ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 21     

در حقيقت هر كه بر شرح نهج البلاغه اين دانشمند كه چند مجلّد مى‏باشد و براى صاحب خواجه عطا ملك جوينى تصنيف كرده، آگاهى يابد، به برترى او بر ديگران در همه فنون اسلامى و ادبى و فلسفى و اسرار عرفانى گواهى مى‏دهد. بنا بر آنچه صاحب كتاب (مجالس المؤمنين) (ره) از بزرگواريهاى ميراثى (نتايج) طبع ظريف و اخلاق خوش و والاى او نقل كرده، اين است كه ابن ميثم در دوران زندگى اوّليه‏اش گوشه‏گير و گمنام مى‏زيست و به پژوهش فروع و اصول واقعى دين مشغول بود.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 21     

دانشمندان حلّه و عراق نامه‏اى به او نوشتند، محتواى اين نامه نكوهش ابن ميثم بر اين اخلاق بود، آنان گفتند: كار تو شگفت‏آور است كه با كمال مهارت در تمام علوم و معارف و دانايى شما در پژوهش حقايق و پديد آوردن نكات ظريف، در بلنداى اعتزال و گوشه نشينى، اقامت گزيده‏ايد، و در كنج گمنامى كه سبب خاموشى آتش كمال است، خيمه بر افراشته‏ايد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 23     

ابن ميثم (ره) پاسخ داد كه شما اين غذاهاى خوب و لذيذ را براى آستينهاى فراخ من آورديد نه براى نفس قدسى و والاى من و گرنه من همان رفيق ديروز شمايم، و با آن كه ديروز با قيافه فقرا و اخلاق علما نزد شما آمدم مورد احترام واقع نشدم، و امروز با لباس جبّاران پيش شما آمدم و چون جاهلان سخن گفتم، شما نادانى را بر علم، و ثروت را بر فقر ترجيح داديد، من صاحب همان اشعارى هستم كه در مورد اصل بودن ثروت و فرع بودن كمال نوشتم و براى شما فرستادم و شما آن را تخطئه كرديد و پنداشتيد كه عكس آن درست است. جمع حاضر اقرار كردند كه در تخطئه ابن ميثم به خطا رفته و از كار خودشان و تقصيرى كه نسبت به او روا داشتند، پوزش خواستند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 57     

امّا اقسام حكمت عملى به شرح زير مى‏باشد: حكمت اخلاقى، حكمت مربوط به منزل، حكمت مربوط به امور سياسى. سرّ اين تقسيم بندى اين است كه: هر خردمندى ناگزير بايد در كارش غرضى داشته باشد، اين غرض يا ذاتا ويژه خود اوست و آن علم اخلاق است يا ويژه او و افراد مخصوص به او و خاندانش مى‏باشد اين علم اداره منزل است يا بازگشت به انسان با توده مردم دارد و آن علم سياست مى‏باشد. گاهى قسم چهارمى به اين اقسام ياد شده افزوده مى‏شود و آن غرض انسان نسبت به شهر خود مى‏باشد و اين، حكمت شهرى ناميده مى‏شود كه آموختن اداره شهر و چگونه نگاه داشتن و رعايت مصالح شهر است و اين دانشى است كه انسان ناگزير بدان محتاج است چون آدمى از نظر سرشت شهرنشين و اجتماعى مى‏باشد. و تا چگونگى ساختن شهر و نظم دادن به اهل شهر را بر حسب اختلاف درجاتى كه دارند نداند، غرض او كاملا به دست نمى‏آيد. بنا بر اين كه همان تقسيم بندى اول باشد، اين قسم چهارم جزئى از حكمت سياسى مى‏باشد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 58     

پيش از بيان مقصود مى‏گوئيم: اخلاق ملكه‏اى است كه به وسيله آن از نفس كارهايى به آسانى صادر مى‏شود بى آن كه قبلا انديشه و يا تذكارى وجود داشته باشد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 58     

اخلاق ، عين قدرت نيست چون نسبت قدرت به دو طرف يكسان است، و اخلاق و خود فعل چنان نيست. يعنى نسبت به دو طرف تساوى ندارد چون فعل گاهى تكليفى است و در حقيقت هيچ امرى از امور اخلاقى، فضيلت باشد يا رذيلت ذاتا جزء سرشت آدمى نمى‏باشد و آنچه در سرشت انسان مى‏باشد قبول اخلاق است اگر چه تندى و كندى پذيرش فضيلت و رذيلت اخلاقى بر حسب اختلاف مزاج، مختلف مى‏شود و به نيرومندى و ضعف استعداد او براى قبول يكى از آن دو بستگى دارد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 58     

توضيح اين كه اخلاق در سرشت آدمى نمى‏باشد، اين است كه اگر اخلاق امرى طبيعى مى‏بود ممكن نمى‏شد كه با ادب كردن و عادت دادن آدمى را از آن برگرداند، در صورتى كه بر گرداندن انسان از خلقى به خلق ديگر ميّسر مى‏باشد بنا بر اين ضرورى است كه اخلاق جزء طبيعت آدمى نباشد. امّا ملازمه روشن است چون اگر همه مردم جهان جمع شوند و بخواهند سنگى را عادت دهند كه به طرف بالا حركت كند ممكن نمى‏شود.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 58     

توضيح باطل بودن لازم اين است كه: مشاهده مى‏كنيم برخى مردم از اخلاقى كه دارند به اخلاق ديگرى بر مى‏گردند و اگر آن انصراف و بازگشت از خلقى به خلق ديگر نبود، قرار دادن مقرّرات اخلاقى مانند ادب كردن بى فايده بود و نيز وضع كردن احكام دينى كه سياست خدا در ميان مخلوقش مى‏باشد ثمرى نداشت.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 59     

هر گاه مطالب ياد شده را شناختى بايد بدانى كه فراهم آمدن فضايل اخلاقى ياد شده بر حسب فراهم شدن اين نيروهاست و همين حكم در مورد ضدّ فضايل كه اخلاق پست مى‏باشد جريان دارد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 72     

حالات نفوس انسانى در خوشبختى و بدبختى، يا بر حسب عقيده‏ها در نيروى نظرى لحاظ مى‏شود، يا بر حسب اعمال در نيروى عملى. به هر دو حال، نفس يا متّصف به اعتقادات درست و اخلاق پسنديده مى‏باشد يا موصوف به ضدّ آنها مى‏شود كه اعتقادات نادرست و اخلاق پست است، يا متّصف به اعتقادات درست و اخلاق پست مى‏شود يا عكس آن (اعتقادات نادرست و صفات پسنديده) يا از يكى از آن دو خالى است يا از هر دو با هم تهى است پس نه قسم به شرح زير مى‏شود: [1-  نفوسى كه متّصف به عقايد درست و اخلاق پسنديده باشد 2-  نفوسى كه متّصف به عقايد نادرست و اخلاق پست باشد 3-  نفوسى كه متّصف به اعتقادات درست و اخلاق پست باشد 4-  نفوسى كه متّصف به اعتقادات باطل و ملكات پسنديده باشد 5-  نفوسى كه خالى از اعتقادات درست و نادرست باشد و متّصف به اخلاق پسنديده 6-  نفوسى كه خالى از اعتقادات و متّصف به اخلاق پست باشد 7-  نفوسى كه متّصف به اعتقادات خالى از اخلاق باشد 8-  نفوسى كه متّصف به اعتقادات باطل و تهى از اخلاق باشد 9-  نفوسى كه بكلّى خالى از اعتقادات و اخلاق باشد].

