بخشىاززيبايىهاىنهج.. صفحهى 45
«و به شكاف گوش آن خطى است مانند باريكى سر قلم كه به رنگ گل بابونه بسيار سفيد ميباشد، اين سفيدى ميان سياهى اطراف مىدرخشد و كمتر رنگى است كه طاوس از آن بهرهاى نبرده باشد، اين رنگها در اثر كثرت جلاء و درخشندگى و برجستگى بر ساير رنگها برترى يافته است، در حقيقت مانند شكوفههاى پراكندهاى است كه بارانهاى بهار و آفتابهاى سوزان آن را تربيت نكرده است.
بخشىاززيبايىهاىنهج.. صفحهى 106
على «ع» به كمك اين محبت عميق، سعادت انسان را به سعادت همسايهاش بلكه به سعادت تمام انسانها مربوط مىسازد و آنچه براى انسان نسبت به همسايهاش روا مىدارند، براى ساير مردم نيز نسبت به او روا مىشمارد، و از سعادت انسان اين است كه محبت را از حد بگذراند و فرزندان ديگران را از همان محبتى كه فرزندان خود را بهرهمند مىسازد، برخوردار گرداند: «به آنچه فرزندان خود را تربيت مىكنى يتيم را به آن تربيت نما» تا همگى روح عدالت اساسى را درك كنند، عدالتى كه از نظر ارزش و زيبائى بر قوانين رسمى برترى يافته و حامل حرارت انسانيت است و مردم را به منطق قلب- نه منطق تسليم در برابر قانون- نايل مىگرداند: «بايد خردسالان شما از بزرگسالان پيروى كنند و بزرگسالانتان به خردسالان محبت ورزند».
بخشىاززيبايىهاىنهج.. صفحهى 117
اما على «ع» در برابر اين موضوع، در يك موقعيت قطعى كه با عقيده عظيم او در اخلاق هماهنگى دارد، قرار مىگيرد. عقيدهاى كه مجددا باز مىگرديم و براى خوانندهى محترم يادآورى مىكنيم كه عقيدهى مزبور از عدالت عمومى جهانى كه على «ع» آن را درك كرده بود سرچشمه مىگيرد. او بدون ترديد مىگويد: «نشانهى ايمان آن است كه راستى را جائى كه بتو زيان مىرساند بر دروغ، جائى كه براى تو سودمند است برترى دهى و اين كه سخن تو زيادتر از عملت نباشد» روشن است پسر ابو طالب در دروغ سودى نمىبيند و راستى را مايه زيان نمىداند، لكن بمنظور آنكه مردم سخن وى را بخوبى درك كنند از ديدگاه آنان سخن مىگويد. از اين رو در تأكيد اين مطلب مىگويد: «بر تو باد كه در تمام كارهاى خود راست بگوئى» و نيز مىگويد: «از دروغ دورى كنيد، زيرا راستگو مشرف به نجات و عزت است و دروغگو بر پرتگاه هلاكت قرار دارد» اما در قسمت دوم سخن كه على «ع» مىگويد: براى هيچيك از شما شايسته نيست به كودك خود وعدهاى بدهد و به وعدهاش وفا نكند.» توجه عميقى به يك حقيقت تربيتى شده است. حقيقت مزبور را مسئلهى حيات و اصول اخلاقىيى كه پيشرفت انسان بر آن مبتنى است تأييد مىكند. اين اشاره كافى است براى اين كه بدانيم تربيت كودك تنها به اندرز نيست بلكه بوسيلهى عمل نيز كودك را مىتوان تربيت كرد، و همين نظريه محور فلسفهى تربيتى ژان ژاك روسو مىباشد حيات اگر توأم با راستى باشد از هرگونه پيچيدگى دور است و همراه با سادگى خواهد بود.
بخشىاززيبايىهاىنهج.. صفحهى 145
على «ع» مردم زمانش را به همين اطمينان و ايمان مخاطب قرار داده و مىگويد: «فرزندانتان را به اخلاق خود مجبور نسازيد زيرا آنها براى زمانى غير از زمان شما آفريده شدهاند». آرى اگر خوش بينى على «ع» به زيبائى حيات و قابليت مردم براى تكامل نبود هرگز على «ع» اين سخن را ايراد نمىكرد، سخنى كه حاكى از علم او به انقلاب حيات است و خوشبينى او را نسبت به امكانات انسان تكامل يافته، خلاصه مىكند، سخنى كه روح تربيت صحيح را بطور خلاصه اعلان مىكند و هر نسلى را از قيود عرفى و عادى نسل سابق رهائى مىبخشد.
بخشىاززيبايىهاىنهج.. صفحهى 158
در دگرگونيهاى حالات، حقيقت افراد دانسته مىشود. روزها اسرار پنهان را آشكار مىسازند. آنچه از ديگران ناپسند مىدانى براى تربيت تو كافى است. كسى كه به راههاى انديشهها روى آورد موارد اشتباه را مىشناسد. دوستى يك نوع خويشاوندى مورد بهرهاى مىباشد. همان حقوقى كه تو بر برادرت دارى برادرت نيز بتو دارد. به هيچ نعمتى نمىرسيد مگر آنكه نعمت ديگرى را از دست مىدهيد.
بخشىاززيبايىهاىنهج.. صفحهى 208
على «ع» در يكى از خطبههايش چنين مىگويد: آنها در كار خود به شيطان اعتماد كردند و شيطان آنان را در دام خود قرار داد و در سينههايشان تخم كرد و جوجه گذاشت و در دامنشان تربيت يافت، از اين رو با چشمهاى آنان نگاه كرد و با زبانهايشان سخن گفت. پس آنان را بر مركب گمراهى سوار كرد و زشتترين گناهان را در نظرشان زينت داد. كارهاى آنان مانند كار كسى بود كه شيطان او را در قدرت خود شريك ساخته و به زبان وى سخن باطل مىگويد.
بخشىاززيبايىهاىنهج.. صفحهى 286
اين رنگها در اثر كثرت جلاء و درخشندگى و برجستگى، بر ساير رنگها برترى يافته است، در حقيقت مانند شكوفههاى پراكندهاى است كه بارانهاى بهار و آفتابهاى سوزان، آن را تربيت نكرده است.
بخشىاززيبايىهاىنهج.. صفحهى 305
به آنچه فرزندان خود را تربيت ميكنى، يتيم را به آن تربيت نما.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 49
اينان هستند فرماندهان آن افراد، و كسانى ديگر كه نخواستم بديها و فسادهاى هلاكت آور آنان را از اين بيشتر برايتان بگويم. شما همه آنان را به نام و نشان مىشناسيد و مىدانيد كه هميشه ضدّ اسلام، و با پيامبر خدا، صلّى اللّه عليه و آله، در جنگ، و دار و دسته شيطان بودند. نه در ايمان پيشى گرفتند و نه در دو رويى تازه كارند. آنان كسانى هستند كه اگر بر شما ولايت يافتند، به خود باليدن، و خود بزرگ بينى، و چيره شدن را با قهر و زور و فساد در زمين در ميان شما آشكار مىگردانند. و شما با همه اين حالت كه كار خود را به عهده ديگرى وا مىگذاريد و به يارى هم بر نمىخيزيد، از آنان بهتريد و در راه هدايت بيشتريد، از ميان شما كسانى هستند فقيه و دانشمند و فهميده و قرآن دان و اهل نماز شب و عبادت، آيا از اين كه افرادى بيخرد و ضعيف الايمان در اسلام و تربيت نيافته با آموزشهاى قرآن زمام حكومت را از دست شما بربايند به خشم نمىآييد و به فكر انتقام نمىافتيد خدا شما را هدايت كند، چون گفتم به گفتارم گوش كنيد، و چون فرمان دادم فرمان بريد، چه سوگند به خدا اگر از من فرمانبردارى كنيد هرگز به گمراهى فرو نمىافتيد، و اگر از فرمانم سر پيچى كنيد راه رشد را نيابيد. خداى والا جايگاه فرمايد: «قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ، قُلِ اللَّهُ يَهْدِي لِلْحَقِّ أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ»، و نيز خداى والا جايگاه، به پيامبرش، كه صلوات بر او و خاندانش باد، فرمايد: «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 53
اگر چه لغت تربيت رايجترين لغات است و مفهوم آن از هدفهاى عمومى بشر مىباشد، ولى حقيقت آن بسيار مرموز و عميق است، بدين جهت هر كس به حسب محيط فكرى و تربيتى خود معنى و مصداقى براى تربيت معتقد است و راه مخصوصى براى وصول به آن تصور مىنمايد، هزاران معبد و مركز دينى از دير و كنيسه و مسجد و... و هزاران مجمع و مركز تعليمى و كتابخانه و بيشتر تشكيلات اجتماعى در اطراف كره زمين بوده و هست كه همه براى رسيدن به همين مقصود است، مربيان روحانى و دانشمندان حقيقى و نويسندگان و شعراء و قائدين سياسى كه افكار و آراء و سخنانشان مانند هوا و نور در همه شئون زندگانى نفوذ دارد و در دسترس همه مردم مىباشد و امواج خطابههاشان آرامش را از فضا سلب كرده همه هدفشان را تربيت بشر مىدانند، ولى هر يك از اين طبقات براى آن تفسير خاصّى دارند. اگر در معابد ملل مختلف از بودايى و برهمايى و نصرانى و بيشتر مساجد مسلمين و خانقاهها وارد شوى، شايد عموما تربيت حقيقى را همان انقطاع از خلق و پيوند به حق و اعراض از عالم مادّه و طبيعت تفسير كنند و راه وصول بدان را در آمدن در صفهاى دعا و حلقههاى ذكر و سرودهاى ملكوتى و ستايش خدا و مظاهر خدا و اذكار و اوراد مخصوص بيان نمايند، كتابها و ديوانهاى شعريشان با زبانها و الحان مختلف به همين امور دعوت مىنمايد، قائدين سياسى و زمامداران اجتماعى و قانونگذاران مىگويند معناى تربيت خضوع ملل براى مرامها و قوانين موضوعه و قدرت حاكمه است.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 54
لشكركشان و فرماندهان معناى تربيت را روح نظاميگرى مىدانند. بيشتر مردمان فنى تربيت را آشنا شدن به اصول فنى خود تفسير مىكنند، توده مردم تربيت را عبارت از نظم در كردار و گفتار مىپندارند.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 54
اين معانى و تفاسير از حقيقت تربيت خارج نيست ولى مفهوم جامع تربيت هم نيست، تربيت فراهم كردن وسايل رشد موجود زنده است، هر موجود زنده داراى خواص ذاتى است كه حقيقت آنرا تشكيل داده و آن خواص ذاتى هم چون زنده و متحرك است براى آن كمال ممكنى است. پس آماده كردن وسايل رشد ذاتى اين موجود و رساندن به كمال ممكن تربيت آن است. تربيت نبات آماده كردن وسايل مواد غذايى و حياتى آن است تا خوب نمو كند و بهره دهد و بهره آن كاملتر شود، حيوان چون علاوه بر نمو و رشد جسمانى، داراى ميول و غرايز مختلف است كه مجموعا حقيقت آنرا به وجود آورده پس تربيت حيوان نه تنها فراهم نمودن وسايل رشد جسمانى آن است، بلكه علاوه بر آن، تربيت ، در حيوان قابل تربيت ، تنظيم قوى و ميول و خضوع آنها در برابر عقل ما فوق كه تشخيص و اراده انسان است مىباشد، تا به اراده انسان مثلا حمله كند، باز ايستد، پيش رود، برگردد، بخورد، امساك نمايد، ولى در انسان مبادى و قوايى است بيشتر و قوىتر از آنچه در حيوانات است كه حقيقت انسان مجموع آنها است و اصول آنرا سه مبدأ بايد دانست: مبدأ عقلى كه دوستدار معرفت و فهم حقيقت موجودات و مايل به همه خيرات است، مبدأ غضبى كه دوستدار سرفرازى و شرافت و تسلط بر ديگران است، مبدأ شهوى، كه دوستدار لذات جسمانى و آسايش است، و براى اينها كارگران و كمك كارانى است كه عواطف مختلف است، چون ميل و عمل و آثارشان مختلف است معلوم است كه هر كدام از اين مبادى غير از ديگريست و در كشور باطن بيشتر مردم، ميان اينها براى تسلط كامل و استخدام قوى كشمكشها و جنگهاى مستمريست و چون يكى از اينها مسلّط شد ديگران را براى منظور خود به خدمت وا مىدارد و انسانى كه يكى از اين مبادى بر قواى ديگرش حكومت كند به همان نام نامبرده مىشود: انسان عقلى، انسان اشرافى، انسان شهوانى.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 54
