اخلاق در نهج البلاغه از کتاب ترجمهنهج..(محسنفارسى)
ترجمهنهج..(محسنفارسى) مقدمه صفحهى 29
اما پرتوى از خود بجاى گذاشت كه تا دنيا دنياست روشنىبخش دلها و راهنماى بينشهاست. بارى، اين تهمتن اسلام و خدا پرست و پرهيزكار و با ايمان و يگانه نابغه دانش و سياست و جنگ و بهترين نمودار اخلاق نيك و زهد و تقوى شهيد گرديد و حسن و حسين و ساير فرزندان خود را بدرود گفت تا در برابر فرزندان پليد ابو سفيان، معاويه و يزيد و مروان و ديگر امويان، پرچم اسلام را بلند كنند و قرنها با آنان كه باطنا با اين آيين پاك مخالف بودند در كشمكش و زد و خورد باشند. همان امويانى كه از روز بعثت محمد بن عبد اللّه صلّى اللّه عليه و آله و صحبه و سلم با او و اسلام ستيزگى ورزيدند و بعدها هم كه ظاهرا اسلام آوردند هر گاه فرصتى يافتند در بر انداختن اين دين مبين كوشيدند. مگر يزيد موقعى كه سر مبارك حضرت سيد الشهداء ابو عبد اللّه الحسين را در طشتى نهاده پيشش آوردند اين شعر را در حال مستى نخواند:
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 266
الفتى كه هيچيك از آفريدگان ارزش آن را نمىدانند، و سود و برش را در برگهاى زرين زندگى نمىخوانند. زيرا از هر چيزى گرانبهاتر، و از هر كارى مهمتر است. و نيز اين را بگويم كه شما پس از هجرت دوباره خوى و رفتار اعراب دوران جاهليت را پيش گرفتيد، و بعد از دوستى و همبستگى پى دسته بندى و حزب بازى رفتيد. با اسلام جز نام آن ديگر هيچگونه پيوندى نداريد، و از ايمان غير از نشانش چيزى در ذهن خود نمىپنداريد. مىگوئيد: «دل به دوزخ مىنهم و تن به ننگ در نمىدهم.» آرى، اين حرف را مىزنيد، اما بدان عمل نمىكنيد، و چنين مىنمايد كه مىخواهيد آبروى اسلام را بريزيد، و پرده حرمتش را دريده عهدى را كه بوسيله آن با خداى خود بستهايد بشكنيد و با او بستيزيد. عهدى كه پايه خوشى و آسايشتان در دنيا بود، و مايه رستگارى و سرفرازيتان در آخرت مىباشد. و اگر غير از خدا به ديگرى پناه ببريد، هر آينه كافران با شما مىجنگند و از اين جنگ جز شكست و زيان بهرهاى نمىگيريد. آن گاه نه جبرائيل و نه ميكائيل و نه مهاجرين و نه انصار شما را يارى خواهند كرد، و تنها شمشير است كه دمار از روزگارتان خواهد در آورد. و معلوم خواهد شد كه پيروز كيست، و معنى نيرنگ و دوروئى و لاف و گزاف چيست؟ لابد، از سختگيريها و رنجها و شكنجههاى خدا و روزهاى آگنده از گرفتاريها و پيش آمدهاى ناگوارى كه پيشينيان را دچار آنها فرمود آگاهيد، و البته آنچه را كه بر سر آنها آورد شما هرگز براى خود نمىخواهيد. پس، مبادا از روى نادانى به هشدار و نويد و شكنجه شديد و سختگيرى مديد او سهل انگارى نمائيد زيرا خدا- سبحانه تعالى- پيشينيان را نفرين نكرد مگر براى اين كه آنان امر بمعروف و نهى از منكر را كنار گذاشتند، و از هيچ كارى در زندگى پروا نداشتند. آرى خداوند نادانان را كه از روى سبكسرى گناه مىكنند، و خردمندان را هم كه با نهى از منكر لگام بر دهان و زنجير به دست و پاى آنها نمىزنند نفرين مىفرمايد. شما رشته اسلام را يكباره از هم گسيختيد، و دستورهاى آن را ريز ريز نموده به دور ريختيد، و فرمانهايش را با سستى و سهلانگارى درآميختند. اما من كه خدا فرموده بود به نبرد با تبهكاران و پيمان- شكنان و پريشانكاران روى زمين بپردازم دليرانه پرداختم، و دستشان را از همه جا كوتاه ساختم. پيمان شكنان را از پا در آوردم، و با آنانكه روى از حق بر تافته بودند جهاد كردم. و كسانى را كه از دين خارج شده بودند سركوب نمودم، و زمين را از وجود سركرده پستاندار و اهريمن صفت آنها كه بمحض شنيدن فرياد من قلبش تپيد و از ترس گريخت و در گودالى افتاد و جان سپرد زدودم. اينك گروهى از ستمگران و بزهكاران باقى ماندهاند كه اگر خدا بخواهد و اجازه بدهد بار ديگر به پيكار آنها مىشتابم، و زمام امور را از دستشان مىگيرم و با برانداختن دولتشان آرزوئى را كه دارم در مىيابم. و هيچيك از آنان جان سالم بدر نخواهد برد مگر آنكه از چنگم بدر رود، و در گوشه و كنار اين مرز و بوم دربدر و سرگردان و پراكنده شود. من در كوچكى سر سروران عرب را بر خاك نهادم، و شاخ بزرگان ربيعه و مضر را شكسته بر باد دادم. شما از موقعيت بى مانند من نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله- به سبب خويشاوندى نزديك، و مقام بلند و ارجمندى كه در پيشگاه او داشتم آگاهيد. كودكى خردسال بودم كه مرا در آغوش مىگرفت، و به سينهاش مىفشرد، و در بستر كنار خود مىخواباند، و تنم را با تن نازنينش نوازش مىداد، و بوى خوشش را به مشامم مىرساند و خوراك را مىجويد و در دهانم مىنهاد. نه سخن دروغ به من مىگفت و نه دروغ از من مىشنيد، و نه رفتارى بد با من مىكرد و نه بدى از من مىديد. از روزى كه آن حضرت را از شير گرفتند خداوند بزرگترين فرشتهاى را از ميان فرشتگانش با او دمساز گردانيد تا شب و روز به راه راستش ببرد، و نيكوترين اخلاق جهان را نشانش بدهد. من هميشه و همه جا از او پيروى مىكردم، هر روز از اخلاق خود چيزى به من مىآموخت و مخصوصا مىفرمود كه آن را بكار ببندم.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 326
