
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 55
دين حق چون براى تربيت كامل انسانى است تا وقتى كه درست و كامل و بدون زياد و كم اجراء مىشد، بهترين محيطهاى تربيتى را ايجاد مىنمود و مردمى كه در آن محيط تربيت مىشدند انسان به تمام معنى بودند، يعنى همه قوى و غرايزشان درست به كار مىافتاد. ده سالى كه در زمان رسول اكرم (صلّى اللّه عليه و آله) محيط مدينه محيط تربيتى قرآن گرديد، بزرگترين و جامعترين مردان را تربيت نمود، از همان شهرى كه هيچ مؤسسه علمى و مدرسهاى در آن نبود و مردمى كه از معارف عصر خود بيخبر بودند و در بنايى كه از چهار ديوار سنگى بدون سقف بالا آمده بود و فرش آن ريگهاى پاك صحرا بود، صدها مردمى كه آشنا به اسرار مبدأ و معاد و رموز خلقت و در عين حال علماى اجتماع و فرماندهان لشكرى بودند، خارج شد. صفحات تاريخ شاهد تمام افكار و اخلاق و اعمال آنها است، اسرار قرآن را با جان و دل فرا گرفتند و دقيقترين رموز سوق الجيشى را در جنگهاى با دول قديمى روم و ايران به كار بردند و بهترين اجتماعات را فراهم آوردند، اين بناى ساده كه بعد مسجد ناميده شد، هم مدرسه فلسفه عالى بود و هم ستاد ارتش و دانشكده حقوق. پس از رحلت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) بواسطه نبودن سرپرست تربيتى كامل براى مسلمانان و سرعت سيرى كه در فتوحات و لشكركشى گرفته بودند، متدرجا جنبش علمى و حب معرفت خاموش مىشد و مبدأ حماسى و مقاومت تقويت مىيافت، و در زمان خليفه سوم بواسطه فتوحات و اموال بىحسابى كه به دست عرب آمد مبدأ شهوانى و حب مال هم به سركشى و تاخت و تاز در آمد.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 57
معلومات مخصوص و اخلاق و عادات اجتماعى در روحيه اشخاص محيط خاصى ايجاد مىكند كه متدرجا انسان جز چهار ديوار روحيه خود كه از همان افكار و عادات بالا آمده محيط ديگر را نمىبيند و عمرى از همه چيز و همه جا بواسطه زندان نفسيات خود بيخبر است و گمان مىكند با خبر است، يا معلومات و عادات خاص مانند شيشههاى الوان است كه روپوش عقل و فطرت آزاد انسان مىشود و انسان همه موجودات را به همان رنگ مىبيند. يك نفر فيلسوف يا فقيه يا مهندس يا عالم طبيعى يا كسى كه در محيط اجتماعى خاص به وجود آمده، در محيط فكرى و عادى خود وامانده همه عالم را به رنگ محيط مخصوص مىبيند و هر مشكل علمى و عملى را با افكار و معلومات خود مىخواهد از سر راه بردارد، به عبارت ديگر، بيشتر مردم به جاى آنكه معلومات را زير پاى عقل گذارند و خود را به سطح بالاترى رسانند، در ميان معلومات خود وامانده مىشوند و بسا در كوچكترين مشكلات روزانه قدرت تشخيص ندارند.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 58
عرب چون مدرسه و معلومات نداشت و داراى تشكيلات اجتماعى راكد نبود، پس محيط فكرى و اجتماعى هم نداشت، بنا بر اين افكار و عادات و اخلاقى كه آثار محيطهاى اجتماعى است، در عرب نبود و پر و بال فكرش به رشتههاى معلومات محدود بسته نشده بود و مغزش بواسطه فشار خيالات و فرضيههايى كه به نام علم هميشه رايج است و يك هزارم آن با واقع و حقيقت مطابق نيست فرسوده نگرديده بود، به اين جهت پس از رسيدن پرتو وحى، عقلشان مشتعل شد. به همين علت پس از فتوحات و تماس با ملل متمدن و درس خوانده دنيا حكومت معنوى خود را از دست ندادند، و در مطالب علمى و سياسى و حقوقى ابتكار داشتند. با توجه به اين حقيقت، مورد تعجب نيست كه امير المؤمنين بر منبر كوفه مباحث مشكل توحيد و معاد و خلقت را با آن بلاغت سرشار و جملههاى رسا بيان نموده باشد و مردم را با نداشتن مقدمات علمى به نتايج اساسى رسانده باشد، اگر چه