وجود اين مبادى براى احراز بقاء است، بقاى جسم، بقاى نوع، بقاى شخصيت حقيقى. ولى اين نتايج آن وقت حاصل مىشود كه تعادل در ميان آنها برقرار گردد و اگر بواسطه ضعف بعضى و قوه بعض ديگر تعادل آنها مختل گرديد، نتايج منظوره از دست مىرود و بواسطه سركشى و افسار گسيختگى اصل مقاومت (مبدأ غضبى) و اصول شهوات پست، افق عقل تيره مىشود و درست نمىتواند عواقب را تشخيص بدهد و در قضايا قضاوت صحيح بنمايد، انسان عادل و موزون آن انسانى است كه مبادى معنوى او به موقع و درست وظيفه خود را انجام دهند و دخالت بيجا در كارهاى يكديگر ننمايند. چنين انسانى هم مىتواند به تمام معنى احراز بقاء نمايد و هم از تمام لذات باطنى و ظاهرى درست بهرهمند شود. پس معلوم شد كه حقيقت انسان همان مبادى فعال است كه در يك شخصيت با هم پيوند يافتهاند و باقى عواطف و اعضاء و جوارح، آلات و ادوات، براى اجراى مقاصد آنها مىباشند، و تربيت انسان ايجاد وسايل رشد و هماهنگى ميان همان مبادى است، و اين مبادى در آغاز سرشت انسان نهفته است، احتياجات و محيط خارجى متدرجا آنها را بيدار و به فعاليت وا مىدارد. بنا بر اين، تربيت فراهم آوردن محيط مساعد است براى رشد و همكارى آنها، اگر محيط مساعد براى بعضى از اين مبادى گرديد، مبادى ديگر يا رشد صحيح ندارند و يا مغلوب و شكست خورده هستند. در محيط شهوانى يعنى محيطى كه منظرهها و شنيدنيهاى آن شهوات پست را بر مىانگيزد، اصول حب معرفت و حب شرف و مقاومت ناچيز و مقهور است. اين است كه در چنين محيط، مردمان دانشمند و غيور و مدافع از حقوق، كمتر تربيت مىشوند. در محيطهايى كه مبدأ مقاومت و اصل غيرت تقويت مىشود، مانند محيطهاى نظامى و جنگى محض، هم قدرت مبدأ شهوانى ضعيف است و هم محبت معرفت، و در محيطهاى علمى محض، شهوات پست قدرتى ندارد، ولى براى مبدأ مقاومت و دفاع از حقوق هم فعاليتى نيست.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 55
دين حق چون براى تربيت كامل انسانى است تا وقتى كه درست و كامل و بدون زياد و كم اجراء مىشد، بهترين محيطهاى تربيتى را ايجاد مىنمود و مردمى كه در آن محيط تربيت مىشدند انسان به تمام معنى بودند، يعنى همه قوى و غرايزشان درست به كار مىافتاد. ده سالى كه در زمان رسول اكرم (صلّى اللّه عليه و آله) محيط مدينه محيط تربيتى قرآن گرديد، بزرگترين و جامعترين مردان را تربيت نمود، از همان شهرى كه هيچ مؤسسه علمى و مدرسهاى در آن نبود و مردمى كه از معارف عصر خود بيخبر بودند و در بنايى كه از چهار ديوار سنگى بدون سقف بالا آمده بود و فرش آن ريگهاى پاك صحرا بود، صدها مردمى كه آشنا به اسرار مبدأ و معاد و رموز خلقت و در عين حال علماى اجتماع و فرماندهان لشكرى بودند، خارج شد. صفحات تاريخ شاهد تمام افكار و اخلاق و اعمال آنها است، اسرار قرآن را با جان و دل فرا گرفتند و دقيقترين رموز سوق الجيشى را در جنگهاى با دول قديمى روم و ايران به كار بردند و بهترين اجتماعات را فراهم آوردند، اين بناى ساده كه بعد مسجد ناميده شد، هم مدرسه فلسفه عالى بود و هم ستاد ارتش و دانشكده حقوق. پس از رحلت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) بواسطه نبودن سرپرست تربيتى كامل براى مسلمانان و سرعت سيرى كه در فتوحات و لشكركشى گرفته بودند، متدرجا جنبش علمى و حب معرفت خاموش مىشد و مبدأ حماسى و مقاومت تقويت مىيافت، و در زمان خليفه سوم بواسطه فتوحات و اموال بىحسابى كه به دست عرب آمد مبدأ شهوانى و حب مال هم به سركشى و تاخت و تاز در آمد.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 56
اين بود كه عموم مسلمانان در آن زمان تربيت كامل و جامع قرآن را از دست داده به منتهاى انحطاط دچار شده بودند و از مبادى باطنى همان مبدأ مقاومت و شهوت فعاليت مىنمود و محيط فقط محيط جنگجويى و مال اندوزى گرديد. فقط عده كمى تربيت اوليه را فراموش نكرده از اوضاع ناراضى بودند و آرزوى بازگشت محيط مدينه را داشتند. به اين جهت پس از كشته شدن عثمان، اين عده با تمام قدرت مىكوشيدند تا محيط حقيقى اسلام را تجديد كنند، و آنهم ممكن نبود مگر به دست دومين مؤسّس اسلام، على امير المؤمنين عليه السلام. به كوشش و همت اين مردان بزرگ و سرپرستى امير المؤمنين با همه مشكلات و مقاومتها چند سالى محيط اولى مدينه در كوفه تجديد شد ولى مردانى كه با سرپرستى امير المؤمنين اين مدينه فاضله را به وجود آوردند بواسطه تجربههاى ممتد و تربيت خصوصى امير المؤمنين تربيتشان كاملتر و عميقتر گرديده بود.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 56
مطالعه دقيق نهج البلاغه، در برابر چشم و خيال خواننده، تربيت كامل اسلام را متمثل مىنمايد و در هر صفحه از آن نوعى از منطق امير المؤمنين را مىنگرد كه مربوط به تربيت و تحريك يك قسم از قواى انسانى و تقويت بنيه فضايل معنوى است و به مناسبت منطق و سخن، در هر قسمت اين كتاب آن حضرت با روحيه و وضع و لباس و محيط خاصّى در نظر جلوه مىنمايد كه شايد شخص بى اطلاع از شخصيت على عليه السلام، در باره وحدت گوينده آن دچار شك گردد.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 114
امروز دنباله همان روز جهالت است و ظهور باقيماندههاى آنست، من دوم شخصى هستم كه با شخص مقدس رسالت قيام كردم. اينك همان شخصيت است كه قيام كرده به كندن ريشههاى آثار جاهليت كه نمو كرده است مىكوشد. ما خانواده آل محمّد (ص) محل اسرار وحى و ظرفيت علم حق و جايگاه حكمت الهى مىباشيم. گنجينه رموز دين و مركز حق ماييم. دين به اين خانواده بر پا شده است و قامتش راست گشته و هميشه نيز چنين است. بايد در اين فتنهها نيز به نور علم و هدايت ما پناهنده شويد، اين فتنهها از مردميست كه تخم فجور جاهليت را با خود به اسلام آوردند و در سرزمين اسلام افشاندند و با آب غرور آبياريش كردند، معاويه و پيروانش نمو همين بذرها است، دستگاه آن ارتجاع اوضاع جاهليت است ولى به نام و رنگ اسلام. در بصيرت به حق، هيچ كس را نمىتوان مانند آل محمّد دانست، نعمت هدايت از آنان به ديگران رسيده اساس دين و ستون يقين آنان هستند. بايد افراطى و تفريطى به سوى آنان برگردند، و در زير لواى آنان گرد آيند. آنها در مدرسه وحى تربيت شدهاند و متخصص ولايت و حكومت حق هستند. خدا پرستى و فضايل و رموز دين به وراثت خونى بدانان منتقل شده است. امروز حقّ به مركز خود برگشته و محور دين مستقر شده است. به حق گراييد و به خود اضطراب راه ندهيد و در برابر حوادث جاهليت پايدار باشيد.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 118
و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله، أرسله بالدّين المشهور، و العلم المأثور، و الكتاب المسطور، و النّور السّاطع، و الضّياء اللّامع، و الأمر الصّادع، إزاحة للشّبهات، و احتجاجا بالبيّنات، و تحذيرا بالآيات، و تخويفا للمثلات. (3) و النّاس في فتن انجذم فيها حبل الدّين، و تزعزعت سواري اليقين، و اختلف النّجر، و تشتّت الأمر، و ضاق المخرج، و عمي المصدر، فالهدى خامل و العمى شامل. عصي الرّحمان و نصر الشّيطان و خذل الإيمان، فانهارت دعائمه و تنكّرت معالمه و درست سبله و عفت شركه. أطاعوا الشّيطان فسلكوا مسالكه و وردوا مناهله، بهم سارت أعلامه و قام لواؤه، في فتن داستهم بأخفافها و وطئتهم بأظلافها و قامت على سنابكها، فهم فيها تائهون، حائرون، جاهلون مفتونون، في خير دار و شرّ جيران، نومهم سهود و كحلهم دموع، بأرض عالمها ملجم و جاهلها مكرم. (4) 2- شهادت به رسالت محمّد (ص)، هدف از رسالت، و بيان شرايط اجتماعى و اقتصادى هنگام بعثت و شهادت مىدهم كه محمّد (ص) بنده و فرستاده اوست، كه او را با دين روشن و مشهور، و پرچم هدايت واضح و رسا، و كتاب نوشته شده، و نور فروزان و فروغ درخشان، و فرمان آشكار و نافذ فرستاد، تا شبهات را ريشهكن كند، و با براهين روشن و روشنگر احتجاج نمايد، و بوسيله آيات بيم دهد، و با كيفرهاى تاريخى بترساند. (3) بر انگيخته شدن اين پيغمبر گرامى در حالى بود كه مردم در تاريكيهاى فتنه به سر مىبردند، در آن هنگام رشته رابطه دين گسيخته و ستونهاى كشتى يقين متزلزل گشته بود، اصول زندگى و تربيت مختلف شده، امر حياتى دچار اختلاف كلمه و پراكندگى گرديده و امر (زندگى انسانى) به تشتّت گراييده راه بيرون رفتن (از چنين زندگانى وحشتناك) بس محدود و تنگ گشته، طريقه بازگشت از آن كور و ناپيدا شده بود. در نتيجه آثار هدايت در گمنامى و بى نشانى، و كورى همه جايى و همگانى بود. خداى رحمان معصيت شده، شيطان يارى گرديده، ايمان بىياور و خوار و اركانش فروريخته بود، و نشانههايش ناشناس و راهنشانهايش زشت و بد منظر جلوهگر شده، راههاى آن از ميان رفته، جادههاى كوبيدهاش محو گرديده بود. شيطان را اطاعت كردند، پس راههاى پرپيچ و خمش را پيمودند، و به محلهاى آبخور آن وارد شدند، به دست چنين مردمى بيرقهاى شيطان پياپى به راه افتاد و پرچمش برافراشته شد. مردم در فتنهاى مىزيستند بس سنگين و طاقت فرسا كه با قدمهاى گران مردم را خرد و فرسوده، و در زير لگد پايمالشان كرده بود. و آن فتنه (چون اسب چموش افسار گسيخته) بر سر سم ايستاده بود. پس مردم در چنين زندگانى وحشتناك شومى همگى سرگشته، حيرت زده، نادان، بىسامان و دچار آشوب و فتنه مىزيستند، در بهترين سرا و در ميان بدترين همسايگان به سر مىبردند. خواب
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 130
سخن شارح بحرانى به اينجا ختم مىشود. اين اندازه تذكر را در اينجا براى توجه به صحت اين خطبه شريفه لازم دانستم: اينك خلاصه و توضيح مختصرى از مطالب و مندرجات خطبه را ذكر مىنماييم: امير المؤمنين در آغاز اين خطبه با جملات نغز و تشبيهات پر مغزش حقيقت حكومت و خلافت اسلامى و شخصيت خود و ديگران را بيان مىدارد و تذكّر مىدهد كه حكومت اسلام كه نيابت و خلافت از پيغمبر است شايسته كسى است كه متخصص در آن باشد، و بواسطه شخصيت بزرگ الهى و غريزه ذاتى و تربيت دينى، بايد مركز ثقلى باشد كه اجتماع و افراد در همه حوايج مادّى و معنوى خود به گرد او گروند. و همه ضعيفان در دامن تربيت او رشيد شوند، و جمله نيازمندان از سرچشمههاى علوم و معارف سرشار او چون گلها و گياهان دامنه كوه خرم و سرسبز شوند، و براى علوم و معارفش، چون چشمههاى كوهستان، پايان و خشك شدن نباشد، همّت او بلندتر و شامختر باشد از مردمى كه در پرواز خود چون به آرزو و شهواتى رسيدند آشيان گيرند و چون به شاخسار سلطنت و اوج رياست ناخن بند كردند منزل گيرند، و هر كسى با هر سابقه و سنّى باشد، اگر ساختمان روحى و تربيتى او چنان نباشد، لايق چنين مقامى نيست و چون اين جامه را در بر كند بر اندامش ناموزون و زشت است: «لقد تقمصها ابن ابى قحافه».