پدر و مادرم به قربانت با مرگ تو رشته آنچه با مرگ ديگران مانند نبوّت و فرمانهاى خداوندى و خبرهاى آسمانى قطع نشد يكباره قطع گرديد، و با دست اجل اين تومار آگنده از يكتاپرستى و دانش و اخلاق و بزرگى و بشر دوستى و پرهيزكارى و راستى و درستى ناگهان در نورديد. تو كسانت را چنان به خود نزديك ساختى كه دور از همه يگانه تسلّى بخش آنان گشتى، و مهر و عطوفتت را به اندازهاى تعميم و گسترش دادى كه مردم را به يك چشم نگريستى و تفاوتى ميان اين و آن نهشتى. و اگر خودت ما را به شكيبائى و بردبارى نمىخواندى و از آه و ناله و فغان و بىتابى نهى نمىكردى هر آينه بر فراق تو اشك از سراچه ديدگان فرو مىريختيم، و از سختى اين سوگ چون آتش همى سوختيم. با درد و غمت پيوسته دمساز بوديم، و بر عزا و ماتمت بيشتر بر سر مىزديم و زارى مىنموديم.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 425
و اين سبب مىشود كه در نظرشان بزرگ... كوچك، و كوچك... بزرگ، و نيكو... زشت و زشت... نيكو آيد، و حق با باطل بيالايد. و فرماندار هم هر چه باشد بشر است و به كارهايى كه مردم از او پنهان مىدارند نمىتواند پى ببرد، و حق هم نشانههائى ندارد كه بشود با آنها راست را از دروغ شناخت. و تو، از اين دو حال خارج نيستى، يا آدمى هستى كه دست و دلت در دادن حق باز است، پس رو نشان ندادن و پنهان گشتنت از برابر حقى كه دادنش واجب است و يا كارى كه كردنش نيكو و پسنديده است چيست و يا اين كه آدمى هستى سختگير و خود رأى، در اين صورت وقتى كه مردم از تو نااميد بشوند، زود باشد كه ديگر از پيشگاهت درخواستى نكرده پى كار خود بروند. در حالى كه بيشتر نياز آنان به تو برايت مايه و دردسرى ندارد، نيازشان يا شكايت از ستمى است كه به ايشان رسيده و يا خواستار داورى در معاملهاى كه اختلافى در آن با هم پيدا نمودهاند مىباشد. و نيز فرماندار را ويژگان و اطرافيانى است كه خوى گردنكشى و دست درازى به مال مردم و بىانصافى در داد و ستد در آنان پرورش يافته، و تار و پودشان را در كارگاه بيدادگرى به هم بافته. ريشه تبهكاريهاى ايشان را با از بين بردن موجبات آن روشهاى نكوهيده برانداز، زنهار به هيچيك از خويشان و نزديكان و كاسه ليسان درگاهت زمينى واگذار مكن، و به كسى رونده تا براى گرفتن كشتزارى از تو به طمع نيفتد، زيرا اگر داراى كشتزارى شد ممكن است به كشتزار اين و آن زيان برساند، چنانكه جلو حق آبه ايشان را بگيرد، و پيشنهادشان را براى انجام كارهاى مشتركى كه به سود و مصلحت همه است نپذيرد. آن وقت خوشى و گوارائى اين كشتزار براى او خواهد بود، و عيب و بدناميش در دنيا و آخرت دامنگير تو خواهد شد. هميشه حق و عدالت را گر چه بر نزديك و دور سخت و گران آيد در نظر بياور، و در اين كار بردبار و شكيبا و به لطف كردگار اميدوار باش. دل را به عاقبت آن خوش كن، كه عاقبتى بس نيكو و ستوده دارد. چنانچه رعيّت به تو گمان ستمكارى بردند عذر و بهانهات را به آنان بنماى، و زنگار بدگمانى را هر چه زودتر از سراچه ذهنشان بزداى. چه، اين شيوه در باره خودت رياضت، و براى رعيّت لطف است و مرحمت. ضمنا وسيلهاى خواهد بود كه حق و عدالت را به آنان بياموزى، و چراغ راستى و درستى را در نهادشان برافروزى. اگر دشمنت به تو پيشنهاد آشتى و سازش، كه مايه خشنودى خداست داد، آن را بپذير و رد مكن، چون در آشتى و سازش آسايش سپاهيان و رهائى تو از اندوه فراوان و برخوردارى كشورت از آرامش شايان تأمين است. اما بعد از آشتى و سازش بايد از دشمن بسيار بسيار حذر كرد، زيرا ممكن است كه به قصد غافلگيرى نزديك شده باشد. بنا بر اين بهتر است كه احتياط و محكم كارى را پيشه سازى، و خوشبينى را در اين زد و بند مورد اتهام قرار بده تا بازى را مفت نبازى. و چون با دشمنت پيمانى بستى و يا با رشته تعهدى او را به خود بپيوستى بكوش تا با وفادارى پيمانت را استوار نگاهدارى، و شرط امانت