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 73     

قسّم دوّم: كه نفوس متّصف به اعتقادات نادرست و اخلاق پست مى‏باشد، يا به گونه‏اى است كه آنها در نفس نفوذ دارند در اين صورت به وسيله آنها كيفر دوام مى‏يابد چون جهل مركّب ضدّ يقين است، و هر گاه در جوهر نفس جايگزين شود معتقد مى‏گردد كه نادانى كمال نفس است و اميد دارد كه به آنچه در آن نقش بسته و كمال مستعدّ اوست برسد. و ناگزير پس از مردن با از دست دادن آنچه بدان اميدوار بود كمال منقطع مى‏شود و چون آنچه را اميد داشته نيافته است عذاب مى‏كشد و در نتيجه با تداوم پيدا كردن يقين به درستى آن، عذاب نيز دوام مى‏يابد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 73     

و اگر اعتقادات باطل و اخلاق پست در نفس نفوذ نكرده باشد، براى صاحبان اين نفوس كيفرى است كه قطع مى‏شود چون صورتهايى كه براى آنان به سبب سرگرم شدن به ضدّ آنها حاصل شده است حالاتى است كه در آن نفوس جايگزين نشده است، و در آن استوار نگرديده، يا براى اين كه آن صورتها از حالات و مزاجها ناشى شده است پس با از ميان رفتن حالات، عذاب هم از ميان مى‏رود.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 73     

قسّم سوّم: نفسى است كه متّصف به اعتقادات درست و اخلاق پست باشد پس اگر آن اعتقادات مستند به برهان باشد نفوس به وسيله آنها خوشبخت مى‏باشد، جز اين كه آن خوشبختى به سبب كيفرى كه از اخلاق پست حاصل مى‏شود، كدر و تيره است البتّه اين كيفر با از بين رفتن آن اخلاق بر طرف مى‏شود، يا به اين لحاظ كه اخلاق پست در نفس نفوذ و رسوخ نكرده است يا بدين سبب كه از مزاجها به دست آمده است و با نابود شدن مزاجها كيفر نيز بر طرف مى‏گردد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 73     

قسم چهارم: نفوسى است كه متّصف به اعتقادات نادرست و ملكات پسنديده است، و اگر اعتقادات رسوخ در نفس داشته باشد عذاب آن هميشگى است و اگر راسخ نباشد كيفر قطع مى‏شود و علت قطع كيفر همان است كه قبلا بيان شد. قسم پنجم: نفوسى است كه خالى از اعتقادات درست و نادرست است و به اخلاق نيك متّصف باشد مانند نفوس بيشترى از ابلهان و كم خردان، و آنچه ظاهر نظر محقّقان است اين است كه اين نفوس پس از جدا شدن از بدن عذابى ندارند. چون اسباب و عوامل كيفر در آن‏ها نيست در اين صورت در رحمت واسعه حق قرار مى‏گيرند. اين نظر مطابق با فرموده نبىّ اكرم (ص) مى‏باشد كه فرمود: بيشتر اهل بهشت ابلهان مى‏باشند. اگر چه تمام مقصود نبىّ اكرم از اين سخن، مطلب ياد شده نيست.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 74     

قسم ششم: نفوسى كه از اعتقادات خالى و به اخلاق پست متصفّ است. اين نفوس پس از جدا شدن از بدن به خاطر اشتياقى كه به لذّتهاى مادّى داشته و از آن جدا شده‏اند و توان بهره‏بردن از آنها را ندارند كيفر مى‏شوند. اين كيفر بر حسب تفاوت آن شرق و شدّت و ضعف توان تركيبات جسمانى نفوس آنان متفاوت مى‏باشد. در اين مورد بسا شده است كه حكم كرده‏اند كه آن شوق در اين نفوس قطع مى‏شود و اينان پس از قطع شوق حكم كسانى را دارند كه پيش از آنان بوده‏اند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 74     

قسم هفتم: نفوسى است كه به اعتقادات خالى از اخلاق متّصف مى‏شوند مانند نفوس بيشتر زاهدانى كه از مردم بريده‏اند و در قلّه كوهها و بيابانها جا گرفته‏اند. اين اعتقادات اگر مستند به برهان باشد، بر ايشان خوشبختى كامل است و پايين‏تر از قسم اوّل‏اند اگر صفات نيك اخلاقى را كه آماده براى كمال بيشتر است نداشته باشند و اگر اعتقاداتشان تقليدى باشد حكمشان حكم مقلّدان در قسم اوّل مى‏باشد و شايد مقلّدان در قسم اول به سبب اخلاق نيكشان شرافت بيشترى داشته باشند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 75     

قسم هشتم: نفوسى است كه به اعتقادات نا درست خالى از اخلاق ، متصفّ باشد كه اگر اين اعتقادات در آنان رسوخ يافته باشد كيفر به وسيله آنها دوام خواهد داشت و علّتش نيز سابقا بيان شده و اگر عقايد رسوخ نيافته باشد تا عقايد باقى است كيفر نيز باقى است و با زوال اعتقاد كيفر نيز زايل مى‏شود. ممكن است اين نفوس پس از زوال اعتقادات به نفوس ابلهان ملحق شوند، چون كمالات نفس را نشناخته و بدان اشتياق نداشته‏اند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 75     

قسم نهم: نفوسى است كه به كلّى خالى از اعتقاد و اخلاق مى‏باشد و همچون نفوس هيولائى اطفال است. در مورد اين نفوس براى حكيمان اعتقاد روشنى نيست. جز اين كه بر اساس اصول حكما سزاوارتر آن است كه اينها را به نفوس ساده مثل نفوس ابلهان ملحق كنند و حكمشان نيز حكم همان نفوسى باشد. و خدا داناتر است.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 84     

بحث پنجم در أحكام عارفان و اخلاق ايشان است

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 85     

امّا جمع: عبارت از آراستن ذات به مراتب رياضت ايجابى و مثبت است بدين گونه كه سالك، مهربان، با رحم، بخشنده و بزرگوار شود و اين حالت در زبان دين متخلّق شدن به اخلاق خدا ناميده مى‏شود، و در زبان خالصان پيشرفت كردن در پلّه‏هاى جلال، و امّا جمع در مورد خدا هرگز به خلوص و صافى نمى‏رسد مگر اين كه در پيشگاه او توقف نمايد بطورى كه نظر شخص به حق رسيده از خود و شادمانيش از اين كه به وصال آراسته شده قطع گردد و با آن، كمال واقعى تحقق مى‏يابد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 85     

امّا اخلاق : لازم است كه عارف شجاع باشد چون شجاعت كمالى است كه ذاتا مطلوب مى‏باشد و آنچه مانع مى‏شود كه انسان بر كارهاى ترسناك اقدام كند ترس از كشته شدن است كه منجّر به مرگ مى‏شود و عارف بدور است كه از مرگ بپرهيزد. و لازم است كه عارف پاكدامن باشد چون پاكدامن ذاتا صفتى خواستنى است و آنچه مانع عفّت مى‏شود اين است كه نيروهاى جسمانى بنا بر مقتضاى طبعشان بر انسان چيره مى‏شوند و نفس در فرمانبردارى آن قوا مقهور مى‏گردد و عارف از آن بدور است چون نيروهاى بدنيش به دست نيروى عقلانيش مغلوب مى‏شود.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 105     

در پاسخ مى‏گويم: در آنچه گفتى كه برهان (لم) قويتر و استدلال كردن به آن سزاوارتر است شكى نيست، جز اين كه مى‏گوييم: اين كلمه محقّقا از آن حضرت صادر شده تا ديگران را ادب كند و آنان را بر فراهم آوردن اخلاق كريمه و به دست آوردن فضايل تشويق نمايد. به اين دليل كه چون آدمى نفس خود و عيبها و كاستيهايش را شناخت و دانست كه نفس نياز به كامل شدن دارد اين شناخت عاملى است كه او را به اصلاح كردن دو نيروى عملى و نظرى خود فرا مى‏خواند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 109     

مى‏گويم: قيمت بر حسب حقيقت بر چيزى گفته مى‏شود كه جانشين چيزى شود و عوض آن قرار گيرد كه همان بها مى‏باشد. و مجازا به امورى گفته مى‏شود كه نفس آدمى آن را از حالات و كيفيّات چون دانش و اخلاق پسنديده و مخالف آنها به دست مى‏آورد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 118     

