جزء سرشت آدمى نمىباشد و آنچه در سرشت انسان مىباشد قبول اخلاق است اگر چه تندى و كندى پذيرش فضيلت و رذيلت اخلاقى بر حسب اختلاف مزاج، مختلف مىشود و به نيرومندى و ضعف استعداد او براى قبول يكى از آن دو بستگى دارد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 58
توضيح اين كه اخلاق در سرشت آدمى نمىباشد، اين است كه اگر اخلاق امرى طبيعى مىبود ممكن نمىشد كه با ادب كردن و عادت دادن آدمى را از آن برگرداند، در صورتى كه بر گرداندن انسان از خلقى به خلق ديگر ميّسر مىباشد بنا بر اين ضرورى است كه اخلاق جزء طبيعت آدمى نباشد. امّا ملازمه روشن است چون اگر همه مردم جهان جمع شوند و بخواهند سنگى را عادت دهند كه به طرف بالا حركت كند ممكن نمىشود.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 58
توضيح باطل بودن لازم اين است كه: مشاهده مىكنيم برخى مردم از اخلاقى كه دارند به اخلاق ديگرى بر مىگردند و اگر آن انصراف و بازگشت از خلقى به خلق ديگر نبود، قرار دادن مقرّرات اخلاقى مانند ادب كردن بى فايده بود و نيز وضع كردن احكام دينى كه سياست خدا در ميان مخلوقش مىباشد ثمرى نداشت.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 59
هر گاه مطالب ياد شده را شناختى بايد بدانى كه فراهم آمدن فضايل اخلاقى ياد شده بر حسب فراهم شدن اين نيروهاست و همين حكم در مورد ضدّ فضايل كه اخلاق پست مىباشد جريان دارد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 72
حالات نفوس انسانى در خوشبختى و بدبختى، يا بر حسب عقيدهها در نيروى نظرى لحاظ مىشود، يا بر حسب اعمال در نيروى عملى. به هر دو حال، نفس يا متّصف به اعتقادات درست و اخلاق پسنديده مىباشد يا موصوف به ضدّ آنها مىشود كه اعتقادات نادرست و اخلاق پست است، يا متّصف به اعتقادات درست و اخلاق پست مىشود يا عكس آن (اعتقادات نادرست و صفات پسنديده) يا از يكى از آن دو خالى است يا از هر دو با هم تهى است پس نه قسم به شرح زير مىشود: [1- نفوسى كه متّصف به عقايد درست و اخلاق پسنديده باشد 2- نفوسى كه متّصف به عقايد نادرست و اخلاق پست باشد 3- نفوسى كه متّصف به اعتقادات درست و اخلاق پست باشد 4- نفوسى كه متّصف به اعتقادات باطل و ملكات پسنديده باشد 5- نفوسى كه خالى از اعتقادات درست و نادرست باشد و متّصف به اخلاق پسنديده 6- نفوسى كه خالى از اعتقادات و متّصف به اخلاق پست باشد 7- نفوسى كه متّصف به اعتقادات خالى از اخلاق باشد 8- نفوسى كه متّصف به اعتقادات باطل و تهى از اخلاق باشد 9- نفوسى كه بكلّى خالى از اعتقادات و اخلاق باشد].
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 73
قسّم دوّم: كه نفوس متّصف به اعتقادات نادرست و اخلاق پست مىباشد، يا به گونهاى است كه آنها در نفس نفوذ دارند در اين صورت به وسيله آنها كيفر دوام مىيابد چون جهل مركّب ضدّ يقين است، و هر گاه در جوهر نفس جايگزين شود معتقد مىگردد كه نادانى كمال نفس است و اميد دارد كه به آنچه در آن نقش بسته و كمال مستعدّ اوست برسد. و ناگزير پس از مردن با از دست دادن آنچه بدان اميدوار بود كمال منقطع مىشود و چون آنچه را اميد داشته نيافته است عذاب مىكشد و در نتيجه با تداوم پيدا كردن يقين به درستى آن، عذاب نيز دوام مىيابد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 73
و اگر اعتقادات باطل و اخلاق پست در نفس نفوذ نكرده باشد، براى صاحبان اين نفوس كيفرى است كه قطع مىشود چون صورتهايى كه براى آنان به سبب سرگرم شدن به ضدّ آنها حاصل شده است حالاتى است كه در آن نفوس جايگزين نشده است، و در آن استوار نگرديده، يا براى اين كه آن صورتها از حالات و مزاجها ناشى شده است پس با از ميان رفتن حالات، عذاب هم از ميان مىرود.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 73
قسّم سوّم: نفسى است كه متّصف به اعتقادات درست و اخلاق پست باشد پس اگر آن اعتقادات مستند به برهان باشد نفوس به وسيله آنها خوشبخت مىباشد، جز اين كه آن خوشبختى به سبب كيفرى كه از اخلاق پست حاصل مىشود، كدر و تيره است البتّه اين كيفر با از بين رفتن آن اخلاق بر طرف مىشود، يا به اين لحاظ كه اخلاق پست در نفس نفوذ و رسوخ نكرده است يا بدين سبب كه از مزاجها به دست آمده است و با نابود شدن مزاجها كيفر نيز بر طرف مىگردد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 73
قسم چهارم: نفوسى است كه متّصف به اعتقادات نادرست و ملكات پسنديده است، و اگر اعتقادات رسوخ در نفس داشته باشد عذاب آن هميشگى است و اگر راسخ نباشد كيفر قطع مىشود و علت قطع كيفر همان است كه قبلا بيان شد. قسم پنجم: نفوسى است كه خالى از اعتقادات درست و نادرست است و به اخلاق نيك متّصف باشد مانند نفوس بيشترى از ابلهان و كم خردان، و آنچه ظاهر نظر محقّقان است اين است كه اين نفوس پس از جدا شدن از بدن عذابى ندارند. چون اسباب و عوامل كيفر در آنها نيست در اين صورت در رحمت واسعه حق قرار مىگيرند. اين نظر مطابق با فرموده نبىّ اكرم (ص) مىباشد كه فرمود: بيشتر اهل بهشت ابلهان مىباشند. اگر چه تمام مقصود نبىّ اكرم از اين سخن، مطلب ياد شده نيست.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 74
قسم ششم: نفوسى كه از اعتقادات خالى و به اخلاق پست متصفّ است. اين نفوس پس از جدا شدن از بدن به خاطر اشتياقى كه به لذّتهاى مادّى داشته و از آن جدا شدهاند و توان بهرهبردن از آنها را ندارند كيفر مىشوند. اين كيفر بر حسب تفاوت آن شرق و شدّت و ضعف توان تركيبات جسمانى نفوس آنان متفاوت مىباشد. در اين مورد بسا شده است كه حكم كردهاند كه آن شوق در اين نفوس قطع مىشود و اينان پس از قطع شوق حكم كسانى را دارند كه پيش از آنان بودهاند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 74
قسم هفتم: نفوسى است كه به اعتقادات خالى از اخلاق متّصف مىشوند مانند نفوس بيشتر زاهدانى كه از مردم بريدهاند و در قلّه كوهها و بيابانها جا گرفتهاند. اين اعتقادات اگر مستند به برهان باشد، بر ايشان خوشبختى كامل است و پايينتر از قسم اوّلاند اگر صفات نيك اخلاقى را كه آماده براى كمال بيشتر است نداشته باشند و اگر اعتقاداتشان تقليدى باشد حكمشان حكم مقلّدان در قسم اوّل مىباشد و شايد مقلّدان در قسم اول به سبب اخلاق نيكشان شرافت بيشترى داشته باشند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 75