را روى تعهدى كه كردهاى بجا آرى. در ميان فريضههاى خداوندى كه همه مردم با انديشههاى گوناگون و عقيدههاى پراكندهاى كه دارند در باره آن هم آواز هستند چيزى به از وفاى به عهد نيست، و بد كيشان خدا نشناس هم با اين كه در عقايد و اخلاق در درجاتى بس پائينتر از مسلمانان قرار گرفتهاند پابند به عهد مىباشند، چون كه آنان زيان عهد شكنى را ديدهاند، و مزه عواقبش را چشيدهاند. پس مبادا به عهدى كه بستهاى وفا نكنى، و به زينهارى كه دادهاى پشت پا بزنى، و دشمنت را فريب بدهى، و به خيال خود او را در دامى كه برايش گستردهاى بنهى. چه، غير از آدم بدبخت و نادان احدى ياراى آن را ندارد، پيمانى را كه به نام خدا با اين و آن مىبندد زير پا گذارد.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 464
38 هنگامى كه امام عليه السلام با سپاهيانش عازم شام بود در راه دهقانان انبار با او برخورد كرده از اسب پياده شدند و در برابرش زانو زدند و به ستايشش پرداختند. حضرت از اين حركت بهم برآمد و گفت: اين چه كارى بود كه كرديد گفتند: اين رسم و اخلاق ماست كه چون فرمانروايان خود را مىبينيم با اين شيوه به آنها احترام مىگذاريم. فرمود: به خدا فرمانروايان هرگز از اين كار سودى نمىبرند، و شما بيهوده خود را در دنيا به رنج و مشقت مىاندازيد، و در آخرت بدبخت مىسازيد. و چه زيان آور است رنج و مشقتى كه عقوبت ببار آرد، و چه سودمند است آسايش و آرامشى كه ايمنى از آتش دوزخ همراه دارد.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 484
125 خوشا به حال كسى كه پيش خودش خوار گشت، و كار و بهرهاش خوب و بر وفق مرادش گشت، و نيتش درست و قلبش پاك گشت، و اخلاق و رفتارش خوش و پسنديده گشت، و پس مانده دارائيش را به مستمندان داد و سبك گشت، و جلو زبانش را گرفت و از پر حرفى آسوده گشت، و شر خود را از سر مردم دور كرد و پيرو صلح و صفا گشت، و سنت را برنامه زندگيش قرار داد و خوشبخت گشت، و به شيوههاى نو آورده نگرويد و از نيكان گشت. شريف رضى مىگويد: برخى از مردم اين سخن و سخن پيشتر از اين را به رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم نسبت مىدهند.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 517
275 اگر اين آشوبها پايان مىيافت، و پاهايم در كار خلافت استوار مىشد، هر آينه بسيارى از اخلاق و رفتار مردم را كه از آئين پاك بدور است تغيير مىدادم.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 520
291 در گذشته مرا برادر دينى پاك نهادى بود، كه چون دنيا را كوچك مىشمرد خيلى در نظرم بزرگ مىنمود. شكمش هيچگونه تسلّط و نفوذى بر وى نداشت، از اين رو اشتهاى چيزى را كه نمىيافت نمىكرد و اگر چيزى مىيافت زياد به آن اهميت نمىگذاشت. در زندگى هميشه به خاموشى مىپرداخت، ولى چنانچه سخنى بر زبان مىراند سخنوران را از سخن گفتن مىانداخت، و پيوسته تشنگى پرسش- كنندگان را فرو مىنشاند و آنان را با پند و اندرز مىنواخت. افتاده بود و افتادهاش هم مىشمردند به موقع خود همچون شير بيشه و يا اژدهاى بيابان مىنمود، و تا نزد قاضى حضور نمىيافت، دليل و برهان را به هم نمىبافت. اگر كسى به او بدى مىكرد سپس پشيمان مىشد و عذر خواهى را واسطه مىگذاشت، او هم ديگر زبان به ملامتش نمىگشود و كارى به كارش نداشت، از هيچ دردى نمىناليد مگر هنگامى كه شفا مىجست، و آنچه مىگفت انجام مىداد و چيزى را كه نمىتوانست انجام بدهد نمىگفت. چون در سخن فرو مىماند، از خاموشى وا نمىماند. بيشتر علاقهمند بود كه گوش بكند، تا اين كه حرف بزند. و آنجا كه با دو موضوع رو به رو مىشد، هر كدام را كه به هوى و هوس نزديكتر مىديد، با آن مخالفت مىورزيد. پس شما هم بايد كه اين اخلاق را پيشه نمائيد، و از عهده چنين رفتارهاى پسنديده برآئيد. اگر توانائى همه آنها را نداشتيد بدانيد كه كار نيك كردن و لو اندك به نظر آيد، به از ترك كردن آن است گر چه زياد نمايد.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 543
401 چشم بد راست است، افسون و جادو راست است، به فال نيك گرفتن راست است. امّا شوم دانستن درست نيست، واگيرى اخلاق بد درست نيست. بوى خوش دلاويز است، و عسل روح انگيز است، و سوارى سرور آميز است، و نگاه كردن به سبزه شادىخيز است.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 544
402 جور آمدن اخلاق مردم با هم، آنها را از گزند يكديگر ايمن مىدارد.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 545
411 پرهيز كارى سر آغاز اخلاق است.