همه آن مردم به كنه مطالب آن حضرت نمىرسيدند، ولى هر كس فراخور استعداد خود بى بهره نمىماند و بواسطه دلباختگى به بلاغت الفاظ و مطالب آن، به زودى حفظ مىنمودند و نويسندگان يادداشت مىكردند و به اطفال خود در خانه و مسجد مىآموختند و براى بازماندگان نفيسترين سرمايه مىاندوختند. گاهى امير المؤمنين را بالاى همان منبر مىنگريد كه با بيانات رسا از برابر چشم شنوندگان پردههاى ضخيم زمان را بر مىدارد و آينده دور را بدانان نزديك مىكند و پيشامدهاى هولناك و جنگهاى خانمانسوز و انقلابهاى بزرگ را مىنماياند و آثار نيك و بد اعمال گذشتگان را در آيينه زندگانى آيندگان نشان مىدهد، و تأثير اعمال و اخلاق را در سعادت و شقاوت ابدى انسان و خطرات پيروى از شهوات و آمال را در تمام مراحل زندگانى تشريح مىكند، و ادوار خلقت انسان را از ابتداى تكوين و حالات زمان احتضار و ظهور ملكات و اعمال را پس از مرگ و اوضاع و گردنههاى عوالم برزخ و چگونگى حشر عمومى و قيامت كبرى را جزء به جزء بيان مىنمايد.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 59
بسا در همان دل شب با ياران اهل راز خود نشسته در به روى اغيار بسته، اسرار سلوك و سير نفس و موانع راه را مو به مو بيان مىنمايد و مردم را به حسب اخلاق و اوصاف به دستههايى تقسيم مىكند و عواقب و پايان كار هر دسته را روشن مىنمايد.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 87
در قسمت ششم: اشاره به حقيقت حجّ فرموده كه دروازه بهشت و تذكّريست از نشانهاى موقعيّت اوليه آدم قبل از هبوط، تا با انجام مناسك حج سر منزل اول را متذكر شود، و حقيقت خود را كه بواسطه رنگهاى محيطى و تأثيرات ميراثى و اجتماعى و لباسهاى تصنعى فراموش شده به ياد آرد: اين ساختمان و اساس را خداوند قبله قرار داد و توجه بدان را واجب كرد تا آدمى نقشه زندگى خود را از روى آن ترسيم كند، و هدف خلقت خود را به فراموشى نسپارد و چون تشنهكامان و بىپناهان بدان خانه روى آرد. اين خانه و مناسكش نشانههاييست كه انسان را از تحت تأثير مؤثّرات مختلف آزاد مىنمايد، تا فقط در برابر قدرت و عزّت خداوند خاضع شود. مردمى را خداوند برگزيده كه داراى گوش شنوا و چشم بينا و هوش سرشارند تا دعوت خدا و بانگ انبياء را در اين بيابان آرام بشنوند، در خانه و كوه و سنگ و فراز و نشيب آن موقف انبياء و مردان اصلاح را بنگرند. و خود را به ملائكه طواف كننده كه مدبّران جهانند شبيه كنند تا متدرّجا خود به اخلاق و كردار ملك شوند. در اين سفر سودهايى از درك حقايق و آشنايى به اسرار و رموز و قوّت ايمان و عزم به دست آرند، تا از آلودگان به محيطهاى پست و بيخبران از خبرهاى بزرگ دستگيرى كنند. اين حجّ را خداوند مانند پرچم بزرگ اسلام قرار داد تا مسلمانان بدان نگران باشند و در تحكيم آن بكوشند، و پناهگاهى از غفلتها و لغزشهاست كه همه آتشها از اين دو افروخته مىشود. خداوند آن را فريضه واجب قرار داد و اعزام نمايندگان اسلامى را بدين دربار هر سال سرنوشت ساخته است.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 314
الف- «أنساب الاشراف» للبلاذري: 455- حدّثني يحيى بن معين، حدّثنا سليمان بن داود الطيالسي، أنبأنا شعبة بن الحجّاج، أنبأنا محمّد بن عبيد اللّه الثقفي، قال: سمعت أبا صالح يقول: شهدت عليّا و وضع المصحف على رأسه حتى سمعت تقعقع الورق فقال: «اللّهمّ إنّي سألتهم ما فيه و منعوني ذلك، أللّهمّ إنّي قد مللتهم و ملّوني، و أبغضتهم و أبغضوني، و حملوني على غير خلقي و على أخلاق لم تكن تعرف لي، فأبدلني بهم خيرا منهم، و أبدلهم بي شرّا منّي، و مث قلوبهم ميث الملح في الماء». (ج 2، حديث 455، ص 4- 383).