شارح گويد: راز اين كلمه از آنچه قبلا گفته شد آشكار است. دليل ظهور آن است كه هر اندازه بر درجات كمال نفس افزوده گردد بر نيروى متخيّله بيشتر مسلّط مى‏شود و كمتر سخن مى‏گويد. زيرا در اين هنگام بدون انديشه و تأمّل سخنى از دهانش بيرون نمى‏شود و در به كار بردن سخن و نتايج حاصل از آن و معانى‏اى كه از آن لازم مى‏آيد و تشخيص احتمالهايى كه در آن مى‏رود به عقلش رجوع مى‏كند و نيز در حاضر ساختن دليلى كه سبب سخن گفتن مى‏شود از عقل كمك مى‏گيرد، تا كلمه‏اى كه از دهان بيرون مى‏آيد مرتّب و مشخّص و استوار باشد و از گفتن آن پرهيزى نباشد و زيانى هم به انسان نرسد. و چون سخنى از نظر عقلانى كامل باشد و وجود آن متوقف بر اين شرايط فراوان و اسباب دور باشد ناگزير اندك خواهد بود و هر چه درجات عقل بيشتر باشد كاستى سخن افزون مى‏شود تا خاموشى و سخن گفتن در جاى خودش براى شخص عاقل به صورت ملكه و اخلاق در آيد. چنين شخصى درست بر عكس انسانى است كه درجات عقلش كم است. چون هر چه عقل آدمى كمتر باشد حرف زدن او بيشتر و زشت‏تر است. علّت اين كار آن است كه نيروى خرد كمتر مى‏تواند نيروى خيال را كنترل كند و عقل عملى در استخراج راى درست و گفتار مصلحت آميز به نيروى عقل نظرى مراجعه مى‏نمايد و سببش آن است كه ادراك نيروى نظرى كاسته مى‏شود. خلاصه به اين سبب است، شرايطى كه موجب كم شدن سخن مى‏گردد و سخت كاهش مى‏يابد. و علّت هر چه گسترده‏تر باشد صادر شدن معلول از آن نزديكتر و سريعتر مى‏باشد. و توفيق دهنده خداى متعالى است.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 140     

فصل دوّم در مباحثى است كه به اخلاق پسنديده و پست و آدابى كه به آنها وابسته است تعلق دارد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 140     

اين مطلب به تجربه ثابت شده و از قضايايى است كه پذيرش آن لازم است. امّا علّت اين ميلهاى طبيعى اين است كه بايد بدانى ميلها و آنچه موجب گريز طبيعى براى حيوان است بر مبناى تصورات نيروى واهمه يا تعقّل كردن چيزهايى مى‏باشد كه زيانبار است و آزار دهنده يا آسايش بخش است و سودمند. چون تصوّر حيوان به اين كه فلان چيز برايش آزار دهنده است در آن شوقى بر مى‏انگيزد كه خواستار دفع آن آزار دهنده مى‏شود. اين دفع يا با ايستادگى در برابر آن يا با گريز صورت مى‏گيرد. تصوّر اين كه آن چيز سودمند يا گواراست در او علاقه‏اى ايجاد مى‏كند تا خواستار ادراكى ملايم از آن شي‏ء سودمند گوارا شود. ما تمام اين مطالب را به تو اعلام كرديم و چگونگى به حركت در آمدن نيروها و انگيزش بعضى از آنها را بر بعضى بنا بر مختلف بودن طبقات آن توضيح داديم و چون آنها را شناختى بايد بدانى كه دوستى ورزيدن به وسيله مهربانى نيكو و با سخن خوب و شيرينى و نرمى سخن گاهى در انسان، ذاتى و طبيعى است يا بر مبناى تكليف دينى است [يا خود را به زحمت بدان وا داشتن و شيرين سخنى را به خود بستن است‏] و بر هر دو فرض وقتى مردم نرمش را از صاحب اخلاق نرم درك كردند خود انگيزه‏اى است بر ايشان كه دوستش بدارند و مايل شدن بدو اشتياقشان را كه خواستار ادراك امور سازگار است بر مى‏انگيزد در آنچه توهم يا تعقّل مى‏كنند كه از كارهاى سودمند يا گواراست در نتيجه اراده‏شان بر كوشش در همنشينى با او و برادرى و دوستيش بر انگيخته مى‏شود.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 142     

شارح گويد: عود بطور حقيقت بر ساقه درخت گفته مى‏شود و بر حسب مجاز بر هر چيزى كه با ساقه درخت در امرى شبيه باشد، و امام (ع) در اين جا آن را بر آدمى اطلاق فرموده است، و همچنين لين بر حسب حقيقت بر چيزى كه از نظر حسّ عيبجويى را بپذيرد گفته مى‏شود: و از آن به فروتنى و بزرگى و پاكى اخلاق تعبير كرده‏اند، و كثافت بر زياد بودن اجزاى مادّى گفته مى‏شود و در اين جا امام (ع) از آن به فراوانى خار و شاخه و بسيارى برادران و ياوران تعبير كرده است، و اين قضيّه نيز متصله است و تحقيق آن نياز به شرح مناسبات مجازهاى ياد شده دارد پس از آن نوبت به شرح ملازمه‏اى مى‏رسد كه ميان تالى و مقدّم آن وجود دارد، امّا مناسبت مجازها: مقصود از عود مجازا انسان مى‏باشد چون در مجاز كمترين مناسبتى كافى است و در اين جا مناسبتهايى از قبيل شركت داشتن در نيروى نباتى و نموّ و نيروى تغذيه و در نيروى ناميه هم استقامت و غير آن مى‏باشد، و شريك بودن در يكى از اين امور سبب شباهت مى‏شود چه رسد كه در همه آنها شباهت باشد پس اين اطلاق مجازى براى يكى از انواع بر نوع ديگر نيكوست چون ميانشان شباهت هست و آن استعاره‏اى نيكوست.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 142     

و امّا منظور از (لين) فروتنى و خوبى اخلاق است زيرا همان گونه كه نرمى هر گاه در جسم حاصل شود دليل بر بودن رطوبتى است كه با وجود آن، چوبى كه از آن نيزه مى‏سازند به وسيله نيزه ساز قبول خميدگى مى‏كند همچنين فروتنى و خوبى اخلاق چون در شخص حاصل شود دليل بر نرمى و رطوبت باطن اوست و نيز نرم بودن آن در آمادگى و لايق بودن رحمت الهى و پذيرش انعطاف با منفعل شدن طبيعت او و پاسخ دادن او به دوستى ورزيدن دوستان، و گرامى داشتن همنشينان، و شايستگى براى فيض توجهات حق در به دست آوردن بهترين صفات و اخبار خوب، و تصوّر كردن لذّت و سود در به دست آوردن برادران و نيرومند ساختن جوارح و اعضا به كمك آنان، و امّا منظور از (كثافة) كه روى آوردن برادران است امرى روشن است چون كثاف جز متراكم بودن اجزا و هجوم آنها معنايى ندارد و اين معنى در اينجا آشكار است، اين بود توضيح مجازها در كلمات. امّا توضيح مجاز در ملازمه و تركيب چنين است: همان گونه كه درخت شاخه‏هايش انبوه و زياد و بزرگ مى‏شود و بر اثر زيادى برگها به هم مى‏پيچيد و اين زيادى برگها از رطوبت به دست آمده است كه موجب رشد و آمادگى روييدن مى‏شود، همچنين آدمى بزرگ مى‏گردد و شاخه‏هايش قوى و برادران و ياوران و دوستانش زياد مى‏شود، كه تمام آنها نشأت گرفته از فروتنى و تواضع و بزرگوارى و خوبى اخلاق نسبت به آنان مى‏باشد كه در گفتار و كلمه امام (ع) از آن به «لين العود» نرمى چوب تعبير شده است تا آنجا كه بدو مى‏پيوندند چونان كه شاخه‏ها به درخت مى‏پيوندند و همان طور كه درخت با شاخه‏هاى فراوان بهم پيچيده‏اش بزرگ مى‏شود آدمى به وسيله دوستانش بزرگ مى‏گردد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 143     