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 131
پس از اين دو موضوع، آن حضرت با اشاراتى، محيط حكومتى و آثار خلافت هر يك از خلفاى سه گانه را بيان مىكند كه بر اثر در بر كردن نالايق جامه لايق را چه آثارى هويدا گشت و چه زيانها پيش آمد. بواسطه ضعف سرپرست، عناصر مختلف عرب كه هنوز آثار و مواريث جاهليت در فكرشان باقى و ريشه آن مستعد نمو بود، در مركز حكومت نفوذ كردند، و مركز خلافت اسلام كه بايد مراقب هدف دين و تربيت مردم باشد، محيط فعاليت عناصر هوسران و مرتجع گشت. باز شدن درهاى فتوحات و ثروت كه انگيزاننده آرزوها و هوسرانيها است، بيشتر به اين عناصر خطرناك كمك مىكرد، اين بود كه ابرهاى تاريك اوضاع جاهليت، آرزوها و شهوات، آفاق قرآن را تيره كرد و هدف دين تاريك شد. بينشهايى كه در نور قرآن باز شده بود متدرجا از توجه به حق منصرف مىشد و به دنيا رو مىآورد (نمونههاى بارز اين اشخاص همان مجاهدان بدر و احد بودند چون طلحه و زبير و ديگران كه بعد، از ثروتمندان دنيا دوست شدند).
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 131
در دوره دوّم خلافت، عرب كاملا قوى گشتهام عالم در برابر نيروى آن سر فرود آوردند و يكسره بواسطه توجّه به فتوحات و انصراف از تربيت و غرور فاتحيت، عصبيتهاى قومى و نژادى و طبقاتى در عرب زنده گرديده بود و عرب نو مسلمانى كه بايد پس از پيغمبر سرپرستى مثل شخصيت اوّل بالاى سر داشته باشد، بواسطه فقدان آن بر سركشى خود افزودند و مركزيت خلافت را مردمانى مغرور و خشن تشكيل دادند و براى سرپرستى خود چنين مردى را برگزيدند. مساوات اسلامى از ميان رفت، غير عرب موالى ناميده شد، توجه به حقايق فراموش گشت. در عوض تربيت معنوى امم عالم، به توسعه فتوحات و به دست آوردن غنايم مىكوشيدند، عناصر مختلف در حوزه اين حكومت خشن زمامدار شدند، طبقه طلقاء كه پستترين مردم در نظر اسلام بودند بر سر كار آمدند، حزب بنى أميه خود را قوى كردند: «فصيّرها فى حوزة خشناء...».
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 393
32 روزگار و مردم و از جمله خطبههاى آن حضرت عليه السّلام است 1- شناسانيدن روزگار و وصف زمانه خويش مردم، هشيار باشيد، ما در روزگارى كينه جو و زمانى سخت و سركش صبح كردهايم، در اين روزگار، نيكوكار بدكار به شمار آيد، بيدادگر به سركشى خود مىافزايد. از آنچه دانستهايم بهرهمند نمىشويم، و از آنچه نمىدانيم نمىپرسيم، و از هيچ پيشامد هراسناكى نمىانديشيم تا در خانه و كاشانه ما در آيد، و از هر جانب بر سرما فرود بيايد. (1) 2- دسته دسته كردن مردم در حركت اجتماعى آنان پس مردم (در اين روزگار) بر چهار دستهاند: يك دسته كسانى هستند كه چيزى جز ضعف نفس و كندى شمشير و بيمايگى و كم مالى، آنان را از فساد در زمين باز نمىدارد (يعنى مايه فساد و پستى تربيت و موجبات بدكارى در او هست ولى قدرت و وسيله ابراز ندارد. شايد بيشتر مردم ضعيف و فقير چنين هستند). (2) صنف ديگر كسى است كه شمشيرش را كشيده، و رازش [شرّش] را آشكار كرده، پياده و سوارهاش را بسيج داده (شايد اشاره به انواع قوا و غرائز پست است)، أشرط نفسه، و أوبق دينه لحطام ينتهزه، أو مقنب يقوده، أو منبر يفرعه.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 417
به حقيقت حق سوگند، براى افروختن آتش جنگ شما مردمى بد و نكوهيدهايد، پى در پى به شما نيرنگ مىزنند ولى به انديشه نيرنگ نيستيد. از هر جانب سرزمينتان از دست رفته و شكسته مىشود شما به غيرت نمىآييد، دشمن در باره شما خواب ندارد ولى شما در غفلت و بى خبرى به سر مىبريد، به خدا سوگند مردمى كه از يارى يكديگر فروگذارى كنند مغلوبند. (4) آرى، به خدا گمانم به شما اينست كه چون غوغاى جنگ در گيرد و مرگ با گرمى پا به ميدان گذارد، شما مانند سر كه كنار رود، از پسر ابو طالب كنار خواهيد رفت (ممكن است مقصود جدا شدن سر از بدن باشد يا تشبيه آنها است به سر هنگام توجّه خطر، كه بدون تأمّل خود را كنار مىكشد، و دست و سينه را سپر مىكند). (5) 2- ضرورت آمادگى هميشگى و بيدارى در برابر دشمن به خدا سوگند كسى كه دشمن را چنان به خود راه دهد كه گوشتش را با رگ و ريشه بركند، و استخوانش را درهم شكند، و پوستش را از بدن جدا كند، زبونيش بس بزرگ، و آنچه دندههاى سينهاش در بر گرفته (قلبش) بس ضعيف است. (6) تو هر گونه مىخواهى و راضى هستى باش و امّا من در برابر از دست دادن حقّ و راه دادن دشمن با ضرب شمشير مشرفيّ ايستادهام، و چنان بر دشمن فرود آرم كه پروانه مغز و جمجمه به پرواز آيد، و بازو و ساقها به هر سو بپرد، و بعد از آن خدا آن چنان مىكند كه مشيّت او است (7) 3- حقوق مردم و امام بر يكديگر مردم متوجّه باشيد به يقين مرا بر شما حقيست، و شما را بر من حقيست، امّا حق شما بر من: نصيحت كردن شما، فراوان كردن در آمدهايتان، آموزش دادن به شما تا در نادانى نمانيد، و ادب كردن و تربيت شما است تا نيك بدانيد.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 421
ب- «تاريخ طبرى»: بيگمان جنگجو پيوسته بيدار است و داراى خرد، و هر كس با آسايش خيال آرامش را برگزيند در شبستان خوارى خفته است، كسانى كه پيوسته با يكديگر در كشمكش و نزاع هستند [ظاهرا بايد المتخاذلون به معنى كسانى كه از يارى به يكديگر فروگزارى مىكنند باشد، چنانكه در بخش نخست خطبه روايت شده است] محكوم به شكست مىباشند، و شكست خورده مغلوب هم بيگمان مقهور و زير دست و همه هستى و دارايى و ارزش انسانى از دست داده است. [4] ترجمه روايات منابع ديگر: الف- «الامامة و السياسة»: امّا بعد، پس بىگمان مرا بر شما حقّى است، و شما را نيز بر من حقّى است، آن حقّ كه شما بر من داريد: نصيحت كردن به شما در راه و ذات خدا، فراوان كردن در آمد شما، آموزش دادن تا نادان نمانيد، و دادن تربيت و فرهنگ به شما تا پيوسته بدانيد و بياموزيد.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 631
امير المؤمنين مىخواست هاشم بن عتبه را به جاى قيس به مصر بفرستد، زيرا هاشم هم سردارى شجاع بود، هم مديرى شايسته، و هم مؤمنى پروا پيشه. محمّد پسر ابى بكر و ناپسرى امام بود. مادرش اسماء بنت عميس نخست همسر جعفر بن ابى طالب بود، پس از شهادت جعفر در جنگ موته، مادر محمّد به ازدواج ابو بكر در آمد و محمّد نتيجه اين ازدواج بود. پس از فوت ابو بكر اسماء با على ازدواج كرد. على محمّد را در زير توجه و تربيت و مهر و محبّت قرار داد. محمّد عابدى با تقوا و باهوش و به زاهد قريش مشهور بود، ولى به اندازه هاشم دلير و جنگاور نبود، شايد به علّت موقعيّت خاصّ جنگى، امير المؤمنين محمّد را براى مصر كافى مىدانست و هاشم را براى ميدان جنگ مناسبتر مىديد.
پيامامام ج 1 صفحهى 13
«گنجينه بزرگ معارف اسلام» «عاليترين درس براى تعليم و تربيت انسانها» «بهترين سرمايه خودسازى و تهذيب نفس» و «مؤثّرترين برنامه براى ساختن جامعهاى سالم و پاك و سربلند» عناوينى است كه به حق مىتوان براى نهج البلاغه انتخاب كرد.
پيامامام ج 1 صفحهى 20
آرى بدينسان شيخ مفيد به تعليم و تربيت آن دو كودك همّت گماشت و خداوند نيز بر آنان منّت گذاشت و درهاى دانش و فضايل فراوانى را به روى آنان گشود و از آنان آثار ماندگار و مفيدى در روزگار به جاى ماند.
پيامامام ج 1 صفحهى 50
دگر بار آن را باز ورق مىزنيم امام (ع) را بر مسند درس اخلاق و تهذيب نفوس و تربيت ارواح و افكار مىبينيم، مرد وارستهاى به نام «همّام» از او تقاضاى درس جديد در زمينه صفات و روشهاى پرهيزگاران كرده و آن چنان تشنه است كه با يك پيمانه و دو پيمانه سيراب نمىگردد.
پيامامام ج 1 صفحهى 50
امام دريچههاى دانش سرشار خود را به روى او گشوده، آن چنان درس پارسايى و وارستگى و پرهيزگارى به او مىدهد و حدود يك صد صفت از صفات آنها را در عباراتى محكم، عميق و نافذ براى سالكان راه حق برمىشمرد، گويى كه قرنها بر همين مسند و همين جايگاه به ارشاد خلق و تربيت نفوس و تدريس اخلاق پرداخته است، تا آنجا كه سؤال كننده پس از شنيدن اين گفتار صيحهاى مىزند و نقش بر زمين مىشود و اين گونه نفوذ سخن چيزى است كه در تاريخ سابقه ندارد.
