پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 55     

دين حق چون براى تربيت كامل انسانى است تا وقتى كه درست و كامل و بدون زياد و كم اجراء مى‏شد، بهترين محيطهاى تربيتى را ايجاد مى‏نمود و مردمى كه در آن محيط تربيت مى‏شدند انسان به تمام معنى بودند، يعنى همه قوى و غرايزشان درست به كار مى‏افتاد. ده سالى كه در زمان رسول اكرم (صلّى اللّه عليه و آله) محيط مدينه محيط تربيتى قرآن گرديد، بزرگترين و جامع‏ترين مردان را تربيت نمود، از همان شهرى كه هيچ مؤسسه علمى و مدرسه‏اى در آن نبود و مردمى كه از معارف عصر خود بيخبر بودند و در بنايى كه از چهار ديوار سنگى بدون سقف بالا آمده بود و فرش آن ريگهاى پاك صحرا بود، صدها مردمى كه آشنا به اسرار مبدأ و معاد و رموز خلقت و در عين حال علماى اجتماع و فرماندهان لشكرى بودند، خارج شد. صفحات تاريخ شاهد تمام افكار و اخلاق و اعمال آنها است، اسرار قرآن را با جان و دل فرا گرفتند و دقيقترين رموز سوق الجيشى را در جنگ‏هاى با دول قديمى روم و ايران به كار بردند و بهترين اجتماعات را فراهم آوردند، اين بناى ساده كه بعد مسجد ناميده شد، هم مدرسه فلسفه عالى بود و هم ستاد ارتش و دانشكده حقوق. پس از رحلت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) بواسطه نبودن سرپرست تربيتى كامل براى مسلمانان و سرعت سيرى كه در فتوحات و لشكركشى گرفته بودند، متدرجا جنبش علمى و حب معرفت خاموش مى‏شد و مبدأ حماسى و مقاومت تقويت مى‏يافت، و در زمان خليفه سوم بواسطه فتوحات و اموال بى‏حسابى كه به دست عرب آمد مبدأ شهوانى و حب مال هم به سركشى و تاخت و تاز در آمد.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 57     

معلومات مخصوص و اخلاق و عادات اجتماعى در روحيه اشخاص محيط خاصى ايجاد مى‏كند كه متدرجا انسان جز چهار ديوار روحيه خود كه از همان افكار و عادات بالا آمده محيط ديگر را نمى‏بيند و عمرى از همه چيز و همه جا بواسطه زندان نفسيات خود بيخبر است و گمان مى‏كند با خبر است، يا معلومات و عادات خاص مانند شيشه‏هاى الوان است كه روپوش عقل و فطرت آزاد انسان مى‏شود و انسان همه موجودات را به همان رنگ مى‏بيند. يك نفر فيلسوف يا فقيه يا مهندس يا عالم طبيعى يا كسى كه در محيط اجتماعى خاص به وجود آمده، در محيط فكرى و عادى خود وامانده همه عالم را به رنگ محيط مخصوص مى‏بيند و هر مشكل علمى و عملى را با افكار و معلومات خود مى‏خواهد از سر راه بردارد، به عبارت ديگر، بيشتر مردم به جاى آنكه معلومات را زير پاى عقل گذارند و خود را به سطح بالاترى رسانند، در ميان معلومات خود وامانده مى‏شوند و بسا در كوچكترين مشكلات روزانه قدرت تشخيص ندارند.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 58     