بخل طرف تفريط از دو صفت پستى است كه آن دو صفت دو طرف براى حدّ وسطى مى‏باشند كه بخشندگى است و آن را قبلا شناختى، امّا علّت حسد ورزى حكم نيروى واهمه است به اين كه در بخشيدن مال زيانى است كه به او مى‏رسد اين حكم سبب حركت شهوانى به گرد آورى مال مى‏شود پس ابزارها به سبب آن نيرو به جمع كردن و به دست آوردن مال حركت مى‏كند و گاهى در شدّت و ضعف بر حسب اختلاف آن ادراك در آن دو جهت مختلف مى‏شود پس در ميان مردم [كسى است كه‏] بر حسب مزاج و ذات خويش براى نيرومند ساختن قوه واهمه كه موجب به حركت در آوردن نيروى شهوت مى‏شود، آمادگى دارد، و براى بعضى از مردم تحريك نيروى شهوت بر حسب حدوث استعداد نيروى واهمه‏اش مى‏باشد چون سبب و همى آن را درك مى‏كند، و نكته باريك در اين جا اين است كه اختصاص دادن مال شخص بخيل به اين مژده مجازى كه مستلزم ترساندن و هشدار به اوست دليل بر اين نيست كه مال شخص بخشنده چنان نمى‏باشد چون هر يك از دو امرى كه بدان مژده داده شده است ناگزير هم در مال بخيل و هم در مال بخشنده مى‏باشد و تو شناختى كه اگر چيزى را اختصاص به ذكر دهند دلالت بر نفى آن از غير او نمى‏كند، و در سخن آن حضرت (ع) به عبارت ديگرى وارد شده است كه شامل بخيل و غير بخيل مى‏شود و فرموده است: در مال هر مردى دو شريك است، يكى رويداد و ديگرى ميراث بر لكن فايده‏اى در سخن امام (ع) هست كه اين حكم آن فايده را به همراه دارد و آن توهين به بخيل مى‏باشد چون لفظ تعظيم در توهين به كار رفته است مانند فرموده خداوند: عذاب را بچش كه تو همان مهتر گرامى هستى. و مغلوب ساختن او به اين خاطر كه مال را در راه خودش نبخشيده است و اين كه او را به جبر وادار كند كه آنچه را كراهت دارد بپذيرد و رو به رو شدن او با چيزى كه طبيعتش سخت از آن تنفّر دارد و از آن ناگزير است چون جدا شدن مال بر بخيل دشوارتر از جدايى مال از بخشنده است، سپس اگر شخص بخشنده بپذيرد كه اين ترس و انذار بر هر دو (بخيل و بخشنده) وارد است، بر بخشنده بعضى از آنچه از اين رو برو شدن مى‏يابد آسان مى‏شود. چون مصيبت هر گاه همگانى شود آسان مى‏گردد براى او در اين زمان تفاوت ميان ريشه و شاخه ظاهر مى‏شود به اين سبب كه بخشش مال از شخص بخشنده برايش ستايش، بزرگى، شرافت اصيل در دنيا و نعمت و پاداش فراوان در آخرت، به دست مى‏آورد و شخص بخيل از آنها بى بهره است چون علّت شايستگى آن در او وجود ندارد و بسا مى‏شود كه آن محروميّت موجب رشد بخيل و آزمندى او شود تا اخلاقى ضد اخلاق اوّليه‏اش در او پديد آيد و نفس خود را آماده سازد تا اسباب آن اخلاق نيك را به دست آورد و آن كه خدا برايش نورى قرار نداده است پس نورى برايش نباشد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 145     

زيرا مردم را با اصل زمان شباهتى نيست، پس مقصود از شبيه بودن مردم به زمان شبيه بودن در صورتهاى جزيى و شخصى نمى‏باشد چنان كه گفته مى‏شود: صورت فلانى شبيه صورت فلان مى‏باشد چون مردم در صورت به پدرانشان شبيه‏ترند، بلكه مقصود اين است كه آنان در كارها، عادتها، اخلاق ، و حالاتى كه بر آنها عارض و چيره است به مردم زمانشان شبيه‏تر مى‏باشند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 145     

امّا سببى كه در آن شباهت مردم به اهل زمان غالب است اين است كه بايد بدانى بى خبرى و نادانى بسيط بر مردم چيره مى‏باشد و نفوس مردم ذاتا بدن را دوست مى‏دارند و بيشتر اوقات فرمانبردار نيروها و پيرو هوايند و مواظبت بر به دست آوردن كمالات خيالى دارند و چنان كه دانستى براى اين نيروهاى جسمانى بهره‏اى از درك كردن امور كلى نمى‏باشد بلكه جز امور جزيى حاضر و محسوس يا وابسته به محسوس را ادراك نمى‏كند و بيشتر چنين است كه وجود فرزندان و بيشتر زندگى و تصرفاتشان در زمانى غير از زمان پدرانشان مى‏باشد ناگزير نفوس فرزندان بيشتر تأثير مى‏پذيرد و در اخلاق ، عادتها، شكل لباسها، حالتهاشان، به اهل زمانشان مايلترند تا عادتها و حالتهاى پدرانشان چون حال موجود را مشاهده مى‏كنند و با اهل زمانشان همدم، پيوسته و همنشين هستند و از حال پدرانشان بى خبرند چون با آنان كمتر همراهى و همنشينى مى‏كنند. زيرا آنان در مى‏گذرند و كمتر در زمان وجود فرزندان موجود هستند تا آنجا كه آدمى اگر با پدر درستكارى زندگى كند و به آداب و اخلاق او در آيد سپس او را از دست بدهد و با كسى بنشيند كه ضدّ اخلاق پدر را داشته باشد بسا مى‏شود كه در آغاز همنشينى آن اخلاق را زشت بشمارد لكن پس از زمانى نفسش از آن اخلاق متأثّر مى‏شود و به خاطر اين كه زياد آن را مى‏بيند و در برابر نيروهاى حسّى تكرار مى‏شود آن اخلاق زشت را به دست مى‏آورد و نفس به وسيله آن مشاهده و تكرار مقيّد مى‏شود و به تدريج اخلاق نخست (اخلاق پدر درستكار) از ميان مى‏رود و بسا مى‏شود كه بطور كلّى از آن اخلاق درست جدا شود و حالت ضدّ آن را پيدا كند عكس اين جريان هم صادق است و همچنين اگر براى پدر آن فرزند هنرى نيكو يا لباسى باشد كه شايسته حال او در ميان اهل زمانش باشد و همچنين عادتهايى كه آن پدر بدان خو گرفته و به صورت اخلاقى در آمده و شايسته حال او در زمان خودش باشد آن گاه فرزندش در زمانى ديگر و ميان ديگران رشد كند كه آن هيأت و لباس نخست را زشت بشمارند و هيأت و عادت دوّم را كه به دست آورده‏اند نيكو بدانند محقّقا به همان هيأت و شكل در مى‏آيند و آن اخلاق رايج را تغيير نمى‏دهند و به غير آن اخلاق حاضر در نمى‏آيند و اخلاق و عادتهاى پدران را رها مى‏كنند، و اگر فرض كنيم كه فرزند بر اخلاق پدر رشد كند و مدّتى به شكل و هيأت او در آيد و در ماندن به آن شكل خويشتن را به زحمت افكند سرشت او ناگزير است كه او را به تمام يا بعضى عادتها و اخلاق موجود زمان رهنمون شود و اين كار منحصرا به خاطر ديدن زياد و آگاهى حسّى بر كارهاى موجودى است كه اهل زمانش بر آن هستند و نفس از آنها متاثّر مى‏شود و بى خبر است كه با مراجعه به عقل از آن بپرهيزد و سودمندترين اخلاق گذشته و موجود را در كار دنيوى و اخروى و به دست آوردن آن را رعايت كند و زيانبارترين آن عادتها و حالات را در كار دنيا و آخرت مورد توجّه قرار دهد و از آن بپرهيزد تا آنجا كه اگر براى مردم زمان گذشته خصلتى نيكو بوده كه موجب راهنمايى مى‏شود و در زمان حال ناپسند است در انجام دادن آن به انكار كسانى كه آن را نمى‏پذيرند اعتنا نكند بلكه آن را انجام دهد و بر آن مواظبت نمايد، و اگر براى زمانش عادت يا حالتى باشد كه انسان را به بدى بكشاند آن را ترك كند، اگر چه در ميان آنان نيك و پسنديده باشد، و خدا سر پرست كمك است كه آدمى را به آنچه خود مى‏پسندد توجّه دهد و توفيق از اوست.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 146     

كريمترين تبار خوش‏خويى است مى‏گويم: پيش از اين دانستى كه حسب بر اين اساس كه مشترك لفظى است بر آنچه كرامتهاى ارثى شمرده مى‏شود و برداشتن مال كافى و نظاير آن گفته مى‏شود. و تعريف خلق را شناختى و آن به طبيعى و غير طبيعى تقسيم مى‏شود طبيعى آن است كه مقتضاى اصل مزاج باشد چون خنده زياد در برابر كمترين امر شگفت آور و اندوه و غم در برابر كمترين پيش آمد و غير طبيعى كه از تمرين و عادت به دست مى‏آيد، و گاهى سر چشمه‏اش تدبّر و انديشه است آن گاه پى در پى بر آن مداومت مى‏شود تا به صورت ملكه و اخلاق در آيد و به هر دو صورت يا آن حالت آدمى را به كارهاى خير و برگزيدن كار زيبا مى‏خواند كه اخلاق نيكو همان است، يا انسان را به عكس آن دعوت مى‏كند و آن اخلاق بدو پست مى‏باشد. چون معناى حسب و خلق را شناختى بايد بدانى كه تفسير سخن امام (ع) بر مبناى دو معناى حسب نيكو مى‏شود امّا بنا بر معناى نخست بايد بدانى كه حضرت خوش‏خويى را به بهترين كرامتى كه از كرامتهاى ميراثى است توصيف مى‏كند، و دليل راستى آن اين است كه دانستى ريشه‏هاى فضيلت اخلاقى سه چيز است، حكمت، پاكدامنى، دلاورى، و مجموع آن سه دادگرى است، پس ملكه‏اى كه براى نفس اخلاق ناميده مى‏شود همان ريشه‏اى است كه اين فضيلتها و اقسامش از آن سرچشمه مى‏گيرد و بدون ترديد ريشه، برتر و كاملتر از شاخه مى‏باشد، امّا بنا بر معناى دوّم اين است كه چون خوش‏خويى سر چشمه ريشه‏هاى فضايل ياد شده است كريمترين بى نيازى است زيرا موجب بى نيازى جزء باقى مانده انسان (روح) مى‏باشد ولى مال و ثروت سبب بى نيازى جزء حيوانى آدمى است كه فنا پذير است، و بازمانده‏هاى شايسته نزد پروردگارت از نظر پاداش بهتر است و از نظر آرزو نيز بهتر مى‏باشد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 147     