پيامامام ج 1 صفحهى 158
«سدنة» جمع «سادن» به معنى دربان و «جنان» (بر وزن كتاب) جمع «جنّت» به معناى بهشت است و از اين تعبير استفاده مىشود كه خداوند بهشتهاى متعدّدى دارد و بعضى از شارحان نهج البلاغه عدد آن را هشت مىدانند كه در قرآن مجيد به نامهاى: «جنّة النّعيم و جنّة الفردوس و جنّة الخلد و جنّة المأوى و جنّة عدن و دار السّلام و دار القرار و جنّة عرضها السّموات و الارض» آمده است. در اين كه وجود فرشتگان حافظ اعمال چه فايدهاى دارد، گاه گفته مىشود فايده آنان اين است كه انسانها احساس مسئوليت بيشتر و مراقبتهاى نزديكترى كنند و در اعمال و رفتار خويش هوشيارتر باشند. چرا كه هدف همه اينها تربيت انسان و جلوگيرى از انحراف و زشتكاريهاى اوست.
پيامامام ج 1 صفحهى 188
از دلايل مهمّى كه نشان مىدهد انسان برترين موجود عالم خلقت و شريفترين مخلوق خدا و گل سر سبد آفرينش است آيات مربوط به سجود ملائكه براى انسان است كه در چندين سوره از قرآن روى آن تأكيد شده است و نشان مىدهد همه فرشتگان بدون استثنا براى آدم سجده و خضوع كردند و اين دليل روشنى بر فضيلت آدم حتّى بر فرشتگان است و ظاهرا هدف از اين تأكيدهاى مكرّر قرآن، توجّه دادن انسانها به شخصيّت والاى الهى و معنويشان است و اين تأثير بسزايى در تربيت نفوس و هدايت انسانها دارد.
پيامامام ج 1 صفحهى 261
در بعد اخلاقى و عبادى كه مهمترين فلسفه حج را تشكيل مىدهد تربيت نفوس و تهذيب اخلاق و تقويت پايههاى تقوا و اخلاص مطرح است. تعبير معروفى كه در احاديث اسلامى آمده كه مىگويد: «يخرج من ذنوبه كهيئته يوم ولدته امّه، كسى كه حجّ خانه خدا را (از روى اخلاص و توجّه و با حفظ آداب و اسرار آن) انجام دهد از گناه پاك مىشود همانند روزى كه از مادر متولّد مىشود» دليل روشنى براى تأثير حجّ بر روح و جان انسان است كه او را از همه آلودگيها پاك مىكند و آثار گناهانى كه يك عمر در دل نشسته است، مىزدايد و اين بزرگترين فايدهاى است كه نصيب زوّار بيت اللّه الحرام مىشود. اگر آنها به اسرار اعمال و مناسكى كه انجام مىدهند دقيقا توجّه داشته باشند، هر گامى كه بر مىدارند گامى به سوى خدا نزديكتر مىشوند و معبود و محبوب حقيقى را در همه جا حاضر مىبينند. آرى حج يك تولّد دوباره است كسانى كه حج را با تمام وجودشان درك مىكنند آثار معنوى و روحانى آن را تا پايان عمر در دل خويش احساس مىكنند و شايد به همين دليل است كه حج، يك بار، در تمام عمر واجب شده است.
پيامامام ج 1 صفحهى 517
به همين دليل در بعضى از روايات، مدح و ستايش اين شهر نيز ديده مىشود، از جمله در خطبهاى كه از امير مؤمنان على (ع) نقل شده، ضمن بر شمردن بخشهايى از حوادث سختى كه بر اين شهر مىگذرد مىخوانيم كه امام (ع) اهل بصره را مخاطب ساخت و فرمود: خداوند براى هيچ يك از شهرهاى مسلمين شرافت و كرامتى قرار نداده، مگر اين كه در شما برتر از آن را قرار داده است... قاريان شما بهترين قاريان قرآنند و زاهدان شما بهترين زاهدان، عابدان شما بهترين عبادت كنندگان و تاجران شما بهترين و صادقترين تاجرانند... كودكان شما باهوشترين و زنان شما قانعترين زنانند. هيچ منافاتى ندارد كه قوم و ملّتى بر اثر برخوردار شدن از تعليم و تربيت كافى و خودسازى و تهذيب نفوس، رذايل اخلاقى را كنار بگذارند و به سوى فضايل گام بردارند، به خصوص اين كه مفاسد اخلاقى آنها رسواييهايى همچون جنگ جمل و پيامدهاى نامطلوب آن به بار آورد و آنها را تكان دهد و بيدار كند.
پيامامام ج 1 صفحهى 550
آرى اعمال صالح زنجيروار يكديگر را تعقيب مىكنند. يك كار نيك، سبب كار نيك ديگر و آن هم به نوبه خود سبب اعمال صالح ديگر مىشود، مثلا، هنگامى كه كسى فرزند خود را خوب تربيت كند او هم منشأ خيرات و بركات مىشود و در دوستان و اطرافيان خود اثر مىگذارد آنها هم وسيله انجام كارهاى خير ديگرى مىشوند و به همين ترتيب جامعه رو به صلاح و سعادت پيش مىرود.
پيامامام ج 1 صفحهى 599
در حديثى از پيغمبر اكرم (ص) مىخوانيم: «اذا مدح الفاجر إهتزّ العرش و غضب الرّبّ، هنگامى كه براى شخص فاجر مدح و ثنا گفته شود، عرش خداوند به لرزه در مىآيد و پروردگار غضب مىكند» در حديث ديگرى از همان حضرت آمده است: «من مدح سلطانا جائرا و تخفّف و نضعضع له طمعا فيه كان قرينه الى النّار، كسى كه سلطان ظالمى را ثنا گويد و به خاطر طمع در امكانات مادّيش براى او تواضع كند، همنشين او در آتش دوزخ خواهد بود» به همين دليل در احاديث اسلامى شديدا نسبت به مدح مدّاحان هشدار داده شده است كه حتى افراد با تقوا مراقب خطرات اين گونه مدّاحان باشند در حديث معروف نبوى مىخوانيم: «احثو في وجوه المدّاحين التّراب، خاك به صورت مدّاحان بپاشيد (و آنها را از خود دور كنيد كه شما را از عيوب غافل مىكنند)». امير مؤمنان در «عهدنامه» معروف «مالك اشتر»، به مالك در اين زمينه هشدار مىدهد و بعد از آن كه او را به همنشينى اهل ورع و صدق و راستى دعوت مىكند، مىفرمايد: «ثمّ رضهم على الّا يطروك و لا يبجحوك بباطل لم تفعله فانّ كثرة الإطراء تحدث الزّهو و تدني من العزّة، آنان را طورى تربيت كن كه ستايش بيهوده از تو نكنند و تو را نسبت به اعمالى كه انجام ندادهاى، تمجيد ننمايند زيرا كثرت مدح و ثنا، خودپسندى و عجب به بار مىآورد و انسان را به تكبّر و غرور نزديك مىسازد».
پيامامام ج 2 صفحهى 39
همين منطق، در جنگ تحميلى عراق عليه ايران اسلامى، عصر و زمان ما، بار ديگر خودش را نشان داد و در حالى كه تمام قدرتهاى بزرگ دنيا، با امكانات خود، به طور ظاهر و پنهان، به تقويت دشمنان اسلام پرداختند، جوانان مؤمن بسيجى و رزمندگان تربيت يافته در مكتب قرآن، تمام محاسبات جنگى آنها را بر هم زدند.
پيامامام ج 2 صفحهى 198
بديهى است كه چنين آرزوهاى طولانى و بىحدّ و مرز تمام قدرت فكرى و جسمى او را به خود جلب و جذب مىكند و چيزى براى پرداختن به امر آخرت و زندگى جاويدان او باقى نمىگذارد. افرادى را مىبينيم و مىشناسيم كه تا آخرين لحظات عمر چنان غرق در خيالات واهى و آرزوهاى دور و دراز بودند كه حتّى لحظهاى نتوانستند به امر تربيت فرزندان خود بپردازند، تا گامى در راه تهذيب نفس بردارند.
پيامامام ج 2 صفحهى 303
براستى نفوذ در ميان چنين جمعيّتى و هدايت و تربيت آنها، از معجزات بزرگ است اين همان چيزى است كه در خطبه بالا به آن اشاره شده است، هر چند با نهايت تأسف بعد از رحلت پيامبر اسلام در فاصله نه چندان زيادى، بازماندگان اقوام جاهليت در پستهاى كليدى حكومت اسلامى جاى گرفتند و بسيارى از زحمات گرامى پيامبر اسلام را بر باد دادند و على عليه السّلام مطابق آنچه در خطبه بالا آمده، تلاش فراوانى براى باز گرداندن مردم به مسير اصلى عصر پيامبر انجام داد.
پيامامام ج 2 صفحهى 343
اى مردم مرا بر شما حقّى است و شما را بر من حقّى: امّا حقّ شما بر من (نخست) اين است كه از خير خواهى شما دريغ نورزم و بيت المال را در راه شما به طور كامل به كار گيرم و شما را تعليم كنم تا از جهل و نادانى رهايى يابيد و شما را تربيت كنم تا فرا گيريد و آگاه شويد.
پيامامام ج 2 صفحهى 346
امام عليه السّلام در اين زمينه مىفرمايد: حق ديگر شما بر من، اين است كه شما را تعليم كنم تا از جهل و نادانى رهايى يابيد، «و تعليمكم كيلا تجهلوا»، آرى والى بايد با آموزشهاى صحيح و سالم به مبارزه با جهل برخيزد و سطح افكار مردم را بالا ببرد و فرهنگ جامعه را تقويت كند و عامل مهم بدبختىها را- كه جهل و نادانى است- ريشه كن سازد. حضرت مىفرمايد: چهارمين حق شما بر من، اين است كه «شما را تربيت كنم و پرورش دهم تا فرا گيريد و آگاه شويد، «و تأديبكم كيما تعلموا».
پيامامام ج 2 صفحهى 347
قابل توجه اين كه در مورد حق سوم مىفرمايد: «بايد شما را تعليم دهم تا از جهل رهايى يابيد» و در مورد حق چهارم مىفرمايد: «شما را تربيت كنم تا فرا گيريد و آگاه شويد».
پيامامام ج 2 صفحهى 376
جمله (لا أبا لكم) «پدرى براى شما نباشد» ممكن است كه از قبيل دشنام باشد كه مفهوم آن در فارسى «اى بىپدران» مىشود و اشاره به اين است كه شما افرادى هستيد كه تربيت خانوادگى صحيح اسلامى و انسانى نداريد- به همين دليل كار خلافى را انجام مىدهيد، بعد كه آثار سوء آن را مىبينيد به ديگرى نسبت مىدهيد و نيز ممكن است از قبيل نفرين باشد، يعنى «خداوند پدرانتان را از ميان بردارد» كه در واقع كنايه از خوار گشتن و ذليل شدن است، زيرا از دست دادن پدر، مخصوصا در كودكى و آغاز جوانى، سبب خوارى و ذلّت است.
پيامامام ج 2 صفحهى 418
حضرت، سپس مىافزايد: «اى بىاصلها براى يارى آيين پروردگارتان منتظر چه هستيد» «لا أبالكم ما تنتظرون بنصركم ربّكم» همه شرايط مبارزه با دشمن را داريد، هم عدّه و هم عدّه و امكانات داريد و هم از نقشههاى شوم دشمن آگاه شدهايد و هم از خطراتى كه شما را احاطه كرده با خبر هستيد، ديگر منتظر چه مىباشيد نشستهايد تا مرگ ذليلانه خود را به دست دشمن تماشا كنيد جمله «لا أبا لكم»، اى بىاصلها همان گونه كه در سابق نيز اشاره شد، يا كنايه از اين است كه شما گويى پدرى بالاى سرتان نبوده و از تربيت خانوادگى محروم بودهايد كه اين چنين ضعيف و زبون و ناتوان هستيد و يا نفرين است، يعنى حضرت نفرين مىكند كه خداوند پدر را از شما بگيرد. و اين كنايه از ذليل و خوار شدن است، زيرا كسى كه پدر خود را از دست مىدهد، نوعا گرد و غبار ذلّت و خوارى بر او مىنشيند.