عرب چون مدرسه و معلومات نداشت و داراى تشكيلات اجتماعى راكد نبود، پس محيط فكرى و اجتماعى هم نداشت، بنا بر اين افكار و عادات و اخلاقى كه آثار محيطهاى اجتماعى است، در عرب نبود و پر و بال فكرش به رشته‏هاى معلومات محدود بسته نشده بود و مغزش بواسطه فشار خيالات و فرضيه‏هايى كه به نام علم هميشه رايج است و يك هزارم آن با واقع و حقيقت مطابق نيست فرسوده نگرديده بود، به اين جهت پس از رسيدن پرتو وحى، عقلشان مشتعل شد. به همين علت پس از فتوحات و تماس با ملل متمدن و درس خوانده دنيا حكومت معنوى خود را از دست ندادند، و در مطالب علمى و سياسى و حقوقى ابتكار داشتند. با توجه به اين حقيقت، مورد تعجب نيست كه امير المؤمنين بر منبر كوفه مباحث مشكل توحيد و معاد و خلقت را با آن بلاغت سرشار و جمله‏هاى رسا بيان نموده باشد و مردم را با نداشتن مقدمات علمى به نتايج اساسى رسانده باشد، اگر چه همه آن مردم به كنه مطالب آن حضرت نمى‏رسيدند، ولى هر كس فراخور استعداد خود بى بهره نمى‏ماند و بواسطه دلباختگى به بلاغت الفاظ و مطالب آن، به زودى حفظ مى‏نمودند و نويسندگان يادداشت مى‏كردند و به اطفال خود در خانه و مسجد مى‏آموختند و براى بازماندگان نفيس‏ترين سرمايه مى‏اندوختند. گاهى امير المؤمنين را بالاى همان منبر مى‏نگريد كه با بيانات رسا از برابر چشم شنوندگان پرده‏هاى ضخيم زمان را بر مى‏دارد و آينده دور را بدانان نزديك مى‏كند و پيشامدهاى هولناك و جنگ‏هاى خانمانسوز و انقلابهاى بزرگ را مى‏نماياند و آثار نيك و بد اعمال گذشتگان را در آيينه زندگانى آيندگان نشان مى‏دهد، و تأثير اعمال و اخلاق را در سعادت و شقاوت ابدى انسان و خطرات پيروى از شهوات و آمال را در تمام مراحل زندگانى تشريح مى‏كند، و ادوار خلقت انسان را از ابتداى تكوين و حالات زمان احتضار و ظهور ملكات و اعمال را پس از مرگ و اوضاع و گردنه‏هاى عوالم برزخ و چگونگى حشر عمومى و قيامت كبرى را جزء به جزء بيان مى‏نمايد.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 59     

بسا در همان دل شب با ياران اهل راز خود نشسته در به روى اغيار بسته، اسرار سلوك و سير نفس و موانع راه را مو به مو بيان مى‏نمايد و مردم را به حسب اخلاق و اوصاف به دسته‏هايى تقسيم مى‏كند و عواقب و پايان كار هر دسته را روشن مى‏نمايد.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 87     

در قسمت ششم: اشاره به حقيقت حجّ فرموده كه دروازه بهشت و تذكّريست از نشانهاى موقعيّت اوليه آدم قبل از هبوط، تا با انجام مناسك حج سر منزل اول را متذكر شود، و حقيقت خود را كه بواسطه رنگهاى محيطى و تأثيرات ميراثى و اجتماعى و لباسهاى تصنعى فراموش شده به ياد آرد: اين ساختمان و اساس را خداوند قبله قرار داد و توجه بدان را واجب كرد تا آدمى نقشه زندگى خود را از روى آن ترسيم كند، و هدف خلقت خود را به فراموشى نسپارد و چون تشنه‏كامان و بى‏پناهان بدان خانه روى آرد. اين خانه و مناسكش نشانه‏هاييست كه انسان را از تحت تأثير مؤثّرات مختلف آزاد مى‏نمايد، تا فقط در برابر قدرت و عزّت خداوند خاضع شود. مردمى را خداوند برگزيده كه داراى گوش شنوا و چشم بينا و هوش سرشارند تا دعوت خدا و بانگ انبياء را در اين بيابان آرام بشنوند، در خانه و كوه و سنگ و فراز و نشيب آن موقف انبياء و مردان اصلاح را بنگرند. و خود را به ملائكه طواف كننده كه مدبّران جهانند شبيه كنند تا متدرّجا خود به اخلاق و كردار ملك شوند. در اين سفر سودهايى از درك حقايق و آشنايى به اسرار و رموز و قوّت ايمان و عزم به دست آرند، تا از آلودگان به محيطهاى پست و بيخبران از خبرهاى بزرگ دستگيرى كنند. اين حجّ را خداوند مانند پرچم بزرگ اسلام قرار داد تا مسلمانان بدان نگران باشند و در تحكيم آن بكوشند، و پناهگاهى از غفلتها و لغزشهاست كه همه آتشها از اين دو افروخته مى‏شود. خداوند آن را فريضه واجب قرار داد و اعزام نمايندگان اسلامى را بدين دربار هر سال سرنوشت ساخته است.