در اين كلمه امام (ع) هشدارى بر رعايت كردن خوش‏خويى است در صورتى كه وجود داشته باشد، و اگر نباشد در به دست آوردن آن بكوشد، چون توضيح داديم كه گاهى اخلاق اكتسابى است و به دست آوردنش ممكن مى‏باشد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 147     

دليل لزوم رعايت اخلاق اين است كه سر چشمه گرد آمدن كرامتهاى اخلاقى و فضيلتهايى كه موجب خوشبختى هميشگى مى‏شود اخلاق مى‏باشد، و خدا سر پرست هدايت است.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 149     

توضيح بيشترى مى‏دهيم و مى‏گوييم: محقّقا ميان ستايش نيكو و تكبر مخالفتى نزديك به مخالفت دو ضدّ وجود دارد، دليل آن اين است كه لازمه تكبّر كوچك شمردن مردم است و علّت آن اين است كه شخص متكبّر بر اين باور است كه خود شخصا درجه‏اى را حائز است كه در ديگرى يافت نمى‏شود و نتيجه آن كوچك شمردن آن است كه طبيعت مردم از كسى كه ديگران را تحقير مى‏كند متنفّر و گريزان مى‏باشد، امّا علّت تنفّر خردمندان از متكبر آن است كه آنان شخص متكبر را كوچك مى‏شمارند و نزد آنان اهميت و ارزشى براى آنچه بدان تكبّر مى‏كنند وجود ندارد چون او را بد اخلاق و از نظر ادب پست و بهره‏اش از خوشبختى دائمى اندك است و دانشمندان مى‏دانند كه شخص متكبّر بر عيب خويش آگاه نيست و شخص متكبّر گر چه خردمندان را كوچك مى‏شمارد و از روى تكبّر به آنان نمى‏نگرد پس متكبّر در چشم آنان كوچكتر و از طبيعتشان دورتر مى‏باشد، و با اين وصف چگونه قابل تصوّر است كه خردمندان شخص متكبّر را ستايش و مدح كنند، امّا بقيّه مردم عوام و ديگران كه از متكبّر تنفّر دارند به اين دليل است كه طبيعت آنان تمايل دارد به كسى كه نسبت به آنان تواضع مى‏كند و با سخن نرم و احترام و مهربانى و سود رساندن با مال و مقام و غير آن، آنها را به خود نزديك مى‏كند، بويژه كه بيشتر آنان به خاطر ناتوانى از آگاه شدن به عيب متكبّر عقيده دارند كه ذاتا كامل است و قبول ندارند كه كسى بر او برترى داشته باشد، و روشن است كسى كه نسبت به ايشان تكبّر كند و مقامشان را حقير و خودشان را كوچك شمارد. احتراماتى را كه ياد كرديم نسبت به آنان روا نمى‏دارد، و هر گاه چنان باشد آنان بدو مايل نمى‏شوند و چون دليلى براى ستايش ندارند آنان را نمى‏ستايند و مدحى از آنها سر نمى‏زند چون علّتى براى مدح وجود ندارد پس امام (ع) در بيان اين سلب كلّى راست فرموده است و خدا سرپرست توفيق است.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 155     

مى‏گويم: الزّعارة-  با تشديد (را) بدى اخلاق مى‏باشد، و مقصود آن است كه توضيح دهد ديدن حاصل نمى‏شود و صدق نمى‏كند در صورتى كه با بدخويى باشد چه اين كه بدخويى از سوى دو ديدار كننده باشد يا از سوى يكى، در اين صورت آن دو، ضدّ يكديگرند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 155     

توضيح مطلب آن است كه ديدن راست و واقعى فقط ميان دو دوست كه با هم خو مى‏گيرند محقّق مى‏شود و دانستى كه سر آمد همه اسباب خو گرفتن و انس، خوش‏خويى است كه با بودن آن معاشرت خوب و لذّت بخش است پس هر گاه به جاى اخلاق پسنديده اخلاق ناپسند كه مخالف آن است بنشيند بزرگترين عامل گريز طبيعت مردم از يكديگر و سبب جدايى آنها مى‏شود و در نتيجه موجب قطع شدن ديدار مى‏گردد و ديدار آنان با يكديگر را ناممكن مى‏سازد، بنا بر اين ثابت شد كه ديدن با بدخويى جمع نمى‏شود.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 164     

و اگر آن عادت نيكو را بفهمد به اين كه به هر چه مى‏يابد خشنود باشد تا آن ملكه را به عنوان ملكه و اخلاق به دست آورد و در برابر خواسته آن مقاومت كند تا او را به غم خوردن بر چيزى كه اندوه بر آن فايده‏اى بيشتر از رنج بردن ندارد همواره شادمان و آرزومند و خوشحال خواهد بود، و نسبت رنجى كه از شكيبايى مشاهده مى‏كند به زحمت بى تابى مانند نسبت قطره به دريا مى‏باشد و اگر تفاوتى نباشد جز اين كه زحمت بى تابى رو به فزونى و زحمت شكيبايى رو به كاستى است همان كافى است كه تفاوت شدّت و رنج را در آن دو معيّن كند (رنج و زحمت در شكيبايى اندك و در بيتابى بسيار است). اگر مى‏پندارى كه اين شعور كامل نمى‏شود يا سودى ندارد به شعور و درك مردم در خواسته‏ها و زندگيهايشان بنگر در اين صورت، شادى آنها را كه از زندگيهايشان شادمانند با تفاوتى كه در زندگى دارند و خوشحالى صاحبان حرفه را به حرفه‏هايشان با اين كه مخالف همند مى‏بينى، و آن شادمانى را در هر طبقه‏اى از آنان به دقت بررسى كن چون شادى هر يك از آنها به آنچه در آنند بر تو پوشيده نخواهد ماند، اين شادمانى تنها به خاطر نيروى درك و فهمى است كه هر گروهى به خوبى روشن خود دارد و از دير زمان بدان عادت و روشن خو گرفته‏اند پس هر گاه صاحب فضيلت ملازم مذهبش باشد و ادراكش قوى و عادتش به آن طولانى باشد سزاوارتر به شادمانى از اين طبقاتى است كه در نادانيها فرو رفته‏اند خرجش از آنها سبكتر و رنجش كمتر و بهره‏اش از نعمتهاى پايدار بيشتر مى‏باشد چون او بر حق و آنان ناحقند، او صاحب يقين و آنها در گمانند، او دوست خدا و آنها دشمنان خدايند، آگاه باش محقّقا بر دوستان خدا بيم و اندوهى نمى‏باشد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 175     