ميراثدرخشان صفحهى 337
و چنين كس من هستم مگر من آن شخص نيستم كه در بين شماها بر طبق قوانين قرآن كريم رفتار كردهام و اين گرانبار را بجان پذيرفتهام و سبكتر و آسانتر از آن عترت پيامبر خدا (ص) را در ميان شما بجاى نهادم پرچم ايمان را در بين شما كوفتم و آنرا برافراشتم و بر حلالها و حرامها آگاهتان ساختم. از عدل و دادگرى خويش لباس عافيت بر شما پوشانيدم با گفتار و كردار خود فرش سعادت و درستكارى را گستردم اخلاق پسنديده خود را براى شما آشكار كردم پس رأى و تدبر را در چيزى كه كنه آن را ديده بينش قدرت شناخت آنرا ندارد بكار نبريد و رأيى صادر ننمائيد. كار وحشيگرى «معاويه» و اطرافيانش بجائى كشيد كه مردم نادان گمان كردند دنيا مسخر آنها شده است و با اين انديشه خام و نارس سود كارهاى ظاهر فريب خود را ارزانى دوستان كرد و از باده چركين خويش اطرافيان خود را مست نمود. او پنداشت تازيانه ذات حكومت او هميشه بر سر اين مردم حكومت خواهد كرد. و حال آنكه خيال خامى است و بدون شك و ترديد گمان بيهودهاى بيش نيست زيرا دولت بنى اميه و بهره بردن آنها در زندگانى دنيا مانند آبى است كه اندكى مىچشند پس هنوز نياشاميده تمام آنرا بيرون مىريزند.
ميراثدرخشان صفحهى 856
«ذعلب يمانى» مىگويد، دقايقى از لحظات روز خويش را در كنار وجود نازنين امير المؤمنين على (ع) مىگذراندم، گروهى ديگر بسان من بر گرد وجود مقدسش حلقه زده بودند كه ناگهان بين خود ما از اخلاق مردم، نيكى و بديشان، اندام و اخلاق آنان و خلاصه رفتارشان سخن بميان آمد كه حضرت بعد از آن فرمود:...» مبدأ اختلاف و تضاد ظاهرى و باطنى انسانها بدليل سرشت و فطرت آنان بين آنها جدائى افكنده است و اين براى آن است كه آنان قطعه و تكهاى بودند از زمين شور و شيرين و خاك درشت و نرم پس آنان باندازه نزديك بودن زمينشان با هم نزديك هستند و بقدر اختلاف و جدائى آن زمين با هم در اوصاف فرق دارند، پس نيكو منظر كم عقل، و بلند قد كوتاه همت و نيكو كردار زشت رو دور انديش، پاك طبع زشتى پسند، سرگشته دل، پريشان عقل و سرانجام خوش بيان دلربا بسيار ديده مىگردد.
ميراثدرخشان صفحهى 1341
327 با اخلاق خوب به مردم نزديك شدن ايمن بودن از نفرت و كينه آنان است.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 1 صفحهى 7
در حقيقت صرف نظر از جنبه تفريحى و لالا گويانه افسانهها، آنچه كه مطالعه در اسطورهها را براى پژوهندگان تاريخ رشد فكر فلسفى، براى تجلّى جويان وجدان عام بشرى، براى مردم شناسان، براى جامعه شناسان، براى كار- شناسان مقايسهاى اديان، براى آرمان شناسان و ديگر انديشمندان علوم انسانى و ادبيات عاميانه، اجتناب ناپذير مىسازد، انعكاس وجود همين ديرينترين ذخاير فكرى و ناآگاه اقوام مختلف در اسطورهها است.» امّا وضع تمدنها و جوامعى كه اديان الهى و فلسفهها و اخلاق و مسائل اجتماعى بطور رسمى در آنها جريان داشته است، بقدرى روشن است كه براى ما جاى ترديد نمىگذارد در اين كه موادّ فراوانى بعنوان آرمانهاى تكاملى همواره مطرح بوده و موجب بروز رسالتها در اشكال مختلف گشته است. امروزه كه اواخر دهه هشتم قرن بيستم است، به نسبت پيشرفتهاى متنوع در مسائل علوم انسانى و تكنيك و طبيعت شناسى و جهان بينى، با رسالتهاى متنوعى از قبيل: رسالت در حقوق جهانى بشر، رسالت در بيان هدف زندگى، رسالت براى آزادى، رسالت هنرى، رسالت فلسفى... روبرو هستيم.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 1 صفحهى 14
97- آگاهى به نادانى 98- بهره بردارى از علامات و رموز با علم به اين كه علامت و رمز يك شكل قرار دادى براى محتواى آن است 99- داشتن حقّ به عهده ديگران 100- داشتن حق ديگران به عهده خويشتن 101- خواب 102- غوطهور شدن در رؤياها در حال بيدارى 103- بيخيالى تعمدى و بيخيالى غير عمدى 104- حسّاسيّت بمعناى آلرژى 105- قهر كردن 106- آشتى نمودن 107- توقع و چشمداشت 108- احساس همزبانى 109- هم نژادى 110- هم وطنى 111- سعادت 112- نكبت و بدبختى 113- احساس شكست 114- احساس پيروزى 115- اخلاص و صميميت 116- رياكارى 117- فريب دادن 118- فريب خوردن 119- حيله- گرى و مكر پردازى 120- دغل بازى 121- دو روئى 122- احساس خوب و بد 123- احساس خير و شر 124- زيبايى و زشتى 125- احساس عظمت و پستى 126- مطالبه دستمزد و پاداش در مقابل كار 127- معامله گرى عموما 128- جبران نمودن بعضى از اختلالات مغزى با بعضى از ديگر اجزاء مغز 129- رشد بعضى از فعاليتهاى روانى در موقع اختلال بعضى از فعاليتهاى ديگر 130- تفكيك سازنده از تخريب كننده موجوديت آدمى 131- تفكيك غرض شخصى و نتايج قانونى 132- خشم و پرخاش 133- سخن 134- شرمندگى 135- پشيمانى 136- تجريد عدد 137- تجريد كلى از جزئيات 138- درك