قسم هشتم: نفوسى است كه به اعتقادات نا درست خالى از اخلاق ، متصفّ باشد كه اگر اين اعتقادات در آنان رسوخ يافته باشد كيفر به وسيله آنها دوام خواهد داشت و علّتش نيز سابقا بيان شده و اگر عقايد رسوخ نيافته باشد تا عقايد باقى است كيفر نيز باقى است و با زوال اعتقاد كيفر نيز زايل مىشود. ممكن است اين نفوس پس از زوال اعتقادات به نفوس ابلهان ملحق شوند، چون كمالات نفس را نشناخته و بدان اشتياق نداشتهاند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 75
قسم نهم: نفوسى است كه به كلّى خالى از اعتقاد و اخلاق مىباشد و همچون نفوس هيولائى اطفال است. در مورد اين نفوس براى حكيمان اعتقاد روشنى نيست. جز اين كه بر اساس اصول حكما سزاوارتر آن است كه اينها را به نفوس ساده مثل نفوس ابلهان ملحق كنند و حكمشان نيز حكم همان نفوسى باشد. و خدا داناتر است.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 84
بحث پنجم در أحكام عارفان و اخلاق ايشان است
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 85
امّا جمع: عبارت از آراستن ذات به مراتب رياضت ايجابى و مثبت است بدين گونه كه سالك، مهربان، با رحم، بخشنده و بزرگوار شود و اين حالت در زبان دين متخلّق شدن به اخلاق خدا ناميده مىشود، و در زبان خالصان پيشرفت كردن در پلّههاى جلال، و امّا جمع در مورد خدا هرگز به خلوص و صافى نمىرسد مگر اين كه در پيشگاه او توقف نمايد بطورى كه نظر شخص به حق رسيده از خود و شادمانيش از اين كه به وصال آراسته شده قطع گردد و با آن، كمال واقعى تحقق مىيابد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 85
امّا اخلاق : لازم است كه عارف شجاع باشد چون شجاعت كمالى است كه ذاتا مطلوب مىباشد و آنچه مانع مىشود كه انسان بر كارهاى ترسناك اقدام كند ترس از كشته شدن است كه منجّر به مرگ مىشود و عارف بدور است كه از مرگ بپرهيزد. و لازم است كه عارف پاكدامن باشد چون پاكدامن ذاتا صفتى خواستنى است و آنچه مانع عفّت مىشود اين است كه نيروهاى جسمانى بنا بر مقتضاى طبعشان بر انسان چيره مىشوند و نفس در فرمانبردارى آن قوا مقهور مىگردد و عارف از آن بدور است چون نيروهاى بدنيش به دست نيروى عقلانيش مغلوب مىشود.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 105
در پاسخ مىگويم: در آنچه گفتى كه برهان (لم) قويتر و استدلال كردن به آن سزاوارتر است شكى نيست، جز اين كه مىگوييم: اين كلمه محقّقا از آن حضرت صادر شده تا ديگران را ادب كند و آنان را بر فراهم آوردن اخلاق كريمه و به دست آوردن فضايل تشويق نمايد. به اين دليل كه چون آدمى نفس خود و عيبها و كاستيهايش را شناخت و دانست كه نفس نياز به كامل شدن دارد اين شناخت عاملى است كه او را به اصلاح كردن دو نيروى عملى و نظرى خود فرا مىخواند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 109
مىگويم: قيمت بر حسب حقيقت بر چيزى گفته مىشود كه جانشين چيزى شود و عوض آن قرار گيرد كه همان بها مىباشد. و مجازا به امورى گفته مىشود كه نفس آدمى آن را از حالات و كيفيّات چون دانش و اخلاق پسنديده و مخالف آنها به دست مىآورد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 118
شارح گويد: راز اين كلمه از آنچه قبلا گفته شد آشكار است. دليل ظهور آن است كه هر اندازه بر درجات كمال نفس افزوده گردد بر نيروى متخيّله بيشتر مسلّط مىشود و كمتر سخن مىگويد. زيرا در اين هنگام بدون انديشه و تأمّل سخنى از دهانش بيرون نمىشود و در به كار بردن سخن و نتايج حاصل از آن و معانىاى كه از آن لازم مىآيد و تشخيص احتمالهايى كه در آن مىرود به عقلش رجوع مىكند و نيز در حاضر ساختن دليلى كه سبب سخن گفتن مىشود از عقل كمك مىگيرد، تا كلمهاى كه از دهان بيرون مىآيد مرتّب و مشخّص و استوار باشد و از گفتن آن پرهيزى نباشد و زيانى هم به انسان نرسد. و چون سخنى از نظر عقلانى كامل باشد و وجود آن متوقف بر اين شرايط فراوان و اسباب دور باشد ناگزير اندك خواهد بود و هر چه درجات عقل بيشتر باشد كاستى سخن افزون مىشود تا خاموشى و سخن گفتن در جاى خودش براى شخص عاقل به صورت ملكه و اخلاق در آيد. چنين شخصى درست بر عكس انسانى است كه درجات عقلش كم است. چون هر چه عقل آدمى كمتر باشد حرف زدن او بيشتر و زشتتر است. علّت اين كار آن است كه نيروى خرد كمتر مىتواند نيروى خيال را كنترل كند و عقل عملى در استخراج راى درست و گفتار مصلحت آميز به نيروى عقل نظرى مراجعه مىنمايد و سببش آن است كه ادراك نيروى نظرى كاسته مىشود. خلاصه به اين سبب است، شرايطى كه موجب كم شدن سخن مىگردد و سخت كاهش مىيابد. و علّت هر چه گستردهتر باشد صادر شدن معلول از آن نزديكتر و سريعتر مىباشد. و توفيق دهنده خداى متعالى است.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 140
فصل دوّم در مباحثى است كه به اخلاق پسنديده و پست و آدابى كه به آنها وابسته است تعلق دارد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 140
اين مطلب به تجربه ثابت شده و از قضايايى است كه پذيرش آن لازم است. امّا علّت اين ميلهاى طبيعى اين است كه بايد بدانى ميلها و آنچه موجب گريز طبيعى براى حيوان است بر مبناى تصورات نيروى واهمه يا تعقّل كردن چيزهايى مىباشد كه زيانبار است و آزار دهنده يا آسايش بخش است و سودمند. چون تصوّر حيوان به اين كه فلان چيز برايش آزار دهنده است در آن شوقى بر مىانگيزد كه خواستار دفع آن آزار دهنده مىشود. اين دفع يا با ايستادگى در برابر آن يا با گريز صورت مىگيرد. تصوّر اين كه آن چيز سودمند يا گواراست در او علاقهاى ايجاد مىكند تا خواستار ادراكى ملايم از آن شيء سودمند گوارا شود. ما تمام اين مطالب را به تو اعلام كرديم و چگونگى به حركت در آمدن نيروها و انگيزش بعضى از آنها را بر بعضى بنا بر مختلف بودن طبقات آن توضيح داديم و چون آنها را شناختى بايد بدانى كه دوستى ورزيدن به وسيله مهربانى نيكو و با سخن خوب و شيرينى و نرمى سخن گاهى در انسان، ذاتى و طبيعى است يا بر مبناى تكليف دينى است [يا خود را به زحمت بدان وا داشتن و شيرين سخنى را به خود بستن است] و بر هر دو فرض وقتى مردم نرمش را از صاحب اخلاق نرم درك كردند خود انگيزهاى است بر ايشان كه دوستش بدارند و مايل شدن بدو اشتياقشان را كه خواستار ادراك امور سازگار است بر مىانگيزد در آنچه توهم يا تعقّل مىكنند كه از كارهاى سودمند يا گواراست در نتيجه ارادهشان بر كوشش در همنشينى با او و برادرى و دوستيش بر انگيخته مىشود.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 142