3-  منع از بخشش آنچه سزاوار است ديگرى به غير او كه مستحق است ببخشايد و اين سخت‏تر از دوّمى است، زيرا دوستى او نسبت به آنچه كه خيال مى‏كند مالك اوست آسانتر از منع كردن چيزى است كه مالك آن نيست چون تصوّر بهره بردنش به آنچه مالك است ممكن است. امّا اين تصوّر در مورد چيزى كه مالك نيست وجود ندارد، 4-  منع كردن از بخشش آنچه براى ديگرى شايسته است به مستحقّى كه خود اوست ببخشد و اين سخت‏ترين درجات بخل است و دارنده آن دورترين مردم از تراوش خير از اوست، زيرا اين مرتبه، آن سه مرتبه اول را نيز در بر دارد با مقدارى بيشتر چون سزاوارترين مستحق را از چيزى كه دورترين اشيا از ملك اوست منع كرده است، درجات ياد شده درجات بخل بود، امّا موجبات آنها چيست بايد بدانى كه سبب درد و درجه‏اى كه در آن مالش را از خودش و ديگرى منع مى‏كند بيشتر چيزى كه در آغاز به نظر مى‏رسد ترس از درويشى است و پرهيز از نيازمندى به كسى مى‏باشد اين حالت نشأت گرفته از بدگمانى به خداست چنان كه پيش از اين دانستى تا اين كه بر حسب تكرار و عادت ملكه و اخلاق شود در اين موقع با منع كردن رعايت آن اسباب برايش نمى‏ماند و به قلبش هم خطور نمى‏كند بلكه آن جلوگيرى كردن طبيعت او مى‏شود، و امّا در آن دو درجه باقى كه در آنها مال ديگرى را از خود و ديگرى منع مى‏كند براى اين است كه چون آن ملكه ياد شده برايش حالتى شده و برايش به صورت اخلاق در آمده وقتى مى‏بيند ديگرى بخشش مى‏كند به حكم نيروى واهمه فرض مى‏كند كه او خود بخشش

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 184     

شارح گويد: منظور از اين كلمه واداشتن بر فضيلتى است كه عفو ناميده مى‏شود و در اصطلاح دانشمندان در گذشتن از گناه ناميده مى‏شود، و در حقيقت ترك كردن بعضى از چيزهاى واجب از روى اراده و اختيار است و شكّى نيست كه اين فضيلت مستلزم بسيارى از اخلاق خوب مى‏باشد مانند بخشش و نجابت و كرم و همچنين فضايل ديگرى را در باب دلاورى به همراه دارد مانند ملكه‏اى كه حلم ناميده مى‏شود چون نفس صاحب عفو آرام و خالى از شرارت است به گونه‏اى كه خشم به آسانى آن را به حركت نمى‏آورد و مانند تحمّل كردن سختى چون به كارگيرى نفس براى گذشت به تدريج دليل بر اين است كه او را نيرويى است كه به وسيله آن ابزار بدن را با تمرين و خوب عادت دادن در كارهاى خوب به كار مى‏گيرد و غير اينها از فضيلتهايى كه هست، دليل اين كه حضرت (ع) آن را موكول به قدرت كرد اين است كه ظاهر شدن فضيلت بخشش براى نفس تنها بعد از محقّق شدن قدرت حاصل مى‏شود بر حسب اعتقاد عفو كننده كه هر وقت بخواهد كيفر بگيرد بر آن قادر است چه آن قدرت در واقع و نفس الامر موجود باشد يا نباشد، و امّا پيش از آن اعتقاد، گذشت محقّق نمى‏شود زيرا در حقيقت بعضى از چيزهايى را كه بر او واجب است ترك نكرده است چون وجوب انتقام محقّق نشده است، امّا اين كه امام (ع) امر كرده است كه گذشت از دشمن را سپاس توانايى بر عفو قرار دهد براى اين است كه قدرتى كه خدا به او عطا كرده است نعمتى بزرگ مى‏باشد و سپاس نعمت واجب است اگر چه اين قضيه از قضاياى اوّليه نيست بلكه از قضاياى مشهوره ستوده و ادب كردنهاى خير خواهانه‏اى است كه اديان موافق آنهاست و رأى مردم در اصلاح زندگانى دنيا و امور آخرتشان متّحد است با اين وصف براى سپاسگزارى و بويژه شكر نعمت بخش مطلق، اثر بسيارى است چون شكر از عوامل نيرومندى است كه نيروى عقلانى را در مداومت بر شكر مهيّا مى‏كند تا آثار رحمت را بپذيرد و براى طلب نزول خواسته‏ها به وسيله تضرّعها و دعاهاى خير اهليت پيدا كند و هر گاه چنان باشد سزاوار است كه عاقل چون بر دشمنش توانايى يافت بداند همان طورى كه شكر، نفس را آماده پذيرش خيرات ياد شده مى‏كند عفو نيز چنان است چون عفو فضايلى را كه ياد كرديم در بر دارد و به وسيله آن خيرات هميشگى را به دست مى‏آورد به همين لحاظ امام (ع) لفظ شكر را به خاطر مناسبت بر آن اطلاق فرموده است و همان طور كه واجب است براى به دست آوردن خيرات به وسيله شكرى كه چگونگى حصول آنها را از شكر توضيح داديم بكوشد، واجب است كه در به دست آوردن فضايلى كه عفو مستلزم آنهاست سعى نمايد به اين كه بطور مستمّر بر عفو مداومت كند تا آن فضايلى كه از نفس لازم مى‏آيد ظاهر شود، پس اگر شخص عفو كننده عفوش را جايگزين شكر خداى تعالى كند كه او را بر دشمنش توانايى داده اين بهترين عوض مى‏باشد، و اگر ميان آن دو (عفو و شكر) جمع كند راه خيرات را بيشتر جمع كرده است و مقصود امام (ع) از گفتارش «عفو از دشمن را شكرى قرار بده براى توان يافتن بر دشمن» يعنى عوض شكر قرار بده چون حقيقت عفو، خود شكر نيست، و خدا سر پرست توفيق است.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 185     

شارح گويد: حقيقت بخل و اقسام بخيلها را شناختى و امام (ع) در اين جا براى بخيل سه حكم ياد كرده است: 1-  حسود به فقر نزديك است و دليلش اين است كه استعجال خواستن چيزى است كه وقوعش حتمى است و اين خواستن يا ذاتا ارادى است، يا خواستنى است به جاى امر ديگر كه به سبب اخلاق پست عارض شده است، و چون بخيل ناگزير فقير مى‏شود به اين سبب كه مالش به يكى از دو شريكش منتقل مى‏گردد همان طور كه امام (ع) فرمود: براى مال هر مردى دو شريك است، ميراث بر، و رويدادها نهايت آن فقر اين است كه از مال بهره نمى‏برد و آن را در راههايى كه بايد خرج كند به مصرف نمى‏رساند، و اين نتيجه در باره شخص بخيل در مدّت وجود بخل بر حسب اقتضاى اخلاق پستش موجود مى‏باشد ناگزير بخيل به فقر نزديك است.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 186     

شارح گويد: اقتضا در اين جا خواستن و ميل به چيزى است و زبان همان گوشت مخصوص مى‏باشد پيش از توضيح مقصود فايده وجوديش را ذكر مى‏كنيم و مى‏گوييم: پيش از اين معلوم شد كه يك انسان نمى‏تواند همه چيزهايى را كه بدانها نيازمند است به دست آورد بلكه بناچار بايد جمع بسيارى باشند براى اين كه بعضى از آنان به بعضى ديگر كمك كند تا هر يك به نياز خود برسد و از لوازم ضرورى اين اجتماع نيازمندى است تا هر يك از آنان حاجتهاى مطلوب رفيقش را كه در دل دارد بشناسد، و اين شناسايى ناگزير راهى دارد بنا بر اين لطف الهى اقتضا مى‏كند كه ابزار مخصوص و الفاظى كه مركّب از صداها و حروفى است كه از اين گوشت مخصوص به صورت خاصى پديد مى‏آيد وضع كند در اين صورت دليل نياز حتمى به وجود زبان را شناختى كه همان اظهار كردن اغراضى است كه در نفس مى‏باشد و چون مطالب ياد شده را دانستى مى‏گوييم: چون الفاظ منحصرا در برابر تصوّر معانى ذهنى تصوّرى و تصديقى وضع شده است تا بر آنچه از آنها در ذهن يافت مى‏شود دلالت كند و غالبا آن تصوّرها و تصديقهايى كه نفس قصد دارد از آنها تعبير نمايد از ملكات فاضله يا پست صادر مى‏شود، ملكات فاضله همان صورتها و اخلاق پسنديده و عقايد درست است به گونه‏اى كه در تعبير از آنها قصد اصلاح كردن كار دنيوى يا اخروى را دارد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 187     