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 396
قال السّيّد، رضي اللّه عنه: و هذه الخطبة ربّما نسبها، من لا علم له، إلى معاوية، و هي من كلام أمير المؤمنين عليه السّلام الّذي لا يشكّ فيه، و أين الذّهب من الرّغام و أين العذب من الأجاج و قد دلّ على ذلك الدّليل الخرّيت و نقده النّاقد البصير: عمرو بن بحر الجاحظ، فإنّه ذكر هذه الخطبة في كتاب «البيان و التّبيين»، و ذكر من نسبها إلى معاوية ثمّ تكلّم من بعدها بكلام في معناها، جملته أنّه قال: و هذا الكلام بكلام عليّ عليه السّلام أشبه، و بمذهبه في تصنيف النّاس في الإخبار عمّا هم عليه من القهر و الإذلال، و من التّقيّة و الخوف، أليق. و متى وجدنا معاوية، في حال من الأحوال، يسلك في كلامه مسلك الزّهّاد و مذاهب العبّاد 3- تشويق به آموزش ديدن و پند گرفتن از حركت اين جهان پس دنيا (ئى كه چنين است) بايد در چشم شما ناچيزتر از برگ سلم و خرده پشمهاى دم قيچى جلم باشد. شما به گذشتگان پيش از خود پند گيريد پيش از آنكه آيندگان بوسيله شما پند گيرند. دنيا (آرزوهاى پست و شهوات فضيلت كش) را به نكوهيدگى دور اندازيد، چنانكه دنيا كسانى را كه از شما بدان شيفتهتر بودند، به خوارى دور انداخت (7) سيّد، كه خدا از او خوشنود باد، گويد: اين خطبه را، چه بسا كسانى به نادانى، به معاويه نسبت دادهاند، با آنكه بى شك سخن امير المؤمنين است، كجا توان طلا را با خاك و آب شيرين گوارا را با آب تلخ اشتباه كرد راهنماى دانا و ناقد بصير، عمرو بن بحر جاحظ بدين مطلب راهنمايى كرده است، زيرا او پس از اين كه خطبه را در كتاب «البيان و التبيين» ذكر و گفته كسانى كه آن را به معاويه نسبت دادهاند ياد اورى مىكند، مىگويد: اين خطبه به كلام على (ع) شبيه تر است، و به روش او در تقسيم مردم و خبر دادن از اخلاق و روحيات آنان، از سر كشى و فروتنى و پارسايى و هراس، متناسبتر. معاويه را چه وقت و در چه حالى از احوال ديدهايم كه در كلامش روش پارسايان و شيوه خدا پرستان از دنيا بريده را داشته باشد
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 705
سال 38 هجرى در حالى بر كوفه وارد شد كه تيرگىها از هر سو آن جا را فرا گرفته بود: خوارج در كنار نهروان شكستى قطعى خورده بودند، ولى همان چند نفرى كه زخمدار و يا زنده از آنان باقى ماندند، جراحتى عفونى در بدن امّت اسلامى بودند و پيوسته در فساد همه اعضاى بدن مىكوشيدند، مصر مورد تاخت و تاز عمرو بن عاص و عوامل معاوية بن أبى سفيان قرار داشت و فرياد استمداد محمّد بن ابى بكر، كه بوسيله امام در كوفه منتشر مىشد، در هيچ گوشى فرو نمىرفت، تاخت و تازهاى دزدانه و وحشتگسترانه سرداران بزدل و جنايت پيشه معاويه بر گوشه و كنارهاى عراق، روحيه مردم عراق را متزلزل و اخلاق اجتماعى و انقلابى آن مردم را به تباهى كشانيده بود، و در برابر فريادهاى روشنگرانه، هشدار دهنده و سرزنش آميز امير المؤمنين، جز بهانههايى پوچ و ميان تهى چيزى ابراز نمىداشتند.