بىنهايت 139- احساس خوشى از صداى زيبا 140- احساس ناخوشى از صداى زشت 141- اكتشاف و اختراع 142- حدس 143- تطبيق كليات به موارد خصوصى 144- خنده [انواع خنده فراوان است ما حد اقل آن را ده (10) فرض مىكنيم] 145- گريه [انواع گريه را هم ده (10) فرض مىكنيم] 146- شتابزدگى 147- صبر و شكيبايى 148- لجاجت 149- احساس حق و باطل 150- تفكيك حقيقت و واقعيت و شيئى براى من و شيئى براى خود 151- درك عدالت و ظلم 152- انصاف و مروت 153- علاقه به دانستن سرگذشت 154- علاقه به دانستن سرنوشت آينده 155- تأسف به گذشت ساليان عمر 156- آمادگى براى يك آينده آرمان 157- گمان و احتمال و يقين [انواع اين سه پديده فراوان است، ما آنها را بيست (20) فرض مىكنيم] 158- شادى [انواع آن را پنجاه (50) فرض مىكنيم] 159- اندوه [انواع آن را نيز پنجاه (50) فرض مىكنيم] 160- احساس زندگى و مرگ 161- بهت و تحيّر در مقابل پديده مرگ 162- تفكيك پنهان و آشكار 163- صورت و معنى. قالب و محتوا 164- علت و معلول 165- تعاقب حوادث 166- پيش و پس 167- دور و نزديك 168- احترام 169- توهين [انواع چهار شماره اخير را پنجاه (50) فرض مىكنيم] 170- محدود كردن خواستهها و فعاليتها به سود ديگران 171- فداكارى تا حد معدوم شدن 172- احساس شايستگى و ناشايستگى خويشتن 173- احساس شايستگى و ناشايستگى ديگران 174- تقليد 175- اظهار نظر صاحبنظرانه 176- درك هستى و نيستى 177- آمادگى براى پذيرش نظم 178- تكيه بر اصل و قانون 179- گريز از اصل و قانون بجهت احساس سنگينى آن 180- تخدير و سستى براى گريز از هشيارى 181- مطلق- گرايى 182- معتقدات و ايدهئولوژىها 183- احساس تكليف 184- وحدت جويى 185- راست و دروغ 186- شوخى و طنز 187- جلب شگفتى ديگران 188- صحنه سازى 189- تعجب 190- شهرت طلبى 191- محبوبيت طلبى 192- علم 193- حكمت 194- ذوق و درك ظريف 195- قدرت طلبى 196- عصيانگرى و طغيانگرى 197- احساس مالكيت چه خصوصى و چه عمومى 198- كنجكاوى 199- آزمايش اراده 200- تسليم منفى 201- تسليم مثبت كه فعاليت بيكران در دنبال دارد 202- نوبينى و نوگرايى 203- علاقه به تشخيص موقعيت 204- آرايش 205- دو قطب ذهنى و عينى 206- كوشش براى تطابق دو قطب ذهنى و عينى 207- نخوت و كبر 208- تواضع و فروتنى 209- تجربه اندوزى 210- اعتياد. [انواع عادت زياد است و ما آن را شش (6) نوع فرض مىكنيم] 211- تجزيه و تشريح همه اجزاء درونى و برونى انسان در حدّ اعلاى دقت، نمىتواند نشان بدهد كه اين انسان، داراى منش هنرى است، يا قضايى، روحانى است يا سياسى، خوش اخلاق است يا بد اخلاق ، پاكترين فرد است يا پليدترين انسانها، رياضىدان است يا شاعر در صورتى كه با تشريح دقيق همه اجزاء ماشين و محصول آن مىتوان همه واقعيات و شئون ماشين را فهميد 212- هر گونه ماشينى كه تصور شود، داراى مجموعهاى سيستماتيك است كه كارهاى معينى را انجام مىدهد و براى هر كار معينى كه ماشين در سيستم مجموعى خود، انجام مىدهد، كليد و عامل مشخصى وجود دارد، در صورتى كه با نظر به فعّاليتهاى متنوع روان آدمى و وجود اراده و اختيار و قابليّت انعطاف او در مقابل عوامل، هيچ عاملى را بطور انحصار و قطعى و براى هميشه نمىتوان براى كار و فعاليت مخصوص در انسان منظور نمود. مثلا عاملى كه امروز شما را به خنده وادار ميكند، با كمترين تلقين، بدون اين كه در اجزاى درونى و برونى طبيعى شما دگرگونى بوجود بيايد، عامل گريه مىگردد، كليدى كه امروز شما را به انديشيدن وادار ميكند، با كمترين انعطاف يا تصور درونى عامل بيخيالى مىگردد 213- وقوع يك جنايت در مقابل انسان، درون او را مىشوراند، ولى در مقابل ماشين اگر روزى صد هزار انسان كشته شود، تأثرى در آن ايجاد نمىشود.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 1 صفحهى 55
دو شرط اساسى اين رسالت بقرار زير است: 1- طهارت و صفاى كامل درونى و تخلّق به عاليترين اخلاق انسانى- الهى.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 1 صفحهى 159
اين اصل در جوامع باصطلاح متمدن امروزى بخوبى مشاهده مىشود كه از نظر مسائل اجتماعى و تنظيم آنها، پيشرفت بسيار چشمگيرى نصيبشان گشته است و به اصطلاح بعد زندگى اجتماعى افراد بخوبى بثمر رسيده است، ولى به اعتراف انديشمندان همان جوامع، نه تنها افراد از نظر زندگانى اخلاقى و عقلانى پيشرفتى ندارند، بلكه غبار تيرهاى از احساس پوچى فضاى روحى افراد بىشمارى را فرا گرفته است. در اينجا به جملهاى از ربرت هوگوت جاكسون دادستان ديوان كشور ممالك متحده آمريكا اشاره مىكنيم كه مىتواند مطلب ما را تاييد نمايد. او مىگويد. «در حقيقت يك شخص آمريكايى در همان حال كه ممكن است يك فرد مطيع قانون باشد، ممكن است يك فرد پست و فاسدى هم از حيث اخلاق باشد».