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 314     

الف-  «أنساب الاشراف» للبلاذري: 455-  حدّثني يحيى بن معين، حدّثنا سليمان بن داود الطيالسي، أنبأنا شعبة بن الحجّاج، أنبأنا محمّد بن عبيد اللّه الثقفي، قال: سمعت أبا صالح يقول: شهدت عليّا و وضع المصحف على رأسه حتى سمعت تقعقع الورق فقال: «اللّهمّ إنّي سألتهم ما فيه و منعوني ذلك، أللّهمّ إنّي قد مللتهم و ملّوني، و أبغضتهم و أبغضوني، و حملوني على غير خلقي و على أخلاق لم تكن تعرف لي، فأبدلني بهم خيرا منهم، و أبدلهم بي شرّا منّي، و مث قلوبهم ميث الملح في الماء». (ج 2، حديث 455، ص 4-  383).

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 396     

قال السّيّد، رضي اللّه عنه: و هذه الخطبة ربّما نسبها، من لا علم له، إلى معاوية، و هي من كلام أمير المؤمنين عليه السّلام الّذي لا يشكّ فيه، و أين الذّهب من الرّغام و أين العذب من الأجاج و قد دلّ على ذلك الدّليل الخرّيت و نقده النّاقد البصير: عمرو بن بحر الجاحظ، فإنّه ذكر هذه الخطبة في كتاب «البيان و التّبيين»، و ذكر من نسبها إلى معاوية ثمّ تكلّم من بعدها بكلام في معناها، جملته أنّه قال: و هذا الكلام بكلام عليّ عليه السّلام أشبه، و بمذهبه في تصنيف النّاس في الإخبار عمّا هم عليه من القهر و الإذلال، و من التّقيّة و الخوف، أليق. و متى وجدنا معاوية، في حال من الأحوال، يسلك في كلامه مسلك الزّهّاد و مذاهب العبّاد 3-  تشويق به آموزش ديدن و پند گرفتن از حركت اين جهان پس دنيا (ئى كه چنين است) بايد در چشم شما ناچيزتر از برگ سلم و خرده پشمهاى دم قيچى جلم باشد. شما به گذشتگان پيش از خود پند گيريد پيش از آنكه آيندگان بوسيله شما پند گيرند. دنيا (آرزوهاى پست و شهوات فضيلت كش) را به نكوهيدگى دور اندازيد، چنانكه دنيا كسانى را كه از شما بدان شيفته‏تر بودند، به خوارى دور انداخت (7) سيّد، كه خدا از او خوشنود باد، گويد: اين خطبه را، چه بسا كسانى به نادانى، به معاويه نسبت داده‏اند، با آنكه بى شك سخن امير المؤمنين است، كجا توان طلا را با خاك و آب شيرين گوارا را با آب تلخ اشتباه كرد راهنماى دانا و ناقد بصير، عمرو بن بحر جاحظ بدين مطلب راهنمايى كرده است، زيرا او پس از اين كه خطبه را در كتاب «البيان و التبيين» ذكر و گفته كسانى كه آن را به معاويه نسبت داده‏اند ياد اورى مى‏كند، مى‏گويد: اين خطبه به كلام على (ع) شبيه تر است، و به روش او در تقسيم مردم و خبر دادن از اخلاق و روحيات آنان، از سر كشى و فروتنى و پارسايى و هراس، متناسبتر. معاويه را چه وقت و در چه حالى از احوال ديده‏ايم كه در كلامش روش پارسايان و شيوه خدا پرستان از دنيا بريده را داشته باشد