شارح گويد: عود بطور حقيقت بر ساقه درخت گفته مىشود و بر حسب مجاز بر هر چيزى كه با ساقه درخت در امرى شبيه باشد، و امام (ع) در اين جا آن را بر آدمى اطلاق فرموده است، و همچنين لين بر حسب حقيقت بر چيزى كه از نظر حسّ عيبجويى را بپذيرد گفته مىشود: و از آن به فروتنى و بزرگى و پاكى اخلاق تعبير كردهاند، و كثافت بر زياد بودن اجزاى مادّى گفته مىشود و در اين جا امام (ع) از آن به فراوانى خار و شاخه و بسيارى برادران و ياوران تعبير كرده است، و اين قضيّه نيز متصله است و تحقيق آن نياز به شرح مناسبات مجازهاى ياد شده دارد پس از آن نوبت به شرح ملازمهاى مىرسد كه ميان تالى و مقدّم آن وجود دارد، امّا مناسبت مجازها: مقصود از عود مجازا انسان مىباشد چون در مجاز كمترين مناسبتى كافى است و در اين جا مناسبتهايى از قبيل شركت داشتن در نيروى نباتى و نموّ و نيروى تغذيه و در نيروى ناميه هم استقامت و غير آن مىباشد، و شريك بودن در يكى از اين امور سبب شباهت مىشود چه رسد كه در همه آنها شباهت باشد پس اين اطلاق مجازى براى يكى از انواع بر نوع ديگر نيكوست چون ميانشان شباهت هست و آن استعارهاى نيكوست.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 142
و امّا منظور از (لين) فروتنى و خوبى اخلاق است زيرا همان گونه كه نرمى هر گاه در جسم حاصل شود دليل بر بودن رطوبتى است كه با وجود آن، چوبى كه از آن نيزه مىسازند به وسيله نيزه ساز قبول خميدگى مىكند همچنين فروتنى و خوبى اخلاق چون در شخص حاصل شود دليل بر نرمى و رطوبت باطن اوست و نيز نرم بودن آن در آمادگى و لايق بودن رحمت الهى و پذيرش انعطاف با منفعل شدن طبيعت او و پاسخ دادن او به دوستى ورزيدن دوستان، و گرامى داشتن همنشينان، و شايستگى براى فيض توجهات حق در به دست آوردن بهترين صفات و اخبار خوب، و تصوّر كردن لذّت و سود در به دست آوردن برادران و نيرومند ساختن جوارح و اعضا به كمك آنان، و امّا منظور از (كثافة) كه روى آوردن برادران است امرى روشن است چون كثاف جز متراكم بودن اجزا و هجوم آنها معنايى ندارد و اين معنى در اينجا آشكار است، اين بود توضيح مجازها در كلمات. امّا توضيح مجاز در ملازمه و تركيب چنين است: همان گونه كه درخت شاخههايش انبوه و زياد و بزرگ مىشود و بر اثر زيادى برگها به هم مىپيچيد و اين زيادى برگها از رطوبت به دست آمده است كه موجب رشد و آمادگى روييدن مىشود، همچنين آدمى بزرگ مىگردد و شاخههايش قوى و برادران و ياوران و دوستانش زياد مىشود، كه تمام آنها نشأت گرفته از فروتنى و تواضع و بزرگوارى و خوبى اخلاق نسبت به آنان مىباشد كه در گفتار و كلمه امام (ع) از آن به «لين العود» نرمى چوب تعبير شده است تا آنجا كه بدو مىپيوندند چونان كه شاخهها به درخت مىپيوندند و همان طور كه درخت با شاخههاى فراوان بهم پيچيدهاش بزرگ مىشود آدمى به وسيله دوستانش بزرگ مىگردد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 143
بخل طرف تفريط از دو صفت پستى است كه آن دو صفت دو طرف براى حدّ وسطى مىباشند كه بخشندگى است و آن را قبلا شناختى، امّا علّت حسد ورزى حكم نيروى واهمه است به اين كه در بخشيدن مال زيانى است كه به او مىرسد اين حكم سبب حركت شهوانى به گرد آورى مال مىشود پس ابزارها به سبب آن نيرو به جمع كردن و به دست آوردن مال حركت مىكند و گاهى در شدّت و ضعف بر حسب اختلاف آن ادراك در آن دو جهت مختلف مىشود پس در ميان مردم [كسى است كه] بر حسب مزاج و ذات خويش براى نيرومند ساختن قوه واهمه كه موجب به حركت در آوردن نيروى شهوت مىشود، آمادگى دارد، و براى بعضى از مردم تحريك نيروى شهوت بر حسب حدوث استعداد نيروى واهمهاش مىباشد چون سبب و همى آن را درك مىكند، و نكته باريك در اين جا اين است كه اختصاص دادن مال شخص بخيل به اين مژده مجازى كه مستلزم ترساندن و هشدار به اوست دليل بر اين نيست كه مال شخص بخشنده چنان نمىباشد چون هر يك از دو امرى كه بدان مژده داده شده است ناگزير هم در مال بخيل و هم در مال بخشنده مىباشد و تو شناختى كه اگر چيزى را اختصاص به ذكر دهند دلالت بر نفى آن از غير او نمىكند، و در سخن آن حضرت (ع) به عبارت ديگرى وارد شده است كه شامل بخيل و غير بخيل مىشود و فرموده است: در مال هر مردى دو شريك است، يكى رويداد و ديگرى ميراث بر لكن فايدهاى در سخن امام (ع) هست كه اين حكم آن فايده را به همراه دارد و آن توهين به بخيل مىباشد چون لفظ تعظيم در توهين به كار رفته است مانند فرموده خداوند: عذاب را بچش كه تو همان مهتر گرامى هستى. و مغلوب ساختن او به اين خاطر كه مال را در راه خودش نبخشيده است و اين كه او را به جبر وادار كند كه آنچه را كراهت دارد بپذيرد و رو به رو شدن او با چيزى كه طبيعتش سخت از آن تنفّر دارد و از آن ناگزير است چون جدا شدن مال بر بخيل دشوارتر از جدايى مال از بخشنده است، سپس اگر شخص بخشنده بپذيرد كه اين ترس و انذار بر هر دو (بخيل و بخشنده) وارد است، بر بخشنده بعضى از آنچه از اين رو برو شدن مىيابد آسان مىشود. چون مصيبت هر گاه همگانى شود آسان مىگردد براى او در اين زمان تفاوت ميان ريشه و شاخه ظاهر مىشود به اين سبب كه بخشش مال از شخص بخشنده برايش ستايش، بزرگى، شرافت اصيل در دنيا و نعمت و پاداش فراوان در آخرت، به دست مىآورد و شخص بخيل از آنها بى بهره است چون علّت شايستگى آن در او وجود ندارد و بسا مىشود كه آن محروميّت موجب رشد بخيل و آزمندى او شود تا اخلاقى ضد اخلاق اوّليهاش در او پديد آيد و نفس خود را آماده سازد تا اسباب آن اخلاق نيك را به دست آورد و آن كه خدا برايش نورى قرار نداده است پس نورى برايش نباشد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 145