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 1 صفحهى 170
كدامين نمود روانى و رفتار عينى مىتواند حقيقت آن شخصيت را بنماياند كه دارنده وضع روانى تفاعل يافته از سه پديده مزبور بوده باشد اگر به اين تركيب يافته تفاعلى، روحيه سلحشورى و معرفت در حدّ اعلا و اخلاق در همه چهرههاى اصيل و قدرت بيان و دريافت مطلق در درون هم اضافه شود، شناسائى چنين شخصيتى تسليم فلسفه و علوم روانى معمولى نمىگردد، تا بتوان او را با اصول و قوانين روانى و فلسفى مورد شناسايى قرار داد. بهمين جهت است كه راه شناسايى ما در باره اين شخصيت والا، منحصر در اينست كه هر يك يا چند امتياز و عظمت روحى او را، در انديشه كسانى مطالعه كنيم كه خود باضافه درك آن امتياز و عظمت، طعم آن را هم تا حدودى چشيده باشند. اين يك شناخت تحليلى است كه اگر هم از صدها عظماى انسان شناسى هر يك از عناصر شخصيت على (ع) را درك كنيم، باز حالات تفاعل يافته آن عناصر را درك نخواهيم كرد.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 1 صفحهى 205
- يكى ديگر از مختصات رشد شخصيت اينست كه هر اندازه اين رشد به تكامل بيشترى برسد، شايستگىهاى آرايشى خود به بايستگىهاى ضرورى روح مبدل مىگردد. بتوضيح اين كه اگر عدالت ورزى در حالات معمولى پيش از رشد را پديده شايستهاى تلقى مىكرد و خود آرايى و مباهات و فخر و تكبر را از آن نتيجه مىگرفت، پس از ورود به مجراى رشد، همان عدالت ورزى ضرورت بايسته روح او تلقّى مىشود. چنانكه استمرار زندگى طبيعى انسان و همه جانداران، احتياج به تنفس و غذا و توليد مثل دارد، و حيات با عمل بآن پديدهها، هيچ گونه مزيّتى بر وضع ضرورى طبيعت خود نمىبيند تا آن را امتيازى بداند كه خود را با آن بيارايد، همچنان رشد شخصيت آدمى در مسير خود، از لذايذ شخصى و هوسها [در مقابل خود را جزئى از اجتماع ديدن] چشم مىپوشد و اين چشم پوشيدن مانند گريز از مواد سمّى است كه خوردنش حيات را بخطر مرگ مىاندازد. نيز مبانى اصيل اخلاق و عدالت و سازندگى مثبت غذاى ضرورى رشد شخصيت است. وقتى كه آدمى در اين مسير مىافتد، امور مزبوره را ضرورت مسير مزبوره مىداند.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 1 صفحهى 273
(در راه شام [كه بجنگ صفين مىرفت] روستايان انبار در برابرش به- پايكوبى و جوش و خروش دسته جمعى پرداختند. امير المؤمنين فرمود: اين چه كارى است كه كرديد گفتند: اين يك اخلاق رسمى است كه اميران خود را با اين رفتار تعظيم مىكنيم. فرمود: سوگند بخدا، امراى شما از اين گونه كارها سودى نمىبرند و شما در اين دنيا خود را به مشقت مىاندازيد و در آخرتتان هم دچار شقاوت مىگرديد چه خسارتى بدتر از مشقتى است كه عذاب الهى را در دنبال دارد و چه سودى بالاتر از آن آسودگى كه امان از آتش در پى آن است).