پرتوى‏ازنهج‏البلاغه             صفحه‏ى 705     

سال 38 هجرى در حالى بر كوفه وارد شد كه تيرگى‏ها از هر سو آن جا را فرا گرفته بود: خوارج در كنار نهروان شكستى قطعى خورده بودند، ولى همان چند نفرى كه زخمدار و يا زنده از آنان باقى ماندند، جراحتى عفونى در بدن امّت اسلامى بودند و پيوسته در فساد همه اعضاى بدن مى‏كوشيدند، مصر مورد تاخت و تاز عمرو بن عاص و عوامل معاوية بن أبى سفيان قرار داشت و فرياد استمداد محمّد بن ابى بكر، كه بوسيله امام در كوفه منتشر مى‏شد، در هيچ گوشى فرو نمى‏رفت، تاخت و تازهاى دزدانه و وحشتگسترانه سرداران بزدل و جنايت پيشه معاويه بر گوشه و كنارهاى عراق، روحيه مردم عراق را متزلزل و اخلاق اجتماعى و انقلابى آن مردم را به تباهى كشانيده بود، و در برابر فريادهاى روشنگرانه، هشدار دهنده و سرزنش آميز امير المؤمنين، جز بهانه‏هايى پوچ و ميان تهى چيزى ابراز نمى‏داشتند.

 بهج‏الصباغة      ج 1          صفحه‏ى 263     

اذا الدّليل استاف أخلاق الطرق‏

بهج‏الصباغة      ج 1          صفحه‏ى 558     

«الدّلح» جمع الدّالح أي: الماشي بحمل ثقيل، يقال: دلح الرّجل و دلح البعير إذا مشيا بحملهما غير منبسطي الخطو لثقله عليهما. ثمّ وصف (الغمام) و هو مفرد (بالدّلح) و هو جمع من باب قولهم: بلد أخصاب و بلد سباسب و رمح اقصاد و برمة أعشار و ثوب أسمال و ثوب أخلاق من وصف المفرد بالجمع لإرادة الأجزاء منه.

بهج‏الصباغة      ج 2          صفحه‏ى 447     

41 من الخطبة (190) وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ ص-  مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ-  وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ. أقول: ما نقله المصنّف جزء الخطبة القاصعة، و روى ابن طاوس في (طرائفه) عن صدر الأئمة موفّق بن أحمد باسناده عن أبي ذر كونه جزء مناشداته يوم الشورى.

بهج‏الصباغة      ج 2          صفحه‏ى 450     

«و محاسن أخلاق العالم ليله و نهاره» روى الجزري في (أسده) عن عبد اللّه بن أبي الحمساء قال: بايعت النبيّ صلى اللّه عليه و آله ببيع قبل أن يبعث، فوعدته أن آتيه بها في مكانه ذلك، فنسيت يومي هذا و الغد، فأتيته في اليوم الثالث، و هو في مكانه فقال لي: يا فتى لقد شققت عليّ، أنا هاهنا منذ ثلاث أنتظرك.

بهج‏الصباغة      ج 5          صفحه‏ى 118     

و قال ابن أبي الحديد: و كان في أخلاق عمر و ألفاظه جفاء و عنجهية ظاهرة يحسبه السامع لها انّه أراد بها ما لم يكن قد أراد، و يتوهّم من تحكي له أنّه قصد بها ظاهرا ما لم يقصده، فمنها الكلمة التي قالها في مرض النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلم و معاذ اللّه أن يقصد بها ظاهرها، و لكنّه أرسلها على مقتضى خشونة غريزته، و لم يتحفّظ منها، و كان الأحسن أن يقول مغمور أو مغلوب بالمرض، و حاشاه أن يعني بها غير ذلك، و لجفاة الأعراب من هذا الفن كثير.

بهج‏الصباغة      ج 5          صفحه‏ى 225     

و في (الطبري) في أحوال المهدي العباسي عن حفص مولى مزينة عن ابيه قال: «كان هشام الكلبي صديقا لي. فكنّا نتلاقى فنتحدّث و نتناشد. فكنت أراه في حال رثة و في أخلاق على بغلة هزيل و الضرّ فيه بيّن و على بغلته، فما راعني إلّا و قد لقيني يوما على بغلة شقراء من بغال الخلافة، و سرج و لجام من سروج الخلافة».