زيرا مردم را با اصل زمان شباهتى نيست، پس مقصود از شبيه بودن مردم به زمان شبيه بودن در صورتهاى جزيى و شخصى نمىباشد چنان كه گفته مىشود: صورت فلانى شبيه صورت فلان مىباشد چون مردم در صورت به پدرانشان شبيهترند، بلكه مقصود اين است كه آنان در كارها، عادتها، اخلاق ، و حالاتى كه بر آنها عارض و چيره است به مردم زمانشان شبيهتر مىباشند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 145
امّا سببى كه در آن شباهت مردم به اهل زمان غالب است اين است كه بايد بدانى بى خبرى و نادانى بسيط بر مردم چيره مىباشد و نفوس مردم ذاتا بدن را دوست مىدارند و بيشتر اوقات فرمانبردار نيروها و پيرو هوايند و مواظبت بر به دست آوردن كمالات خيالى دارند و چنان كه دانستى براى اين نيروهاى جسمانى بهرهاى از درك كردن امور كلى نمىباشد بلكه جز امور جزيى حاضر و محسوس يا وابسته به محسوس را ادراك نمىكند و بيشتر چنين است كه وجود فرزندان و بيشتر زندگى و تصرفاتشان در زمانى غير از زمان پدرانشان مىباشد ناگزير نفوس فرزندان بيشتر تأثير مىپذيرد و در اخلاق ، عادتها، شكل لباسها، حالتهاشان، به اهل زمانشان مايلترند تا عادتها و حالتهاى پدرانشان چون حال موجود را مشاهده مىكنند و با اهل زمانشان همدم، پيوسته و همنشين هستند و از حال پدرانشان بى خبرند چون با آنان كمتر همراهى و همنشينى مىكنند. زيرا آنان در مىگذرند و كمتر در زمان وجود فرزندان موجود هستند تا آنجا كه آدمى اگر با پدر درستكارى زندگى كند و به آداب و اخلاق او در آيد سپس او را از دست بدهد و با كسى بنشيند كه ضدّ اخلاق پدر را داشته باشد بسا مىشود كه در آغاز همنشينى آن اخلاق را زشت بشمارد لكن پس از زمانى نفسش از آن اخلاق متأثّر مىشود و به خاطر اين كه زياد آن را مىبيند و در برابر نيروهاى حسّى تكرار مىشود آن اخلاق زشت را به دست مىآورد و نفس به وسيله آن مشاهده و تكرار مقيّد مىشود و به تدريج اخلاق نخست (اخلاق پدر درستكار) از ميان مىرود و بسا مىشود كه بطور كلّى از آن اخلاق درست جدا شود و حالت ضدّ آن را پيدا كند عكس اين جريان هم صادق است و همچنين اگر براى پدر آن فرزند هنرى نيكو يا لباسى باشد كه شايسته حال او در ميان اهل زمانش باشد و همچنين عادتهايى كه آن پدر بدان خو گرفته و به صورت اخلاقى در آمده و شايسته حال او در زمان خودش باشد آن گاه فرزندش در زمانى ديگر و ميان ديگران رشد كند كه آن هيأت و لباس نخست را زشت بشمارند و هيأت و عادت دوّم را كه به دست آوردهاند نيكو بدانند محقّقا به همان هيأت و شكل در مىآيند و آن اخلاق رايج را تغيير نمىدهند و به غير آن اخلاق حاضر در نمىآيند و اخلاق و عادتهاى پدران را رها مىكنند، و اگر فرض كنيم كه فرزند بر اخلاق پدر رشد كند و مدّتى به شكل و هيأت او در آيد و در ماندن به آن شكل خويشتن را به زحمت افكند سرشت او ناگزير است كه او را به تمام يا بعضى عادتها و اخلاق موجود زمان رهنمون شود و اين كار منحصرا به خاطر ديدن زياد و آگاهى حسّى بر كارهاى موجودى است كه اهل زمانش بر آن هستند و نفس از آنها متاثّر مىشود و بى خبر است كه با مراجعه به عقل از آن بپرهيزد و سودمندترين اخلاق گذشته و موجود را در كار دنيوى و اخروى و به دست آوردن آن را رعايت كند و زيانبارترين آن عادتها و حالات را در كار دنيا و آخرت مورد توجّه قرار دهد و از آن بپرهيزد تا آنجا كه اگر براى مردم زمان گذشته خصلتى نيكو بوده كه موجب راهنمايى مىشود و در زمان حال ناپسند است در انجام دادن آن به انكار كسانى كه آن را نمىپذيرند اعتنا نكند بلكه آن را انجام دهد و بر آن مواظبت نمايد، و اگر براى زمانش عادت يا حالتى باشد كه انسان را به بدى بكشاند آن را ترك كند، اگر چه در ميان آنان نيك و پسنديده باشد، و خدا سر پرست كمك است كه آدمى را به آنچه خود مىپسندد توجّه دهد و توفيق از اوست.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 146
كريمترين تبار خوشخويى است مىگويم: پيش از اين دانستى كه حسب بر اين اساس كه مشترك لفظى است بر آنچه كرامتهاى ارثى شمرده مىشود و برداشتن مال كافى و نظاير آن گفته مىشود. و تعريف خلق را شناختى و آن به طبيعى و غير طبيعى تقسيم مىشود طبيعى آن است كه مقتضاى اصل مزاج باشد چون خنده زياد در برابر كمترين امر شگفت آور و اندوه و غم در برابر كمترين پيش آمد و غير طبيعى كه از تمرين و عادت به دست مىآيد، و گاهى سر چشمهاش تدبّر و انديشه است آن گاه پى در پى بر آن مداومت مىشود تا به صورت ملكه و اخلاق در آيد و به هر دو صورت يا آن حالت آدمى را به كارهاى خير و برگزيدن كار زيبا مىخواند كه اخلاق نيكو همان است، يا انسان را به عكس آن دعوت مىكند و آن اخلاق بدو پست مىباشد. چون معناى حسب و خلق را شناختى بايد بدانى كه تفسير سخن امام (ع) بر مبناى دو معناى حسب نيكو مىشود امّا بنا بر معناى نخست بايد بدانى كه حضرت خوشخويى را به بهترين كرامتى كه از كرامتهاى ميراثى است توصيف مىكند، و دليل راستى آن اين است كه دانستى ريشههاى فضيلت اخلاقى سه چيز است، حكمت، پاكدامنى، دلاورى، و مجموع آن سه دادگرى است، پس ملكهاى كه براى نفس اخلاق ناميده مىشود همان ريشهاى است كه اين فضيلتها و اقسامش از آن سرچشمه مىگيرد و بدون ترديد ريشه، برتر و كاملتر از شاخه مىباشد، امّا بنا بر معناى دوّم اين است كه چون خوشخويى سر چشمه ريشههاى فضايل ياد شده است كريمترين بى نيازى است زيرا موجب بى نيازى جزء باقى مانده انسان (روح) مىباشد ولى مال و ثروت سبب بى نيازى جزء حيوانى آدمى است كه فنا پذير است، و بازماندههاى شايسته نزد پروردگارت از نظر پاداش بهتر است و از نظر آرزو نيز بهتر مىباشد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 147
در اين كلمه امام (ع) هشدارى بر رعايت كردن خوشخويى است در صورتى كه وجود داشته باشد، و اگر نباشد در به دست آوردن آن بكوشد، چون توضيح داديم كه گاهى اخلاق اكتسابى است و به دست آوردنش ممكن مىباشد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 147
دليل لزوم رعايت اخلاق اين است كه سر چشمه گرد آمدن كرامتهاى اخلاقى و فضيلتهايى كه موجب خوشبختى هميشگى مىشود اخلاق مىباشد، و خدا سر پرست هدايت است.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 149