بهجالصباغة ج 1 صفحهى 263
اذا الدّليل استاف أخلاق الطرق
بهجالصباغة ج 1 صفحهى 558
«الدّلح» جمع الدّالح أي: الماشي بحمل ثقيل، يقال: دلح الرّجل و دلح البعير إذا مشيا بحملهما غير منبسطي الخطو لثقله عليهما. ثمّ وصف (الغمام) و هو مفرد (بالدّلح) و هو جمع من باب قولهم: بلد أخصاب و بلد سباسب و رمح اقصاد و برمة أعشار و ثوب أسمال و ثوب أخلاق من وصف المفرد بالجمع لإرادة الأجزاء منه.
بهجالصباغة ج 2 صفحهى 447
41 من الخطبة (190) وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ ص- مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ- وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ. أقول: ما نقله المصنّف جزء الخطبة القاصعة، و روى ابن طاوس في (طرائفه) عن صدر الأئمة موفّق بن أحمد باسناده عن أبي ذر كونه جزء مناشداته يوم الشورى.
بهجالصباغة ج 2 صفحهى 450
«و محاسن أخلاق العالم ليله و نهاره» روى الجزري في (أسده) عن عبد اللّه بن أبي الحمساء قال: بايعت النبيّ صلى اللّه عليه و آله ببيع قبل أن يبعث، فوعدته أن آتيه بها في مكانه ذلك، فنسيت يومي هذا و الغد، فأتيته في اليوم الثالث، و هو في مكانه فقال لي: يا فتى لقد شققت عليّ، أنا هاهنا منذ ثلاث أنتظرك.
بهجالصباغة ج 5 صفحهى 118
و قال ابن أبي الحديد: و كان في أخلاق عمر و ألفاظه جفاء و عنجهية ظاهرة يحسبه السامع لها انّه أراد بها ما لم يكن قد أراد، و يتوهّم من تحكي له أنّه قصد بها ظاهرا ما لم يقصده، فمنها الكلمة التي قالها في مرض النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلم و معاذ اللّه أن يقصد بها ظاهرها، و لكنّه أرسلها على مقتضى خشونة غريزته، و لم يتحفّظ منها، و كان الأحسن أن يقول مغمور أو مغلوب بالمرض، و حاشاه أن يعني بها غير ذلك، و لجفاة الأعراب من هذا الفن كثير.
بهجالصباغة ج 5 صفحهى 225
و في (الطبري) في أحوال المهدي العباسي عن حفص مولى مزينة عن ابيه قال: «كان هشام الكلبي صديقا لي. فكنّا نتلاقى فنتحدّث و نتناشد. فكنت أراه في حال رثة و في أخلاق على بغلة هزيل و الضرّ فيه بيّن و على بغلته، فما راعني إلّا و قد لقيني يوما على بغلة شقراء من بغال الخلافة، و سرج و لجام من سروج الخلافة».