پيامامام ج 2 صفحهى 471
آنچه در خطبه بالا در اين زمينه آمده است چيزى است كه از آيات متعددى از قرآن مجيد نيز استفاده مىشود، حتّى از آيات قرآن بر مىآيد كه به هنگام نزول عذاب استيصال (مانند عذابهايى كه براى ريشه كن كردن اقوام فاسد پيشين فرستاده مىشد) درهاى توبه بسته مىشود، و راهى براى جبران اعمال زشت گذشته، باقى نمىماند، چرا كه انسان در چنين شرايطى در آستانه انتقال قطعى از دنيا و گام نهادن در برزخ قرار گرفته است و در داستان اقوام پيشين مىخوانيم: «فلمّا رأوا بأسنا قالوا امنّا باللّه وحده و كفرنا بما كنّا به مشركين. فلم يك ينفعهم ايمانهم لمّا رأوا بأسنا سنّة اللّه الّتى قد خلت فى عباده و خسر هنالك الكافرون، «هنگامى كه عذاب ما را ديدند گفتند: هم اكنون به خداوند يگانه ايمان آورديم، و به معبودهايى كه همتاى او مىشمرديم كافر شديم، امّا ايمانشان در اين زمان كه عذاب ما را مشاهده كردند سودى به حال آنها نداشت، اين سنّت خداوند است كه همواره در ميان بندگانش اجرا مىكند و در آنجا كافران زيانكار شدند». و نيز مىدانيم هنگامى كه فرعون در لا به لاى امواج خروشان نيل گرفتار شد، و مرگ را به چشم خود ديد، اظهار ايمان كرد، اظهارى كه از سر صدق بود، ولى چون درهاى توبه بسته شده بود به او پاسخ داده شد: «آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ، الآن اظهار ايمان مىكنى، در حالى كه قبلا عصيان كردى و از مفسدان بودى» از اين آيات و روايات مشابه آن كه در خطبه بالا آمد به خوبى نتيجه مىگيريم كه اين يك سنّت تخلف ناپذير الهى است كه پرونده اعمال با مرگ يا زمانى كه انسان در آستانه مرگ قطعى قرار مىگيرد بسته مىشود، و راهى به سوى بازگشت و جبران نيست در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه در بسيارى از روايات آمده كه آثار كارهاى نيك و بد انسان بعد از مرگ او به او مىرسد و به اين ترتيب پرونده اعمال او از نظر حسنات يا سيّئات سنگينتر مىشود، در حديثى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مىخوانيم: «سبعة اسباب يكتب للعبد ثوابها بعد وفاته، رجل غرس نخلا او حفر بئرا او اجرى نهرا او بنى مسجدا او كتب مصحفا او ورّث علما او خلّف ولدا صالحا يستغفر له بعد وفاته، هفت سبب (از اسباب خير) است كه ثوابش براى بنده خدا بعد از مرگ او نوشته مىشود: كسى كه نخلى بكارد، يا چاه آبى حفر كند، يا نهرى به جريان اندازد، يا مسجدى بنا كند، يا قرآنى [و يا كتابى سودمند] بنويسد، يا علمى از خود به يادگار بگذارد، يا فرزند صالحى بعد از او بماند كه پس از درگذشت وى برايش استغفار كند.» روشن است كه آنچه در اين حديث آمده نمونههاى بارز كار خير است، و گرنه تمام آثار نيك و سنّتهاى حسنهاى كه از انسان باقى مىماند همين اثر را دارد. آيا اينها با آنچه در بالا گفته شد منافاتى ندارد پاسخ اين سؤال روشن است، زيرا انسان بعد از مرگ عمل تازهاى نمىتواند انجام دهد، نه اين كه آثار اعمال گذشته به او نمىرسد، آرى پرونده اعمال جديد بسته مىشود و چيزى بر آن افزوده نمىگردد، ولى پرونده اعمال پيش از مرگ همواره گشوده است و انسان از ميوههاى درختهاى اعمال صالحهاش در برزخ و قيامت بهرهمند مىشود. حتى از اعمالى كه فرزند صالح او انجام مىدهد و از آثار تربيت صحيحى است كه او در حال حياتش در مورد فرزند انجام داده بهرهاى به او مىرسد، و طبيعى است كه انسان از ميوههاى درخت برومندى كه نشانده است بهره ببرد.
پيامامام ج 2 صفحهى 646
شايان توجه اين كه امام عليه السّلام- همان گونه كه در بالا اشاره شد- در مقام نهى از تبرّى جستن، به سه چيز اشاره مىكند: نخست اين كه مىگويد: «من بر فطرت توحيد زاده شدهام». (فانّى ولدت على الفطرة)، در حالى كه طبق آيه قرآن و روايات اسلامى همه انسانها بر فطرت توحيد متولّد مىشوند، اين چه امتيازى است كه امام به آن اشاره فرموده است با توجه به يك نكته پاسخ اين سؤال روشن مىشود، و آن اين كه بسيارى از مردم با اين كه با فطرت توحيد متولّد مىشوند تحت تأثير پدر و مادر غير موحّد يا جوامع آلوده به شرك به زودى از راه توحيد منحرف مىگردند، در حالى كه امام عليه السّلام در آغوش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پرورش يافت و از دست او غذا مىخورد و در سايه او تربيت مىشد بگونهاى كه كمترين گرد و غبار شرك و جاهليت عرب، بر دامان او ننشست و از مادرى پاك و با ايمان و پدرى موحّد تولّد يافت، آن هم در زمانى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دوران آمادگى براى رسالت را مىگذراند، صداى فرشتگان را مىشنيد و نور عالم بالا را مشاهده مىكرد.
پيامامام ج 3 صفحهى 82
در بخش دوم- كه بخش آخرين اين خطبه است- نيز همچنان اوصاف پروردگار، يكى بعد از ديگرى تشريح مىشود و با تعبيراتى كوتاه و بسيار پرمعنا و لطيف، دقايق صفات الهى توضيح داده مىشود. در اين بخش، هشت وصف از اوصاف الهى كه توجّه به آنها در تربيت انسانها بسيار مؤثّر است مورد بحث و بررسى قرار گرفته است.
پيامامام ج 3 صفحهى 87
در هفتمين و هشتمين وصف از اوصاف الهى، كه خطبه با بيان آن پايان مىگيرد، مىفرمايد: «او كسى است كه در بلاها و ناكامىها و مشكلات (همگان) چشم اميد به او دوختهاند، و در نعمتها از او بيم دارند (اميد براى حل مشكل و بيم از بازستاندن نعمتها بر اثر كفران» (المأمول مع النّقم، المرهوب مع النّعم). در آيات قرآن مجيد نيز، كرارا به اين مسايل اشاره شده است، در يك جا مىفرمايد: فإنّ مع العسر يسرا. إنّ مع العسر يسرا، به يقين با سختى آسانى است و به يقين با سختى آسانى است» و در جاى ديگر مىفرمايد: «أ فأمن أهل القرى أن يأتيهم بأسنا بياتا و هم نائمون. أو أمن أهل القرى أن يأتيهم بأسنا ضحى و هم يلعبون، آيا ساكنان آبادىها از اين ايمناند كه عذاب ما شبانه به سراغ آنها بيايد، در حالى كه در خواب باشند و آيا اهل آبادىها از اين ايمناند كه عذاب ما هنگام روز، به سراغشان بيايد در حالى كه سرگرم بازى هستند». آرى مشكلات هر چند سخت و پيچيده و خطرناك باشد، باز حلّ آن، در برابر لطف خدا، ساده و آسان است و نعمتها هر چند گسترده و بىحساب باشد، برچيدن آن در برابر اراده خدا مشكل نيست، بنابراين، نه در بلا و نقمت مىتوان مأيوس شد و نه در آسايش و نعمت مىتوان غافل ماند. به همين دليل مؤمنان راستين، هميشه در ميان خوف و رجا- كه عامل اصلى تربيت انسانهاست- قرار دارند.
پيامامام ج 3 صفحهى 88
بىشك معرفة اللّه و شناخت اسما و صفات او، موضوعيّت دارد و هر كس بايد تا آنجا كه مىتواند از اين معرفت بهره بگيرد و به تعبيرى ديگر: «نفس اين معرفت، براى انسان مايه تكامل و قرب الى اللّه است.» ولى با اين حال، اين حقيقت را نبايد فراموش كرد كه توجّه به اين اوصاف كمال و جمال تأثير بسيار مهمّى در تربيت نفوس انسانها دارد و توجّه به كمال مطلق، انسان را به سوى همانندى- هر چند در مرحله بسيار پايينى باشد- سوق مىدهد.
پيامامام ج 3 صفحهى 179
همه انسانها بر فطرت توحيد از مادر متولّد مىشوند (و انحراف از اين فطرت، بر اثر تعليم و تربيت نادرستى است كه بعدا حاصل مىشود)» نيز اشاره به همين معنا است.
پيامامام ج 3 صفحهى 179
واضح است كه اگر سعادت و شقاوت ذاتى باشد و هر كس مجبور باشد كه در همان مسير از پيش تعيين شده، گام بردارد، آمدن پيامبران و نزول كتابهاى آسمانى و تكليف و مسئوليّت و احكام الهى و ثواب و عقاب، و در يك كلمه، تمام مسايل مربوط به تعليم و تربيت و آثار و نتايج آن، بىمعنا خواهد شد، نه عقل چنين چيزى را مىپذيرد و نه شرع.
پيامامام ج 3 صفحهى 263
«دعا» نقش بسيار مؤثرى در تربيت نفوس انسانى و سوق آنها به مراتب كمال دارد كه شايد بسيارى از دعاكنندگان از آن غافل باشند.
پيامامام ج 3 صفحهى 264
هر نفسى كه با «دعا» همراه است، ممدّ حيات است و مفرّح ذات، و هر دلى كه با نور «دعا» قرين است، با تقواى الهى همنشين «دعا كننده» وصول به مقاصد شخصى خود را از خدا مىطلبد و خداوند تربيت و پرورش روحانى او را از طريق دعا مىخواهد و بقيه بهانه است.
پيامامام ج 3 صفحهى 266
و اگر به دعاى مورد بحث مراجعه كنيم، مىبينيم كه على عليه السّلام ضمن چهار جمله پرمعنا، در واقع يك دوره درس اخلاق و فضايل انسانى را شرح داده و از رذايل اخلاقى كه سبب سقوط انسانها مىشود، آنها را بازداشته است. آرى دعاهاى معصومين عليهم السّلام همواره درس تربيت و پيام انسانساز و ره توشه سالكان الى اللّه است.
پيامامام ج 3 صفحهى 290
بىشك، انسان در طبيعتش نه «كفور مبين» است نه «ظلوم و جهول» و نه طغيانگر، بلكه ظاهر اين است كه اين بحثها درباره انسانهايى است كه تحت تربيت رهبران الهى قرار نگرفتهاند و به صورت گياهان خودرو، درآمدهاند. نه راهنمايى و نه بيدارگرى دارند و در ميان هوسها غوطهورند.