توضيح بيشترى مىدهيم و مىگوييم: محقّقا ميان ستايش نيكو و تكبر مخالفتى نزديك به مخالفت دو ضدّ وجود دارد، دليل آن اين است كه لازمه تكبّر كوچك شمردن مردم است و علّت آن اين است كه شخص متكبّر بر اين باور است كه خود شخصا درجهاى را حائز است كه در ديگرى يافت نمىشود و نتيجه آن كوچك شمردن آن است كه طبيعت مردم از كسى كه ديگران را تحقير مىكند متنفّر و گريزان مىباشد، امّا علّت تنفّر خردمندان از متكبر آن است كه آنان شخص متكبر را كوچك مىشمارند و نزد آنان اهميت و ارزشى براى آنچه بدان تكبّر مىكنند وجود ندارد چون او را بد اخلاق و از نظر ادب پست و بهرهاش از خوشبختى دائمى اندك است و دانشمندان مىدانند كه شخص متكبّر بر عيب خويش آگاه نيست و شخص متكبّر گر چه خردمندان را كوچك مىشمارد و از روى تكبّر به آنان نمىنگرد پس متكبّر در چشم آنان كوچكتر و از طبيعتشان دورتر مىباشد، و با اين وصف چگونه قابل تصوّر است كه خردمندان شخص متكبّر را ستايش و مدح كنند، امّا بقيّه مردم عوام و ديگران كه از متكبّر تنفّر دارند به اين دليل است كه طبيعت آنان تمايل دارد به كسى كه نسبت به آنان تواضع مىكند و با سخن نرم و احترام و مهربانى و سود رساندن با مال و مقام و غير آن، آنها را به خود نزديك مىكند، بويژه كه بيشتر آنان به خاطر ناتوانى از آگاه شدن به عيب متكبّر عقيده دارند كه ذاتا كامل است و قبول ندارند كه كسى بر او برترى داشته باشد، و روشن است كسى كه نسبت به ايشان تكبّر كند و مقامشان را حقير و خودشان را كوچك شمارد. احتراماتى را كه ياد كرديم نسبت به آنان روا نمىدارد، و هر گاه چنان باشد آنان بدو مايل نمىشوند و چون دليلى براى ستايش ندارند آنان را نمىستايند و مدحى از آنها سر نمىزند چون علّتى براى مدح وجود ندارد پس امام (ع) در بيان اين سلب كلّى راست فرموده است و خدا سرپرست توفيق است.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 155
مىگويم: الزّعارة- با تشديد (را) بدى اخلاق مىباشد، و مقصود آن است كه توضيح دهد ديدن حاصل نمىشود و صدق نمىكند در صورتى كه با بدخويى باشد چه اين كه بدخويى از سوى دو ديدار كننده باشد يا از سوى يكى، در اين صورت آن دو، ضدّ يكديگرند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 155
توضيح مطلب آن است كه ديدن راست و واقعى فقط ميان دو دوست كه با هم خو مىگيرند محقّق مىشود و دانستى كه سر آمد همه اسباب خو گرفتن و انس، خوشخويى است كه با بودن آن معاشرت خوب و لذّت بخش است پس هر گاه به جاى اخلاق پسنديده اخلاق ناپسند كه مخالف آن است بنشيند بزرگترين عامل گريز طبيعت مردم از يكديگر و سبب جدايى آنها مىشود و در نتيجه موجب قطع شدن ديدار مىگردد و ديدار آنان با يكديگر را ناممكن مىسازد، بنا بر اين ثابت شد كه ديدن با بدخويى جمع نمىشود.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 164
و اگر آن عادت نيكو را بفهمد به اين كه به هر چه مىيابد خشنود باشد تا آن ملكه را به عنوان ملكه و اخلاق به دست آورد و در برابر خواسته آن مقاومت كند تا او را به غم خوردن بر چيزى كه اندوه بر آن فايدهاى بيشتر از رنج بردن ندارد همواره شادمان و آرزومند و خوشحال خواهد بود، و نسبت رنجى كه از شكيبايى مشاهده مىكند به زحمت بى تابى مانند نسبت قطره به دريا مىباشد و اگر تفاوتى نباشد جز اين كه زحمت بى تابى رو به فزونى و زحمت شكيبايى رو به كاستى است همان كافى است كه تفاوت شدّت و رنج را در آن دو معيّن كند (رنج و زحمت در شكيبايى اندك و در بيتابى بسيار است). اگر مىپندارى كه اين شعور كامل نمىشود يا سودى ندارد به شعور و درك مردم در خواستهها و زندگيهايشان بنگر در اين صورت، شادى آنها را كه از زندگيهايشان شادمانند با تفاوتى كه در زندگى دارند و خوشحالى صاحبان حرفه را به حرفههايشان با اين كه مخالف همند مىبينى، و آن شادمانى را در هر طبقهاى از آنان به دقت بررسى كن چون شادى هر يك از آنها به آنچه در آنند بر تو پوشيده نخواهد ماند، اين شادمانى تنها به خاطر نيروى درك و فهمى است كه هر گروهى به خوبى روشن خود دارد و از دير زمان بدان عادت و روشن خو گرفتهاند پس هر گاه صاحب فضيلت ملازم مذهبش باشد و ادراكش قوى و عادتش به آن طولانى باشد سزاوارتر به شادمانى از اين طبقاتى است كه در نادانيها فرو رفتهاند خرجش از آنها سبكتر و رنجش كمتر و بهرهاش از نعمتهاى پايدار بيشتر مىباشد چون او بر حق و آنان ناحقند، او صاحب يقين و آنها در گمانند، او دوست خدا و آنها دشمنان خدايند، آگاه باش محقّقا بر دوستان خدا بيم و اندوهى نمىباشد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 175
3- منع از بخشش آنچه سزاوار است ديگرى به غير او كه مستحق است ببخشايد و اين سختتر از دوّمى است، زيرا دوستى او نسبت به آنچه كه خيال مىكند مالك اوست آسانتر از منع كردن چيزى است كه مالك آن نيست چون تصوّر بهره بردنش به آنچه مالك است ممكن است. امّا اين تصوّر در مورد چيزى كه مالك نيست وجود ندارد، 4- منع كردن از بخشش آنچه براى ديگرى شايسته است به مستحقّى كه خود اوست ببخشد و اين سختترين درجات بخل است و دارنده آن دورترين مردم از تراوش خير از اوست، زيرا اين مرتبه، آن سه مرتبه اول را نيز در بر دارد با مقدارى بيشتر چون سزاوارترين مستحق را از چيزى كه دورترين اشيا از ملك اوست منع كرده است، درجات ياد شده درجات بخل بود، امّا موجبات آنها چيست بايد بدانى كه سبب درد و درجهاى كه در آن مالش را از خودش و ديگرى منع مىكند بيشتر چيزى كه در آغاز به نظر مىرسد ترس از درويشى است و پرهيز از نيازمندى به كسى مىباشد اين حالت نشأت گرفته از بدگمانى به خداست چنان كه پيش از اين دانستى تا اين كه بر حسب تكرار و عادت ملكه و اخلاق شود در اين موقع با منع كردن رعايت آن اسباب برايش نمىماند و به قلبش هم خطور نمىكند بلكه آن جلوگيرى كردن طبيعت او مىشود، و امّا در آن دو درجه باقى كه در آنها مال ديگرى را از خود و ديگرى منع مىكند براى اين است كه چون آن ملكه ياد شده برايش حالتى شده و برايش به صورت اخلاق در آمده وقتى مىبيند ديگرى بخشش مىكند به حكم نيروى واهمه فرض مىكند كه او خود بخشش
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 184