بهجالصباغة ج 6 صفحهى 254
و قال الجاحظ: و من أخلاق العامّة أن يسوّدوا غير السيّد، و يفضّلوا غير الفاضل و يقولوا بغير علم، و هم أتباع من سبق اليهم من غير تمييز بين الفاضل و المفضول و الفضل و النقصان، و لا معرفة للحق من الباطل عندهم، و لا ترى العامة الدهر إلا مرقلين إلى قائد دبّ، و ضارب بدف على سياسة قرد، أو متشوقين إلى اللهو و اللعب، أو مختلفين إلى مشعبد متنمس ممخرق، أو مستمعين إلى قاصّ كذّاب، أو مجتمعين حول مضروب، أو وقوفا عند مصلوب ينعق بهم و يصاح بهم، لا ينكرون منكرا، و لا يعرفون معروفا و لا يبالون أن يلحقوا البارّ بالفاجر و المؤمن بالكافر، و قد بيّن ذلك النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حيث يقول «الناس اثنان: عالم، و متعلّم، و ما عدا ذلك همج رعاع لا يعبأ اللّه بهم»، و كذلك ذكر عن علي عليه السلام و قد سئل عن العامّة فقال «أتباع كلّ ناعق، لم يستضيئوا بنور العلم و لم يلجئوا إلى ركن وثيق».
بهجالصباغة ج 7 صفحهى 135
و هو أصناف: الغداف، و الزاغ، و الأكحل، و غراب الزريج، و الأورق، و هذا الصنف يحكي جميع ما يسمعه، و الأعصم- و هو عزيز الوجود، قالت العرب: «أعز من الغراب الأعصم» و قال النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: «مثل المرأة الصالحة في النساء كمثل الغراب الأعصم في مائة غراب» و غراب الليل، قال الجاحظ: هو غراب ترك أخلاق الغربان و تشبّه بأخلاق البوم.
بهجالصباغة ج 7 صفحهى 533
ثم ان ابن أبي الحديد نقل شطرا من مزاحات الصحابة و التابعين، ثم قال: و روى عن جماعة منهم اللعب بالنرد و الشطرنج، و منهم من روى عنه شرب النبيذ، و سماع الغناء المطرب، فأما أمير المؤمنين عليه السّلام فإذا نظرت إلى كتب الحديث و السير لم تجد أحدا من خلق اللَّه عدوّا و لا صديقا روى عنه شيئا من هذا الفن لا قولا و لا فعلا، و لم يكن وقار أتمّ من وقاره، و ما هزل قط و لا لعب، و لا فارق الحق و الناموس الديني سرّا و لا جهرا، و لكنه خلق على سجية لطيفة، و أخلاق سهلة، و وجه طلق، و قول حسن، و بشر ظاهر، و ذلك من فضائله عليه السّلام الّتي اختصه اللَّه بمزيتها، و انما كانت غلظته فعلا لا قولا.
بهجالصباغة ج 8 صفحهى 147
و خلّفني الزمان على أناسوجوههم و أيديهم حديدلهم حلل حسنّ فهن بيضو أخلاق سمجن فهن سودو أخلاق البغال فكلّ يوميعنّ لبعضهم خلق جديدو أكثر ما لسائلهم لديهمإذا ما جاء قولهم تعودو وعد ليس يعرف من عبوسانقباضهم أوعد أم وعيداناس لو تأمّلهم لبيدبكى الخلف الذي يشكو لبيد
بهجالصباغة ج 8 صفحهى 180
و خلّفني الزمان على أناسوجوههم و أيديهم حديدلهم حلل حسنّ فهنّ بيضو أخلاق سمجن فهن سودو أخلاق البغال فكل يوميعنّ لبعضهم خلق جديدو أكثر ما لسائلهم لديهمإذا ما جاء قولهم تعودو وعد ليس يعرف من عبوسانقباضهم أوعد أو وعيدأناس لو تأمّلهم لبيدبكى الخلف الذي يشكو لبيد
بهجالصباغة ج 8 صفحهى 249
قال المسعودي في (مروجه): من أخلاق العامة أن يسوّدوا غير السيّد، و يفضّلوا غير الفاضل، و يقولوا بعلم غير العالم، و هم أتباع من سبق إليهم من غير تمييز بين الفاضل و المفضول، و الفضل و النقصان، و لا معرفة للحق من الباطل عندهم.