بهج‏الصباغة      ج 6          صفحه‏ى 254     

و قال الجاحظ: و من أخلاق العامّة أن يسوّدوا غير السيّد، و يفضّلوا غير الفاضل و يقولوا بغير علم، و هم أتباع من سبق اليهم من غير تمييز بين الفاضل و المفضول و الفضل و النقصان، و لا معرفة للحق من الباطل عندهم، و لا ترى العامة الدهر إلا مرقلين إلى قائد دبّ، و ضارب بدف على سياسة قرد، أو متشوقين إلى اللهو و اللعب، أو مختلفين إلى مشعبد متنمس ممخرق، أو مستمعين إلى قاصّ كذّاب، أو مجتمعين حول مضروب، أو وقوفا عند مصلوب ينعق بهم و يصاح بهم، لا ينكرون منكرا، و لا يعرفون معروفا و لا يبالون أن يلحقوا البارّ بالفاجر و المؤمن بالكافر، و قد بيّن ذلك النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حيث يقول «الناس اثنان: عالم، و متعلّم، و ما عدا ذلك همج رعاع لا يعبأ اللّه بهم»، و كذلك ذكر عن علي عليه السلام و قد سئل عن العامّة فقال «أتباع كلّ ناعق، لم يستضيئوا بنور العلم و لم يلجئوا إلى ركن وثيق».

بهج‏الصباغة      ج 7          صفحه‏ى 135     

و هو أصناف: الغداف، و الزاغ، و الأكحل، و غراب الزريج، و الأورق، و هذا الصنف يحكي جميع ما يسمعه، و الأعصم-  و هو عزيز الوجود، قالت العرب: «أعز من الغراب الأعصم» و قال النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: «مثل المرأة الصالحة في النساء كمثل الغراب الأعصم في مائة غراب» و غراب الليل، قال الجاحظ: هو غراب ترك أخلاق الغربان و تشبّه بأخلاق البوم.

بهج‏الصباغة      ج 7          صفحه‏ى 533     

ثم ان ابن أبي الحديد نقل شطرا من مزاحات الصحابة و التابعين، ثم قال: و روى عن جماعة منهم اللعب بالنرد و الشطرنج، و منهم من روى عنه شرب النبيذ، و سماع الغناء المطرب، فأما أمير المؤمنين عليه السّلام فإذا نظرت إلى كتب الحديث و السير لم تجد أحدا من خلق اللَّه عدوّا و لا صديقا روى عنه شيئا من هذا الفن لا قولا و لا فعلا، و لم يكن وقار أتمّ من وقاره، و ما هزل قط و لا لعب، و لا فارق الحق و الناموس الديني سرّا و لا جهرا، و لكنه خلق على سجية لطيفة، و أخلاق سهلة، و وجه طلق، و قول حسن، و بشر ظاهر، و ذلك من فضائله عليه السّلام الّتي اختصه اللَّه بمزيتها، و انما كانت غلظته فعلا لا قولا.

بهج‏الصباغة      ج 8          صفحه‏ى 147     

و خلّفني الزمان على أناس‏وجوههم و أيديهم حديدلهم حلل حسنّ فهن بيض‏و أخلاق سمجن فهن سودو أخلاق البغال فكلّ يوم‏يعنّ لبعضهم خلق جديدو أكثر ما لسائلهم لديهم‏إذا ما جاء قولهم تعودو وعد ليس يعرف من عبوس‏انقباضهم أوعد أم وعيداناس لو تأمّلهم لبيدبكى الخلف الذي يشكو لبيد

بهج‏الصباغة      ج 8          صفحه‏ى 180     

و خلّفني الزمان على أناس‏وجوههم و أيديهم حديدلهم حلل حسنّ فهنّ بيض‏و أخلاق سمجن فهن سودو أخلاق البغال فكل يوم‏يعنّ لبعضهم خلق جديدو أكثر ما لسائلهم لديهم‏إذا ما جاء قولهم تعودو وعد ليس يعرف من عبوس‏انقباضهم أوعد أو وعيدأناس لو تأمّلهم لبيدبكى الخلف الذي يشكو لبيد

بهج‏الصباغة      ج 8          صفحه‏ى 249     

قال المسعودي في (مروجه): من أخلاق العامة أن يسوّدوا غير السيّد، و يفضّلوا غير الفاضل، و يقولوا بعلم غير العالم، و هم أتباع من سبق إليهم من غير تمييز بين الفاضل و المفضول، و الفضل و النقصان، و لا معرفة للحق من الباطل عندهم.