شارح گويد: منظور از اين كلمه واداشتن بر فضيلتى است كه عفو ناميده مىشود و در اصطلاح دانشمندان در گذشتن از گناه ناميده مىشود، و در حقيقت ترك كردن بعضى از چيزهاى واجب از روى اراده و اختيار است و شكّى نيست كه اين فضيلت مستلزم بسيارى از اخلاق خوب مىباشد مانند بخشش و نجابت و كرم و همچنين فضايل ديگرى را در باب دلاورى به همراه دارد مانند ملكهاى كه حلم ناميده مىشود چون نفس صاحب عفو آرام و خالى از شرارت است به گونهاى كه خشم به آسانى آن را به حركت نمىآورد و مانند تحمّل كردن سختى چون به كارگيرى نفس براى گذشت به تدريج دليل بر اين است كه او را نيرويى است كه به وسيله آن ابزار بدن را با تمرين و خوب عادت دادن در كارهاى خوب به كار مىگيرد و غير اينها از فضيلتهايى كه هست، دليل اين كه حضرت (ع) آن را موكول به قدرت كرد اين است كه ظاهر شدن فضيلت بخشش براى نفس تنها بعد از محقّق شدن قدرت حاصل مىشود بر حسب اعتقاد عفو كننده كه هر وقت بخواهد كيفر بگيرد بر آن قادر است چه آن قدرت در واقع و نفس الامر موجود باشد يا نباشد، و امّا پيش از آن اعتقاد، گذشت محقّق نمىشود زيرا در حقيقت بعضى از چيزهايى را كه بر او واجب است ترك نكرده است چون وجوب انتقام محقّق نشده است، امّا اين كه امام (ع) امر كرده است كه گذشت از دشمن را سپاس توانايى بر عفو قرار دهد براى اين است كه قدرتى كه خدا به او عطا كرده است نعمتى بزرگ مىباشد و سپاس نعمت واجب است اگر چه اين قضيه از قضاياى اوّليه نيست بلكه از قضاياى مشهوره ستوده و ادب كردنهاى خير خواهانهاى است كه اديان موافق آنهاست و رأى مردم در اصلاح زندگانى دنيا و امور آخرتشان متّحد است با اين وصف براى سپاسگزارى و بويژه شكر نعمت بخش مطلق، اثر بسيارى است چون شكر از عوامل نيرومندى است كه نيروى عقلانى را در مداومت بر شكر مهيّا مىكند تا آثار رحمت را بپذيرد و براى طلب نزول خواستهها به وسيله تضرّعها و دعاهاى خير اهليت پيدا كند و هر گاه چنان باشد سزاوار است كه عاقل چون بر دشمنش توانايى يافت بداند همان طورى كه شكر، نفس را آماده پذيرش خيرات ياد شده مىكند عفو نيز چنان است چون عفو فضايلى را كه ياد كرديم در بر دارد و به وسيله آن خيرات هميشگى را به دست مىآورد به همين لحاظ امام (ع) لفظ شكر را به خاطر مناسبت بر آن اطلاق فرموده است و همان طور كه واجب است براى به دست آوردن خيرات به وسيله شكرى كه چگونگى حصول آنها را از شكر توضيح داديم بكوشد، واجب است كه در به دست آوردن فضايلى كه عفو مستلزم آنهاست سعى نمايد به اين كه بطور مستمّر بر عفو مداومت كند تا آن فضايلى كه از نفس لازم مىآيد ظاهر شود، پس اگر شخص عفو كننده عفوش را جايگزين شكر خداى تعالى كند كه او را بر دشمنش توانايى داده اين بهترين عوض مىباشد، و اگر ميان آن دو (عفو و شكر) جمع كند راه خيرات را بيشتر جمع كرده است و مقصود امام (ع) از گفتارش «عفو از دشمن را شكرى قرار بده براى توان يافتن بر دشمن» يعنى عوض شكر قرار بده چون حقيقت عفو، خود شكر نيست، و خدا سر پرست توفيق است.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 185
شارح گويد: حقيقت بخل و اقسام بخيلها را شناختى و امام (ع) در اين جا براى بخيل سه حكم ياد كرده است: 1- حسود به فقر نزديك است و دليلش اين است كه استعجال خواستن چيزى است كه وقوعش حتمى است و اين خواستن يا ذاتا ارادى است، يا خواستنى است به جاى امر ديگر كه به سبب اخلاق پست عارض شده است، و چون بخيل ناگزير فقير مىشود به اين سبب كه مالش به يكى از دو شريكش منتقل مىگردد همان طور كه امام (ع) فرمود: براى مال هر مردى دو شريك است، ميراث بر، و رويدادها نهايت آن فقر اين است كه از مال بهره نمىبرد و آن را در راههايى كه بايد خرج كند به مصرف نمىرساند، و اين نتيجه در باره شخص بخيل در مدّت وجود بخل بر حسب اقتضاى اخلاق پستش موجود مىباشد ناگزير بخيل به فقر نزديك است.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 186
شارح گويد: اقتضا در اين جا خواستن و ميل به چيزى است و زبان همان گوشت مخصوص مىباشد پيش از توضيح مقصود فايده وجوديش را ذكر مىكنيم و مىگوييم: پيش از اين معلوم شد كه يك انسان نمىتواند همه چيزهايى را كه بدانها نيازمند است به دست آورد بلكه بناچار بايد جمع بسيارى باشند براى اين كه بعضى از آنان به بعضى ديگر كمك كند تا هر يك به نياز خود برسد و از لوازم ضرورى اين اجتماع نيازمندى است تا هر يك از آنان حاجتهاى مطلوب رفيقش را كه در دل دارد بشناسد، و اين شناسايى ناگزير راهى دارد بنا بر اين لطف الهى اقتضا مىكند كه ابزار مخصوص و الفاظى كه مركّب از صداها و حروفى است كه از اين گوشت مخصوص به صورت خاصى پديد مىآيد وضع كند در اين صورت دليل نياز حتمى به وجود زبان را شناختى كه همان اظهار كردن اغراضى است كه در نفس مىباشد و چون مطالب ياد شده را دانستى مىگوييم: چون الفاظ منحصرا در برابر تصوّر معانى ذهنى تصوّرى و تصديقى وضع شده است تا بر آنچه از آنها در ذهن يافت مىشود دلالت كند و غالبا آن تصوّرها و تصديقهايى كه نفس قصد دارد از آنها تعبير نمايد از ملكات فاضله يا پست صادر مىشود، ملكات فاضله همان صورتها و اخلاق پسنديده و عقايد درست است به گونهاى كه در تعبير از آنها قصد اصلاح كردن كار دنيوى يا اخروى را دارد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 187
و ملكات پست، ضدّ ملكات فاضله است كه در ذهن نفوذ كرده به گونهاى كه مقصود از تعبير كردن آنها فقط آزار دادن ديگرى و سخن بدو ناروا گفتن و دشنام و نفرين و غيبت كردن و جز آن مىباشد پس هر گاه از ملكاتى نشأت بگيرد بىترديد حضور دائمى در ذهن دارد و در نتيجه تعبير لفظى از آنها بيشتر است و به علّت تعبير زياد از آنها و تكرارشان در وجود زبانى، و تعبير كردن زبان به عبارتى كه بر آن الفاظ دلالت مىكند، براى زبان تأثير پذيرى و فرمانبرى از مواضع و مركز آن الفاظ حاصل مىشود در نتيجه الفاظ زشت از ديگر الفاظ بر او آسانتر و سبكتر مىآيد و بر اساس آن عادت و فرمانبرى به آن عبارت ميل طبيعى پيدا مىكند و اين همان در خواستى است كه زبان بدان عادت كرده است اگر عادت خير كرده باشد خير است و اگر عادت بد كرده باشد بد است اگر چه اقتضاى حقيقى تنها همان اقتضاى نفس براى آن تصورها و تصديقهايى است كه سر مىزند از ملكهاى كه براى نفس حاصل شده لكن چون مقصود از اين كلمه هشدار بر زشت بودن سخن زشت و منع از دارا شدن اخلاق و تمايل به چيزى است كه شايسته نيست به آن تكلّم شود و هشدار بر سخن نيكو گفتنى است كه سودمند باشد و فرمان به ملازمت سخنى كه گفتن آن نيكو و شايسته باشد، و اين خوبى و بدى و فرمان و منع از چيزهايى است كه در اعتقادها نفوذ و دلها بر آن پيچيده شده جز اين كه گاهى بر اثر علّتى از آن غفلت مىشود و نياز هست كه شنونده را هشدار دهند بر آنچه احتمالا هوايش بر آن چيره شده است در نتيجه از سخن گفتن به كلمات زشت بر گردد، ناگزير امام (ع) تنها خواهش زبان را به سخنانى كه عادت كرده بيان فرموده است، نه غير آن و توفيق دهنده خداست.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 211