پيامامام ج 3 صفحهى 555
سپس به دنبال بيان اين سه وصف، نتيجهگيرى فرموده و به دو وصف ديگر اشاره مىكند، مىفرمايد: «از اين رو، او از معادن و گنجينههاى دين خدا است و از اركان زمين او» (فهو من معادن دينه، و أوتاد أرضه). آرى، آن كس كه وجودش از هر نظر خالص شده و كار او تعليم و تربيت است، به منزله معدن فناناپذيرى است كه دائما جواهرات و فلزات گرانبها از آن استخراج مىكنند و در برابر طوفانهاى شرك و گناه، و وسوسههاى شياطين جنّ و انس، كه به سوى جامعه انسانى مىوزد، همچون كوهى است كه در قرآن مجيد «ميخ زمين» شمرده شده، زيرا كوهها از يك سو، طوفانها را در هم مىشكنند و مردمى را كه در پناه آنها هستند، در امان مىدارند و از سوى ديگر، در برابر زلزلهها كه دائما از درون زمين برمىخيزد، مقاومت مىكنند و پوسته زمن را- جز در موارد نادرى- از لرزشهاى مداوم، محفوظ نگه مىدارند. قرآن مجيد به هنگام بيان نكات توحيدى در جهان آفرينش مىفرمايد: أ لم نجعل الأرض مهادا. و الجبال أوتادا، آيا زمين را گاهواره و استراحتگاه و كوهها را ميخهاى زمين قرار نداديم». به يقين، اگر كوهها نبودند و ريشههاى آنها همچون حلقههاى به هم پيوسته زره، اطراف زمين را فرانمىگرفت، زمين گاهواره و استراحتگاه انسان نمىشد، به علاوه طوفانهاى شن، محيط زندگى انسان را همچون درون كويرها، غير قابل زيست مىنمود و آرامش را به كلّى سلب مىكرد. از اين گذشته، آبيارى زمينهاى خشك كه توسط ذخاير كوهها (برفهايى كه بر آنها انباشته مىشود و چشمههايى كه درون آنها است) صورت مىگيرد، از ميان مىرفت و مطلقا آرامشى وجود نداشت.
پيامامام ج 3 صفحهى 601
به تعبير ديگر: مجازاتهاى الهى هرگز جنبه انتقامجويى ندارد، بلكه هدف از آن، تعليم و تربيت و عبرت است، ولى متأسّفانه گوش شنوا و چشم بينا كه حق را بشنود و صحنههاى عبرتآموز را درست بنگرد، تا مايه بيدارى دلها شود، بسيار كم است.
پيامامام ج 3 صفحهى 655
مىدانيم براى رسيدن به نتيجه مطلوب در هر كار، دو چيز لازم است: «شايستگى محل» و «تربيت و مديريت صحيح» به تعبير ديگر: قابليّت قابل، و فاعليّت فاعل.
پيامامام ج 3 صفحهى 655
در تربيت نفوس انسانى نيز همين اصل حاكم است، تا واعظى از درون نباشد و انصاف و حقجويى و حقطلبى بر روح انسان حاكم نگردد، از واعظهاى برون، كارى ساخته نيست. به همين دليل «ابوجهل» ها و «ابولهب» ها از كنار چشمه جوشان وحى، تشنه بازمىگشتند، ولى «اويس قرن» ها با يك اشاره، به سر مىدويدند.
ترجمهاستناد(فارسى) صفحهى 136
پس قسم ياد كرد كه آن كتاب را جز در اصفهان روايت نكند. او را آثار ارزنده ديگرى نيز هست كه ارباب تراجم آنها را به تفصيل ذكر كردهاند. وى در كوفه ميان قبيله خود «ثقيف» تربيت شد. اين كتاب براى نخستين بار توسط مرحوم استاد بزرگوار سيد مير جلال الدين محدث به سال 1395 ه. ق- 1354 ه. ش از نسخهاى كه متعلق به كتابخانه شخصى ايشان بوده است با حواشى و تحقيقات ارزندهاى در سلسله انتشارات انجمن آثار ملى ايران به شماره 114 در دو جلد به انضمام تعليقات چاپ گرديد. و شرح نسخه كتاب و چگونگى آن را در مقدمه «الغارات» به تفصيل ذكر كردهاند.
ترجمهاعلامنهجالبلاغه صفحهى 40
محمد بن ابى بكر عبد اللّه بن عثمان. مادرش اسماء بنت عميس خثعمى است. در حجة الوداع در ذى الخليفه هنگامى كه مادرش به حج رفته بود او را بزاد. عايشه به او ابو القاسم مىگفت. پس از مرگ ابو بكر، على (ع) با مادرش ازدواج كرد. محمد در جنگ جمل همراه على بود و در صفين نيز حضور داشت. محمد بن ابو بكر از جمله كسانى بود كه در محاصره عثمان شركت داشت و براى كشتنش داخل خانه او شد. امام على (ع) در باره او فرمايد: «محمد پسر من از پشت ابو بكر است». پس از كشته شدن مالك اشتر، امام او را به مصر فرستاد. بر معاويه گران آمد و عمرو بن عاص را به جنگ او فرستاد. عمرو بن عاص به سوى او حركت كرد و پس از جنگى كه در ميانشان در گرفت محمد بن حنفيه شكست خورد و در خرابهاى پنهان شد. او را از آنجا بيرون آوردند، كشتند و در شكم الاغ مردهاى نهاده سوزانيدند پارهاى گفتهاند كه سر از تنش جدا كرده به نزد معاويه بن ابى سفيان در دمشق بردند و در شهر گردانيدند و او نخستين كسى است در اسلام كه سرش را چنين بگردانيدند. عايشه چون از خبر قتل برادرش آگاه شد بسيار غمگين شد و فرزندان و خانوادهاش را به نزد خود آورد و تربيت ايشان را بر عهده گرفت.
ترجمهرواننهج..(ارفع) صفحهى 10
هر كه مرورى بر خطبهها و نامهها و كلمات قصار نهج البلاغه داشته باشد، به اين باور مىرسد كه حضور نهج البلاغه در بين خانوادهها چه قدر ضرورى و سازنده است. در واقع بايد گفت نهج البلاغه در محيط خانوادهها مهجور واقع شده است، چه مانعى دارد در كنار قرآن و كتاب دعا و رساله عمليه كتاب شريف نهج البلاغه به عنوان كتاب تربيت و اصلاح درون و بيرون انسانها حضور داشته باشد. آرى، در هر خانهاى كه نهج البلاغه هست و اهل خانه با آن مأنوسند كانون خانواده لبريز از صفا و صميميت و فضايل اخلاقى است. زيرا كه انسان با خواندن نهج البلاغه در مى يابد كه فرا گيرى علم اخلاق و حكمت عملى براى همه واجب و الزامى است چنانكه انبياء و ائمه (عليهم السلام) از آن مستثنى نبودند.
ترجمهرواننهج..(ارفع) صفحهى 12
شيخ (عليه الرحمة) از جا برخاست و سلام كرد، فاطمه پاسخ داد و گفت: «يا شيخ علّمهما الفقه» اى شيخ به اين دو فرزندم فقه بياموز. شيخ گريه كرد و خواب خود را براى مادر آن بزرگواران تعريف كرد و تعليم و تربيت آن دو را به عهده گرفت پدر سيد شريف رضى ابو احمد حسين بن موسى ملقب به طاهر و داراى رتبه نقابت بود. مقام نقابت عبارت بود از حفظ و نگهدارى آمار خانوادههاى سادات، نظارت بر مسائل اخلاقى، ممانعت از بى حرمتى به قانون رسول اللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله)، احقاق حقوق، مراقبت بر ازدواج زنان و دختران، اجراى عدالت و نظارت بر موقوفات كه از مجموع، اين معنا به دست مىآيد كه نقابت همان مقام رهبرى و زعامت بر مسلمين است.
ترجمهرواننهج..(ارفع) صفحهى 999
و در همه كارها خود را به خدا سپار كه پناهگاهى استوار و جايگاهى نيرومند است. درخواست خود را فقط به خدا اختصاص بده كه عطا كردن و محروم ساختن هر دو به دست اوست. در كارهايت از خداوند زياد طلب خير كن و در باره وصيت من خوب فكر كن و روى از آن برنگردان كه بهترين گفته سخنى است كه منفعت داشته باشد و بدان در علمى كه منفعت نباشد خيرى نخواهد بود و كسى هم از علمى كه آموختن آن سزاوار نيست نفعى نمىبرد. اى پسرم: وقتى خود را پير و فرتوت يافتم و مشاهده كردم كه ناتوانى و سستى من رو به افزايش است به وصيت كردن خويش براى تو شتافتم. فضايلى را در آن بازگو نمودم تا قبل از آنكه مرگ به سراغم آيد به تو گفته باشم آنچه در خاطر دارم تا هنوز بدنم ضعيف نشده به تو برسانم و يا قبل از آنكه بعضى از خواهشهاى نفس و فتنههاى دنيا بر تو غالب گردد. و آن گاه چون شترى باشى نافرمان و سركش فرزندم: به تحقيق قلب كودك و جوان همانند زمين باير است، هر آنچه در آن بكارند مىپذيرد بنا بر اين من تلاش كردم كه ترا ادب كنم قبل از آنكه دلت قساوت يابد و عقلت مشغول شود تا فكر و رأى محكم خود را به كار برى و از آنچه اهل تجربه به دست آورده و آموختهاند استفاده كنى و رنج و زحمت به دست آوردن و آموختن از تو برداشته شود. بنا بر اين آنچه براى ما از ادب و تربيت فراهم آمد براى تو بدون رنج رسيد و آنچه براى ما تاريك و مخفى بود براى تو آشكار گرديد. پسرم: من گر چه به اندازه مردم پيشين عمر نكردهام ولى در كارهايشان نظر كردم و در باره سرگذشتشان مطالعه نمودم و در آثارشان سير كردم تا اين كه مثل يكى از آنها شدم، بلكه با اطلاعاتى كه از زندگى آنها به دست آوردم گويى كه با اولين و آخرين آنها بودهام. در اين نگرش روشنايى را از تاريكى مشاهده كردم و سودمند را از چيزى كه زيانآور است شناختم. و براى تو از هر چيز، پاكيزه آن را انتخاب كردم و شايسته آن را برگزيدم. و مجهول آن را از تو دور داشتم و به كار تو همانند پدرى مهربان اقدام نمودم و در تعليم و تربيت تو همت گماشتم و به اين نتيجه رسيدم كه تلاش من براى جوانى تو كه داراى نيت پاك و نفس پاكيزه هستى مفيد است و تصميم گرفتم ابتدا كتاب خدا را به تو بياموزم و تأويل آن را برايت شرح دهم و شريعت اسلام و احكام آن را از حلال و حرام بر تو آشكار سازم در حالى كه براى آموختن از غير كتاب خدا استفاده نكنم. سپس از آن ترسيدم كه چيزى كه تو در كار مردم شبهه انداخته و باعث اختلاف شده از هواى نفسانى و انديشههاى غلط براى تو نيز كار را مشتبه كند. و هر چند آگاه ساختنت را از آن دوست نداشتم ولى محكم كردن آن را سزاوارتر دانستم تا اين كه ترا به حال خويش واگذارم و ترا به ورطه نابودى رها كنم. اميدوارم كه پروردگار ترا توفيق نيكبختى عطا فرمايد و راه رشد و تعالى را به تو نشان دهد بنا بر اين ترا به اين وصيت سفارش مىنمايم. پسرم بدان: آن چيزى كه در اين وصيت بيشتر علاقمندم بدان عمل كنى ترس از خداست و به آنچه خداوند بر تو واجب فرموده كفايت نمايى و آنچه را كه در گذشته پدران و اجداد صالح تو از خاندانت بجا آوردند تو نيز انجام دهى. كه آنها انديشيدن در باره نفس خويش را به همان گونه كه تو بر نفس خويش مىنگرى وانگذاشتند و فكر كردند همان طور كه تو فكر مىكنى و بالأخره بدانجا رسيدند كه هر چه را شناختند به كار بستند و از هر چه بدان مكلّف نبودند امساك نمودند و اگر نفس تو قادر به پذيرش اين معنا نيست و مىخواهد كه هر چه آنها دانستند بداند پس تلاش كن كه مطالبه تو بر اساس فهم و دانستن باشد، نه اين كه به ورطه شبههها افتى و به خصومتها و درگيريها مبتلا شوى.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 127