بهج‏الصباغة      ج 8          صفحه‏ى 253     

و قد صنّف أبو عقال الكاتب كتابا في أخلاق العوام يصف فيه شيمهم و مخاطباتهم و سمّاه بالملهى.... و قال الشاعر:

بهج‏الصباغة      ج 8          صفحه‏ى 358     

«و أنّ الدنيا لم تكن لتستقرّ إلّا على ما جعلها اللّه عليه من النعماء و الابتلاء» في (الكافي): روى أنّ قوما من أصحابه عليه السّلام خاضوا في التجوير و التعديل فخرج حتى صعد المنبر و قال: أيّها الناس إنّ اللّه تعالى لمّا خلق خلقه أراد أن يكونوا على آداب رفيعة و أخلاق شريفة، فعلم انّهم لم يكونوا كذلك إلّا بالأمر و النّهي، و هما لا يجتمعان إلّا بالوعد و الوعيد، و هما لا يكونان إلّا بالترغيب و الترهيب، و هما لا يكونان إلّا بما تشتهيه أنفسهم و تلذ أعينهم، و بضد ذلك فخلقهم في دار الدنيا و أراهم طرفا من اللذات الخالصة التي لا يشوبها ألم ألا و هي الجنّة، و أراهم طرفا من الآلام ليستدلّوا به على ما وراءهم من الآلام الخالصة التي لا يشوبها لذّة-  ألا و هي النار-  فمن أجل ذلك ترون نعيم الدنيا مخلوطا بمحنها و سرورها ممزوجا بغمومها.

بهج‏الصباغة      ج 8          صفحه‏ى 366     

أعجب يا مفضل من قوم لا يقضون على صناعة الطب بالخطأ و هم يرون الطبيب يخطى‏ء و يقضون على العالم بالإهمال و لا يرون شيئا مهملا، بل أعجب من أخلاق من ادّعى الحكمة و جهلوا مواضعها في الخلق فأرسلوا ألسنتهم بالذم للخالق جلّ و علا، بل العجب من المخذول حين ادّعى علم الأسرار و عمي عن دلائل الحكمة في الخلق حتى نسبه إلى الخطأ و نسب خالقه إلى الجهل، تبارك الحليم الكريم.

بهج‏الصباغة      ج 10         صفحه‏ى 477     

«فأبدلني بهم خيرا» عن (غارات الثقفي) قال أبو صالح الحنفي: رأيت عليّا عليه السّلام يخطب و قد وضع المصحف على رأسه، حتى رأيت الورق يتقعقع على رأسه و هو يقول: اللهم قد منعوني ما فيه فأعطني ما فيه. اللهم قد أبغضتهم و أبغضوني و مللتهم و ملوني، و حملوني على غير خلقي و طبيعتي، و أخلاق لم تكن تعرف لي. اللهم فأبدلني بهم خيرا.... «و أبدلهم بي شرّا» في (تنبيه البكري) على (أوهام القالي) قال أبو العباس: كان عليّ عليه السّلام يأخذ البيعة على أصحابه فجعلوا يقولون: نعام-  يريدون نعم- : فقال عليّ عليه السّلام: إنّ النعام و الباقر في الصحراء لكثير، ما لكم أبدلكم اللّه مني من هو شرّ لكم منّي، و أبدلني اللّه منكم من هو خير لي منكم.

بهج‏الصباغة      ج 11         صفحه‏ى 231     

و المنايا آكلات شاربات للأنام‏شبت يا هذا و ما تترك أخلاق غلام‏

بهج‏الصباغة      ج 12         صفحه‏ى 421     

و في (الخبر) ارخاء الازار من الخيلاء و من أخلاق قوم لوط-  و عن الصادق عليه السّلام من مشى على الأرض اختيالا لعنته الأرض و من تحتها و من فوقها.