بهجالصباغة ج 8 صفحهى 253
و قد صنّف أبو عقال الكاتب كتابا في أخلاق العوام يصف فيه شيمهم و مخاطباتهم و سمّاه بالملهى.... و قال الشاعر:
بهجالصباغة ج 8 صفحهى 358
«و أنّ الدنيا لم تكن لتستقرّ إلّا على ما جعلها اللّه عليه من النعماء و الابتلاء» في (الكافي): روى أنّ قوما من أصحابه عليه السّلام خاضوا في التجوير و التعديل فخرج حتى صعد المنبر و قال: أيّها الناس إنّ اللّه تعالى لمّا خلق خلقه أراد أن يكونوا على آداب رفيعة و أخلاق شريفة، فعلم انّهم لم يكونوا كذلك إلّا بالأمر و النّهي، و هما لا يجتمعان إلّا بالوعد و الوعيد، و هما لا يكونان إلّا بالترغيب و الترهيب، و هما لا يكونان إلّا بما تشتهيه أنفسهم و تلذ أعينهم، و بضد ذلك فخلقهم في دار الدنيا و أراهم طرفا من اللذات الخالصة التي لا يشوبها ألم ألا و هي الجنّة، و أراهم طرفا من الآلام ليستدلّوا به على ما وراءهم من الآلام الخالصة التي لا يشوبها لذّة- ألا و هي النار- فمن أجل ذلك ترون نعيم الدنيا مخلوطا بمحنها و سرورها ممزوجا بغمومها.
بهجالصباغة ج 8 صفحهى 366
أعجب يا مفضل من قوم لا يقضون على صناعة الطب بالخطأ و هم يرون الطبيب يخطىء و يقضون على العالم بالإهمال و لا يرون شيئا مهملا، بل أعجب من أخلاق من ادّعى الحكمة و جهلوا مواضعها في الخلق فأرسلوا ألسنتهم بالذم للخالق جلّ و علا، بل العجب من المخذول حين ادّعى علم الأسرار و عمي عن دلائل الحكمة في الخلق حتى نسبه إلى الخطأ و نسب خالقه إلى الجهل، تبارك الحليم الكريم.
بهجالصباغة ج 10 صفحهى 477
«فأبدلني بهم خيرا» عن (غارات الثقفي) قال أبو صالح الحنفي: رأيت عليّا عليه السّلام يخطب و قد وضع المصحف على رأسه، حتى رأيت الورق يتقعقع على رأسه و هو يقول: اللهم قد منعوني ما فيه فأعطني ما فيه. اللهم قد أبغضتهم و أبغضوني و مللتهم و ملوني، و حملوني على غير خلقي و طبيعتي، و أخلاق لم تكن تعرف لي. اللهم فأبدلني بهم خيرا.... «و أبدلهم بي شرّا» في (تنبيه البكري) على (أوهام القالي) قال أبو العباس: كان عليّ عليه السّلام يأخذ البيعة على أصحابه فجعلوا يقولون: نعام- يريدون نعم- : فقال عليّ عليه السّلام: إنّ النعام و الباقر في الصحراء لكثير، ما لكم أبدلكم اللّه مني من هو شرّ لكم منّي، و أبدلني اللّه منكم من هو خير لي منكم.
بهجالصباغة ج 11 صفحهى 231
و المنايا آكلات شاربات للأنامشبت يا هذا و ما تترك أخلاق غلام
بهجالصباغة ج 12 صفحهى 421
و في (الخبر) ارخاء الازار من الخيلاء و من أخلاق قوم لوط- و عن الصادق عليه السّلام من مشى على الأرض اختيالا لعنته الأرض و من تحتها و من فوقها.