و ملكات پست، ضدّ ملكات فاضله است كه در ذهن نفوذ كرده به گونه‏اى كه مقصود از تعبير كردن آنها فقط آزار دادن ديگرى و سخن بدو ناروا گفتن و دشنام و نفرين و غيبت كردن و جز آن مى‏باشد پس هر گاه از ملكاتى نشأت بگيرد بى‏ترديد حضور دائمى در ذهن دارد و در نتيجه تعبير لفظى از آنها بيشتر است و به علّت تعبير زياد از آنها و تكرارشان در وجود زبانى، و تعبير كردن زبان به عبارتى كه بر آن الفاظ دلالت مى‏كند، براى زبان تأثير پذيرى و فرمانبرى از مواضع و مركز آن الفاظ حاصل مى‏شود در نتيجه الفاظ زشت از ديگر الفاظ بر او آسانتر و سبكتر مى‏آيد و بر اساس آن عادت و فرمانبرى به آن عبارت ميل طبيعى پيدا مى‏كند و اين همان در خواستى است كه زبان بدان عادت كرده است اگر عادت خير كرده باشد خير است و اگر عادت بد كرده باشد بد است اگر چه اقتضاى حقيقى تنها همان اقتضاى نفس براى آن تصورها و تصديقهايى است كه سر مى‏زند از ملكه‏اى كه براى نفس حاصل شده لكن چون مقصود از اين كلمه هشدار بر زشت بودن سخن زشت و منع از دارا شدن اخلاق و تمايل به چيزى است كه شايسته نيست به آن تكلّم شود و هشدار بر سخن نيكو گفتنى است كه سودمند باشد و فرمان به ملازمت سخنى كه گفتن آن نيكو و شايسته باشد، و اين خوبى و بدى و فرمان و منع از چيزهايى است كه در اعتقادها نفوذ و دلها بر آن پيچيده شده جز اين كه گاهى بر اثر علّتى از آن غفلت مى‏شود و نياز هست كه شنونده را هشدار دهند بر آنچه احتمالا هوايش بر آن چيره شده است در نتيجه از سخن گفتن به كلمات زشت بر گردد، ناگزير امام (ع) تنها خواهش زبان را به سخنانى كه عادت كرده بيان فرموده است، نه غير آن و توفيق دهنده خداست.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 211     

و گفته است: اگر در آن حضرت شوخ طبعى نبود چگونه اين انتقاد از او پذيرفته مى‏شود چون اين عيبجويى اگر به اين خاطر است كه حضرت به اندازه متوسّط شوخى مى‏كرد كه دانستى آن اندازه پسنديده است در اين صورت اين عيبجويى لازمه‏اش نهى از كار پسنديده است و آن جايز نيست، و اگر عيبجويى به اين سبب است كه امير مؤمنان (ع) بيش از اندازه مجاز شوخى مى‏كرده و به آنچه سزاوار نيست وارد شده پس معتقد است كه آن حضرت اندازه شوخى را كه بايد در آن جا بايستد و شوخى را قطع كند نمى‏شناخته است با اين كه اين مطلب كه آن حضرت در دو نيروى علمى و عملى كاملترين افراد بشر بعد از پيامبر است به تواتر رسيده است و نيز آن حضرت سرچشمه دانشهاى يقينى و اخلاق پسنديده‏اى است كه از درياى مواج علمش دانشمندان بزرگ اسلام كه راسخ در علم‏اند سيراب مى‏شوند و نيز زاهدان خداشناس والا مقام، چنان كه نسبت به آن حضرت اين مطلب مشهور و در ذهن مردم جايگزين و ثبت شده است با آنچه از آن حضرت در نكوهش شوخى زياد در اين كلمه و غير آن صادر شده است و آنچه از آن حضرت در ردّ عيبجويان وى به مزاح كردن نقل شده است و اين كه آن حضرت آن را تكذيب كرده است و آن گفتار او در بدگويى عمرو بن عاص مى‏باشد: به مردم شام مى‏گويد كه من مردى شوخ و بسيار بازى گوش هستم، و به شوخى و بازى ممارست دارم، نادرست سخن گفته و به اين گفتار گناهكار است، آگاه باشيد كه بدترين گفتار دروغ است، و سخنى كه عمرو به زبان مى‏راند دروغ مى‏باشد، (با هر كه) وعده كند خلاف آن رفتار نمايد، و در پرستش خود پرگويى مى‏كند، و سؤال مى‏شود و بخل مى‏ورزد (در جواب)، و به پيمان خيانت مى‏كند، و از خويشان دورى مى‏نمايد، و چون در ميدان جنگ حاضر شود «براى تهيج فساد و افروختن آتش جنگ» چه بسيار امر و نهى و زبان بازى مى‏كند تا وقتى كه شمشيرها به كار نيفتاده‏اند، و آن گاه كه شمشيرها از غلاف بيرون آمده جنگ شروع شد بزرگترين حيله و نيرنگش آن است كه عورت خود را به مردم نشان دهد، بدانيد به خدا سوگند ياد مرگ مرا از شوخى و بازى باز مى‏دارد و فراموشى از آخرت عمرو را از گفتار حق مانع مى‏شود، او با معاويه بيعت ننمود مگر به شرط آن كه عطيّه و بخششى بدو دهد و براى دست برداشتن او از دين رشوه كمى (حكومت چند روزه مصر را) به او بخشيد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 212     

و در شناخت برترى شخصى كه عيبجويى شده ناقص بودن عيبجويى ياد شده (عمرو عاص) كفايت مى‏كند چون اخلاق پست و كارهاى زشتى كه حضرت برايش ياد كرده است در او هست و بدانها مشهور مى‏باشد زيرا كسى كه در او صفات زير جمع شده باشد يعنى بسيار دروغگو باشد، خلف وعده كند، حسود باشد، و در پرسش پرگويى نمايد، در پيمان خيانت كند، و از خويشاوند قطع رابطه نمايد، و علاوه بر آن خود پسند باشد به خاطر اين كه در جنگها به خود گمان دروغ دارد كه فرمان دهنده و منع كننده و زبان باز است با آن كه شايسته هيچكدام از آنها نيست و هر گاه شمشيرها از غلاف بيرون آيد لباس ترس بر خود مى‏پوشد بسيار مى‏گريزد و حمله نمى‏كند و راه نجات او از نابودى به اين است كه به بدترين و زشت‏ترين صورت، صفت پست پليدى و حيله‏گرى را آشكار كند و آن برهنه كردن عورتش، در دفع كردن شمشير آن حضرت بود كه جز كافر يا مشابه كافر با آن كشته نشده است تا آن جا كه آن جريان مثلى شده است كه تا روز جزا در ضمن خبرها و اشعار ياد مى‏شود شاعرى گفته است: چنان كه روزى عمرو بن عاص شمشير آن حضرت را با برهنه كردن مقعدش بر گرداند به علاوه نفاق و كفرى كه از او ظاهر شده كه دينش را به معاويه فروخت.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 235     

احسان ذاتى همان است كه از نيكان فاضل سر مى‏زند به دليل اين كه روش زندگيشان ستوده و دوست داشتنى است پس آنان خودشان و كارهايشان دوست داشتنى است و از خودشان شادمانند و ديگران از آنها در شادمانيند، و بر هر كس واجب است كه با آنان پيوند برقرار كند و با آنها دوستى نمايد، پس آنها دوستان خويشند و مردم دوستان آنهايند، و هر كه سيرتش اين باشد او را مى‏يابى كه به مردم از روى قصد و غير قصد احسان مى‏كند چون كارهايش دوست داشتنى و گواراست و دوست داشتنى گوارا برگزيده و مطلوب مى‏باشد، و هر گاه چنان باشد ناگزير كسانى كه به او رو مى‏آورند و اطرافش را مى‏گيرند بسيارند، و هر كه را چنين حالتى باشد سرزنش و نكوهش بدو نمى‏رسد بلكه زبانها در مورد او بريده مى‏شود و هميشه زبان در ثناگويى او تازه و در سپاسگزارى او در حركت مى‏باشد چه رسد به اين كه او را نكوهش كند و اين همان احسانى است كه باقى مى‏ماند و قطع نمى‏شود، و افزون مى‏گردد و كاهش نمى‏يابد، و به وسيله آن برادرى واقعى و دوستى بى قيد و شرط به وجود مى‏آيد، امّا احسان عرضى آن است كه نه براى صاحبش عادت است و نه اخلاق او مى‏باشد و بى ترديد اين احسان منقطع است و دوستى كه از آن پديد مى‏آيد دوستى عارضى است و دوام آن دوستى وابسته به دوام آن احسان مى‏باشد و باقى است تا وقتى كه آن باقى است و از سوى احسان كننده و شخص مورد احسان زياد و كم مى‏شود، چون دوستى احسان كننده بيشتر از دوستى شخص مورد احسان است، و آن را در مورد وام دهنده و وام گيرنده در نظر بگير خواهى يافت كه وام دهنده دوستيش نسبت به وام گيرنده بيشتر است و بسا هست كه برايش دعا كند تا زنده بماند و نعمت و ثروت كافى بر او ريزش كند اگر چه همه اينها بدين خاطر است كه به حقّش برسد و مالش به او بر گردد نه به خاطر دوستى خالص كه به او دارد، امّا براى وام گيرنده اين همّت نيست و اين دعا را نمى‏كند لكن ميلش به نيكى و دوستى او بيشتر از دوستى احسان كننده است.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 236     