بايد بدانى كه قصد ما اين نيست كه تنها با به دست آمدن عقل بى نيازى مطلق حاصل مىشود. بلكه به قيدى ديگر نيازمند است كه با آن نتيجه عقل كه از لطف ازلى طلب مىشود، به دست مىآيد و آن قيد اين است كه به تربيت و اصلاح نيروهاى بدنى توجه نمايد و آن را فرمانبردار نيروى عقلانى بسازد. و بر حسب امر و نهى عقل در آن نيروها تصرّف كند چون اگر چنين نكنى شيرينى ميوه عقل از آلايش تلخيهاى حاصله از فرمانبردارى نيروهاى بدنى، پاك نمىشود و به خاطر ناگواريهايى كه از پيروى هواى نفس پديد مىآيد هيچ لذتى برايت از ناگوارى، خالص نمىشود. خدا توفيق بخش ماست و بر مغلوب ساختن شيطان از او كمك مىخواهيم كه او ما را كفايت مىكند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 190
شارح گويد: نسب چيزى است كه انسان بدان نسبت داده مىشود كه عبارت از پدران او يا شاخهاى از پدرانش است يا كمالى روحانى يا جسمانى مىباشد، و اشتقاق ادب از مأدب است و آن فراخواندن مردم به غذاست و مقصود از آن در اين جا همان است كه از معناى رياضت در قسم اوّل فهميدى، و آن اين است كه شناختى هر گاه براى نيروى حيوانى كه در انسان سر چشمه ادراكها و كارهاى جزيى است ملكه اطاعت از دستورات نيروى عقلانى نباشد مانند حيوانى است كه تربيت نشده باشد و شهوت و خشم اين حيوان او را فرا مىخواند و اين دعوت بر حسب اين است كه نيروى خيال و واهمه آن دو (شهوت و خشم) را بر مىانگيزاند به آنچه متذكّر مىشوند، و بر حسب آنچه حواس ظاهرى، آن دو (شهوت و خشم) را به امور ملايم و مطابق ميل حيوان مىكشاند پس حركات گوناگون حيوانى را بر اساس آن عوامل انجام مىدهد و در به دست آوردن مقاصد خود بر نيروى عقلانى حاكم و مسلّط مىشود در نتيجه به صورت نفس امّاره در مىآيد و نيروى عاقله فرمانبردار او مىشود امّا اگر نيروى عقلانى را با جلوگيرى كردن امور خيالى و موهومى و احساسها و كارهايى كه نيروى شهوت و خشم را به كار ناشايست بر مىانگيزد ادب كند، و به آنچه خواسته عقل عملى است مجبور نمايد به صورتى در مىآيد كه فرمانبردار او شود و در خدمت آن قرار گيرد و دستوراتش را اطاعت كند و زير سايه پرچمهايش حركت نمايد و معناى نيكويى ادب به اين صورت محقّق مىشود. و چون مطالب ياد شده را شناختى بايد بدانى كه اگر چه آدمى در منسوب بودن به پدران و ريشههاى كريم مباهات مىكند لكن دانستى كه اين افتخار، باليدنى خيالى است كه نشان دوست داشتن دنياى فناپذير مىباشد و مستلزم آن است كه به كمال يا كمالاتى شرافت يابد كه براى كسى كه بدان شرافت دست يافته است حاصل نشده (گذشتگانى كه آدمى به علم و قدرت و شوكت آنها فخر مىكند) بلكه در ميان گذشتگان كسانى كه به آن شرف منسوب بودهاند از خودشان تجاوز نكرده است بلكه بزرگوارانهترين ريشه و تبارى كه آدمى بدان منسوب مىشود ادب است چون موجب خير هميشگى است و انسان را به خوشبختى پايدار مىرساند، و بلندى مقام و بزرگى حقيقى بدان حاصل مىشود، دليل اين كه امام (ع) كلمه را به لفظ كرم اختصاص داد نه چيز ديگر اين است كه حضرت در اين جا تبار و ريشه را توضيح مىدهد، و عربها ريشهها و پدرانى را كه فرزند نجيب تربيت مىكنند به كرم اختصاص مىدهند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 195
شارح گويد: غنيمت همان فئ است «غنيمتى كه در جنگ گرفته مىشود»، و امام (ع) در اين جا آن را در به دست آوردن ستايش و پاداش و غير آن از خوبيها به كار برده است، دليل اين كه گفتار، خير ناميده شده اين است كه هر چه وسيلهاى براى كار خير باشد خير است، اگر چه نسبت به آنچه وسيله خير است امر عرضى باشد، مقصود امام (ع) از اين كلمه اين است كه با دعاى مورد اطمينانش خواستار نزول رحمت الهى مىشود و آن دعا در مورد بندهاى كه زبانش را نگاه دارد و اختيار آن را به عقل دهد كه جز به خير سخن نگويد، ردّ نمىشود و روشن شود كه بهترين سخن آن است كه مربوط به اصلاح كردن امر معاد يا چاره انديشى زندگى باشد به گونهاى شايسته كه قانون عدالت در آن رعايت شود و اين فضيلت عدالت كه پيش از اين بيان شد خواسته شد چون هر گاه چنان كند سخن گفتن از ساكت ماندن برايش بهتر است زيرا با آن كار بهره دنيا و آخرت برايش حاصل مىشود و خوشبختى دو جهان را به دست مىآورد سپس امام (ع) در آن مطلبى گنجانده است كه هر كس نمىتواند قصد سخن خير كند بلكه در سخنش هنگام تكلم به جايى مىرسد كه به گفتار دروغ و نادرست و بيهوده و آزار دهنده و غير آن كه رذيلت است مىرسد، سخنانى كه خيرى ندارد و نشأت گرفته از انديشه نيست و دوام ندارد و فقط از استوار نبودن عقل و كم خرديش سر مىزند، چون بجاست كه سخن را طورى به كار برد كه جهات مصلحت در آن باشد پس از سخن گفتن ساكت شود چون با خاموشى سلامتى دنيا و آخرت را به دست مىآورد و سلامتى يكى از دو بهره مىباشد، امّا سلامتى در دنيا به اين دليل است كه بيشتر از كسانى كه ادّعا دارند عقلشان كامل است و به همه فضيلتها منسوب مىباشد خورشيد پاكى بر جانهايشان مىتابد و وجود آنان به آرايش حق شادمان مىشود پس نيروهاى حركت دهنده را رها مىكنند و رازهايشان را در الفاظ و رموزى آشكار مىنمايند كه فهم مردم عالم از آن ناتوان مىباشد و معتقدند كه با ظاهر دين مخالفت دارد در نتيجه زبانهايشان همچون داس شاخ و برگ هستى آنان را بدرود و سخنان آنان موجب كشته شدنشان شود و اگر خاموش مىماندند و پردههاى آن رازها را نمىدراندند البتّه آنچه به آنان رسيده، نمىرسيد، و هر گاه حالت خردمندان و راز داران الهى چنان باشد پس چه گمان مىبرى به باقى مردم عوام و كسى كه به آداب شرعى تربيت نشده و آزمايشهاى مفيد اخلاقش را نرم نكرده است پس براى آنان و امثال آنها سزاوار آن است كه يك حرف هم نگويند چون بيشتر سخنشان بدون تفكر و انديشه است و اگر از روى انديشه هم باشد انديشهاى فاسد است، امّا سلامتى در آخرت اين است كه هر شخصى از آنچه ياد كرديم يعنى سخنى كه از درجه اعتبار ساقط است خاموش بماند و با ساكت ماندنش از به دست آوردن صفات پست و صورتهاى كاستى زا و ناقص با تمرين كردن آن سخن و عادت كردن به اجرا و گفتگوى آن سالم بماند و از كيفر آخرت در امان، و در سخن همه پيامبران و حكيمانى كه در حكمت رسوخ كردهاند خاموشى ستوده شده است تا از سخن گفتن به آنچه بهرهاى ندارد و به گويندهاى خيرى نمىرسد بپرهيزد و پافشارى بر لزوم سكوت كردهاند بويژه در برابر شاهان و آنهايى كه توان و قدرت كيفر گرفتن دارند چون در سخن گفتن گول زدن نفس است مگر كسى كه ملكه سخن گفتن خير برايش حاصل شده باشد.
أعلامنهجالبلاغة(السرخسي) صفحهى 214
من قنع فان قلبه لا يميل الى المال و عينه لا يلتفت اليه، و من رأى خصاصتهم: أي فقرهم و شاهد رثاثة حالهم، و اخلاق ثيابهم، و استرقاعهم أو سمع بها ناد من ذلك.
الأمثالوالحكم صفحهى 46
و لم يكن جدّ أعظم من جدّه، و لا وقار أتمّ من وقاره، و ما هزل قطّ، و لا لعب، و لا فارق الحقّ و النّاموس الدينيّ سرّا و لا جهرا و كيف يكون هازلا، و من كلامه المشهور عنه: «ما مزح امرؤ مزحة إلّا و مجّ معها من عقله مجّة» و لكنّه خلق على سجيّة لطيفة، و أخلاق سهلة، و وجه طلق، و قول حسن، و بشر ظاهر و ذلك من فضائله و خصائصه الّتي منحه اللّه بشرفها، و اختصّه بمزيّتها... و أنت تجد التّناقض في كلامه، حيث قال: أصل ذلك كلمة قالها عمر، ثمّ يقول: لم نجد، من خلق اللّه، عدوّا و لا صديقا، روى عنه شيئا من هذا الفن. فهل ما قاله عمر فيه عليه السّلام كذب أو صدق و هل هو عدوّ أو صديق.. بلى هي كلمة، تقال حتّى تصرف الوجوه عنه عليه السّلام، كما كانت كلمته عند انتشار موت الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أنّه لم يمت، و من قال: إنّه قد مات، ضربته بسيفي، حتّى جاء أبو بكر فقال: من كان يعبد محمّدا فقد مات.. ثمّ تلا قوله تعالى: أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ.... كلمة يقولها المصلحيّون السّياسيّون، يصرفون وجوه النّاس عمّن لا يريدونه، و إن أراده اللّه و رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و الحديث ذو شجون. و في الكلام العلويّ بيان خصائص ابن العاص: إذا قال كذب، و إذا وعد أخلف و إذا يسأل يبخل، و إذا سأل ألحف، خائن قاطع الإلّ: أي العهد، بائع الدّين بدنيا غيره و ألف رذيلة أخرى فيه.
الأمثالوالحكم صفحهى 252
و في عينيك ترجمة أراهاتدلّ على الضّغائن و الحقودو أخلاق عهدت اللّين فيهاغدت و كأنّها زبر الحديدو قد عاهد تني بخلاف هذاو قال اللَّه: أَوْفُوا بِالْعُقُودِ
الأمثالوالحكم صفحهى 407
مثل سائر على الألسن في خطبة الإمام عليه السّلام لمّا بويع بالمدينة: «... ألا و إنّ بليّتكم قد عادت كهيئتها يوم بعث اللَّه نبيّه، و الّذي بعثه بالحقّ، لتبلبلنّ بلبلة، و لتغربلنّ غربلة......». البليّة و البلوى و البلاء واحد و الجمع البلايا. و لها معنيان: أحدهما: إخلاق الشّيء. و الثّاني: نوع من الاختبار، و يحمل عليه الإخبار أيضا. قال الخليل: بلي يبلي فهو بال و البلى مصدره، و إذا فتح فهو البلاء. و قال قوم: هو لغة، و أنشد:
اختيارمصباحالسالكين صفحهى 94
و قوله: فمنى الناس اى: ابتلوا، و استعار لفظ الخبط و الشماس و هو: نفار الدابة و التلوّن، و الاعتراض و هو المشى في عرض الطريق لما كان يقع من تغيّر اخلاق الرجل و اختلاف حركاته، كالفرس الذى لم يرض، و قيل: اراد ما ابتلى به الناس من تفرّق الكلمة و اضطراب الامر لذلك بعد رسول اللّه عليه السلام. و المدّة: مدّة البلاء و شدّة المحنة لفوات حقّه.