و گفته است: اگر در آن حضرت شوخ طبعى نبود چگونه اين انتقاد از او پذيرفته مىشود چون اين عيبجويى اگر به اين خاطر است كه حضرت به اندازه متوسّط شوخى مىكرد كه دانستى آن اندازه پسنديده است در اين صورت اين عيبجويى لازمهاش نهى از كار پسنديده است و آن جايز نيست، و اگر عيبجويى به اين سبب است كه امير مؤمنان (ع) بيش از اندازه مجاز شوخى مىكرده و به آنچه سزاوار نيست وارد شده پس معتقد است كه آن حضرت اندازه شوخى را كه بايد در آن جا بايستد و شوخى را قطع كند نمىشناخته است با اين كه اين مطلب كه آن حضرت در دو نيروى علمى و عملى كاملترين افراد بشر بعد از پيامبر است به تواتر رسيده است و نيز آن حضرت سرچشمه دانشهاى يقينى و اخلاق پسنديدهاى است كه از درياى مواج علمش دانشمندان بزرگ اسلام كه راسخ در علماند سيراب مىشوند و نيز زاهدان خداشناس والا مقام، چنان كه نسبت به آن حضرت اين مطلب مشهور و در ذهن مردم جايگزين و ثبت شده است با آنچه از آن حضرت در نكوهش شوخى زياد در اين كلمه و غير آن صادر شده است و آنچه از آن حضرت در ردّ عيبجويان وى به مزاح كردن نقل شده است و اين كه آن حضرت آن را تكذيب كرده است و آن گفتار او در بدگويى عمرو بن عاص مىباشد: به مردم شام مىگويد كه من مردى شوخ و بسيار بازى گوش هستم، و به شوخى و بازى ممارست دارم، نادرست سخن گفته و به اين گفتار گناهكار است، آگاه باشيد كه بدترين گفتار دروغ است، و سخنى كه عمرو به زبان مىراند دروغ مىباشد، (با هر كه) وعده كند خلاف آن رفتار نمايد، و در پرستش خود پرگويى مىكند، و سؤال مىشود و بخل مىورزد (در جواب)، و به پيمان خيانت مىكند، و از خويشان دورى مىنمايد، و چون در ميدان جنگ حاضر شود «براى تهيج فساد و افروختن آتش جنگ» چه بسيار امر و نهى و زبان بازى مىكند تا وقتى كه شمشيرها به كار نيفتادهاند، و آن گاه كه شمشيرها از غلاف بيرون آمده جنگ شروع شد بزرگترين حيله و نيرنگش آن است كه عورت خود را به مردم نشان دهد، بدانيد به خدا سوگند ياد مرگ مرا از شوخى و بازى باز مىدارد و فراموشى از آخرت عمرو را از گفتار حق مانع مىشود، او با معاويه بيعت ننمود مگر به شرط آن كه عطيّه و بخششى بدو دهد و براى دست برداشتن او از دين رشوه كمى (حكومت چند روزه مصر را) به او بخشيد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 212
و در شناخت برترى شخصى كه عيبجويى شده ناقص بودن عيبجويى ياد شده (عمرو عاص) كفايت مىكند چون اخلاق پست و كارهاى زشتى كه حضرت برايش ياد كرده است در او هست و بدانها مشهور مىباشد زيرا كسى كه در او صفات زير جمع شده باشد يعنى بسيار دروغگو باشد، خلف وعده كند، حسود باشد، و در پرسش پرگويى نمايد، در پيمان خيانت كند، و از خويشاوند قطع رابطه نمايد، و علاوه بر آن خود پسند باشد به خاطر اين كه در جنگها به خود گمان دروغ دارد كه فرمان دهنده و منع كننده و زبان باز است با آن كه شايسته هيچكدام از آنها نيست و هر گاه شمشيرها از غلاف بيرون آيد لباس ترس بر خود مىپوشد بسيار مىگريزد و حمله نمىكند و راه نجات او از نابودى به اين است كه به بدترين و زشتترين صورت، صفت پست پليدى و حيلهگرى را آشكار كند و آن برهنه كردن عورتش، در دفع كردن شمشير آن حضرت بود كه جز كافر يا مشابه كافر با آن كشته نشده است تا آن جا كه آن جريان مثلى شده است كه تا روز جزا در ضمن خبرها و اشعار ياد مىشود شاعرى گفته است: چنان كه روزى عمرو بن عاص شمشير آن حضرت را با برهنه كردن مقعدش بر گرداند به علاوه نفاق و كفرى كه از او ظاهر شده كه دينش را به معاويه فروخت.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 235
احسان ذاتى همان است كه از نيكان فاضل سر مىزند به دليل اين كه روش زندگيشان ستوده و دوست داشتنى است پس آنان خودشان و كارهايشان دوست داشتنى است و از خودشان شادمانند و ديگران از آنها در شادمانيند، و بر هر كس واجب است كه با آنان پيوند برقرار كند و با آنها دوستى نمايد، پس آنها دوستان خويشند و مردم دوستان آنهايند، و هر كه سيرتش اين باشد او را مىيابى كه به مردم از روى قصد و غير قصد احسان مىكند چون كارهايش دوست داشتنى و گواراست و دوست داشتنى گوارا برگزيده و مطلوب مىباشد، و هر گاه چنان باشد ناگزير كسانى كه به او رو مىآورند و اطرافش را مىگيرند بسيارند، و هر كه را چنين حالتى باشد سرزنش و نكوهش بدو نمىرسد بلكه زبانها در مورد او بريده مىشود و هميشه زبان در ثناگويى او تازه و در سپاسگزارى او در حركت مىباشد چه رسد به اين كه او را نكوهش كند و اين همان احسانى است كه باقى مىماند و قطع نمىشود، و افزون مىگردد و كاهش نمىيابد، و به وسيله آن برادرى واقعى و دوستى بى قيد و شرط به وجود مىآيد، امّا احسان عرضى آن است كه نه براى صاحبش عادت است و نه اخلاق او مىباشد و بى ترديد اين احسان منقطع است و دوستى كه از آن پديد مىآيد دوستى عارضى است و دوام آن دوستى وابسته به دوام آن احسان مىباشد و باقى است تا وقتى كه آن باقى است و از سوى احسان كننده و شخص مورد احسان زياد و كم مىشود، چون دوستى احسان كننده بيشتر از دوستى شخص مورد احسان است، و آن را در مورد وام دهنده و وام گيرنده در نظر بگير خواهى يافت كه وام دهنده دوستيش نسبت به وام گيرنده بيشتر است و بسا هست كه برايش دعا كند تا زنده بماند و نعمت و ثروت كافى بر او ريزش كند اگر چه همه اينها بدين خاطر است كه به حقّش برسد و مالش به او بر گردد نه به خاطر دوستى خالص كه به او دارد، امّا براى وام گيرنده اين همّت نيست و اين دعا را نمىكند لكن ميلش به نيكى و دوستى او بيشتر از دوستى احسان كننده است.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 236