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 61
چطور امكان دارد خداوند ازلى و ابدى و سرمدى و بىنهايت مطلق، در وجود يك انسان بسيار بسيار كوچك در مقابل جهان هستى حلول كند و محدود گردد به همين جهت است كه ادعاى حلول از هر كسى صادر شود، اگر او آگاهى و درك به گفته خود داشته و لوازم ادّعاى خود را هم بداند، راه خداشناسى و توحيد را گم كرده است. و اگر منظورش اينست كه به جهت تصفيه و تزكيه و تخلق به اخلاق الهى، بصيرتى نصيب او گشته است كه جلوه خدا را در روح خود درمىيابد، اين مطلب صحيح و بسيار عالى است.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 188
وفا به تعهّد فطرى در باره عبوديت و رشد انسانى در مبانى اخلاق و تكامل نهايى.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 197
برهمنها داد مىزنند، مصلحان مصر باستانى اخلاق و حقوق را مخلوط مىكنند. اوپانيشادنويسها فرياد مىكشند. خيرانديشان آفريقاى باستانى در افسانهها تعليم و تربيت براه انداختهاند.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 246
بنظر مىرسد اين اشتياق بهيچ وجه و با هيچگونه اشتغالات ذهنى در همه افراد يك جامعه خاموش نخواهد گشت، زيرا حدّاقل، افرادى در هر جامعه پيدا ميشوند كه بگويند: بسيار خوب، همه چيز درست است و زندگى معمولى ما هيچ اشكال و نقص فنّى ندارد، سپس چه بالاخره من مىخواهم بدانم فلسفه و هدف اين زندگى چيست. با احتمال و يا اعتقاد بوجود حيات عالىتر در همين زندگانى (اگر چه اين حيات عالىتر با اصطلاح اخلاق تعبير شود)، راهى براى رفتار در آن حيات مطرح مىگردد كه در صورت حركت در آن راه، اطاعت (هدايت) و در صورت انحراف از آن، تخلف (گمراهى) انتزاع خواهد گشت.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 247
- ممكن است با نوعى تعميم در مفهوم اخلاق ، بتوانيم مكتب انسانى «اومانيسم» را در اين قسم از مكتبها مورد بررسى قرار بدهيم. مفهوم مشترك اين مكتبها چنين است كه ما مقدارى از اصول و قوانين انسانى داريم كه پيروى و عمل به آنها مىتواند هر گونه احساسات انسانى ما را در فوق مقررات زندگى معمولى تأمين و اشباع نمايد. اوگوست كنت فرانسوى اين نظريه را پس از ابتلاء به عشقى كه در او تأثير روحى ايجاد كرد، تقويت نموده رواج مىداد. ولى تصور اين كه مبتكر اومانيسم اين متفكر بوده است، از بىاطلاعى به سرگذشت همه جانبه بشر ناشى مىگردد، زيرا با تتبع كافى در تراوش فكر بشرى، براى اصلاح همه جانبه زندگى خود، به اضافه ايدهآلها و تفكرات مذهبى، (كه اكثريت اذهان جوامع متوجه آن بوده است) نظريه مزبور را هم مىبينيم كه گاهى هم بنام اخلاق وارد ميدان مىشود. تنها بعنوان مثال: گفتار حسين بن على (ع) را در حادثه خونين نينوا متذكر مىشويم كه خطاب به تبهكاران و اراذل روزگار كه در برابرش صف كشيده بودند، مىگويد: اگر دين نداريد و از مسئوليت در فراسوى اين زندگى بيم و هراسى نمىورزيد، حدّاقل در زندگى دنيوى خود پاىبند اصول آزادى انسانى باشيد.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 267
اگر شكمى گرسنه و تنى برهنه باشد، بينوا و بيچاره است، و امّا اگر شكم سير و بدن پوشيده باشد، زندگى ايدهآل بوجود آمده است خواه اخلاق صحيحى وجود داشته باشد و خواه زندگى در لجن پليدىها غوطهور گردد، يا نه. همچنين است حكم در باره فرهنگ و نظام حقوقى و حيات دينى و شئون اجتماعى. يعنى معمولا گمان مىكنند اگر نان و لباس و مسكن آدمى براه افتاد، او به ايدهآل حيات دست يافته و از بينوايى و بيچارگى و بدبختى نجات يافته است، خواه فرهنگ و حقوق و حيات دينى و شئون اجتماعى او سالم باشد و خواه بيمار درك نابجا بودن اين تفسير و زيانهاى جبرانناپذيرى كه ببار آورده است، نيازى به استدلالهاى طولانى و فلسفهگويىهاى حرفهاى ندارد، بلكه كافى است كه سرى به بيمارستانهاى روانى فراوان جوامع امروزى بزنيد و بيخوابىهاى دردآگين بيماران را تماشا كنيد.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 312
بعنوان مثال معارفى كه آن حضرت در حكمت الهى و اخلاق و مسائل اجتماعى و سياسى در نهج البلاغه آورده است، بهترين دليل براى اثبات حركت امير المؤمنين در صراط مستقيم الهى بوده است.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 329
از اين نكته غفلت ننمائيم كه منظور ما آن نيست كه يك يك افراد راضى و شركتكنندگان در انتخاب امير المؤمنين عليه السلام فلسفهها خوانده و همه علوم انسانى را آموخته و همه عقايد و احكام و اخلاق و فلسفه اسلامى را با وضوح كامل پذيرفته دست به انتخاب على (ع) زدهاند. بلكه مقصود ما اينست كه پيشتازان جوامع اسلامى آن زمان كه از آگاهىهاى وسيع و عميق در باره قانون و رهبر و زمامدار و اجتماع مخصوصا از ديدگاه اسلامى برخوردار بودند، با تمام قواى عقلانى و سطوح وجدانى به انتخاب على (ع) هجوم آوردهاند.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 330