شاعر گفته است: به مردم نيكى كن تا دلهايشان را بنده سازى پس مواردى كه احسان انسان را به بندگى كشانده طولانى است. و بر عاقل سزاوار است كه با كسى كه مورد محبّت خداست ملازم باشد چون او محبوب خداست، و با كسانى باشد كه با خدايند، و همان طورى كه خدا نام محسن و نيكى كننده را براى خود برگزيده او هم نام محسن را براى خود برگزيند، پس هر كه با خدا باشد محقّقا در جوار حق جائى به دست مى‏آورد، و هر كه محبوب خدا باشد به همه هدفهايش مى‏رسد، و هر كه اخلاق خدا را داشته باشد مستحق دائمى ماندن در خانه آخرت مى‏شود، و هر كس براى آنچه آفريده شده است توانا مى‏باشد.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 262     

شارح گويد: پيش از اين دانستى كه خوب بودن ادب به تمرين معتدل نيروهاى بدنى باز مى‏گردد و چگونگى آن را توضيح داديم و بايد از آن بشناسى كه بدى ادب، سوق دادن آن نيروها به مرز طبيعى و فرو رفتن آنها در خواسته‏هاى طبيعيشان بر اساس قانون خيالى است بى آن كه مطابق قانون عدل عقل و شرع باشد. و چنان كه دانستى بزرگى واقعى همان جمع شدن اجزاى كمال است كه عبارت از عقل و اجتماع اخلاق بزرگوارانه و آداب نيكوست تا ماهيّت مطلوب از كمالات حاصل شود. پس بايد بدانى كه نبودن شرف و بزرگى به نبودن اجزاى كمال يا يكى از آنهاست. هر گاه جمع شدن اجزاى كمال، ماهيّت مركب را تحقّق بخشد و نبودن يك جزء براى نبودن ماهيّت مركّب كافى باشد، بنا بر اين هر گاه فرض كنيم كه آدمى داراى بدى ادب باشد كه نقطه مقابل حسن و كمال ادب است بطور حتم ضدّ آن را كه ادب نيكوست نخواهد داشت و چون آن جزء كمال را نداشته باشد ماهيّت كمال را ندارد در نتيجه ماهيّت شرافت و بزرگوارى را دارا نخواهد بود چون علّتش را كه ادب نيكوست فاقد مى‏باشد. و در اين كلمه «راز هشدارى» كه امام عليه السلام به خواستار شرف و كسانى كه در به دست آوردن كمال آدمى مى‏كوشند، بر تو آشكارا و معلوم شد كه تمرين و ادب كردن نيروهاى شوقيّه و منع كردن آنها از آنچه طبعا بدان مايلند و مقهور ساختن آنها به وسيله نيروى عقلانى و برگرداندن آنها به قانون عدل واجب است. چون بزرگوارى با سوء ادب جمع نمى‏شود. سرپرست نعمت و بخشش خداوند منّان است.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 267     

اين كه امام عليه السلام خود را در جمع داخل نموده و امور ياد شده را به خويشتن نسبت داده است به منظور اقرار به بندگى و فروتنى در برابر خداى متعال مى‏باشد. و به عنوان اظهار نياز به لطف و عنايت خداى بى نياز است. و اين كه با فيض رحمت خويش خطايش را بپوشد و او را از آن حفظ كند و اين نعمت را به كمال رساند. و آن بهترين اخلاق و آخرين درجه كمال معرفت به خداوند است. و دعاهايى كه از پيامبران (ص) رسيده پر از آمرزشخواهى و اقرار به گناهان است با اين كه همه بر معصوم بودن آنان اتّفاق نظر دارند. و آن عمل پيامبران بر آنچه ما گفتيم حمل مى‏شود. و خدا سرپرست توفيق است و حالت و نيرو از اوست.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 274     

(هيچ گاه) دروغ و لغزشى در گفتار و كردار من نيافت. خداى منّان از دوران شيرخوارگى و كودكى بزرگترين فرشته از فرشتگانش (جبرائيل) را با آن حضرت (ص) همراه ساخت تا شب و روز او را به راه بزرگواريها و اخلاق ستوده عالم سير دهد. من به مانند شتر بچه كه در پى مادرش روان است در پى آن حضرت مى‏رفتم. هر روز از اخلاق خوش خويش پرچمى مى‏افراشت و مرا به پيروى كردن از آن وا مى‏داشت. در هر سالى يك ماه براى عبادت و مطالعه در اسرار آفرينش در مكّه در دامنه كوه حرا مسكن مى‏گرفت. و جز من كه او را مى‏ديدم كسى او را نمى‏ديد. در آن وقت اسلام جز در خانه پيامبر (ص) و خديجه عليهما السلام فرود نيامده بود. و من هم سوّمين آن دو بودم. نور وحى و رسالت را مى‏ديدم. بوى نبوّت را مى‏بوييدم. هنگامى كه وحى بر آن حضرت (ص) فرود آمد صداى شيطان را شنيدم.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 324     

معناى سخن على (ع) اين است كه همه مردم تا زمانى كه در زندگى فانى و نيروهاى پايان پذير دنيا هستند نسبت به كارهاى آخرت در خواب غفلت مى‏باشند، و هر گاه بميرند و به زندگى باقى و هميشگى برسند بيدار مى‏شوند و غفلت از آنها بر طرف مى‏گردد و از كارهاى زشت و اخلاق پستى كه در دنيا داشتند و مى‏دانستند نفعى ندارد سخت پشيمان مى‏شوند. بنا بر اين براى هر مؤمنى شايسته آن است كه از خواب غفلت بيدار شود و با بريدن از دلبستگيهاى دنيا و ترك علائق نفسانى نفس خويش را بميراند تا به مقام: موتوا قبل ان تموتوا، بميريد پيش از آن كه شما را بميرانند، برسد و از پشيمانى پس از مرگ برهد و در جوار رحمت خداى رحمان به زندگى پاك و هميشگى برسد، بار خدايا ما را از خواب غفلت كه غافلان بدان گرفتارند بيدار فرما، و ما را از كسانى قرار بده كه (در روز رستاخيز) ترسناك و اندوهگين نمى‏باشند.

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 335     

شارح گويد: زيارة مصدر از زار يزور و از باب قال و كتب است، واو آن به مناسبت كسره ما قبلش به (ى) قلب شده است، و الزّعارة به تشديد (ر) بد اخلاقى است كه عملى با آن همراه نباشد امّا گفتار اهل لغت: زعر يزعر «از باب طرب» فهو زاعر براى معناى ديگرى است و آن كم مويى است، و زعرور به ضمّ (ز) كه از نظر وزن مانند عصفور است شخص بد اخلاق مى‏باشد و مردم عامى گويند: رجل زعرور مردى كه در آن بد خلقى باشد و در برگزيده صحاح چنين آمده است: معناى سخن امام (ع) اين است كه مقصود از زيارت كسى، شاد كردن دل او و وارد ساختن شادمانى در سينه اوست و آن به دست نيايد جز با بشّاش بودن صورت ديدار كننده نه به آشكار كردن اندوه و قصد شكستن دل. شعر:

ترجمه‏شرح‏صدكلمه             صفحه‏ى 359     

معناى كلمه اين است كه-  بر خواسته نفسانيت تكيه مكن، زيرا چنين نيست كه هر چه آدمى بخواهد بدان دست يابد، و اين طور نيست كه هر چه را آرزو كند به دست آورد، و اين كه تكيه كردن بر خواهش نفس و اعتماد كردن بر آرزوها از اخلاق احمقان و خصلتهاى نادانان مى‏باشد، شاعر گويد: چنين نيست كه هر چه را مرد آرزو كند بدان برسد بادها به گونه‏اى در حركتند كه كشتيها نمى‏خواهند