شاعر گفته است: به مردم نيكى كن تا دلهايشان را بنده سازى پس مواردى كه احسان انسان را به بندگى كشانده طولانى است. و بر عاقل سزاوار است كه با كسى كه مورد محبّت خداست ملازم باشد چون او محبوب خداست، و با كسانى باشد كه با خدايند، و همان طورى كه خدا نام محسن و نيكى كننده را براى خود برگزيده او هم نام محسن را براى خود برگزيند، پس هر كه با خدا باشد محقّقا در جوار حق جائى به دست مىآورد، و هر كه محبوب خدا باشد به همه هدفهايش مىرسد، و هر كه اخلاق خدا را داشته باشد مستحق دائمى ماندن در خانه آخرت مىشود، و هر كس براى آنچه آفريده شده است توانا مىباشد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 262
شارح گويد: پيش از اين دانستى كه خوب بودن ادب به تمرين معتدل نيروهاى بدنى باز مىگردد و چگونگى آن را توضيح داديم و بايد از آن بشناسى كه بدى ادب، سوق دادن آن نيروها به مرز طبيعى و فرو رفتن آنها در خواستههاى طبيعيشان بر اساس قانون خيالى است بى آن كه مطابق قانون عدل عقل و شرع باشد. و چنان كه دانستى بزرگى واقعى همان جمع شدن اجزاى كمال است كه عبارت از عقل و اجتماع اخلاق بزرگوارانه و آداب نيكوست تا ماهيّت مطلوب از كمالات حاصل شود. پس بايد بدانى كه نبودن شرف و بزرگى به نبودن اجزاى كمال يا يكى از آنهاست. هر گاه جمع شدن اجزاى كمال، ماهيّت مركب را تحقّق بخشد و نبودن يك جزء براى نبودن ماهيّت مركّب كافى باشد، بنا بر اين هر گاه فرض كنيم كه آدمى داراى بدى ادب باشد كه نقطه مقابل حسن و كمال ادب است بطور حتم ضدّ آن را كه ادب نيكوست نخواهد داشت و چون آن جزء كمال را نداشته باشد ماهيّت كمال را ندارد در نتيجه ماهيّت شرافت و بزرگوارى را دارا نخواهد بود چون علّتش را كه ادب نيكوست فاقد مىباشد. و در اين كلمه «راز هشدارى» كه امام عليه السلام به خواستار شرف و كسانى كه در به دست آوردن كمال آدمى مىكوشند، بر تو آشكارا و معلوم شد كه تمرين و ادب كردن نيروهاى شوقيّه و منع كردن آنها از آنچه طبعا بدان مايلند و مقهور ساختن آنها به وسيله نيروى عقلانى و برگرداندن آنها به قانون عدل واجب است. چون بزرگوارى با سوء ادب جمع نمىشود. سرپرست نعمت و بخشش خداوند منّان است.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 267
اين كه امام عليه السلام خود را در جمع داخل نموده و امور ياد شده را به خويشتن نسبت داده است به منظور اقرار به بندگى و فروتنى در برابر خداى متعال مىباشد. و به عنوان اظهار نياز به لطف و عنايت خداى بى نياز است. و اين كه با فيض رحمت خويش خطايش را بپوشد و او را از آن حفظ كند و اين نعمت را به كمال رساند. و آن بهترين اخلاق و آخرين درجه كمال معرفت به خداوند است. و دعاهايى كه از پيامبران (ص) رسيده پر از آمرزشخواهى و اقرار به گناهان است با اين كه همه بر معصوم بودن آنان اتّفاق نظر دارند. و آن عمل پيامبران بر آنچه ما گفتيم حمل مىشود. و خدا سرپرست توفيق است و حالت و نيرو از اوست.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 274
(هيچ گاه) دروغ و لغزشى در گفتار و كردار من نيافت. خداى منّان از دوران شيرخوارگى و كودكى بزرگترين فرشته از فرشتگانش (جبرائيل) را با آن حضرت (ص) همراه ساخت تا شب و روز او را به راه بزرگواريها و اخلاق ستوده عالم سير دهد. من به مانند شتر بچه كه در پى مادرش روان است در پى آن حضرت مىرفتم. هر روز از اخلاق خوش خويش پرچمى مىافراشت و مرا به پيروى كردن از آن وا مىداشت. در هر سالى يك ماه براى عبادت و مطالعه در اسرار آفرينش در مكّه در دامنه كوه حرا مسكن مىگرفت. و جز من كه او را مىديدم كسى او را نمىديد. در آن وقت اسلام جز در خانه پيامبر (ص) و خديجه عليهما السلام فرود نيامده بود. و من هم سوّمين آن دو بودم. نور وحى و رسالت را مىديدم. بوى نبوّت را مىبوييدم. هنگامى كه وحى بر آن حضرت (ص) فرود آمد صداى شيطان را شنيدم.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 324
معناى سخن على (ع) اين است كه همه مردم تا زمانى كه در زندگى فانى و نيروهاى پايان پذير دنيا هستند نسبت به كارهاى آخرت در خواب غفلت مىباشند، و هر گاه بميرند و به زندگى باقى و هميشگى برسند بيدار مىشوند و غفلت از آنها بر طرف مىگردد و از كارهاى زشت و اخلاق پستى كه در دنيا داشتند و مىدانستند نفعى ندارد سخت پشيمان مىشوند. بنا بر اين براى هر مؤمنى شايسته آن است كه از خواب غفلت بيدار شود و با بريدن از دلبستگيهاى دنيا و ترك علائق نفسانى نفس خويش را بميراند تا به مقام: موتوا قبل ان تموتوا، بميريد پيش از آن كه شما را بميرانند، برسد و از پشيمانى پس از مرگ برهد و در جوار رحمت خداى رحمان به زندگى پاك و هميشگى برسد، بار خدايا ما را از خواب غفلت كه غافلان بدان گرفتارند بيدار فرما، و ما را از كسانى قرار بده كه (در روز رستاخيز) ترسناك و اندوهگين نمىباشند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 335
شارح گويد: زيارة مصدر از زار يزور و از باب قال و كتب است، واو آن به مناسبت كسره ما قبلش به (ى) قلب شده است، و الزّعارة به تشديد (ر) بد اخلاقى است كه عملى با آن همراه نباشد امّا گفتار اهل لغت: زعر يزعر «از باب طرب» فهو زاعر براى معناى ديگرى است و آن كم مويى است، و زعرور به ضمّ (ز) كه از نظر وزن مانند عصفور است شخص بد اخلاق مىباشد و مردم عامى گويند: رجل زعرور مردى كه در آن بد خلقى باشد و در برگزيده صحاح چنين آمده است: معناى سخن امام (ع) اين است كه مقصود از زيارت كسى، شاد كردن دل او و وارد ساختن شادمانى در سينه اوست و آن به دست نيايد جز با بشّاش بودن صورت ديدار كننده نه به آشكار كردن اندوه و قصد شكستن دل. شعر:
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 359
معناى كلمه اين است كه- بر خواسته نفسانيت تكيه مكن، زيرا چنين نيست كه هر چه آدمى بخواهد بدان دست يابد، و اين طور نيست كه هر چه را آرزو كند به دست آورد، و اين كه تكيه كردن بر خواهش نفس و اعتماد كردن بر آرزوها از اخلاق احمقان و خصلتهاى نادانان مىباشد، شاعر گويد: چنين نيست كه هر چه را مرد آرزو كند بدان برسد بادها به گونهاى در حركتند كه كشتيها نمىخواهند
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۵ ساعت 11:47 توسط میرشاعرعلی
|