6- عدالت و اخلاق نرم.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 3 صفحهى 30
اگر ما بهمين قناعت مىكرديم كه عدالت و عدالتخواهى را از بايستگيهاى رسمى خود بركنار نموده، كارى با آن نداشتيم باز اميد اين كه در مواقع احساس بدبختيهاى ناشى از عدم مراعات آن، ممكن است به سراغش برويم، وجود داشت، ولى بدبختانه، انسان فروشان انسان نما با جملاتى مانند: «مسائل اخلاقى را به شئون حيات عينى دخالت ندهيد» آتش به ريشه اين بعد سازنده مىزنند، و نمىگذارند انسانها با انگيزههاى اصيل روحى و فطرت پاك و معتدل آن بعد را بارور بسازند. بنظر ما هيچ خسارتى براى عالم انسانى زيانبارتر از اين بازيگرى بازيگران صحنه سودجويى و خودخواهى نبوده است كه مفهوم اخلاق را چنان رنگ پريده و پست نمودهاند كه آن را تا سر حدّ اندرزگويى مبتذل پيرزنان دست از حيات شسته، پايين آوردهاند. اميد است كه مطالعه كنندگان محترم قضاياى زير را با روابط منطقى علمى آنها مورد دقت قرار بدهند: 1- هر واقعيتى در جهان هستى مشمول قانون است.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 3 صفحهى 37
يعنى فاصلهاى ميان آن جانوران و حقيقتى كه براى آنان مطرح است، جز جوشش آن غريزه و امكان ارتباط با موضوع اشباع كننده چيز ديگرى نيست. در صورتى كه با رشد استعدادها و افزايش گسترش آنها، حقيقت ظريفتر و گاهى مخفىتر و داراى ابعاد متنوع مىگردد. بعنوان مثال: شخص ساده لوح و ابتدايى در گذرگاه خود جنايتى را مشاهده مىكند و مىبيند كه يك فرد با سلاح كشنده فرد ديگرى را از پاى در آورد و او را در خاك و خون غلطانيد. مفاهيمى كه بعنوان حقيقت ذهن شخص مفروض را اشغال خواهد كرد، از اين حدود تجاوز نمىكند كه آنكه لباس آبى پوشيده بود، آن ديگرى را كه لباس قهوهاى به تن داشت كشت. او قاتل است و اين مقتول و بايستى قاتل را با دست خودم بكشم در صورتى كه همين پديده وقتى براى يك قاضى آگاه و با وجدان مطرح مىشود براى تشخيص حقيقت علل روانى و حقوقى و اقتصادى و اخلاق تا بويى آن، صدها ساعت به تحقيق و بررسى مىپردازد و گاهى هم بدون اين كه حكم خود را بتواند با نظر بهمه عوامل و شرايط صادر نمايد، با جمله «بنظر من چنين مىرسد»، كار خود را پايان مىدهد.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 3 صفحهى 47
پديدهها و فعاليتهايى كه از حيات بروز مىنمايند، بر دو قسم عمده تقسيم مىگردند: قسم يكم- امورى هستند كه بطور مستقيم از حيات بروز مىكنند و ما آنها را مختصات مستقيم حيات مىناميم، مانند حركت، احساس، كوشش براى ادامه حيات، جلب شدن به آنچه كه ملايم طبيعت حيات است و گريز از آنچه كه آسيب به حيات مىزند، توليد مثل، خواستن.... قسم دوم- امورى هستند كه پس از به وجود آمدن خود مطلوب (خود ايدهآل) از حيات بروز مىنمايند. مانند: انتخاب روش معين در زندگى، اشتغال به كارهاى فكرى مشخص، پذيرش اخلاق و قوانين اجتماعى معين و غير ذلك.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 3 صفحهى 70
در آن هنگام كه رسول خدا از دنيا رفت، عباس و ابو سفيان امير المؤمنين (ع) را مخاطب قرار دادند كه با او بيعت كنند (اين گفتگو پس از تمام شدن بيعت با ابو بكر در سقيفه بوده است) و در اين خطبه از آشوبگرى نهى ميكند و در باره اخلاق و علم خود توضيحى مىدهد.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 3 صفحهى 76
از طرف ديگر عامل مذهب و اخلاق كه اساسىترين نيرو براى تعديل خود خواهى محسوب مىشود، در جلوگيرى از فتنه و آشوب اساسىترين نقش را مىتواند بعهده داشته باشند.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 3 صفحهى 169
مطلبى كه بايستى در اين مبحث مورد دقت قرار بگيرد اينست كه تأثيرات محيط طبيعى اگر چه اصول بنيادين طبيعت انسان را مانند انديشه و اراده دگرگون نمىسازد، ولى آداب و رسوم و قوانينى را به وجود مىآورد كه مىتوانند شئون حيات مردم را رنگ آميزى و توجيه نمايند. با نظر به اين قاعده است كه مىگوييم: امير المؤمنين عليه السلام مردم بصره را محكوم مطلق ننمودهاند، بلكه نمود طبيعى ارتباط آنان را با چنان محيط طبيعى بيان فرمودهاند. و از نظر علمى محكوميت اهل بصره كه ناشى از وضع محيطشان بوده است، مىتواند موقت بوده باشد، باين معنى كه با كوشش و تكاپو مىتوانستند تا حدودى اثر آن محيط را خنثى نمايند و در اخلاق و روحيات و رفتارشان دگرگونى ايجاد كنند. اين امكان دگرگونى در جملهاى كه پس از اين تفسير مىشود، گوشزد شده است. مردان بزرگى از سرزمين بصره مانند حسن بن هيثم بصرى برخاستهاند و روشنگر علم و معرفت بشرى گشتهاند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۵ ساعت 11:49 توسط میرشاعرعلی
|