بهجالصباغة ج 12 صفحهى 436
في (الكافي) مر أمير المؤمنين عليه السّلام بمجلس فاذا هو بقوم بيض ثيابهم صافية ألوانهم كثير ضحكهم يشيرون إلى من يمر بهم- ثم مر بمجلس الأوس و الخزرج فإذا قوم بليت منهم الأبدان و دقت منهم الرقاب و اصفرت منهم الألوان و قد تواضعوا فتعجب و دخل على النبي صلّى اللَّه عليه و آله فقال: مررت بمجلس لآل فلان- ثم وصفهم- و مررت بمجلس للأوس و الخزرج- فوصفهم- ثم قال: و جميع مؤمنون فاخبرني بصفة المؤمن فقال: عشرون خصلة في المؤمن فان لم تكن فيه لم يكمل ايمانه ان من أخلاق المؤمنين الحاضرون للصلاة، و المسارعون إلى الزكاة، و المطعمون المسكين، و المحاسون على رأس اليتيم، المطهرون أطهارهم، المتزرون على أوساطهم، الذين ان حدّثوا لم يكذبوا، و إذا وعدوا لم يخلفوا، و إذا ائتمنوا لم يخونوا، و ان تكلّموا صدقوا، رهبان بالليل، أشداء بالنهار، قائمون الليل، صائمون النهار، لا يؤذون جارا، و لا يتأذى بهم جار، الذين مشيهم على الأرض هون، و خطاهم إلى بيوت الأرامل و على أثر الجنائز.
بهجالصباغة ج 13 صفحهى 286
و في أخلاق أبي حيان قيل لعدي بن حاتم من السيد قال الأحمق في ماله الذليل في عرضه المطرح لحقده المعني بأمر جماعته و فيه قال أبو الأسود الدؤلي لعبيد اللّه بن زياد انك لن تسود حتى تصبر على سرار الشيوخ البخر.
بهجالصباغة ج 13 صفحهى 610
هذا، و وصف أبو أحمد العسكري رجلا لئيما فقال: حقير فقير نذل رذل غثّ رثّ لئيم زنيم، أشحّ من كلب و أذلّ من نقد و أجهل من بغل، سريع إلى الشرّ بطيء عن الخير، مغلول عن الحمد مكتوف عن البذل، جواد بشتم الأعراض سخي بضرب الأبشار، لجوج حقود خرق نزق عسر نكد شكس شرس دعيّ زنيم، يعتزى إلى أنباط سقاط أهل لؤم أعراق و دقة أخلاق ، و ينتمي إلى أخبث البقاع ترابا و أمرّها شرابا و أكمدها ثيابا، فهو كما قال تعالى... وَ الَّذِي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِداً... ثم كما قال الشاعر:
بهجالصباغة ج 14 صفحهى 214
8 في الكتاب (3) من عناوين فصل الموت: شَهِدَ عَلَى ذَلِكَ الْعَقْلُ إِذَا خَرَجَ مِنْ أَسْرِ الْهَوَى- وَ سَلِمَ مِنْ عَلَائِقِ الدُّنْيَا و في أخلاق الوزيرين قال الشاعر:
بهجالصباغة ج 14 صفحهى 457
و في (أخلاق الوزيرين) قال أبو الأسود: لن تسود حتى تصبر على سرار الشيوخ البخر، و قال الشاعر:
بهجالصباغة ج 14 صفحهى 457
و قريب منه كلامه عليه السّلام الآخر المذكور في الحكمة «441» من الباب «الولايات مضامير الرجال»، و المراد منه أنّ في بعض الناس غرائز كامنة لا تظهر إلّا بالحوادث المتجدّدة و الأحوال المختلفة، لا ما قال ابن أبي الحديد: أنّه لا تعلم أخلاق الناس إلّا بالتجربة- ثم ذكر أبياتا:
بهجالصباغة ج 14 صفحهى 478
كان بحر ولد الأحنف- و به كان الأحنف يكنى- مضعوفا، قيل له: ما يمنعك أن تجري في بعض أخلاق أبيك فقال: الكسل. و كان لا يرى جارية إلّا قال لها يا فاعلة، فتقول لو كنت كما تقول، أتيت أباك بمثلك.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر ۱۳۸۵ ساعت 8:36 توسط میرشاعرعلی
|