بهج‏الصباغة      ج 12         صفحه‏ى 436     

في (الكافي) مر أمير المؤمنين عليه السّلام بمجلس فاذا هو بقوم بيض ثيابهم صافية ألوانهم كثير ضحكهم يشيرون إلى من يمر بهم-  ثم مر بمجلس الأوس و الخزرج فإذا قوم بليت منهم الأبدان و دقت منهم الرقاب و اصفرت منهم الألوان و قد تواضعوا فتعجب و دخل على النبي صلّى اللَّه عليه و آله فقال: مررت بمجلس لآل فلان-  ثم وصفهم-  و مررت بمجلس للأوس و الخزرج-  فوصفهم-  ثم قال: و جميع مؤمنون فاخبرني بصفة المؤمن فقال: عشرون خصلة في المؤمن فان لم تكن فيه لم يكمل ايمانه ان من أخلاق المؤمنين الحاضرون للصلاة، و المسارعون إلى الزكاة، و المطعمون المسكين، و المحاسون على رأس اليتيم، المطهرون أطهارهم، المتزرون على أوساطهم، الذين ان حدّثوا لم يكذبوا، و إذا وعدوا لم يخلفوا، و إذا ائتمنوا لم يخونوا، و ان تكلّموا صدقوا، رهبان بالليل، أشداء بالنهار، قائمون الليل، صائمون النهار، لا يؤذون جارا، و لا يتأذى بهم جار، الذين مشيهم على الأرض هون، و خطاهم إلى بيوت الأرامل و على أثر الجنائز.

بهج‏الصباغة      ج 13         صفحه‏ى 286     

و في أخلاق أبي حيان قيل لعدي بن حاتم من السيد قال الأحمق في ماله الذليل في عرضه المطرح لحقده المعني بأمر جماعته و فيه قال أبو الأسود الدؤلي لعبيد اللّه بن زياد انك لن تسود حتى تصبر على سرار الشيوخ البخر.

بهج‏الصباغة      ج 13         صفحه‏ى 610     

هذا، و وصف أبو أحمد العسكري رجلا لئيما فقال: حقير فقير نذل رذل غثّ رثّ لئيم زنيم، أشحّ من كلب و أذلّ من نقد و أجهل من بغل، سريع إلى الشرّ بطي‏ء عن الخير، مغلول عن الحمد مكتوف عن البذل، جواد بشتم الأعراض سخي بضرب الأبشار، لجوج حقود خرق نزق عسر نكد شكس شرس دعيّ زنيم، يعتزى إلى أنباط سقاط أهل لؤم أعراق و دقة أخلاق ، و ينتمي إلى أخبث البقاع ترابا و أمرّها شرابا و أكمدها ثيابا، فهو كما قال تعالى... وَ الَّذِي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِداً... ثم كما قال الشاعر:

بهج‏الصباغة      ج 14         صفحه‏ى 214     

8 في الكتاب (3) من عناوين فصل الموت: شَهِدَ عَلَى ذَلِكَ الْعَقْلُ إِذَا خَرَجَ مِنْ أَسْرِ الْهَوَى-  وَ سَلِمَ مِنْ عَلَائِقِ الدُّنْيَا و في أخلاق الوزيرين قال الشاعر:

بهج‏الصباغة      ج 14         صفحه‏ى 457     

و في (أخلاق الوزيرين) قال أبو الأسود: لن تسود حتى تصبر على سرار الشيوخ البخر، و قال الشاعر:

بهج‏الصباغة      ج 14         صفحه‏ى 457     

و قريب منه كلامه عليه السّلام الآخر المذكور في الحكمة «441» من الباب «الولايات مضامير الرجال»، و المراد منه أنّ في بعض الناس غرائز كامنة لا تظهر إلّا بالحوادث المتجدّدة و الأحوال المختلفة، لا ما قال ابن أبي الحديد: أنّه لا تعلم أخلاق الناس إلّا بالتجربة-  ثم ذكر أبياتا:

بهج‏الصباغة      ج 14         صفحه‏ى 478     

كان بحر ولد الأحنف-  و به كان الأحنف يكنى-  مضعوفا، قيل له: ما يمنعك أن تجري في بعض أخلاق أبيك فقال: الكسل. و كان لا يرى جارية إلّا قال لها يا فاعلة، فتقول لو كنت كما تقول، أتيت أباك بمثلك.