اختيارمصباحالسالكين صفحهى 248
و قد تقدّم مختارها قال السيّد: قد تقدّم مختار هذه الخطبة الّا انّنى وجدتها فى هذه الرواية على خلاف ما سبق من زيادة او نقصان فأوجبت الحال إثباتها. اقول: الحسير الذى اعيا فى طريقه. و قوله: يحسر، الى قوله: لا خير فيه: بعض مكارم اخلاق الرسول عليه السلام من الشّفقة على الخلق، و منجاتهم: هداهم بالاسلام الذى هو محلّ نجاتهم من عذاب اللّه. و محلّتهم: مقامهم من الدين و الملك. و بوّأهم: اقامهم ذلك المقام. و أوصلهم: ايّاه. و الرّحا: القطعة من الارض تستدير و ترتفع على ما حولها، و استعار لفظها لحالهم باعتبار اجتماعهم و ارتفاعهم على غيرهم. و الضمير فى ساقتها: للعرب. و حذافيرها: جميعها. و استوثقت: انتظمت فى دخول الاسلام. و استعار لفظ البقر: لتفريق الباطل عن الحق، و تميّزه منه، و لفظ الخاصرة: ترشيحا للاستعارة، و باقى الفصل ظاهر مما مرّ.
اختيارمصباحالسالكين صفحهى 462
أنا وضعت فى الصّغر بكلا كل العرب، و كسرت نواجم قرون ربيعة و مضر، و قد علمتم موضعى من رسول اللّه- صلّى اللّه عليه و آله و سلّم- بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة، وضعنى فى حجره و أنا وليد يضمّنى إلى صدره، و يكنفني فى فراشه، و يمسّنى جسده، و يشمّنى عرفه، و كان يمضغ الشّىء ثمّ يلقمنيه، و ما وجد لى كذبة فى قول، و لا خطلة فى فعل، و لقد قرن اللّه به، صلّى اللّه عليه و آله، من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم، ليله و نهاره، و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل أثر أمّه، يرفع لى فى كلّ يوم من أخلاقه علما، و يأمرنى بالاقتداء به، و لقد كان يجاور فى كلّ سنة بحراء، فأراه و لا يراه غيرى، و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الإسلام غير رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و خديجة، و أنا ثالثهما، أرى نور الوحى و الرّسالة، و أشمّ ريح النّبّوة. و لقد سمعت رنّة الشّيطان حين نزل الوحى عليه، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقلت: يا رسول اللّه، ما هذه الرّنة فقال: «هذا الشّيطان أيس من عبادته، إنّك تسمع ما أسمع، و ترى ما أرى، إلّا أنّك لست بنبىّ، و لكنّك وزير، و إنّك لعلى خير». و لقد كنت معه، صلّى اللّه عليه و آله، لمّا أتاه الملأ من قريش، فقالوا له: يا محمّد، إنّك قد ادّعيت عظيما لم يدّعه آباؤك و لا أحد من بيتك، و نحن نسألك أمرا إن أجبتنا إليه، و أريتناه علمنا أنّك نبىّ و رسول، و إن لم تفعل علمنا أنّك ساحر كذّاب. فقال صلّى اللّه عليه و آله: و ما تسألون قالوا: تدعو لنا هذه الشّجرة حتّى تنقلع بعروقها و تقف بين يديك. فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّ اللّه على كلّ شيء قدير، فإن فعل اللّه لكم ذلك أ تؤمنون و تشهدون بالحقّ قالوا: نعم، قال: فإنّى سأريكم ما تطلبون، و إنّى لأعلم أنّكم لا تفيئون إلى خير، و إنّ فيكم من يطرح فى القليب، و من يحزّب الاحزاب، ثم قال صلّى اللّه عليه و آله: يا ايّتها الشجرة إن كنت تؤمنين باللّه و اليوم الآخر و تعلمين أنّى رسول اللّه فانقلعى بعروقك حتّى تقفى بين يدىّ بإذن اللّه. و الّذى بعثه بالحقّ لانقلعت بعروقها و جاءت و لها دوىّ شديد، و قصف كقصف أجنحة الطّير، حتّى وقفت بين يدي رسول اللّه، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، مرفوفة، و ألقت بغصنها الأعلى على رسول اللّه، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و ببعض أغصانها على منكبى و كنت عن يمينه صلّى اللّه و آله و سلّم، فلمّا نظر القوم إلى ذلك قالوا علوّا و استكبارا: فمرها فليأتك نصفها و يبقى نصفها، فأمرها بذلك فأقبل إليه نصفها كأعجب إقبال و أشدّه دويّا، فكادت تلتفّ برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقالوا كفرا و عتوّا: فمر هذا النّصف فليرجع إلى نصفه كما كان، فأمره، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فرجع فقلت أنا: لا إله إلّا اللّه، فإنّى أوّل مؤمن بك يا رسول اللّه، و أوّل من أقرّ بأنّ الشّجرة فعلت ما فعلت بأمر اللّه تصديقا بنبوّتك و إجلالا لكلمتك، فقال القوم كلّهم: بل ساحر كذّاب عجيب السّحر خفيف فيه، و هل يصدّقك فى أمرك إلّا مثل هذا (يعنونني) و إنّى لمن قوم لا تأخذهم فى اللّه لومة لائم: سيماهم سيما الصّدّيقين، و كلامهم كلام الأبرار، عمّار اللّيل و منار النّهار، متمسّكون بحبل القرآن، يحيون سنن اللّه و سنن رسوله، لا يستكبرون و لا يعلون و لا يغلّون، و لا يفسدون: قلوبهم فى الجنان، و أجسادهم فى العمل. اقول: اهل البغى: أهل الشام.
اختيارمصباحالسالكين صفحهى 94
و قوله: فمنى الناس اى: ابتلوا، و استعار لفظ الخبط و الشماس و هو: نفار الدابة و التلوّن، و الاعتراض و هو المشى في عرض الطريق لما كان يقع من تغيّر اخلاق الرجل و اختلاف حركاته، كالفرس الذى لم يرض، و قيل: اراد ما ابتلى به الناس من تفرّق الكلمة و اضطراب الامر لذلك بعد رسول اللّه عليه السلام. و المدّة: مدّة البلاء و شدّة المحنة لفوات حقّه.
اختيارمصباحالسالكين صفحهى 248
و قد تقدّم مختارها قال السيّد: قد تقدّم مختار هذه الخطبة الّا انّنى وجدتها فى هذه الرواية على خلاف ما سبق من زيادة او نقصان فأوجبت الحال إثباتها. اقول: الحسير الذى اعيا فى طريقه. و قوله: يحسر، الى قوله: لا خير فيه: بعض مكارم اخلاق الرسول عليه السلام من الشّفقة على الخلق، و منجاتهم: هداهم بالاسلام الذى هو محلّ نجاتهم من عذاب اللّه. و محلّتهم: مقامهم من الدين و الملك. و بوّأهم: اقامهم ذلك المقام. و أوصلهم: ايّاه. و الرّحا: القطعة من الارض تستدير و ترتفع على ما حولها، و استعار لفظها لحالهم باعتبار اجتماعهم و ارتفاعهم على غيرهم. و الضمير فى ساقتها: للعرب. و حذافيرها: جميعها. و استوثقت: انتظمت فى دخول الاسلام. و استعار لفظ البقر: لتفريق الباطل عن الحق، و تميّزه منه، و لفظ الخاصرة: ترشيحا للاستعارة، و باقى الفصل ظاهر مما مرّ.
اختيارمصباحالسالكين صفحهى 462
أنا وضعت فى الصّغر بكلا كل العرب، و كسرت نواجم قرون ربيعة و مضر، و قد علمتم موضعى من رسول اللّه- صلّى اللّه عليه و آله و سلّم- بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة، وضعنى فى حجره و أنا وليد يضمّنى إلى صدره، و يكنفني فى فراشه، و يمسّنى جسده، و يشمّنى عرفه، و كان يمضغ الشّىء ثمّ يلقمنيه، و ما وجد لى كذبة فى قول، و لا خطلة فى فعل، و لقد قرن اللّه به، صلّى اللّه عليه و آله، من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم، ليله و نهاره، و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل أثر أمّه، يرفع لى فى كلّ يوم من أخلاقه علما، و يأمرنى بالاقتداء به، و لقد كان يجاور فى كلّ سنة بحراء، فأراه و لا يراه غيرى، و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الإسلام غير رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و خديجة، و أنا ثالثهما، أرى نور الوحى و الرّسالة، و أشمّ ريح النّبّوة. و لقد سمعت رنّة الشّيطان حين نزل الوحى عليه، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقلت: يا رسول اللّه، ما هذه الرّنة فقال: «هذا الشّيطان أيس من عبادته، إنّك تسمع ما أسمع، و ترى ما أرى، إلّا أنّك لست بنبىّ، و لكنّك وزير، و إنّك لعلى خير». و لقد كنت معه، صلّى اللّه عليه و آله، لمّا أتاه الملأ من قريش، فقالوا له: يا محمّد، إنّك قد ادّعيت عظيما لم يدّعه آباؤك و لا أحد من بيتك، و نحن نسألك أمرا إن أجبتنا إليه، و أريتناه علمنا أنّك نبىّ و رسول، و إن لم تفعل علمنا أنّك ساحر كذّاب. فقال صلّى اللّه عليه و آله: و ما تسألون قالوا: تدعو لنا هذه الشّجرة حتّى تنقلع بعروقها و تقف بين يديك. فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّ اللّه على كلّ شيء قدير، فإن فعل اللّه لكم ذلك أ تؤمنون و تشهدون بالحقّ قالوا: نعم، قال: فإنّى سأريكم ما تطلبون، و إنّى لأعلم أنّكم لا تفيئون إلى خير، و إنّ فيكم من يطرح فى القليب، و من يحزّب الاحزاب، ثم قال صلّى اللّه عليه و آله: يا ايّتها الشجرة إن كنت تؤمنين باللّه و اليوم الآخر و تعلمين أنّى رسول اللّه فانقلعى بعروقك حتّى تقفى بين يدىّ بإذن اللّه. و الّذى بعثه بالحقّ لانقلعت بعروقها و جاءت و لها دوىّ شديد، و قصف كقصف أجنحة الطّير، حتّى وقفت بين يدي رسول اللّه، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، مرفوفة، و ألقت بغصنها الأعلى على رسول اللّه، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و ببعض أغصانها على منكبى و كنت عن يمينه صلّى اللّه و آله و سلّم، فلمّا نظر القوم إلى ذلك قالوا علوّا و استكبارا: فمرها فليأتك نصفها و يبقى نصفها، فأمرها بذلك فأقبل إليه نصفها كأعجب إقبال و أشدّه دويّا، فكادت تلتفّ برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقالوا كفرا و عتوّا: فمر هذا النّصف فليرجع إلى نصفه كما كان، فأمره، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فرجع فقلت أنا: لا إله إلّا اللّه، فإنّى أوّل مؤمن بك يا رسول اللّه، و أوّل من أقرّ بأنّ الشّجرة فعلت ما فعلت بأمر اللّه تصديقا بنبوّتك و إجلالا لكلمتك، فقال القوم كلّهم: بل ساحر كذّاب عجيب السّحر خفيف فيه، و هل يصدّقك فى أمرك إلّا مثل هذا (يعنونني) و إنّى لمن قوم لا تأخذهم فى اللّه لومة لائم: سيماهم سيما الصّدّيقين، و كلامهم كلام الأبرار، عمّار اللّيل و منار النّهار، متمسّكون بحبل القرآن، يحيون سنن اللّه و سنن رسوله، لا يستكبرون و لا يعلون و لا يغلّون، و لا يفسدون: قلوبهم فى الجنان، و أجسادهم فى العمل. اقول: اهل البغى: أهل الشام.
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۵ ساعت 17:22 توسط میرشاعرعلی
|